دل شدگان و خاطرات من
سال۱۳۶۸ بود.....
اون شبی که معلم تارم،ارشد،زنگ زد خونمون و گفت که برای فيلم جديد علی حاتمی به يه پسر بچه احتياج دارن که تو يه صحنهء يکی دو دقيقه ای بشينه و تار بزنه و خواست که من پس فردای اون روز برم پيشش که منو ببره سر صحنه......يادمه که از خوشحالی داشتم پرواز ميکردم.....
پس فردای اون روز رفتم خونهء ارشد و خدا بيامرز داريوش زرگری در و باز کرد و در حالی که داشت سه تار ميزد گفت:بيا تو امير جان.....
زرگری پيش از اينکه منو به عليزاده و ارشد معرفی کنه معلم تنبکم بود و خاطرات زيادی ازش دارم که همش پر از محبت و خوبيه.....آدم متواضعی بود و بر خلاف خيليای ديگه اصلاً دنبال اسم و رسم نبود.....
با خوشرويی و همونجوری که داشت سه تار ميزد و سيگار ميکشيد کلی از حال و احوالم پرسيد......ارشد هم اومد و خانومش رو هم يادمه که تو آشپزخونهء کوچولوشون بود و داشت چايی ميريخت.....تابستون بود و هوا گرم.....
ارشد و زرگری کلی سر اينکه چه قطعه ای رو بزنم صحبت کردن و قرار شد که درآمد و کرشمهء شور رو بزنم.....يادش به خير.....خوب يادمه که زرگری داشت تو اون وضعيت به من کرشمه شور ياد ميداد....هرچند آخرشم حاتمی خواست که چهارگاه بزنم و ميگفت که عليزاده واسه صحنهء بعد از اون صحنهء کوچولوی من يه آهنگی تو چهارگاه ساخته که من بعدنا فهميدم همون هفت ضربی چهارگاه بود.
محل فيلمبرداری جايی بود تو جنوب شهر که هنوز هم نميدونم کجا بود...اون موقع ارشد يه رنوی سبز داشت و همگی باهم سوار اون رنو شديم و رفتيم اونجا....وقتی رسيديم داشتن صحنه ای رو از صحنه های اول فيلم فيلمبرداری ميکردن.....محمد علی کشاورز به عنوان شاگرد جلو استادش فرامرز صديقی نشسته بود و مشق سه تار ميکرد(!).....از همون موقع از صديقی خيلی خوشم اومد....تو نگاهش مهربونی خاصی بود..بعداً که فهميدم قراره تو صحنه ای باشم که فرامرز صديقی هم هست و نقش پدربزرگ منو داره کلی ذوق کردم......وقتی برای اولين بار قيافهء علی حاتمی رو ديدم احساس تعجب کردم که چطور از آدمی انقدر خشک و جدی سريالی مثل هزاردستان بيرون اومده.....خوب يادمه که هزاردستان رو به خاطر موسيقی بی نظير حنانه نگاه ميکردم و هيچی هم نميفهميدم......
قيلمبرداری اون صحنه که تموم شد ارشد منو برد پيش حاتمی و يه آقايی که اگه درست يادم مونده باشه اسمش بخشی بود....(عنايت بخشی نه البته!)اونجا بود که حاتمی از ارشد خواست که من چهارگاه بزنم و تار کوچولويی رو هم آورده بودن که با اينکه جثهء من اون موقع ها خيلی کوچيک بود بازم برام کوچيک بود و هيچوقت نفهميدم چرا بايد حتماً با اون تار اون صحنه فيلمبرداری ميشد!بعد از اون حرفا وقت نهار شده بود.....يادمه که زرگری منو برد پيش صديقی و گفت:امير،اينم پدربزرگته! نميدونم خلاء ناشی از هيچوقت نداشتن يه پدربزرگ بود يا مهربانی های فرامرز صديقی که باعث شد من اونقدر وابسته بشم به اين پدربزرگ دو روزه.....
