تبليغاتX
تأملات نابهنگام

تأملات نابهنگام

(خاطراتی برای فردا)

دل شدگان و خاطرات من

سال۱۳۶۸ بود.....
اون شبی که معلم تارم،ارشد،زنگ زد خونمون و گفت که برای فيلم جديد علی حاتمی به يه پسر بچه احتياج دارن که تو يه صحنهء يکی دو دقيقه ای بشينه و تار بزنه و خواست که من پس فردای اون روز برم پيشش که منو ببره سر صحنه......يادمه که از خوشحالی داشتم پرواز ميکردم.....
پس فردای اون روز رفتم خونهء ارشد و خدا بيامرز داريوش زرگری در و باز کرد و در حالی که داشت سه تار ميزد گفت:بيا تو امير جان.....
زرگری پيش از اينکه منو به عليزاده و ارشد معرفی کنه معلم تنبکم بود و خاطرات زيادی ازش دارم که همش پر از محبت و خوبيه.....آدم متواضعی بود و بر خلاف خيليای ديگه اصلاً دنبال اسم و رسم نبود.....
با خوشرويی و همونجوری که داشت سه تار ميزد و سيگار ميکشيد کلی از حال و احوالم پرسيد......ارشد هم اومد و خانومش رو هم يادمه که تو آشپزخونهء کوچولوشون بود و داشت چايی ميريخت.....تابستون بود و هوا گرم.....
ارشد و زرگری کلی سر اينکه چه قطعه ای رو بزنم صحبت کردن و قرار  شد که درآمد و کرشمهء شور رو بزنم.....يادش به خير.....خوب يادمه که زرگری داشت تو اون وضعيت به من کرشمه شور ياد ميداد....هرچند آخرشم حاتمی خواست که چهارگاه بزنم و ميگفت که عليزاده واسه صحنهء بعد از اون صحنهء کوچولوی من يه آهنگی تو چهارگاه ساخته که من بعدنا فهميدم همون هفت ضربی چهارگاه بود.
محل فيلمبرداری جايی بود تو جنوب شهر که هنوز هم نميدونم کجا بود...اون موقع ارشد يه رنوی سبز داشت و همگی باهم سوار اون رنو شديم و رفتيم اونجا....وقتی رسيديم داشتن صحنه ای رو از صحنه های اول فيلم فيلمبرداری ميکردن.....محمد علی کشاورز به عنوان شاگرد جلو استادش فرامرز صديقی نشسته بود و مشق سه تار ميکرد(!).....از همون موقع از صديقی خيلی خوشم اومد....تو نگاهش مهربونی خاصی بود..بعداً که فهميدم قراره تو صحنه ای باشم که فرامرز صديقی هم هست و نقش پدربزرگ منو داره کلی ذوق کردم......وقتی برای اولين بار قيافهء علی حاتمی رو ديدم احساس تعجب کردم که چطور از آدمی انقدر خشک و جدی سريالی مثل هزاردستان بيرون اومده.....خوب يادمه که هزاردستان رو به خاطر موسيقی بی نظير حنانه نگاه ميکردم و هيچی هم نميفهميدم......
قيلمبرداری اون صحنه که تموم شد ارشد منو برد پيش حاتمی و يه آقايی که اگه درست يادم مونده باشه اسمش بخشی بود....(عنايت بخشی نه البته!)اونجا بود که حاتمی از ارشد خواست که من چهارگاه بزنم و تار کوچولويی رو هم آورده بودن که با اينکه جثهء من اون موقع ها خيلی کوچيک بود بازم برام کوچيک بود و هيچوقت نفهميدم چرا بايد حتماً با اون تار اون صحنه فيلمبرداری ميشد!بعد از اون حرفا وقت نهار شده بود.....يادمه که زرگری منو برد پيش صديقی و گفت:امير،اينم پدربزرگته! نميدونم خلاء ناشی از هيچوقت نداشتن يه پدربزرگ بود يا مهربانی های فرامرز صديقی که باعث شد من اونقدر وابسته بشم به اين پدربزرگ دو روزه.....
سر نهار من بين ارشد و صديقی نشسته بودم......عجيبه که انقدر به وضوح يادمه که برای ريختن سماق روی کبابم مردد بودم که با دست بردارم يا نه...تا اينکه خود ارشد با دست برای خودش ريخت و منم انگار که اين اجازه بهم داده شده همون کارو کردم....بعد از نهار رفتيم سمت اون يکی خونه که قرار بود صحنهء من(!)توش فيلمبرداری بشه.....خونه ها نزديک هم بودن و پياده رفتيم و اونجا شهلا رياحی رو ديدم و فهميدم صحنه هامون يکيه.....اونم ميشد مادربزرگم!!!! تو اتاق گريم هم يه ابرويی برام گذاشتن که خودم تو آينه هم خودمو نميشناختم....ولی به خاطر حساسيت های حاتمی رو دکوراسيون اتاق فيلمبرداری يه کمی به درازا کشيد و از اونجايی که آفتاب غروب کرد قرار شد اون صحنه رو روز بعد فيلمبرداری کنن....سخت گيری و دقت حاتمی عجيب و غريب بود....راجع به دقت نظر حاتمی خيليا حرف زدن و حرفای من چيزی رو به گفته های اونا اضافه نميکنه...ولی برام عجيب بود که چطور انقدر سر بودن يا نبودن يه شمعدون يا نوع قرار گرفتن روميزی بايد دقت کرد.....خب واسه همينه که حاتمی حاتمی بود.....
اونشب با تاکسی اومدم تا خونه و روز بعدش از صبح زود اونجا بوديم به اين اميد که کار همون صبح انجام بشه....ولی باز هم سخت گيری های حاتمی سر صحنه آرايی و حضور آفتاب و اين مسائل کار رو کشوند به بعد از ظهر.......
اون روز از صبح من يه گوشه نشسته بودم و واسه خودم ساز ميزدم......گهگداری هم ميرفتم يه دوری تو اون خونهء قديمی ميزدم.......يادمه از اون همه زرق و برق و آينه کاری چشام گرد شده بود......تو يکی از همون دور زدن هام تو گوشهء يه اتاق کلاری رو ديدم که يه سه تار دستش بود و کنار کشاورز نشسته بودو واسه دل خودشون داشتن ميزدن و ميخوندن......سه تار از اين سه تارای کتابی بود که کاسهء گرد نداشت و کاسه اش تخت بود....آخه تو دورانی که ساز زدن جرم بود و ساز رو ميشکوندن خيليا از اين سه تار ها ميساختن تا بتونن اونو راحت تو عبای خودشون جا بدن و کسی نفهمه....اولين بار بود که همچين سازی رو ميديدم.....يادمه که همچين بچهء آرومی هم نبودم و خيلی اذيت هم ميکردم.....تا جايی که يه بار همين بخشی از بس که من دورو بر همه ميرفتم و کرم ميريختم دست منو گرفت و برد ته سالن نشوندو تارو داد دستم و گفت اينجا بشين و کار خودتو بکن!!!!
