پدرم در اومده و هنوز نتونستم بفهمم چطور بايد «آرشيو» رو طراحی کرد......هر کاری ميکنم نوشته های اولم رو بهم نميده........
کمک!!!!!!!!!!!!!برای نگار که تازه بين ما اومده اين رو نوشتم:
از سادگی نوشتی..... سهراب ميگه:«ساده باشيم،چه در باجه ی يک بانک چه در زير درخت..........»ولی مثل اينکه نميشه.......ميدونی دوست عزيز؟خيلی زور داره که آدم با بقيه خوب و مهربون باشه و بقيه اين رو به حساب سادگی و احمق بودن طرف بذارن...... ولی به هر حال حرکت همه ی ما رو به جلوئه...و به قول خودت ممکنه که دو سال بعد به حرفهای الانمون بخنديم......همونجوری که الان به ترس های ده سال قبلمون ميخنديم...... ولی ميشه آدم مهر و محبت رو تو دلش داشته باشه و شايد حتی مهم نباشه اگر بقيه به ريش آدم بخندن و آدم رو احمق فرض کنن....... شاد باشی.
هوراااااااااااااااااااا !!!!!!!!!!
بالاخره از پسش بر اومدم.......تونستم لينک هايی که ميخواستم رو رديف کنم و سر جاشون بذارم.............!!!!
امروز تو تاکسی نشسته بودم.......
راننده مثل اینکه خیلی دل پری داشت.....
میگفت:
«آقا تو این دوره و زمونه نباید به کسی اعتماد کرد،نباید به کسی هم دل بست»
گفتم:
«چطور مگه؟»
گفت:
«هی......چی بگم؟.......اون از خونه،اون از ماشین،.....اون از زن.....(زیر لب فحش میداد)......همشو اون زنیکه ی ج....ه هپل هپو کرد......خونه رو که به گ... داد،ماشین رو هم همینطور......خودش هم که.....»
سرشو تکون میداد........
«اصلاٌ به جهنم که رفت.....»
معلوم بود که هنوز دوسش داره.........یاد هامون افتادم که میخواست زنش رو بکشه و همونطور که لوله ی تفنگ رو به طرفش نشونه رفته بود با خودش میگفت:«اگه میدونستی هنوز چقدر دوستت دارم.....»
راننده تاکسی ادامه داد:
«البته ما که حالمونو کردیم....»
معلوم بود که خودش رو داره پشت این حرف قایم میکنه....چیزی نگفتم و فقط سرم رو تکون دادم......میگفت:
«ولی همش تقصیر این ننه هه بود.......ما که تو بیت رهبری کار میکردیم....هی گیر سه پیچ داد که باید این دختره رو بگیری.....ما هم که دوسش داشتیم....اصلاٌ واسه اون بود که از بیت اومدیم بیرون......داشتن میبردنمون تو اسکورت......هی زیر پامون نشستن که اسکورت خطر ناکه و اله و بله و......خلاصه......آقا حکمم داشت میومد.....داشتیم میرفتیم تو اسکورت که سر از کرست در آوردیم!!!!»
خنده ام گرفته بود.......؛
اونم همینطور.........ولی......ولی خنده ی هر دوتاییمون تلخ بود.....مثل وقتی که آدم طنز های ابراهیم نبوی رو میخونه.......که چه پشت نوشته ی نبوی چه پشت خنده ای که به دنبالش میاد آدم تلخی و غم خاصی رو حس میکنه.....
کرایه رو دادم و پیاده شدم.
امروز تو تاکسی نشسته بودم.......
راننده مثل اینکه خیلی دل پری داشت.....
میگفت:
«آقا تو این دوره و زمونه نباید به کسی اعتماد کرد،نباید به کسی هم دل بست»
گفتم:
«چطور مگه؟»
گفت:
«هی......چی بگم؟.......اون از خونه،اون از ماشین،.....اون از زن.....(زیر لب فحش میداد)......همشو اون زنیکه ی ج....ه هپل هپو کرد......خونه رو که به گ... داد،ماشین رو هم همینطور......خودش هم که.....»
سرشو تکون میداد........
«اصلاٌ به جهنم که رفت.....»
معلوم بود که هنوز دوسش داره.........یاد هامون افتادم که میخواست زنش رو بکشه و همونطور که لوله ی تفنگ رو به طرفش نشونه رفته بود با خودش میگفت:«اگه میدونستی هنوز چقدر دوستت دارم.....»
