تبليغاتX
خاطراتی برای فردا

خاطراتی برای فردا

These Are the Days of Our Lives

صدای بارون رو شیروونی خونهء مادربزرگ؛ سرما؛ کُرسی ِ داغ و چایی؛
چه رخوت بی نظیری بود!

+ نوشته شده در  87/05/30ساعت 15:53  توسط امیر  | 

با دخترک تو خیابون طالقانی داریم قدم میزنیم! نه اینکه خیلی خیابون رمانتیکی باشه،... اصولاً چون همینطوری الله بختکی تصمیم گرفتیم از خانه هنرمندان راه بیافتیم و بی هدف بریم هر جایی که راه ما رو به خودش میکشید.
داره ماجرایی رو تعریف میکنه. میگه: "آره... بعدش لیلا اومد پیش ما."
یه لحظه میگم: "منظورت از این لیلا که میگی، خالته دیگه!"
میگه: "آره... حالا نه اینکه جوون باشه ها... ۶۰ سالی داره ولی شوهر نکرده!"
خندم میگیره. بهم میگه: "چرا میخندی؟"
میگم: "هیچی... همینکه چون شوهر نداره، پس میتونید راحت لیلا صداش کنید!"
میگه: "آره دیگه.... وقتی یه نفر ناموس نداشته باشه مردم باهاش راحت تر میشن!"

...

پ.ن (کاملاً مربوط): سرخوشی و راحت بودن چیزیه که کم سراغ آدم میاد... ولی وقتی میاد، حتا خیابونی مثل طالقانی هم برات میشه شانزه لیزه. بقیه ش مهم نیست!

پ.ن (کاملاً بی ربط): نوشتهء هومن دربارهء درصدهای بسیار پایین انتقال بیماری از طریق گربه به انسان. در واقع جوابی به مقالهء چاپ شده در روزنامهء نسبتاً وزین همشهری (+)

+ نوشته شده در  87/05/29ساعت 23:14  توسط امیر  | 

...

میدونی رفیق؟
بعضی چیزا هستند که بدون اینکه بفهمی "چرا" تو رو با خودشون درگیر میکنند! جنس این "چیز" ها هم معمولاً از جنس هنره. برای من موسیقی، شعر و گاهی حتا یک نوشتهء زیبای وبلاگی. مثلاً من نمیفهمیدم چرا باید آهنگ Ahora Quien که مارک آنتونی انگار با تموم وجودش خونده تو اون روزهای تنهایی موقتی که نبودی و مرداد کشندهء کرمونا مهربون شده بود و چند روز بارون بود که رو سبزه های کنار خونه مون میبارید، طوری به گریه ام بندازه که صدای هق هقم رو همسایه ها هم بشنوند. من که چیزی هم از اون متن نمیفهمیدم؟ چرا پس؟ وقتی بعد ها ترجمهء اون متن رو خوندم بود که فهمیدم چرا..... انگار یه چیزی رو از قبل میدونستم.
میدونی؟ وقتی تو ایستگاه قطار از هم خداحافظی کردیم و تو سوار اون قطار شدی تا بری به فرودگاه، چرا من توی همون ایستگاه عین یه احمق زده بودم زیر گریه؟ جلوی اون همه چشم های غریبه؟ وقتی بهت زنگ زدم خودت هم تعجب کرده بودی و نمیفهمیدی چی شده! یادت هست رفیق؟ یادت هست که دلداری ام میدادی که همهء این دوری ها موقتیه و فقط برای 3-4 هفته میری ایران و دوباره برمیگردی؟ اون گریه از سر دلتنگی نبود.... اون گریه رو خودم هم نمیفهمیدم برای چیه... انگار کسی بهم داشت از اتفاقاتِ بعدیش خبر میداد و همین بود که خیلی هولناک بود....یادت هست که بازگشت از اون سفر چطور بود؟ چقدر غریبه شده بودیم؟
میدونی رفیق؟
حالا هر وقت دچار حس های این ریختی میشم طوری میترسم که میخوام خودم رو از همین طبقهء پنجم پرت کنم بیرون. حس های این شکلی وقتی یقه ت رو میگیرند، ترسی به جونت میافته که عین خوره از درون میخوردت و خالی ترت میکنه....
میدونی رفیق؟

...

بخشی از یادداشتِ پس فردا.....

+ نوشته شده در  87/05/29ساعت 9:22  توسط امیر  | 

چه غریب، در مه قدم زدن!
هر بوته و سنگی تنهاست،
هیچ درختی درخت دیگر را نمی بیند،
همه تنهایند.

پر از دوستان بود دنیای من،
آن هنگام که زندگی ام هنوز روشن بود،
حال، که مه فرو افتاده است،
دیگر کسی پیدا نیست.

در حقیقت، خردمند نیست
کسی که درک نکرده تاریکی را،
که آرام و با سنگدلی،
او را از دیگران جدا می سازد.

چه غریب، در مه قدم زدن!
زندگی تنهایی است.
هیچ کس دیگری را نمی بیند،
همه تنهایند.

هرمان هسه

اصل شعر به آلمانی در ادامهء مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/05/28ساعت 21:18  توسط امیر  | 

چهارشنبه بعد از ظهر بود. روز خوبی رو شروع نکرده بودم. آب از شب قبل قطع بود و برق هم دو ساعت رفته بود و من کلافه تر از همیشه بودم. بعد از ظهر اما برای دیدن تئاتر تجربی باید میرفتم کافه شارونا. راه افتادم. خیابون انگار از همیشه اعصاب خورد کن تر بود. هوا گرم بود طوری که انگار آسفالت زیر پات آب میشد. از سر کوچه رسیدم به خیابون اصلی و آروم آروم خیابون رو اومدم پایین. اون دست خیابون خونه ای رو طبق معمول داشتند خراب میکردند تا دوباره بسازند. کار ما تو این مملکت شده همین؛ خراب میکنیم که دوباره مثلاً بسازیم و نمیدونیم که این دوباره ساختن خودش یه گند و خرابی ِ جدیده.

