تبليغاتX
تأملات نابهنگام

تأملات نابهنگام

(خاطراتی برای فردا)

اینم از تیم ملی!
امروز کلی با شور و حرارت نشستیم به تماشای بازی و کلی هم حالمون گرفته شد هیچی، بعدش سیلی از تلفن ها و اس ام اس ها (ببخشید پیامک ها) بود که به سوی نگارندهء این سطور سرازیر میشد و بازی تیم ملی رو مورد عنایت قرار میداد!!
من نمیفهمم اگه قراره شماره ۱۰ تیم ملی فقط تو زمین راه بره و تو ۱۲۰ دقیقه فقط و فقط یه پاس درست بده چرا باید تو زمین بمونه و هاشمیان تعویض بشه؟ این آقای خطیبی بازی بد خودش رو با اون پنالتی مسخره تکمیل کرد و به نظر من به تنهایی باعث و بانی حذف تیم شد.
ولی منصفانه اگر نگاه کنیم بازی بچه ها عالی بود و بهتر از این تو اون شرایط آب و هوایی و بدنی نمیتونستند بازی کنند. حالا باز هم باید کمیتهء شکست تشکیل بدن و حالا رفت تا چهار سال بعد و چهار سال بعدش و الی ماشالله!
امیدوارم امسال ژاپن قهرمان بشه چون واقعاً تیم خوبی داره، هرچند عربستان هم خیلی قوی و هجومی بازی میکنه و فکر میکنم برندهء نیمه نهایی بین ژاپن و عربستان قهرمان جام باشه.
یه روز مزخرف تابستونی با نتیجهء امروز بعد از ظهر تکمیل شد!

پ.ن: نوشتهء شرلوک هولمز در همین زمینه

+ نوشته شده در  86/04/31ساعت 19:32  توسط امیر  | 

یکی دو روز دور از تهران...
بالای کوه....
جایی که به ماه و ستاره ها نزدیک تری....
و به خدا هم؛

کنار کلی درخت های سبز و خوشگل که توی باد می رقصیدند بشینی و سهراب بخونی....

"بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثهء عشق، تر است"

+ نوشته شده در  86/04/30ساعت 10:15  توسط امیر  | 

بعد از سالها دوباره رفتم به مطب دکتر محله مون! کی بودش ۸ سال پیش بود یا شاید ۱۰ سال پیش بود که یهو غیبم زد؟*
وقتی دیدم که گلو درده نمیذاره حتا نفس بکشم صلاح دیدم برم پیش این آقای دکتری که سالهای دبیرستان شده بود همدست و همکار من و رضا برای غیبت کردن از مدرسه. جالبه که هر بار که میرفتم پیشش جوری فیلم بازی میکردم که خودم هم باورم میشد که حالم بده و وقتی با گواهی پزشکی ایشون پام رو از مطبش میذاشتم بیرون تا یکی دو ساعت سرم واقعاً درد میکرد (تلقین کلاً چیز خوبی نیست)!
یادش به خیر؛ اون روزا از اونجایی که من و رضا مطمئن شده بودیم که تو مدرسه چیزی یاد نمیگیریم و اگر هم بخوایم تو کنکور قبول بشیم باید از خودمون مایه بذاریم هفته ای سه روز از مدرسه جیم میشدیم و میرفتیم تو زیر زمین خونه رضا اینا و بساط درس و مشق ِ جدی رو اونجا باز میکردیم. این بود که برای موجه کردن غیبت هامون احتیاج به این آقای دکتر مهربون داشتیم که دست بر قضا منشیش، از شاگردای قدیمی مادرم بود.
امروز که بعد از سالها دوباره رفتم مطب این آقای دکتر کلی برام خاطرات اون دوران زنده شد. با اون حال بد یه لبخند هم انداخته بودم گوشهء لبم و داشتم به محیط مطب و سالن پذیرش نگاه میکردم که خانوم منشی بهم سلام کرد. مطمئناً نتونست این غول بی شاخ و دمی رو که با سر و صورت نتراشیده و موهای ژولیدهء بلند و چشمای خمار داشت اونجا رو ورانداز میکرد شناسایی کنه. وقتی بهش گفتم کی هستم کم مونده بود از پشت میز بیاد این طرف و ماچم کنه که متاسفانه حضور بی موقع بعضی از مریض ها مانع از اجرای این عمل خداپسندانه شد!

آقای دکتر هم که ماشالله هیچ فرقی نکرده بودند و همونطور که بوی پیپ اتاقش رو برداشته بود به معاینهء بنده مشغول شدند! وقتی فشارم رو گرفت یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت "سرت گیج نمیره؟" منم عین خنگا گفتم "نه! چطور مگه؟" که فهمیدم فشارم از ۸ بالاتر نمیره!!!
خلاصه که کلی دارو و کپسول و شویندهء دهان و کوفت و زهر مار برام نوشت و تاکید کرد که "به هیچ وجه نباید فعالیت جسمی داشته باشی". خنده ام گرفته بود از اینکه دکتر فکر میکرد من کلی در حال شکستن شاخ غول و این حرفام. بهش گفتم "خیالتون جمع! من بزرگترین فعالیت جسمیم اینه که از این اتاق برم آشپزخونه واسه خودم چایی بریزم. تازه اونم اگر حالش رو داشته باشم".
دکتر خنده اش گرفته بود و با نگاه مهربونی بهم گفت "چند سالی هست که نمیای این طرفا. قدیما که مدرسه میرفتی خوب واسه گواهی گرفتن میومدی اینجا ها....ناقلا!" وقتی این حرف رو زد احساس قهوه ای بودن عظیمی بهم دست داد ولی چاره ای نبود و باید میپذیرفتم که فیلم بازی کردن هام جلوی ایشون جواب نمیداده و فقط خودم رو دچار تلقین های روحی میکرده...به هر حال جلو قاضی و معلق بازی؟

---------

این روز ها به لطف یکی از دوستان ساکن دوبی با این وبلاگ آشنا شدم که خوندن آرشیوش بسی باعث لذت بود. خوندنش رو به همه تون پیشنهاد میکنم.