صحنه بالاخره فيلمبرداری شد و من پاهام يخ کرد تا اون صحنه تموم بشه...چون مجبور بودم که جورابامو در بيارم و من کلاً حتا تو چلهء تابستون هم جورابو از پام در نميارم(همين الانش هم همينطوره و همه بهم ميخندن...شايد از پاهام خجالت ميکشم...نميدونم.....ولی پاهام يخ ميزنن!!!)....اون شب يادمه که تو تاکسی ای که داشتيم بر ميگشتيم تا ما رو برسونه من بودم و شهلا رياحی و يکی دو نفر ديگه هم که باهامون بودن.....يادمه که از جلوی ميدون فردوسی گذشتيم و شهلا رياحی گفت:«ميگن فردوسی شبا که اينجا خلوت ميشه اون بالش و متکا رو ميذاره زير سرشو ميخوابه!».....يادمه که همه خنديدن و من مات و مبهوت مونده بودم که چطور همچين چيزی ممکنه.......
تو خونه هم که سوال پيچ شده بودم که محل فيلمبرداری کجاست و حاتمی چه جوريه و از اين حرفا......تو مدرسه هم به کسی چيزی نگفتم....خوشم نميومد که کلاس بذارم.....يادمه صميمی ترين دوستام يعد از چند سال و خيلی اتفاقی اين مساله رو فهميدن.....
----------------------------
سر جشنوارهء اون سال يادمه که اين فيلم خيلی قيل و قال کرده بود و همه هم فکر ميکردن حالا که عليزاده موسيقيش رو ساخته و شجريان هم خونده جايزهء موسيقی امسال مال دل شدگانه در حالی که اگر اشتباه نکنم انتظامی اون سال واسهء فيلم از کرخه تا راين جايزه رو برد.....
يادمه که خيلی دلم ميخواست که فيلم رو تو جشنواره ببينم......
پدرم دوستی داشت به اسم آقای پازنده که از دوستای اکبر عبدی بود که تو اون فيلم هم بازی کرده بود(و مثل هميشه چه بازي شاهکاری هم کرده بود........) و بهمون قول داده بود که برامون بليت اون شب فيلم رو بگيره....عبدی هم گفت که دوست داره خودش بياد و اين بليت رو برامون بياره.......يادش به خير.....روی يه مقوای خوشگل هم دو تا از عکسای اون صحنه ای رو که من توش بودم گذاشته بود و برام امضا کرده بود و اون شب با بليت ها آورد.....هيچوقت لوطی مسلک بودن و درويش بودن اين آدم رو يادم نميره....برادرم اون موقع تو يه شهر ديگه دانشجو بود و من و پدرومادرم بوديم که بايد ميرفتيم سينما و بليتمون برای ده نفر بود....دم در هم پر از آدمای مختلفی بود که منتظر بودن تا بتونن بليتی گير بيارن....مادرم هم از بين اونا سه تا زوج جوون رو که يکی هم با بچه اش اومده بود رو انتخاب کرد و با اون بليت ۱۰ نفره رفتيم تو.......حس عجيبی بود اينکه خودمو رو پردهء سينما ببينم.....يادمه که پدرومادرم هر دوشون يه جورايی ذوق کرده بودن....منم خودم گرفته بودمو فکر ميکردم که الان آلن دلونم!!!!!
-----------------------------
گذشت و يواش يواش همه چيز يادم رفت.......حتا يادم رفت اون دو تا عکسی رو که اکبر عبدی برام آورده بود کجا گذاشتم......و بعد ازاثاث کشی ها بود که ديگه نديدمش.......!
کلاس تارم هم تعطيل شد....پدرم ميگفت بايد بشينم و درس بخونم......هر چند من پنهانی برای خودم سمفونی ۵ بتهوون و پاتتيک چايکوفسکی گوش ميکردم و کتاب پشت کتاب بود که ميخوندم.....آره......خط ذهنيم عوض شده بود......سالهای خوبی نبودن....به زور درس ميخوندم و بعد از اينکه تو دانشگاه قبول شدم و ثبت نام کردم انصراف دادم و پی موسيقی رو جدی تر گرفتم.......
----------------------------
يه روز يکی از دوستام،روزبه،بهم زنگ زد و باهام تو کافه نادری قرار گذاشت....تازه با مهسا آشنا شده بود و همش پاتوقشون اونجا بود.....منم به اين بهونه رفتم انقلاب و يه کمی کتاب فروشی ها رو دور زدم و چند تا نوار خريدم و بعدش هم رفتم کافه نادری که به نظرم اومد يه سالن پر از دوده که توش چند تا آدم دارن به زور نفس ميکشن........چند دقيقه از حرف زدنمون گذشت که روزبه گفت: امير فکر کنم اونی که پشت ميز بغليمونه فرامرز صديقی باشه......
برگشتم و نگاهش کردم........به نظرم خيلی عوض شده بود...نگاهی بهم انداخت و يه کمی فکر کرد.......فکر نکنم يادش اومده باشه.....رفتم جلو و سلام کردم.....نزديک به ۸-۷ سال گذشته بود.....جواب سلاممو داد...همونطور مهربون بود...ولی يه کمی خسته به نظر ميومد......بهش گفتم:من نوهء شما بودم تو فيلم دلشدگان.....يه نگاهی بهم کرد و لبخندی زد  و گفت:امير.....چقدر بزرگ شدی.....يادمه....يادمه....!
بغض گلومو گرفته بود......خنديدم و چيزی نگفتم....بهم گفت:هنوز ساز ميزني؟يادمه خوب تار ميزدی.......
از جواب دادن شرمنده شده بودم...........خيلی وقت بود که دست به ساز نميزدم.
--------------------------------
امروز با صدای زنگ پستچی از خواب بيدار شدم.....شب قبل تا دير وقت بيدار بودم و مشغول کار ترجمهء اون کتابه بودم.....از پای آيفون گفت:دو تا بسته از ايران دارين!