کارگرای ساختمون مشغول کار کردن بودند و از بین اونا یه کارگز افغانی بود که نمیدونم چرا انقدر یهو توجهم رو جلب کرد. نگاه ساده و معصومی داشت؛ نمیدونم چطور، ولی من رو یادِ حسن ِ "بادبادک باز" مینداخت. از سمت مخالفِ من، اون دستِ خیابون، دو تا بچه دبیرستانی داشتند خیابون رو میومدند بالا. بیخیال و بی عار، شیشهء دلستر تو دستشون بود و با سر و صدای زیادی به کارگر افغانی نزدیک شدند. وقتی رسیدند کنارش، شیشه هاشون رو محکم کوبوندند جلو پای اون کارگر بیچاره و بلند بلند شروع کردند به خندیدن و مسخره کردنِ اون بیچاره. کارگر افغانی چیزی نگفت و آروم خورده شیشه هایی رو که روی شلوار گشاد و دمپاییش ریخته بودند جمع کرد و به خیسی ِ رو شلوارش نگاهی کرد و سرش رو پایین انداخت.

میرم اون طرف خیابون و دو سه تاپس گردنی جانانه میزنم پس کلهء اون دو تا پسر بچه و حسابی بهشون میتوپم و وقتی میگن که افغانیه و حقشه و این حرفها دو سه تا مشت جانانه حوالهء شکمشون میکنم و بهشون میگم اونم مثل من و توی الاغ یه آدمه. البته اون آدم تر از تویه کثافته؛ چون داره کار میکنه و زندگیش رو میچرخونه و هزارتا مشکل رو تحمل میکنه اما تو انقدر بیشعور و بی انصافی که فقط به خاطر اینکه تصادفاً چند صد کیلومتر اون طرف تر از مرز پر گهر ما به دنیا اومده به خودت اجازه میدی تحقیرش کنی. شرم بر تو که لیاقت نداری حتی اسم انسان روت بذارند.
میرم سراغ کارگره و آروم دستم رو میذارم رو شونه ش و ازش میپرسم: "خوبی برادر من؟" اونم نگاهی بهم میندازه و لبخندی میزنه و آروم سری تکون میده و با لهجهء شیرینش میگه که خوبه و ازم قدردانی میکنه.

حیف که همهء اینا خیالات بود. مجبور بودم عین یه احمق بایستم این سمت خیابون و تماشا کنم خنده های نکرهء اون دو تا بچه رو و نگاه پر از درد و غم اون کارگر افغانی رو. این از ضعفِ منه؟ چرا نرفتم و اون کارها رو نکردم؟ چرا هنوز به یاد آوردن اون صحنه انقدر دلم رو چنگ میندازه؟

ما نوادگان کوروش و داریوش و اسکندر و محمد و تیمور و چنگیزخان و نادر و ... با فرهنگ ترین مردمان روی زمینیم. با شعور ترین و بهترین نمونه هایی که خداوند تا به حال آفریده. به همین دلیله که نژادپرست ترین مردمان روی زمین هم هستیم.
بی هویتی و چندفرهنگی انقدر بین ما زیاده که تبدیلمون کرده به یک مشت آدم نژاد پرستِ غرب زده. باز هم کاش زمان به عقب برمیگشت تا به اون دو بچه دبیرستانی حالی کنم یه من ماست چقدر کره داره.

+ نوشته شده در  87/05/28ساعت 11:38  توسط امیر  | 

"خرده جنایت های زناشوهری"، مجموعه داستان های کوتاه، بهتره بگم مجموعه داستان های کوتاه مزخرف، بسکه نظریه هاش بدبینانه است. تو این کتاب زندگی زناشویی رو مثل مشارکت دو قاتل معرفی می کنم. چرا؟ برای اینکه از همون اول، تنها چیزی که باعث می شه یک زن و مرد با هم باشن، خشونته، این کششی که اونا رو به جون هم می اندازه، که بدنشونو به هم می چسبونه، ضربه هایی که با آه و ناله و عرق و داد و بیداد توأمه، این نبردی که با تموم شدن نیرشون خاتمه می گیره، این آتش بسی که اسمشو لذت می ذارن همه اش خشونته. حالا اگه این دو قاتل خشونتشونو ادامه بدن و ترک مخامصه کنن و با هم ازدواج کنن، با هم متحد میشن که علیه جامعه بجنگن. ادعای حق و حقوق و مزایا می کنن، ثمره ی کُشتیشون یعنی بچه هاشونو به رخ جامعه می کشن تا سکوت و احترام بقیه رو کسب کنن. دیگه شاهکاری می شه از کلاهبرداری! دو تا دشمن با هم سازش می کنن تا تحت عنوان خانواده پدر همه رو در آرن. خانواده! این دیگه حد اعلای کلاهبرداریشونه! حالا که هم آغوشی وحشیانه و پر لذتشونو به عنوان خدمت به جامعه جا زدن، دیگه هر کاری می تونن بکنن: به اسم تعلیم و تربیت به بچه هاشون اردنگی و تو سری بزنن و برای بقیه مزاحمت ایجاد کنن و حماقت و سر و صداشون رو به همه تحمیل کنن. خانواده یا به عبارتی دیگه خودخواهی در لباس نوع دوستی... بعد قاتل ها پیر میشن و بچه هاشون میرن تا زوج های قاتل دیگه ای بسازن. این بار این درنده های پیر که دیگه نمی دونن چطوری خشنتشونو خالی کنن، به جون هم می افتن، درست مثل اوایل آشنایی شون، با این تفاوت که از ضربه های دیگه ای به جای پایین تنه استفاده می کنن. دیگه ضربه ها کاری تر و ماهر ترن. تو این نبرد هر کاری مجازه: مریضی، کری، بی تفاوتی، خرفتی. اونی پیروز می شه که بیشتر عمر کنه. آره اینه زندگی زناشویی، شرکتی که اولش پدر مردمو در می آره بعدش پدر همدیگه رو. یک راه دور و درازیه به طرف مرگ با جنازه هایی که به جا می ذاره. یک زوج جوان می خواد از شر بقیه راحت شه تا با هم تنها بمونن. وقتی پیر شدن هر کدوم می خوان از شر اون یکی خلاص شن. وقتی یه زن و مرد را سر سفره ی عقد می بینین هیچ وقت از خودتون می پرسین کدومشون قراره قاتل اون یکی بشه؟

