تبليغاتX
تأملات نابهنگام

تأملات نابهنگام

(خاطراتی برای فردا)

۱-آقا خدا پدر و مادر اونی رو که اين ماهپاره(!) رو آفريد نيامرزه......ما با کلی ذوق و شوق و کلی خرج در ديار حبيب...ببخشيد در ديار غريب اومديم خير سرمون ماهواره راه اندازی کنيم تا تو اين مدت عيد باستانی نوروز(که گاهی اوقات سعيد هم ميشه ولی بيشتر باستانيه!) تو حال و هوا قرار بگيريم......ولی واقعاً که به غلط کردن افتاديم....۷ تا کانال اعم از منکراتی و غير منکراتی ايرانی داريم که يکی از اون يکی بلا نسبت بلا نسبت گلاب به روی خانوما گه تره........اون از اولی که فقط تو کار تبليغه...اونم چه تبليغايی.....بعديش که دائم موجی جون نشون ميده که.....(بماند!) اون يکی که توش يه مرتيکه مياد و با هنرمند خطاب کردن خودش و دارو دسته اش با افتخار از آهنگای کوچه بازاری ای که «ميساخته»(ميخوام سرمو بکوبم به ديوار!) حرف ميزنه...اون يکی هم که يه دختره ناناز با يه سينهء دراز همش میاد و يه سری مرد احمق(آدم اينجور جاهاست که از مرد بودنش شرم انگيز ناک ميشه!)هم بهش تلفن ميکنن و کلی هم تو يکی از اعضای شريفشون عروسيه که با فلانی حرف زدم و حتماً ديگه الان عاشق منه......!!! کانالايی هم که مشکل منکراتی ندارن که هيچی......يا همش عمامه و ريشه يا همش سريال کاکتوس.....گاهی اوقات هم البته يه سری برنامه های عارفانه هم دارن که آدم اشکش در مياد که چقدر مجری سيبيلوی تپل مپل نانازی داره و چقــــــــــــــــــــــدر(دراز تر از اين حرفاست اين کلمه.....شما به همينش رضايت بدين!) از شعر و موسيقی سرش ميشه.....  و خلاصه که کلی اعصاب خورديش برامون موند.....ولی عوضش تا دلتون بخواد کانال آلمانی داره که به درد جناب حباب الملائک ميخوره که در راستای درازای آموزش زبان آلمانی تلاشی عظيم الوصف مبذول بدارند.....
حيف که وقتشو ندارم وگرنه يه وبلاگ درست ميکردم و ميزدم تو کار دست انداختن اينايی که تو کار تلويزيون هستن........اشتباه های حرف زدن که بماند......اون از اون شبخيز که با اون خنده های باحالش و با کلی افتخار از کنسرت دوبی حرف ميزنه و اينکه تونسته يه سالن از اون عربای سوسمارخور که ما رو وحشی ميدونن اجاره کنه رو يه افتخار بزرگ و فراموش نشدنی ميدونه.......اونم چي؟ «هنرمند» های ايرانی(که اين واژهء هنرمند واسه انگشت کوچيکهء دستشون هم زياديه!) تونستن از عربای ملخ خور دوبی که تا ۲۰ سال پيش وجود نداشت اجازهء کنسرت بگيرن....واقعاً که دست مريزاد......احسنت.....شماهايين که نام ايران و ايرانی رو دارين زنده نگه ميدارين.....باريکلا....ناز شی.....گوگولی!

۲-راستی برگشتنمم مثل رفتنم بی موقع بود....نه؟
قضيه اين بود که مدت زيادی بود که داشتم به اين نتيجه ميرسيدم که به شدت دارم به وبلاگ و نوشتن وابسته ميشم و اصلاً با اين واقعيت حال نکردم!!!! ميخواستم يه مدتی ننويسم و سعی کنم بيشتر به اين مساله فکر کنم که کلاً فلسفهء اين نوشتنا و خوندنا چيه ولی از اونجايی که خيلی از مواقع وقتی فکر ميکنم به شدت دچار سر درد ميشم ترجيح دادم فکر نکنم و بنويسم بلکه اين سر درد لعنتی از وجودم رخت بر بنده!!!!!!!(چه ادبی!)
خلاصه که بعد از يه مدولاسيون که از پشت يه ياس فلسفی پديدار شد برگشتم که شما رو از موهبت خوندن خزعبلاتم بی بهره نذارم......پس بخونيد و حال کنيد نوشته های حباب را در ر مينور و لينک های خود را درست کنيد که خداوند از لينکنده ها ميباشد!

۳-لينک ها رو هم ميبينيد که هر شنبه تغيير ميکنن و جای هيچ پسرخاله بازی و دختر عمه بازی هم ندارن......!!! البته برای اينکه من کلاً از خوابيدن تو کوچه«زياد» خوشم نمياد وبلاگ بعضيا رو جدا کردم که يه وقت خدای نکرده چيزی نشه.....شما که دوست ندارين حبابتون از سرما يه وقت بترکه.....ها؟ در ضمن وبلاگ مينيمال نويس ها رو جدا کردم و کلاً سيستم شنبه برای اونا فرق داره......اگر وبلاگ هاشون رو نديدين بهتون «اکيداً» توصيه ميکنم که يه بازديدی به عمل بيارين که يکی از اون يکی شاهکار تره......البته خوندن اون دو تای آخر با بانوان و افراد زير ۱۸ سال توصيه نميشه(خانوم جان وايسا....حداقل اول خوندن وبلاگ منو تموم کن و بعداً برو!)و  خوندن بقيه شون برای کودکان بالای ۸۰ سال به شرط همراه داشتن ولی(از نوع غير فقيهش البته!) اشکالی نداره!

۴-ميبينين؟اين همه من ميخواستم ننويسم واسه همين بود.....همش دارم مزخرف مينويسم!