*باز هم یکی از مونولوگ های هامون

+ نوشته شده در  86/04/25ساعت 14:52  توسط امیر  | 

دو روزه که از تب دارم میسوزم. تنها افتادم رو تخت و گلو درد لعنتی امانم رو بریده. همیشه موقعی که تب میکنم حس میکنم در بستر مرگ خوابیدم و هر لحظه است که حضرت عزرائیل با نگاه مهربونش از راه برسه و ما رو به دیار باقی هدایت کنه! نمیدونم این حس از کجا میاد ولی همیشه یادمه که به قول مادرم آدم بد تبی بودم و همیشه هذیون میگفتم. الان نمیدونم هذیون میگم یا نه چون کسی خونه مون نیست که هذیون گفتنم رو تایید کنه.
تو این دو روز به تمام چیزهای اعصاب خورد کنی که امکان وقوعشون میره فکر کردم. حس میکنم آدم اینطور مواقع خیلی خودآزار میشه! همه اش به بهم ریختگی خونه فکر میکنم و اینکه اگر الان والدین محترم تشریف بیارند با چه صحنهء رقت انگیزی رو به رو میشند! به این فکر میکنم که مدتی که تو ایران موندم خیلی بیشتر از اونی بود که باید میبود و حالا حس میکنم اونجا کلی کار هست که من از انجام دادنشون ناتوانم! حس میکنم کلی کار برای نوشتن دارم که جونش رو ندارم بشینم و بنویسم.
به "پس از من شاعری آید" فکر میکنم که از ۴ سال پیش تا حالا کنج ذهنم داره خاک میخوره.... همیشه وقتی تب دارم یاد اون صحنهء فیلم آمادئوس می افتم که موتسارت در نهایت بیماری و تنگدستی و ضعف باید رکوئیمش رو تموم میکرد و برای این کار از رقیبش سالی یری کمک میگرفت و ایده هاش رو به اون دیکته میکرد. با خودم فکر میکنم کاش میتونستم دشمنی، رقیبی، کسی رو داشته باشم که ایده های تل انبار شدهء "پس از من..." رو بهش دیکته کنم.

دیشب که تو اوج تب (فکر کنم تا ۳۹ درجه بالا رفته بود)، داشتم به این فکر میکردم که بیماری لاعلاجی دارم و روزها و لحظه های آخر رو میگذرونم. به این فکر میکردم که واقعاً اینکه آدم بچه ای از خودش به جا بذاره کار درستی یه یا همه اش از روی خودخواهیه؟ اگر قبل از مرگم میتونستم دل آرام رو ببینم...، شاید اون همون شاعریه که قراره بعد از من بیاد....

"دل آرام
 میارام
 گهی بردار چنگی
به هر دروازه رو کن
سر هر رهگذاری جست و جو کن
به هر راهی نگاهی
 به هر سنگی درنگی
برقص و شهر را پر های و هو کن"*

 

*رقص ایرانی، سیاوش کسرایی

+ نوشته شده در  86/04/24ساعت 11:23  توسط امیر  | 

یه وقتایی هست که میبینی تنهایی چیزیه که ازت جداشدنی نیست. یعنی اینکه تو اوج غم و ناراحتی ای که داری شونه ای پیدا نمیکنی که سرت رو بذاری روش و چشماتو ببندی و ... . یعنی خودتی که نمیخوای کسی به خاطرت غصه بخوره!

اون موقع که ایتالیا بودم سعی میکردم کسی از ناراحتی هام باخبر نشه؛ دوست نداشتم کسی نگرانم باشه؛ این رو یه خودخواهی محض میدونستم. اینجا هم همین حالته و الان میبینم که این مساله به دور بودن یا نزدیک بودن هیچ ربطی نداره و همیشه حتا موقعی که متاهل بودم خیلی چیز ها رو نمیگفتم تا همسرم ناراحت نشه یا به خاطر مشکلات من غصه نخوره.

تو خود ریختن هام هم عین آدم نیست و معمولاً یه جایی خودش رو بیرون میریزه که نباید.... البته این چند وقت اخیر تمام این غصه ها رو ریختم تو پنجه هام و با صدای تار میدمش بیرون. موسیقی دوای تمام دردهای روحیه؛ دست کم برای من اینطوریه.

اینه که گاهی اوقات نمیفهمم اصولاً هرچیزی ارزش گفتن داره یا نه؛ یا اصولاً هر کسی ارزش شنیدن درونیاتت رو داره یا نه. واسه همینه که خیلی چیزها رو نگه میدارم تو خودم و حبسشون میکنم اون تو....ولی گاهی اوقات دوست داری کسی کنارت باشه که بدون اینکه سوال پیچت کنه و نگرانت بشه سرت رو بگیره رو سینه اش و آرومت کنه.

کی؟ 

+ نوشته شده در  86/04/23ساعت 9:47  توسط امیر  | 

خوشبختانه تونستم که آرشیو وبلاگ خدابیامرز ۴ سال پیشم رو پیدا کنم و همهء نوشته های اون وبلاگ رو ذخیره کردم. امروز که داشتم یه کم مرتبشون میکردم پستی رو دیدم که خودم خیلی دوستش داشتم و با خوندنش کلی خاطره برام زنده شد و کلی احساسات نوستالژیکمون ورقلمبیده شد. گفتم دوباره آوردنش اینجا شاید خالی از لطف نباشه. این متن تو روز سه شنبه ۱۶ دیماه ۱۳۸۲ نوشته شده و اسمش بود "هذیانهای بی پروای یک ذهن خسته":

دوست دارم.......
اين که تو فروشگاه بزرگ بشينم عين بچه ها شکلات بخورم رو دوست دارم.

دوست دارم.....
اين که تو اون فروشگاه بزرگ راه برم و قيمت چيزای مختلف رو ببينم و با هم مقايسه کنم رو دوست دارم.

دوست دارم.....
اين که تو همون فروشگاه بزرگ آدما رو ببينم که با مضحک ترين آهنگايی که پخش ميشه حال ميکنن رو دوست دارم.

دوست دارم.......
اين که تو خيابون به ويترين مغازه ها زل بزنم و فکر کنم که اين همه چيز خوشگل نميتونه مال من بشه رو دوست دارم.

دوست دارم.....
تو دانشگاه وايسادن کنار ماشين قهوه و قهوه خوردن و به بحث های احمقانهء ديگران گوش کردن رو دوست دارم.

دوست دارم.......
دوست دارم که زير بارون قدم بزنم و قيافهء آدمی رو ببينم که به زور به آدمی که از کنارش داره رد ميشه ميگه «روز بخير!»

دوست دارم.......
فکر کردن به اين که اين همه جاهای قشنگ هست که هنوز نديدم رو دوست دارم!

دوست دارم......
که روی نيمکت پارک بشينم و دخترا رو ديد بزنم و ببينم که چقدر با جديت دارن قدماشونو برميدارن-انگار که هر ضربهء پا رو دارن به سر نامزد،دوست پسر يا شوهرشون می کوبن.-

دوست دارم.....
که تو متروی کثافت ميلان يه مسير رو برم و بيام و به ويلن پسر
۱۶ ساله ای گوش کنم که هر چی زور داره،می ريزه تو پنجه هاش تا پاگانينی بزنه و ۱۰ سنت کاسب بشه.