خرده جنایت های زناشوهری - اریک امانوئل اشمیت - شهلا حائری - نشر قطره - ۱۲۰۰۰ ریال

+ نوشته شده در  87/05/27ساعت 8:44  توسط امیر  | 

نشستم پشت کامپیوتر و دارم مینویسم.
صدای مانلی از سالن میاد که داره با تلفن حرف میزنه. فکر میکنم با یکی از خاله هاش داره صحبت میکنه. خیلی توجه نمیکنم و همهء فکر و ذکرم نوشتنه.
صداش میاد: ".... نه! نمیشه... میمی* که خوابه... پدرجون هم خونه نیست..... امیر؟ نه بابا.... امیر انقدر جدیه و همه ش اخم میکنه و کار داره که اصلاً جرات نمیکنم بهش بگم بیاد با من بازی کنه...."

بغض میکنم و از خودم بدم میاد.

...

...

...

به نوشتنم ادامه میدم.

------------

* منظور از میمی، مادر منه که مادربزرگ خودِ مانلی میشه!


پ.ن: جمعه ها بنا داشتم که ایمیل ها و نامه هایی که به نظرم میتونند برای مخاطب های این وبلاگ جالب باشند رو ترجمه کنم و بذارمشون اینجا. دو سه روزیه که جی میل بازی در آورده و قاطی کرده و باز نمیکنه که نمیدونم مشکل از کامپیوتر منه یا جی میل. برای همین از هفتهء بعد این نامه نگاری ها رو ادامه میدم. به نظرتون اصولاً ایدهء خوبی هست یا بهتره خیلی بهش بها ندم؟

+ نوشته شده در  87/05/26ساعت 10:23  توسط امیر  | 

دخترک: الو؟ دارم راه میافتم. چیزی نمیخوای؟
من: چرا.... یه قاقا لی لی برام بگیر!
دخترک: برای خودت یا برای کودکِ درونت؟
من: برای الاغ درونم!
دخترک: باشه. حالا چی میخوای؟ سی دی؟ کتاب؟ قاقا لی لی برای تو اینجور چیزاست دیگه!
من: نه!
دخترک: نکنه دی وی دی و فیلم میخوای؟
من: نه بابا... یه کیت کَت بگیر.... بدجور هوس کردم!
دخترک: من میگم تو باید خودت رو به یه روانشناس نشون بدی تو میگی نه! تاب داری!
من: اتفاقاً تو باید خودت رو به روانشناس نشون بدی!
دخترک: چرا اونوقت؟
من: آخه من میگم قاقا لی لی تو فکرت میره سراغ ابزارآلات فرهنگی!!! خداییش من تاب دارم یا تو؟
دخترک: راس میگی.... حالا کیت کتِ چه رنگی میخوای؟

گوشی رو قطع میکنم!

پ.ن (کمی مربوط): این نوشته تو روزهایی که بلاگفا به ... رفته بود اینجا گذارده شد و از اونجایی که نمیشد کامنتی براش گذاشت و از اونجایی که ما به شدت محتاج کامنت هستیم و اگر یکی از نوشته هایمان کامنت نگیرد شب راحت نمیخوابیم، و یک سری دلایل ناموسی ِ دیگه، ترجیح دادیم که از کودکان در فرصت دیگری پذیرایی کنیم و این شد که الان گذاشتیمش دوباره اینجا.

پ.ن (کاملاً مربوط): این روزها به غیر از "ر مینور"، با یک عدد کیت کتِ ناقابل هم میتونید من رو کاملاً از راه به در کنید!

پ.ن (کاملاً نامربوط): یکی دیگه از خاطرات دکتر هومن تو اعتماد (+)

+ نوشته شده در  87/05/25ساعت 9:19  توسط امیر  | 

سازمان دیده بان حقوق بشر را که به خاطر دارید؟
دیروز در وبگردی های جور واجور با سازمان دیده بان حقوق مشتری آشنا شدم. این سازمان   طرح البته کارش رو تازه شروع کرده و هنوز شاید خیلی جا نیافتاده باشه ولی میتونه در نوع خودش پایه گذار حرکت جدید و متفاوتی باشه که اگه استمرار پیدا کنه واقعاً کار ارزشمندیه.

متاسفانه تو ایران، موقع خرید، برعکس کشورهای متمدن هیچوقت حق با مشتری نیست و معمولاً این فروشنده است که طاقچه بالا میذاره و کمتر پیش میاد با فروشنده های خوش برخورد و مبادی آداب رو به رو بشیم و با خیال راحت بتونیم از کم و کیف چیزایی که میخواهیم بخریم اطلاعات پیدا کنیم. نمیشه در کمال آرامش به کالایی که قصد خریدش رو داریم فکر کنیم و خیلی چیزا رو سبک و سنگین کنیم و معمولاً جوی به وجود میاد که انگار به فروشنده بدهکاریم بابت این فکر کردن ها و بالا پایین کردن ها.

