تبليغاتX
تأملات نابهنگام

تأملات نابهنگام

(خاطراتی برای فردا)

امشب شب عزيزيه واسه من و آبی!
شب سالگرد نامزديمونه.....و....
شخصاً واسه من شب عجيبيه.آخه اين واسه اولين دفعه است که از همه دورم....و اينجا با آبی هستم.....سال قبل که شب نامزديمون بود و حتی سال قبلش من واسه يه يکی دو هفته ای ايران بودم....ولی حالا......،
به هر حال......
«عزيزم....مبارکت باشه»
******************
شب يلدای همه تون مبارک باشه!

                                                      حباب!

+ نوشته شده در  82/09/30ساعت 12:57  توسط امیر  | 

چه حالی ميده تو اين غربت آدم فسنجون بخوره ها!!!!!
جداً که حالی داد......
اين آبی خانوم ما که ميبينين انقدر کم کار شده واسه اينه که مشغول آشپزی بوده(يکی نيست بگه حالا چرا اينهمه مدت؟!!!)
خلاصه،
از اونجايی که تعطيلات ژانويه در راهه و اين دوستای ما ميخواستن که برگردن شهرای خودشون ديشب و امشب رو دعوتشون کرديم خونمون....ديشب يه سری و امشب هم يه سری ديگه.
جاتون خالی ديشب چه فسنجونی خورديم.......اين رفقامونم کف کرده بودن که اين غذا به اين خوشمزگی چيه و خلاصه که اين خانوما افتادن به حرف زدن راجع به دستور پخت و منم از فرصت سوء استفاده کرده بودم و آی ميخوردم!!!!!حالا امشب قضيه فرق ميکنه....آخه اولاً که امشب مهمونامون آقا هستن و تازه اينکه غذامون هم «دلمه» هستش!(هر چند من عاشق دلمه هستم...ولی فکر کنم....کلاً من ديوونهء غذاهای ايرانی هستم......!)
اين سری هم تموم بشه ديگه تنهای تنها ميشيم......
خوبه که باز واسه سال ۲۰۰۴ ميريم رم وگرنه تو اين شهر دلمون از غصه ميترکيد!!!

*************

آخ آخ آخ آخ!!!!!
الان رفتم که به اين آبی خانوم کمک کنم و....چشمتون روز بد نبينه.....فکر کنم امشب يه غذايی به اينا بديم که يه راست از اينجا برن بيمارستان!!!!خدا کنه که حد اقل زنده بمونن وگرنه پدر مادراشون ميدونن با ما!!!!آخه بدشانسی ما جفتشون سيسيلی هستن!!!!!!
دلمه هامون يکی وارفته تر از اون يکی شده....ولی اين آبی که من ميشناسم آخرش هم يه ترفندی ميزنه که آدم انگشتاشم با غذا ميخوره.....!!!(اينا رو هم واسه اين گفتم که امشب بتونم تو خونه بخوابم وگرنه تو اين سرما بايد برم تو حياط يخوابم!)
از سرما بگم براتون:
امروز که رفتيم يه دقيقه بيرون يه چيزی بخريم از سرما لرزيديم و برگشتيم...کل راه رو تو «مه» بوديم....واقعاً سرد شده!ولی از برف خبری نيست....حيف...حيف....خيلی وقته که يه برف درست و حسابی نديدم.

*****************

ولی از همه باحال تر قضيهء امروز ظهر بود:
داشتيم نهار ميخورديم و من همينجوری داشتم به اين کاغذ های آگهی سوپر مارکت ها نگاه ميکردم و از اونجايی که نزديک کريسمس هستيم کنار هرکدوم از جنسايی که داشتن تبليغ ميکردن يه «کلاه قرمز» مثل کلاه بابانوئل گذاشته بودن و کنارش قيمتِ مثلاً با تخفيفش رو نوشته بودن......آبی هم ديد که من دارم نگاه ميکنم و اومدو يه نگاهی انداخت و گفت:«اِ....اينا چرا فقط دارن کلاه تبليغ ميکنن؟!!!»
ترکيدم از خنده!!!!!!حالا خوب شد نگفت چرا اين کلاهها که همه شون يه جورن قيمتای متفاوت دارن؟!!!!

****************

حالا برم که يه کمی هم کمک کنم.....هر چند ما مردا به جای اينکه کمک کنيم بد تر ميزنيم و همه چيزو خراب ميکنيم!!!!!!

+ نوشته شده در  82/09/29ساعت 12:56  توسط امیر  | 

اشک رازيست،
         لبخند رازيست،
                 عشق رازيست،

                       اشک آن شب لبخند عشقم بود.

+ نوشته شده در  82/09/28ساعت 12:55  توسط امیر  | 

ديشب که داشتم وبگردی ميکردم يه سری به ریگ ها و الماس ها زدم و ديدم که شعری از «احسان طبري» نوشته.....ياد نواری افتادم که ازش داشتم.....نواری بود که شعراشو دکلمه کرده بود و تار «لطفي» هم همراهيش ميکرد و چه زيبا همراهيش ميکرد.ياد «آن جاودان» افتادم و از اين دوست عزيز خواستم که برام بنويستش.....و چه زيبا بود دوباره خوندنش...من کاری با عقايد سياسی اين آدم ندارم و کلاً هم به يه اثر هنری بر پايهء اعتقادات آفريننده اش نگاه نميکنم......و از شما هم ميخوام که فارغ از هرگونه  پيشداوری ايدئولوژيک اين شعر رو بخونيد و اميدوارم که ازش لذت ببريد.