ميدونستم که مامان اينا برامون يه سری خرت و پرت فرستاده بودن.....با کلی ذوق و شوق بازشون کرديم......لای کلی آجيل و پسته و اين چيزا کلی هم روزنامه بود که مچاله شده گذاشته بودن تا بين اون خرت و پرتا رو پر کنه....ولی بين اونا يه دستهء ۸ ورقی روزنامه بود که مچاله شده نبود.....به سميرا گفتم:حتماً چيز مهمی توشه!....سميرا باهام موافق نبود و ميگفت اينم مثل اون روزنامه های ديگه است....بعد از اينکه همه چيزو گذاشتيم سر جاش اومدم سر وقت اين روزنامهه......بازش کردم و شروع کردم ورق زدن تا اينکه عکس خودم و ديدم.......آره.......يه مقالهء کوتاه راجع به حاتمی و عکس اون صحنه از دل شدگان توش بود......يه نگاه برام کافی بود تا همهء اين خاطرات برام زنده بشن..........

 

يادش به خير.............. 

+ نوشته شده در  82/11/27ساعت 13:12  توسط امیر  | 

گاهی اوقات......
گاهی اوقات فقط ميخوای سرتو بذاری رو دستاتو گريه کنی.....

گاهی اوقات فقط ميخوای اين قلب لامصب انقدر تالاپ تالاپ نزنه.....

گاهی اوقات فقط ميخوای انقدر دستات يخ نزنه....

گاهی اوقات فقط ميخوای بتونی راحت و آروم بشينی و کارتو بکنی....

گاهی اوقات فقط ميخوای همه چيز واقعی باشه انقدر که بدونی هميشه همينه....

گاهی اوقات فقط ميخوای که زبون آدم بدونه که گاهی اوقات چقدر ميتونه برنده باشه......

گاهی اوقات فقط ميخوای اشکات اون لحظه ای نيان بيرون که دارن ميان......

گاهی اوقات فقط ميخوای که يه کمی درک بشی هر چند همه همين فکرو ميکنن....

گاهی اوقات فقط ميخوای بدونی چرا بقيه يه جور ديگه راجع بهت فکر ميکنن......

گاهی اوقات فقط ميخوای همهء عصبانيتتو بريزی تو اين قالب و بعدش بفرستيش بيرون تا همه بخونن و يادداشت بذارن «وبلاگ قشنگی داری به کلبهء تنهايی منم سر بزن»(.....اون موقع عصبانيتت ۱۰۰ برابر ميشه....)

گاهی اوقات فقط ميخوای يه ساعت پيش از صفحهء تاريخ محو بشه.....

گاهی اوقات فقط ميخوای ديگه اين جمله رو نشنوی که تو گوشت ويز ويز ميکنه:«خدا ازت نگذره».......

گاهی اوقات فقط ميخوای بفهمی زخمی که دو تا جمله ميتونه تو روحت ايجاد کنه چقدر عميقه......

گاهی اوقات فقط ميخوای آروم باشی....آروم......

گاهی اوقات فقط ميخوای بخندی و همه چيزو به تخمت بگيری.....

گاهی اوقات فقط ميخوای
                                  فقط ميخوای......
                                                        (...خودتم نميدونی چی ميخواي؛)

-----------------------

 تصميم گرفتم که امتحان سه شنبه رو ندم.....! اصلاً خودمو آماده حس نميکردم و به شدت دچار تزلزل شده بودم.بعد از اون امتحان آخريه که خيلی خوب شد بی خيال درس خوندن شدم و به قول شاعر گفتنی(!)غرور کاذب منو گرفت......واسه همين کمتر خوندم و کمتر خوندم تا به امروز رسيدمو ديدم که هيچ جوری از پس امتحان به اين کت و کلفتی بر نميام......
با خودم فکر کردم چه کاری از دستم بر مياد؟
بشينم و به کار ارجمه و تحقيقم برسم....آره!فکر خوبيه!
بشينم و اون چند قطعه ای که تو ذهنم بود رو بيارو رو کاغذ....آره!فکرخوبيه!
بشينم و برای اون يکی وبلاگم متنايی که مدتهاست نوشتنشونو به تموم شدن امتحانا حواله ميدم رو بويسم...آره!فکر خوبيه!
بشينم و......چه ميدونم....يه خاکی تو سرم بريزم که احساس مفيد بودن بکنم......آره!فکر خوبيه(خاک از نوع رس پيشنهاد ميشود!)
احساس مقيد بودن کردن خيلی خوبه...آره...خيلی خوبه....آدم بايد مفيد باشه .....واسه دورو برياش بايد مفيد باشه....واسه آيندگان....واسهء اونايی که هيچ مسووليتی در  قبالشون نداره.......آره...
من نميفهمم اين مزخرفاتو کی برای بار اول به زبون آورد....کدوم آدم احمقی به خودش اجازه داد تا در گاله رو باز کنه و همچين شرو ورايی رو بريزونه بيرون.....کدوم بيشعوری گفته که قدم زدن و سيگار کشيدن کار مفيدی نيست؟کدوم خری جرات ميکنه که بگه مشروب خوردن تو يه بار مسخره و کوچولو تو تنهايی و فکرکردن به «هيچ» کار مفيدی نيست؟
کی گفته که لم دادن جلو تلويزيونو فوتبال ديدنو آجيل خوردن کار مفيدی نيست؟
 همهء اينايی که گفتم کارای مفيدی هستن...ببينم کی جرات داره بگه نه......من دارم همهء اين کارای مفيد رو انجام ميدم....ببينم کی ميخواد جلومو بگيره....