۵-بحث مينيماليسم شد.......بايد بگم که گذشته از نوشته های زيبای همهء اون وبلاگ نويس هايی که ذکر جميلشون رفت،قشنگترين و مينيماليستی ترين نوشتهء مينيماليستی رو من تو اين وبلاگ ديدم که برای خوندنش بياين اينجا.
البته از الان بگم که مينيماليسمی که از ديد من تو اين نوشته به کار رفته بيشتر مينيماليسم موسيقاييه تا نوشتاری......(ببخشيد.....ميدونم....ادبی نوشتن به من نمياد.....قابل توجهمنتقدين و مدافعين زبان فارسی که تمامی اشتباهات نگارشی اينجانب آگاهانه و از روی عمد می باشد....برای همين دست از سر کچل من برداشته و در باغچهء خود را بيل بزنند!)

۶-پس فردا پدر و مادرم هم ميان و تعطيلات نوروز رو با هم هستيم....من بعد از دو سال اولين باره که نوروز رو تنها نيستم.....خلاصه اگر دير به دير آپديت ميکنم منو ببخشيد!

۷-ژينوس عزيز،
دوست من..........شايد دوری از پدر و مادر رو تجربه کرده باشم و بتونم بگم که خيلی سخته....ولی مطمئناً تو بيشتر از هر کسی اين سختی رو درک ميکنی...اونم تو روزای سال نو که بدون اونها هستی.....به خصوص پدر عزيزت که مدت کميه که از پيشت رفته......
دوست گل من،
نميخوام حرفای تکراری برات بزنم...ميدونم که گوشت پره از اين حرفا.....
ميدونم که همه فکر ميکنن که درکت ميکنن ولی تو خوب ميدونی که واقعيت جز اينه....
ميدونم که انقدر گريه کردی که حتا اشکت هم نمياد....
ميدونم که تحمل بغضی که الان داری شايد خيلی شکننده تر از کنار اومدن با واقعيت باشه.......
ميدونم که....
ميدونم که....
ميدونم که نميدونم.....نميدونم چی بهت گذشت و چی بهت داره ميگذره....ولی از پشت نوشته هات هميشه روحيهء قويت رو تحسين کردم و هميشه دوست داشتم مثل تو ميتونستم قدرتمند باشم......
دوست من سال نو داره مياد و ميدونم که برات قشنگی هميشگی رو نداره.....
ولی بازم سال نوی قشنگ و پر از زيبايی برات آرزو ميکنم.....

۸-ای آدميان!
             مرا به گريستن مياوريد،
رنج های من
همه از رنج پريشانانِ اين خانهء خالی از آواز هاست،
بگو به آزردن که بر می آييد!
پيام آورانِ آزادی را
مبادا که بی بوسه به خاک بسپريد!

(سيد علی صالحی،زرتشت و ترانه های شادمانی)

+ نوشته شده در  82/12/27ساعت 14:25  توسط امیر  | 

حباب ها هم گاهی اوقات مدولاسيون ميکنند........!!!

.
..
...
....
.....
......

                                                                            برگشتم!

+ نوشته شده در  82/12/25ساعت 14:25  توسط امیر  | 

دوستان عزيز،
نزديک به نيم سال در کنارتان بودم و از شما چيز های فراوانی آموختم و تجربهء وبلاگنويسی(هر چند به صورت کاملاً شخصی و غير حرفه ای) برايم درس ها و آموخته های بی شماری به همراه داشت.
بنا به دلايلی، بيش از اين قادر به نوشتن در اين وبلاگ نيستم و با اين نوشته همگی شما را به خدا ميسپارم و برايتان آرزوی زندگی شاد و سرشار از شادی و موفقيت دارم.
اين را بدانيد که به وبلاگ همه تان سر می زنم و اگر بتوانم برايتان نظر هم خواهم گذاشت.
شاد باشيد،امير(حباب!) 

+ نوشته شده در  82/12/21ساعت 14:24  توسط امیر  | 

اين روزا از بس که پای کامپيوتر نشستم سيستم چشمام ريخته به هم!!!!
داشتم با خودم فکر ميکردم که همه چيز عادته....حالا اين دو تا مساله چه ربط و ربوطی با هم دارن؟

امروز سر کلاس ديدم که به زور ميتونم استادمونو نگاه کنم...البته نه به خاطر اينکه زشته....بر عکس...يکی از معدود اساتيديه که اگر زيبايی آنچنانی ای نداره حد اقل يه کمی به خودش ميرسه که مثل خيليا غير قابل تحمل نشه!(بيشتر نپرسين که تا همين جاش رو هم که گفتم امشب جام تو کوچه هستش!)
خلاصه ديدم که اصلاً نميتونم ببينم!!!! چشمام به زور باز بودند و سرم درد می گرفت....دقيقاً مثل حالتی که شما الان امکان داره پای کامپيوتر بعد از خوندن اين مزخرفات من بهتون دست بده....روم رو کردم به طرف پنجره و يه کمی به چشام استراحت دادم و ديدم که بعدش راحت تر ميتونم ببينم......ولی جالب تر از  همه اينه که الان مدتهاست که پای کامپيوتر اين حالت بهم دست نميده.....شايد اگر کلاس رو از پای کامپيوتر دنبال ميکردم راحت تر بودم!!!!
تونم چه کلاسی؟
زيبايی شناسی موسيقی....ساعت ۸:۳۰ صبح آدم به زور ميتونه يه چايی بخوره....چه برسه که بخواد بشينه سر همچين کلاسی و هگل و کانت بخونه(اينا رو نوشتم که بدونين من چقدر کارم درسته خير سرم!)
----------------------------
شنيدم که ديروز تو پارک لاله خبرايی بوده.....مملکت باحالی داريم ديگه.....
به هر حال دو تا لينک دارم که شايد براتون جالب باشه....يکيش از زنان ايران هست که راجع به شلوغی ديروز تو پارک لاله نوشته که برای خوندنش اينجا کليک کنيد و اون يکی هم يه نوشته از زيتون هست که اولش هم نوشته «آقايون بی جنبه لطفاً نخونن» که به نظر من بايد مينوشت «خانوم های بی جنبه لطفاً نخونن».....چرا که.....نه....چيزی نميگم....بهتره خودتون برين ببينين.....از نوشته های زيتون خيلی خوشم مياد....چون خيلی ساده و بی شيله پيله مينويسه......
--------------------------
اين روزا بانوی آبی به شدت به جون خونه افتاده و من تا اونجايی که بتونم دارم کمکش ميکنم که خونه تکونيه نوروز رو انجام بديم....به هر حال اگر کمتر مينويسم بدونين که مال اينه که وقت زيادی ندارم.
---------------------------
يکی به ما بگه سال تحويل دقيقاً چه ساعتيه لطفاً.....!!!!

