نمیدونم آخرین نوشته ی نبوی رو خوندین یا نه......
بر خلاف همیشه که از نبوی نوشته های پر از طنز و احیاناً نامه های سرگشاده ی تند میخوندم این بار ازش متنی خوندم که در عین تند و بی پروا بودنش در عین حال خیلی شتاب زده و آشفته بود.......و البته بی علت هم نبود:
شاید شما هم صحنه ی کشته شدن اون جوون آمریکایی به دست اعضای القاعده رو دیده باشید....خوشبختانه من خودم ندیدم..یکی از بچه های دانشگاه برام صحنه رو توصیف کرد و حسابی از تصورش داغون شدم و لرزیدم....ولی چیزی که نبوی نوشته بود خیلی بیشتر از اون منو لرزوند....اینکه انسان میتونه تا این حد بی رحم و درنده باشه رو تا وقتی اون نوشته رو نخوندم درک نکرده بودم.
هر چند یه قسمتهایی از نوشته ی نبوی به نظرم شتابزده اومد.در واقع نامه ی سرگشاده ای بود به جناب خدا(!) که پیشنهاد میکنم حتماً بخونیدش!
-------------
این روز ها به شدت درگیر درس و مشق ها هستم و کمتر وقت میکنم که به وبلاگ ها سربزنم و همینطور کمتر مینویسم.
علاوه بر اون الان دیگه با جدیت بیشتری داریم به عوض کردن خونه فکر میکنیم و واسه همین به شدت سرمون شلوغه و داریم در به در دنبال یه خونه میگردیم که یه ذره آفتاب گیر تر هم باشه......بابا مردیم تو این هفت هشت ماه از بس که سایه و تاریکی تو خونمون بود......قشنگ حس میکنم که حوصله ام کمتر از قبل شده....انگار یه جورایی مثل انگلیسی ها و آلمانی ها (که به قول کلی گراها همشون از دم آدمای سرد و بی مزه ای هستند!) رفتم تو خودم و حوصله ی هیچ آدمی رو هم ندارم....تو دانشگاه هم کمتر با کسی گرم میگیرم....جوری که الان همون بچه هایی که از اول تا آخر از دستم میخندیدن و کلی باهم شر و ور میگفتیم حالا اگر ببینن که من دارم مثلاً برای دو ثانیه لبخند میزنم فکر میکنن که من حتماً خیلی خوشحالم الان!!!!
البته نمیدونم واقعاً چقدر به این خونه ی تاریکمون ربط داره.....ولی قشنگ حس میکنم که کم حوصله و عبوس شدم......برخلاف قبل زیاد هم به سر و وضع خودم نمیرسم....الان شونصد ماهه که باید برم سلمونی ولی انگار نه انگار!!!!
-----------
البته این قضیه ی بی حوصلگی یه جورایی تو کارم هم تاثیر گذاشته......نه مثل سابق حوصله میکنم ملودی هایی که به ذهنم میاد رو یادداشت کنم و پرورش بدم، نه حوصله میکنم چهار خط یه کتاب رو عین آدم بخونم، نه حوصله میکنم به تحقیق هام که از چند ماه پیش انبار شده برسم و نه اینکه سر کلاس درست میفهمم این استاد لعنتیمون واسه چی داره انقدر خودشو به آب و آتیش میزنه تا چهار کلوم حرف رو تو کله ی پوک ما فرو کنه!!!!!
----------
فکر کنم دارم یه کمی بزرگ میشم......آخه بیشتر از قبل از مسائل سیاسی دنیا با خبر میشم!
----------
تازه میفهمم چرا انقدر به موسیقی مینیمالیستی علاقه دارم....آخه الان یه ربعه که دارم سیم این هدفون رو دور خودش می پیچونم و می پیچونم و می پیچونم......هر چند نتیجه ای نداره ولی یه جور خلسه ی لذت بخشی با خودش میاره.
---------
تازه امروز فهمیدم بابا خیلی از اون چیزیکه فکرشو میکردم عقب ترم.....امروز تازه دیدم که مالر(آهنگساز اتریشی) تو بیست سالگی ایده هایی داشته که من الان تو بیست و شیش سالگی به زور میتونم حتا درکشون کنم!
