تبليغاتX
تأملات نابهنگام

تأملات نابهنگام

(خاطراتی برای فردا)

مرده شور اين پرشين بلاک رو ببرن....فکر کنم که از اينجا به زودی برم!!!!
بابا امروز پدرمون دراومد تا اين صفحه ی لعنتی رو باز کنيم و چهار کلمه مزخرف بنويسيم......
تازه صفحه ی وبلاگ هر پرشين بلاگی ای رو که باز ميکنی يه تبليغ مياد اندازه ی....(استغفرالله!).والله من نميدونم اين مسخره بازيا چيه که اين پرشين بلاگ محترم داره در مياره!
شنيده بودم که اينجا به درد وبلاگ نويسای حرفه ای و کار درست نميخوره....امروزحالا ديديم که به درد ما نيمچه وبلاگ نويس ها که کارمون چندان درست هم نيست نميخوره..........!

فکر کنم که امروز اولين دوست وبلاگيم رو ببينم.اين آقا الان در بلاد جنوا تشريف دارند و فکر کنم که تا دو سه ساعت ديگه بيان يه سر اين طرفا......البته ما همچنان منتظر تلفنش هستيم تا ببينيم کی به فرودگاه.....ببخشيد ايستگاه قطار اينجا ميرسن که بريم دنبالشون و بياريمشون اينجا.....اميدوارم که ايشون از نظر قد و هيکل گنده تر از من نباشن که اونوقت تو ماشين جا نميشيم!!!!!!

+ نوشته شده در  83/03/02ساعت 14:54  توسط امیر  | 

همين ديروز بود انگار که از همراهی دوستی برخوردار بودم....
همين ديروزبود انگار که در ذهنم ردی از ترس نبود...
آری
انگار همين ديروز بود که حس می کردم که پشتم به بودن دوستی محکم است...
همين ديروز بود انگار که در کنار هم جشن تولد می گرفتيم،شادی می کرديم،می خنديديم.....

------------------

امروز تولد دوستيه که شايد هيچوقت وبلاگ منو نخونده باشه و اصلاً هم نخونه.....چون که از اهالی اينترنت و وبلاگ نيست....از اهالی امروز نيست.......نه! نه اينکه از اهالی ديروز بوده باشه......
دوست من با اون چشمای روشنش که شادی و غم رو در اوج خودش به قلب آدم مياره از اهالی فرداست.....و امروز من دور تر از اونی هستم که دستش رو بگيرم،بغلش کنم،صورتش رو ببوسم و سالگرد به دنيا اومدنش رو تبريک بگم....خيلی دور تر از اونی که فکرش رو ميکردم......خيلی دور تر از چيزی که به نظرم ميومد.... .

صدف عزيز،
تولدت مبارک!

+ نوشته شده در  83/03/01ساعت 14:53  توسط امیر  |