تبليغاتX
تأملات نابهنگام

تأملات نابهنگام

(خاطراتی برای فردا)

*مسافرت خوبی بود....خيلی هم خوش گذشت.....ديدن دو تا شهر کوچيک از يه کشور ديگه هم باز برای خودش تجربه ای بود که به نظرم خيلی ارزشمند بود....کلی چيز ياد گرفتم و کلی چيز ديدم که هم زيبا بودن و هم همزمان کفر آور!!!!!
اره....ديدن اون همه زيبايی طبيعی قشنگه.....ولی اينکه ما چطور به زيبايی های طبيعی مون گند ميزنيم و اينا چقدر از اين موهبت خدادادی استفادهء بهينه ميکنن غم انگيز بود........اينکه از نزديک بزرگترين و معروفترين کازينوی دنيا رو ببينی و توش قدم بزنی جالب و هيجان انگيزه ولی پوچی اين محيط رو ديدن و همزمان با اون انديشيدن به اينکه پول يه دور بازی يکی از اين آدمای شکم گنده ۱۰ برابر حقوق يه کارمند دولتی ايرانيه يه جورايی عصبانيت ميکنه......
نمیدونم....ولی این همه تفاوت و این همه مقایسه کردن ها یه جورایی قلقلکم میداد و تو کل سفر به خیلی چیزا فکر کردم که شاید حالا جای گفتنش نباشه......
ولی حسابی دق دلی خودم رو از ندیدن دریا خالی کردم.....یه شب موندگاری تو جنوا و دو شب تو موناکو و تو اتاقی که پنجره اش مشرف به دریا بود خیلی لذت بخش بود.....گاهی اوقات مدام پاس پنجره میشستم و فقط و فقط دریا رو نگاه میکردم.....گاهی اوقات تو ذهنم طرح میزدم.....برای یه اهنگ جدید طرح میزدم.....یه موسیقی کرال برای ارکستر سمفونیک کر و خواننده تکخوان.......ولی فعلاً فقط تو مرحلهء طرحه....

*بهترین خاطره از این سفر رو اگه بهتون بگم بهم میخندین........ولی هیچ چیزی به اندازهء صبحونه تو هتل برام جالب نبود.......عین گاو خوردم!!!!!!! اینکه میگن فرانسویا نون و پنیرهای عالیی دارن واقعاً بی دلیل نیست.....تا نخورین نمیتونین منظورم رو از اینکه میگم «بهترین خاطره...» درک کنید.....شاید بعضیا بتونن حرفم رو تایید کنن.....نه رفیق؟!!!
به خصوص که بالاخره من مزهء واقعی قهوه فرانسه رو هم چشیدم......بیست و شیش سال تموم نسکافه رو به اسم قهوه فرانسه بهمون میدادن!!!!!!!

*فرانسویا آدمای نسبتاً مهربونی هستن....حداقل با ماها که توریست بودیم خوش رفتار بودن......ولی وقتی میگم نسبتاً به این خاطره که به اندازهء ایتالیایی ها خوب و مهربون نبودن.....یه مثال براتون میارم:
پدرم عادت داره که هر روز یه وعده صبح و یه بار هم عصر از خونه میزنه بیرون و گاهی اوقات با مادرم و گاهی اوقات هم تنها میره پیاده روی.....یه بار تعریف میکرد که گم شده بود و از یه پیرزنی که به گفتهء خودش نزدیک هشتاد سال سن داشت آدرس مسپرسه و زنه تا میفهمه پدرم خارجیه تا خود اونجا دنبالش میاد تا نکنه که پدرم راه رو گم کنه.....آخه پدرم گوشش یه کمی سنگینه و میگفت بعد از اینکه دیدم با دست داره یه مسیری رو بهم نشون میده ازش تشکر کردم و رفتم....ولی بعد از ده دقیقه پیاده روی دیدم که هن و هن کنان داره از پشت سر صدام میکنه و میاد طرفم که بهم بگه حالا باید بری تو اون خیابون سمت چپ........!!!!!

*حالگیری اساسی بعد از این بود که برگشتیم خونه......خسته و کوفته اومدیم و دیدیم که خونه تبدیل شده به یه کثافت خونه.....اخه قبل از حرکتمون صاحبخونه مون اومده بود و ازمون اجازه خواسته بود که بیاد و عمله و بنا و لوله کش بیاره که حموم و دستشویی رو که لوله اش نشتی داشته درست کنه......نگو که قضیه خیلی جدی بوده و همهء راهرو و حموم رو کنده بودن و خلاصه وضعیت افتضاحی بود که نگو......آب حموم رو هم قطع کرده بودن و ما مونده بودیم که برای قضای حاجت چیکار کنیم.....باز صد رحمت به ایران که از هر جایی که رد شی و ببینی که بوی خاصی(حوصلهء توضیح ندارم....شما خودتون سعی کنید که قوهء تخیلتون رو به کار بندازین و از پا تا کمر هرگونه عضوی که میتونه منشاء بوهای نا خوشایند باشه رو پیدا کنین!) میاد میتونی حدس بزنی که یه مسجد هست و میتونی بری و کارتو بکنی.....ولی اینجا....؟!!!!
خلاصه که صاحبخونه مون که مطبش دقیقاً تو حیاط خونهء ماست در عرض پنج دقیقه اومد و با همون تیپ کراوات زده اش اول از همه هر چی بستهء پر از خاک و شن و اینا بود رو با خودش برد و گذاشت بیرون از خونه و بعدش هم کلید مطبش رو داد به ما که از دستشویی اونجا استفاده کنیم و کلی هم معذرت خواهی که من فکر میکردم شما یک هفته نیستین و از این حرفا........خلاصه که هنوزم که هنوزه درگیر این خورده کاریا هستیم.......ولی جالبه که همچین آدمایی هم پیدا بشن.....فکرشو بکنبن که روز تعطیل از اونجایی که هیچ کارگری نیست که بیاد این کار رو انجام بده خود این آقای دکتر پا میشه میاد و سر کیسه های به اون سنگینی رو میگیره و به من هم به زور اجازه میده که کمکش کنم....چرا؟ واسه اینکه در مقابل این آشفته بازاری که حتا تقصیرش هم نیست احساس مسوولیت میکنه.......کدوم دکتر تو ایران حاضر میشه همچین کاری رو واسه مستاجر خارجیش انجام بده؟!!! ما ایرانیا انجام بعضی از کارا رو عار و کسر شان میدونیم......حالا نمیدونم کار ما درسته یا غلط!!!

*به نظر شما خیلی دارم هی از این غربی های منحرف فاسد آشغال مسیحی خدانشناس طرفداری میکنم؟!

*اگر تا چند روز دیگه هم دیر به دیر به روز کردم منو ببخشید....ولی به شدت درگیر همین کارای خونه کنی(!!!!) هستم.....در ضمن از همهء اونایی که بهشون هنوز سر نزدم معذرت میخوام......واقعاً اوضاع و احوال وقتیم به هم ریخته.....به خصوص که پدر و مادرم هم تا دو سه روز دیگه میرن و درگیر جمع و جور و راست و ریست کردن کارای اونا هم هستیم.......خلاصه که شرمنده.....!