دوست دارم.....
اين دوست داشتن رو دوست دارم... 

دوست دارم.....
هفت سين روز های دلتنگی عيدم رو دوست دارم.
هفت سين سردی و ساختمون و سر درد و سياهی و سختی و ستاره و سکوت.....سکوت......سکوت.........؛

دوست دارم.....
تو کافی شاپ نشستن و به اعتماد به نفس احمقانهء مردها نگاه کردن رو دوست دارم.  

دوست دارم.....
چايی بعد از هماغوشی رو دوست دارم.

دوست دارم.....
هماغوشی بعد از مستی رو دوست دارم.

دوست دارم.....
مستی بعد از غروب رو دوست دارم.

دوست دارم.....
غروب بعد از مرگ رو دوست دارم.

دوست دارم.....
فيلم بزن بکش خنده دار رو دوست دارم.

دوست دارم.....
برای هر چيز احمقانه دليل فلسفی آوردن رو دوست دارم.

دوست دارم.....
فوتبال جام باشگاههای اروپا دنبال کردن رو دوست دارم.

دوست دارم.....
راجع به هر چيزی اظهار نظر کردن رو دوست دارم.

دوست دارم.....
آه خدای من!چقدر دوست دارم!

دوست دارم.....
تظاهر کردن به خوشحالی رو دوست دارم.

دوست دارم.....
اين که همه فکر کنن من چقدر آدم خوبيم رو دوست دارم.

دوست دارم....
اين که بعد از هر حرفی يه چيزی بگم تا اون طرف فکر کنه من باهوش ترم رو دوست دارم.

دوست دارم.....
اين که سوار دوچرخه بشم و تو خيابونا جولون بدم و باد به سرم بخوره رو دوست دارم.

دوست دارم.....
اقتصادی فکر کردن و حساب کردن همه چيز رو دوست دارم.

دوست دارم.....
خست رو از همه چيز بيشتر دوست دارم.

دوست دارم.....
اين دوست داشتن رو دوست دارم.

دوست دارم.....
اين که دلم برای برادر زاده ام چقدر تنگ شده رو دوست دارم......اينجوری فکر می کنم که چقدر آدم حساس و مهربونی هستم......اين رو خيلی دوست دارم.

دوست دارم.....
اين که تو آهنگام تيکه های سخت بنويسم که نوازنده نتونه بزنه رو دوست دارم.....اينجوری اون احمقا فکر می کنن که مشکل از اوناست نه از من!!!! چقدر دوست داشتنيه.......

دوست دارم.....
اين که الان شما الان فکر می کنين من چقدر ديوونه يا فيلسوف يا احمقم رو دوست دارم....من يکی از همونايی هستم که شما فکر می کنين....پس هستم!!! چقدر دکارت رو دوست دارم.

دوست دارم.....
شيمی و فيزيک رو دوست دارم.اين که همه چيز رو بدونم تا بعداً جلو يه کسی که بيشتر از من می دونه کم نيارم رو دوست دارم.

دوست دارم.....
ثبات خلل ناپذير رياضی رو دوست دارم...
۴=۲×۲ رو دوست دارم...می دونم که اگه من بخوام ميتونه حتا به جای ۴ بشه ۵......«خواستن توانستن است»رو دوست دارم!   

دوست دارم.....
وبلاگ خوندن و نظر دادن که « وبلاگ قشنگی داريد.به من هم سر بزنيد» رو دوست دارم.

دوست دارم.....
اين که مهمون سر زده بياد خونه ام رو دوست دارم.

دوست دارم.....
اين که وقتی احساس تنهايی می کنم و حوصله ام سر ميره از خونه ميام بيرون و می بينم که شهر تنها تر از منه رو دوست دارم.

دوست دارم.....
تخت رو جمع کردن و از اين جمع و جور بودن احساس آرامش کردن رو دوست دارم.

دوست دارم.....
يه آهنگ رو تا مرز استفراغ گوش کردن رو دوست دارم.

دوست دارم.....
تبليغات تلويزيون رو دوست دارم که وسط قشنگ ترين صحنهء فيلم حال آدم رو ميگيرن تا از شامپو يا ماشين يا مشروب حرف بزنن!

دوست دارم.....
ساعت
۳ نيمه شب به زور شاش از خواب بيدار شدن رو دوست دارم.....بعد از خالی کردنش دوباره خوابيدن چقدر می تونه جالب باشه!

دوست دارم.....
اين که تو کريسمس هر جايی ميری آهنگای شاد بذارن تا مردم شاد بشن رو دوست دارم.

دوست دارم.....
اين دوست داشتن و عاملش رو دوست دارم.....

                         آری! «حماقت» را با همهء وجودم دوست دارم. 
   

 

سه شنبه، 16 دى، 1382

 

+ نوشته شده در  86/04/22ساعت 8:41  توسط امیر  | 

اصولاً پخش بازیهای جام ملتهای آسیا یکی از شاهکارهای حال حاضره! از تپق های وحشتناک و اشتباههای دستوری گزارشگران و کارشناسان که بگذریم، بحث اصلی سر سانسور کردن بعضی از صحنه هاست که گاهی اوقات باعث میشه یک صحنهء گل رو (مثلاً امروز صحنهء گل ِ جانگدازی رو که رضایی به خودمون زد) بیست هزار بار تماشا کنیم!
سانسور تو تلویزیون که از شاهکارهاست و اصولاً برای نفی واقعیت های موجود توی کشورهایی به جر کشور خودمون ازش استفاده میشه. مثلاً نوشیدنی خنک به جای ویسکی استفاده میشه تا مردم عزیز یه وقت فکر نکنند که تو غرب مردم مشروبات الکلی مصرف میکنند! یا مثلاً خانوم های توی استادیوم از زیر تیغ سانسور میگذرند تا بقیه یه وقت، خدای نکرده فکر نکنند که ورود خانوم ها به استادیوم های ورزشی مشکل نداره!!!

ولی از همه شاهکارتر اتفاقی بود که امروز تو بازی بین ایران و ازبکستان افتاد و صحنه ای که تا حدودی هم از زیر دست کارشناس محترم تیغ زن برنامه در رفت صحنه ای بود که آندو تیموریان، به دلیل اعتقادات مذهبی ای که داره، داشت صلیب میکشید و از اونجایی که همهء مردم ایران مطمئن هستند که تیموریان یک مسلمون واقعی به حساب میاد این صحنه باید سانسور میشد!!! 