این سازمان طرح با این ذهنیت داره فعالیت میکنه که بتونه در مواقعی که حقی از مشتری زایل میشه، ازش حمایت کنه. البته جاهای کمی رو الان تحت پوشش داره ولی نفس این حرکت و این ایده به نظرم خیلی جالب اومد و بهتره که ازش حمایت بشه تا شاید روزی جاهای بیشتری رو تحت پوشش قرار بده. به هر حال عده ای وقت و انرژی* گذاشتند و میذارند برای اینکه تو فرهنگ این جامعه بشه حرکتی نو و موثر انجام داد و اگر ادعا میکنیم مشکل این مملکت رو در درجهء اول باید تو ریشه های فرهنگی پیدا کنیم و اونا رو حل کنیم، بد نیست با عضو شدنمون یه کم از این حرکت نوپا حمایت کنیم و اون رو به بقیه هم معرفی کنیم.

من همین دیروز عضو شدم و .... شما هم برید اینجا و عضو بشید. مجانیه به خدا!!!

*البته آقای رستگار تو کامنتی که گذاشتند توضیح دادند که این طرح با هزینهء شخصی داره اداره میشه. آدم گاهی اوقات کم میاره که چطور بعضیا میتونند انقدر از خودشون مایه و وقت بذارند و کاری و حرکتی انجام بدند. دست مریزاد!

+ نوشته شده در  87/05/24ساعت 15:46  توسط امیر  | 

آتشی روشن شد،       
                       درختان جامهء سبز بر تن کردند....

                                                                       و من زیبا شدم.

                                                                                                  ۲۴ . ۰۵ . ۱۳۸۷
                                                                                                     ۱۲.۳۵

+ نوشته شده در  87/05/24ساعت 2:23  توسط امیر  | 

پدرم میاد تو آشپزخونه و وقتی من رو با لیوان پر از یخ میبینه میگه: "بس کن دیگه! هر چیزی حدی داره!"
بهش میگم: "شما رو به خدا بیخیال. حالا بعد از مدتی ما خواستیم یه پیک بزنیم."
مبگه: " همین پریشب همین حرف رو زدی!"
میگم" آره... آدم گاهی اوقات خب دلش همچین پُره و ..."
میگه: "اون موقع هم دلت پر بود؟"

وا میرم. چه جوابی بهش بدم. اینکه این دل الان مدتهاست که پره..... که حالا خودش رو داره شاید فکر میکنه این ریختی خالی میکنه؟
گفتن این حرفها چقدر میتونه من رو آروم کنه؟ چقدر میتونه اون رو آروم کنه؟
سرم رو "مثل همیشه" میندازم پایین و میگم: "شما ببخشید!"

+ نوشته شده در  87/05/22ساعت 11:12  توسط امیر  | 

اینه؟
یعنی رسمش اینه؟
اینجوری بود و ما خبر نداشتیم؟

کاری نکن بیام اون بالا - که اگه خودم تصمیم بگیرم تو این بار هیچ غلطی هم نمیتونی بکنی - و همهء اون دفتر و دستکت رو جر بدم ها. نکن این کار رو!
آخه من هزینهء کدوم گناه کبیره رو دارم میپردازم و خودم خبر ندارم؟ ها؟ دِ بگو اگه ادعات میشه.
دِ بگو!

چه جنایتی مرتکب شدم که این شکلی دارم تقاص پس میدم!
چکارت کردم که این شکلی ازم انتقام میکشی؟
دِ بگو دیگه! چرا لال-مونی گرفتی پس؟
به کی بدی کردم؟ به کی.... آگاهانه بدی کردم؟ چرا خفه خون گرفتی؟

مگه غیر از این بود که به هر کسی که تونستم کمک کردم؟
مگه غیر از این بود که همه رو دوست داشتم؟
مگه غیر از این بود که با ساده ترین کارهای ممکن خر میشدم؟
مگه غیر از این بود که دشمنم رو هم دوست داشتم؟
چرا پس باید تا این اندازه عذابم بدی؟ ها؟

یعنی برای یه اشتباه انقدر باید کفاره پس داد؟ تا این حد باید خورد شد و به روی کسی نیاورد؟
چرا پس لال شدی؟
بذارمش به حساب "حتماً یه حکمتی پشتش هست"؟ یا خودت هم خوب میدونی که همه مون رو با این مزخرفات گذاشتند سر کار؟
چرا ساکتی و صدات در نمیاد؟

یه نشونه، یه حرکت، یه انگیزه، یه نگاه.... یه عشق....
دیگه چیزی نمونده که برام بفرستی؟ دیگه تو چنته ت هیچی نیست؟
اون آس پیکت رو هم بازی کردی رفت؟ آس دل رو که خیلی وقته بازی کردی!
خالی خالی شدی و بی بی پیک* بهم تعارف میکنی؟ نکنه داری جر میزنی جداً؟

دِ چرا ساکتی پس؟
این کار رو نکن. صدات در بیاد لطفاً.

اگر اون دفعه رزرویشن ِ اون هتله توی ایتالیا رو کنسل کردم و نکردم که بیام پیشت، این بار خیلی راحت تر از اون چیزی که فکرش رو بکنی میتونم ترتیبش رو بدم ها.... نکن این کار رو.
نذار بیام اونجا و آبروت رو جلو هر کس و ناکسی ببرم. نکن این کار رو.
حرفم رو بشنو و از خر شیطون بیا پایین!
فقط بهم راه رو نشون بده. اگه راه رو نشونم دادی بدون که حالا حالا ها پیشت نمیام و میتونیم دوباره با هم رفیق باشیم
انقدر پا رو دمم نذار؛ من دیگه واقعاً بُریدم.

*بی بی پیک، تا اونجایی که شنیدم در فال ورق نماد و نشونه ای از مرگه.

-------------

پ.ن (بی ربط اما مربوط): حالت گرفته باشه، اعصاب نداشته باشی، دلت از این همه آشفتگی ها به درد اومده باشه، این همه نامردی و نامرادی رو دیده باشی و بیای این نوشته رو هم بخونی. وقتی یه نفر هست که حرفهای دلت رو خیلی بهتر از تو میتونه بزنه، با اینکه بغضت رو به اشک تبدیل میکنه، ولی باز هم میتونه قشنگ باشه.... امیدوار کننده که نه ... اما حس قشنگیه.

