سنگی بر گوری اثر جلال آل احمد که يکی از زيبا ترين کتاب هاييه که تا حالا خوندم و خوندنش رو به همه تون پيشنهاد می کنم. اون رو می تونين اينجا يا تو وبلاگ سنگی بر گوری (که توش فقط همين داستان وجود داره!)بخونين. يه نقد هم از اسد سيف در رابطه با اين داستان پيدا کردم که اينجا پيداش می کنين. اگر می خواين زندگی نامهء آل احمد رو از زبان خودش بخونين بياين اينجا و اگر هم دوست دارين که يه داستان به نام جشن فرخنده از جلال بخونين اينجا رو کليک کنين!
حال کنين چقدر لينک گذاشتم براتونبا خودم گفتم اگر امروز هم ننويسم همين ۴-۵ نفری را هم که گه گدار بهم سر ميزنن از دست ميدم!
اين روزا به شدت درگير مسائل مختلف هستم....از تمديد بيمه و برگ اقامت و اينا بگيريد تا امتحانات و کلاس و درس که ديگخ دارن پدرم رو در می آرن!هر چی بيشتر ميخونم کمتر تو اين کلهء پوکم ميره و حسابی شاکی ام......از اينکه اين همه امتحان که بايد بديم هيچ،يه سری امتحان مزخرف آشغال هم که هيچ ربطی به درس ما ندارن هم بايد بديم....من نميفهمم مثلاً اين رشتهء «فخيم» موزيکولوژی چه ربطی به علم شيمی يا زيست شناسی داره که تازه براش امتحان کتبی هم ميذارن؟!!!حالا از تاريخ فلسفه بگذريم که خودش بحث جالبيه و از اونجايی که موزيسين ها کلاْ يه تخته شون کمه بايد فيلسوف هم باشن که ديگه همون دو کلمه حرفی رو هم که ميزدن و بقيه به زور ميفهميدن حالا ديگه هيچکس نفهمه........شاهکاره!!!!
راستی مقالهء آخرم هم تو شمارهء پنجم ۷سنگ چاپ شده که ميتونيد اينجا بخونيدش البته بيشتر توصيه می کنم کسايی بخونن که يه آشنايی مختصری با «مالر» دارن......نميدونين کيه؟
ولش کن.....بی خيال....آدم مهمی نيست....تو دوران خودش يه کسی بوده مثل شهرام شب پره!!!!!!
به هر حال......دلم براتون تنگ شده بود و گفتم که بيام و سلامی بکنم و از قبل هم واسه اسن يه ماه که قراره کمتر بنويسم معذرت خواهی می کنم چون فشار درس و امتحانا خيلی بالاست(نزديک به ۱۶ روی ۱۱ !!!) و آی کيوی من هم خيلی پايين!!!!
دلم واسه نوشته های دوستای بلاگ اسکاييم تنگ شده...مرده شور اين سايت رو ببرن!!!!!
دوست دارم.......
اين که تو فروشگاه بزرگ بشينم عين بچه ها شکلات بخورم رو دوست دارم.
دوست دارم.....
اين که تو اون فروشگاه بزرگ راه برم و قيمت چيزای مختلف رو ببينم و با هم مقايسه کنم رو دوست دارم.
دوست دارم.....
اين که تو همون فروشگاه بزرگ آدما رو ببينم که با مضحک ترين آهنگايی که پخش ميشه حال ميکنن رو دوست دارم.
دوست دارم.......
اين که تو خيابون به ويترين مغازه ها زل بزنم و فکر کنم که اين همه چيز خوشگل نميتونه مال من بشه رو دوست دارم.
دوست دارم.....
تو دانشگاه وايسادن کنار ماشين قهوه و قهوه خوردن و به بحث های احمقانهء ديگران گوش کردن رو دوست دارم.
دوست دارم.......
دوست دارم که زير بارون قدم بزنم و قيافهء آدمی رو ببينم که به زور به آدمی که از کنارش داره رد ميشه ميگه «روز بخير!»
دوست دارم.......
فکر کردن به اين که اين همه جاهای قشنگ هست که هنوز نديدم رو دوست دارم!
دوست دارم......
که روی نيمکت پارک بشينم و دخترا رو ديد بزنم و ببينم که چقدر با جديت دارن قدماشونو برميدارن-انگار که هر ضربهء پا رو دارن به سر نامزد،دوست پسر يا شوهرشون می کوبن.-
دوست دارم.....
که تو متروی کثافت ميلان يه مسير رو برم و بيام و به ويلن پسر ۱۶ ساله ای گوش کنم که هر چی زور داره،می ريزه تو پنجه هاش تا پاگانينی بزنه و ۱۰ سنت کاسب بشه.
دوست دارم.....
اين دوست داشتن رو دوست دارم...
دوست دارم.....
هفت سين روز های دلتنگی عيدم رو دوست دارم.
هفت سين سردی و ساختمون و سر درد و سياهی و سختی و ستاره و سکوت.....سکوت......سکوت.........؛
دوست دارم.....