سر نهار من بين ارشد و صديقی نشسته بودم......عجيبه که انقدر به وضوح يادمه که برای ريختن سماق روی کبابم مردد بودم که با دست بردارم يا نه...تا اينکه خود ارشد با دست برای خودش ريخت و منم انگار که اين اجازه بهم داده شده همون کارو کردم....بعد از نهار رفتيم سمت اون يکی خونه که قرار بود صحنهء من(!)توش فيلمبرداری بشه.....خونه ها نزديک هم بودن و پياده رفتيم و اونجا شهلا رياحی رو ديدم و فهميدم صحنه هامون يکيه.....اونم ميشد مادربزرگم!!!! تو اتاق گريم هم يه ابرويی برام گذاشتن که خودم تو آينه هم خودمو نميشناختم....ولی به خاطر حساسيت های حاتمی رو دکوراسيون اتاق فيلمبرداری يه کمی به درازا کشيد و از اونجايی که آفتاب غروب کرد قرار شد اون صحنه رو روز بعد فيلمبرداری کنن....سخت گيری و دقت حاتمی عجيب و غريب بود....راجع به دقت نظر حاتمی خيليا حرف زدن و حرفای من چيزی رو به گفته های اونا اضافه نميکنه...ولی برام عجيب بود که چطور انقدر سر بودن يا نبودن يه شمعدون يا نوع قرار گرفتن روميزی بايد دقت کرد.....خب واسه همينه که حاتمی حاتمی بود.....
اونشب با تاکسی اومدم تا خونه و روز بعدش از صبح زود اونجا بوديم به اين اميد که کار همون صبح انجام بشه....ولی باز هم سخت گيری های حاتمی سر صحنه آرايی و حضور آفتاب و اين مسائل کار رو کشوند به بعد از ظهر.......
اون روز از صبح من يه گوشه نشسته بودم و واسه خودم ساز ميزدم......گهگداری هم ميرفتم يه دوری تو اون خونهء قديمی ميزدم.......يادمه از اون همه زرق و برق و آينه کاری چشام گرد شده بود......تو يکی از همون دور زدن هام تو گوشهء يه اتاق کلاری رو ديدم که يه سه تار دستش بود و کنار کشاورز نشسته بودو واسه دل خودشون داشتن ميزدن و ميخوندن......سه تار از اين سه تارای کتابی بود که کاسهء گرد نداشت و کاسه اش تخت بود....آخه تو دورانی که ساز زدن جرم بود و ساز رو ميشکوندن خيليا از اين سه تار ها ميساختن تا بتونن اونو راحت تو عبای خودشون جا بدن و کسی نفهمه....اولين بار بود که همچين سازی رو ميديدم.....يادمه که همچين بچهء آرومی هم نبودم و خيلی اذيت هم ميکردم.....تا جايی که يه بار همين بخشی از بس که من دورو بر همه ميرفتم و کرم ميريختم دست منو گرفت و برد ته سالن نشوندو تارو داد دستم و گفت اينجا بشين و کار خودتو بکن!!!!
صحنه بالاخره فيلمبرداری شد و من پاهام يخ کرد تا اون صحنه تموم بشه...چون مجبور بودم که جورابامو در بيارم و من کلاً حتا تو چلهء تابستون هم جورابو از پام در نميارم(همين الانش هم همينطوره و همه بهم ميخندن...شايد از پاهام خجالت ميکشم...نميدونم.....ولی پاهام يخ ميزنن!!!)....اون شب يادمه که تو تاکسی ای که داشتيم بر ميگشتيم تا ما رو برسونه من بودم و شهلا رياحی و يکی دو نفر ديگه هم که باهامون بودن.....يادمه که از جلوی ميدون فردوسی گذشتيم و شهلا رياحی گفت:«ميگن فردوسی شبا که اينجا خلوت ميشه اون بالش و متکا رو ميذاره زير سرشو ميخوابه!».....يادمه که همه خنديدن و من مات و مبهوت مونده بودم که چطور همچين چيزی ممکنه.......
تو خونه هم که سوال پيچ شده بودم که محل فيلمبرداری کجاست و حاتمی چه جوريه و از اين حرفا......تو مدرسه هم به کسی چيزی نگفتم....خوشم نميومد که کلاس بذارم.....يادمه صميمی ترين دوستام يعد از چند سال و خيلی اتفاقی اين مساله رو فهميدن.....
----------------------------
سر جشنوارهء اون سال يادمه که اين فيلم خيلی قيل و قال کرده بود و همه هم فکر ميکردن حالا که عليزاده موسيقيش رو ساخته و شجريان هم خونده جايزهء موسيقی امسال مال دل شدگانه در حالی که اگر اشتباه نکنم انتظامی اون سال واسهء فيلم از کرخه تا راين جايزه رو برد.....
يادمه که خيلی دلم ميخواست که فيلم رو تو جشنواره ببينم......