*
گفته  بودم  زندگي  زيباست

  گفته و  ناگفته  اي  بس  نكته ها  كاينجاست

  آسمان  باز

 آفتاب زر

 باغهاي گل

دشت هاي  بي در و پيكر

سر برون  آوردن  گل از درون  برف

تاب نرم  رقص  ماهي  در بلور آب

 بوي خاك  عطر  باران  خورده  در كهسار

 خواب  گندمزارها  در چشمه  مهتاب

 آمدن  رفتن  دويدن

  عشق ورزيدن

 غم  انسان نشستن

  پا به پاي  شادماني هاي  مردم  پاي  كوبيدن

  كار كردن  كار كردن

 آرميدن

چشم انداز بيابانهاي  خشك  و  تشنه  را ديدن

 جرعه هايي  از سبوي  تازه  آب پاك  نوشيدن

 گوسفندان  را  سحرگاهان  به  سوي  كوه  راندن

 همنفس  با  بلبلان  كوهي  آواره خواندن

  در تله  افتاده  آهوبچگان  را شير دادن

 نيمروز  خستگي  را در پناه  دره ماندن

 گاه گاهي

 زير  سقف  اين  سفالين  بامهاي  مه گرفته

 قصه هاي  در هم  غم را  ز نم نم هاي باران  شنيدن

 بي تكان  گهواره  رنگين كمان را

 در كنار  بان ددين

  يا شب  برفي

 پيش  آتش ها  نشستن

  دل به روياهاي  دامنگير  و گرم  شعله بستن

  آري  آري  زندگي  زيباست

 زندگي  آتشگهي  ديرنده  پا برجاست

گر بيفروزيش  رقص  شعله اش  در هر كران پيداست

 ورنه خاموش  است  و خاموشي  گناه  ماست

(سیاوش کسرایی،منظومهء آرش کمانگیر)

+ نوشته شده در  83/01/31ساعت 14:41  توسط امیر  | 

۱-شايد يکی از کثيف ترين اعمال در عالم اينترنت هک کردن باشه......نميدونم چند نفرتون محيا رو ميشناختين و وبلاگشو ميخوندين....ولی وقتی ديروز رفتم اينجا  وديدم که وبلاگش هک شده ميخواستم هر چی داد دارم سر آمريکا بزنم....يعنی ببخشيد سر بن لادن بزنم!!!!
نميدونم....ولی هيچوقت نميتونم درک کنم که هدف از همچين کاری چی ميتونه باشه.....درسته که به فرض يه هکر يه جايی رو هک ميکنه و پولی ميخوادو اين حرفا به خاطر اينکه سايت اون بابا خيلی مهمه و کلی آمار و اسناد و از اين مزخرفات توشه......ولی تو وبلاگ امثال من و شما که همش يه مشت حرفای روز مره مينويسيم يا تو وبلاگ امثال محيا که اون متن های قشنگ و با احساس رو مينويسن چی هست که هک کردنش باعث افتخار برای يه الاغی ميشه که اسمش رو هم ميذاره ترور سياه(يا وحشت سياه....يا هر کوفت و زهر ماری که ميخواين اسمشو بذارين....) وآخرش هم با افتخار مينويسه زنده باد اسامه(که احتمالاً منظورش همون شيخ بی پدر و مادر عرب موش خوره که زندگی مردم دنيا رو به بازی گرفته.....)
محيا جون....منتظر وبلاگ جديدت هستيم.......

۲-احتمالاً فردا و پس فردا رو ميريم سمت جنوا....ميگن جای قشنگيه....اگر دير به روزکردم بدونين که نيستم ولی وقتی برگردم به همه تون سر ميزنم و بيشتر مينويسم.

۳-بلاگ اسکای هم که از چله نشينی دراومد...نميدونم بعضيا چی ديدن که هی چسبيدن به اين بلاگ اسکای......خيلی دلم برای نوشته های دوستای بلاگ اسکاييم تنگ شده بود.....ولی همهء اينا يه هشداره واسه اينکه ادم به فکر اين باشه که واسه خودش يه فضای شخصی فراهم کنه.....فردا امکان داره همين پرشين بلاگ دم همه مون و بگيره و بندازه بيرون....اونوقت چيز بيار و چيز بار کن(خر و باقالی منظورمه!)

۴-اين ماشين ما هم خيلی قضايای با مزه ای داشت....جناب پدر اون روزای اول که ماشينو گرفته بوديم(در واقع گرفته بود!) پشت سر هم به به و چه چه ميکرد و کلی ازش تعريف ميکرد و مطمئن بود که اين ماشين دست يه خانوم دکتر بوده!!!! ولی اين روزای آخر حرف از روغن سوزی و کمک فنر و اين حرفا بود......تا جايی که ميگفت:نکنه با اين ماشين بار اينور و اونور ميبردن؟!!!!!!!
خب البته شايد دست يه خانوم دکتر حمالی بوده که بار اينور و اونور ميبرده.....کسی چه ميدونه؟!

۵-اينو تو اين وبلاگ خوندم و به نظرم جالب اومد:

مرگی که نمی‌کشد ترسناک تر است.
و
آنان هم از ایمانی عمیق سرشار بودند
تنها روح نا آرامشان کمی بلندتر از آنچه باید، به آسمان پرتابشان کرد
و به جای آرامش بر دامان سرد بی‌تفاوتی افتادند

صرفنظر از اينکه اين بابا کيه و چی ميخواد خوندن وبلاگشو به همه تون توصيه ميکنم......ولی قبل از هر چيز بهتون بگم که اگه از خوندن بعضی از واژه ها  يا جمله های به اصطلاح رکيک خوشتون نمياد به اين وبلاگ سر نزنين.....ولی اگه مشکلی ندارين،سعی کنين ساده نگر نباشين و عمق مطالبش رو از پشت ظاهر سرد و بی تفاوت وبلاگ درک کنيد.......و يادتون باشه که هيچ کلمه ای رکيک نيست تا موقعی که ما بخوايم که رکيک باشه.