واقعاً عقل سلیم (وزیر ارشاد سابق رو نمیگم!) چیزیست که خداوند از بسیاری از بندگانش دریغ کرده! 

+ نوشته شده در  86/04/20ساعت 17:29  توسط امیر  | 

نمیدونی چرا خسته و گرفته ای...
اشکالی نداره!

میشینی و فکر میکنی و یادت میاد که شب قبلش تا صبح پای تلفن بودی و صبح زود هم یکی دو تا تلفن دیگه بیدارت کردند و خسته و کوفته و کلافه ای و حوصلهء خودت رو هم نداری. میشینی فکر میکنی بهتره چکار کنی تا از این کسالت در بیای؟ زنگ میزنی به برادرت و میگی اگه خواست شب بیاد پیشت که دوتایی بشینین به خوردن و قلیون چاق کردن و شعر خوندن و تار زدن؛ اما برادرت کار داره و خسته است و نمیتونه بیاد.
اشکالی نداره!

یه لیوان برمیداری و پر از یخ میکنی و ... شروع میکنی به مزه مزه کردن نوشیدنی سفید رنگی که توشه و به صدای آلساندرو سافینا گوش میدی که میخونه:
Niente è per sempre, e finisce sempre tutto prima o poi
و با خودت فکر میکنی واقعاً هیچ چیز همیشگی نیست ؟
اشکالی نداره!

میری سراغ قلیون و شروع میکنی به تمیز کردنش و به این فکر میکنی واقعاً این همه موندنت تو ایران برات خوب بوده یا نه. واقعاً به کارهات رسیدی و میرسی یا فقط داری وقت تلف میکنی؟ واقعاً اون قدری که باید و شاید روی تحقیقت مایه میذاری؟ آخ راستی باید به درویشی زنگ بزنی. دستت رو میشوری و یه جرعه دیگه از لیوانت مینوشی و تلفنش رو میگیری. اشغاله. خوشحال میشی که حداقل کسی خونه است! باز هم به سافینا گوش میدی که همه اش از اینکه همه چیز بالاخره یه روزی تموم میشه حرف میزنه. دوباره شماره گیری میکنی. باز هم اشغاله. لبی تر میکنی و ماست و موسیر رو میدی پایین و دوباره زنگ میزنی. این بار آزاده. صدات رو صاف میکنی و آماده میشی حرف بزنی ولی تلفن میره رو پیام گیر. یه لحظه با خودت فکر میکنی چه پیغامی میتونی بذاری؟ قطع میکنی. چی بگی؟ بگی من همونم که ده سال پیش یه بار اومده بود پیشت و یکی دو تا از کارهاش رو گذاشت و شما گوش کردین و بعدش هم یکی از پارتیتورهای دستنویستون رو با خودش برد و به جای اینکه یه هفته ای برش گردونه سه ماهه برگردوند و حالا اومده برای تحقیقش از شما راهنمایی بگیره؟ نه ولش کن!
اشکالی نداره!

یه جرعه دیگه میدی پایین و میری تو آشپزخونه. ذغال ها رو تکه تکه میکنی و میذاریشون رو شعله بزرگهء گاز و با خودت فکر میکنی چقدر داری خونهء همیشه تمیز پدر و مادرت رو کثیف میکنی. به این فکر میکنی که آشپزخونهء مادرت که همیشه مثل دستهء گل بود رو داری گند میزنی بهش. تیکه های سیاه ذغال این طرف و اون طرف افتاده اند و روی گاز حسابی کثیفه و پر از خاکستر ذغالهاییه که به خاطر تو اونجا ریخته. توی ظرفشویی پر از ظرفهای نشستهء دیروزه و حوصله نداری بشوریشون. با خودت فکر میکنی فعلاً که قرار نیست برگردند؛ هر وقت تصمیم گرفتند برگردند تو هم یه روزه خونه رو جمع و جور میکنی ولی باز هم یه حس عذاب وجدان میاد سراغت.
اشکالی نداره!

میری تو پذیرایی و با خودت فکر میکنی به پ. زنگ بزنی و بابت حرفی که دیشب بهش زدی ازش معذرت بخوای. نگاهی به ساعت میکنی و میبینی که هنوز شاید وقتش نباشه. میشینی و لیوان رو میگیری تو دستت و نرم نرم ازش میخوری. شاید بهترین کار دیدن یه فیلم باشه. آره! لپ تاپ رو میاری و بین اون همه سی دی که رو میز ریخته شده یکی رو برمیداری. یادته که اولین بار با رفقای همیشگی دورهء دبیرستان با هم رفته بودین سینما برای دیدن این فیلم که از همین رفاقت ها حرف میزد و قرارهای سالهای بعد برای دوباره دور هم جمع شدن. لیوانت خالیه؛ پرش میکنی. قلیونت آماده است. میاریش. میشینی پای فیلم. یه جاهاییش اعصابت میریزه به هم از این همه حرفهای تبلیغاتی سیاسی که به زور تو فیلم چپونده شده و از یه طرف با بعضی از صحنه هاش بغض میکنی و یاد جمع باحال اون دوران دبیرستان میافتی و با خودت فکر میکنی چقدر بی معرفتی که به غیر از رضا به هیچکدومشون حتا یه زنگ هم نزدی تا حالشون رو بپرسی. از خودت بدت میاد.
اشکالی نداره!

دیگه قلیونه کشیده شده. میذاریش کنار و لیوانت رو برمیداری و میبری پرش میکنی. یاد دیشب و پ. میافتی و حس میکنی گاهی اوقات چقدر شوخی های بی مزه و مسخره ات باعث رنجش کسانی میشه که دوستشون داری. موبایل رو برمیداری تا بهش زنگ بزنی. Miss Call داری و میبینی علی، یکی از همون بچه های دوران دبیرستان بوده که بهت زنگ زده و نشنیدی. با خودت به این فکر میکنی که هیچ چیز تصادفی نیست. زنگ میزنی و ازش معذرت خواهی میکنی که نشنیدی. از خودت واسه این همه بی معرفتی بدت میاد.
اشکالی نداره!

تلفن پ. رو میگیری. بوق بوق بوق.....کسی جواب نمیده. خونه اش رو میگیری. باز هم بوق بوق بوق...کسی جواب نمیده. باید حتماً بهش بگی که از گفتن اون جملهء لعنتی پشیمونی و ازش بخوای فراموش کنه و ببخشه....هرچند بخشیدن آسونه ولی فراموش کردن غیرممکن. دوباره و دوباره زنگ میزنی ولی خبری نیست. اعصابت میریزه به هم. لیوانه اونجا داره چشمک میزنه. آره...اون حتماً آرومم میکنه. میخوری و با خودت میگی:
اشکالی نداره!