                                                                                                   حباب!

                                                آن جاودان

 در اين عمر گريزنده که گويی جز خيالی نيست
 تو آن جاودان را در جهان خود پديد آور
که هر چيزی فراموش است و آن دم را زوالی نيست

در آن آنی که از خود بگذری وز تنگ خود خواهی
برآيی در فراخ روشن فردای انسانی
در آن آنی که دل برهانده از وسواس شيطانی
روانت شعله ای گردد فرو سوزد پليدی را
بدرّد موج دود آلود شّک و نااميدی را

*********

به سير سالها بايد تدارک ديد آن آن را
چه صيقل ها که بايد داد از رنج و طلب جان را
براه خويش پای افشرد و ايمان داشت پيمان را

 تمام هستی انسان گروگان چنان آنی است
که بهر آزمون ارزش ما طُرفه ميدانی است

 در اين ميدان اگر پيروز گردی گويمت گُردی
اگر بشکستی آنجا زودتر از مرگ خود مُردی !

 

«با تشکر دوباره از دوست عزيزم ریگ ها و الماس ها »

+ نوشته شده در  82/09/27ساعت 12:55  توسط امیر  | 

دو سه شب پيش با ديدن عکسی که تو مطلب قبلی گذاشتم اون نوشتهء پايين هم به ذهنم اومد و نوشتمش که شايد مبنای ايده ای برای يه «مثلاً» شعر باشه!ولی يکی دو تا از comment ها به نظرم يه جوری عجيب اومد.....من هيچ «دلخوشی به گذشته» ندارم که بخوام حالا همش بشينم و غصه اش رو بخورم....فکر هم نميکنم که چيزی که نوشتم همچين حسی رو القا کنه...به هر حال اميدوارم که دوستانم يه کمی واضح تر نظرشون رو بگن که تو همين فضای دوستانه با هم صحبت کنيم.

منتظر نظراتون هستم!
                           هميشه شاد باشيد
+ نوشته شده در  82/09/27ساعت 12:54  توسط امیر  | 

ما را باز گو.....
از کدامين هجوم درد مند است،
لايه لايه های ديوار های سرشار از پاکی ات؟

+ نوشته شده در  82/09/25ساعت 12:53  توسط امیر  | 

پيغامی دريافت کردم از «مجتبي» که به اشتباه فکر کرده بودم مسوول نبود «اهورا اشون» اوست.
از اين دوست عزيز عذز خواهی می کنم و اميدوارم که اين اشتباه مرا حمل بر توهين نکرده مرا ببخشايد.
و از او می خواهم که اگر اطلاعی از سرنوشت «اهورا اشون» عزيز دارد ما را با خبر کند.
چرا ديگر نيست؟وچرا تمامی نوشته هايش ديگر نيستند؟

+ نوشته شده در  82/09/23ساعت 12:50  توسط امیر  | 

امروز متن اين نامه با E-mail به دستم رسيد که کلی باهاش خنديدم!!!
شايد بد نباشه که شما هم يه کمی بخندين....البته اگر تاحالا نخونده باشينش.....چون ما ايرانيه تو forward کردن تو دنيا نظير نداريم!!!!!!

........واما،نامه:

گضنفر جان سلام! ما اينجا حالمام خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين گضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند،‌ آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.
 

 وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادت خوانده بود که بيشتر اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم. اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان.

آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز طول کشيد ،‌دوميش 3 روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد

گضنفر جان،‌آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم.

پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز 800،‌ 900 نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا،‌ چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه.

ببخشيد معطل شدي. جعفر جان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت.

ديروز خواهرت فاطي را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مايو يه تيکه بپوشن. اين دختره هم که فقط يه مايو بيشتر نداره،‌اون هم دوتيکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جايي قد نميده. خودت تصميم بگير که کدوم تيکه رو نپوشي.

اون يکي خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر ميدم که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي.

راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن. حسن آقا هم طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد!‌شرمنده.

همين ديگه .. خبر جديدي نيست.
قربانت .. مادرت.

راستي:‌گضنفر جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ‌ولي وقتي يادم افتاد که ديگه خيلي دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم. 

 هر چند.....به نظر من ميتونست خيلی بهتر از اينا باشه....ولی خب!حالا ديد انتقادی رو ميذاريم کنار!