۶-بازی استقلال و سپاهان رو ديدين؟تو رو خدا فرار نکنين......قصد نظر دادن راجع به بازی رو ندارم(هرچند گل سامره به شدت زيبا بود!)....ولی از همه با مزه تر اين بود که مسوولين گرانقدر ورزشگاه آزادی انقدر درگير نشون دادن صد بارهء گل سپاهان بودن که از گل استقلال کلاً فيلمبرداری درستی نشد.....البته ازشون واقعاً تشکر ميکنيم که تو اون هوای خوب بهاری و شرايط سخت بعد از ظهر روز کاری زحمت کشيدن و وظيفه شون رو به نحو نسبتاً احسنی انجام دادن تا شما از بازيی که ۳ گل داشت فقط ۲ گلش رو ببينين!!!!!
يادمه دو سه سال پيش تو بازيهای حذفی جام باشگاههای اروپا بازيی بود بين بايرن مونيخ و منچستر که بازی رو بايرن برد.....گذشته از برد و باخت مسالهء جالب اين بود که کارگردان مونيخی اين مسابقه انقدر تو پر و پاچهء تماشاگرا بود که نگو.......يا قيافهء فلان هنرپيشه رو نشون ميداد يا حرف زدنای فلان تنيسور با دوست دخترش و خلاصه انقدر اين کار رو تکرار کرد که صحنهء گل بايرن رو از دست داد.....و البته بلافاصله ۶۰۰ بار از ۸۰۰ زاويهء مختلف دوباره نشونش دادن ولی........فرداش خوندم که اخراج شده!!!!
فکر کنم حالا خودتون با کارهای خطير مسوولين ورزشگاه آزادی آشنا شدين.....واقعاً که خيلی کار حساسی دارن......از مسالهء ارتباطات بگذريم که يه ارتباط از شيراز تا تهران به زور برقرار ميشد(بازی فجر سپاسی با پاس)........ولی خب شونصد هزار بار بايد ازشون تقدير ميشد....من ميگم چرا آقای خاتمی يه لوح ياد بود تقدير براشون نميفرسته؟!!!ها؟
آهاااااااااای....آقای مثلاً خاتمی......شما که عشق اين کارا رو دارين...چرا يه تقدير نامه نميفرستين دم خونهء مسووولان ورزشگاه آزادي؟!

ولی خودمونيم....گزارگرامون خيلی بهتر شدن........خودمو کشتم يه ايراد از عليفر بگيرم.....ولی خب.....خيلی گزارش خوب و بی نقصی داشت!

۷-در كلاس  روزگار

  درسهاي  گونه  گونه  هست

  درس  دست  يافتن  به آب  و نان

  درس  زيستن  كنار  اين و آن

درس  مهر

درس  قهر

  درس  آشنا  شدن

  درس   با س رشك  غم   ز  هم  جدا شدن

در  كنار   اين معلمان   و  درسها

  در  كنار  نمره هاي   صفر  و  نمره هاي  بيست

  يك  معلم   بزرگ  نيز

  در  تمام  لحظه ها  تمام   عمر

  در كلاس   هست   و  در كلاس  نيست

  نام  اوست  :  مرگ

  و  آنچه   را  كه  درس  مي دهد

 زندگي  است

فريدون مشيری(از مجموعهء لحظه ها و احساس)
نقل از سايت آوای آزاد

+ نوشته شده در  83/01/26ساعت 14:41  توسط امیر  | 

۱-
خواب خواب می آفريند،
خواب رويا به همراه دارد،
رويا زيبايی می آورد،
زيبايی خواهش می زايد،
خواهش اميد می بخشد،
اميد ترس به دنبال دارد،
ترس بيداری می آورد،
بيداری کسالت می آفريند،
کسالت خواب می آفريند،
خواب خواب می آفريند.........

خواب خواب ميآفريند،
خواب کابوس به همراه دارد،
کابوس اضطراب می آورد،
اضطراب تپش قلب به دنبال دارد،
تپش قلب عرق کردن می آورد،
عرق کردن بيداری به هراه دارد،
بيداری کسالت می آورد،
کسالت خواب می آفريند،
خواب خواب می آفريند......

                      (با پوزش از درگاه مارگوت بيگل و شاملو!)

۲-اين روزا عين گاو ميخوابم.....نميدونم چرا ولی هميشه دوست دارم ولو باشم و بخوابم.....اين بهار با تمام خوبياش همين يه عيب رو داره که باعث اين رخوت و تنبلی ميشه و برخی از اعضای بدن رو دچار تغييراتی ميکنه....(خودتون ميتونيد به جای کلمه های کجکی واژهء مناسب رو بذاريد و از مفهومش لذت ببريد!)

۳-امسال سال همزمانی هاست.......اون از سيزده بدر ما که با اول آوريل يکی شد و قضيهء دروغ سيزده با دروغ اول آوريل.....اينم از يکی شدن عيد پاک با اربعين حسينی...البته خب تنها فرقشون اينه که تو يکی از اين مراسم مذهبی بزرگ زيبايی ها و قشنگی ها مورد تحسين قرار ميگيرن و تو اون يکی مردم به سر و سينهء خودشون ميزنن.....
امروز و ديروز ديدم که تو خيلی از مناطق جنوبی ايتاليا و حتا تو کشوری مثل اندونزی کسايی هستن که خودشون رو به حالت مسيح به صليب آويزون ميکنن و به اصطلاح ميخوان همون دردی رو که مسيح تحمل کرد اونا هم تحمل کنن....باشد که از آمرزندگان قرار گيرند.......من هيچوقت راز اين همه خودآزاری و مازوخيسم رو نفهميدم....يا من خيلی احمقم يا......

 ۴-ديروز و در يکی از برنامه های سيمای جام جم لاريجانی:

مجری:امروز در خدمت جناب...(اسم و فاميل و سمت و ...)هستيم و ازشون در رابطه با مسالهء ..... سوالاتی داريم.جناب... خوش امديد.

جناب...:بسم الله رحمن الرحيم....والسلام  و والصلاه الی ميبلت خبللسباذ بعذثعصقحبذ اهبعذاقع دخهصرعال قلقل غعع بصثب العالمين ايبلخهتسبلذی الاسلام بهخلتل ثقلثقغع لثفلخانمی قلتقاف  بصثبتدس....

مجری:با توجه به ذيق وقت و نزديک شدن هنگام اذان مغرب به افق لس آنجلس(!!!!!!!!!!!!) ادامهء اين برنامه رو در هفتهء بعد می توانيد دنبال کنيد!

۵-يادش به خير اون دورانی که تو ايران کار ميکردم يکی دو تاضبط با عليقلی (خواننده) داشتيم که الان که اسم اين اذان مغرب به افق لس آنجلس اومد ياد اون و يکی از شوخياش افتادم....اول از همه بگم که اين آقای عليقلی همونيه که برنامهء پخش پنج رو اجرا ميکرد و اون موقعی که من ازش دارم حرف ميزنم قبل ازدوران پخش پنج بود و ما چند تا کار با هم ضبط کرديم که حالا بماند(البته از زيبايی صداش و کار هايی که اجرا کرد هم بايد بگم که واقعاً صدای زيبايی داشت....و شايد براتون جالب باشه که بدونيد که اولين نفری که آهنگ خليج فارس رو خوند همين جناب عليقلی بود و بعدنا آهنگساز اين آهنگ،محمد شمس، نوار ۱۶ باندی اين کار رو باخودش به آمريکا برد و ابی هم اون اجرای فراموش نشدنی رو انجام داد!)
ميگفتم:
يادمه يه بار به شوخی بهم گفت:فلانی،....هيچ فکر کردی چقدر بامزه ميشه اگه اسم آهنگسازای بزرگ رو با اسم کوچيک فارسی بياريم؟
منم که مشغول مرتب کردن نت ها و بخش های مربوط به نوازنده ها بودم و خيلی هم خسته بودم درست متوجه نشدم و وقتی منو با اون قيافهء ابلهانه ديد خودش شروع کرد مثال آوردن:
مثلاً غلامعلی موتسارت....يا جواد چايکوفسکی....يا ميرزا حسن موسورگسکی.... يا صغرا شوپن......يا بهرام ليست.........يا قاسم بتهوون.......!!!!
حالا شده حکايت اين اذان و اون مکان........
يه دورانی اذان ها به افق قزوين و ساری و تهران و شيراز و مشهد بود....حالا به افق ژوهانسبورگ و وين و ناپل و لندن......!!!!
يه کمی بی ربط نيست به نظر شما؟!