+ نوشته شده در  82/12/19ساعت 14:23  توسط امیر  | 

واقعاً که اين ايتاليايی ها خيلی شاهکارن!!!! ادعای همه چيزشون ميشه ولی يه ذره هم سوادشو ندارن! 
چند روز پيش رفته بودم سلمونی و منتظر نوبتم نشسته بودم و از روی بيکاری شروع کردم به ورق زدن مجله هايی که اونجا بودند و همينطوری داشتم نگاه ميکردم که توجهم به طرف يه نقشهء کوچولو از جهان جلب شد که توش يه سری منطقه رو با رنگ آبی و يه سری رو با سبز و يه سری رو با نارنجی و خلاصه با چند رنگ مختلف از هم جدا کرده بود!!!!! يه مقالهء مثلاً تحقيقی هم پايينش نوشته شده بود که نشستم به خوندنش و ديدم که بله....جناب مقاله نويس محترم بعد از تحقيقات و ممارست های بيشمار به اين آمار قابل ملاحظه دست پيدا کرده که در دنيای امروز مقدار استفاده از کامپيوتر و اينترنت از هر جا تا جای ديگه فرق ميکنه(انگار ما ميگيم نه!) و نشسته بود و برای خودش اين نقشه رو هم طراحی کرده بود که آره....اينجا از ۰ تا ۱۰ درصد از اينترنت استفاده ميکنن و اينجا از ۲۰ تا ۳۰ درصد و الی آخر!
از روی کنجکاوی نشستم ببينم ايران و کدوم قسمت از اين مرزبندی قرار داره....بابا ناسيوناليسم چی ميگه!!!
ديدم که بعله......ايران رفته تو ردهء ۰ تا ۱۰ درصد!!!!! کارد ميزدی خونم در نميومد...باورم هم نميشد که چطور هميچين چيزی ممکنه!
خلاصه گذشت تا اينکه دو سه روز بحث اينترنت و وبلاگ شد با يکی از دوستام و جالب تر از همه اينه که ديدم اين موجود که مثلاً خيلی تو اينجور چيزا بارشه حتا نميدونست وبلاگ چيه!!!!  سه ساعت براش توضيح دادم و تازه بهم گفت:«آها...منظورت فوروم هست!» من ديگه مونده بودم که اين بابا انقدر خنگه يا من بعد از سه سال چهر تا کلمه ايتاليايی رو نميتونم درست بگم؟!
بعدش(به قول شيرازيا!) يادم به اون مجله ای افتاد که ذکر جميلش رفت و ديگه اعصابم ريخته بود به هم!!! اعصابم از اين داغون بود که اون مرتيکه ای که اون مقالهء «تحقيقي» رو نوشته بود اصلاً ميدونه وبلاگ چيه؟! باور کنين من شک دارم به اين که واقعاً بدونه....جايی که دانشجوش نتونه بعد از ۳۰ ساعت کلاس کامپيوتر يه رسالهء کوچيک رو با word تايپ کنه بايد بياد و بگه تو ايران فقط ۱۰ درصد از مردم با اينترنت آشنايی دارن.....!!!!! ميدونين مشکل اين آدمای اينجا چيه؟ اينه که به شدت نادان هستند....اين رو باور کنيد.....هر چقدر يه کشور پيشرفته تر باشه مردمش نسبت به اوضاع و احوال کشورای ديگه نا آگاه ترند......از اين بگذرين که هنوز تو اين ۳ سال با اين همه جلز و ولزی که من کردم که «بابا جان ما عرب نيستيم و ايرانی هستيم» هنوز خيليا وقتی ميخوان با من صحبت کنن ميگن :«شما عربا فلان!»......و انقدر من بايد سرخ و سياه بشم تا اين احمق يادش بيافته که من تو ۶۰۰ بار قبلی که اين حرف رو شنيدم با عصبانيت تمام اعلام کردم که «ما ايرانی هستيم و نه عرب!»......يادمه يکی از اون شبای اولی که اينجا بودم يه سری از دوستام منو دعوت کردن خونه شون و سر شام بهم ميگفت:«شما تو ايران با چی غذا ميخورين؟» و تا من اومدم بگم :«با قاشق!» بهم گفت:«با دست؟»....اوايل خيلی بهم بر ميخورد....ولی الان همهء اين حرفا رو از روی نادانی اين آدمها ميدونم و توهين به حسابشون نميارم.
حالا چرا اينا رو گفتم بماند......فقط يه اشارهء کوچيم به «بعضيا» بود که فکر ميکردن اينجا مثل ايرانه که از هر ۱۰ نفر ۱۱ نفرشون بدونن «هاست» يعنی چی!!!!! نه رفيق....اينجا به زور ميشه کسی رو پيدا کرد که بتونه از اين اطلاعات به آدم بده. البته اينو بگم.....خود ايتاليايی ها هم اينو قبول دارن که به شدت نسبت به دنيای شرق ناآگاه هستند......جالب اينه که آمريکايی ها به همين ايتاليايی ها جوری نگاه ميکنن که ايتاليايی ها (ميشه گفت اروپايی ها!) به ما...........يادمه يه بار يکی تعريف ميکرد که يه تيمی از يه شرکت تجاری آمريکايی اومده بود ايتاليا و يه چند نفر هم از اين شرکت ايتاليايی که باهاشون در ارتباط بوده رفت فرودگاه دنبالشون.....تو راه برگشت وقتی اينا وارد ميلان شدن اين آمريکاييه خيلی جدی برگشته به همکارای ايتالياييش که رفته بودن دنبالشون گفته:چه عجيب....نميدونستم شما تو ايتاليا بزرگراه هم دارين!!!!!
..............حالا فکرشو بکنین که يارو چه فکری راجع به ايران ميکنه.......احتمالاً اگر چهار تا عکس از نيايش  و همت بهشون نشون بديم فکر ميکنن که سر کارشون گذاشتيم......چرا؟ چون فکر ميکنن که ما سوار شتر ميشيم و اين طرف و اونطرف ميريم.........با اين همه جهالت چرا انقدر پيشرفت کردن؟