آره.......ترجمهء يه کتاب راجع به نظريهء موسيقايی مجموعه ها هم کار مفيديه......ولی حس و حال ميخواد......و اطمينان از اينکه روزی نياد که بعد ها بگن:«خب......حالا که چی؟»

.............................................

حالا که چی؟
که چی که نشستينو با يه فنجون قهوهء بغل دستتون دارين اين مزخرفاتو ميخونينو بعدشم ميخواين کامنت بذارين که «اميدوارم که حالت زود تر خوب بشه!» يا حال بهم زن تر از اون اينکه «چه وبلاگ قشنگی.با تبادل لينک موافقی؟»......اگه ميخواين اين حرفا رو بزنين..........نه.......اصلاً به من چه...هر چی ميخواين بگين.....به من چه که تو الان چی ميگی....به من چه که بقيه چی ميگن.....به من چه که حال اون خوبه و حال اين بده....به من چه که تو يه ساعت پيش چی گفتی....به من چه که همهء ذهنيتم رفته زير سوال....به من چه که.......... 

-----------------------------

اين متن رو الان تو اين وبلاگ ديدم ....به نظرم تعريف قشنگيه از زندگی:
«

داشتم فکر می کردم کاشکی زندگی مثل هنر هفتم بود. تمام عوامل رو خودت انتخاب می کردی و هر جا که جريان به مذاقت خوش نميومد کاتش می کردی. نتيجه حاصل تدوين ها بود.

اما زندگی مثل تئاتر می مونه. همه سعيت رو می کنی تا بهترين بازی رو روی سن ببری. ولی وقتی اجرا خراب شد ديگه نمی شه کاريش کرد.

وليکن بيشتر کسانی که دست اندر کار سينما و تئاتر هر دو هستن ،  معتقدن که کار تئاتر لذت بخش تره !»

-------------------------------

خدای من چرا بعضيا هر چی ميخوان از اين و اون کش ميرن؟
تو اين وبلاگ متن ابراهيم نبوی بدون ذکر منبعش آورده شده...يه بار هم تو يه وبلاگ ديگه همين اتفاق افتادو گوشزد کردم که صاحب وبلاگ نوشت که متن رو از طريق ايميل دريافت کرده بوده و نميدونسته که مال کيه.....خب حد اقل همينو بگين تا بقيه فکر نکنن که تراوشات ذهنی شماست.......

+ نوشته شده در  82/11/26ساعت 13:11  توسط امیر  | 

فکر کنم که چند روزی نتونم آپديت کنم.....به شدت با خودم دچار درگيری شدم و علاوه بر مشغلهء درس  و امتحانا يه کمی هم درگير مسائل ديگه ای هستم که از نظر فکری به شدت منو به خودشون مشغول کردن......
فکرکنم که ۵-۴ روزی غيبت داشته باشم........منو ببخشيد که بهتون سر نميزنم....ولی تا آخر هفته سراغ همه تون ميام
+ نوشته شده در  82/11/25ساعت 13:10  توسط امیر  | 

یه جورایی هم احساس خستگی میکنم و هم فکر میکنم که دارم سرمای بدی میخورم...خدا کنه که سرمائه خودشو نگه داره حداقل واسه هفتهء بعد که امتحانام تموم بشه!

راستی دیروز هم امتحانم عالی شد و بالاخره این  lode رو هم گرفتیم.....جالب بود که کلاً هیچ احساس خوسحالی ای نداشتم و وقتی از سر جلسه اومدم بیرون دوستام بهم گفتن: خب؟خوشحالی؟منم عین احمقا با یه قیافهء حق به جانب گفتم:«نه!حقم بود!» و به نظرم واقعاً هم حقم بود....پدرم در اومد و بخصوص سر جلسه هم انقدر حرف زدم که استاده کم آورده بود!

 

هفتهء بعد هم آخرین امتحان رو بدم و بعدشم خلاص! الکل خونم هم اومده پایین به شدت!آخه از دو هفته قبل از شروع امتحانا لب به هیچگونه نوشیدنیجات باحال نزدم تا الان و تا سه شنبهء هفتهء بعد هم باید صبر کنم که شر این امتحانا کم بشه و بعدش........!

 

این روزا مشغول تحقیق رو موسیقی مینیمالیستی هستم و هر چی که بیشتر میخونم و گوش میدم بیشتر لذت میبرم.....دنیای خلاقیت هیچوقت پایان نداره....نمیدونم فیلم The Hours رو دیدین یا نه.....ولی موسیقی این فیلم یه موسیقی مینیمالیستیه که واقعاً به اون فضای پر از التهاب فیلم نزدیکه....حتماً ببینیدش.
این شبا البته حتا امتحانا هم باعث نشد که یکی دو تا فیلم خوب نبینم...از جمله فیلم ماگنولیا که واقعاً جالب بود.....البته اگه دنبال یه داستان معمولی و احمقانه هستین اصلاً سراغ این فیلم نرین که بد جایی رفتین......فیلم واقعاً قشنگیه که یه جورایی فضاهای موازی داستانای کوندرا رو به یاد آدم میاره....هر چند یکی از صحنه های پایانی فیلم به شدت چندش آوره و اونم بارون قورباغه هست که نزدیک به شیش هفت دقیقه نشون میده که از آسمون داره قورباغه میباره......تصورش رو بکنین؟دارین تو خیابون راه میرین و پشت سر هم قورباغه بیاد رو کله تون.....یا بخوره به سقف ماشینا و پاره بشه و خونش بپاشه به همه جا.........شرمنده....میدونم که حالتون به هم خورد!
ولی میدونم که این بارون قورباغه سمبل یه چیزیه و فقط نمیدونم چی.....کسی میدونه؟شما فکر میکنین سمبل چی باشه؟

------------------------------

راستی الان چند وقته که میخوام این شعر رو بذارم تو وبلاگ ولی یادم میره....از دوست عزیزم که از میان ریگ ها و الماس ها اینو برام نوشت سپاسگزاری میکنم.