تو کافی شاپ نشستن و به اعتماد به نفس احمقانهء مردها نگاه کردن رو دوست دارم.
دوست دارم.....
چايی بعد از هماغوشی رو دوست دارم.
دوست دارم.....
هماغوشی بعد از مستی رو دوست دارم.
دوست دارم.....
مستی بعد از غروب رو دوست دارم.
دوست دارم.....
غروب بعد از مرگ رو دوست دارم.
دوست دارم.....
فيلم بزن بکش خنده دار رو دوست دارم.
دوست دارم.....
برای هر چيز احمقانه دليل فلسفی آوردن رو دوست دارم.
دوست دارم.....
فوتبال جام باشگاههای اروپا دنبال کردن رو دوست دارم.
دوست دارم.....
راجع به هر چيزی اظهار نظر کردن رو دوست دارم.
دوست دارم.....
آه خدای من!چقدر دوست دارم!
دوست دارم.....
تظاهر کردن به خوشحالی رو دوست دارم.
دوست دارم.....
اين که همه فکر کنن من چقدر آدم خوبيم رو دوست دارم.
دوست دارم....
اين که بعد از هر حرفی يه چيزی بگم تا اون طرف فکر کنه من باهوش ترم رو دوست دارم.
دوست دارم.....
اين که سوار دوچرخه بشم و تو خيابونا جولون بدم و باد به سرم بخوره رو دوست دارم.
دوست دارم.....
اقتصادی فکر کردن و حساب کردن همه چيز رو دوست دارم.
دوست دارم.....
خست رو از همه چيز بيشتر دوست دارم.
دوست دارم.....
اين دوست داشتن رو دوست دارم.
دوست دارم.....
اين که دلم برای برادر زاده ام چقدر تنگ شده رو دوست دارم......اينجوری فکر می کنم که چقدر آدم حساس و مهربونی هستم......اين رو خيلی دوست دارم.
دوست دارم.....
اين که تو آهنگام تيکه های سخت بنويسم که نوازنده نتونه بزنه رو دوست دارم.....اينجوری اون احمقا فکر می کنن که مشکل از اوناست نه از من!!!! چقدر دوست داشتنيه.......
دوست دارم.....
اين که الان شما الان فکر می کنين من چقدر ديوونه يا فيلسوف يا احمقم رو دوست دارم....من يکی از همونايی هستم که شما فکر می کنين....پس هستم!!! چقدر دکارت رو دوست دارم.
دوست دارم.....
شيمی و فيزيک رو دوست دارم.اين که همه چيز رو بدونم تا بعداً جلو يه کسی که بيشتر از من می دونه کم نيارم رو دوست دارم.
دوست دارم.....
ثبات خلل ناپذير رياضی رو دوست دارم...۴=۲×۲ رو دوست دارم...می دونم که اگه من بخوام ميتونه حتا به جای ۴ بشه ۵......«خواستن توانستن است»رو دوست دارم!
دوست دارم.....
وبلاگ خوندن و نظر دادن که « وبلاگ قشنگی داريد.به من هم سر بزنيد» رو دوست دارم.
دوست دارم.....
اين که مهمون سر زده بياد خونه ام رو دوست دارم.
دوست دارم.....
اين که وقتی احساس تنهايی می کنم و حوصله ام سر ميره از خونه ميام بيرون و می بينم که شهر تنها تر از منه رو دوست دارم.
دوست دارم.....
تخت رو جمع کردن و از اين جمع و جور بودن احساس آرامش کردن رو دوست دارم.
دوست دارم.....
يه آهنگ رو تا مرز استفراغ گوش کردن رو دوست دارم.
دوست دارم.....
تبليغات تلويزيون رو دوست دارم که وسط قشنگ ترين صحنهء فيلم حال آدم رو ميگيرن تا از شامپو يا ماشين يا مشروب حرف بزنن!
دوست دارم.....
ساعت ۳ نيمه شب به زور شاش از خواب بيدار شدن رو دوست دارم.....بعد از خالی کردنش دوباره خوابيدن چقدر می تونه جالب باشه!
دوست دارم.....
اين که تو کريسمس هر جايی ميری آهنگای شاد بذارن تا مردم شاد بشن رو دوست دارم.
دوست دارم.....
اين دوست داشتن و عاملش رو دوست دارم.....
اين متن را از عباس معروفی بخوانيد......
لطافت و صداقت را يکجا می توان در اين متن يافت و آن را حس کرد،ديد.......گريست.
خب دوستان عزيز،
فکر می کنم که تا يه ۱۰ روزی از شر من و نوشته هام راحتيد.
با آبی داريم ميريم يه چند روزی رم پيش دوستامون و تعطيلات رو قراره اونجا باشيم و من بعيد ميدونم که بتونم از اونجا بنويسم(آخه هنوز تو رم اينترنت وجود نداره!!!!!!!!!!!!!!!!!!)
به هر حال.....بر ميگردم و سر فرصت نوشته هاتون رو ميخونم و براتون مينويسم.