سافینا رو میذاری و همون یه آهنگش رو میذاری که تکرار بشه. یاد شاهین میافتی که کلی از سافینا خوشش میومد. میخوای بهش زنگ بزنی و برای چهارشنبه بعد از ظهر باهاش قرار بذاری اما در دسترس نیست. احساس تنهایی میکنی. حس میکنی یه کم افسرده ای. دوست داری با یکی درد دل کنی. یاد سپیده میافتی که ازت خواسته بود اینجور مواقع به اون عکسه فکر کنی و یادت باشه با این که حصیر ها تا پایین پنجره کشیده شدند ولی باز هم ذره ای نور هست که بیاد تو اتاق. لبخند میزنی و فکر میکنی چقدر آدم خوش شانسی هستی که با کسی مثل سپیده آشنا شدی. تلفن رو برمیداری بهش زنگ بزنی ولی قطع میکنی. "چی میخوای بهش بگی؟ اون چیکار میتونه برات بکنه؟ بذار به کار خودش برسه"*. ساعت حدود یازده شبه. به پ چند بار زنگ میزنی اما بی فایده است. تلفن مریم رو میگیری. الان که تو، توی این ظلمات یازده شب هستی اون احتمالاً زیر آفتاب سن خوزه است. میره رو پیام گیر. چهار کلمه پیام میذاری و میگی میخواستی حالش رو بپرسی. حس میکنی امشب هیچ کس قرار نیست باهات حرف بزنه و باید تو تنهایی خودت بمونی و تحمل کنی، شاید راهی پیدا کنی برای خلاص شدن از این حس های متضاد. شعر حافظ یادت میاد و صدای لطفی. سی دی سافینا رو میکشی بیرون و سی دی لطفی رو میذاری و به تکنوازی سه تارش گوش میدی و به این فکر میکنی که شاید بهتر بود میرفتی کنسرتش رو میدیدی. تو فکری و لطفی میخونه:
خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه          از دست غم خلاص من آنجا مگر شود
بلند میشی و بغضت رو میخوری و لیوانت رو پر میکنی و یکسره میری بالا و با خودت فکر میکنی:
اشکالی نداره!

 میخوای با یکی حرف بزنی ولی نمیدونی با کی! گوشی موبایل رو برمیداری و میری تو لیست دوستان و یکی یکی میای پایین. از چند تا اسم میگذری و میرسی به آلوچه! با خودت فکر میکنی اگر یه کم صمیمی تر بودین میتونستی به خودت اجازه بدی و این موقع شب زنگ بزنی بهشون و مطمئناً اونا میتونستند حال و هوات رو عوض کنند. منصرف میشی و میای پایین تر.

میرسی به اسم ارشد. آره ارشد بهترین آدمی بود که الان میتونست با خونسردیش بهت بفهمونه که چقدر بیخودی داری همه چیز رو بزرگ میکنی ولی یادت میافته که بهت گفته بود امشب خسته است و نمیتونه ببیندت. میای پایین تر.

بابا،...زنگ بزنم ناراحتش کنم؟ نه. ولش کن. میای پایین تر. اسم یه سری از دوستای ایتالیاییت بعدی ها هستند. راستی اگر میشد با کیارا حرف زد چقدر خوب بود. هرچند خیلی از این مواقع وقتی بهش زنگ میزدی بهت میگفت الان با دوست پسرشه و مشغول کارهای بی ادبانه هستند! یادت که میافته خنده ات میگیره و میای پایین تر. یه سری اسم همینطور قر و قاطی بین ایرانی ها و ایتالیایی ها از جلو چشمات رد میشن. فرید و گلناز رو هم که باهاشون حرف زدی.

میای پایین تر و میرسی به فرجام. نگاه میکنی به ساعت و میبینی که از یازده و نیم گذشته. با خودت فکر میکنی حتماً فرجام داره فوتبال نگاه میکنه. تازه اگر هم فوتبال نگاه نمیکرد چه انتظاری ازش داشتی؟ از کسی که یکی دو ماهه میشناسیش ولی انگار سالهاست که دوستته؟ خجالت میکشی. میای پایین تر. از چند تا اسم ایتالیایی رد میشی و هر کدوم برات خاطراتی رو زنده میکنند. یکیشون رو اصلاً یادت نمیاد کی بوده! میای پایین تر. هاله و حمید...چقدر آدمای دوست داشتنی ای هستند ولی حتماً الان سرشون به خونوادشون گرمه. میای پایین تر.

مونا! آره میتونی به مونا زنگ بزنی...ولی نه! اون بیچاره که حالش چند روزیه که خوب نبوده و فردا هم صبح زود باید بیدار شه و بره سر کارش و الان حتماً خوابیده. نفرت داری از اینکه کسی رو از خواب بیدار کنی. میای پایین تر.

هومن...حسین...یاد هر دوشون میافتی و محبت هاشون و اینکه اگر اونا نبودند که تو سخت ترین لحظه های زندگیت دستت رو بگیرند الان معلوم نبود تو کدوم دیوونه خونه ای باید دنبالت میگشتند یا تو کدوم قطعهء بهشت زهرا خوابیده بودی. میای پایین تر....کاوه...کیوان....

اگه کیوان ایران بود خیلی خوب میشد. آره میتونستی بهش زنگ بزنی و کلی غر غرکنی ولی خب مثل اینکه قسمت نیست. میرسی به اسم "خودم"! خنده ات میگیره از اینکه هیچوقت نمیتونی شمارهء خودت رو حفظ کنی و مجبوری اون رو هم بسپری به حافظهء موبایل.  میای پایین تر. مهسا، مهشید...یادش به خیر اون روزای کلاس زبان ایتالیایی. چقدر میخندیدیم و چقدر نگران بودیم و چه ذوقی داشتیم که داریم ایتالیایی یاد میگیریم و میتونیم بریم ایتالیا.

مریم رو هم رد میکنی و میرسی به مهروش. آره! مهروش و استاد حتماً خیلی میتونند الان درکت کنند. ولی یادت میافته که وبلاگش رو هک کردند و اعصابش خیلی سرجاش نبود. حتماً انقدر توی خونه هم به این مساله فکر کرده که استاد هم الان حسابی ناراحته و حوصله نداره غر غر شاگردش رو گوش کنه. میذاریشون به حال خودشون و میای پایین. مجتبا! آره مجتبا هم دوست خوبته ولی....یادت میافته که اصولاً هیچوقت به تلفن هاش جواب نمیده. میای پایین.

