تبليغاتX
تأملات نابهنگام

تأملات نابهنگام

(خاطراتی برای فردا)

اگه "بگین" چرا موقع Take off باید کاور ِ پنجره های هواپیما بالا باشه؟!
(قابل توجه مهمانداران هواپیما)

پ.ن: خودم میدونم که به جای "بگین" باید مینوشتم "گفتین".... لطفاً تذکر ندهید!

+ نوشته شده در  86/03/31ساعت 20:30  توسط امیر  | 

دیشب آلوچه خانوم و فرجام و ساروی کیجا و آقای استاد اومده بودند خونهء ما. شب خیلی خوبی بود و کلی هم این آلوچه خانوم امروز صبح زود ما رو خجالت داد و تمام آثار جرم رو پاک کرد و هرچی بهش میگفتم بابا بذار این ظرفا رو من میشورم به خرجش نمیرفت و فکر میکرد با عبدا.. طرفه و میگفت: دوست دارم دستم خیس باشه تا خنک بشم!!!!
گاهی اوقات فکر میکنم یه سری رفاقت ها رو فقط اینجور جاها میشه پیدا کرد(منظور البته آشپزخونه نیست، بلکه ایرانِ خودمون رو عرض میکنم) . یعنی یه جور راحت بودنای خاص و یه جور صمیمیت های تعریف نشده با آدمایی که شاید فقط چند هفته است که میشناسیشون ولی انگار سالهاست که با هم رفت و آمد دارین.
تمام این چیزهاست که باعث میشه به برگشتن به ایران خیلی جدی تر فکر کنم. دوستای خوب، مردم با صفای شهرهای دیگه و مهربونی هایی که هیچ جای دنیا نمیشه پیدا کرد. میدونم که این حرفها باعث میشه مورد تمسخر خیلی ها قرار بگیرم ولی یه چیزایی اینجا، تو همین ایران خودمون، هست که آدم تا از دستش نده نمیفهمه چقدر میتونند مهم باشند.

-----------

آهای!!!
تویی که الان از دوبی داری میخونی؛ آره با تو ام!
هم یسنا و هم باربد رو از طرف شما یکی دو تا ماچ گندهء اساسی کردم که هر وقت بیای ایتالیا باهات حساب میکنم!!!!!!! 

+ نوشته شده در  86/03/30ساعت 9:4  توسط امیر  | 

آقا ما بالاخره دیروز یه کم لرزیدیم!!
من تو زندگیم زلزله رو تجربه نکرده بودم که دیروز به حول و قوهء الهی افتخار افزودن این تجربه رو هم به تجربیات قبلی پیدا کردم.  جالبه که موقع زلزلهء لعنتی رودبار و منجیل که موقع بازی برزیل اسکاتلند تو جام جهانی 90 ایتالیا بود من  آمل بودم و داشتیم از عروسی یکی از اقوام برمیگشتیم خونهء دائیم که ادامه فوتبال رو ببینیم و همین که رسیدیم سر کوچه شون دیدیم همهء مردم ریختند بیرون!  نمیدونم چطوریه که توی ماشین آدم زلزله و تکون خوردن زمین رو حس نمیکنه.
دفعهء قبل هم که تهران زلزله اومد من اصولاً ایران نبودم و تو ایتالیا هم فقط یه بار یه زلزلهء خفیف اومد که من این بار به خاطر تحرک بیش از حد سر کارم، اون رو هم حس نکردم!
اما دیروز بالاخره فهمیدیم تکون خوردن یعنی چی! البته خیلی خفیف تر از اونی بود که بشه با یه زلزلهء واقعی مقایسه ش کرد ولی خب در نوع خودش جالب بود. در عین حال چیزی که با این زلزله فهمیدم اینه که اصولاً خانوم ها بیشتر از این که جونشون رو دوست داشته باشند مال و اموالشون رو دوست دارند!! البته به کسی بر نخوره ولی این رفیق ما که دیروز عصر موقع زلزله اینجا بود به محض اینکه فهمید داره زلزله میاد اول از همه کیفش رو برداشت و رفت به سمت در!!! خودش هم بعدش از این کارش خنده ش گرفته بود و در ادامه کلی مایهء مسخره بازی شد! حالا جالبه که خودش کیفش رو باز کرده و بهم میگه: ببین که تازه چیز خیلی مهمی هم توش وجود نداره! و راست هم میگفت چون فقط یه مقدار لوازم آرایش و یکی دو تا بستهء آدامس و یه مقدار پول و یه آینه و از همین خرت و پرتایی که تو کیف خانوم ها معمولاً پیدا میشه کل مواد تشکیل دهندهء کیف ایشون بودند!!!

