تبليغاتX
تأملات نابهنگام

تأملات نابهنگام

(خاطراتی برای فردا)

سياوش کسرايی از ديد من يکی از شاعران بزرگ ايران است که به دلايل کاملاً سياسی مورد بی مهری بسيار زيادی قرار گرفته است.
مسلماً اعتقادات سياسی اين شاعر توانا دليل نوشتن اين متن نبوده و تنها دليل اين نوشته صرفاً آوردن نمونه ای از آثار وی می باشد

از ديد من ِ موزيسين کسرايی يکی از شاعرانی است که به شدت پايبند ريتم و آهنگ شعر و واژه های به کار گرفته شده در آثارش است که آن را در نمونه هايی مانند آرش کمانگير يا پس از من شاعری آيد می توان به راحتی يافت.
برای نمونه به ريتم رقص وار شعری که در پايی آورده ام توجه کنيد:

رقص  ايراني

چو  گل هاي  سپيد  صبحگاهی
در آغوش  سياهی
شكوفا شو
به پا  برخيز  و  پيراهن  رها كن
گره  از گيسوان  خفته وا كن

 فريبا  شو 

 گريزا  شو

چو  عطر   نغمه  كز  چنگم  تراود
بتاب  آرام  و در ابر  هوا شو
به  انگشتان   سر گيسو  نگه دار
نگه  در چشم  من بگذار  و   بردار

  فروكش  كن

 نيايش كن

  بلور  بازوان  بربند  و واكن 
 
دو  پا بر هم  بزن  پايي  رها كن
 
بپر  پرواز كن  ديوانگي  كن
ز جمع  آشنا  بيگانگي  كن

چو  دود  شمع شب  از  شعله برخيز
گريز گيسوان   بر بادها  ريز

  بپرداز

 بپرهيز

 چو  رقص  سايه ها  در روشني  شو
چو  پاي روشني  در سايه ها رو
گهي  زنگي  بر انگشتي  بياويز 
 
نوا و نغمه  اي  با هم  بياميز

 دل آرام

 ميارام

گهي  بردار  چنگی
به هر دروازه  رو كن
سر هر   رهگذاري  جست و جو  كن
به هر راهي نگاهي
به هر سنگي  درنگي

  برقص  و شهر  را پر هاي و هو كن
به بر دامن  بگير و يك سبد  كن
ستاره  دانه  چين  كن  نيك و بد  كن
نظر  بر آسمان  سوي  خدا كن
دعا كن
نديدي  گر خدا  را
بيا  آهنگ   ما كن

  منت  مي پويم  از پاي اوفتاده
منت  مي پايم  اندر جام  باده

تو  برخيز

  تو  بگريز

 برقص  آشفته  برسيم  ربابم
شدي  چون  مست  و  بي تاب
چو گل هايي  كه مي لغزند  بر آب
پريشان  شو  بر امواج   شرابم

 

برای خواندن مجموعه ی کامل آثار کسرايی به سايت آوای آزاد برويد

+ نوشته شده در  83/02/30ساعت 14:52  توسط امیر  | 

جناب معاون اول ريس جمهور به دليل مشغله ی زيادشان مجبورند که از توی اتوموبيل برای دوستان و آشنايان sms بفرستند!!!
بدنيست متن اصلی را بخوانيد و از همه جالب تر اين که به اين جمله ی «...براي خريد منزل بيرون رفته بودم بيرون» دقت کنيد تا دستور زبان فارسی را نيز بياموزيد!

فکر می کنم اگر جناب ابطحی تا اين اندازه عقده ی به رخ کشيدن موبايلش و اعلام اينکه sms زدن را بلد است نمی داشت شايد، دست کم، وبلاگ ايشان به عنوان معاون اول رييس جمهور (که در کشور هايی که ادعای جمهوری بودن می کنند البته نفر اول به حساب می آيد ولی در ايران ما معلوم نيست جناب خاتمی در چه درجه ای از قدرت قرار دارند!) کمی با محتوا تر به نظر می آمد(حد اقل به نظرمی آمد زيرا.....).

+ نوشته شده در  83/02/28ساعت 14:52  توسط امیر  | 

بعضی از وبلاگ ها واقعاً خواندنی و شيرين هستند. بعضی از آنها نيز از شدت شيرينی دل آدم را لت و پار کرده و مورد تاخت و تاز قرار می دهند که از جمله ی ايشان می توان به وبلاگ معاون رييس جمهور محبوب اشاره کرد.

يکی دو روزی است که خواندن وبلاگش را آغاز کرده ام هرچند از حضور آن مدت های زيادی است که آگاهم. ولی اين روز ها هر چه بيشتر آن را می خوانم بيشتر به سر درد های مزمنم اضافه می شود.

هنگامی که وبلاگ معاون اول رييس جمهور يک مملکت که مسلماً مکانی است برای ابراز آرا و عقايد شخصی(و محتويات آن به من و شمای خواننده ربطی ندارد) سرشار از اشتباهات دستوری و نوشته های بی هدف و پيش پاافتاده است (از جمله به رخ کشيدن های فراوان دوربين ديجيتال و موبايل دوربين دار ايشان در حالی که درصد بسيار بالايی از مردم ايران نان شب را به زور به دست می آورند) ديگر چه اميدی به اصلاح ايران می توان داشت؟

کسی در ميان شما هست که اين جمله را که از متن روز ۲۵ ارديبهشت ماه ۱۳۸۳ در وبلاگ ايشان آورده ام درست و بی عيب بداند؟
« يهودي ها دين بزرگي هستند که هيچ ربطي به اسرائيل ندارد »

يا به اين غلط املايی در نوشته ی روز ۲۲ ارديبهشت ماه ايشان بنگريد:
«...ولي يقين دارم تأثير گزارترين شيوه نفي دين و روحانيت در جامعه همين فتواها و قضاوتها و حکمهاست.»

..........................يک بار خواندن وبلاگ ايشان را به همه ی شما پيشنهاد می کنم البته با ذکر «بدون شرح»!