آنکه جانش شد ز تهمت ريش در راه حقيقت

                                          سعی خود را گو نمايد بيش در راه حقيقت

تا از اول خويش را بهر بلا حاضر نسازد

                                            کی رود کارش به آخر پيش در راه حقيقت ؟
افترا گويان فراوانند

                          از غوغای آنان ره مده بر جان خود تشويش در راه حقيقت

مرگ و رسوايی و فقر وزجر

                      از هر سو ببينی صد طلسم از خصم کافرکيش در راه حقيقت

بدترين پستی به گيتی شيوه ء نا حق گرايی است

                                           جز ز ناحقی به جان منديش در راه حقيقت

کينه ورزی از سوی ياران عذابی هول باشد
                                              زهر قاتل هست با اين نيش در راه حقيقت

ليک آنسان باش در اين عرصه کان پيوسته بودی

                                             پر گذشت و خاضع و درویش  در راه حقيقت

هرچه بوجهلان به کذب خویش راهت را ببندند

                                           ای پیامبر شو به صدق خویش در راه حقيقت

                                                                              احسان طبری

تقديم به حباب گرامی و ارجمند ! به طمع شنيدن شبانه اش  در می مينور :))

+ نوشته شده در  82/11/22ساعت 13:9  توسط امیر  | 

نمرديم و تو ايتاليا عقرب هم ديديم!!!!!کجا؟لای پريز برق! من بد بخت داشتم با فرمولای رياضی موسيقی اين امتحان پس فردا کلنجار ميرفتم که اين آبی خانوم دلاور جيغی کشيد که من دلاور تر از اون رفتم تو سوراخ موش قايم شدم از ترس!!! خلاصه اگر اين مهمونمون پيشمون نبود احتمالاً ما تا همين الان نشسته بوديم پای پريز برق و فقط در حال لرزيدن بوديم! از شوخی گذشته..... همسايه طبقه بالاييمون رو صدا کرديم تا بياد ببينه اين چيه.آخه از لای پريز فقط دست و پاش رو داده بود بيرون و اصلاً معلوم نبود که چيه.....اين همسايه مون که يه خانوم کوچولو موچولوی دلاور بود اومد و ديد و انقدر راحت گفت :«چيزی نيست...يه عقربه!» که انگار داره ميگه «چيزی نيست يه مگسه»!!!!ما سه تاييمون شيش هفت متر پرت شديم عقب که تو جای به اين سردی عقرب چيکار ميکنه که اين خانومه گفت:«شما که بايد عادت داشته باشين که.....آخه تو صحرا عقرب زياده!»....منم ترسم با عصبانيت قاطی شده بود و معلوم نبود چه جوری بهش گفتم «ما تو صحرا زندگی نميکنيم» که يارو انگار به يه آفريقايی گفته باشه «شما سامورايی هستين» احساس خجالت کرد....دمپايی رو هم از دست من دلاور گرفت و زد رو پای عقرب بد بخت و عقربه از لای پريز افتاد پايين و مرد!!!
خلاصه که ماجرايی بود که بيا  وببين!!!!

ولی جای همه تون خالی تو اين بلاد کفر يه چلو کباب اساسی زديم بر بدن!کبابا رو مهمونمون از ديشب خوابونده بود تو پياز و خلاصه که خيلی باحال شده بود.(البته سماق نبود....ولی جناب حبابعلی ميرزای بزرگ يه گوجه ای کباب کرد که انگشتاتون رو هم باهاش ميخوردين!)همهء اين اتفاقات بنا به ابتکار آبی روی شعلهء گاز صورت گرفت.....
برای پياز ماجرا(منظور پياز کبابه!)نزديک بود که من ديروز جونمو از دست بدم.آخه بانوان خونه رفته بودن خريد و پياز رو يادشون رفت که بخرن و منو فرستادن خونهء دوستم که ازش پياز بگيرم و منم دوچرخه رانان در حال رکابوندن بودم و واسه دل خودم داشتم ميخوندم و دل ای دل ای کنان ميرفتم که يهو يه ماشين اندازهء قورباغه پيچيد جلوم و يه خانوم مو بور که بيشتر از ماشينش شبيه قورباغه بود يه نگاه عاقل اندر صفيحی بهم انداخت که من مونده بودم چی بگم.....من کلاً اهل درگيری نيستم ولی اين ايتاليايی ها رو اگه بهشون رو بدی سوارت ميشن وگرنه خيلی موش تشريف دارن.منم يه اخمی کردم و ايستادم و يه نگاهی بهش انداختم که نگو...داشتم فکر ميکردم که اگر اين اتفاق تو وضعيت های زير ميفتاد چه نتيجه ای داشت:
اگه تو ايران بودم و طرف مرد بود مطمئناً با سرودست شکسته ميرسيدم خونه و تازه بدون پياز.اگه تو ايران بودم و طرف يکی از اين خانوم های چادری بود ميرسيدم خونه با اعصابی که بوی پياز ميداد و سری که بوی قرمه سبزی.اگه تو ايران بودم و طرف يه خانوم خوشگل هيچ اتفاقی نميفتاد جز اينکه هر دومون تو دلمون بگيم «عجب آدم خری بودا....ميبينه که راه من بود!».....ولی اگر اينجا بود و طرف يه آقا بود احتمالاً با دست بهم اشاره ميکرد که رد شم و معذرت خواهی ميکرد.اگه طرف يکی از اين پسر جوونا بود هم همين کارو ميکرد ولی معلوم بود که راضی نيست و اگه طرف مثل همين خانوم قورباغه ای بود همين ميشد که هر دو به هم اخم کنيم و اونم بپيچه جلوم و حال کنه که ماتيز من از دوچرخهء قراضهء اين خارجيه بهتره....ولی اگه يکی از اين پيرزنای عهد دقيانوس پشت رل نشسته بود احتمالاً من الان از جهنم داشتم باهاتون حرف ميزدم و همزمان با تايپ کردن اين چرنديات مشغول به گوش دادن به نوای دلنشين صدای هايده و مشاهدهء رقص حوری های کمر باريک بودم!!!! خلاصه که نزديک بود به خاطر يه چلوکباب در بلاد کفر بنده تبديل بشم به شهيد راه پياز!!!!  
-----------------------------
مقالهء جديدم رو تو شمارهء جديد شاتوت ميتونيد اينجا بخونيد که راجع به موسيقی تلفيقی نوشتم.
----------------------------- 
در ضمن دوست خوبم کيميا چند تا عکس خوشگل گذاشته تو وبلاگش که ديدنشو به همه تون پيشنهاد ميکنم.به خصوص اين رو که همزيستی درشکه،ماشين و ماهواره رو خيلی قشنگ ميشه توش ديد....حتماً ببينيد.
-----------------------------
مثلاً قرار بود که من تا سه شنبه چيزی ننويسم......خير سرم مثلاً امتحان دارم...ولی چه کنم که دلم طاقت نمياره که دلتنگی شما رو ببينم...ميدونم که دارين له له نوشته های منو ميزنين.....چه کنم؟منم که حساس!!!!!!!!!!!!
-----------------------------
اگر حالا دوباره يه ماری،رتيلی چيزی نبينيم يا اتفاق خارق العاده ای نيفته احتمالاً تا سه شنبه نمينويسم!!!!!