+ نوشته شده در  82/12/18ساعت 14:23  توسط امیر  | 

خوندن اين متن تو وبلاگ اين دوست عزيز امروز باعث بر انگيخته شدن حس جات مردونهء حضرت حباب السلطنه شد و به همين دليل به شدت فکر و مغزمون رو به کار انداختيم ببينيم واقعاً درسته يا نه......!!!!
برای اينکه قضيه برای خوانندگان محترم و (به ويژه!) محترمه روشن باشه بهتره که اصل مطلب رو يه بار با هم بخونيم:
«-۳ روز پيش يکی از خانمهای فرهيخته فاميل که به تازگی از ديار فرنگ برگشته کتاب جالبی بنام What Men Really Think About ( آنچه که مردها واقعا بهش فکر می کنند ) نوشته  Dr.Willie B.Hayve رو همراه خودش آورده بود که نشونم داد.
اين آقای دکتر بيش از ۳۰ سال بر روی رفتار درمانی تحقيق و بررسی کرده و اين کتاب رو با توجه به مصاحبه با ۱۰۰۰۰ ( ده هزار ) نفر از آقايون انجام داده. در کتاب مواردی که برای آقايون مهم بوده و بيش از هر چيز بهش فکر می کنند به ترتيب عبارت است از:
۱- س.ک.س
۲- س.ک.س
۳- س.ک.س
...
...
۱۲- ورزش
...
۲۵- فوتبال
...
۳۸- ماشين
...
۵۲- ورزش
...
۸۰- ورزش
...
۹۲- س.ک.س
...
...
۱۰۰- س.ک.س

يعنی ۹۴٪ فکر و ذهن آقايون رو سفر به سانفرانسيسکو تشکيل داده............»
و البته کيوان عزيز يه مقداری هم توضيحاتی نوشته که به بحث ما ربطی نداره و اگه ميخواين بدونين چی بوده بهتره که برين تو وبلاگش و بخونين!
بعد از خوندن اين متن کلی با خودم کلنجار رفتم که بينم اين قضيه در رابطه با من صدق ميکنه يا نه......!! بعد از کلی فکر کردن و انديشيدن ديدم که يا اين آقای دکتر يه جای کارش ميلنگه يا من واقعاً مرد نيستم!!!!!! از اونجايی که من به مرد بودن خودم شکی ندارم(هر کی شک داره با من تماس بگيره تا از نزديک بهش ثابت کنم!) مطمئن شدم که اين جناب دکتر احتمالاً يه مقداری زيادی به خانوما باج داده!!!!
حالا از افکار فمينيستی يه کم بيايم بيرون و يه کمی سر به سر خانوما بذاريم.....نظرتون چيه؟اين موجودات زيبا و دوست داشتنی و لطيف که ذهن مردا رو تا اين حد به خودشون مشغول ميکنن که آقای دکتر محترم ۹۴٪ فکر آقايون رو سرشار از تمايلات جنسی ميدونه به چه چيزايی فکر ميکنن؟!!!!

من اين طبقه بندی رو پيشنهاد ميکنم:

۱-لوازم آرايش
۲-لباس نوی صغری خانوم
۳-باز هم لوازم آرايش
۴-ماشين خانوم همسايه
۵-مهمونی شمسی جون
۶-بی وفايی مردا
۷-رنگ کردن مو ها
۸-آرايشگاه
۹-آخرين مد روز
۱۰-احمق بودن مرد ها
۱۱-اينکه مردا چقدر به س.ک.س فکر ميکنن
۱۲-اندازهء س.ي.ن.ه های دختر همسايه(معمولاً در بانوان جوان رونق دارد!)
۱۳-سرويس طلای خواهرم اينا
۱۴-اينکه مردا چقدر فوتبال ميبينن
۱۵-مظلوميت خانوم ها
۱۶-آهنگای اندی
۱۷-اينکه مردا چقدر بدند
۱۸-لباس شب خانوم جوادی
۱۹-سرويس غذاخوری آبجی سکينه
۲۰-اينکه مردا چقدر به ماشين اهميت ميدن
۲۱-.
.
.
.
.
۱۰۰-اينکه مردا  اصولاً چرا وجود دارن؟
---------------------------------------------------
البته با عرض پوزش از محضر بانوان محترم.......فقط يه شوخی بود به خدا.....(البته آقايون محترم ميدونن که اگر اينا رو هم نگم علاوه بر اينکه امشب تا صبح بايد تو کوچه و با بوی دل انگيز خراب کاريهای سگهای ايتاليايی بخوابم،تا اطلاع ثانوی نوشتهء تازه ای هم از من در اين وبلاگ نخواهيد ديد!!!!)
از شوخی گذشته من همينجا شخصاً و رسماً اعلام ميکنم که به شدت فمينيست هستم البته از نوع ايرانيش....چون اينجا اصل فمينيسم به گند کشيده شده...ولی تو مملکت ما واقعاً خانوما شرايط درستی ندارن و به شدت حقشون خورده ميشه.......برای همين همهء اينا رو فقط در حد يه شوخی بدونين و نه بيشتر!
(معلومه که خيلی ترسيدم؟!!!!)
+ نوشته شده در  82/12/14ساعت 14:22  توسط امیر  | 