+ نوشته شده در  83/02/27ساعت 14:51  توسط امیر  | 

نمیدونم آخرین نوشته ی نبوی رو خوندین یا نه......
بر خلاف همیشه که از نبوی نوشته های پر از طنز و احیاناً نامه های سرگشاده ی تند میخوندم این بار ازش متنی خوندم که در عین تند و بی پروا بودنش در عین حال خیلی شتاب زده و آشفته بود.......و البته بی علت هم نبود:
شاید شما هم صحنه ی کشته شدن اون جوون آمریکایی به دست اعضای القاعده رو دیده باشید....خوشبختانه من خودم ندیدم..یکی از بچه های دانشگاه برام صحنه رو توصیف کرد و حسابی از تصورش داغون شدم و لرزیدم....ولی چیزی که نبوی نوشته بود خیلی بیشتر از اون منو لرزوند....اینکه انسان میتونه تا این حد بی رحم و درنده باشه رو تا وقتی اون نوشته رو نخوندم درک نکرده بودم.

هر چند یه قسمتهایی از نوشته ی نبوی به نظرم شتابزده اومد.در واقع نامه ی سرگشاده ای بود به جناب خدا(!) که پیشنهاد میکنم حتماً بخونیدش!

-------------

این روز ها به شدت درگیر درس و مشق ها هستم و کمتر وقت میکنم که به وبلاگ ها سربزنم و همینطور کمتر مینویسم.

علاوه بر اون الان دیگه با جدیت بیشتری داریم به عوض کردن خونه فکر میکنیم و واسه همین به شدت سرمون شلوغه و داریم در به در دنبال یه خونه میگردیم که یه ذره آفتاب گیر تر هم باشه......بابا مردیم تو این هفت هشت ماه از بس که سایه و تاریکی تو خونمون بود......قشنگ حس میکنم که حوصله ام کمتر از قبل شده....انگار یه جورایی مثل انگلیسی ها و آلمانی ها (که به قول کلی گراها همشون از دم آدمای سرد و بی مزه ای هستند!) رفتم تو خودم و حوصله ی هیچ آدمی رو هم ندارم....تو دانشگاه هم کمتر با کسی گرم میگیرم....جوری که الان همون بچه هایی که از اول تا آخر از دستم میخندیدن و کلی باهم شر و ور میگفتیم حالا اگر ببینن که من دارم مثلاً برای دو ثانیه لبخند میزنم فکر میکنن که من حتماً خیلی خوشحالم الان!!!!

البته نمیدونم واقعاً چقدر به این خونه ی تاریکمون ربط داره.....ولی قشنگ حس میکنم که کم حوصله و عبوس شدم......برخلاف قبل زیاد هم به سر و وضع خودم نمیرسم....الان شونصد ماهه که باید برم سلمونی ولی انگار نه انگار!!!!

-----------

البته این قضیه ی بی حوصلگی یه جورایی تو کارم هم تاثیر گذاشته......نه مثل سابق حوصله میکنم ملودی هایی که به ذهنم میاد رو یادداشت کنم و پرورش بدم، نه حوصله میکنم چهار خط یه کتاب رو عین آدم بخونم، نه حوصله میکنم به تحقیق هام که از چند ماه پیش انبار شده برسم و نه اینکه سر کلاس درست میفهمم این استاد لعنتیمون واسه چی داره انقدر خودشو به آب و آتیش میزنه تا چهار کلوم حرف رو تو کله ی پوک ما فرو کنه!!!!!

----------

فکر کنم دارم یه کمی بزرگ میشم......آخه بیشتر از قبل از مسائل سیاسی دنیا با خبر میشم!

----------

تازه میفهمم چرا انقدر به موسیقی مینیمالیستی علاقه دارم....آخه الان یه ربعه که دارم سیم این هدفون رو دور خودش می پیچونم و می پیچونم و می پیچونم......هر چند نتیجه ای نداره ولی یه جور خلسه ی لذت بخشی با خودش میاره.

---------

تازه امروز فهمیدم بابا خیلی از اون چیزیکه فکرشو میکردم عقب ترم.....امروز تازه دیدم که مالر(آهنگساز اتریشی) تو بیست سالگی ایده هایی داشته که من الان تو بیست و شیش سالگی به زور میتونم حتا درکشون کنم!

----------

دارم «چنین گفت زرتشت» گوش میدم.......دیگه مطمئنم که اشتراوس چه برداشت مزخرفی از نوشته ی بی نظیر نیچه داشته!

----------

امروز تو وبلاگ زیتون راجع به فیلمنامه ی رد صلاحیت شده ی مخملباف خوندم که دربارهء یه جانباز جنگیه که نابیناست و مسوول سانسور میشه و زنش هم فراموشی میگیره......البته کاری با این فیلمنامه ندارم چون نخوندمش....ولی یادمه که اوایل دهه ی هفتاد واقعاً کسی بود که کور(یا به قول زیتون بهتره بگیم کوردل) بوده که مسوول رد یا تایید کردن فیلمنامه ها بوده!!!!
تصورش رو بکنید که اگر کسی میخواست فیلمنامه ای رو تو ارشاد تصویب کنه باید اونو رو نوار ضبط میکرد و میفرستاد ارشاد تا این جناب نابینا گوش کنن و نظرشون رو بگن......چیزی که من خودم امتحان کرده بودم و حتا تا پای ضبط کردن فیلمنامه ام هم رفته بودم جلو.......ولی همیشه این سوال برام باقی موند که با وجود این همه سانسورچی و مسوولان رد و قیچی کردن و بریدن و دوختن چیزهای اضافه(برداشت بد نکنید!) چرا این مسوولیت رو باید داد به این جناب نابینا؟!

مثلاً امثال افرادی که الان تو گدا و سیمای لاریجانی هستند کارشون رو بد انجام میدن؟ها؟به این خوبی تلویزیون رو به گند کشیدن...مگه غیر از اینه؟ خب اون موقع هم همین کار رو میکردن که آدم علاوه بر خودسانسوری قبل از نوشتن فیلمنامه مجبور نباشه صدای نحس خودش رو هم به یادگار بذاره....ولی خب...الان که فکر میکنم میبینم که البته خب کارشون درست هم بوده......بالاخره تو مملکت ما باید یه جوری دهن هنرمند جماعت سرویس بشه تا یاد بگیره که غیر از مسایل دینی و دفاع مقدس چیزی وجود نداره که راجع بهش بنویسه.......