نازنین بعدیه...خب که چی حالا؟ این موقع شب زنگ بزنم و نازنین رو که ساعت هشت میخوابه رو بیدار کنم بگم چی؟ نه! میای پایین. نیلوفر. یاد یزد و تفت میافتی. فکر میکنی اگر هر جای ایران به غیر از تهران باشی حتماً زندگی آرامش بخش تری میداشتی. اگر توی تفت یه زمین برای خودت داشتی و زراعت میکردی و تو تنهایی هات به موسیقیت میرسیدی حتماً خوشحال تر بودی....حتماً؟ میای پایین. پریسا..پدرام و بقیه رو هم رد میکنی و میای پایین تر.

صدف! آره. صدف همیشه تونسته تو سخت ترین لحظه های این شکلی کمکت کنه. جرات میدی به خودت و زنگ میزنی. وقتی منتظری که بوق بخوره پشیمون میشی و با خودت فکر میکنی اگر احیاناً بوق اشغال زد یا گفت در دسترس نیست دوباره نگیری (چون همیشه باید موبایل ها رو سه چهار بار گرفت تا بالاخره جواب بده). بوق اشغال رو میشنوی و رو حرفت می ایستی و با خودت فکر میکنی حتماً قسمت نبوده.

سعید، سپیده، شاهین و....میبینی لیستت تموم شده و با کسی حرف نزدی. حس تنهایی اذیتت میکنه. به خودت میگی: خودت خواستی که تنها باشی. مگه خودت نبودی که ذوق کرده بودی از اینکه چند روز میتونی به حال خودت باشی و فیلم ببینی و سی دی گوش کنی و کتاب بخونی؟ حالا بکش!
اشکالی نداره!

سکوت محض اتاق رو پر کرده. دیگه نه سافینا میخونه نه لطفی. پا میشی و خسته تر و کوفته تر از قبل میری تو اتاق پای اینترنت و کامنت هات رو چک میکنی. بلاگرولینگ فیلتره و نمیتونی بفهمی کی به روز کرده. خسته ای و چشمات نمیبینه. گرسنه ای. زنگ میزنی که یه ساندویچ سوسیس برات بیارن. اپراتور رستوران میگه غذا تموم شده . ازت معذرت خواهی میکنه. خنده ات میگیره. حالا رستوران هم واسه آدم کلاس میذاره!!!
اشکالی نداره!

و میری که بخوابی....فردا روز دیگری است.

 

*یکی از مونولوگ های فیلم هامون

+ نوشته شده در  86/04/18ساعت 10:12  توسط امیر  | 

من نمیدونم چطور بعضیا به خودشون اجازه میدن تو روز روشن دزدی هنری انجام بدند و صدای کسی در نیاد؟ کپی کردن کامل یک کار هنری اصولاً مسالهء بدی نیست ولی اینکه اون رو به اسم خودت به بقیه قالب کنی یه جورایی، دست کم از دید من، کار احمقانه و مسخره ایه. یه وقت هست یه گروه میاد و یکی از معروف ترین کارهای بیتلز رو بازخونی میکنه و این کار امکان داره انقدر شناخته شده باشه که نیازی نباشه حتا ذکر کنی که اصل آهنگ مال کیه (عین کسی که بیاد و مثلاً اگه یه روز ِ فرامرز اصلانی رو بخونه) ولی وقتی کاری رو داری کلاً کپی میکنی و اسم سازنده اش رو هم نمیاری این یعنی دزدی اونم تو روز روشن.

حدوداً یک ماه پیش بود که رفتم سینما تا فیلم نقاب رو ببینم. با شروع تیتراژ فهمیدم که آهنگساز جوون این فیلم موسیقی یکی از فیلم های هالیوودی رو عیناً برداشته و با تنظیم جدید و یه کم عربی شده آورده تو متن تیتراژ. بعد از تموم شدن فیلم تا لحظهء آخر نشستم و تیتراژ پایانی رو هم کامل دیدم و خیلی دقت کردم ببینم آیا اسمی از آهنگساز این فیلم میاره یا نه که دیدم حتا کوچکترین اشاره ای هم به این واقعیت نشد که این موسیقی کاملاً و در کمال شهامت(!) از روی موسیقی این فیلم بسیار زیبا کپی (شما بخوانید دزدی) شده.

همون موقع میخواستم این مطلب رو بنویسم که به خاطر یه سری مشکلات کاری و یکی دو تا سفر، از فراستش  صرافتش  افتادم و الان دوباره که داشتم فکر میکردم به مسالهء موسیقی فیلم به یاد این کپی برداری مسخره افتادم. نمیدونم اگر آهنگساز این فیلم مثلاً دوست داشت به همین راحتی از موسیقی فیلم تایتانیک استفاده کنه اونوقت کارگردان محترم این فیلم به خودش اجازه میداد اسمی از آهنگساز تایتانیک نیاره؟ هرچند مسالهء کپی رایت که تو ایران وجود نداره و دست جیمز هورنر بیچاره تو این زمینه به هیچ جایی بند نیست جز (حالا بماند کجا....!) ولی جناب کارگردان که حافظهء تاریخی ملت غیور تایتانیک بین رو که نمیتونه دست کم بگیره که....میتونه؟ ولی تو این مورد چرا. چون خیلی کم هستند که این فیلم رو دیده باشند و موسیقیش رو هم به خاطر سپرده باشند....حداقل بین کسانی که تو روزنامه ها و مطبوعات دستی بر قلم دارند.

+ نوشته شده در  86/04/17ساعت 18:15  توسط امیر  | 

چه خوب بود آمدنت....
و چه سخت بود رفتنت....

----

از اینکه باید تا دو هفتهء بعد برگردم ایتالیا هراس دارم.

+ نوشته شده در  86/04/16ساعت 16:44  توسط امیر  | 

آقا من کارم شده حرص خوردن از دست این وضعیت اینترنت! بلاگرولینگ که هر دو سه ساعت یه بار فیلتره؛ فیلتر شکنی که یکی از دوستام بهم داده نمیدونم چرا دیگه کار نمیکنه و بعضی از وبلاگهای مورد علاقه ام رو نمیتونم بخونم؛ و....

آخه این چه وضعشه؟ دوست ندارم هی غر بزنم! پریشب رفته بودم منبر و با حاضرین اون مهمونی (که ذکر جمیلش رفت) کلی بحث میکردم که اگر تو ایران زندگی میکنیم نباید انقدر بدی ها رو ببینیم و هی غر بزنیم و الان هم نمیخوام هی آه و زاری کنم. بیشتر دلم میخواد بدونم همه انقدر با این مساله مشکل دارند یا اینکه مشکل من به خاطر بلد نبودنه؟

-----------------

پ.ن: خب مثل اینکه غر های من اثر کرد. ساروی کیجا از فیلتریّت در اومد!

