تبليغاتX
تأملات نابهنگام

تأملات نابهنگام

(خاطراتی برای فردا)

انگار از صبح می‌دانستم که وقتش رسیده،...
نه واژه ها کمک می‌کنند، نه موسیقی،...

باید کرکره‌های اتاقم را بکشم،
نه... نه...
همسایه نباید گریه‌ام را ببیند؛
نه،... نباید.... نباید ببیند...

-------

پ.ن: شاید برای مدتی اینجا به روز نشود.... نگران نباشید، خوب هستم و فقط به مقداری زمان احتیاج دارم

...
همین

+ نوشته شده در  88/04/09ساعت 20:33  توسط امیر 

هیچ چیز بدتر از تعلیق نیست؛ میان زمین و آسمان ماندن، در میان انجام دو عمل قرار گرفتن، بی‌خبری محض از آینده‌ای که نمی‌دانی چطور باید با آن روبه‌رو شوی و ...!
شاید اگر دنیای دیگری پس از مرگ وجود داشته باشد، جهنم را به برزخ ترجیح بدهم؛ دست کم آدم تکلیفش با یک عذاب ابدی معلوم است و روزی هزار بار زنده نمی‌شود تا بمیرد، مانند این روزهایی که با اولین تابش نور خورشید انگار دوباره زنده می‌شوم تا زندگی‌یی پر از تنش و اضطراب را تجربه کنم و آخر شب جانم بالا بیاید تا بخوابم؛ خوابی که برادر مرگ است.

اما گویی همین برزخ است که انسان را می‌سازد و هر روز او را قدمی جلوتر می‌برد، به سوی بهشت یا جهنم جلو رفتن دیگر اینجا اهمیتی ندارد؛ نفس این حرکت، نفس این جلو رفتن است که ارزشمند است باید آن را قدر دانست و ستود. هر ضربهء محکم، واکنشش یک قدم به جلو است تا یاد بگیریم رشد کردن را.
تنها احمق ها هستند که از زور ترس و نادانی قدم برنمی‌دارند؛ آنها حتا نمی‌دانند باید به جلو رفت یا به عقب، اما شکی نیست که باز می‌مانند. ثابت و کور و تنها در جایگاه قبلی‌شان می‌مانند، در همان دایرهء بستهء سرشار از ترس و حماقت.
جا مانده‌اند؛ آنها مدتهاست که جا مانده‌اند و فقط کسی که معنای حرکت را درک می‌کند، خواهد توانست عمق آن ترس و جهل را از دور تماشا کند و به خود ببالد که دست کم بدل نشده به مردابی ساکن و بد بو که اطرفانیانش را شاید در خود ببلعد.

روان بودن، در حرکت بودن، و جاری بودن است که زندگی را معنا می‌بخشد حتا اگر آخرش به آنجایی ختم نشود که انتظارش را داشته‌ایم؛ حتا اگر نتوانیم اصولاً به جایی برسیم، که رسیدن، خود آغاز یک راه نو و یک حرکت جدید است.
بیایید هیچوقت به جایی نرسیم.