راننده تاکسی ادامه داد:
«البته ما که حالمونو کردیم....»
معلوم بود که خودش رو داره پشت این حرف قایم میکنه....چیزی نگفتم و فقط سرم رو تکون دادم......میگفت:
«ولی همش تقصیر این ننه هه بود.......ما که تو بیت رهبری کار میکردیم....هی گیر سه پیچ داد که باید این دختره رو بگیری.....ما هم که دوسش داشتیم....اصلاٌ واسه اون بود که از بیت اومدیم بیرون......داشتن میبردنمون تو اسکورت......هی زیر پامون نشستن که اسکورت خطر ناکه و اله و بله و......خلاصه......آقا حکمم داشت میومد.....داشتیم میرفتیم تو اسکورت که سر از کرست در آوردیم!!!!»
خنده ام گرفته بود.......؛
اونم همینطور.........ولی......ولی خنده ی هر دوتاییمون تلخ بود.....مثل وقتی که آدم طنز های ابراهیم نبوی رو میخونه.......که چه پشت نوشته ی نبوی چه پشت خنده ای که به دنبالش میاد آدم تلخی و غم خاصی رو حس میکنه.....
کرایه رو دادم و پیاده شدم.
بابا دهنم سرويس شد......
مثل اينکه اين ويروسه به جون اين کامپيوتر ما هم افتاده و هر چند دقيقه يه بار يه حالی ازمون ميگيره و........دستگاه خاموش!!!!!!
خب ديگه،......
ما داريم ميريم شمال يه چند روزی استراحت کنيم.......من که تو اين شلوغی ديوونه شدم.........!!!
تا بعد؛
این که بشینی و کلی زحمت بکشی و طرح پاکت کارت عروسی رو روی کاغذ کالک بکشی و روی 70 تا کاغذ همه ی اونا رو پیاده کنی تا فقط آماده ی تیغ خوردن بمونند کار سختیه......ولی در عین حال قشنگه.......ولی اگر بشنوی که وقتی خونه نبودی اون کارگره که هفتگی میاد خونتون همه رو ریخته دور(!!!!!!)خیلی حالت گرفته میشه...........خیلی!!!!!
حالا روز از نو روزی از نو.......!!!درود.......
بعضیا هستن که وقتی یه کاری واسه آدم انجام میدن یا انقدر منت سر آدم میذارن که طرف رو شرمنده کنن یا بالاخره یه کاری میکنن که از دماغ طرف در بیاد....!
اینجور آدما آخرش هم معلوم نیست با خودشون مشکل دارن یا با بقیه!
..............................
از این حرفا بگذریم،
این روزا خیلی سرم شلوغه.....آخه دارم «دو» تا میشم!!!!!!!!!
اگر کمتر به اینجا یا به وبلاگهای دوستان سر میزنم منو ببخشید!!!!
تا بعد،..............
منم خيلی خنگم به خدا.......!!!!!
يه دوستی کلی لطف کرده بود و نحوه ی لينک گذاشتن رو برام نوشته بود......ولی من هر چقدر تو «ويرايش قالب» خودمو کشتم نتونستم هيچ غلطی بکنم!!!!!!
کاش مسوولان «پرشين بلاگ» يه کمی هم به فکر خنگايی مثل من بودند!!!!
زندگی زيباست ای زيبا پسند
زنده انديشان به زيبايی رسند
آنقدر زيباست اين بی بازگشت
کز برايش ميتوان از جان گذشت
زندگی زيباست زيبای روان
دم به دم نو ميشود اين کاروان
تازه شو تا وا رهی از نيستی
گر بماني کاروانی نيستی
چند روز پيش در حال گفتمان بوديم.......متن آن به شرح زير ميباشد:
-خونه های قديمی رو يادته؟که يه حياط بزرگ داشت؟
-آره........يه حياط پر از درخت......
-مثل خونه ی مادر بزرگ من........که وقتی توش بودی احساس امنيت و آرامش میکردی...........
-آره.....اون خونه ها يه جوری انگاری،......انگاری.......
-انگاری «هويت» داشتند......
-آره،......انقدر قوی و پر از پشتوانه بودند که آدم احساس بی کسی نميکرد......
-دقيقاً......مثل خونه های الان نبودند.....که آدم نفهمه که تو اين خونه چيکارست،که آدم نفهمه بالاخره ريشه اش کجاست،که آدم نفهمه.......نفهمه......
