تبليغاتX
تأملات نابهنگام

تأملات نابهنگام

(خاطراتی برای فردا)

باز دوباره شنبه شد و من ِ بدبخت یه دقیقه رفتم سوپر سر کوچه چهار تا چیز بخرم! انگار داره ایتالیا قحطی میاد. مردم عین مور و ملخ حمله کرده بودن و بدون ذره ای رحم و مروت چرخ دستی های پر از خوراکی شون رو به طرف پای آدمای دیگه نشونه میرفتند! البته خب حق هم دارن؛ وقتی ۵ روز هفته، بلا نسبت عین خر کار میکنی تنها وقتی که واست میمونه همین شنبه است!
خلاصه که برای یه دونه فلفل دلمه ای و نیم کیلو گوشت چرخ کرده منتی از این مردم نادان کشیدیم که مپرس! انقدر غر زدند و انقدر پام در معرض حمله های انتحاریِ این چرخ دستی ها قرار گرفت که به غلط خوردن(!) افتادم.

فکر کنم البته این مساله مال شهرای بزرگ باشه! تو شهرای کوچیک، هم مردم مهربون ترند هم اینکه سیستم زندگی انقدر پر از استرس نیست. وقتی کرمونا بودم مردم برای خرید روزانه اجباراً به سوپر مارکت یا ایپرمارکت نمیرفتند؛ بقال سرکوچه که احتمالاً از آشناها و بستگان هم بود ارجحیت داشت و آرامش بیشتر برقرار بود. سوپر مارکت ها خارج شهر بودن و مردم هر دو سه هفته یه بار میرفتن یه گشتی بزنن و یه ذره وقت بگذرونند. اما اینجا؟ انگار همه ارث باباشونو از آدم طلب دارن.....کِی میشه از اینجا فرار کنم و دوباره به آرامش خودم برسم....کِی میشه....؟ 

+ نوشته شده در  85/11/28ساعت 11:44  توسط امیر  | 

چند روز پیش بود که برای اولین بار عکس میکا رو روی صفحهء روزنامهء سیتی دیدم با این تیتر که "فردی مرکوریِ جدید". از روی کنجکاوی شروع کردم به خوندن مقاله ای که راجع بش نوشته بودند و حوندم که منتقدای بی بی سی معتقدند که میکا (که آهنگاش از طریق اینترنت محبوبیت پیدا کرده و هیچ کسی هم حاضر نبوده برای انتشار کاراش سرمایه گذاری بکنه) پدیدهء سال 2007 موسیقی دنیا هست و اینکه صداش قدرت صدای فردی مرکوری رو داره و اینکه حتا برایان می (گیتاریست گروه کویین) حسابی ازش تعریف و تمجید کرده و از این حرفا.

اولش خیلی برام عجیب بود که چطور یه خوانندهء تازه کاری رو که آلبومش هنوز نیومده به بازار تونسته انقدر محبوبیت پیدا کنه ولی وقتی کاراش رو گوش کردم، دیدم که واقعاً موزیسین با استعدادیه و هم صدای قوی و خوبی داره و هم آهنگاش یه جورایی خاص هستند و حتا برای منی که خیلی با موسیقی ِ – به اصطلاح – پاپ حال نمیکنم جالب بود. چند تا از ویدئوهاش رو تو یوتیوب و توی سایت شخصیش دیدم و بیشتر از قبل این موجود عجیب و غریب به دلم نشست! سایتش هم انصافاً خیلی بامزه طراحی شده و یکی دو تا از آهنگاش رو هم میشه همونجا گوش کرد.

البته مقایسه کردنش با کسی مثل فردی مرکوری یه مقدار زیاده گویی به نظرم اومد و فکر کنم خود میکا هم بدونه که با مقایسه کردن و مقایسه شدن با بعضی از غول ها بیشتر از اینکه حقیقی باشه حالت تمجید و کمپلیمان داره و فکر نکنم دنیای موسیقی کسی به اون قدرت رو به این زودی ها بتونه به خودش ببینه.

میکا

 

* مصاحبه با میکا (۲۰۰۷)

* Grace Kelly

+ نوشته شده در  85/11/27ساعت 10:57  توسط امیر  | 

آقا این ولنتاین مثل اینکه به خیلیا خوش گذشته!
امروز که میرفتیم باشگاه تو خیابون همه خندان و شاد بودن، چیزی که تو شهری مثل میلان خیلی کم اتفاق میافته و آدما معمولاً عصبی و بی حوصله هستند. از کنار یه خانومی رد شدیم که تنها داشت قدم میزد و خنده ای به پهنای هیکل من به لباش بود. راستش اولش تعجب کردم و بعد به این رفیقم گفتم:"میبینی؟ زندگی آدم یه جورایی شده که وقتی یه نفر رو میبینی که خوشحال داره قدم میزنه و میخنده برات عجیبه."
تو باشگاه هم همینطور! همه شاد و خندان بودن و راستش یه جورایی برای بار اول از میلان خوشم اومد! به خصوص این که هوا هم این روزا تمیز و گرم شده و انگار نه انگار که روزای آخر بهمن ماهه!! یه آفتاب گرم و نرمِ بهاری و یه آسمون آبی و تمیز که حسابی حال و هوای این روز عشاق عزیز رو "دونفره" کرده بود!!