شاد باشيد،حباب!
صبح با بی حوصلگی از خواب بر می خيزم........
اينجا سرد است......
به زور کامپيوتر را روشن می کنم و به فکر ساعات پايانی ديشب می افتم که اين عکس ها را در شمارهء نوی «۷سنگ» ديده بودم......
به ياد تابستان دو سال قبل و سفرم به کرمان می افتم و چقدر خودم را سرزنش می کنم که چرا تا آنجا نرفتم و نديدم آن بنای زيبا را از نزديک......
ياد شب قبل می افتم که با ديدن عکس های زيبای حميدرضا حسن پور به خودم وعدهء ديدار دوبارهء کرمان را می دادم و در اين انديشه بودم که به هيچ قيمتی اين موقعيت را به مانند دو سال پيش از دست ندهم و به ديدن آن بنای زيبا هم بروم.....و با اين فکر به اخبار اينجا گوش ميدادم که پر از خبر حمله های انتحاری و سوءقصد و....بود.
در اين افکار غوطه ور بودم که خبر زلزلهء ايران را شنيدم......
نگرانی کل وجودم را فرا گرفت و فکر سفر و همه چيزش از سرم بيرون رفت......
به اينترنت وصل شدم و.......شنيدم آن خبری را که دردی عظيم بود شنيدنش....
شهر بم نسبتاً به طور کامل از بين رفته است......
من و آبی هر دو حيران و پريشان يکديگر را نگاه ميکرديم و ته نگاه هر دومان اين التماس موج ميزد که «نه.....نگو .....!»
ولی واقعيت همين است........
شهر تاريخی بم با بيش از ۲۰۰۰ سال قدمت از ميان رفته و مردمان بسياری....هموطنان عزيزی کشته شده اند.
از شمار تلفات هنوز خبری نداريم.....ولی شوک اين خبر هنوز در ما وجود دارد.
حرف بيشتری ندارم.........جز اينکه،.......غمگينم!
دوستان عزيز،
اهالی محترم وبلاگ آباد!
خوانندگان محترم و نويسندگان ارجمند!
باباجون...ميخوام بگم که اين« ۷سنگ» رو بخونيد!!!!
حالا اينکه چرا و ايناش بماند....
البته نه....نماند!!!!
آخه....مساله اينه که يه مقاله ای از من چاپ کردند و اينکه احتمالاً از اين به بعد به طور مستمر من اونجا قراره که بنويسم....حالا راجع به چی رو خودتون بريد ببينيد!
مقالهء من تو اين شماره که شمارهء چهارمش هست تو قسمت «نگاه» چاپ شده و.....
خلاصه که خوشحال ميشم که بخونيد و نظرتون رو هم بنويسيد!
از وقتی که اين وبلاگ رو ديدم دچار هيجانات عظيم شدم!!!!
منظورم اينه که به شدت حسادت کردم.......دوست داشتم منم ميتونستم به طور جدی راجع به مسائلی که خودم رو مشغولش کردم بنويسم.خيلی فکر کردم.....خيلی فکر کردم و بعد از چند وقت اينجا رو ديدم که توش آقا رضای ما از فعاليت گروهيشون حرف ميزد....منم باز دوباره دچار حسادت شدم و دوباره فوراناتی(!!!)در دلم پديدار شد که منو به ساختن اين کشوند!!!!!
حالا تصميم دارم هر چند وقت يه بار يه سری مطلب در رابطه با موسيقی بنويسم.......و البته لحنم اونجا خيلی فرق ميکنه....اونجا خيلی جديم!!!!
از شوخی گذشته،.....
ولی هنوز چيز زيادی ننوشتم.....يعنی چيزی جز معرفی ننوشتم.ولی هوس کردم که همهء جهانيان بدونن که:«بابا ما فقط از اين شرو ور ها هم نمينويسيم!!!!»
اين رو در جواب کسی نوشتم که بدون توجه به مزخرفاتی که نوشتم روی ۵-۶ نوشتهء من کامنت گذاشته که«به من هم سر بزنيد».
«دوست عزیز.ممنون از اینکه سر زدد و بنده نوازی کردید و ۵ کامنت یکسان برام گذاشتید......ولی ای کاش فقط یک کامنت میذاشتید تا من بیخود و بی جهت خوشحال از این نباشم که کلی کامنت دارم!!متاسفانه من وبلاگ کسانی را که با این شیوه تنها و بدون خواندن مطالب دیگران به دنبال تبلیغ خود هستند نمیخوانم.برایتان آرزوی شادی میکنم،حباب!»
نميدونم چه کسی اين رسم غلط رو جا انداخته که خيليها ازش تبعيت ميکنن و فقط به فکر تبليغ وبلاگ خودشون هستند.....به هر حال.....به نظر شما اين کار «احمقانه» نيست؟بهتر نيست که يه کمی دست از اين خودخواهيمون بر داريم و به حرف ديگران هم گوش بديم؟