+ نوشته شده در  83/01/23ساعت 14:40  توسط امیر  | 

دلم ميخواد فريادی بزنم که تا ژاپن صدام بره........
دلم ميخواد مشتی بزنم که ديوار چين خراب بشه.....
دلم ميخواد اونقدر گريه کنم که اشکام تموم بشه.......
دلم ميخواد بدوام.......اونقدر بدوام که پام ديگه از درد نتونه تکون بخوره.......
دلم ميخواد برم.....انقدر دور که خودمم ندونم کجام.....
دلم ميخواد تمام نظام سنتی رو به هم بريزونم جوری که ديگه نشه ازش چيزی پيداکرد...
دلم ميخواد اونقدر دوچرخه سواری کنم که چرخاش بترکه........
دلم ميخواد که انقدر سرمو به ديوار بکوبم که يا ديوار نمونه يا سر من.....
دلم ميخواد هر چی بشقاب و ليوان هست بشکونم.........
دلم ميخواد.........

نميدونی چقدر دلم ميخواد سرت داد بزنم...........

...........................لبخند ميزنم و سرم و تکون ميدم:
-آره....درست ميگی!

+ نوشته شده در  83/01/22ساعت 14:40  توسط امیر  | 

۱-نميدونم چرا....ولی به نظر من موجودی «ناميزون» تر از اين بشر وجود نداره:

نميدونم چرا ها......ولی يه جورايی هر وقت قيافهء نحس اين موجود عوضی رو ميبينم با خودم فکر ميکنم اگه الان دم دستم بود چقدر ازم کتک ميخورد!!!
آخه يکی نيست بياد به اين بابا بگه آخه الاغ....تو که گاوچرون بودی....تو رو چه به رياست جمهوری؟!

الان شايد فکر کنيد که من طرفدار حزب و ارگان خاصی هستم....ولی اونايی که مدتهاست دارن وبلاگ من رو ميخونن خودشون ميدونن که من از سياست بيزارم و حالم از اين حرفا به هم ميخوره.....ولی قيافهء اين گاوچرونِ احمق بدجوری ميره رو نرو من!!!!!
جالب تر اينه که اينجا همه به شدت مخالفشن!!!!
چند وقت پيش يه برنامه نشون داده بودن که راجع به آلت دست بودن اين بشر بود.....نشون ميداد که دقايق قبل از شروع نطقش بود و هر دو ثانيه يه بار يکی ميومد و باهاش ور ميرفت!!!!!! البته برداشت بد نشه!!
ولی همش يا يکی ميومد بهش کرم پودر ميزد يا يکی ميومد کراواتش رو درست ميکرد يا يکی ميومد بهش پنکک ميزد(بانوان محترم حال ميکنن من چقدر واردم به امورات ميک آپي؟!!!)يا يکی ميومد موهاشو مرتب ميکرد يا يکی ميومد ميکروفونش رو درست ميکرد و خلاصه انقـــــــــدر باهاش ور ميرفتن که نگو.......اينا به کنار....ولی يه نفر هم اونجا بود که بهش خط ميداد و ميگفت که چطور بايد از روی نوشته بخونه!!!!
درسته که همهء قدرتمندان سياسی جهان مشاورها و کارکنان زيادی دارن که نطق هاشون رو تنظيم کنه.....ولی فکر نکنم رييس جمهوری تو دنيا باشه که انقدر بازيچهء دست اين و اون باشه.......اين بشر دقيقاً يه عروسک خيمه شب بازيه....و انقدر هم رفتار های احمقانه انجام ميده که حد نداره......يه مشت آمريکايی احمق هم البته طرفدارشن.....که خب...وقتی به ظاهربين بودن آمريکايی ها فکر کنيم و سطحی نگری اين قوم بی ريشه رو در نظر داشته باشيم ميفهميم که همچين دور از انتظار هم نيست که جناب بوش با افتخار از جنگ و نابودی و ويرانی حرف بزنه و يه مشت آدم مست دائم الخمر هم براش دست بزنن و هورا بکشن......

اينم جناب رييس جمهور با کلاه گاوچرونيش!!!!!

 

 

 ۲-ميدونم که الان خيليا الان ميگن رييس جمهور ما هم.....
جوابش:کدوم رييس جمهور؟داريم؟کيه؟!

۳-از دوستای عزيزی که نحوهء عکس گذاشتن رو يادم دادن ممنونم.....برای همين هم براتون يکی از عکسای ناپلرو ميذارم.....البته من ميخواستم که کلی از عکسای سفرمون رو بذارم ولی بعضيا نذاشتند!!!!!(ميخواد خودش اين کارو بکنه!) 
از رضای عزيز که منو با اينجا آشنا کرد که بتونم عکسام رو توش آپلود کنم ممنونم. 

۴-شنيده شده که جناب خاتمی استعفا دادن و مورد قبول هم واقع شده....در درازای راستای اين مطلب شنيده شده که ايشون ميخوان يه سخنرانی ای هم بکنن و ملت شريف ايران رو(به دايی جان ناپلئون ربطی نداره!) در جريان برخی مسائل قرار بدن.....راست و دروغش گردن اونی که اينو گفت!!!!!
من اينو تو سايت زهرا خوندم.....از اونجايی که لينکاش تو وبلاگ زهرا وجود داره و اينکه من نميدونم چرا از تو خونه نميتونم وبلاگش رو باز کنم بهتره که خودتون بريد و ببينيد:
http://zahra-hb.com
(نميدونم اين چه بازياييه که پرشين بلاگ داره در مياره....نتونستم که لينکش کنم.....شما به گندگی دماغ من ببخشيد!)

۵-آقا يکی ميتونه به من بگه بر سر بلاگ اسکای چه آمد؟!!!!!
رفقای بلاگ اسکايی توجه فرمايند:
من به همتون سر زدم...نميدونم حالا که سايت خراب شده يا ايتاليايی ها بلاگ اسکای رو به خاطر مستهجن بودن بعضی از وبلاگ ها فيلتر کرده.....باخبرم کنيد لطفاً!!!!!