+ نوشته شده در  82/09/23ساعت 12:50  توسط امیر  | 

امروز روز دفاعيهء يکی از دوستام بود.تزش رو روی کارای يه خوانندهء ايتاليايی به نام claudio baglioni نوشته بود و الان نزديک به يک ساله که در جريان کارش بودم.
از صبح ساعت ۹:۰۰ منتظر نوبتش بوديم و يه عالم آدم اومده بودن!!!از پدرومادرا بگيرين تا دوستا و آشنا ها!!!!
راستشو بخواين واسه من خيلی با خودش دلهره به همراه داشت!نميدونم ولی يه جوری وقتی فکر ميکردم که تا يکی دو سال بعد نوبت من ميشه........واااااای.... حتی فکرش خیلی اضطراب آور بود!!!! و بعد اينکه فکرشو ميکردم که اين همه آدم ميان تا ببينن چی ميگی........!!!!
ولی خب،تجربهء جالبی بود.يه کمی با محيط اين قضيه آشنا شدم.تو مدتی هم که اين رفيقمون داشت از خودش دفاع ميکرد کلی خنديديم!بخصوص موقعی که تو يه قسمت از حرفاش وقتی داشت راجع به قسمت های اوج آهنگای اين بابای خواننده صحبت ميکردگفت:«....و يکی از منتقد ها اين اوج ها رو به دستيابی به ارگاسم تشبيه کرده....»که اينجا کل سالن از خنده منفجر شد!!!!!!البته ضربه های استادا خيلی هولناک بودن!!با مشت و لگد افتاده بودن به جون اين بدبخت که تازه اگه دماغش رو ميگرفتی جونش در ميرفت و اين بيچاره هم هی «دفاع» ميکرد!!!!
نزديک به ۴۵ دقيقه اين رفيقمون داشت «دفاع» ميکرد که اين تو دانشگاه ما ميتونم بگم که کم سابقه است....البته دليلش اين بود که جزو اولين دانشجوهايی بود که در زمينهء موسيقی پاپ کار کرده بود و خب..خيلی فرقميکرد با کسی که مثلاً رو سوناتای موتزارت کار کرده که استادای دانشگاه همه اش رو از اول تا آخر حفظن!!!!!
واسهء من هم خيلی جالب بود......اينکه انقدر آدم بتونه آزادانه حرفی بزنه و رو حرفش وايسه و از عقيده اش دفاع کنه خيلی برام جالب بود.....حتی بعد از اين دو سه سال باز هم وقتی آزادی رو تو جنبه های مختلف لمس ميکنم باز هم واسم عجيبه.....
با خودم داشتم فکر ميکردم مثلاً کی ميتونه تز پايان نامه اش رو تو ايران تو همچين زمينه ای کار کنه؟مثلاً رو کدوم خواننده؟الان محبوب ترين و،به نظر من،بهترين خوانندهء پاپ «مجاز»(چه کلمهء مزخرفی....وقتی به اين فکر کنی که تو هنر بايد بهت «اجازه» بدن که کار کنی!)تو ايران عصاره که خيلی زوده که کسی بخواد تزش رو بر اساس کارای اون برداره(تعارف که نداريم!) ولی اين همه خواننده ها و کسايی که تو موسيقی پاپ کار کردن.....از گوگوش بگيرين تا اصلانی....و به نظر من(که تو اين زمينه ميتونم به خودم اجازهء نظر دادن بدم ولی متخصص نيستم)کارای هر کدومشون پر از چيزای جالبه(که البته من خيلی گذرا تو سميناری که راجع به «موسيقی در ايران» داشتم بهش اشاره کردم).

بگذريم......هرچی بيشتر بهش فکر ميکنم بيشتر دلم ميگيره!

بعد از جلسهء دفاعيه هم کلی خنديديم....آخه اينجا رسمه که وقتی يه نفر ميخواد فارغ التحصيل بشه دوستاش براش يه روزنامه ديواری درست ميکنن و کلی اون بد بخت رو که خوشحال و خندان و داغ داغ از سر جلسه اومده بيرون سر کار ميذارن و دستش ميندازن!!!!!از کشيدن کاريکاتورش در حال قضای حاجت بگيرين تا شرو ور نوشتن راجع به نقطه ضعف هاش!!!!البته نه که ناراحت بشه.....ولی خيلی مسخره اش ميکنن.....اين بود که کلی هم اونجا خنديديم!!!!
الان هم داريم آماده ميشيم که بريم برای «مثلاً» جشن فارغ التحصيليش که تو يه بار نزديکای خونمونه!!!!!!مجبور هم شديم که کادو بگيريم که خب...من هيچوقت کادويی بهتر از کتاب نميتونم بگيرم(خيلی امٌليه؟)......دو تا کتاب از «کوندرا» براش گرفتم با اين طرزتفکر که اگر از چيزی خوشم مياد بقيه هم بايد خوششون بياد(تفکر ديکتاتوری!!!!!)و خب....به خاطر اين تفکر زيبا ۱۵ يورو هم سلفيدم!!!!!!

................تا بعد،

+ نوشته شده در  82/09/20ساعت 12:49  توسط امیر  | 

.....گاهی اوقات حتی وقتی کلی از خونه و کشورت فاصله داری بازم «دچار آن رگ پنهان رنگ ها» ميشی..........
باز هم دچار ميشی......
و.......
         «دچار يعنی عاشق»

                                             حباب!

********************

فکر نميکنم که بايد توضيح بدم،ولی برای اينکه خدای نکرده فردا به اتهام «سرقت ادبي» نندازنمون زندان می گم که قسمت های تو گيومه از شعر مسافر سهراب سپهری گرفته شده.

+ نوشته شده در  82/09/20ساعت 12:48  توسط امیر  | 

پس از من شاعری آید

بعد از مدتها شعری خوندم که کلی زيبايی با خودش برام آورد......
بعد از مدتها تونستم حتی واسه چند ثانيه هم که شده از دنيای دورو اطرافم فاصله بگيرم......
بعد از مدتها کاری از سياوش کسرايی خوندم.......

ذات هنر ناب(که تعريفی نداره)خودش رو اينجا نشون ميده.....شعری که مال ۵۲ سال پيشه........ولی هنوز هم وقتی ميخونيش برات حرف داره.......و حرف داره......و حرف داره.