------------

بحث هنرمند و دین شد....دارم فکر میکنم که اصولاً چه سنخیتی بین این دو تا مساله میتونه وجود داشته باشه........مثلاً موسیقی و زندگی یکی از پیشوایان دینی......آها....یادم اومد که جناب استاد بزرگ فرهت دارند سمفونی اما رضا رو میسازند.....والله زندگی اما رضا کم تراژیک بوده حالا آقای فرهت هم داره سمفونی براش میسازه....خیلی دوست دارم این آش شله غلمکار رو گوش کنم.....هر چند میدونم که هم وقت تلف کردنه و هم اعصاب تلف کردن....والله کارای فرهت رو اگر غیر برنامه ای باشه آدم به زور گوش میده چه برسه به اینکه به قول خودشون «پروگراماتیک» هم آهنگ بسازن....یکی نیست بگه بابا جان دورهء موسیقی برنامه ای یا به قول شما باسواد ها «موسیقی پروگراماتیک»(فقط ببینید تلفیق این دو تا اسم چقدر مسخره است!) گذشته و اون موقعی که آغا محمد خان قاجار تخم نحسش رو از دست داد این مساله تو اروپا تجربه شد و زود هم کنار گذاشته شد.......حالا بیا و درستش کن!

-----------

میدونم که خیلی دارم حرف میزنم......فقط دوست دارم بگم که به زودی یه نوشته ی خیلی جدی مینویسم که توش راجع به سبک نوشتنم و اعتقاداتم در این رابطه صحبت میکنم. خیلی وقته که میخوام به اهالی وبلاگستان و بعضی از آدمای تندرویی که شتابزده و پرخاشگرانه این سبک نوشتن رو زیر سوال میبرن این رو بگم که اگر میبینید که نوشته های این وبلاگ به سبک باصطلاح عامیانه است دلیل بر بی سوادی نویسنده اش نیست.......اگر مطمئن نیستید مقاله های جدی نویسندهء این وبلاگ رو میتونید اینجا بخونید و هر ایراد دستوری و ادبی ای که داشتید با کمال میل میپذیرم. 

+ نوشته شده در  83/02/25ساعت 14:51  توسط امیر  | 

حس و حال ندارم......کلی زور زدم تا خودمو متمرکز کنم و يه کمی به درسها و جزوه ها برسم....ولی نميدونم خستگی ناشی از بد خوابی اين يکی دو شب اخير بود يا ديدن عکسايی که مو به تن آدم صاف می کرد که اجازهء درس خوندن و کلاً فکر کردن رو بهم نميده........
از طريق ای ميل عکسايی برامون فرستاده شده که گوشه ای،بله، گوشه ای از کثافت کاری های سربازهای آمريکايی رو تو عراق نشون ميده....حالم از ديدن اين همه کثافت يه هم خورد....اولش شايد فکر کنين با يه سری عکس سکسی طرف هستين که مثلاً صحنهء تجاوز يه سری ساديست رو به يه زن مازوخيست داره نشون ميده.....ولی وقتی يونيفورم های سرباز های آمريکايی و قيافهء پر از درد و رنج دخترک رو ميبينی که چهار پنج نفر در ان واحد بهش تجاوز ميکنند نميتونی آروم بگيری...آره....با توام...نميتونی!
نميخوام بحث و جدل راه بندازم که آی بياين ببينين چقدر آمريکايی ها فلانند و بيسارند....خودتون هم فکر ميکنم خوب فهميده باشيد که من از کلی گويی خوشم نمياد....ولی ديدن اين همه آزار و اذيت مو به تن آدم سيخ ميکنه.
اول ميخواستم عکس ها رو بذارم تو وبلاگ که ببينيد ولی منصرف شدم...نميخوام اينجا تا به اين حد منظرهء کثافت به خودش بگيره...بعدش خواستم بذارم جايی و لينک بدم که راستش بازهم پشيمون شدم...چون خيليا امکان داره که تا لينک رو ميبينن روش کليک کنند و حالشون مثل حال الان من بشه......ولی هر کس که دوست داره ميتونه با من تماس بگسره تابراش اون ايميل رو فوروارد کنم......و از الان بگم که خوب خوب فکراتونو بکنين....چون اين عکسها خيلی دلخراش تر از اون چيزی هستند که بشه تحمل کرد.
البته خب...مطمئناً هستند دوستانی که ميان و کامنت ميذارن که آره خود اين عراقيا فلان کردند و حقشونه و يا اينکه ميان و ميگن مگه تو ايران خودمون از اين اتفاقا نميفته.....لطف کنيد و منو از مسرت ناشی از شنيدن اين مزخرفات محروم کنيد و بدونيد که همهء اين حرفا رو حفظم....من کاری ندارم کی ايرانيه و کی انگليسيه و کی ژاپنی.....چيزی رو که ميگم به مليت ها و قوم ها ربط ندين....بياين يه کم انسانی فکر کنيم....مهم نيست که اون طرف چه مليتی داشته و اون آشغال هايی که اون بلارو سرش آوردن از چه قومی هستند.....ولی بياين انقدر ساده نباشيم که به همين راحتی فکر کنيم با اومدن آمريکا و رفتن اين يا اون همه چيز درست ميشه(اين رو برای دوستان عزيزی نوشتم که فکر ميکنن که حملهء قريب الوقوع آمريکا به ايران باعث حل تمام مشکلات ايران ميشه.....لطف کنيد و اگر به اين چيزی که گفتم اعتقاد داريد همين الان پنجرهء اينجا رو ببندين و ديگه اين طرفا نياين که حضورتون باعث انزجار من ميشه!)

از لحن عصبانيم معذرت ميخوام......ولی شايد هيچ کدومتون نتونين درک کنين چه حالی دارم........البته....لزومی هم نداره که درک کنين......!  