آقا قضيه چيه که اين خانوما واسه ابراز عشق و علاقه به بچه کوچولو ها انقدر از خودگذشتگی به خرج ميدن؟ از خود گذشتگی که هيچ....خودشون رو گهگاه لعن و نفرينی ميکنن که بيا و ببين!!!

 

حالا جالب اينه که اين ابراز عشق و علاقه فقط به خود بچه ها برنميگرده بلکه هرچيزی که به نوعی به بچه ربط پيدا ميکنه رو در بر ميگيره!
مثلاً داريم از تو خيابون رد ميشيم و چشم خانوم می افته به مغازه ای که لباس بچه ميفروشه.....حالا بيا و ببين....انواع و اقسام جملات که حاوی قربون صدقه ها  ونفرين ها و حتا دشنامجات رو ميتونين به گوش خودتون و به فاصلهء کمتر از ۵ ثانيه بشنويد.....مثلاً:

-آخ من قربونت برم عسل!(اين جمله خيلی کلی است!
-جون دلم!من فدات بشم! (معمولاً‌ برای کالسکهء بچه بيان ميشود)
-من بميرم برات خر(منظور از خر جوراب بچه است!)
-آخه احمق!(در اينجا احمق به کفش بچه بر ميگرده!)
-خداااای من....اين چقدر موشه(منظور کلاه بچه است!)
-عزيزم.....الهی من هلاک بشم(منظور ست کامل لباس بچه است که باعث اين از خود گذشتگی ها ميشه!)
-اوش!(ابراز احساسات برای دستکش کوچک بچه!)
-نمکدون!(اشتباه نکنيد.....تو مغازهء لباس بچه فروشی نمکدون وجود نداره....اين نوعی ابراز احساسات برای جوراب شلواری بچه!)

البته خب خانوم ها کلاً تو بچه ها چيز حال بهم زنی نميبينن...مثلاً:
-آخ من قربون کونش برم که ميخواد بره تو اين شلوار!
ـآخ من فداش بشم که هميشه تفش آويزونه و ميريزه رو پيشبندش!
ـآخ من هلاک شم که آروغ بايد بزنه!
ـمن قربون بالا آوردنش برم که چقدر با مزست!
ـالهی من بگردم که جيش ميکنه تو جاش!
.......و الی آخر.......

نميدونم ولی اين همه ابراز احساسات خانوما فقط بين ما ايرانيا وجود داره؟
البته بگما.....من اصولاً مشکلی با اين قضيه ندارم که هيچ خيلی هم لذت ميبرم.....چون يه جورايی برام با مزه است....ولی اين همه اغراق؟!
به نظر شما ما ايرانيا تو اغراق کردن يه جورايی تو دنيا رتبهء اول  رو نداريم؟

 

+ نوشته شده در  82/12/09ساعت 13:35  توسط امیر  | 

اين روزا فقط و فقط بحث انتخاباته......اگه يکی راجع بهش حرف نزنه حتماً خيلی از بقيه عقبه...واسه همين جناب حبابعلی ميرزای بزرگ هم تصميم به تعريف خاطره ای از دوران مبارزات سياسی انقلابيشون گرفتند که با هم ميشنويم....يعنی ميخونيم:

يادمه دور دوم انتخاباتی بود که قرار بود جناب خاتمی به عنوان رئيس جمهور محبوب معرفی بشن و در اين که ايشون انتخاب ميشن شکی نبود...ولی مساله اين بود که جناح چپ منچستر يونايتد....ببخشيد..جناح چپ سياسی با جناح راست حاکميت سر اينکه خاتمی عزيز به همون اندازه و يا حتی بيشتر رای بيارن مشغول چک و چونه زدن بودن.....کلاً همين مسائل پيش پا افتادست که ما رو انقدر در سطح جهان به اوج محبوبيت رسونده ديگه.....خلاصه.....منم در دوران تاريکی و جهالت به سر ميبردم و مشغول آموزش زبان شيرين اجنبی ايتاليايی بودم و به دلايلی که برای خودم محترم بودند و بقيه فکر ميکردن که برای اونا نبايد محترم باشن قصد شرکت در اين گردهمايی بزرگ رو نداشتم.....کلاً من از جاهای شلوغ پلوغ بدم مياد.....يعنی اگه اين دفعه ايران بودم حتماً ميرفتم به حوزه های رای گيری.....ولی اون دفعه چون خيلی شلوغ پلوغ بود نميخواستم برم......خلاصه که سرتونو درد نيارم....يکی از دوستان نازنين گل گلاب ما از شعاع سه هفته به انتخابات گير سه پيچ و در ادامه چهار ميخ به من داده بود که بايد بری و تو انتخابات شرکت کنی....منم اصرار و ابرام و التماس  و خواهش که نه!...نميدونم اين جناح چپيا چقدر رای دادن و ندادن من براشون مهم بود که اين بد بخت رو خريده بودن که منو تشويق کنه.
شب انتخابات يا اين دوست و دوستان ديگه قراری برای بالا پايين کردن جردن داشتيم...(باورتون شد که من از اين کارا ميکردم...خيلی ساده اين!)قرار بود بريم پارک جمشيديه به همراه عهد عيال(ايشون...من اون موقع هنوز آدم شريفی بودم!)و دوستان و آشنا ها خير سرمون چايی بخوريم....انگار چايی رو تو خونه از ما گرفتن که تو اون شلوغی بريم و فقط دو ساعت علاف جای پارک بشيم!!!!خلاصه اين رفيقمون تا به من رسيد دستم و گرفت و شروع کرد به نگاه کردن انگشتام و بعدش با تعجب گفت:
-خاک بر سر مرده شورت کنن....رای ندادي؟
گفتم:
-مثل اينکه حرف حساب رو به آدم يه بار ميگنا...من الان ۴ ماهه که ميگم رای نميدم!تازه فهميدي؟