+ نوشته شده در  88/04/08ساعت 13:28  توسط امیر  | 

روی مبل های راحتی کنار پاسیو نشسته بودیم. بوی قهوه، خانه را گرفته بود و شیرینی های روی میز از عصری پُر آرامش در میان جمع دوستانه‌مان خبر می‌داد. گربهء سیاه و سفید صاحبخانه را دیدم که در پاسیو مشغول بازی کردن با جسمی سبزرنگ بود. با کمی دقت متوجه شدم که مارمولکی را در دهان دارد و مدام جانور بیچاره را به زمین می‌اندازد و تا او کمی مزهء رهایی را می‌چشد دوباره با حرکتی سریع او را به دهان می‌کشد و جانور بیچاره دائم برای رهایی از دست گربهء بازیگوش دست و پا می‌زند.
دوستی که کنارم نشسته بود همانطور که فنجان قهوه را از روی میز برمی‌داشت با خنده گفت: نگاه کنید. گربه داره با مارمولک بازی می‌کنه. چقدر خنده دار!
همه لبخندی زدند. کسی متوجه نبود مارمولک بیچاره چقدر برای رها شدن از دست گربهء سیاه و سفید صاحبخانه تلاش می‌کرد. آرام آرام همه‌مان بازی های گربه را با مارمولک از یاد بردیم و بحث کشیده شد به خاطرات و مسائل روزمرّه.
بعد از چند دقیقه صدای داد و بیداد گربهء سیاه و سفید صاحبخانه توجه همه را به سمت پاسیو منحرف کرد. مارمولک بیچاره توانسته بود قسمتی از پنجهء دست راست گربه را گاز بگیرد و با سماجت آن قسمت را در دهانش نگه داشته بود؛ این بار، این گربهء صاحبخانه بود که برای رهایی دست راستش زور میزد و بالا و پایین می‌پرید. همه به خنده افتاده بودیم از این بازی که تبدیل شده بود به مجادله. گربهء صاحبخانه در نهایت توانست دست راستش را از دهان کوچک مارمولک بیرون بکشد و بلافاصله شروع کرد به ضربه زدن به سر و بدن جانور بیچاره که نمی‌دانست به چه جرمی بازیچهء دست گربهء زبان نفهمی شده و نمی‌تواند با خیال راحت در باغچهء حیاط بغلی بازی کند. مارمولک بیچاره مدام از زیر ضربه‌های گربهء صاحبخانه به سمت در بزرگ شیشه‌ای که نشیمن خانه را از پاسیو جدا می‌کرد می‌آمد، انگار از ما انتظار کمک داشته باشد. یکی دو نفر از دختران حاضر در جمع با دیدن مارمولک روی شیشهء پنجره شروع کردند به جیغ و داد کردن و پسرها هم دائم از این اتفاقات می‌خندیدند و کسی حواسش نبود که ضربه‌های گربه به مارمولک آنقدر کاری بودند که مارمولک دیگر سبز نبود و خون، تمام بدنش را گرفته بود. 
گربهء سیاه و سفید صاحبخانه آخرین ضربه ها را به مارمولک بیچاره وارد کرد و بعد از اینکه از مرگ جانور بیچاره مطمئن شد او را به دهان گرفت و به گوشه‌ای برد و شروع کرد به بازی کردن: جسم بی جانِ مارمولک را هم رها نمی‌کرد و گویی برای اینکه نشان دهد چقدر قوی و مقتدر است، دائم او را به دهان می‌گرفت و به زمین می‌انداخت و با دستانش به این طرف و آن طرف پرت می‌کرد و دوباره به سمتش خیز بر می‌داشت و همان کار را تکرار می‌کرد. 
صحبت بین دوستان به همان مسائل قبلی کشیده شده بود و همه این بازی مرگ‌بار بین گربهء سیاه و سفید صاحبخانه و مارمولک سبزرنگ را از یاد برده بودند؛ من اما هر چند ثانیه یه بار نگاهم ناخودآگاه به سمت پاسیو کشیده می‌شد و با دیدن خون مارمولک بیچاره کنار دهان گربه چندشم می‌شد. دیگران همچنان در حال تعریف کردن خاطرات و مسائل رورمرّه‌شان بودند.
***
چند ساعت گذشت؛ گربهء سیاه  و سفید صاحبخانه گوشه‌ای دراز کشیده بود و جسد بی‌جان مارمولک سبزرنگ در گوشهء دیگر پاسیو افتاده بود. صاحبخانه در شیشه‌ای بزرگ پاسیو را باز کرد روبه‌روی گربه به زمین نشست و شروع کرد به نوازش کردنش. با هر حرکت دست چشمان گربه تنگ‌تر می‌شد و سرش به پایین خم می‌شد. صاحبخانه لبخند بر لب داشت؛ انگار فراموش کرده باشد که مارمولک بیچاره‌ای آن گوشهء پاسیوی خانه‌اش افتاده است. گربهء سیاه  وسفید هر چند وقت یک بار زبانش را درمی‌اورد تا خون را از دور دهانش پاک کند.
دوستان، کنار دستم همچنان مشغول تعریف کردن خاطرات و مسائل روزمرّه بودند.