+ نوشته شده در  83/02/22ساعت 14:50  توسط امیر  | 

چيزی که بيشتر از هر چيز در دوستانم آزار دهنده است نيش و کنايه زدن و در لفافه حرف زدنشان است.
جرات داشتن برای منطقی حرف زدن و قدرت پذيرش اشتباه را داشتن بسياز ارزشمند تر است تا کناری مخفی شدن و هر از چند گاهی نيش و کنايه ای زدن با ترس و در لفافه گذاشتنش برای روز مبادا که بتوانی نفی اش کنی:«نه! منظورم آنی نيست که می گويي.»

.........................متاسفم!

+ نوشته شده در  83/02/20ساعت 14:50  توسط امیر  | 

پر از نوستالژی هستم.....
اون روزای دور رو يادم مياد و به آژانس زنگ ميزنم.پيرمرد مسوول مثل هميشه بی حوصله است و به زور جواب ميده.ميگم که ماشين ميخوام واسه اقدسيه و به اون همه خاطره فکر ميکنم که از لويزان به اقدسيه اثاث کشی کرد و قسمتی از زندگی من بود.....از زندگی ما.......
دوران دبيرستان و درس يادم مياد و کمربندم رو ميبندم!
نميدونم کی اومدم تو ماشين.جوونی که رانندهء آژانسه سنش  نبايد خيلی بيشتر از من باشه......زياد توجه نميکنم و ميگم که بره سمت اقدسيه.
خيابونای تهران شلوغ تر از قبل شدن....اينو ميتونم ببينم....گوله گوله موتور و زن چادری و ماکسيما و پرايد و دخترای با آرايش غليظ و پسرايی با نگاههای هرزه....همه شون رو ميبينم و همه چيز خاکستری ميشه.....خاکستری محض!
بعضی جا ها رو کندن تا دوباره بسازن و بعضی جاها رو که قبلاً ديده بودم که کندن حالا مثلاً ساختند.....من ولی به همهء اينا نگاهی بی تفاوت ميندازم و به روزای دبيرستان فکر ميکنم و اينکه چه چيزی انقدر پيوندمون رو قوی کرد؟ و مهم تر از اون اينکه چه چيزی اين همه فاصله بينمون انداخت؟
ماشين به زور بالا ميره......راننده چند تا فحش آبدار نثار ماشينش ميکنه که من به دشمنم هم به زور اين فحش ها رو ميدم.....چيزی نميگم و غرق ميشم تو خاطراتم.....روزای امتحان که هميشه مسوول از خواب بيدار کردنش بودم....روزای پياده مدرسه رفتن....برگشتن از مدرسه و دعوا سر اينکه از کدوم خيابون بريم که به خونه نزديک تر باشه.....روزای غروب خورشيد رو با هم ديدن....روزای تا صبح بيدار موندن......روزای انقلاب رفتن و با يه عالمه کتاب برگشتن.....روزای اعتماد کردن و حرف دل گفتن.....

شبای گريه کردنا........
شبای تا صبح خنديدنا.....
شبای فيلم ديدنا......
شبای درد دل کردنا......

سه تار لطفی بود و صدای نه چندان رساش که حس خاصی توش بود....
گيتار فرامرز اصلانی بود و شعر حافظ بود و من بودم و تو........

سر بالايی اقدسيه و نگهبان دم محوطه که منو از پسرش بيشتر ميديد....
اين کوچه لطفاً....حالا اينجا......لطفاً از اين طرف......

پياده شدم....قلبم ميزد و بغض گلوم رو گرفته بود.....يک سال ميشد که اينجانيومه بودم....اما نه....سه ساله که ديگه اينجا اون جای هميشگی  نيست....اصلاً چرا من انقدر با اينجا بيگانه ام؟
راننده گفت:ميشه ۲۰۰۰ تومن.....پولو بهش ميدم و پياده ميشم.
ميرم نزديک تر......صدای موسيقی مياد...گوشامو خراش ميده.....يه سری آدم هستن که دارن نعره ميزنن.....راننده ميره جلو تر که دور بزنه.....منم ميرم جلوتر.....ولی من زود تر از راننده دور ميزنم.....با دست بهش اشاره ميکنم که وايسه.....سوار ميشم و ميگم:
بر ميگردم!

........از خواب بيدار شدم.چراغ راهرو روشن بود و سرمای اتاق بهم يادآوری ميکرد که ايران نيستم.

------------------------------

مهم نيست که چيزی متوجه شديد يا نه.....اينو برای خودم نوشتم! 

+ نوشته شده در  83/02/19ساعت 14:49  توسط امیر  | 

*نامهء معروف جناب رييس جمهور محبوب رو هم که حتماً همه تون خوندين و کلی هم همراه با خوندنش دندوناتون رو به هم فشار دادين و از اينکه کسی که بهش رای دادين انقدر به شعورتون توهين کرده حتماً عصبانی شدين......البته اونايی که نشدن که خب هيچی.....خوش به حالتون!
ولی بد نيست که اين يکی دو تا نوشته رو هم که در جواب اين نامه(البته به صورت کاملاً شخصی) نوشته شده رو هم بخونين(اينجا). البته بهتره که جناب خاتمی خودشون بخونن تا بدونن که مردم انقدر ها هم که ايشون فکر ميکنن بلا نسبت روم به ديوار گاو تشريف ندارند!

پس از نوشتن اين متن ديدم که کسرای عزيز هم نامه ای سرگشاده برای رييس جمهور نسبتاً نا محبوب ايران نوشته که به نظرم بسيار دقيق و زيبا مسائل رو بررسی کرده. يکی دو روزپيش باهاش تلفنی حرف زدم.....به نظرم خيلی آدم جا افتاده و خوبی مياد(اشتباه نکنيد....منظورم خاتمی نيست!)اميدوارم که تو مدتی که اينجاست بتونم ببينمش.برای خوندن متنش بريد اينجا.

 

*نگار عزيز تو يکی از نوشته هاش(به قول شما غرب زده ها پست هاش) يه چيز با مزه نوشته که شايد برای شما هم جالب باشه.نوشته:

با اينا جمله بسازين:

سگ
باقالی پخته
پشم گوسفند.
مرسی.