+ نوشته شده در  86/04/16ساعت 9:11  توسط امیر  | 

همیشه هر بار که به مهمونی میرم فرداش به این فکر میکنم نکنه کاری کرده باشم که بعضیا ازم رنجیده باشند؟ نکنه حرفی زده باشم که بدون اینکه بخوام به کسی بر خورده باشه؟ یا حرکتی کرده باشم که باعث ناراحتی کسی شده باشه؟
این حس همیشه در من وجود داشته. از دوران کودکی تا به حال. همیشه صبح روز بعد، وقتی از خواب بیدار میشدم یه دور کامل جریان مهمونی دیشبش رو مرور میکردم ببینم کاری کردم که سزاوار سرزنش باشم یا نه.
اینکه دیگران در کنارم احساس راحتی بکنند برام یکی از مهم ترین اهداف تو زندگیم بوده و همیشه سعی کردم به خواستهء دوستانم توجه کنم و بدون اجازه شون یا بدون هماهنگی قبلی کاری انجام ندم که باعث کدورت یا سوء برداشت بشه. همیشه سعی کردم مطیع جمع باشم و همیشه انگ این بهم خورده که تو جمع های دوستانه، من همیشه حرف خودم رو میزنم و به کسی توجه نمیکنم. هیچوقت نفهمیدم این تضاد بین چیزی که من دربارهء خودم فکر میکنم و چیزی که دیگران نسبت به من احساس میکنند از کجا میاد.
اگر کاری کرده باشم که کسی رو آزرده باشم تا مدتهای طولانی از خاطرم نمیره و یادآوریش باعث عذابی میشه که شرح دادنش برای خیلی ها میتونه حتا خنده دار باشه. نمونه اش اون شبی که مهمون داشتیم و شوخی ِ من با مهروش رو تردمیل باعث شد یه کم پاش درد بگیره و من هنوز نمیتونم خودم رو ببخشم (میدونم به نظر خیلیا خنده دار میاد ولی من همینم که هستم).

توجه زیادی به محیط اطرافم گاهی اوقات باعث میشه دیگران برداشت های کاملاً اشتباهی درباره ام داشته باشند و همیشه وقتی زمان بیشتری بهشون داده میشه میبینند که چقدر درباره ام اشتباه فکر میکردند. نمونه اش سعید که از دوستای صمیمی دوران راهنمایی و دبیرستانم هست و بعد از چند سال اعتراف کرد که بارهای اولی که منو میدیده میخواسته که سر به تنم نباشه از بس که من افاده ای و مغرور بودم!!!! حالا خودش به من میگه که منو یکی از خاکی ترین آدمایی میدونه که تا حالا دیده.

تا چند وقت پیش خیلی هم برام مهم نبود که بقیه راجع به من چی فکر میکنند اما الان نمیتونم کاملاً هم بی تفاوت باشم و سعی میکنم دست کم اگر اثربخشی مثبت ندارم، باعث نشم که دید دیگران نسبت بهم منفی بشه.

---------

دیشب تولد یسنا و مامانش بود و کلی منزل استاد زدند و رقصیدند. فرجام و آناهیتا و این خانوم همراه همسرشون و سامی دوست داشتنی شون هم حضور داشتند هرچند مهروش خودش وسط جمع بود و این فرجام بیچاره بود که باید سیب زمینی سرخ میکرد!
آی که چقدر من و این خانومه سی دی رد و بدل کردیم. تازه امروز صبح دیدم که آهنگهای توپی برام توش رایت کرده و به خصوص فیلم بچه های خیابان، که کلی ازش خاطره دارم رو هم برام ریخته بود. خلاصه که بسی ذوق مرگ شدیم و در حالِ حال کردن با این selection ها به سر میبریم و به مسالهء تنهایی کمتر از قبل می اندیشیم و خوشیم و خرّم و شاد و از هر چه دنیای مادی و معنوی رها!
اگر اینا رو نمیگفتیم، میمردیم.
آلوچه جان دستت درد نکنه بابت سی دی ها.

+ نوشته شده در  86/04/15ساعت 11:28  توسط امیر  | 

.....
واسهء تنهایی خودم دلم میسوزه
قلب امروزیِ من خالی تر از دیروزه**
.....

,ooh
*I need your loving tonight

 

 

*Queen
**داریوش

 

-------فکر کنم این پست به روایت کیارستمی باشه!

+ نوشته شده در  86/04/14ساعت 19:4  توسط امیر  | 

با فرجام قرار گذاشته بودم که با هم بریم خونهء ساروی کیجا. هوا گرگ و میش بود. فرجام و آناهیتا اومدند میدون ونک و برام دست تکون دادند. یه ۲۰۶ سبز داشتند. باربد هم اون عقب داشت آروم با موبایل پدرش بازی میکرد. سلام کردم و سوار شدم. تازه یادم اومد که شیشهء عینک فرجام رو که تو خونهء ما گم کرده بود براش نیاوردم. ازش معذرت خواهی کردم. کلی بهم خندیدند برای این همه حواس پرتیم. تازه بعدش یادم اومد که اون سی دی هایی رو که به آناهیتا قول داده بودم رو هم براش کپی نکردم و از اون بدتر موبایلم رو هم خونه مون جا گذاشته بودم و حالا مونا نمیتونست باهام تماس بگیره تا ببینم میتونه اونم بیاد یا نه. حالم گرفته بود و کلی سر برزیل و آرژانتین با فرجام کل کل کردیم! فرجام عینک جدیدی گرفته بود. بر عکس عینک قبلیش که فریم هاش مستطیل بودند این یکی فریم هاش گرد بودند. اصلاً هم بهش نمیومدند!!! کلی سر همین عینک جدیده دستش انداختم.

تازه رسیده بودیم خونهء ساروی کیجا. خودش نبود و استاد هم رفته بود کرمان برای یه کار اداری...!! فقط یسنا بود و نزدیک به ۲۰-۳۰ نفر مهمون. با آناهیتا رفتیم تو آشپزخونه که به یسنا کمک کنیم. من نگران موبایل و مونا بودم. به فرجام گفتم من با یه آژانس میرم خونه و زود برمیگردم...میخواستم شیشهء عینکش رو هم براش ببرم. فرجام کلی اصرار کرد که بهتره نرم و ارزشش رو نداره ولی من باید میرفتم. آناهیتا گفت حداقل قبلش برو با مهمونا سلام و علیک کن.