۶-می نوش که عمر جاودانی اين است
                                           خود حاصلـــت از دور جوانی اين است
    هنگام گل وباده و ياران سر مســت
                                           خوش باش دمی که زندگانی اين ست

                        

+ نوشته شده در  83/01/18ساعت 14:37  توسط امیر  | 

۱-امروز بعد از مدتها چشممون به تماشای ليگ فوتبال ايران روشن شد......ليگ برتر....درست عين انگليس!!!!!
زمين ورزشگاه شيراز که بی نظير بود.....توش نميشد راه رفت از بس که تپه چاله داشت!
زمين آزادی ولی خوب بود ولی اين فردوسی پور ما رو کشت از بس که از مسوولان ورزشگاه تشکر کرد به خاطر اينکه شرايط مناسبی رو برای انجام بازی فراهم کرده بودن.....ميخوام يه چيزی رو بدونم:چرا برای انجام وظيفه بايد اين همه تشکر کرد؟مسوولان ورزشگاه آزادی کار خارق العاده ای انجام ندادن و شاخ غول رو هم نشکوندن.....پول ميگيرن که اين کار ها رو «به نحو احسن» انجام بدند......حالا چرا انقدر بايد لی لی به لالاشون گذاشت؟!
تو بازی ايران و کره هم که با باخت ايران تموم شد ژشت سر هم اين خيابانی از قد و بالای مسوولان ورزشگاه آزادی تعريف ميکرد و دهن ما رو سرويس کرده بود......تو کل مدتی که بهترين ليگ های فوتبال در سطح حرفه ای برگزار ميشه انقدر از انجام وظيفهء هيچ ارگانی تشکر نميشه.....نه تو بوندس ليگا نه تو لا ليگای اسژانيا و نه تو ليگ برتر انگليس......!!!
واقعاً که حيف بازيکنای ما که تو اون زمينا بايد بازی کنن و منت هم رو سرشون باشه که مثلاً تو ليگ برتر دارن بازی ميکنن.....خير سرشون ليگ رو حرفه ای کردند.....آره....شماره ها که از حالت فارسيش دراومد ليگمون حرفه ای ميشه.....ما تمام مشکلاتمون تو اين مملکت ريشه ايه و مسوولان محترم که انقدر هم ازشون تشکر ميشه فقط بلدند که ظاهر رو خوب جلوه بدند.....!

۲-ولی از همه بامزه تر شبکه خبر بود که داشت از بازی پرسپوليس و شموشک گزارش تهيه ميکرد......جناب گزارشگر که خيلی باورش شده بود همهء دخترا کشته مردهء موهای باحالش هستن آخر تپق زنی بود....مثلاً:
«اين هم گل علی دايی که از روی نقطهء پنالتی به رقم رسيد»
يا
«... وپرسپوليس تونست پيروز از ميدون بره......»  
بعدش هم که مصاحبه با مربی ها بود و ترجمه کردن های مترجم مربی پرسپوليس که يه جملهء کوتاه بگوويچ رو تو ده تا جمله خلاصه ميکرد!!!!! عين قضيهء دايی جان ناپلئون شده بود که تو يه صحنه بحث ايجاز و اختصار شده بود و مش قاسم که همه چيز دان هم بود به دايی جان ناپلئون گفت:«آقا يادتان هست آن سرجنت انگليسی را؟ در آمد به ما گفت فسلخ....ديلماج داشت نيــــــــــــم ساعت آن را ديلماجی ميکرد تازه گفت نصفش هم يادش رفته....»

۳-از دوستان عزيزی که نحوهء آپلود کردن عکس رو برام گفته بودن ممنونم....ولی هنوز عکسا چاپ هم نشدن....چه برسه به اينکه اسکن شده باشن.....به محض اينکه اين کارارو رديف کردم اون هم به روی چشم!



فعلاً اين عکس رو از مانلی برادرزادهء خوشگلم داشته باشين تا بعد.....خيلی دلم براش تنگ شده......پدرم تعريف ميکرد و ميگفت که وقتی ميره خونه شون و ميخواد با پدرم بازی کنه به پدرم ميگه:
بابا جون تو برو گم شو،من ميام پيدات کنم!!!!!!!!!!!!

۴-خواستم اين نوشته رو با يه شعر تموم کنم ولی.....هيچ شعر خاصی به ذهنم نمياد.....پس بهتره چيزی ننويسم که حسش نميکنم!

۵-در ضمن جا داره از مسوولان ورزشگاه آزادی که نهايت تلاششون(وظيفه شون) رو کردند تا مسابقات بدون کوچکترين مشکلی انجام بشه تشکر و قدردانی کنيم.

پی نوشت:ميدونم که عکس رو نميشه ديد.....واسه همين هم کمک خواستم ديگه!!!!من عکسام رو گذاشتم تو ياهو....ولی نتيجه اينی شد که ميبينيد....کمک لطفاً!!!

 

+ نوشته شده در  83/01/17ساعت 14:34  توسط امیر  | 

۱-اندر باب سفر ما به ولايات جنوبيهء ايطاليا:

جای شما خالی اين يک هفته رو رفته بوديم ايتاليا گردی.....از رم شروع کرديم و يه روز هم تو ناپل چرخ زديم و بعدش هم يه شب رو تو فلورانس گذرونديم.....
از زيبايی مناظر طبيعی توی جاده هر چی بگم کم گفتم....؛
جالب ترين چيزی که ديدم اين بود که خوب رانندگی کردن مردم ايتاليا با منطقهء جغرافيای ای که توش هستن نسبتی جدا ناپذير داره(اوه اوه....چه ادبی!)....از شوخی گذشته.....ولی هر چی از شمال به جنوب ميرفتيم رانندگی ها افتضاح و افتضاح تر ميشد.......توی ناپل که ميشه گفت بد ترين حالت ممکن بود.....يه چيزی تو مايه های تهران خودمون....بر نخوره ها....ولی ماشالله تو تهران رانندگی ها شاهکاره...واسه همينه که من هيچوقت حاضر نيستم که تو ايران رانندگی کنم.....اعصابمو از سر راه نياوردم.......(يادش به خير که شب عروسيمون آبی رانندگی ميکرد و مردم يه جوری بهمون نگاه ميکردن که من مرده بودم از خنده....مردابا دهن باز و خانوما با نگاهی پر از تحسين!)......بگذريم......دو سه روز گشت و گذار تو رم و ديدن اين همه آثار باستانی و اون همه توريست(جوری که ايتاليايی به زور ديده ميشد!)به خصوص برای پدر و مادرم خيلی جالب بود.........من و آبی هم که شده بوديم راهنما و مترجم.