 

البته خب.......مهم اون جواب ها بود که به شدت موجبات خندهء حباب الدوله رو فراهم آوردند!!!!
برای نمونه چند تاشون رو مينويسم تا شما هم بخوانيد و لذت ببريد(ولی اصراف نکنيد!)

-مرسی از اين که با سگ ،‌باقالی پخته و پشم گوسفند جمله ساختين!‌

-سگ باقالی پخته دلش ميخواست، پشم گوسفند به دمش ميبست!

-سگ،‌پشم گوسفند را ميدرد و باقالی پخته ميشود .. رسم روزگار چنين است!‌

-اگه تونستی به سگ گله باقالی پخته بدی برات پشم گوسفند می‌چينه ؛

-اين باقالی پختهء پدر سگ مزهء پشم گوسفند میده مرسی

-میخواستم يک سگ نفهم بخرم، گوسفند صداش کنم؛اما رفتم با پولش باقالی پخته خوردم!

-ببخشید "پشمش" رو ندیدم:"تو خیالم پشم گوسفند رو کوتاه کردم تا برای سگم یک جوراب رنگ باقالی پخته ببافم"

..............و اما نوشتهء من:
والله خوندن اینجا باحال تر از خود وبلاگت بود!!!!!!باورت ميشه اومدم ببينم بقيه چه جمله هايی ساختند؟تو رو خدا يه مدت به روز نکن من بيام اينجا و بخونم و بخندم!!!!!

به هر حال ايدهء جالبی بود!

+ نوشته شده در  83/02/17ساعت 14:49  توسط امیر  | 

نه به اون موقعی که واسه گرفتن ويزای اينجا اون همه دوندگی کرديم و درد سر کشيديم و نه به حالا که ما رو دو دستی چسبيدن و نميذارن ما بريم تو مملکت خودمون يه آب و هوايی(دود منظورم بود البته!) بخوريم و برگرديم!

چند روز پيش واسه تمديد مدت اقامتم رفته بودم ادارهء پليس که خير سرم برای ارائهء مدارکم وقت بگيرم.....از اونجايی که آبی هم دو سه ماه پيش همين کارو کرده بودو بلافاصله و در عرض ده روز بهش وقت ارائهء مدارک داده بودن و از اونجايی که هفتهء بعد از اون روز کلی کار داشتم به اون زنه که مسوول وقت دادن بود گفتم:
-اگه ميشه وقت منو يه کم دير تر بذارين.
اونم خنديد و گفت:
-صعب روزی بوالعجب کاری....
(آخ نه ببخشيد....اين مدت از بس که حافظ و سعدی ميخونم قاطی کردم!)
گفت:
-دير تر از ۱۷ سپتامبر؟
منم که چشام به اندازهء کله ام گرد شده بود با تعجب بهش نگاه کردم و وقتی فهميد قضيه چيه برام توضيح داد که انقدر که خارجی زياد شده وقت ندارن که زودتر از اين به کار من بخوان برسن........حالا خر بيار و باقالی بار کن....ميگم بابا جان من بايد امسال برگردم ايران و فلان و بيسار که بهم گفت منم به همين خاطر که خارجی زياده و سرمون شلوغه مجبورم که بمونم و از تعطيلاتم استفاده نکنم!!
حالا من موندم که چه خاکی بايد سرم کنم.....نه به اون موقع که نميذاشتن بيايم اينجا و نه به حالا که نميذارن بريم از اينجا.......!!!!
واقعاً که الان بيشتر از قبل دارم به اين نتيجه ميرسم که ايتاليايی ها ملت مهربونی هستند!!!! ما ميايم افغانی ها رو اخراج ميکنيم اينا ما رو به زور نگه داشتن......دنيای غريبيه!!!

راستی وبلاگ رييس جمهور محبوب رو ديدين؟ يه سری بهش بزنين....بيچاره آقای خاتمی از لج و لجبازی با معاونش ابطحی دست به اقدام ناشرافتمندانهء وبلاگنويسی زده که با مزه است!!!

از دوستان عزيزی که به اينجا ميومدن و با اون تصوير تبليغاتی مواجه ميشدن به شدت عذر خواهی ميکنم.....و کاملاً باهاتون ابربز همدردی ميکنم...ميدونم که اين دو سه شب رو نتونستين راحت بخوابين....منو ببخشين...قول ميدم تکرار نشه!

تيلا يه مطلبی راجع به آيين رايلی نوشته که من کاملاً از اين مسئله بی اطلاع بودم...شايد بد نباشه يه سری بزنين و اين مطلب رو بخونين.

اگر هم دوست دارين کمی بخندين يه سری به رز بزنين که مطلب آخرش بامزه ای نوشته(بيشتر از همه چيز طرز نوشتنشه که جالبه!)

در ضمن نوشتهء آخرم رو دربارهء فرانتس ليست و آثارش ميتونيد اينجا بخونيد.

+ نوشته شده در  83/02/14ساعت 14:48  توسط امیر  | 

اينم دی جی سياسی(به قول اين وبلاگ).....و دی جی ایرانی به قول من!

 

به اون ريميکس مصيبت دقت کردين که بالای تبليغه؟!!!!
ببينم يعنی تو اين مملکت ما همينطور بايد مزخرف گفته بشه؟!!
فکر ميکنيد که قيافهء رييس جمهور محبوب با ديدن اين تصوير به چه شکلی دراومد؟!

احتمالاً تا يه مدت بعد ر*و*س*پ*ی ها هم تو روزنامه ها برای خودشون تبليغ ميکنند.اينجا که تو روزنامه ها تبليغ ميکنند و مثلاً مينويسند:
دوست داری لذتی عجيب و يا ا.ر.گ.ا.س.م.ی فراموش نشدنی را تجربه کني؟به شمارهء من زنگ بزن يا در نايت کلاب فلان به ديدنم بيا و....
احتمالاً نوع ایرانیش اينطوری ميشه:
دوست داری با عفيفه ای که بوی نمازخانهء دبيرستان دخترانه ميدهد هفته ای صيغه باشي؟ چای دم کردهء دارچين هم موجود است.برای تماس با من به خانهء عفاف .... بيا. خواندن صيغه توسط حاج آقا فاکر!