خلاصه....اون روز اين رفيقمون تا تونست حالمون رو جلو بقيه گرفت....و هيکل قناس بنده رو که در آن زمان بسی پت و پهن بود(الان يه هوا پت و پهن تره!)به مسخره گرفت که:
-مرتيکهء ۷۰۰ کيلويی يه برگهء ۷ گرمی رو نگرفت بندازه تو صندوق.....!

.............تا گذشت......تا اينکه يه روزی از روز های خوب خداوند آقا خاتمی از خواب بيدار شد و با حالت زير به همه گفت:

من اينا رو گفتم؟من گفتم آزادی برای جوانان؟من کی همچين چيزای زشتی رو گفتم؟!!!

از اون روز به بعد کار دوستمون اينه که هر بار که باهامون صحبت ميکنه ميگه:
-اگه ما اون ۷ گرم برگه رو تو صندوق نمينداختيم اينجوری نميشد.......ما رو بگو روز جمعه خواب رو به خودمون حروم کرديم!!!!!

+ نوشته شده در  82/12/05ساعت 13:32  توسط امیر  | 

همخوانی داشتن يعنی چی؟

يعنی اينکه اسم وبلاگ شما «تاريخ ايران» باشد ولی در آن به مسائل زناشويی و همچنين آموزش ويندوز و انواع و اقسام هک بپردازيد!

يعنی اينکه اسم وبلاگتان «س.ک.س و حال» باشد و در آن از انتخابات و طرفداری از حقوق زنان بنويسيد!

يعنی اينکه دانشجوی موزيکولوژی باشيد و مجبور باشيد امتحان زيست شناسی بدهيد!

و خيلی چيزای ديگه که هيچ ربطی به هم ندارن......!!!
---------------------
آقا اين وبلاگ نويسی هم که واقعاً داره به گند کشيده ميشه....يه زمانی صفحهء اول پرشين بلاگ يا بلاگ اسکای رو باز ميکردی و از رو اسمايی که ميومدن رو صفحه ميرفتی تو دو سه تا وبلاگ و بيرون اومدنت با خدا بود....ولی حالا تو هر وبلاگی ميری همش چيزای مزخرف غير قابل خوندن(يکيش همين وبلاگی که الان دارين ميخونين!!!!!).....بابا يه کمی بياين ببينيم اصلاً واسه چی داريم وقت و ذهن و چشممون رو ميذاريم که مثلاً خير سرمون وبلاگ نويسی کنيم؟
الان نيم ساعته که جلو پرشين بلاگ نشستم و هر دو دقيقه که کل صفحه عوض ميشه آپديت ميکنم و به وبلاگای مختلف سر ميزنم و.....!يا شدن وبلاگای سکسی....يا پر از اشعار ديگران که هيچ ربطی هم به هم ندارن يا توضيح روابط تينيجری نوجوانان آينده سازان ميهن اسلامی يا شده تريبون اپوزيسيون دولتی(تازه اگه وجود داشته باشه!)برای مثلاً مبارزه يا شده محل بحثای روانشناسانه......پيدا کردن يه وبلاگ درست و حسابی که ارزش خوندن داشته باشه خيلی سخت شده...ميشه گفت يه رقمايی غير ممکن شده......بعضيا هم که ميان تو وبلاگت وبدون اينکه بخونن ببينن دردت چيه فقط وبلاگ خودشونو تبليغ ميکنن.....ميدونم که بارها اين مسالهء آخر رو عنوان کردم.....ولی خب واقعاً خجالت آوره.....مجبور نيستی که بنويسی که......ها؟خب ننويس....بشين بخون....چيزی رو که ارزش داره رو بشين بخون....من چند ماه قبل از از اينکه اين وبلاگ خراب شده رو راه اندازی کنم و چند ماه بعدش هم فقط و فقط ميخوندم تا ياد بگيرم....و اگه الان دارم اينا رو ميگم واقعاً نه به خاطر اينه که حالا کارم خيلی درست باشه(همه مون هم ميدونيم که وبلاگم خيلی معموليه و قابل مقايسه با خيلی از وبلاگای معروفی که ميشناسيم هم نيست!) ولی دوست دارم اين نظراتم رو يه جوری بنويسم....شما بهم بگين درست ميگم يا نه...نکنه واقعاً اين منم که دارم اشتباه ميکنم؟نميدونم والا!
گذشته از اينا به اسم و محتوای غالب وبلاگا يه نظری بندازيم بد نيست:

اسامی که غالباً بايد آميخته با درد يا تنهايی يا غصه يا رنج باشن...مثلاً «قاصدک خسته» يا «دنيا جای زيبايی برای ماندن نيست» يا «کلبهء تنهايي» يا «غم های عاشق» يا «اشک های يک منتظر» يا «درد های من» و.....!
موضوع و محتوای اين قبيل وبلاگ ها هم چيزی نيست جز غصه و شکايت و درد و غم و اشک و آه و بی وفايی دنيا يا خيانت رفيق و رفتن يار و از اين حرفا.....ببينم چيزی به اسم «فيلمفارسي» الان برای شما هم تداعی شد؟نکنه ما فقط ادعای جلو رفتن داريم؟وگرنه حرفامون همون حرفای پيش از انقلاب پر برکت اسلاميه......همين حرفا رو امثال ايرج قادری هم تو فيلماشون ميگفتن ديگه.....(چه گيری به اين ايرج قادری دادم من.....بدبختو هر روز دارم دراز ميکنم!)
بعضيا هم که فکر ميکنن اگه اسمشونو بيارن تو عنوان وبلاگشون ديگه ..... آسمونو پاره کردن(به قول کيوان خدا پدر اون کسی رو که اين سه نقطه رو برای اولين بار استفاده کرد بيامرزه!)....به طور مثال «به وبلاگ امير محمدی خوش آمديد» يا «وبلاگ حسين» يا «شراره و وبلاگش» يا «خاطرات اقدس خانوم»!!!!بعضيا هم که شدن ابراهيم نبوی و عنوان وبلاگشونو ميذارن «لينکهای منصور آنلاين» يا «اشرف آنلاين» يا «بهترين عکسای س.ک.س.ی در علی آنلاين» يا «خبرهای نصرت آنلاين»....بابا انقدر آنلاين تو دنيا وجود داره و ما نميدونستيم؟!! اينايی که هميشه آنلاين تشريف دارن کی ميخورن؟کی ميخوابن؟کی حموم ميرن؟کی به بعضی کارای ديگه شون ميرسن؟!!!حالا از عناوين پنگليش مثل "
mantorodoostdaram"(من تو رو دوست دارم) يا "maskharebazihaye man" (مسخره بازيهای من) بگذريم.....!
البته واقعاً از حق نبايد گذشت که خيلی وبلاگای قشنگ و جالب هم وجود دارن...چه اونايی که از روزمرگيهاشون مينويسن و چه اونايی که بحث های تخصصی خاصی رو تو زمينه های مختلف پيگيری ميکنن...ولی چند درصذ از -مثلاً- وبلاگنويسهای ما جزو اون دسته هستن؟
---------------------------
نميدونم اين انتخابات چه موج عظيمی رو برانگيخته که نشريات اينترنتی هم چاپ نشدند.....نه هفت سنگ و نه شاتوت منتشر شدن و نه کاپوچينو به موقع چاپ شد......دليلش چيه والله ما نميدونيم! ولی بالاخرا نوشتهء آخر کيوان تو شمارهء جديد کاپوچينو رو به همه تون پيشنهاد ميکنم که ميتونين اينجا بخونيدش!

+ نوشته شده در  82/12/03ساعت 13:30  توسط امیر  | 

تا حالا شده از مدرسه يا دانشگاه يا از محل کار برگردين خونه و از روی خستگی بخواين يه چرتی بزنين و يهو بيدار بشين و ببينين اون چرت تبديل شده به يه خواب سنگين و هوا تاريک شده و شما چند ساعتی را خروپف کنان در خواب ناز تشريف داشتيد؟
نميدونم برای شما چطوره.....ولی من هميشه تو همچين موقعيت هايی اعصابم ميريزه به هم و با ديدن هوای تاريک کلافه ميشم و خلاصه کل شب با ناراحتی ميگذره و تازه بد تر از اون آخر شب هر چيز ممکن به سراغ آدم مياد به غير از ميل به خواب!!! امروز صبح که از خواب بيدار شدم دقيقاً همين احساس رو داشتم....چون هوای اينجا سر صبح ساعت ۹ تاريک تاريک بود......يه لحظه فکر کردم شبه...ولی يادم اومد که شب قبل رو با چه بد بختی ای سعی کردم بخوابم.....فهميدم که هوای ابری اين دو سه روزه بر عکس انتظارات هوا شناسی اينجا که بد تر از هواشناسی ايران دقيق و درسته به شدت ابريه و از مقدار ابر ها نه تنها کاسته نشده که بر مقدار ابر های سياه افزوده هم شده....!!!
ياد هواشناسی ايران افتادم که پيش بينيش يه جوری بود که بالاخره درست در ميومد و اونم نه به خاطر اين بود که کارشون مثل هواشناسای آلمانی درست باشه...بلکه هر چی امکان برای تغيير هوا بود رو پيش بينی ميکردن و بالاخره يکيش درست در ميومد.....مثلاً:

هوای امروز تهران صاف تا کمی ابری در برخی نقاط تمام ابری همراه با بارش پراکندهء باران و در برخی نقاط همراه با ريزش برف وتگرگ و رعد و برق  و همراه با مه و باد و بوران پيش بينی ميشود!!!!

حالا شما به من بگين ببينم اين چيزايی که هوا شناسی ميگه ميشه درست در نياد؟
---------------------------
امروز از صبح کارمون شده بساب بساب و خونه تميز کنی!
نه....اشتباه نکنيد....خونه تکونی نوروز نيست.....خيلی ساده واسه اينه که امشب مهمون داريم!!!بازم اشتباه نکنيد........قرار نيست که رئيس جمهور ايتاليا يا ملکهء انگليس بيان خونمون....نه.....بازم خيلی ساده قراره که استاد کلاس زبان آبی و يکی از دوستامون بيان اينجا که ازواجشون(زوج هاشون!)رو هم که حساب کنين با نوشين مهمونمون ميشيم ۷ تا!!! خلاصه که ما اينجا هر وقت مهمون داريم يه سری خونه تکونی هم داريم!!!
واقعاً من فکر نميکنم که هيچ جای دنيا به اندازهء ما ايرانيا به مهمون اهميت بدن....از انواع مختلف غذا و سالاد  ودسر  و اينا که بگذريم کلاً به احترامی که برای يه مهمون قائليم و اينکه حتماً خونه تميز باشه و همه چيز مرتب باشه و اين جور چيزا ما ايرانيا واقعاً بهترين ميزبان های دنيا هستيم.......و اين به نظر من يکی از پسنديده ترين ويژگی های ما ايرانياست کهاميدوارم بچه هامون به همون اندازه ای که پدر و مادرامون بهش اهميت ميدادن بهش اهميت بدن!!!!
------------------------
وای که بوی فسنجون منو کشت........کی ميشه که اين مهمونای محترم زود تر بيان تا من شکمو زود تر دلی از عزا در بيارم و اين فسنجون آبی رو بريزم تو خندق بلا(منظور شکم است...برای اطلاعات بيشتر در زمينهء اين واژهء اصيل و باستانی فارسی به فيلمفارسی های ايرج قادری مراجعه کنيد!)خلاصه اگه خبری از من نشد بدونين که در اثر زياده در خوردن فسنجان و باقالی پلو تو بيمارستان تشريف مندم!   