از دوست گرامی و صاحب وبلاگ از ميان ريگها والماسها هم سپاسگذارم که من رو با اين شعر آشنا کرد.

 

پس از من شاعری آید

 

پس از من شاعری آید

که اشکی را که من در چشم رنج افروختم

 خواهد سترد

 

پس از من شاعری آید

که قدر ناله هایی را که گستردم نمی داند

گلوی نغمه های درد را

 خواهد فشرد

 

پس از من شاعری آید

که در گهوارهء  نرم سخن هایم شنیده لای لای من

که پیوند طلایی دارد او با من

و این پیوند روشن قطره های شعرهای بیکران ماست

ولی بیگانه ام با او

و او در دشت های دیگری گردونه می تازد

 

پس از من شاعری آید

که شعر او بهار بارور در سینه اندوزد

نمی انگیزدش رقص شکوفه های شوم شاخهء پاییز

که چشمانش نمی پوید

سکوت ساحل تاریک را چون دیدهء فانوس

و او شعری برای رنج یک حسرت

که بر اشکی است آویزان

نمی سازد

 

پس از من شاعری آید

 که می خندند اشعارش

که می بويند آواهای خودرویش

چو عطر سایه دار و دیرمان یک گل نارنج

که می روبند الحانش

غبار کاروان های  قرون درد و خاموشی

 

پس از من شاعری اید

که رنگی تازه دارد رنگدان او

زداید صورت خاکستر از کانون آتش های گرم خاطر فردا

زند بر نقش خونین ستم

 رنگ فراموشی

 

 پس از من شاعری آيد

که توفان را نمی خواهد

نمی جويد اميدی را درون يک صدف در قعر دريا ها

نمی شويد به موج اشک

چشم آرزويش را

 

پس از من شاعری آيد

که می رويد بساط شعر های پيش

که می کوبد همه گل ها به پای خويش

نمی گيرد به خود زيبايی پرپر

نگاه جست و جويش را

 

پس از من شاعری آيد

که با چشمم ندارد آشنايی آسمان های خيال او

و او شايد نداند

می مکد نشت جوانی را ز لب های جهان من

و يا شايد نداند

غنچه های عمر ناسيراب من بشکفته در کامش

 و يا شايد نداند

در سحرگاه ورودش همچو شب من رنگ خواهم باخت

 

پس از من شاعری آيد

که من لب های او را در دهان شعرهای خویش میبوسم

اگر چه او نخواهد ریخت اشکی بر مزار من

من او را در میان اشک و خون خلق می جویم

من او را درون یک سرود فتح خواهم ساخت

سياوش کسرايی   ۲۴ آذر ۱۳۳۰

+ نوشته شده در  82/09/20ساعت 12:47  توسط امیر  | 

ميدونين چرا انقدر ميخندم؟
ميخواين بدونين؟

پس برين اينجا......شايد شما رو هم بخندونه....!!!
البته اگر به نظرتون «لوس» اومد فحشم ندين!!!!!

+ نوشته شده در  82/09/19ساعت 12:46  توسط امیر  | 

من کلاً از اينکه لينک يه متن بذارم تو وبلاگم خوشم نمياد!!!!اگه واقعاً يه متنی برام جالب باشه اصل متن رو با ذکز ماخذ ميذارم تو وبلاگ!فکر ميکنم که اين کار زحمت الکی به خواننده نده!
چند روزه که با وبلاگ سيب ويک کم نيوتن آشنا شدم که خوندنش رو به همه تون پيشنهاد ميکنم.الان هم چند روزه که همه اش بهش سر ميزنم ولی متن جديدی ننوشته و همه اش همون متن قبلی رو ميبينم و هر بار هم نميتونم که جتوی خودم رو بگيرم و دوباره ميشينم به خوندنش.......متنيه از پائولوكوئليو....... شايد شما هم خوشتون بياد.

                                                                   حباب!

جهنم

 

مردي،همين كه مُـــرد وارد مكان زيبايي شد.پيرمردي با لباس سفيد به او نزديك شد و گــــفت:"هر چه بخواهيد،در اختيارتان است:غذا، لذ ت ، شهوت ، باغهاي پر ميوه و سر سبز".

مرد هر كاري  را كه در دوران زندگي اش  دلش مي خواست  انجام داد. بعد از ماهها سراغ  پيرمرد سفيد پوش رفت  و گفت:"هر چه را كه  مي خواستم بدست اوردم . حالا دلم مي خواهد كار كنم تا مثمر  ثمر باشم ".

پيرمرد سفيد پوش گفت:" بسيار متاسفــم. اما اين عمل از دست من بر نمي آيد،اين جا كار نداريم".

مرد با آزردگي گفــت:"چــــه وحشتناك ! يعني بايد تمام ابديت را به كسالت بگذارنم !  ترجيح مي دهم به جــهــنــم بروم! "

پيرمرد سفيد پوش نزديك شد و ارام گفت:"مگر فكر مي كنيد كجـــائــيــد؟"

 

از كتاب‌"پدران،فرزندان،نوه ها"

 

 پائولوكوئليو 

+ نوشته شده در  82/09/18ساعت 12:45  توسط امیر  | 

خب...خوشحالم!
دوست بی نشانم برام نوشت:
«عزيز دلم به چه مناسبتی من بايد با تو سر ناسازگاری داشته باشم ؟ اصلا اينطور نيست . چرا که من نوشته ام نشان تورا از من ميگيرند ومن نشان خود را از حباب واز طرفی گفته ام که ترا من چشم در راهم ...واين باب دوستی بود ..اين هم برگ سبزی است ويا پای ملخی . تا چه قبول افتدو چه در نظر آيد .به اميد روزی که حباب را نه در برکه . که در دريا ببينم ...»