+ نوشته شده در  82/11/19ساعت 13:8  توسط امیر  | 

اين روزا به شدت درگير درس و امتحانا هستم و خيلی هم بی حوصله هستم و انجام هر کاری رو به بعد از امتحانا وعده ميدم.يه کمی وضع خسته کننده ايه!! تو نوشتهء قبل هم نوشته بودم که هر چی ايدهء درست و حسابی تو دنيا وجود داره اينجور مواقع مياد سراغ آدم!

ديشب نزديک بود با مخ بخورم زمين(آخه اين پام داشت برای اون پام عشوه ميومد!) وخوشبختانه با مخ نخوردم زمين ولی الان کل کمر و پشتم داغون شده.....فکر کنم رگ به رگ شده...منم که ماشالله صبح تا شب در حال ورزش کردن هستم و اينجور مسائل خيلی برام مشکل ساز نميشن....واسه همينه که الان موقع نشستن و بلند شدن يا خوابيدن حسابی زمين و زمان رو از نعمت واژه های بسيار سخيف بهره مند ميکنم! 

امتحان انگليسی هم خوشبختانه خوب شد و زحمات ۲۰ سالهء من در جهت يادگيری اين زبان مزخرف بالاخره اينجا خودش رو نشون داد.....ولی از همه با مزه تر اين بود که من رفتم سر جلسه و شروع کردم راجع به متنی که ترجمه کرده بودم صحبت کردن که استاد محترممون که عين هنديا لباس پوشيده بود دستور صادر کردند که بايد به زبان شيوای انگليسی سخنوری کنم.نيم ساعت تمام راجع به ۶ صفحه مطلب حرف زدم که اگر حفظشم کرده بودم و ميخواستم همه رو از حفظ بگم شايد ۱۰ دقيقه هم طول نميکشيد!!!!نميدونم اين استاد چشش مارو گرفته بود يا اينکه کلاً تو کار مردم آزاری بود که ۴۵ دقيقه منو سر جلسه نگه داشت.....والا سخت ترين و پيچيده ترين امتحانای موسيقاييمون مثل تاريخ موسيقی رنسانس يا چه ميدونم اتنوموزيکولوژی هم بيشتر از نيم ساعت طول نميکشيد....خلاصه که اين استاد عزيز که آخر سر  و موقع نوشتن اسمم ـ که انصافاً يه ايرانی هم موقع نوشتنش دچار دردسر ميشه- تازه فهميد که من اصلاً ايتاليايی نيستم و ايرانی تشريف دارم شروع کرد به صحبت کردن راجع به مسائل خصوصی!!!!!اينکه چرا تو ايتاليا هستم و اينکه چند وقت ايتاليا هستم و از اين حرفا و البته تاکيد زياد هم بر اين بود که انگليسی صحبت کنيم....حالا فکرشو بکنين که من چقدر پدرم دراومده تا راجع به اون متن صحبت کنم و حالا هم بايد به اين سوال های احمقانه هم جواب ميدادم!!! خلاصه آخر امتحان هم دفترچهء نمره ها رو گرفت و بدون اينکه حرفی بزنه شروع کرد به نوشتن.آخه اينجا رسمه که قبل از اين که نتيجهء امتحان رو بنويسن نمره رو به دانشجو ميگن و دانشجو اين حق رو داره که اون نمره رو قبول کنه يا اينکه قبول نکنه که در صورت دوم بايد دوباره امتحان رو بده.معمولاً هم حتی نمرهء ماکسيمم رو اول اعلام ميکنن و بعد مينويسن و فقط در صورتی که نمرهء ماکسيمم رو با lode بدن اون موقع هست که حرفی نميزنن و فقط نمره رو مينويسن!اينجا بود که من کلی خوشحال شدم و گفتم که خوبه که حداقل بعد از اين ۴۵ دقيقه که پدرمون رو در آورد حداقل ۳۰ با lode ميگيرم!!!!دفترچه رو هم بست و تبريک گفت و من اومدم بيرون و از ذوق ديدن اولين lode دفترچه رو باز کردم و.......تازه اون موقع بود که فهميدم که اين امتحان کلاً نمره ای نيست و فقط يا اونو پاس ميکنی يا ردت ميکنن!!!!!! قيافه ام بايد خيلی ديدنی شده ميبود اون موقع......به هر حال ما که از آلمانی ۲۷ گرفتيم(اينجا حداکثر نمره ها ۳۰ هست)  و انگليسی رو هم که پاس کرديم...ولی امتحان سه شنبه رو اگر کمتر از ۳۰ با lode بگيرم قبول نميکنم!!!!!!
حالا در جريان ميذارمتون که چطور بود......تا سه شنبه بايد صبر کنيد و فکر کنم که تا اون موقع هم ننويسم!
---------------------------------
شمارهء جديد هفت سنگ هم منتشر شد که مقالهء آخرم راجع به مينيماليسم در موسيقی هم توش به چاپ رسيده که ميتونين اينجا بخونينش.
---------------------------------
چند روز پيش آبی و مهمونمون که چند روزه پيشمونه رفتن از بازار ظرف مخصوص درست کردن کاپوچينو خريدن و اين روزا کارمون مدام شده کاپوچينو درست کردن!خوردن يه کاپوچينوی گرم در کنار شمارهء جديدش ميچسبه!

