*مسافرت خوبی بود....خيلی هم خوش گذشت.....ديدن دو تا شهر کوچيک از يه کشور ديگه هم باز برای خودش تجربه ای بود که به نظرم خيلی ارزشمند بود....کلی چيز ياد گرفتم و کلی چيز ديدم که هم زيبا بودن و هم همزمان کفر آور!!!!!
اره....ديدن اون همه زيبايی طبيعی قشنگه.....ولی اينکه ما چطور به زيبايی های طبيعی مون گند ميزنيم و اينا چقدر از اين موهبت خدادادی استفادهء بهينه ميکنن غم انگيز بود........اينکه از نزديک بزرگترين و معروفترين کازينوی دنيا رو ببينی و توش قدم بزنی جالب و هيجان انگيزه ولی پوچی اين محيط رو ديدن و همزمان با اون انديشيدن به اينکه پول يه دور بازی يکی از اين آدمای شکم گنده ۱۰ برابر حقوق يه کارمند دولتی ايرانيه يه جورايی عصبانيت ميکنه......
نمیدونم....ولی این همه تفاوت و این همه مقایسه کردن ها یه جورایی قلقلکم میداد و تو کل سفر به خیلی چیزا فکر کردم که شاید حالا جای گفتنش نباشه......
ولی حسابی دق دلی خودم رو از ندیدن دریا خالی کردم.....یه شب موندگاری تو جنوا و دو شب تو موناکو و تو اتاقی که پنجره اش مشرف به دریا بود خیلی لذت بخش بود.....گاهی اوقات مدام پاس پنجره میشستم و فقط و فقط دریا رو نگاه میکردم.....گاهی اوقات تو ذهنم طرح میزدم.....برای یه اهنگ جدید طرح میزدم.....یه موسیقی کرال برای ارکستر سمفونیک کر و خواننده تکخوان.......ولی فعلاً فقط تو مرحلهء طرحه....
*بهترین خاطره از این سفر رو اگه بهتون بگم بهم میخندین........ولی هیچ چیزی به اندازهء صبحونه تو هتل برام جالب نبود.......عین گاو خوردم!!!!!!! اینکه میگن فرانسویا نون و پنیرهای عالیی دارن واقعاً بی دلیل نیست.....تا نخورین نمیتونین منظورم رو از اینکه میگم «بهترین خاطره...» درک کنید.....شاید بعضیا بتونن حرفم رو تایید کنن.....نه رفیق؟!!!
به خصوص که بالاخره من مزهء واقعی قهوه فرانسه رو هم چشیدم......بیست و شیش سال تموم نسکافه رو به اسم قهوه فرانسه بهمون میدادن!!!!!!!
*فرانسویا آدمای نسبتاً مهربونی هستن....حداقل با ماها که توریست بودیم خوش رفتار بودن......ولی وقتی میگم نسبتاً به این خاطره که به اندازهء ایتالیایی ها خوب و مهربون نبودن.....یه مثال براتون میارم:
پدرم عادت داره که هر روز یه وعده صبح و یه بار هم عصر از خونه میزنه بیرون و گاهی اوقات با مادرم و گاهی اوقات هم تنها میره پیاده روی.....یه بار تعریف میکرد که گم شده بود و از یه پیرزنی که به گفتهء خودش نزدیک هشتاد سال سن داشت آدرس مسپرسه و زنه تا میفهمه پدرم خارجیه تا خود اونجا دنبالش میاد تا نکنه که پدرم راه رو گم کنه.....آخه پدرم گوشش یه کمی سنگینه و میگفت بعد از اینکه دیدم با دست داره یه مسیری رو بهم نشون میده ازش تشکر کردم و رفتم....ولی بعد از ده دقیقه پیاده روی دیدم که هن و هن کنان داره از پشت سر صدام میکنه و میاد طرفم که بهم بگه حالا باید بری تو اون خیابون سمت چپ........!!!!!