۲-يکی از عجيب ترين و مزخرف ترين قسمت های سفر موقعی بود که خسته و کوفته رسيديم به فلورانس و فقط واسه دو ساعت و نيم دنبال جای پارک بوديم......تصورش رو بکنيد که فلورانس شهر خيلی کوچولوييه(به نسبت اينکه مرکز يکی از بزرگترين استانهای ايتاليا باشه خيلی شهر کوچيکيه!) و پارک کردن تو اون شهر فقط دو حالت داره.....يا اينکه ساکن اون شهر بای تا بتونی کنار خيابون پارک کنی(که اونم تازه اگه شانس بياری و جای پارک پيدا کنی!) و يا اينکه بری پارکينگ و ساعتی حداقل يک يورو(حدود ۱۰۰۰ تومان) پول بدی....که اونم به زور گير مياد و ما مجبور شديم بريم تو پارکينگ راه آهن و ساعتی دو يورو بسلفيم و واسه يه شب موندن فقط ۶۴ يورو پول جای پارک ماشين بديم.......واقعاً زور داشت.......ولی اين شهر به شدت زيباست و پره از آثار ميکل آنژ و لئوناردو داوينچی...و پر از توريست....به خصوص آلمانی و سوئدی......تو خيابون که راه ميرفتيم من فکر ميکردم که تو مونيخ هستيم!!!!

۳-واقعاً ميشه ايتاليايی ها رو يکی از مهربون ترين آدمهای اروپا دونست(هرچند شنيدم که اسپانيايی ها هم خيلی مهربونند).....ولی تو اين يک هفته به قدری به ما محبت کردن که نميشه گفت......منظورم دوست و آشنا نيست.....مردم تو خيابون يا تو مغازه ها و......کافيه يه آدرس ازشون بپرسی....تا مطمئن نشن که درست متوجه نشدی ول کن نيستند......

۴-از همه با مزه تر «اوتوگريل» های بين راهی بود......اين «اوتوگريل» يه جاييه که توش از شير مرغ تا جون آدميزاد پيدا ميشه....يه فروشگاه خيلی بزرگ کنار يه پمپ بنزين و تعميرگاه که توش يه بار و رستوران هست و يه قسمت که بيشتر شبيه سوپرمارکته تا فروشگاه و هر چی که اراده کنی توش هست.....اينا رو ول کنين....توی دستشوييش چيزايی بود که فکرش رو هم نميتونين بکنين!!!!!
من اصولاً آدمی نيستم که خيلی به دورو برم نگاه کنم.....تو راه برگشت بوديم که خواستم برم دستشويی و وقتی داشتم دستم رو ميشستم متوجه دو سه تا دستگاه ديواری شدم...يکيش که دست خشک کن بود(چه اسمی گذاشتم روش!) و يکی ديگش هم با ۵۰ سنت بهت عطر ميزد(دو سه تا مارک هم بودن که من يادم نمياد)...اين هم مخصوص آدمای بد بو بود که خودشون رو خوش بو کنند!!!! ولی از همهء اينا خنده دار تر دستگاه کاندوم انداز بود!!!!(اسم رو ميبينين تو رو خدا؟!) من نميدونم آخه وسط راه کی به فکر پايين تنه ميفته که اينا دستگاه کاندوم انداز درست کردن.....به فرض هم به فکرش بيفته.....آخه کجا ميتونه يه تک پا بره تا سانفرانسيسکو و برگرده؟!!!اينجا که انگليس و آمريکا نيست که ه کسی هر جا عشقش کشيد مشغول عمليات بشه؟!!!! خلاصه که اين سوالهای فلسفی ذهن حبابتون رو حسابی به خودش مشغول کرده بود و مايه بسی رنجش روحی و روانی از عدم درک آن را برای ايشان شد!

۵-به اينجا يه سری بزنيد که پر از کتابهای رايگانه......به خصوص دوستداران شعر و ادب پارسی.....چه از نوع نو و چه از نوع کهنه اش......بشتابيد!!!

۶-از دوستان عزيزی که بهشون سر نزدم معذرت خواهی ميکنم......اين روزا همونوری که ميدونيد يا نبودم و يا مواقعی که هستم وقت زيادی برای وبگردی ندارم.......منو ببخشيد....ولی در اولين فرصت به همه تون سر ميزنم.

۷-مقالهء آخرم رو دربارهء «کارمينابورانا» ميتونين اينجا بخونين.

+ نوشته شده در  83/01/15ساعت 14:30  توسط امیر  | 

دوستان عزيز سلام.

يکی دو روز تو شهر رويايی ونيز بی نظير بود.اميدوارم که يه روز هم موقعيتش براتون پيش بياد تا ببينيد و لذت ببريد(ولی اصراف نکنيد!)
اگر يکی بهمون بگه چطور ميشه عکس تو وبلاگ گذاشت براتون عکسای ونيز رو ميذاريم تا شما هم هنرنمايی اين آبی رو ببينيد(جالبه که هنوز عکسا ظاهر هم نشدن!!!!) 

فردا هم داريم ميريم رم و يه روز هم ناپل رو ميگرديم و تو راه برگشت هم از فلورانس ميايم تا يه گشت کوچيکی هم اونجا بزنيم.......واقعاً که جالبه....آخه تو اين دو سال و اندی که من اينجا بودم پامو از ميلان اونور تر نذاشته بودم و خلاف گنده ام هم اين بود که سوار قطار شم و برم رم و بيان دنبالم و بعد از چند روز گشت و گذار بيارنم تو ايستگاه قطار و سوار شم بيام تو اين خراب شده....ولی حالا از خير و برکت اومدن والدين گرامی ونيز و فلورانس و ناپل رو هم که دارم ميرم هيچ به احتمال زياد يه سفر سه چهار روزه هم به پاريس داريم......از خودمون که کاری بر نمياد....والله ديگه.....بچه ننه بودن هم عالمی داره!!!!!!!!!!!!!!

از شوخی گذشته.....ولی به شدت نگران درسام هستم......تو کل اين مدت لای کتاب و جزوه ها رو باز نکردم و از اونطرف هم فکر ميکنم که با موقع امتحانات بيافته دقيقاً تو گير و دار روزی که بابا اينا ميخوان برن.......خلاصه که اميدوارم همه چيز روبه راه بشه......دعا بفرماييد لطفاً.........!

خلاصه اگر دير اومدم و سر زدم و نوشتم بدونيد که نيستم.....يه خداحافظی کوچولو و تا بعد........؛

+ نوشته شده در  83/01/09ساعت 14:29  توسط امیر  | 

۱-رفيق....اين سی دی عصار رو که برام فرستاده بودی گوش کردم.....جالب بود و جالب نبود....همون جورايی که خودت هم همون موقع نوشته بودی يه جورای عجيب و غريبی با بقيهء کارای فواد و عصار فرق داشت......ولی خب....از باخ تا مايکل جکسون و موسيقی عربی و هارمونی های واروژان(معروفترين آهنگساز موسيقی پاپ ايران) توش بود!!!! خيلی با خودم کلنجار رفتم که بفهمم ريتم آهنگ مايکل جکسون چه ربطی به اون ترانه داشت....يا اينکه فوگ ر مينور باخ چه ربطی به شعر مولانا داره؟ هر کسی راز اين ترکيب بندی شگفت انگيز رو کشف کرد به من هم بگه...خدا يک در دنيا هزار در آخرت عوضش کنه.....يعنی عوضش بده(با اجازه از «ليلی با من است»!)
البته فکر کنم که خودم به زودی يه مطلبی اينجا در بارهء اين آلبوم بنويسم.تا ببينيم!