این رفیق ما هم که فکر کرده ما هم مثل خودش آرنولد تشریف داریم حسابی ما رو خجالت میده!! کاری با خودم کردم که الان نمیتونم چهار متر راه برم!! آخه یکی نیست بگه بابا تو رو چه به این حرفا؟ نشسته بودی عین بچهء آدم داشتی تو خونه حالتو میکردی دیگه! باشگاه رفتنت چی بود؟ نونت نبود؟ آبت نبود؟!!
ولی شوخی به کنار؛ از وقتی شروع کردم به باشگاه رفتن حال و روزم بهتره و هم خوابم منظم و خوب شده هم اعصابم آروم تره و با اینکه یه مقدار این رفت و آمد ازم وقت میگیره ولی فکر کنم بیارزه. تا ببینیم چی میشه....!

+ نوشته شده در  85/11/26ساعت 19:53  توسط امیر  | 

قبلنا از کارای به شدت مورد علاقه ام وبگردی (به معنی وبلاگ گردی) بود و همیشه زمان زیادی واسه این کار میذاشتم. بعد از این که وبلاگنویسی رو کنار گذاشتم این عادت هم کمتر و کمتر شد و محدود شد به هفته ای یکی دو بار و اونم تنها به وبلاگ دوستای خیلی نزدیک و کسانی که نوشته هاشون رو دوست داشتم که یه سریشون بین همین لینکای کنار صفحه هستند.
این ۴-۵ روزه دوباره ذوق و شوق خوندن پیدا کردم و با این که خیلی زمان میبره ولی میخوام کل این یکی دو سال رو  تلافی کنم. از اون طرف امتحانا هم تموم شدند و همونطوری که فکر میکردم تمام ایده هایی که شب امتحان رو مغز و اعصابم رژه میرفتند حالا گم و گور شدند و علی موند و حوضش و من موندم و بلاگخونی! اینه که هر روز از صبح تا شب نشستم پای کامپیوتر و فنجونای اسپرسوئه که پر و خالی میشه و موسیقی متن ماجرا رو هم کویین به عهده داره. گاهی اوقات فکر میکنم اگر کویین نبود دنیای موسیقی واقعاً چیزی کم داشت.

خلاصه که حاصل این وبگردی ها پیدا کردن چند وبلاگ باحال بود، به خصوص دو تا وبلاگ از ایرانی هایی که تو ایتالیا هستند و این مساله یه جورایی واسم خیلی جالب بود و حس میکنم فضای وبلاگها بر عکس چیزی که فکر میکردم خیلی هم مرده و یا سیاه نیست و همهء اینا کلی نیرو و انگیزه به آدم میده. 

+ نوشته شده در  85/11/24ساعت 23:22  توسط امیر  | 

امروز از روی کنجاوی وبلاگ قبلیم رو تو گوگل سرچ کردم و در نهایت تعجب دیدم که آرشیوش هنوز در دسترسه و میشه کل وبلاگ رو بازیابی کرد. از خوشحالی تو پوست خودم نبودم و با کلی ذوق و شوق نشستم به خوندن بعضی از قسمت ها ولی بر عکس چیزی که فکر میکردم خیلی سخت بود. یعنی این مواجه شدن با گذشته ای که الان برای آدم تا این اندازه دور از ذهن به نظر میاد خیلی شجاعت میخواست که من نداشتم.
گذرا از روی واژه ها رد شدم و رد شدم و اون روزای خاکستری خونهء کوچیک کرمونا اومد جلو چشمم...روزای نو بودن و پوست انداختن؛ روزای فیلیپ گلَس و موسیقی فیلم ساعت ها ؛ روزای دعواها و آشتی ها؛ روزای بیگانگی ها؛ و بعد اون همه تغییر و اون همه پوست اندازی دوباره.

هنوز جرات ندارم دوباره اون نوشته ها رو بخونم و ذخیرشون کردم واسهء بعد ها، واسهء همون فرداها؛ واسه روزایی که دوست داری گرد و خاکی رو که رو اون همه خاطره تل انبار شده بزنی کنار و بشینی گوشهء اون انباری تاریکِ تهِ ذهنت و بدون ترس از اینکه مبادا چشات بشه پر از اشک و گلوتو بغض چنگ بزنه روزهای تلخ و شیرین گذشته ات رو مرور کنی و بعد سرتو بالا بگیری و بگی "یادش به خیر! چه زور پیر شدیم..." 