پدرم دوستی داشت به اسم آقای پازنده که از دوستای اکبر عبدی بود که تو اون فيلم هم بازی کرده بود(و مثل هميشه چه بازي شاهکاری هم کرده بود........) و بهمون قول داده بود که برامون بليت اون شب فيلم رو بگيره....عبدی هم گفت که دوست داره خودش بياد و اين بليت رو برامون بياره.......يادش به خير.....روی يه مقوای خوشگل هم دو تا از عکسای اون صحنه ای رو که من توش بودم گذاشته بود و برام امضا کرده بود و اون شب با بليت ها آورد.....هيچوقت لوطی مسلک بودن و درويش بودن اين آدم رو يادم نميره....برادرم اون موقع تو يه شهر ديگه دانشجو بود و من و پدرومادرم بوديم که بايد ميرفتيم سينما و بليتمون برای ده نفر بود....دم در هم پر از آدمای مختلفی بود که منتظر بودن تا بتونن بليتی گير بيارن....مادرم هم از بين اونا سه تا زوج جوون رو که يکی هم با بچه اش اومده بود رو انتخاب کرد و با اون بليت ۱۰ نفره رفتيم تو.......حس عجيبی بود اينکه خودمو رو پردهء سينما ببينم.....يادمه که پدرومادرم هر دوشون يه جورايی ذوق کرده بودن....منم خودم گرفته بودمو فکر ميکردم که الان آلن دلونم!!!!!
-----------------------------
گذشت و يواش يواش همه چيز يادم رفت.......حتا يادم رفت اون دو تا عکسی رو که اکبر عبدی برام آورده بود کجا گذاشتم......و بعد ازاثاث کشی ها بود که ديگه نديدمش.......!
کلاس تارم هم تعطيل شد....پدرم ميگفت بايد بشينم و درس بخونم......هر چند من پنهانی برای خودم سمفونی ۵ بتهوون و پاتتيک چايکوفسکی گوش ميکردم و کتاب پشت کتاب بود که ميخوندم.....آره......خط ذهنيم عوض شده بود......سالهای خوبی نبودن....به زور درس ميخوندم و بعد از اينکه تو دانشگاه قبول شدم و ثبت نام کردم انصراف دادم و پی موسيقی رو جدی تر گرفتم.......
----------------------------
يه روز يکی از دوستام،روزبه،بهم زنگ زد و باهام تو کافه نادری قرار گذاشت....تازه با مهسا آشنا شده بود و همش پاتوقشون اونجا بود.....منم به اين بهونه رفتم انقلاب و يه کمی کتاب فروشی ها رو دور زدم و چند تا نوار خريدم و بعدش هم رفتم کافه نادری که به نظرم اومد يه سالن پر از دوده که توش چند تا آدم دارن به زور نفس ميکشن........چند دقيقه از حرف زدنمون گذشت که روزبه گفت: امير فکر کنم اونی که پشت ميز بغليمونه فرامرز صديقی باشه......
برگشتم و نگاهش کردم........به نظرم خيلی عوض شده بود...نگاهی بهم انداخت و يه کمی فکر کرد.......فکر نکنم يادش اومده باشه.....رفتم جلو و سلام کردم.....نزديک به ۸-۷ سال گذشته بود.....جواب سلاممو داد...همونطور مهربون بود...ولی يه کمی خسته به نظر ميومد......بهش گفتم:من نوهء شما بودم تو فيلم دلشدگان.....يه نگاهی بهم کرد و لبخندی زد و گفت:امير.....چقدر بزرگ شدی.....يادمه....يادمه....!
بغض گلومو گرفته بود......خنديدم و چيزی نگفتم....بهم گفت:هنوز ساز ميزني؟يادمه خوب تار ميزدی.......
از جواب دادن شرمنده شده بودم...........خيلی وقت بود که دست به ساز نميزدم.
--------------------------------
امروز با صدای زنگ پستچی از خواب بيدار شدم.....شب قبل تا دير وقت بيدار بودم و مشغول کار ترجمهء اون کتابه بودم.....از پای آيفون گفت:دو تا بسته از ايران دارين!
ميدونستم که مامان اينا برامون يه سری خرت و پرت فرستاده بودن.....با کلی ذوق و شوق بازشون کرديم......لای کلی آجيل و پسته و اين چيزا کلی هم روزنامه بود که مچاله شده گذاشته بودن تا بين اون خرت و پرتا رو پر کنه....ولی بين اونا يه دستهء ۸ ورقی روزنامه بود که مچاله شده نبود.....به سميرا گفتم:حتماً چيز مهمی توشه!....سميرا باهام موافق نبود و ميگفت اينم مثل اون روزنامه های ديگه است....بعد از اينکه همه چيزو گذاشتيم سر جاش اومدم سر وقت اين روزنامهه......بازش کردم و شروع کردم ورق زدن تا اينکه عکس خودم و ديدم.......آره.......يه مقالهء کوتاه راجع به حاتمی و عکس اون صحنه از دل شدگان توش بود......يه نگاه برام کافی بود تا همهء اين خاطرات برام زنده بشن..........
|
|
يادش به خير..............