ولی از همه جالب تر شوخ طبعی مردم همیشه در صحنهء ایرانه! از همین دیشب شروع کردند به ارسال پیام کوتاه دربارهء ارتباط زلزلهء دیروز با مرگ آیت ا.. فاضل لنکرانی که از اونجایی که دوست ندارم در این وبلاگ تخته بشه از نوشتنشون در اینجا معذورم. فکر کنم تا حالا کلّ مردم ایران این اس ام اس ها رو خونده باشند و نوشتن یا ننوشتن من چیزی رو عوض نکنه. اگر کسی خواست بگه تا براش فوروارد کنم.
 

+ نوشته شده در  86/03/29ساعت 7:37  توسط امیر  | 

دو سه روزی رفتم یزد. البته نه برای خوشگذرونی و به غیر از باغ دولت آباد هیچ جای دیدنی ای رو ندیدم (هرچند به نظرم کسی که شیراز و اصفهان رو میبینه دیگه به زور از شهرهای دیگه انتظار دیدن جای دیدنی داره)! برای پایان نامهء فوق لیسانسم از الان تصمیم گرفتم که شروع کنم به مطلب جمع کردن و تحقیقاتِ – نسبتاً – میدانی.
از شانسم با کسی آشنا شدم که خودش پایان نامهء لیسانسش رو روی همین موضوع برداشته بود و کلی تونستم از راهنمایی هاش استفاده کنم(نیلوفر عزیز، سپاسگزار تو و خانوادهء مهربانت هستم). ولی از شانسم، دقیقاً این دو روزی که من یزد بودم همهء زرتشتی های ساکن یزد برای یک مراسم آیینی رفته بودند به دهی که نزدیک یزد هست به اسم چک چک!
ولی بالاخره تو تفت تونستیم بریم و آتشکده رو ببینیم و با پیرزنی که کلید دار آتشکده بود یه کم حرف بزنیم. وای که چقدر اون محلهء زرتشتی ها تو تفت زیبا بود و چقدر تو حرفهای این پیرزن روستایی صفا و صمیمیت دیده میشد.
پیرزن از دل حرف میزد و من رو تو عالم حرفهاش غرق در لذت میکرد. از خدا حرف میزد و از نور و زیبایی. تو کلامش اونقدر حس صادقانه ای وجود داشت که تا به حال ندیده بودم. جالب بود که اصلاً از دین حرف نمیزد و بیشتر این کارهای دینی رو فقط یه آیین میدونست، یه جشن، یه دور هم بودن و میگفت که اگر میتونست از کوه بالا بره الان رفته بود به چک چک ولی به خاطر کهولت سن نمیتونه اون راه بلند و طولانی رو طی کنه.
------------
 هتلی که توش بودم اسمش بود هتل مشیر الممالک که یه باغی بود مال دوران قاجاریه که تبدیلش کرده بودن به هتل. واقعاً جای زیبا  وتمیزی بود و اقامت اونجا رو به هر کسی که میخواد بره یزد پیشنهاد میکنم. در ضمن غذاهاش هم نسبتاً خوب بود و من همچنان در حسرت دوباره خوردن "قیمه یزدی" هستم که امیدوار بودم بتونم دیشب شام هم بخورم ولی نشد که نشد!

+ نوشته شده در  86/03/26ساعت 14:55  توسط امیر  | 

هر وقت به آژانس زنگ میزدم، خواهش میکردم اون پیکان سفیده رو نفرستند و اگر این کارو میکنند از راننده ش بخوان که زنگ بزنه تا من الکی کلی دم در معطل نشم.
آون روز وقتی آژآنس خواستم درخواستم رو تکرار کردم. بعد از چند دقیقه صدای زنگ در رو شنیدم و از توی آیفون تصویری تصویر همون راننده پیکان سفیده رو دیدم و جواب دادم "الان میام" و با خودم فکر کردم همیشه باید یه خواسته رو صد بار تکرار کنی تا بهش اهمیت بدن!
وقتی کفش پوشیدم و پنج طبقه رو اومدم پایین و در رو باز کردم دیدم رانندهء پیکان داره از آخرین پله ای که خیابون رو به در خونه مون وصل میکرد با زحمت تمام پایین میره. دقت کردم دیدم یه پاش از اون یکی کوچیکتره. صدای در رو که شنید برگشت و با لبخندی بهم گفت "این بار اومدم زنگ رو زدم...ببخشید اگه دفعهء قبل نمیتونستم بیام".