+ نوشته شده در  82/11/18ساعت 13:8  توسط امیر  | 

چند روزيه که همه اش درگيری پيدا کردم با خودم.روزای امتحاناست......و....همه جور فکر های سر شار از خلاقيت به سراغ آدم ميان به غير از حس درس خوندن!!!نميدونم خدا چرا هر چی ايدهء موزيکاله سر امتحانا به سراغ آدم ميفرسته!!!!تا قبل از اينکه امتحانا شروع بشن کلاً به اين نتيجه رسيده بودم که بايد آهنگسازی رو بذارم کنار و خودم رو وقف تحقيق و اين جور چيزا کنم!!!!(خير سرم چقدر هم محققم!!!)وبا اين حساب که اينايی که اينجان خيلی گردنشون کلفت تر از بد بختايی مثل منه قيد نت نويسی رو زده بودم و در تاريکی مطلق دستبوس تئوريسين های بزرگ تاريخ شده بودم که از صبح تا شب کارشون انگولک کردن آهنگای آهنگسازای بد بخت بود و سر اين که احتمالاً جناب موتسارت موقع نوشتن سمفونی سی وسوم چند بار دستشو تو دماغش کرده بوده با هم بحث می کردن!!!!!منم داشتم فکر ميکردم که خب چرا که نه؟چرا من خودم رو وقف اين نکنم که اين واقعيت بزرگ رو کشف کنم که جناب ميرزا ممد آقا سيا موقع ساختن آهنگ <دوست دارم ميدونی که اين کار دله....تقصير من نيست گناه دله> چند بار آروغ زده!!!!(گلاب به روی خانومای تيتيش!آقايون که با حرفای بی ادبيِ امثال من بی ادب مشکلی ندارن!)ايدهء خوبيه.....تازه....الان علم اتنوموزيکولوژی هم داره به همين سمت حرکت ميکنه!يعنی اينکه توی يه آهنگی که يه بد بختی واسه خودش زده و خونده و حال کرده آدم بياد بگرده و همه چيز رو بررسی کنه به جز خود آهنگ رو!!!!! منم که جون ميدم واسه اين حرفا.....بشينم فلسفه ببافم و مخ شنونده يا خوانندهء بد بخت رو بيريزم(نه....غلط املايی نيست!)تو فورغونو يا علی مدد.....اينجاست که تبديل ميشم به آقا حبابعلی ميرزای کرمونايی اصل آملی!بعد ها تو نسخ معروف هم ازم به عنوان يه فيلسوف ياد می کنن که مشق موزيکولوژی کرده بود و در هر زمينه ای ابراز فضل ميکرد و گاهی اوقات هم در زمينهء موسيقی مزخرفاتی ميگفت که در حد و اندازه های اين نيستند که از آنها يادی بشود! 
آره....به اين نتايج رسيده بودم که زد و شد موقع امتحانات و من خوشحال و خندان از اينکه ديگه چيزی برای آهنگسازی وجود نداره که در روز های امتحانات بخواد به سراغم بياد و منو به اين نتيجه برسونه که مهم ترين آهنگساز تاريخ موسيقی ايران هستم،نشستم به خوندن درسهايی که برای موزيکولوگ شدن بايد پاس ميکردم.....مثل....مثل زبان آلمانی....مثل زيست شناسی...مثل فيلولوژی زبان ايتاليايی...مثل تاريخ فلسفه...مثل زبان انگليسی...مثل کامپيوتر و از همه مهم تر مثل شيمی!!!!! آره.....اينجا دارم درس موسيقی و موسيقی شناسی ميخونم....اشتباه نکنيد!!!!
آره دوستای من......سرتونو درد نيارم.....با خيال راحت داشتم با خودم ميگفتم:
I am a window
و
Ich bin ein buch
و
Io sono una penna
.....
که ديدم بله.....
ذوق نوشتن دوباره داره در من قليان ميکنه....از ديروز تا حالا تو ذهنم چهار سونات برای ويلن و سه سمفونی و يک کنسرتوی پيانو و چند قطعهء مختلف و پيش پا افتادهء ديگه هم نوشتم و دارم فکر ميکنم که اگه نبودم دنيای موسيقی و تاريخ موسيقی چقدر کم می آورد!
داشتم فکر ميکردم که چقدر وجودم برای مردم قرن ۲۱ مهمه.....اينکه اگر بعدنا کسی باشه که آهنگای منو گوش نکرده باشه حتماً مشکل روانی جسمی اخلاقی پيدا ميکنه و در نهايت هم از نظر جنسی منحرف ميشه و ......خود کشی! آره....خيلی مهمه که من بنويسم....خيلی مهمه....به همون اندازه ای که وجود داشتن پشه ای که الان کشتم مهم بود وجود شاهکارهای ذهن من هم مهمه......

ولش کنيم.....

خلاقيت داره از سر و روم ميباره........
«من پر از آوازم»

هيجان همهء ذهنمو اشغال کرده......
«من پر از پروازم»

(بيچاره سهراب سپهری.....)