خوبه....هر چند،دوست عزيز،هنوز نميدونم چه هدفی رو دنبال ميکنی و منظورت از اون حرفهای قبلی چيه....ولی دوستی رو با کمال ميل میپذيرم و هميشه منتظر نوشته هات هستم.

                                           با سپاس،حباب!

+ نوشته شده در  82/09/17ساعت 12:44  توسط امیر  | 

متن قبلی رو نشستم و نوشتم و اميدوار بودم که........
حالا به کامنتی که برام گذاشته شده نگاه کنيد:

«سلام خوبی عزيزم وبلاگ خوبی داری به ما هم يه سر بزن -نظرت درباره تبادل لينک چيه لينک به سه سوت دارم هواتو <چشمک> خيلی جالب بود !!»

....................
يا گاهی اوقات که بعضيا ميان و بدون اينکه نيم نگاهی به وبلاگت يا محتواش بندازن مينويسن:
«سلام وبلاگ قشنگی داری.....به ما هم سر بزن!»

...................
نميدونم......ولی گرفته ام!
متن اين دوست بی نشانمون خيلی منو تحت تاثير قرار داد و من هم کلاً آدمی نيستم که نسبت به بعضی از مسائل بی تفاوت باشم.
دوست عزيز،
«بی نشان»را به عنوان توهين نگفتم.....در قاموس من توهين به ديگری،بخصوص کسی که توهينی به من نکرده،وجود نداره.....ولی شايد نشان متفاوت تو با ديگر دوستانم همين است که تو را «بی نشان» بنامم.

+ نوشته شده در  82/09/17ساعت 12:44  توسط امیر  | 

دوست عزيزم که مانند قبل خود را معرفی نکرد برايم مطلب تکان دهنده ای نوشت که دوست دارم شما هم آنرا بخوانيد......نظر خودم را پايين آن می آورم.و اما متن اين دوست:

«احساس سوختن به تماشا نمی شود آتش بگير و ببين من چه ميکشم . حباب عزيز هميشه نشانت را از من بی نشان ميگيرندمن به دنبال نشان تو وخود هستم .آنجا که شناسنامه ام را پاره پاره کردندو به دريا ريختند. آنجا که بدنم را تکه تکه کردند و شغالان را به ميهمانی خواندند.آنجا که سگها را به پاسبانی واداشتند.آنجا که کرکسان تماشا شاهد سربريدن شيرها بدست شغالان بودند . آنجا که از هر کوی وبرزنش بوی خواری وذلالت وافيون وبر ترک موتورسوارانش دختران فراری آينده نافرجامشان را رقم ميزنند.آنجايي که جوانانش چند نفره در يک اتاق لاشه دختری را دستمالی می کنند وروی رانهايش با رژ لب می نويسند دوستت دارم وبعد کنار آلت تناسلی اش را با سيگار می سوزانند ..ومن در همسايگی تو هستم .همانجا ودر تو ......واما کلاغ اعصم ..ميگويند که درميان کلاغها کلاغی است که يک پای آن سياه وپای ديگرش سفيد ميباشد ولی تا کنون کسی اين کلاغ رانديده واين کنايه ايست که ...توخود بخوان حديث مفصل از اين مجمل ....حباب جان ..ترا من چشم درراهم ..... سلام وخدا حافظ»

نميدانم دوست ما همچنان از محتوای نظر سمبوليک من در بارهء متن کيوان رنجيده خاطر است يا چيز ديگری او را وا می دارد که مرا خطاب کند و بگويد که نشانش را ازو می گيرند!
خلاصهء مطلب اينکه من هر چه به عقل ناقص خود فشار می آورم نميتوانم اين قضيه را حلاجی کنم و از آنجايی که کلاً آدمی هم نيستم که دنبال دردسر بگردد و يا از روی بيکاری بخواهد سر مشاجره با مهمانش باز کند از ادامه دادن به اين بحث(که کلاً ربط آن را هم نميفهمم!)صرفنظر می کنم و اميدوارم که دوست عزيزمان(که ای کاش حداقل نامی دروغين برای خود بر گذيده بود)مطالبش را صريح تر بيان کند.....چرا که من اهل در لفافه حرف زدن نيستم.
منتظر نظرات همگی شما دوستان نيز هستم.

                                                             با سپاس،حباب!

+ نوشته شده در  82/09/17ساعت 12:43  توسط امیر  | 

امروز رو کلاً مونديم تو خونه...من پای کامپيوتر واسه تحقيق و آبی هم که کلاً داشت رو تز پايان نامه اش کار ميکرد.
تو وبلاگش خوندين که راجع به اين مساله و نرفتنمون به ونيز نوشته بود؟
يه جورايی حيف شد.....چون يکی از دوستامون ميخواست با ماشين بره و دو تا از دوستاش هم همراهش بودن و قرار بود شب رو هم تو پادوآ که خونهء همين دوستم اونجاست بمونن و فردا برگردن.......ولی ما ترجيح داديم که نريم و بشينيم تو خونه.هم  آبی کار داشت و هم من بايد درس ميخوندم و اينجوری حداقلش اين بود که با آرامش خاطر اين يکشنبهء خاکستری رو گذرونديم.