..........به نظر شما مملکت ما درست شدنيه؟(نياين بنويسين جالب بود و فلان....جواب سوالم رو بدين....فقط هم آره يا نه لطفاً.ممنونم!)

+ نوشته شده در  83/02/12ساعت 14:45  توسط امیر  | 

دوستان عزيز،
اگر به اميد خواندن نوشته های معمولی يا روزمره نگاری های من به اينجا آمده ايد بهتر است که صفحه را ببنديد!
امروز قصد دارم راجع به مساله ای کاملاً جدی و با کلامی کاملاً متفاوت صحبت کنم هرچند آيين نگارشم را آنچنان تغييری نميدهم و برای اينگونه نوشتنم دلايل خاص خودم را دارم.

نوشتهء قبلی با نظرات ضد و نقيضی مواجه شد که راستش رو بخواين اصلاً انتظار اين همه نظر متفاوت رو نداشتم......ولی خب...به هر حال آدم بايد به نظر ديگران احترام بذاره و من هم از اين قاعده جدا نيستم!
ولی يک سری نکات بود که دوست دارم درباره شون صحبت کنم و مجبورم که از نوشتهء بعضی از دوستان هم کمک بگيرم تا به نوعی هم جوابی برای نظراتشون باشه و هم با ديدگاه من بيشتر آشنا بشين(نه اينکه قبولش کنين!)
من شخصاً آدمی هستم که با هرگونه تبعيض بين افراد -به هر دليل- مخالفم و صرفاً به دليل اينکه مثلاً کسی از کشوری فقيرتر از کشور خودمون مياد بهش با ديدهء متفاوت نگاه نميکنم.....چه برسه به کسانی که هم نژاد و هم تيرهء خودمون هستند و کسانی که ديدگاههای نژاد پرستانه هم دارن بايد بدونن که افغانی ها ايرانی به حساب ميان و چه بسا فارسی رو اصيل تر از ما،پايتخت نشينان به خصوص، درست تر و اصيل تر صحبت ميکنند و همينجا ميشه بحث رو از ديد نژاد پرستانه اش هم خاتمه يافته دونست.....ولی از اونجايی که من خودم نژاد پرست نيستم و هيچ نژادی رو برتر از نژاد ديگه نميدونم با اين ديدگاه کاری ندارم و وارد اين بحث ها نميشم.
در رابطه با مسائل اقتصادی و ....هم از اونجايی که خيلی سر رشته ای ندارم زياد وارد اين بحث ها نميشم ولی تا حد زيادی نظر دوست عزيزم اهورا رو ميتونم بپذيرم که برای اطلاعات بيشتر و آشنايی با ديدگاه ايشون ميتونيد بريد اينجا
دوستانی هم که از مسائل پشت پرده حرف ميزنن و صحبت در اين باره رو مسخره بازی ميدونن بهتره که در نظر داشته باشن که مسائل پشت پرده زياده در همين رابطه هم زياده که بهتره فقط اون يه جنبه ای رو که در جهت مخالفت با اين ديدگاه مطرح کردند رو در نظر نگيرند و کمی باز تر و انسانی تر به مسائل نگاه کنند.
خيلی از دوستان در رابطه با قتل ها و تجاوز ها و دزدی های زيادی صحبت کردند که نکتهء خيلی جالبيه.......چون متاسفانه جو حاکم همين رو ميخواد که به ما بقبولونه.....و ديگه بحثی از اون همه جنايتی که خود ما ايرانی ها چه تو مملکت خودمون و چه خارج از مملکتمون مرتکب ميشيم رو کاملاً ناديده ميگيرن.....بد و خوب همه جا هست و کسی منکر اين نيست که فرد خطاکار چه ايرانی چه افغانی چه امريکايی بايد مجازات بشه....ولی آيا صرفاً به دليل همچين ادعايی ميشه که تر و خشک رو با هم سوزوند؟
چطوره که ما ايرانيا که تو آمريکا به عنوان افرادی کاملاً مشکل دار يا کاملاً نابغه(نمونهءکاملاً واضحی از از افراط و تفريط در ما ايرانی ها!) مطرح هستيم سر قانون انگشت نگاری که آمريکايی ها برای اتباع ايرانی وضع کردند اون همه داد و بيداد راه ميندازيم؟! مگه غير از اينه که اين همه ايرانی به عنوان تروريست يا دزد يا کلاه بردار تو زندان های اروپايی و آمريکايی حضور دارن يا تحت تعقيب هستند؟مگه غير از اينه که رييس يکی از عظيم ترين پروژه های ناسا يه ايرانيه؟پس آمريکا هم بايد همه رو با هم از مملکتش بفرسته بيرون؟
من ميخوام بدونم ما چرا انقدر کلی گرا هستيم؟! اين همه جنراليسم از کجا مياد؟ همهء ترکا خنگن...همهء رشتيا بی غيرتن...همهء اصفهانيا خسيسن...همهء مشهديا مزخرفن....و همهء افغانيا دزد و آدمکش........اين فلسفه از کجا مياد؟
ايرانی های عزيز و ناسيوناليست....يه کمی به مختون فشار بياريد....ما به خودمون هم رحم نميکنيم.....ما که اين همه دم از درستی و خوبی ميزنيم و ادعا داريم که هنر نزد ما هست و بس،خودمون هم خودمون رو قبول نداريم.....ببينيد با هموطن های آذريمون چه کرديم......هر چه حماقت و خنگ بازی بود رو به اونا نسبت داديم....رشتی ها متهم شدند که بی غيرتن.....به اصفعانی های عزيز که تو شهری با اون همه تاريخ و تمدن زندگی ميکنن انگ خست زديم....شيرازی ها رو شل و ول توصيف کرديم....لر ها رو به تازگی خنگ تر از ترک ها دونستيم و هر گويش و لهجه ای رو دست انداختيم و مسخره کرديم و تهران و «تهروني» رو که بزرگترين ضربه رو به پيکرهء فرهنگ و زبان فارسی وارد کرد والا و ارزشمند دونستيم و جالب اينه که ادعای ميهن دوستی هم ميکنيم......ما حتا انقدر از خودمون بی خبريم که گيلانی و ملزندرانی رو يکی ميدونيم و حتا نميدونيم که تو مملکتمون چندين و چند گويش متفاوت هست که نمونهء آن همين گيلکی و مازنی(تبری) هست.....تازه انتظار داريم که جهانيان(و به خصوص اروپايی ها) ما رو عرب به حساب نيارن!!!! نه رفيق.....اينطور ها هم نيست....وقتی ما خودمون دربارهء خودمون تا به اين حد در جهل و نادانی به سر ميبريم نبايد انتظار داشته باشيم که ايران رو با عراق يکی ندونن!
مگه غير از اينه که الان پانترک ها در صدد اين هستن که با کوچکترين اغتشاشی تو ايران،آذربايجان رو از ايران جدا کنند؟فکر کردين که اگر اون موقع اين اتفاق بيافته چی ميشه؟ اون موقع هموطن آذری ميشه اجنبی....اونوقت علی دايی که فوتباليست غيور آذری هست ميشه فوتباليست دراز ترک.(نمونهء علی دايی رو گفتم که شايد پيش پا افتاده ترين نمونه باشه....دوست ندارم فکر کنين که انقدر احمقم که نگران از دست دادن علی دايی باشم!!!!)
باز هم بيشتر فکر کنيم......کدومتون الان قبول ميکنين که کردستان ادعای استقلال بکنه و از ايران جدا بشه؟ الان اگر يه کرد بياد و يه پتيشن درست کنه و بگه ما کرد ها ميخوايم که از ايران جدا بشيم کدومتون اونو امضا ميکنه؟کدومتون ادعا نميکنه که کردستان بخشی از ايرانه و فلان و بهمان......حالا بياين تصور کنيم که آمريکای جنايتکار(!) به ايران حمله کنه و باعث تجزيهء ايران بشه و از جمله همين کردستان هم از ايران جدا بشه.....بيست سال بعد که بخوان کرد ها رو از ايرانِ اون موقع جدا کنند و بفرستنشون به «جمهوری دمکراتيک کردستان» کدومتون پای نامهء مخالفت با اين اخراج رو امضا نميکنين؟!! اون موقع به بچه هاتون که با اخراج کرد ها موافقن توضيح ميدين و ميگين که کرد ها ايرانی بودن و هستن و..... و اون موقع است که همون بچه ها ميان و ميگن که هر چی قتل و غارت تو جمهوری ايران صورت گرفته کار همين کردها بوده و.....!!!! اون موقع يادتون به هموطن های افغان ميافته؟! آره با صدای بلند ميگم هموطن.....!!
آهای دوستانی که دلايل خودتون رو داريد.....بگين ببينم.....کی ميگه خشک و تر بايد با هم بسوزن؟
ميدونيد يه چيزی رو؟
اين ما بوديم که افغانی رو افغانی کرديم.....آره....اين ما بوديم که فحش افغانی رو درست کرديم هم ردهء کثافت آشغال و هزارتا واژهء زشت ديگه قرارش داديم تا اين فاصله رو هميشه حفظ کنيم بين خودمون با افغانی هايی که فقط تو اين دوره از تاريخ جزو برادران ما به حساب نميان.
اين ما هستيم که بين خودمون تفرقه ميندازيم.....آره.....بين رشتی و ترک و بلوچ و کرد تفرقه ميندازيم و وقتی مثل الان به غلط کردن ميافتيم از آمريکا و انگليس(که تو تفرقه اندازی سرآمد همهء ملت هاست!)تقاضا ميکنيم بياد و ما رو نجات بده.....آره....آره دوستان آريايی اسلامی من......ما خودمون افغانی رو افغانی کرديم تا برامون تو اون شرايط کار کنن و حالا که به بدبختی خورديم و نميدونيم پول مبارزهء فلسطين با اسراييل رو از کجا تامين کنيم يادمون افتاد که افغانی ديگه بايد برگرده....حالا هر کی ميخواد باشه...مهم نيست که اين افغانی ميتونه يه بچهء ۱۰ ساله باشه که تا حالا حتا يه بار هم افغانستان رو نديده و حتا فارسی رو بهتر از ما تهرونيای اصيل(!) حرف ميزنه....آره دوستانی که دم از پشت پرده ميزنيد.....دولتی که به قول بعضيا «يه بار» تصميم درست گرفت اصلاً به اين مسائل فکر نکرد.....چون کلاً دولت ما فکری نداره جز.......(بماند....حوصلهء ورود به مسائل ديگر رو ندارم!)