خلاصه از خيلی چيزا هم من پرم و هم سهراب......ولی.......!

-------------------------------
(برای درک بيشتر، آخرين جملهء همين شعر سهراب رو بخونيد)

+ نوشته شده در  82/11/15ساعت 13:7  توسط امیر  | 

دوست عزيزم از بوی تلخ قهوه تو وبلاگش نوشته:

روی ايوانکی نشسته ام ،
و هيچ از تو نامه ای ، نشانه ای ، و حتی پلاک افتاده از خانه ای ...
دستم در جستجوي بادو پاهايم بر کجاوه زمان ...
نگاهم ، همخواب ردپای ساده کسی ، مثل من است ...
که انگار از کنار خودش ،
تا ورقچين خيالاش ،
دايره می زند !

باور کن ،
من از شمار پرده دران ساعت گرگ و ميش نيستم !
اما ،
غروب کرده ام ،
حتی نشسته ام به پای ساعت پنج عصر ،
تا پای باغچه ات ،
آواز پرستو بريزم ... !

و افسوس ،
که اين دايره چقدر بن بست است ...

و اين هم جواب (احتمالاً )احمقانهء من:

دایره را فشاری ده!
آن را بیضی کن!
آری همزبان من.از پا منشین!
بیضی رانیز فشاری ده و آن را خطی ساز....
هر چند خطی ناراست؛

                            ولی راه به جايی دارد.

+ نوشته شده در  82/11/10ساعت 13:7  توسط امیر  | 

اين شعر واسه من پر از خاطره است....پر از همه چی....بخونيد:

 

آوا شکسته در گلوی و نوای بنيادم
خموش می خوانم ار خود ذات فريادم

درون قلب دشتی من هوای ماهور است
نوای داد می آيد از آواز بيدادم

معمار حس من مدام ويرانه می سازد
بدين سبب دوگانه خويم،خراب و آبادم

ز خون فرهاد است که زخم خون فشان دارم
بيا که تلخکام زخم خونين شيرينِ فرهادم

چه روزگار غريبی و چه بخت کوتاهی
که آسمانی وجودم و خاک بنيادم

بزن به تار خود چنگی و بنياد غم بردار
که هفت بند وجود،همچو نی،داده بر بادم

 ***************************
و اين رو هم بخونيد:

در ديار اين آدمک های شيشه ای
              که نور را آنسان می خورند
                                                که تاريکی را،

آرزوی
         سنگ بودن
‌                      می کنم.

**************************

شايد از اين هم خوشتون بياد:

دل من آينه ايست٬
عکس روی تو در آن.

گرچه هر بار به غفلت
‌ تو شکستی آن را
                           اما

صد بار فزون تر شده ای
در
دل صد پارهء من.

**********************

گهی مست و گهی هشيار و گه ديوانهء جانی
گهی افتان و گه خيزان و گه در اوج حيرانی

گهی چون موج می پاشانم اين جمع حبابان را
گهی هم چون حباب آوارهء دريای طوفانی

گهی چون باد سر در کوه و در صحرا
گهی چون سنگ افتاده سر کوی پريشانی

گهی آنقدر زشتم من که در آئينه چين افتد
گه از زيبائيم در حيرت افتد نسخهء مانی

*********************
نپرسين اين شعر ها کار کيه......نميشه که بگم
+ نوشته شده در  82/11/06ساعت 13:6  توسط امیر  | 

از پس سرمای درون،
از پس دردهای پنهان،
وز پس آن همه شوق......

                                دستهامان را چه صادقانه پيشکشت کرديم ای دوست!

از برای فرار،
از برای دوستي،
وز برای يافتن جايی امن.......

                               اشکهامان را چه بی پروا ريختيم در دامان محبتت!

از تو،
از تو،
وز تو...........

                  جانمان سرشار است وعشقمان سرخ!

************
برای زيستن عزيز که باعث نوشتن اين نوشته شد.

+ نوشته شده در  82/11/01ساعت 13:5  توسط امیر  | 

خواستم بنويسم......ديدم حسش نيست!
خواستم بنويسم چرا اين همه مدت ننوشتم......ديدم اصلاً حسش نيست!
خواستم بنويسم حالم خوب نبوده.....ديدم ابداً حسش نيست!
خواستم بنويسم که دارم درس ميخونم عين خر.....ديدم هيچ رقمه حسش نيست!
خواستم بنويسم «دوسست دارم».........
‌                                                       (اين يکی حسش هست!)

************

دو سه روز پيش داشتم يه فيلم از پشت صحنه و مصاحبه های مختلف با بازيگرا و کارگردان فيلم پدرخوانده تماشا می کردم.
هنرپيشهء نقش «ساني»(پسر مارلون براندو تو فيلم) داشت از يکی از خاطراتش تعريف می کرد و می گفت:

يکی از اون روزا بعد از نهار،براندو اومد پيشم و بهم گفت «ببينم....تو هيچ کم و کسری ای تو زندگيت نداری؟» منم بهش گفتم «نه....همه چيز رو به راهه!» براندو يه نگاهی بهم انداخت و گفت:«اگر مشکلی چيزی هست به من بگو!شايد بتونم کمکت کنم....» منم يه فکری کردم و گفتم:«می دونی؟دوست دارم دوباره عاشق بشم!». براندو يه سری تکون داد و گفت:«آه....اگه می دونستی که چطور آرزو ميکنم که دوباره عاشق بشم.....ولی به زنم چيزی نگی ها !!!!!»
***************

جداً گاهی اوقات ما قدر چيزايی رو که داريم نميدونيم......اين که نمی دونيم چه موهبتيه اين که آدم عاشق باشه........
**************

اين همه رو گفتم که شما دو تا مساله رو بدونين:

۱.اينکه من عاشقم!
۲.اينکه من انگليسی بلدم! وگرنه اون جمله های بالا رو خودتون بايد ترجمه می کردين!!!!!!

+ نوشته شده در  82/11/01ساعت 13:4  توسط امیر  |