+ نوشته شده در  87/05/21ساعت 16:51  توسط امیر  | 

نوشتهء امروز مهدی میرمحمدی تو اعتماد حسابی ذهنم رو دوباره به هم ریخت و بعد از مدتها باز هم همون دغدغهء مهم و دائمی رو تو ذهنم پر رنگ تر از قبل کرد. اینکه هنر - به قول میرشکاک - در ذات خودش متعهده رو تا حدی میتونم درک کنم و اینکه اصولاً خلاقیت هنری راهی میتونه باشه برای بیرون ریختن بخشی از درونیات هنرمند رو هم میپذیرم ولی اینکه این برون ریزی تا چه حد درگیر "باید" ها میشه همیشه برام یه عامل بازدارنده بوده. اینکه اصولاً تا چه اندازه باید به اصل و حقیقتی که تو وجودته بها بدی و چقدر باید به "متفاوت بودن" فکر کنی؛ اینکه اصولاً آیا باید به این "متفاوت بودن"ه فکر بکنی یا نه و هزارتا فکر جور واجور دیگه که تو این سالها آروم آروم داره قلم و نوشتن رو ازم میگیره و اجازه نمیده با درونِ خودم راحت و روراست باشم و بشینم باهاش چار کلوم حرف بزنم و با هم یه چایی شیرین بخوریم و ببینیم از کی تا حالا انقدر از هم دور افتادیم.

متفاوت بودن اثر هنری تو این چند سال گذشته رفته رفته تبدیل شده به یه عادت، به یه جور بیماری؛ یه جور بیماریِ مزمن که دست از سر هنرمند و مخاطبش برنمیداره و بیشتر باعث به وجود اومدن حاشیه ها میشه تا تمرکز داشتن روی اصل مطلب (مثلاً تا حدی قضیهء محسن نامجو). البته اینکه بعضی ها اصولاً متفاوت هستند به هیچ وجه نکتهء منفی ای نیست (باز هم مثلاً قضیهء نامجو!)؛ ولی مشکل موقعی بوجود میاد که گاهی اوقات یکی "میخواد" متفاوت باشه! این خواستنه است که اصالت و صداقت هنری رو به نظر من میبره زیر سوال و بدیش هم اینه که با چشم مسلح قابل رویت نیست!!
یعنی اینکه، با یه قضیهء هندسی سر و کار نداریم که به زور چهارتا پرگار و گونیا و مداد و تراش بشه باهاش سر و کله زد و آخرش بفهمیم که قضیه، "قضیهء فرما" بوده و از حل کردنش هم منصرف بشیم! مساله سر اینه که خلاقیت هنری این نوع نگرش رو نمیپذیره و اصولاً نقد هنری - به خصوص تو جوامعی مثل ایران که درد جهان سومی بودن رو هم تحمل میکنند - نتونسته خیلی قاطع با اینگونه پدیده ها برخورد کنه و جوابی قانع کننده ارائه بده.

حرف البته برای گفتن زیاده؛ شاید یه روزی جدی تر در این رابطه بنویسم. البته مهدی به نظرم خیلی خوب و موجز حرفها رو زده و شاید اصلاً بهتر باشه خیلی تو این زمینه روده درازی هم نکرد.

--------------------

پ.ن: پرداختن به این مساله البته کار ِ من ِ "الان" نیست ولی چون اینجا به هر حال ملک شخصیمه و سند منگوله دارش رو دارم، دوست دارم چیزهایی رو که به ذهنم میاد اینجا یادداشت کنم؛ شاید تو آیندهء نزدیک یا دوری دوباره برگردم سر وقتشون و یقه شون رو بگیرم.
یادداشت امروز مهدی انگار یه تلنگر بود برای دوباره اندیشیدن به این مساله؛ برای فرار کردن از این تفکر اشتباه که هر پارتیتوری که از زیر دستم میاد بیرون باید یه شاهکار هنری باشه*!!

* هامون!

+ نوشته شده در  87/05/20ساعت 20:44  توسط امیر  | 

او سخت کار می کرد چون می خواست تا حد ممکن پول بیشتری به دست بیاورد. کار ابزاری بود برای رسیدن به یک هدف: پول. اما این هدف هم نمی توانست به او لذت بدهد. (...)
او تمام عمرش رویای میلیونر شدن داشت. آرزویش این بود که ثروتمندترین مرد جهان شود. آن چیزی که می خواست بیش از خود پول، چیزی بود که پول نماینده اش بود: نه فقط موفقیت در چشم همهء دنیا، بلکه راهی برای از دسترس خارج کردن خودش. پول داشتن معنایی بیشتر از قدرت خرید دارد: یعنی آن که دنیا لزوماً هرگز نمی تواند تاثیری روی تان داشته باشد. پس پول یعنی حفاظت، نه لذت. برای اویی که در کودکی اش پولی نداشت و در نتیجه در برابر هوا و هوس های دنیا آسیب پذیر بود، مفهوم رفاه برابر بود با تصور فرار: از صدمه، از رنج، از قربانی بودن. آن چه او می خواست بخرد نه خوشبختی، بلکه صرفاً نبودِ بدبختی بود. پول دوای همهء دردها بود، عینیت بخش عمیق ترین و توصیف ناپذیر ترین امیال او به عنوان یک انسان بود. او نمی خواست که خرجش کند، می خواست داشته باشدش، می خواست بداند که آن را دارد. پس پول اکسیر نبود، پادزهر بود: شیشه ی کوچک دارویی بود که وقتی می خواهید به جنگل بروید توی جیب تان می گذارید، فقط محض امکان گزیده شدن تان به نیش ِ ماری سمّی
.

اختراع انزوا - پرتره ی مردی نامرئی / پل آستر - ترجمه بابک تبرایی - نشر افق ۴۵۰۰ تومان
تاکید ها (بُلد شدن واژه ها یا به قول آرتمیس کُپل شدنشون) از منه!