+ نوشته شده در  88/04/04ساعت 18:53  توسط امیر  | 

سکوت... سکوتی مرگ‌بار؛ سکوتی سنگین تر از غوغای درونی‌مان... سکوتی دردناک‌تر از قرن‌ها خفتگی، قرن‌ها نیستی، قرن‌ها هراس.
سکوت...
سکوت...
سکوتی تلخ‌تر از هزاران چشم گریان...

سکوت...
سکوت...
سکوت...

... دیگر صدایی نیست،
... دیگر ندایی نیست،
... دیگر
          ندا
               نیست. 

+ نوشته شده در  88/04/01ساعت 13:25  توسط امیر  | 

دروغ حناق نیست قربان؛
مزخرف گویی هم گویا مالیات ندارد؛
تروریست ها زدند و مردم را کشتند.... بله، بله... گفتم که، حناق نیست قربان!
مردم هم همه طرفدار فرد دیگری بودند چون یه خانوم نسبتاً محترم این روزها تو هر مغاره ای پا می‌گذاشت همه از دزدگیر ۸۸ حرف می‌زدند، اون هم با تحسین و تمجید!
گفتم که، مالیات ندارد!

بعضی‌ها فکر می‌کنند اگر دروغ یا مزخرف نگویند، خواهند مُرد؛ بعضی ها هم مطمئن هستند که تمام واقعیت را خودشان می‌دانند چون از دیگران بهتر می‌فهمند و برتر و بالاتر از همهء انسان ها هستند؛ برای همین به خودشون اجازه می‌دهند هفته ها مخالفانشون رو مسخره کنند، گوشه و کنایه بزنند و از روزی که ایران دگرگون شد، شروع کنند به نمک پاشیدن به روی زخم و شرم نکنند از این همه حرف مفت.
شما رو به خدا اگر تکونی به خودتون ندادین، اگر براتون اصولاً از اولش هم مهم نبوده، الان نه ادعایی داشته باشید نه مزخرف پراکنی کنید، چون هر روز نفرت انگیزتر از قبل خواهید شد!
آری با شما هستم، با شمای تحریمی، با شمایی که هنوز سنگ معجزهء هزارهء سوم را به سینه می‌زنید! با شمایی که نمی‌بینید، نه... که نمی‌خواهید ببینید. با شمایی که از زور نفهمی خودتان را فهیم تر از دیگران می‌دانید. 

-----

نمی‌دانم چطور می‌توانم امشب را به صبح برسانم بدون اینکه نگاه ثابتش مثل دیشب له و داغانم نکند.
آرام بخواب خواهرم، آرام بخواب...
با چشمان باز دنیا را ترک کردی، شرم بر آنهایی که با چشمان بسته زندگی می‌کنند.

+ نوشته شده در  88/03/31ساعت 18:35  توسط امیر  | 

گاهی اوقات حرف زدن و مقدمه چینی کردن کم فایده ترین کار ممکن است. برای همین بروید به خواندن لینک این هفته.... اینجا. اگر موفق نشدید، در ادامهء مطلب بخوانیدش چون می‌دانم که مدتهاست باغ آلوچه  در ایران در دسترس نیست به لطف دوستان.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/03/28ساعت 2:19  توسط امیر  | 

امروز تو اخبار صدا و سیما باز هم از اراذل و اوباش صحبت شد... مگه سردار رادان این اراذل و اوباش رو بهشون آفتابه نبسته بود و وسط ملت تحقیر نکرده بود؟ چی شده که حالا اونا اومدن بیرون و یهو تبدیل شدن به دو میلیون نفری که از میدون اما حسین تا میدون آزادی رو تو دستشون داشتند؟
یعنی انقدر اراذل داشتیم و نمی‌دونستیم؟ یا شاید اصولاً تلقی ما از اراذل و اوباش چیز دیگه‌ایه... اگر نه، پس اینهایی که تو این عکس می‌بینید هم اراذل هستند؟