۲-از روزی بگم که من و آبی رفتيم فرودگاه دنبال بابا اينا:
صبح زود رسيديم به ميلان و از ايستگاه قطار اتوبوسای فرودگاه رو سوار شديم و جالب اين بود که جلومون يه زوج ايرانی هم بودن که ميخواستن برن دنبال پدر و مادرشون که از ايران ميومدن....بماند که بعداً فهميديم که والدين اين زوج خوشبخت تو هواپيما در کنار والدين بنده بودن و کلی هم با هم رفيق شده بودن!!! اونجا که رسيديم يه آقايی با هشت من ريش  و کت و شلواری به رنگ کرم(به کسر اول بر وزن چرک!) در حال صحبت با گوشکوبشون(غرض موبايل است که در بعضی نسخ از آن به عنوان دستی هم نام برده شده است) هستند و در حال آدرس دادن به يکی مثل خودشون......به آبی گفتم جلوش فارسی حرف نزنيم که دوست ندارم بفهمه که ايرانی هستيم....تو ايران از اين قشر آدما فراری بوديم....حالا اينجا هم ولمون نميکنن....حالا داشته باشين که پرواز لوس آنجلس و تل آويو نی ساعت بعد از پرواز تهران نشسته بودن ولی مسافراشون زود تر ميومدن بيرون....چرا؟چون سه ساعت بازديد بدنی و غير بدنی نداشتن.....هميشه برای من جالب بوده که پروازهای ايران و اسراييل(منظور همون رژيم غاصب صهيونيستيه....ببخشيد!) هميشه با هم ميشينند....خلاصه.....بعد از يه مدت خيل ايرانيان هميشه حاضر در صحنه رو مشاهده کرديم و......واقعاً بايد بگم که خيلی خوشم اومد از سر و وضع ايرانيا.....نه اونقدری عين تازه به دوران رسيده ها به خودشون رسيده بودن که از سه فرسخی معلوم بشه و نه خيلی دهاتی وار بودن(ببخشيد...ولی واقعاً گاهی اوقات مواردی ديده ميشه که.....بهتره ديده نشه......و گفته هم نشه!)ولی در اين بين، اين آقای گوشکوب به دست خيلی ناراحت بود که مسافراش چرا نفر اول نيمودن بيرون.....البته خب....حق هم داشت....تو ايران معمولاً اين دسته از مسافرا نفرای اول هستن...ولی اينجا فرق داشت......اين بابا هم ناراحت شد و خواست بره تو ببينه چی شده......دلم سوخت....آخه احمق فکر کرده بود که اينجا هم مهر آباده....پليس ايتاليا هم بزور و با بدرفتاری هر چه بيشتر و با عصبانيت زياد بهش تشر زد و انداختش بيرون....اولين و تنها باری بود که از همچين رفتاری خوشحال بودم....دلم خنک شده بود.....انگار يه جوری اون همه برخوردای بد جبران شده بود....نميدونم.....ولی حس دوگانهء عجيبی بود......با خودم فکر ميکردم که چی شده که از ديدن همچين رفتاری با يه «هموطنم» احساس خوشحالی ميکنم.....اونم من....منی که انقدر به ايران و ايرانی و ايرانی بودن اهميت ميدم و......ولی.....واقعاً خوشحال بودم....اين همه سالی که برادران همين آقای گوشکوب به دست تو سر ما ميزدن و به قول يکی از وبلاگنويسا تا اينکه چرا توی پارک نشستيم رو بايد براشون توضيح ميداديم حالا خودشون اينجا ميفهمن که قانون درست قانون درسته....و عدالت و آزاديه که حرف اول رو ميزنه........جالب اين بود که وقتی پدرم از دور منو ديد و با دست بهم اشاره کرد که برای گرفتن چرخ حمل بار بهش سکه برسونم من سريع رفتم تو و پليس اونجا فقط با شنيدن حرفم و دليل اينکه ميخوام برم تو و وقتی ديد که قبل از هر کاری دارم اجازه ميگيرم با خوشرفتاری تمام من و برد توی سالن و هيچ حرفی هم نزد......بله....آقای گوشکوب به دست......اينجا، اون جايی نيست که سرتو عين گاو بندازی پايين و بری تو و هر غلطی دلت خواست بکنی.....هر کسی يه جايی داره و هر رفتاری يه دليلی داره و يه راهی.....!!!
با ديدن مسافرايی که اين رفيقمون منتظرش بود خيلی دلم ميخواست که پليس ايتاليا يه کمی بيشتر اذيتشون ميکرد......يه مشت آشغال بودن که قيافهء کريهشون آدم رو از زندگی سير ميکرد......کی بود که ميگفت چرا تو وبلاگای ما همه اش از غم و ناراحتی داره صحبت ميشه؟ معلومه خب........کسی که تو ايران داره زندگی ميکنه از صبح تا شب اگه چهار تا از اين قيافه ها ببينه کلاً از زندگی سير ميشه.....الان دارم به اين نتيجه ميرسم که چرا وقتی ايران بودم ميل به خودکشی از صبح تا شب در ميان جوانان ايران اسلامی رو به افزايش بود......!!!! 

۳-يکشنبه مامان و بابا اصرار کردن که بريم کليسای شهر رو ببينيم و منم از خدا خواسته....خيلی وقت بود که دباره نرفته بودم توش و اون بنای زيبا و اون همه نقاشيهای قديمی رو برای بار N ام نديده بودم.....با کلی شور و شوق و اينکه الان مراسم مذهبی مسيحی ها هم برگذار ميشه و اين حرفا رفتيم به سمت کليسا......ولی چشمتون روز بد نبينه....اگر شما کليسا رو ديدن ما هم ديديم!!!! آخه بساط بازار روز پهن بود واز شير مرغ تا جون آدميزاد هم توش پيدا ميشد.....مادر من هم که ديگه خدا رو بنده نبود......بدون اينکه يه کلمه ايتاليايی بدونه بااين ايتاليايی ها چونه ای ميزد که من بعد از سه سال نميتونم!!!!!! به همهء فروشنده ها هم از زن و مرد و پير و جوون ميگفت «مستر!».....و فکر ميکرد اگر يه جمله ای رو شمرده به فارسی بگه طرف متوجه ميشه!!!!! مثلاً به جای اينکه بگه «اين دو تا رو برميدارم با قيمت يکي» ميگفت:«اين....دو.....تا ....رو...بر...می.....دا....رم.....با.......قی...مت ....يکی!!»
خلاصه که بابای من همش راه ميرفت و ميخنديد!!!
اين سه نفر که فقط تو کار خريد پارچهء روميزی و ساعت و اين حرفا بودن...ولی من خريدای عاليی کردم....۵ تا کتاب....تراژدی های شکسپير،نوشته های مارکس، يه کتاب در رابطه با بناهای تاريخی کل دنيا(از ايرن فقط پرسپوليس توش بود!)، يه کتاب راجع به واگنر و از همه مهم تر يه کتاب قديمی دربارهء زرتشت و دين و آداب زرتشتيان که بار اولی بود به ايتاليايی يه کتاب در اين زمينه ميديدم.....البته خيلی هم فسقليه.....و حدود ۱۰۰ صفحه هستش که همين رو بهم داد ۱۰ يورو.....حالا فکرشو بکنبن که کتاب تراژدی های شکسپير رو گرفته بودم ۳ يورو!!!!
خلاصه که بازار روزی بود سرشار از برکات فرهنگی......به نديدن کليسا می ارزيد!