----------------

پی نوشت مربوط: با سپاس از کیوان عزیز برای معرفی این کتاب.

پی نوشت مربوط تر: شخصیتی که آقای نویسنده ازش مینویسه (پدرش) به شدت من رو یادِ کسی میندازه که جزء اون ۵-۶ نفریه که میخوام سر به تنشون نباشه و بدترین بلاهای ممکن سرشون بیاد و هرچه زود تر ریق رحمت رو سر بکشند و برن ته جهنم.

پی نوشت نا مربوط: چند روزیه کارم شده مدام گوش دادن به موسیقی فیلم "Requiem for a Dream". در حدی غیرقابل وصف از این موسیقی لذت میبرم و تعجب هم میکنم. چون این موسیقی به شدت اعصاب خورد کن و روی نرو هست. نه اینکه کلاً از موسیقی اعصاب خورد کن بدم بیاد ها... ولی تا حالا نشده بود این شکلی پشت سر هم بشینم به گوش کردنِ این تیپ موسیقی.

پی نوشت نامربوط تر: خُل شدم.... لابد!

+ نوشته شده در  87/05/20ساعت 11:47  توسط امیر  | 

دیشب بالاجبار و به ضرب و زوری بسیار فراوان رفتم به کنسرت شهرام ناظری. راستش اعتماد خیلی دیر بهم خبر داد و مجبور شدم یکی از قرارهای مهم عصر جمعه م رو کنسل کنم و یکی دو تا قرار دیگه ای که داشتم رو هم خیلی مختصر و مفید برگزر کنم در حالی که شاید خیلی از حرفها نگفته موندند.

اولین بار بود که کنسرت تو فضای باز رو تجربه میکردم و در نوع خودش جالب بود. جالب تر از اون بلیط VIP بود و من ِ ندید بدید!!! از شوخی گذشته ولی تو ردیف چهارم اگر باشید و خیلی متمایل به مرکز نباشید این ریختی میشه که دقیقاً در مقابل یکی از بلندگوهای عظیم الجثه قرار میگیرید و دلتون میخواد نوازندهء دف و صدابردار رو در بعضی از لحظه ها با همون کارد میوه خوری تیکه تیکه کنید!!! (سلام آرتمیس!)

بعضیا رو در ضمن دیدید که مهربونی از چهره شون معلومه؟ عین اون آقاهه که نزدیک من نشسته بود و وقتی خواستم به بروشور نگاهی بندازم انقدر با مهربونی گفت "مال خودتون، ما یکی دیگه داریم!" که نمیتونم توصیفش کنم. من خودم هم بارها بروشور کنسرتم رو به بقیه دادم یا خیلی چیزهای دیگه رو و خیلی اتفاق دور از ذهن و عجیب و غریبی نیست؛ ولی بعضی ها تو رفتارشون یه جور محبت خاص هست، یه لبخند، یه نگاه، و خلاصه یه حس مثبت که خیلی جذابیت داره.

من از طرفدارهای پر و پا قرص ناظری نیستم. معمولاً هم صدای شجریان رو تو موسیقی سنتی به بقیه ترجیح میدم. ناظری البته خیلی موزیسین خوبیه؛ یه آدمی که دوست داره چیزهای مختلف و متفاوت رو تجربه کنه و معمولاً هم تجربه های جدیدش خیلی موفق از آب در میان (شاید یه درصدیش هم به خاطر اسمش و شهرتش باشه!) ولی دیشب از کنسرتش لذتی بردم بس عظیم. حالا قراره که به طور مفصل و حرفه ای تر بنویسم از این برنامه ولی شخصاً خیلی برام جالب بود؛ بر عکس اون چیزی که انتظارش رو داشتم.

البته بگذریم که بعضیا (حالا لینک نمیدیم آبروشون نره!) پیشنهادهایی دادند بسیار بی شرمانه مبنی بر اینکه این بلیت 50000 تومنی رو تو بازار سیاه مثلاً 200000 تومن بفروشیم و با پولش بریم شام بیرون تو یکی از این رستواران باحالها که بدون کت و شلوار راهمون نمیدند..... ولی ما بر نفس اماره و غیر اماره غلبه مند گشتیم و رفتیم عین آدم به دیدن کنسرت.

اگر تو این مدت باقیمانده میخواین به دیدن این کنسرت بروید، اصلاً از ساندویچ های هایدایی که تو محوطهء کاه نیاوران عرضه میشوند نخورید که واقعاً مزخرف و مونده و ... بودند (جای خالی را با کلمات مناسب پر کنید!)

+ نوشته شده در  87/05/19ساعت 10:38  توسط امیر  | 

این خانوم مثلاً دکتر مهشید چایچی (که نفهمیدیم دکترای حسابداری دارند یا کتابداری یا ....؟) مطلب مزخرفی دربارهء عوارض نگهداری از گربه ها در روزنامهء نسبتاً ناوزین همشهری نوشتند که واقعاً در نوع خودش شاهکاری به حساب میاد از مزخرفات. من مطمئنم اگر جری هم میخواست از تام بد بگه انقدر مزخرف سر هم نمیکرد و تا این اندازه شر و ور به هم نمیبافت و انصاف رو یه کم رعایت میکرد.
بد نیست بخونید نوشتهء این مثلاً خانوم دکتر رو +

البته نوشتهء بی اساس و احمقانهء این خانوم دکتر بی جواب نموند و هومن حسابی تو یادداشتِ دیروزش (اعتماد) از خجالت ایشون در اومد و قراره که هفتهء بعد، توی روزنامهء کارگزاران هم جوابیه ای بنویسه که لینک اون نوشته رو هم هر وقت چاپ شد میذارم اینجا.
جنابانی که در همشهری فعالیتِ بسیار زیادی میکنید؛ بد نیست قبل از اینکه به هر کسی اجازه بدین تو روزنامه تون مطلب بنویسه یه کم از چند و چون و صحت و سقم مطلبی که نوشته شده خودتون رو مطلع کنید یا نسبت به دانش نویسنده اش یه کم حساسیت به خرج بدید. باور کنید به جایی بر که نمیخوره هیچ، حرفه ای گری تون هم ثابت میشه! چیزی که متاسفانه تو روزنامه هایی مثل همشهری و ایران خیلی کم دیده میشه!