+ نوشته شده در  82/12/02ساعت 13:29  توسط امیر  | 

تا حالا شده به گوش کردن دوباره و دوبارهء یه موسیقی معتاد شده باشین؟

اینکه هر روز پشت سر هم صدای لعنتی بلند گو رو تا ته بلند کنین و به موسیقی ای که بهش معتادین گوش کنین......و جالب اینه که معمولاً این اتفاق با آهنگایی می افته که دارای تنوع کمی هستن....و این خودش خیلی عجیبه...چون آهنگی که متنوع نباشه آدم رو باید ظاهرا خسته کنه......ولی در عمل برعکسه...حد اقل برای من بر عکسه....یادمه یه دورانی آهنگی که مرتب و هر روز و هر دقیقه گوش میکردم «آهوی وحشی» کار فرامرز اصلانی بود.....اگه این آهنگ رو گوش کرده باشین میدونین که به شدت پریودیکه.....یعنی از اول تا آخر یه سری ملودی ساده به نسبتاً یکسان دنبال همدیگه میان......البته این هیچ چیزی از ارزش این کار کم نمیکنه(که به نظر من یکی از زیبا ترین کارای موسیقی پاپ ایرانیه).یادم نمیره چقدر اعصاب مامان بیچاره ام داغون شده بود که این آهنگ هی از اول پخش میشه......یادش به خیر که فکر میکرد من عاشق یکی شدم و طرف رفته و از این حرفا و نمیدونست که پسر دیوونه اش یهو گیر میده به یه چیزی و این میشه آخرش.....!!!! خلاصه که این روزا هم کار من شده گوش کردن به موسیقی فیلم the hours و برای اطلاعتون بگم که موسیقیش به شدت تکرار شونده است.البته از ویژگی های سبک موسیقی مینیمالیستی همین تکرار مکرراتشه....ولی خب.....صدای آبی رو درآورده این گیر دادن من....منم که ول نمیکنم و از صبح تا شب با هدفون گوشش میدم.....جالبه که انقدر روم اثر میذاره که شبا موقع خواب هم دائم داره تو گوشم ویز ویز میکنه و نمیذاره که بخوابم.......بازم برای اطلاعتون بگم که یه جورایی موسیقی این فیلم تیره و مشوشه و واسه همین کافیه که یه قهوه بیشتر از حد ممکن بخورم که قید راحت خوابیدن شب رو بزنم و با چشایی که هشت تا شدن تا خود صبح گوسفند بشمرم........!!
ولی جداً چرا؟

چرا این نوع از موسیقیه که آدم دوست داره دائم گوش بده؟
مثلاً چرا نمیشینیم ده بار پشت سر هم «اگه یه روز...» اصلانی یا «پل» گوگوش یا چه میدونم Bailamos انریک یا در نوع کلاسیکش مثلاً سونات پاتتیک بتهوون رو گوش بدیم؟ آها...تو همون موسیقی کلاسیک چرا مثلاً حاضریم سونات مهتاب رو شونصد بار پشت هم گوش بدیم ؟
چرا دقیقآً آهنگایی که نسبتاً مونوتن و یکنواخت هستن واسه دوباره گوش کردن مناسب تر میشن؟

فکر کنم دلیلش این باشه که گوش آدم با این سبک از موسیقی ارضا نمیشه......وقتی یه موسیقی به نهایت تکرار شوده است(و البته در عین حال زیبا!)شما به دنبال این هستید که یه جوری تضادی توش صورت بگیره یا فراز و نشیبی داشته باشه تا از نظر روانی(و البته کاملاً ناخودآگاه)گوشتون ارضا بشه...... و مثلاً بعد از شنیدن «پوست شیر» ابی که آهنگ اوج و حضیض هاش کاملاً بجاست دوباره گوش کردنش براتون اون زیبایی اول رو نداره......ولی وقتی گوش کردن به مثلاً «آهوی وحشی» که تموم میشه میخواین دوباره گوشش کنین و شاید ناخودآگاه دنبال همون اوج و حضیضی هستین که تو بار اول گوش کردن پیداش نکردین و زهی خیال باطل که این دوباره گوش کردن موثر واقع بشه.......و همین میشه که من بشینم سه ساعت به موسیقی فیلیپ گلاس گوش بدم و همه اش دنبال اون تکاملی بگردم که ناخودآگاهم ازم میخواد......و وقتی پیداش نمیکنم دوباره گوشش میکنم و انقدر این دوباره گوش کردن ادامه پیدا میکنه که حتی تو خواب هم دست از سر آدم بر نمیداره........و اینی میشه که گفتم..شاید دلیل اینکه سبک مینیمالیسم زیاد موفق و محبوب نبوده و نیست همین باشه!

+ نوشته شده در  82/12/01ساعت 13:28  توسط امیر  |