هوا هر روز داره سرد تر ميشه......و آفتاب با کلی نازو عشوه هر ۸-۷ روز يه بار يکی دو ساعتی ميادوميره......وما هم همش تو خونه ايم.
اگه ايران بوديم......
آخ اگه ايران بوديم الان بين اينکه با کدوم اکیپ از دوستامون برنامه بذاريم گير کرده بوديم!!!!
نميخوام آه و نالهء دوری از وطن سر بدم.....خوشم نمياد که مثل خيلی ها همش بگم «آخ ايران دلم تنگ شده و ....»!!!!کلاً از اين آه و ناله ها بدم مياد....ولی خب،گاهی اوقات آدم يهويی ميبينه که خيلی جدی تر از اونی که فکرشو ميکرد دور افتاده.....خدا کنه اين دور افتادن يه اثر مثبت داشته باشه....وگرنه فقط داريم عمرمون رو هدر ميديم.......
به اين چند خط بالا که فکر ميکنم احساس آرامش ميکنم و حتّی خوشحالم از اينکه نرفتيم ونيز!!!!

+ نوشته شده در  82/09/16ساعت 12:42  توسط امیر  | 

تو وبلاگ «کيوان» متنی بود که خوندم و کامنت گذاشتم و دوستی که هيچ نشانی از خودش نذاشته برام نوشت:

«سلام :به بهانه نظر دهی به نوشته کيوان حباب عزيز يه سوال دارم و اون اينکه توتاحالا يک کلاغ اعصم ديدی ؟ اگه ديدی برای من هم بگو که چه شکلی داره ؟ قربانت»

...............
اگر متن دوست عزيزم کيوان رو بخونيد متوجه سمبوليک بودن متنش ميشين و من هم به پيروی از سبک دوستم جوابی سمبوليک دادم(اگه دوست دارين ميتونين برين وبينين!)خلاصه اينکه من منظور اين دوست عزيز رو که متاسفانه هيچ اسمی هم از خودش نذاشته متوجه نشدم و فقط ميتونم بگم:
از اون متن هر کسی يه جوری برداشت ميکنه و متناسب با برداشت خودش نظری ميده.
ولی بايد به جهل خودم در ندانستن معنی «اعصم»اعتراف کنم!!! هرچند هيچوقت عربيم خوب نبوده و هميشه با افتخار به همه گفتم:«تو کنکور تست عربی رو منفی ۲درصد زدم!!!!»  
خلاصه که دوست عزيزم،برای من واژهء «اعصم» رو ديلماجی(!)کن تا بتونم راحت تر جوابت رو بدم.
با سپاس فراوان از اينکه به وباگ من آمديد،حباب

+ نوشته شده در  82/09/16ساعت 12:42  توسط امیر  | 

اين متن ديروز به دستم رسيد و کلی باهاش خنديدم(به قول شيرازيا «ازش خنديدم»!!!)شايد واسهء شما هم جالب باشه.

                                                                شاد باشيد،حباب!

Dear Tech Support
Last year I upgraded from Girlfriend 7.0 to Wife 1.0. I soon noticed that the new program began unexpected child processing that took up a lot of space and valuable resources. No mention of this was included with the product information.

In addition, Wife 1.0 installed itself into all other programs and now launches during system initialization, where it monitors all other system activity. Applications such as Poker Night 0.3,Drunken Boys Night 2.5, Football 5.0, Hunting and Fishing 7.5 and Racing 3.6 no longer run, crashing the system whenever selected. I can't seem to keep Wife 1.0 in the background while attempting to run my favorite applications. I'm thinking about going back to Girlfriend 7.0, but the Uninstall doesn't work on
Wife 1.0.
Please help!

Thanks,
Signed,
A Troubled User

----------------------------------------------------------------------

Dear Troubled User,
This is a very common problem. Many people upgrade
+ نوشته شده در  82/09/16ساعت 12:41  توسط امیر  | 

ديگه واقعاً مسخره است!!!!!!                              
آخه تلفن عمومی هم بايد جدا بشه؟واقعاً شرم آوره.....اين بد بخت ها مشکل جنسی دارن!!!!خب بگين که ايران هم عربستان شدورفت......!
الان هم که ايران رو ميخوان ببرن تو اتحاديهء عرب!يعنی انقدر بدبخت شديم که «عرب» بشيم؟

ميخوام فرياد بزنم.........ميخوام همهء قدرتم رو جمع کنم و فرياد بزنم!!!نميدونم «کي» داد ما رو ميشنوه؟نميدونم «کجا» ميشه اين بغض ها رو فرياد کرد.....نميدونم...نميدونم.....ولی ميدونم که با هيچ کثافت کاری ای ايران «عرب» بشو نيست....تا وقتی گذشته ای با اون همه افتخار و عظمت داره و تا موقعی که بزرگانی مثل «فردوسي» رو ايرانی بدونيم،ايران يه کسور «عرب» نيست.