+ نوشته شده در  85/11/23ساعت 19:48  توسط امیر  | 

من نمیفهمم چرا هرچی ایده برای نوشتن و کار و پروژه های مختلفه دقیقاً شب امتحان میاد سراغ آدم! وسط خوندن مثلاً امتحان زیبایی شناسی موسیقی یهو دلت میخواد بری بشینی و فلان کارو که الان سه ساله داری فقط بهش فکر میکنی بنویسی و میدونی که در عرض دو سه ساعت برای بار چندم  به این نتیجه میرسی که هنوز پخته نشده و هنوز آمادهء نوشتن نیست. یا مثلاً میخوای شروع کنی به تنظیم کردن کاری که فلان دوستت ساخته و شیش ماهه که گذاشتیش سر کار و امروز فردا میکنی!

نمیدونم چه سرّی تو این امتحان دادن (یا بهتر بگیم برای امتحان آماده شدن) هست که ناخودآگاه میبردت سراغ خلق کردن. حالا نیم ساعت بعد از امتحان اگر شما اون ایده ها تو سرتون بود، تو سر منم هست!

اینه که این دفعه تصمیم گرفتم وقتی این ایده های خلاقانه (!) اومد سراغم بیام و یه کار متفاوت بکنم و چه کاری متفاوت تر از درست کردن وبلاگ؟!!! الان نزدیک به چند ماهه که تصمیم دارم وبلاگ نویسی رو دوباره تجربه کنم ولی از دفعه های قبلی تجربه های خیلی خوبی برام نمونده بود و همش با خودم کلنجار میرفتم که بنویسم یا نه. تو همین گیر و دار این آقا کیوان گل دوباره از اون پیشنهاد های بی شرمانه اش داد و طی یک ایمیل بسیار مشکوک منو به این مهم تشویق کرد و منم که از پدرم نمیترسم  ولی به این کیوان جرات نه گفتن ندارم سریع اومدم و اینجا رو درست کردم (بیچاره شدم تا یه اسم واسش پیدا کنم).
از شوخی گذشته؛ پیشنهاد کیوان تو بهترین زمان ممکن اون تلنگر لازم رو وارد آورد و منو دوباره کشوند اینجا توی این شهر شیشه ای. کلی هم دلم تنگ شده بود. بار اول که وبلاگ یک حباب در دو ماژور رو راه انداحتم اگر اشتباه نکنم مرداد ۱۳۸۲ بود. فکر کنم ۱۳ مرداد بود و گذشت و گذشت تا اون حباب با یه مدولاسیون رفت به ر مینور. بعدش هم فکر کرد خبری شده و از پشت نقابش در اومد و شد همون اسم نویسنده! بعدش هم که به کل ترکید و پرت شد تو یه دنیای جدید و متفاوتی که کنار اومدن باهاش یه کم سخته ولی نشدنی نیست. بعد با خودش فکر کرد چرا هیچ چیزی از اون روزگار نمونده که بخونه و خودش رو، خود چند سال پیشش رو یه کم بررسی کنه و کلی این مساله آزارش داد تا اینکه تصمیم گرفت واسهء فرداش خاطراتی بذاره.
مهم نیست که چی مینویسه یا چه طوری مینویسه! مهم نوشتن و رفتن به جلو. پس ممنونم کیوان جان که ما رو دوباره کشوندی به این دیار!

خب! حالا که این چیزا گفته شد فکر کنم بد نباشه یه مقدار هم برای امتحانم هم بخونم!

+ نوشته شده در  85/11/22ساعت 19:44  توسط امیر  | 

در زمان های نه چندان دور حبابی بود با تنالیته های مختلف! روزی در دو ماژور و روز دیگر در ر مینور و...!
حباب ترکید و شد جزوی از آن دریای سرکش که او را با خود از اینسو به آنسو می برد.

......

از آن حباب چیزی نمانده جز خاطراتی دور که سعی داشت برای همیشه پاکشان کند و امروز حسرت آن را می خورد که از آن روزها و از آن نوشته ها چیزی نمانده جز یک یادِ دور. حباب دیروز داستان ما دوست دارد برای فرداهاش خاطراتی به یادگار بگذارد و شاید هیچ زمانی بهتر از امروز نباشد.
پس می نویسم تا ثابت کنم قصد ثابت کردن چیزی را ندارم! 

+ نوشته شده در  85/11/22ساعت 16:6  توسط امیر  |