بودند دوستانی که فکر ميکرند من به دليل حضور در کشوری خارجی دارم اين حرفها رو ميزنم:
اول از همه اگر هم اينطور باشه فکر نميکنم که ربط خاصی داشته باشه....چه بسا کسی مثل من که طعم زندگی دور از وطن رو (اونم تو شرايطی که اصلاً حتا قابل مقايسه با شرايط پناهنده های افغانی نيست)چشيده بيشتر از شما ميتونه در اين باره صحبت کنه.....کسانی که اين دوری و زندگی(و نه يه سفر توريستی تيتيش مامانی!)رو تجربه کردند به نظر من صلاحيت بيشتری دارند تا در اين باره حرف بزنند پس بهتره از کنار اين حرفها ساده نگذرين و کمی با منطق اين نوشته رو بخونين و بدونين که شايد منی که حتا سنم از شما کم تره و دارم اين مسائل رو بيان ميکنم تجربه هايی دارم که شما نداريد!

به هر حال دوستان من بياين و کمی به دور از فضای سرشار از تعصب مليتی و قومی به مسائل نگاه کنيم......مولوی(که پانترک های عزيز ترک به حسابش ميارن البته!) تو قسمتی از مثنوی شعری داره که مضمونش اينه:
حقيقت آينهء بزرگی بود نزد خداوند که روزی از دستش افتاد و هزاران هزارتکه شد....هر کسی که به آن رسيد تکه ای از آن را گرفت و خود را در آن ديد و تصور نمود که حقيقت همين است که در دستان اوست.
واقعاً حقيقت همونيه که الان من دارم بهش نگاه ميکنم و حرفهای خودمو ميزنم يا اينکه ميتونه نزد کس ديگه ای هم باشه؟
صرفاً به دليل طرز لباس پوشيدن يا اعتقادات يا نژاد يا هر چيز ديگه ای نميشه کسی رو برتر از آن يک به حساب آورد.....