 

 

من که دنیا نبودم ولی شنیدم که شاه و طرفدارانش هم از واژهء خرابکار بسیار استفاده کرده‌ بودند. راستی شاه اون موقع خیلی احساس قدرت هم می‌کرد؛ آخرش چی شد؟ کشور دوست و متحدش، همین امریکایی که ما فکر می‌کنیم دشمن خونی ماست بهش پناه نداد! وای به روزی که لبنان و فلسطین به کسانی که ما رو اراذل و اوباش و خس و خاشاک خوندند پناه نده... بترسید از اون روز!

 

+ نوشته شده در  88/03/26ساعت 12:4  توسط امیر  | 

"به قول یه دوست، آدم حس بعد از دست دادن یک عزیز رو داره. فکر می کنه کار بدیه اگر خوشحال باشه یا مثلا به یه چیز بخنده..."

این تمام حس من در روزهای گذشته بود، وقتی مهربان ترین مردمانی که در این چند سال مهمانشان بودم در کل این روزهای آزاردهنده کنارم بودند و رفاقت واقعی‌شان را همراه ثانیه‌های سرد این روزهای داغ تابستانی کردند تا به یادم بیاورند انسانیت شاید هنوز زنده باشد.
+ نوشته شده در  88/03/25ساعت 12:48  توسط امیر  | 

فریادی و
                    ...         دیگر هیچ

 

--------

پ.ن: یه جایی شنیده بودم که "دروغ رو باید اونقدر بزرگ گفت که قابل باور باشه".... و الان ما موندیم و یه رقمی بالاتر از ۲۰ میلیون و یه درصد بالای شصت.... پس چرا باور نمی‌کنیم هنوز؟ به اندازهء کافی بزرگ نیست یعنی این دروغ؟

+ نوشته شده در  88/03/23ساعت 15:6  توسط امیر  | 

تفنگ (منظور کارت ملی است!) ام در دست و سرودم بر لب
همه "میلان" را می‌پویم....

می‌رم برای رای دادن.... خدایا، رحم که به چهار سال از عمرمون. این چهار سال قبل واسه هفت پشتمون بس بود!

+ نوشته شده در  88/03/22ساعت 8:50  توسط امیر  | 

در راستای درازای اینکه به هر حال الان در شرایط بسیار مهم و ویژه‌ای به سر می‌بریم و هر آن امکان داره یک آدم دیگه بشه رییس جمهور کشورمون، و از اونجایی که ما هر چهارسال یه بار تازه یادمون میافته که می‌تونیم تو سرنوشت کشور سهیم باشیم، ذکر این نکته کاملاً ضروری و مهم به نظر می‌رسه که حواسمون باشه که در صورتی که خدای نکرده آدم جدیدی رییس جمهور کشور نشد، دنیا به آخر نمی‌رسه و در صورتی که سبزپوشان این انتخابات رو ببرند، مملکت یه روزه تبدیل نمی‌شه به سوییس یا سوئد یا هر کشوری که تو ذهنتون به عنوان یه جای باحال و مامانی به نظر می‌آد (مهم نیست اصولاً این کشورها رو دیده باشید یا نه البته!).

در واقع اینجا بحث سر اینه که دوباره قضیهء دوم خرداد نشه که از روز بعدش مردم فکر می‌کردند یه شبه ره صدساله رو رفته‌اند. البته من حس می‌کنم این بلوغ بین مردم ایجاد شده که این مطلب کاملاً قابل درک باشه و نیازی به یادآوری افرادی مثل من نباشه؛ اما شاید محض ثبت در تاریخ و برای دل خودم اینها رو نوشتم که وقتی دو سه سال دیگه که روزمرّگی‌ها باعث شدند هیجانات این روزها از بین بره، یادم باشه که قرار نبود هیچ حماسه‌ای به پا بشه و اصولاً تمام این داستان ها فقط برای این بود که مسیر حرکت عوض بشه، نه اینکه رسیدن به مقصدی در کار باشه.