*حالگیری اساسی بعد از این بود که برگشتیم خونه......خسته و کوفته اومدیم و دیدیم که خونه تبدیل شده به یه کثافت خونه.....اخه قبل از حرکتمون صاحبخونه مون اومده بود و ازمون اجازه خواسته بود که بیاد و عمله و بنا و لوله کش بیاره که حموم و دستشویی رو که لوله اش نشتی داشته درست کنه......نگو که قضیه خیلی جدی بوده و همهء راهرو و حموم رو کنده بودن و خلاصه وضعیت افتضاحی بود که نگو......آب حموم رو هم قطع کرده بودن و ما مونده بودیم که برای قضای حاجت چیکار کنیم.....باز صد رحمت به ایران که از هر جایی که رد شی و ببینی که بوی خاصی(حوصلهء توضیح ندارم....شما خودتون سعی کنید که قوهء تخیلتون رو به کار بندازین و از پا تا کمر هرگونه عضوی که میتونه منشاء بوهای نا خوشایند باشه رو پیدا کنین!) میاد میتونی حدس بزنی که یه مسجد هست و میتونی بری و کارتو بکنی.....ولی اینجا....؟!!!!
خلاصه که صاحبخونه مون که مطبش دقیقاً تو حیاط خونهء ماست در عرض پنج دقیقه اومد و با همون تیپ کراوات زده اش اول از همه هر چی بستهء پر از خاک و شن و اینا بود رو با خودش برد و گذاشت بیرون از خونه و بعدش هم کلید مطبش رو داد به ما که از دستشویی اونجا استفاده کنیم و کلی هم معذرت خواهی که من فکر میکردم شما یک هفته نیستین و از این حرفا........خلاصه که هنوزم که هنوزه درگیر این خورده کاریا هستیم.......ولی جالبه که همچین آدمایی هم پیدا بشن.....فکرشو بکنبن که روز تعطیل از اونجایی که هیچ کارگری نیست که بیاد این کار رو انجام بده خود این آقای دکتر پا میشه میاد و سر کیسه های به اون سنگینی رو میگیره و به من هم به زور اجازه میده که کمکش کنم....چرا؟ واسه اینکه در مقابل این آشفته بازاری که حتا تقصیرش هم نیست احساس مسوولیت میکنه.......کدوم دکتر تو ایران حاضر میشه همچین کاری رو واسه مستاجر خارجیش انجام بده؟!!! ما ایرانیا انجام بعضی از کارا رو عار و کسر شان میدونیم......حالا نمیدونم کار ما درسته یا غلط!!!
*به نظر شما خیلی دارم هی از این غربی های منحرف فاسد آشغال مسیحی خدانشناس طرفداری میکنم؟!
*اگر تا چند روز دیگه هم دیر به دیر به روز کردم منو ببخشید....ولی به شدت درگیر همین کارای خونه کنی(!!!!) هستم.....در ضمن از همهء اونایی که بهشون هنوز سر نزدم معذرت میخوام......واقعاً اوضاع و احوال وقتیم به هم ریخته.....به خصوص که پدر و مادرم هم تا دو سه روز دیگه میرن و درگیر جمع و جور و راست و ریست کردن کارای اونا هم هستیم.......خلاصه که شرمنده.....!
*
گفته بودم زندگي زيباست
گفته و ناگفته اي بس نكته ها كاينجاست
آسمان باز
آفتاب زر
باغهاي گل
دشت هاي بي در و پيكر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهي در بلور آب
بوي خاك عطر باران خورده در كهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن رفتن دويدن
عشق ورزيدن
غم انسان نشستن
پا به پاي شادماني هاي مردم پاي كوبيدن
كار كردن كار كردن
آرميدن
چشم انداز بيابانهاي خشك و تشنه را ديدن
جرعه هايي از سبوي تازه آب پاك نوشيدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن
همنفس با بلبلان كوهي آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شير دادن
نيمروز خستگي را در پناه دره ماندن
گاه گاهي
زير سقف اين سفالين بامهاي مه گرفته
قصه هاي در هم غم را ز نم نم هاي باران شنيدن
بي تكان گهواره رنگين كمان را
در كنار بان ددين
يا شب برفي
پيش آتش ها نشستن
دل به روياهاي دامنگير و گرم شعله بستن
آري آري زندگي زيباست
زندگي آتشگهي ديرنده پا برجاست
گر بيفروزيش رقص شعله اش در هر كران پيداست
ورنه خاموش است و خاموشي گناه ماست
(سیاوش کسرایی،منظومهء آرش کمانگیر)