--------------------

لطفاً بروید اینجا و کلیک کنید. آرتمیس خیلی خوب توضیح داده و لزومی نداره من همون حرفها رو اینجا بزنم. در ضمن لینکش تو همین ساید بار ِ سمت چپ هست!

+ نوشته شده در  87/05/18ساعت 11:32  توسط امیر  | 

در راستای تجربه... اجرای تئاتر در کافی شاپ
"تنش - عادت - تنش"
کاری از علیرضا طاهری - سید میلاد شجره

مکان: کافه شارونا
زمان: چهارشنبه ۱۶.۰۰
آدرس: پاسداران - انتهای گلستان پنجم - پلاک ۱۵۸
تلفن: ۲۲۹۶۹۵۳۹

---------

چند هفتهء پیش بود که با میلاد آشنا شدم. خیلی اتفاقی تو کافه شارونا به مطالعه و قهوه و باخ مشغول بودم که اومد تو کافه و از طرحش برای اجرای یه تئاتر تجربی کوتاه (چیزی حدود ۱۵ دقیقه) صحبت کرد و بالاخره بعد از صحبت های فراوان با آقای شاکری (صاحب کافه) زمان برنامه شون و نوع کار و این حرفها مشخص شد.
من خودم از اینکه برنامه چه چیزی هست اطلاعی ندارم و با توجه به اینکه اصولاً تئاتر تجربی، باید تئاتر تجربی باشه حتا سعی نکردم که بفهمم ... ولی خیلی مشتاقم که ببینم چی هست و از همهء اونایی که به این مقوله علاقه مندند و چهارشنبه بعد از ظهرشون خالیه جداً خواهش میکنم که بیایند و ببینند کار این دو هنرمند جوان را که به نظرم بچه های خیلی خوبی میومدند.

برای راحت تر پیدا کردنِ کافه شارونا: از میدان هروی به سمت شرق (شمس آباد) بیایید و دقیقاً آخر خیابون و تو قسمت انتهایی سر بالایی ( اصطلاحاً به تپه شمس آباد معروفه) سمت چپتون میتونید کافه شارونا رو پیدا کنید.
منتظر حضور سبز و زرد و ارغوانی و مشکی و قهوه ای همه تون هستیم در ضمن! البته ما که هیچکاره ایم ولی حضورتون باعث دلگرمی بچه ها میشه.

+ نوشته شده در  87/05/17ساعت 20:8  توسط امیر  | 

گاهی اوقات آدم باید یه دورهء مجردی هم داشته باشه. مثلاً اینکه از صبح تا شب همه ش سرت به کارت باشه و بنویسی و بخونی و بری اینور و اونور و حتا خوشگذرونی های باحالِ نیمه فرهنگی داشته باشی خیلی خوبه. کلی آدم چیز یاد میگیره. اما اون وسط مسط ها بد نیست گاهی اوقات همچین یه نمه با یه سری همجنس بزنی بیرون و یه کم بی ادب هم بشی و چهار تا لیچار بار ِ این دنیا و رسم و رسوم زمونه بکنی.

امروز از صبح تا حالا بیرون بودم و با دو سه تا رفیق خیلی خوب (همجنس و غیر همجنس) کلی اینور و اونور رفتم. کافه شارونا، نشر چشمه و کتاب خریدن و سی دی خریدن های همیشه لذت بخش، ناهار رستوران موفتار، کافه مرکزی، خانه هنرمندان (یه کادوی خوشگل مامانی نارنجی رنگ هم گرفتم که بسی چسبناک بود) و کلی بحث ها و صحبت های باحال و خنده دار و در عین حال کلی درددل با آدمایی که جنس تنهایی شون شبیه جنس روزمرّگی هام به نظر میومدند. 
شب که اومدم خونه و یه گشتی تو اینترنت زدم و داشتم به نوشته ها و کارهام فکر میکردم، شاهین (پسر دایی گرامی که ما برایش جان همی دهیم!) زنگ زد که بیا پایین که با یه سری از بچه ها بریم قلیون کِشی (حدود ساعت ۹) و خب، یه روز هم که ما آدم شده بودیم و خودمون تو خونه قلیون نذاشته بودیم، مثل اینکه خدا دلش به حالمون سوخت و یه جورایی تو رودروایسی و وسوسهء وقت گذرونی با فک و فامیل از خونه زدیم بیرون. جمع مجردی باحالی بود و بعد از مدتها (جداً بعد از مدتها....چیزی حدود یک سال) خیلی این شر و ور گفتن های مردونه چسبید....!

آدم بهتره تک بعدی نباشه. هر چیزی، نه البته در حد افراط، تو زندگی لازمه!
این رو از من فروردینی افراطی-تفریطی بشنوید!!

---------

پس نوشتِ ویژه و مربوط: فکر میکنم گاهی اوقات آدم در شرایط بسیار خاص و ویژه، رفتاری کاملاً متضاد با آنچه عرف است پیش میگیرد!

پس نوشتِ ویژه تر و مربوط تر: البته منظور از آدم در خط بالا، خودمان و افرادی مانند خودمان میباشند. به کسی برنخورد. اگر شما اینگونه نیستید، آدم نیستید؛ یعنی احتمالاً آدم معقولی هستید!

+ نوشته شده در  87/05/17ساعت 0:56  توسط امیر  | 

۱- باربد خیلی هیجان زده از تو دستشویی اومد بیرون و با خوشحالی و ذوق به مادر و پدرش گفت: "من بالاخره فرق خانوما و آقایون رو فهمیدم!"
ما به هم نگاه کردیم و تا اومدیم حرفی بزنیم باربد ادامه داد: "خانوما لاک میزنند؛ آقایون ژل!!"
ما رو بگو چه فکر ها که به ذهنمون خطور نکرده بود!