+ نوشته شده در  82/09/15ساعت 12:40  توسط امیر  | 

خب......!
خونه تکونی منو ديدين؟
خوبه؟
نميدونم خوبه يا نه!ولی از ظاهر جديد وبلاگم خوشم مياد!!!!کلاً از تنوع خوشم مياد و اينکه خيلی وقت بود که دستی به سرو روی وبلاگم نکشيده بودم......همهء اينا هم با کمک آبی بود!
راستی آبی  هم اومد بين ماها!!!!!(ميدونم ميدونم!«ماها»از نظر ادبی غلطه!)آره خلاصه که اومد بين ما وبلاگ نويس ها.....حتماً به وبلاگش سر بزنيد که اگر اين کارو نکنيد من می دونم و شماها(ميدونم بابا جان!«شما ها»هم از نظر ادبی غلطه)!!!!!

خلاصه که منتظرم که اونجا هم ببينمتون.....باشه؟

+ نوشته شده در  82/09/15ساعت 12:39  توسط امیر  | 

......سايت دانشگاه الزهرا رو ديدين؟!!!!
عجيبه که طراح اين سايت چطور انقدز سليقه به خرج داده!!!!!!
مثلاً تو قسمت انگليسيش اومده و واسهء قسمت فارسی نوشته "
Farsi page".....و تو قسمت فارسيش واسهء قسمت انگليسيش نوشته «صفحات لاتين»!!!!!!

اين بابا انقدر سواد نداشته که بفهمه تو زبان انگليسی برای زبان فارسی از «persian» استفاده ميکنن و فارسی فقط بايد تو خود ايران و بين ايرانی ها استفاده بشه!!!بد تر از اون اين کلمهء «لاتين» بود که منو کشتونده بود!!!!!! آخه يکی نبوده به اينا بگه «بابا جون زبان لاتين که اين نيست!!!!زبان لاتين خيلی وقته که ديگه مورد استفاده قرار نميگيره».......ولی فکر نميکنم اين بابا حتی بدونه زبان لاتين چی بوده......بگذريم!
ولی خنده دار تر از همه ميدونين چی بود؟ اين بود که تو همون صفحهء انگليسيش يه
option داره به نام «peoples»!!!!!! وااااااااای......بابا....people خودش خود بخود جمعه و ديگه نبايد "S" بذاری آخرش!!!!!
ولی واقعآً خدا رو شکر........خدا رو صد هزار مرتبه شکر که تو قسمت فارسی برای اين "
peoples" نيومد بنويسه «اشخاص ها»*!!!!!!
ديگه حتّی وقت نذاشتم برم با دقت بيشتری ببينم توش چه خبره.....همين صفحهء اولش داد ميزد چه ذوق و هنری تو طراحی اين سايت به کار رفته!!!!

خدايا.....به داد ايران و ايرانی برس!!!!!!

                                                  حباب!

*ما يه آشنايی داشتيم که يه بار تو صحبتاش گفت:«اشخاص هايی بودند که ....»و وقتی من اشتباهش رو بهش ياد آوری کردم و گفتم «اشخاص خودش جمعه و نبايد دوباره جمع ببنديمش!» بهم گفت:«نه...نه....وقتی تعدادشون خيلی زياد باشه ميشه گفت اشخاص ها!!!!!!!»
قضاوت با خودتون!

+ نوشته شده در  82/09/11ساعت 12:39  توسط امیر  | 

........وبلاگ «آدم و حوا» هم مثل اينکه به رحمت ايزدی رفت!!!

اهورااشون عزيز،
منتظر وبلاگ جديدت هستيم

 

نميدونم کی اين وبلاگ رو هک کرده(البته اون روزای اول تو «صفحهء نظرات» يه کسی به اسم «مجتبي» کامنت گذاشته بود که «اهورا اشون و وبلاگش به تاريخ  پيوستند!»)ولی نميتونم بفهمم چرا بين ما آدمايی هستن که با کسايی که کار فرهنگی ميکنن مخالفن.....چرا انقدر بی ظرفيتيم که صدای مخالف رو حتّی حاضر نيستيم گوش کنيم؟!

با اين فکر خودم رو گول ميزنم:«احتمالاً اين آقا مجتبای ما با اهورااشون مشکل شخصی داشته!»............اينجوری يه کمی احساس آرامش ميکنم...........
................
               ................
                              .....................
                                                  ......................
+ نوشته شده در  82/09/10ساعت 12:38  توسط امیر  | 

.....۳ ماهه که اومديم اينجا.....
ولی هنوز اثر بعضی از اون آزارواذيت ها رو داريم حس ميکنيم...

امروز صبح که از خواب بيدار شدم آبی بهم گفت:«ديشب خواب ديدم که تو ايرانيم و گرفتنمون......حالا هرچی بهشون ميگيم که زن و شوهريم به خرجشون نميره و خلاصه کلی اعصابمونو خورد کردند........»
ميبينم که هنوز که هنوزه اين اضطراب ها تو ما هست.....با اينکه کل مدتی که ايران بوديم هيچوقت مشکل اينطوری برامون پيش نيومده بود ولی خب....هميشه اين ترس وجود داشت.....اونم برای ماهايی که به اندازهء کافی ذهنمون مشغول بود و دنبال دردسر نمی گشتيم........

دچار دوگانگی شدم.....نميدونم چطور ميتونم توضيح بدم؛بعداً حتماً راجع بهش مينويسم ولی اين دوگانگی خيلی آدم رو تحت فشار ميذاره........

+ نوشته شده در  82/09/06ساعت 12:37  توسط امیر  | 

الان آروم تر شدم......
يه کمی حالم بهتره.....

با خودم داشتم فکر ميکردم «چرا يهو اونجوری شدم؟»......نميدونم متن قبلی رو خوندين يا نه........اگر بخونين متوجه منظورم ميشين.