۴-آخ که اين ايتاليايی ها چقدر کاغذ بازی دارن......عين ايران....فقط فرقش اينه که تو ايران وقتی دنبال يه کار اداری ميری با يه مقدار پول چايی کارت راه می افته....ولی اينجا نه.... و تفاوت ديگش اينه که مسوولان اداريش خيلی خوش برخورد هستن و آدم اصلاً انتظار جواب سر بالا رو نداره......از صبح دنبال کارای ماشين بودم که شونصد جا رفتم.....ولی فقط يه جا يه مرتيکهء بداخلاق بود که تازه صدام هم دراومد که چرا کارش رو درست انجام نميده.....يارو هم گفت من دارم براتون توضيح ميدم ولی شما متوجه نميشين.....منم گفتم: من خارجی هستم و شايد چيزی رو متوجه نشم ولی اين وظيفهء شماست که به من همه چيز رو درست توضيح بدين.....!
بگذريم.....خلاصه که اگه گذرتون اينورا افتاد بدونين که کاغذبازی و بوروکراسی بيداد ميکنه!!!!

۵- در ضمن....امروز چهارم فروردين ماه تولد منه!!! تبريکاتجاتهای صميمانه فراموش نشه!

۶-فکر کنم که پس فردا بريم سفر.....واسه همين براتون انقدر زياد نوشتم......برای کل تعطيلاتتون تکليف دارين که انجام بدين....يادتونه اون پيک  شادی های احمقانه رو؟بيشتر پيک غم بودن تا شادی......البته تو مملکت ما فاصلهء زيادی هم بين غم و شادی نيست.....وقتی دم سال تحويل شبکهء جام جم رو ميگيری و ميبينی که تو حرم اما رضا جماعت ايرانی(شرم بر اون ايرانی بودنشون!) مشغول سينه زنی هستن متوجه ميشی که مملکت ما چيزی به عنوان شادی نميشناسه حتا تو نوروز که مظهر زيبايی و شاديه....آخ ببخشيد..البته نوروز بدون هماهنگی با برادران ما زيبا شده بود...نهی از منکر بفرماييد لطفاً.........!(بااجازه از نبوی!)

+ نوشته شده در  83/01/04ساعت 14:28  توسط امیر  | 

۱-
بود آيا که در ميکده ها بگشـــايند؟
                                          گره از کار فروبســــتهء ما بگشايند
اگر از بهر دل زاهد خودبين بسـتند
                                          دل قوی دار که از بهر خدا بگشـايند
در ميخانه ببستند،خدايا مپســــند
                                          که در خانهء تـــــزوير و ريا بگشـايند

(فال حافظی که سر زمان تحويل سال برامون اومد)

۲-نوروز رو به همهء شما شادباش ميگم......اميدوارم که......(فکر ميکنم که بقيه اش رو خودتون از حفظ باشيد!)

۳-اين چند روزه فرصت به روز کردن نداشتم....پدر و مادرم هم اومدن پيشمون و از تنهايی دراومديم و به هر حال تو اين روزای عيد که از اين راه دور چندان شباهتی به نوروز نداره سختی دوری يه کمی قابل تحمل شد برامون.بازم بايد از پانته آی عزيز واسه زحمتی که کشيد تا مامان اينا بتونن بيان تشکر کنم.

۴-شنيديم و ديديم که تهران هم اين دم عيدی برفی شده.....واقعاً که خدا هم شوخيش گرفته....اون از کريسمس اسنا که آفتابی بود و گرم اينم از نوروز ما که شرده و برفی......فکر کنم خدا اون بالا مالا ها تو يه منفی اشتباه کرده!

۵-کيوان عزيز هم لطف کرد و يه سی دی از آخرين کار عصار برامون فرستاد با يه کارت تبريک خیــــــلی خوشگل.بهاره و کيوان عزيز ازتون ممنونيم.رسيدن اين هديه خيلی خيلی خوشحالمون کرد.البته هنوز سی دی رو گوش نکردم وگرنه شما رو از نقد های جالب خودم بی بهره نميذاشتم!!!!!!

۶-ممکنه که تو اين دو سه هفته که بابا اينا اينجا هستن نتونم مثل سابق بنويسم(نيست خير سرم خيلی منظم مينوشتم قبلاً؟!!!!)چون قراره که بريم اينور اونور.....فردا هم ماشينمون حاضره و فکر کنم که از پس فردا سفر های مارکوپولويی جناب حباب الملک آغاز بشه که اول از همه هم ميريم ونيز و ورونا.....جای همه تون خاليه....راستی ماشين هم گرفتيم....يه فورد فيستای مشکيه که خيلی خوشگله....اينا رو گفتم که کلی براتون کلاس بذارم.....خدايا حبابا چقـــــــدر با کلاسن آخه......!!! از شوخی گذشته....اينجا قيمت ماشين زياد گرون نيست(برعکس خونه که خيلی قيمتای بالايی داره!)و دیدیم که با ماشين مسافرت هامون هم کم هزينه تر ميشه و آرامشمون هم بيشتره و مجبور نيستيم که به خاطر اينکه آقايون کارکنان راه آهن ايتاليا يهو هوس ميکنن اعتصاب کنن ما برنامه مون رو بريزيم به هم!!!!

۷-قضيهء اينکه ما رفتيم فرودگاه دنبال مامان اينا هم يه جورايی با مزه است که بعداً سر فرصت براتون مينويسم.......بعضی از اطلاعاتی های ريش،فرودگاه ميلان رو با مهرآباد اشتباه گرفته بودن و فکر مکردن هر غلطی بخوان ميتونن بکنن.....تنها باريبود که از برخورد بد يه پليس ايتاليايی با يه ايرانی ناراحت نميشدم!!!!!

۸-اين رو ليلای عاقلانه برام نوشته بود که خيلی خوشم اومد....گفتم براتون بنويسم:

سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت
بادت اندر شهرياری برقرار و بردوام

سال خرم ، فال نيکو ، مال وافر ،حال خوش
 اصل ثابت ، نسل باقی ، تخت عالی ، بخت رام

.............تا بعد!  

+ نوشته شده در  83/01/02ساعت 14:27  توسط امیر  | 

اگر ميدونستی.......
اگر ميدونستی چقدر جات خاليه......
اگر ميدونستی چقدر دلم برات تنگه.........
اگر ميدونستی......

داداشی......
اگر ميدونستی..............

                                                   شاد نوروز باشی داداشی!

+ نوشته شده در  83/01/01ساعت 14:26  توسط امیر  |