----------
دارم «چنین گفت زرتشت» گوش میدم.......دیگه مطمئنم که اشتراوس چه برداشت مزخرفی از نوشته ی بی نظیر نیچه داشته!
----------
امروز تو وبلاگ زیتون راجع به فیلمنامه ی رد صلاحیت شده ی مخملباف خوندم که دربارهء یه جانباز جنگیه که نابیناست و مسوول سانسور میشه و زنش هم فراموشی میگیره......البته کاری با این فیلمنامه ندارم چون نخوندمش....ولی یادمه که اوایل دهه ی هفتاد واقعاً کسی بود که کور(یا به قول زیتون بهتره بگیم کوردل) بوده که مسوول رد یا تایید کردن فیلمنامه ها بوده!!!!
تصورش رو بکنید که اگر کسی میخواست فیلمنامه ای رو تو ارشاد تصویب کنه باید اونو رو نوار ضبط میکرد و میفرستاد ارشاد تا این جناب نابینا گوش کنن و نظرشون رو بگن......چیزی که من خودم امتحان کرده بودم و حتا تا پای ضبط کردن فیلمنامه ام هم رفته بودم جلو.......ولی همیشه این سوال برام باقی موند که با وجود این همه سانسورچی و مسوولان رد و قیچی کردن و بریدن و دوختن چیزهای اضافه(برداشت بد نکنید!) چرا این مسوولیت رو باید داد به این جناب نابینا؟!
مثلاً امثال افرادی که الان تو گدا و سیمای لاریجانی هستند کارشون رو بد انجام میدن؟ها؟به این خوبی تلویزیون رو به گند کشیدن...مگه غیر از اینه؟ خب اون موقع هم همین کار رو میکردن که آدم علاوه بر خودسانسوری قبل از نوشتن فیلمنامه مجبور نباشه صدای نحس خودش رو هم به یادگار بذاره....ولی خب...الان که فکر میکنم میبینم که البته خب کارشون درست هم بوده......بالاخره تو مملکت ما باید یه جوری دهن هنرمند جماعت سرویس بشه تا یاد بگیره که غیر از مسایل دینی و دفاع مقدس چیزی وجود نداره که راجع بهش بنویسه.......
------------
بحث هنرمند و دین شد....دارم فکر میکنم که اصولاً چه سنخیتی بین این دو تا مساله میتونه وجود داشته باشه........مثلاً موسیقی و زندگی یکی از پیشوایان دینی......آها....یادم اومد که جناب استاد بزرگ فرهت دارند سمفونی اما رضا رو میسازند.....والله زندگی اما رضا کم تراژیک بوده حالا آقای فرهت هم داره سمفونی براش میسازه....خیلی دوست دارم این آش شله غلمکار رو گوش کنم.....هر چند میدونم که هم وقت تلف کردنه و هم اعصاب تلف کردن....والله کارای فرهت رو اگر غیر برنامه ای باشه آدم به زور گوش میده چه برسه به اینکه به قول خودشون «پروگراماتیک» هم آهنگ بسازن....یکی نیست بگه بابا جان دورهء موسیقی برنامه ای یا به قول شما باسواد ها «موسیقی پروگراماتیک»(فقط ببینید تلفیق این دو تا اسم چقدر مسخره است!) گذشته و اون موقعی که آغا محمد خان قاجار تخم نحسش رو از دست داد این مساله تو اروپا تجربه شد و زود هم کنار گذاشته شد.......حالا بیا و درستش کن!
-----------
میدونم که خیلی دارم حرف میزنم......فقط دوست دارم بگم که به زودی یه نوشته ی خیلی جدی مینویسم که توش راجع به سبک نوشتنم و اعتقاداتم در این رابطه صحبت میکنم. خیلی وقته که میخوام به اهالی وبلاگستان و بعضی از آدمای تندرویی که شتابزده و پرخاشگرانه این سبک نوشتن رو زیر سوال میبرن این رو بگم که اگر میبینید که نوشته های این وبلاگ به سبک باصطلاح عامیانه است دلیل بر بی سوادی نویسنده اش نیست.......اگر مطمئن نیستید مقاله های جدی نویسندهء این وبلاگ رو میتونید اینجا بخونید و هر ایراد دستوری و ادبی ای که داشتید با کمال میل میپذیرم.