نميدونم چند نفر از شما اين رو ميدونن که من کلاً با نژاد عرب مشکل داشتم که دلايلی کاملاً تاريخی و فرهنگی برای اين مشکل داشتم....ولی الان يواش يواش دارم با خودم فکر ميکنم که چرا بايد اين ديدگاه رو داشته باشم؟ چرا به دلايلی کاملاً تاريخی که هيچ جوری نميتوان آن را عوض کرد بايد با دختر بچهء عربی که با مادرش بازی ميکند و ميخندد مشکل داشته باشم؟چرا بايد با روسری و روبنده سر کردن زنی عرب که از روی اعتقادات خاص خودش اين کار را انجام ميدهد احساس انزجار کنم.......من با خودم مشکل دارم......سعی کنيم اول از همه مشکل را با خودمان حل کنيم و بعد بحث جنراليستی رو پيش بکشيم.......
آهای مسلمونا......تو صدر اسلام هم حضرت محمدتون وجود داشت و هم مخالفانش که عرب بودند.....حالا کدومتون ميتونه بگه که عرب ها تنها به خاطر اينکه محمد عرب بوده انسانهايی شريف و پاک هستند و يا تنها به دليل حضور افرادی چون شمر و.....انسانهايی رذل و کثيف؟!!!
بياييد انقدر قومی تگاه نکنيم و افراد را از روی نيکی و بديشان قضاوت کنيم و بس و نه از روی نژاد و مذهب و رنگ پوستشان.
بياييد به فرهنگ ديگران احترام بذاريم و خود را تنها به دليل خو گرفتن با خويشتن بالاتر از ديگران به حساب نياوريم.

من تنها بنا به دلايلی که ذکر کردم آن نامه را امضا کردم......نه از پشت پردهء آن چيزی ميدانم و نه دوست دارم چيزی بدانم....برای من صرفاً مخالفت با اين کلی گرايی مهم بود و بس!

                      با احترام برای همهء دوستان،امير

+ نوشته شده در  83/02/10ساعت 14:44  توسط امیر  | 

من که اين رو امضا کردم....اميدوارم شما هم امضا کنين.....البته خب مسلماً زور نيست ولی خب هر کی امضا نکنه مرتده!!!!!
چيه؟ چی ميگي؟
مگه اسلام غير از اين ميگه؟
اسلام هم ميگه شما آزادين که دين خودتون رو انتخاب کنين ولی به محض اينکه تغيير دين بدين ميشين مرتد و خونتون حلاله......ما هم که خونمون از بعضيا رنگين تر نيست....پس ميتونيم فتوا هم صادر کنيم.

پس زود تر بريد به اينجا و امضا کنيد تا رستگار شويد که خداوند امضا کنندگان را دوست دارد!

در رابطه با ديدگاهم نسبت به اين مساله بعداً و سر فرصت صحبت ميکنم!
.........................تا بعد!

+ نوشته شده در  83/02/08ساعت 14:44  توسط امیر  | 

يکی از نکات جالب و با مزهء پرشين بلاگ اينه که هر چند ثانيه يا دقيقه يک بار دی سی (DC) ميشه و برای هر غلطی که آدم ميخواد بکنه بايد دوباره باصطلاح ساين اين (sign in) بکنه....ولی بامزه تر اينه که اگر حتا بعد از يه مدت طولانی حضور در دامان مهر پرور اين سرور بخواين خدای نکرده برين بيرون و مجبور بشين که گزينهء «خروج از سايت» رو انتخاب کنين دوباره صفحهء دل انگيز «ورود» ظاهر ميشه......و خب....برای اينکه از اين محيط برين بيرون اول بايد يه بار ديگه بياين تو!!!!!!!!
البته من به اون اندازه ای که «الان» شما دارين فکر ميکنين احمق نيستم و ميدونم که دوباره نبايد وارد بشم و خارج بشم (اين ورود و خروج کلاً مشکلات شرعی و اخلاقی هم به دنبال داره البته !!!!) ولی خب کلاً سيستم خنده داريه.....مثل اينکه اين پرشين بلاگ خيلی با اين سيستم ورود و خروج حال ميکنه.....والله اعلم!

آهای دوستان بلاگ اسکايی و بلاگ اسپاتی که در ساحل نشسته ايد!(ببخشيد منو جو گرفت!)......شما هم از اين مشکلات داريد يا نه؟

کلاس ها شروع شده و من هم يکی تو سر خودم ميزنم و يکی تو سر کتابا و دو تا تو سر جزوه ها و شيش تا هم تو سر استادا........بخصوص اونايی که ساعت ۸:۳۰ صبح کلاس گذاشتن.....حتافرصت ندارم يه کم فکر کنم ببينم يادم مياد ديشب شام چی خوردم يا نه.....کماکان تاخيرجاتهای بنده را به گندگی خودتون ببخشيد!

+ نوشته شده در  83/02/08ساعت 14:43  توسط امیر  | 

از تمامی دوستانی که زحمت ميکشن و ميان اينجا و با همون خزعبلات قبلی مواجه ميشن کمال معذرت خواهی را خواستارم!!!!
خونهء ما رو گند از نوع گرد و خاکيش برداشته و بنده به همراه سرکار سمنو بانو مشغول تميز کاری هستيم و نميدونم کی ميتونم بشينم و درست و حسابی بنويسم.

در ضمن يک سری الاغ يس شعور بد که الهی بيگوديشون بشکنه و تو حموم شامپو بره تو چشاشون و کور شن وبلاگ اين دوست ما رو هک کردن......ذليل شی ننه!!!!
ولی از شوخی گذشته......خيلی ناراحتم که دوستای بلاگ اسپاتی دچار اين مشکل شدن....فکر کنم کار پرشين بلاگ باشه تا از اين راه بيشتر به کاربرای خودش اضافه کنه...........خدا داند!

+ نوشته شده در  83/02/05ساعت 14:42  توسط امیر  |