چند روز پیش با هومن حرف می‌زدم و بحث کشید به اینکه چه اتفاقی خواهد افتاد و خب، ما ایرانی ها هم که کلاً یه پا پیشگو و غیبگو هستیم و اگر چیزی رو پیش‌بینی نکنیم یحتمل دق می‌کنیم! این بود که وقتی صحبت از این شد که "چه اتفاقی می‌افته؟" هومن گفت که به نظرش کار به دور دوم می‌کشه و به احتمال زیاد رییس جمهور فعلی همراه با کروبی می‌رن به دور دوم. من هم خب فقط و فقط برای اینکه از قافله عقب نمونم موضع نوسترآداموسی خودم رو به گوش برادر عزیزتر از جانمان رساندم و با قاطعیت گفتم این انتخابات همون جمعه کارش تموم می‌شه وشک نکن این وسط یا احمدی نژاد با بیشتر از پنجاه درصد آرا برنده است یا موسوی.
البته خارج از شوخی، قضیه سر جوگیر شدن هم هست؛ بحث سر اینه که ما تو وبلاگستان و فیسبوک و سایت های دلخواه خودمون اون چیزهایی رو می‌خونیم و می‌نویسیم و لینک می‌دیم که دوست داریم خونده بشن، و یه جورایی حس می‌کنیم همین که این دویست سیصد نفری که دور و برمون هستند هم مثل ما فکر می‌کنند، پس قطعاً همهء مردم ایران مثل ما فکر می‌کنند در حالی که رای خیلی از اون آدمایی که شاید روزی دو خط روزنامه هم نخونند و چشمشون فقط به خبرهای صدا و سیما باشه به نفع کس دیگه‌ای باشه.
اینه که دوست ندارم جوگیر باشم؛ و اگر شنبه صبح که از خواب بیدار می‌شم این خبر رو بخونم که احمدی نژاد دوباره برای چهار سال رییس جمهوری ایران شد، دوست ندارم سکته کنم... اینه که از الان بهتره که تمام نتایج ممکن رو پیش بینی کنیم و خودمون رو برای هر خبری آماده کنیم چون همه‌مون خوب می‌دونیم که ایران همیشه کشوری بوده با قابلیتهای عجیب و غریبش در زمینهء انجام کارهای غیرقابل پیش‌بینی (هشت آذر رو که یادتون هست؟)

شاید باورکردنی نباشه، ولی این انتخابات هر نتیجه‌ای داشته باشه، خوشحال کننده ترین مسالهء ممکن برای من اینه که می‌شنوم این روزها تو خیابون ها طرفدارهای کاندیداهای مختلف بدون اینکه به کار هم کاری داشته باشند به تبلیغ برای کاندید مورد نظر خودشون مشغولند و اینکه می‌شنوم نیروی انتظامی برخورد خوبی با مردم داره؛* یعنی این برای من از هر خبری تو این روزها خوشحال کننده تره،... شاید حتا از اعلام خبر پیروزی موسوی (که شخصاً بهش رای خواهم داد)، برام شنیدن این اتفاقاته که امیدوار کننده است چون اگر این رویه ادامه پیدا کنه و بتونیم نظر و عقیدهء دیگران رو (تا جایی که به توهین و تمسخر کشیده نشه) گوش کنیم و تحمل کنیم اولین قدم ها رو برای پیشرفت فرهنگی برداشته ایم وگرنه، نه آمدن یک فرد (هر که می‌خواهد باشد) چیزی را عوض خواهد کرد، نه جایگزین شدنِ نظام سیاسی حاضر با هر نظام سیاسی ِ دیگه‌ای.

* البته از موارد و استثناهایی مثل این بگذریم.

+ نوشته شده در  88/03/20ساعت 9:15  توسط امیر  |