نه نه نه نه.............(با لحن غمگينی «نه».........)

نسل ما محکومه به اين روش زندگی کنه......پايه و اساس ما رو روی اضطراب و نگرانی گذاشتن.......اون که از نوزاديمون بود که تو بحبوحهء انقلاب بود،اون از کودکيمون بود که تو بحبوحهء جنگ بود،اون از نوجوانيمون بود که تو خفقان بود،اين از جوونيمونه که شديم يه عده آدم مايوس و متزلزل.....قصد توهين به هيچکدوم از شما رو ندارم ولی متاسفانه نميتونم جور ديگه ای فکر کنم........ما ها همه مون مريضيم.....و اين مساله ای نيست...مسالهء اساسی اينه که خودمون هم نميدونيم چمونه و اينکه فکر ميکنيم که سالميم......ولی واقعاً اينطوره؟
تو رو خدا بهم بگين که دارم اشتباه ميکنم.....بگين....بگين!
دوست دارم خودمو گول بزنم....ولی نميتونم.....لا اقل شما سعی کنين منو گول بزنين............دوست دارم فکر کنم دارم اشتباه ميکنم ولی نميتونم........

+ نوشته شده در  82/09/05ساعت 12:37  توسط امیر  | 

امروز داشتم تو دانشگاه با يکی دو تا از دوستام صحبت ميکردم......حرفهامون بيشتر از همه راجع به درس و امتحان و پابان نامه و اين جور چيزا بود....يه لحظه خشکم زد....حس عجيبی بود......داشتم زبونی رو حرف ميزدم که زبون مادريم نبود.....با آدمايی حرف ميزدم که ايرانی نبودن......و.......يه جور عجيبی شدم.....حس کردم جدا افتادم.....حس کردم بيش تر از قبل دارم درک ميکنم که يه جاييم که به من تعلق نداره.....هيچکدوم از بچه ها نفهميدن من چطور خودم رو به بهونهء يه قهوه کشيدم کنارو بحث رو ادامه ندادم.......تو تنهاييم،وقتی داشتم قهوه ام رو میخوردم،با خودم فکر ميکردم..........و اين فکر که به جايی تعلق نداشته باشم به شدت نگرانم ميکرد.......عذاب ميکشيدم......ولی اين «فکر» نبود که عذابم ميداد.....بلکه «نگراني» بود که دچار اضطرابم کرده بود.....نميدونم تا به حال همچين حسی به سراغتون آمده يا نه؛ولی هر چی بود خيلی منو برد تو خودش و تا چند دقيقه ذهنم رو مشغول کرده بود تا اينکه يکی از بچه ها سوالی کردو منو از اون عوالم آورد بيرون........

ولی هنوز ذهنم رو مشغول خودش کرده.....همچنان دارم با خودم فکر ميکنم کجام؟چيکار دارم ميکنم؟اصولاً چه غلطی ميخوام بکنم؟واسه چی اونم اينجا؟چرا نبايد برم جايی که بهش تعلق دارم و بهم تعلق داره؟پيش آدمايی که مال اونجا هستن؟و اگر قراره کاری بکنم برای همون آدما اين کار رو انجام بدم؟چرا؟

+ نوشته شده در  82/09/05ساعت 12:36  توسط امیر  | 

بابا رفتيم و بارون خورديم و برگشتيم!!!!!!!!
چند روزه که اينجا همه اش هوا بارونيه و کل سفر ما هم بارونی بود......!!!!
بد تر از همه اينکه دقيقاً لحظهء آخر بود که پلیس هم جریمه مون کرد!!!!!!
 داشتیم از مترو بیرون میومدیم که یهو یکی از این پلیس سبیلو ها جلومون رو گرفت و گفت «بلیت لطفاً»!!!!!من احمق هم که بلیت رو به خیال اینکه دیگه موقع «بیرون اومدن» چک نمیکنن انداخته بودم دور......حالا هرچی به این مرتیکه میگم به خرجش نمیره.....خلاصه،سرتون رو درد نیارم.....34یورو پیاده شدیم!!!!!!!!تازه شانس آوردیم که قطار رو از دست ندادیم......وگرنه 10 یوروی دیگه هم پیاده می شدیم ولی خدا رو شکر این بار به جای پیاده شدن سوار شدیم(قطار رو میگم!!!!)

ولی کلاً بد نبود.......به یه سفر واقعاً احتیاج داشتیم...هم من و هم آبی......خیلی خسته بودیم و یه کمی دیگه حوصله مون سر رفته بود.
از امروز هم که کلاس و درس دوباره شروع شده.....این استاد جدیدمون هم خیلی باحاله....همه اش داره سرشو میخارونه!!!!!! اگر وضع مالیم خوب بود یه شامپوی خوب براش میگرفتم!!!!!!!!ولی با این وضعی که پیش اومده(منظورم جریمهء اخیره!!!!!)فکر کنم که بهتر باشه برای ابراز همدردی با عزیزان کارمند داخل وطن، که مجبورند بخاطر ماه میمون رمضان نهار نخورن، ما هم تا اطلاع ثانوی نهار نخوریم بلکه این 34 یورو جبران بشه!!!!!! بس که از دیروز بهش فکر کردم قیافه ام شبیه 34 شده!!!!!!!!

+ نوشته شده در  82/09/03ساعت 12:35  توسط امیر  |