خیلی زور زدم تا جلوی ترکیدن بغضم رو بگیرم.

+ نوشته شده در  86/03/22ساعت 21:22  توسط امیر  | 

هم یه بازی تاثیر گذار ترین ها دعوت شدم و هم چندین و چند مطلب برای نوشتن داشتم و دارم که حوصلهء نوشتنشون رو در حال حاضر ندارم.
احتیاج عجیبی به تنها بودن دارم ولی موقعیتش پیش نمیاد. به هر کسی هم که میگم با یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم میگه: فعلاً با ما باش! وقتی برگشتی ایتالیا وقت برای تنهایی زیاد داری!
این حرفها کاملاً درسته و خودم هم میذونم که اونجا وقت برای تنهایی و توی خود بودن تا بی نهایت زیاده ولی نمیدونم چرا نمیتونم مثل سابق با همه بجوشم...و از همه مهم تر این که واقعاً میخوام چند روز با هیچ کس و هیچ چیزی کاری نداشته باشم و بشینم و برای خودم فکر کنم، برای خودم تار علیزاده و سه تار لطفی گوش کنم، برای خودم کتاب بخونم و خودم رو غرق کنم تو یه سری عوایم خاص.
تازگی ها به این نتیجه دارم میرسم که آدم به هر چیزی عادت میکنه حتا اون چیزی که همه ازش فراری هستن و این در مورد من یعنی تنهایی. حس میکنم تنهایی تو وجودم رخنه کرده و انگاری محکوم به این عادت هستم.
دوست دارم برای چند روز برم کوه و خودم رو از عالم اینترنت و درس و کار و همهء این چیزهای دست و پاگیر رها کنم و ببینم میتونم خودم رو، خودِ واقعی ام رو پیدا کنم یا نه.... ولی حیف که احتمالش زیاد نیست......
+ نوشته شده در  86/03/13ساعت 20:26  توسط امیر  | 

جالبه که هر وقت اتفاق های قشنگ و دوست داشتنی تو زندگیم میافته یا وقتی لحظه های خیلی خوبی رو با دوستام میگذرونم خیلی نوشتنم نمیاد.
الان چند روزه که، یعنی حدود یک هفته است که خیلی چیزای جالبی تو زندگیم اتفاق افتاده و با آدمای دوست داشتنی و خوبی آشنا شدم؛ با بهترین دوستام در تماس بودم و هستم؛ مسافرت خوبی داشتم و کلاً خیلی تغییر تو زندگیم حس میکنم ولی دست و دلم به نوشتن نمیره. حتا خیلی هم دوست ندارم وبلاگ بخونم و لذت ببرم. یه اضطراب دائمی همیشه باهام هست که نمیذاره این روزهای قشنگ رو اون طوری که میخوام زندگی کنم و دائم و به شکلی عذاب دهنده به روزهایی که "خواهند آمد" فکر میکنم.
از روزی که دوباره شروع به نوشتن کردم هم با خودم عهد کردم که فقط برای خودم بنویسم و با خودم روراست باشم. برای همینه که ته دلم خیلی هم ناراضی نیستم از این دیر آپدیت کردن ها.

یکی دو روزه موسیقی متن زندگیم شده کارهای پیمان یزدانیان و حسابی از گوش دادن به کارهاش لذت میبرم. به نظرم یکی از موفق ترین آهنگسازهای نسل جدیده و امیدوارم که همیشه کارهای بهتری ازش بشنوم. این روزها همراه با موسیقی پیمان نامه ها و نوشته های سهراب سپهری رو میخونم و تو یه فضای پر از نور و مهر و احساس پرواز میکنم و با خودم فکر میکنم "وزن زندگیم چقدر بوده"؟

+ نوشته شده در  86/03/07ساعت 11:10  توسط امیر  |