۲- جای بعضیا خیلی خالی بود!

۳- از پدری مثل فرجام پسری مثل باربد بعید نیست!! فکر میکنید به خاطر شوخی های فرجام، باربد اولین کلمه ای که از ایتالیایی یاد گرفت چی بود؟ Culo!!! معنیش چی میشه؟ شرمنده ولی یه کمی زشته و مستقیم نمیشه گفت ولی خب جایی است در بدن آدمیزاد که طبق روایات نامکتوب، قزوینی ها بهش خیلی علاقه مند هستند!!

۴- یکی از اتفاقات باحال دیشب این بود که بنده برای اولین بار شاهد نوشتن و به روز کردن فرجام بودم. فرجامی که تا حالا نشده چیزی بنویسه و من از این رو به اون رو نشم... گاهی هم البته از اون رو به این رو میشم! جالبه که فرجام دست چپش رو میزنه زیر چونه ش و فقط با دست راست تایپ میکنه! (البته نه همیشه، ولی بیشتر مواقع!)

۵- موقعی که فرجام داشت مینوشت باربد رفته بود کنارش و میخواست باهاش بازی کنه که من با ایثار و از خودگذشتگی فراوان باربد رو آوردم کنار خودم و شروع کردم به بازی کردن باهاش (میدونید که من زبون بچه ها رو خیلی نمیتونم بفهمم!) تا باباش بتونه بنویسه.... تو فقط بنویس رفیق!

۶- کلی برای اینکه آلوچه خانوم دوباره به نوشتن ادامه بده حرف زدیم. البته یه سری چیزها نگفته موند. من خوشم نمیاد کسی به زور وادار بشه به نوشتن. نوشتن باید خودش بیاد و انقدر برات جذابیت داشته باشه که بشینی و بنویسی. دوست ندارم که آناهیتا بشینه به نوشتن به صرف اینکه چیزی بنویسه؛ دوست دارم اون انگیزه دوباره توش به وجود بیاد و بشه همون آلوچه خانومی که قبلاً ازش سراغ داشتیم. اون موقع خودش دیگه میدونه چه باید بکنه.

۷- فرجام برام از ایده هایی حرف زد که در نوع خودشون واقعاً بی نظیر بودند. اینکه چی بودند بماند، چون به قدری ایده های ناب و جالبی به نظر میومدند که اگر اینجا بنویسم مطمئناً رو هوا میزنندش و بعد ها به اسم خودشون ثبت میکنند؛ باید این کار رو خود فرجام انجام بده و من شک ندارم که تبدیل میشه به یکی از حرکت های تاثیر گذار تو وبلاگنویسی!
اینا رو هم نوشتم که فردا بتونم ادعا کنم ما از قبلش در جریان بودیم و پز بدیم همی به این و اون در ضمن!

۸- میخوایم برای بار چندم بشینیم و هامون ببینیم. هنوز تصمیم نگرفتیم کی و کجا... ولی دنبال بهونه هستیم. دیشب کلی از دیالوگ هاش رو با آنا دوره کردیم و کلی خندیدیم!

۹- دو بار از آناهیتا و فرجام بهترین هدیه های زندگیم رو گرفتم. یکی پارسال وقتی پوستر صدسال سینما رو بهم کادو دادند (+) و یه بار هم دیشب که سی دی اوریژینال "روزهای ترانه و اندوه" فرامرز اصلانی ِ عزیز رو بهم هدیه دادند. یه بار هم نوشته بودم (+)، اینکه آدم چیزی از مال خودش رو که خیلی هم دوست داره ببخشه به کس دیگه نشون میده اون طرف باید خیلی ارزشمند باشه و دقیقاً اینجاست که شک میکنم واقعاً لایق همچین محبت و همچین دوستانی هستم یا نه.

شب خوبی بود.....بعد از مدتها به شماره نویسی و لینک گذاری های فراوان روی آوردیم در ضمن، که این خود امری است بس مبارک و میمون! لابد (سلام آرتمیس!!)

-----------

پ.ن: این نوشته مربوط میشه به روزی که خسرو شکیبایی از این دنیا رفت. دو دقیقه بعد از اینکه پابلیشش کردم خبر رو شنیدم و به احترامش این پست رو برداشتم تا در موقعیتی مناسب دوباره بذارمش.

+ نوشته شده در  87/05/16ساعت 9:13  توسط امیر  | 

روزی به سراغ من نیز خواهی آمد،
فراموشم نخواهی کرد،
این رنج را پایانی خواهد بود،
و این زنجیر از هم خواهد گسست.

در نظر هنوز دور و غریبه ای،
ای برادر° مرگِ عزیز،
حاکمی،
مانند ستاره ای سرد 
به روی شبهای من.

ولی روزی، سرشار از شعله های آتش
نزدیک خواهی شد -
بیا، نگار ِ من،
                 اینجایم،
                       در برم گیر،
                             از آنِ تو ام.

هرمان هسه

متن اصلی آلمانی را در "ادامهء مطلب" می گذارم. دوستانی که آلمانی می دانند، اگر ایرادی دیدند تذکر دهند. البته ذکر این نکته بسیار ضروری است که در ترجمهء شعر خیلی خودم را در قید و بند برگردانِ واژه به واژه نمی کنم و تلاشم بر این است که شعر، "شعر" بماند.


پ.ن: این شعر، یکی از ۴ شعر از هرمان هسه است که روش آهنگ گذاشتم و ماههاست که نوشتن ِ همون چند دقیقهء پایانی اش مونده! باشد که به راهِ راست هدایت شده و آن چند میزان باقی مانده را هم بنگاریم!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/05/15ساعت 11:46  توسط امیر  |