-کلاً نفهمه!
-هه هه هه.....!!!
-حالا الان خيلی ها بهشون بر ميخوره اگر اين حرفها رو بشنوند.....آروم تر!
-خب بخوره،.......از واقعيت که نميشه فرار کرد......نسل ما ريشه ی خودش رو گم کرده.....خود ما نمونه ی بارزش هستيم......!!!!
.........................
......و اين بحث ادامه داشت.......؛
بابا اين چه وضعيه؟!!!!
مردم چرا اينجوری رانندگی ميکنن؟!!!!
...............................................................
اينو واسه «ماهي» نوشتم:(وبلاگش اينه
http://www.maahi.blogspot.com)
وبلاگتو دوست دارم.........
جالبه........حرف واسه حرفات زياد دارم.....نه از موضع مخالفت،از رو دوستی.....!
ميدونی که اسم وبلاگم رو از رو اسم مال تو انتخاب کردم؟
تو توی لا مينوری،.......من تو دو ماژور.......
(ميدونی که اينجوری با هم «فاميل» ميشيم؟!!!!!)
.................آره،معلومه که تو هم مثل من صاف و ساده ای.......چون نه «بمل» سر کليدت داری نه «ديز»............!!!!!!
تفاوت کجاست؟
تو مينوری......غمگينی و اينو فرياد میکنی.......طرفدارات هم بيشتر هستن(همه هميشه مينور ها رو بيشتر دوست دارن!).............
ولی من ماژورم........به نظر شاد......پر جنب و جوش..........ولی کی از توی دل يه ماژور خبر داره؟!!
دختر داييم قبول شده......الان اسمش رو تو سايت آزمون ديدم.....بهش زنگ زدم و تبريک گفتم.....رتبه اش شده ۱۵۳۳.........ولی ميگفت که راضی نيست!!!!!!
چی بگم؟
به نظر شما رتبه ی بديه؟!!!!
أخه واسه يکی مثل من که رتبه اش اون موقع شده بود ۱۴۰۰۰،رتبه ی ۱۵۰۰ عاليه!!!!!نميدونم والا!!!!!!شما بگين......بده؟؟!!!!
يا من خيلی خنگ بودم يا دختر داييِ من خيلی مته به خشخاش ميذاره!!!!!!
تا بعد............و ما......
چه معصومانه
به بیهوده تلاشی
بیداری را به جنگ می طلبیم
تا مگر دیداری از پس فتح میسر شود
...........در رویا؛
و ما........
چه معصومانه
پنجره را به سوی خاکستری ابر ها میگشاییم
به شوق گرمی آفتابی
تا بخشکاند
نمناکی گونه هایی که غم فراق را تاب می آورند
...........در سکوت؛
و ما.......
چه معصومانه
با امید و کمی ترس
فردا را نظاره گریم
دست در دست یکدیگر
...........در خیال؛
و ما.......
چه معصومانه
ندای عشقمان را پاسخ می دهیم از دور....
از دور دست ها........
از پس کوه ها و دره ها و دریا ها.
کسی هست که به من بگه چطوری ميشه اسم وبلاگ اونايی رو که دوست داريم تو صفحه ی وبلاگِ خودمون بذاريم...........؟
شرمنده...........خب،......آخه چيزه.......يعنی خب.......تازه کارم!!!
مادرم ميگفت:
اشکال در وجود هر انسانی هست،
همه ی ما انسانيم،ولی انسان بودن سخت دشوار است.
سرنوشت يک حباب چيست؟
يک حباب ميداند که هر لحظه ميتواند آخرين لحظه باشد.......!
خوب ميداند چطور بوجود آمده،ولی هيچ نميداند چرا بوجود آمده......!
خوب ميداند چطور ممکن است از بين برود:
دست بازيگوش يک پسر بچه،
(شايد)
موج خروشان دريا،....
که حبابهای قديمی را از بين ميبرد،
و حبابهای جديد می آفريند،
(شايد)
...................و يا شا يد خودش بترکد،.................
مهم اينست که بزای حباب هر لحظه ميتواند آخرين لحظه باشد....
و او اين را خوب ميداند،.......هر چند هرگز نخواهد فهميد چرا بوده که ديگر نباشد،.............!
و يک حباب،حباب وار زندگی ميکند.
حباب!