رفتم تو پذیرایی. اول از همه آقاجون رو دیدم که سرحال با عمه ام نشسته بودند پشت پیشخون بار و داشتند میوه میخوردند. اون طرف تر اون یکی عمه ام رو دیدم و عموی بزرگم رو که باهام سلام علیک نکرد و روش رو کرد اون طرف.  اون طرف تر کلی از فک و فامیلای زنده و مرده نشسته بودند کنار هم. عموم لباس سیاه تنش بود و مثل همیشه گرفته و عصبانی بود. عمه ام راحت و خوش بود و آقاجون، شوهرش دائم در حال خنده.

یه لحظه با خودم فکر کردم چرا فک و فامیلای من اومدند جشن تولد ساروی کیجا؟! چه ربطی دارند اینا به هم؟ نکنه همه اش یه توطئه است؟ فرجام و آناهیتا هم می دونند؟ آره دیگه...خود آناهیتا گفت قبل از اینکه بری خونه که موبایل و شیشهء عینک رو بیاری، برو سلام و علیک کن.

باید میومدم بیرون. به خصوص که خود مهروش اصلاً خونه نبود و حتما با استاد رفته بود کرمان. باید میزدم بیرون. شایید مونا زنگ زده بود رو موبایل و نتونسته بود پیدام کنه. نکنه به خاطر این مهمونی همهء برنامه هاش رو جا به جا کرده بود و حالا من قالش گذاشته باشم؟ باید میزدم بیرون. از بدقولی نفرت دارم. اومدم بیرون ولی.....صدای زنگ در خونه مون اعصابم رو ریخته بود به هم...زنگ زنگ زنگ....
از تخت اومدم پایین و رفتم سمت آیفون و همسایه بغلی رو دیدم که منتظره من جوابش رو بدم....ساعت ۷ صبح بود. لعنت خدا رو نصیبش کردم و بدون اینکه جوابش رو بدم اومدم خوابیدم...

خدا رو شکر هم موبایلم سر جاش بود، هم شیشهء عینک رو گذاشتم دم دست که یادم باشه و هم سی دی ها رو کپی کردم. فقط مونده که مونا زنگ بزنه.....

+ نوشته شده در  86/04/14ساعت 7:16  توسط امیر  | 

چه زیبا نوشتی دوست نا دیده ام.....
چه زیبا و مختصر آن گفته های همیشگی را که در جانمان کهنه شده را گفتی.... 
چه زیبا ترسیم کردی زیبایی آن خانه را که حضورش گرمی است و اشتیاق...
چه خالصانه مادرت را ستودی؛ و پدرت را ارج گذاردی...

چه زیبا نوشتی دوستم و چه زیبا نوشتی......

 

بخوانید

+ نوشته شده در  86/04/13ساعت 22:43  توسط امیر  | 

دیدین با بعضی از آدما کلاً خیلی سریع میتونید راحت باشید و احتیاج به شناخت و زمان و اینا ندارین؟ کسایی که شاید دو سه بار بیشتر ندیدینشون ولی انگار سالهاست که با هم آشنایین. من این شانس رو داشتم که با یکی از این آدمهای دوست داشتنی آشنا بشم و خیلی زود با هم کلی رفیق شدیم. آدمهای مثبت با خودشون انرژی مثبت هم میارند و حال و هوات رو کلی عوض میکنند.

خوشحالم که این دوست گلمون داره به فکر وبلاگ درست کردن هم میافته... اینطوری بیشتر میتونید بشناسینش و مطمئناً بلاگر موفقی هم میشه (شک ندارم) هر چند یه کم باید روی دستور و ادبیات زبان فارسیش کار کنه تا من ِ بیچاره مجبور به انجام ویراستاری برای پست هاش نباشم...!!!! (تو مایه های اگه بگین و این حرفها....)!
جالبه که هر بار هم ایراداتش رو بهش میگفتم یه کم -مثلا- ناراحت میشد و بهم میگفت که دیگه حرف نمیزنه ولی هنوز دو ثانیه نمیگذشت که شروع میکرد به حرف زدن و این خب البته از ویژگی های متولدین مرداده....مگه نه؟

+ نوشته شده در  86/04/13ساعت 15:10  توسط امیر  | 

باز هم پدر و مادر گرامی برای چند روزی رفتند شمال  و من موندم و خونهء خالی و کلی سی دی موسیقی و فیلم و کتاب....
بهترین زمان برای تنهایی ها و فکر کردن ها....

+ نوشته شده در  86/04/12ساعت 17:19  توسط امیر  | 

این آقای علی آبادی هم در نوع خودش بی نظیره!
شب بدرقهء فوتبالیست ها بهشون میگه: شما حتماً قهرمان آسیا میشین چون دعای خیر 70 میلیون ایرانی همراهتونه!
آخه اگه اینطوری بود که الان چین و هند با یک میلیارد جمعیت باید پشت سر هم قهرمان جام جهانی میشدند که....!!
+ نوشته شده در  86/04/12ساعت 8:57  توسط امیر  | 

اعصابم سر جاش نیست. از وقتی فیلترچی های نازنین، گند زدند به سیستم بلاگرولینگ و نمیتونم از به روز شدن وبلاگ های مورد علاقه ام با خبر بشم، اصلاً سر دماغ نیستم. وبلاگ ساروی کیجا رو هم که فیلتر کردند! به قول استاد، اینا مشکلی با محتوای نوشته های یه وبلاگ ندارند و فقط به این نگاه میکنند که کدوم وبلاگ خوانندهء بیشتری داره یا محبوب تره و برای این که محبوبیتش رو بگیرند اونو فیلتر میکنند. خدا رو شکر که وبلاگ من محبوب نیست.

ولی این وسط که بلاگرولینگ هم فیلتر شده، تمام لینک های کنار صفحهء خودم هم پریده و نمیدونم این به فیلتر شدن بلاگرولینگ ربط داره یا به سیستم بلاگفا. به هر حال این چیزا باعث میشه باز هم جدی تر به دات کام شدن فکر کنم هر چند ما که تو بلاگنویسی هیچ پخی نشدیم و قد این حرفها نیستیم ولی خب دست کم یه ذره اعصابمون میاد سر جاش و منتظر این نمیمونیم که یه جایی مثل بلاگفا یا پرشین بلاگ برامون تصمیم بگیره آیا باید لینک هامون رو ببینیم یا نه....! 

+ نوشته شده در  86/04/10ساعت 17:15  توسط امیر  | 

...

I'm gonna go so far
I have to be faster
maybe I'll get there before the pain

Elisa - It is what it is

+ نوشته شده در  86/04/09ساعت 12:52  توسط امیر  | 

همیشه استاد و معلم برام تو بلندترین جایگاه ها بوده. همیشه معلم هایی که تو زندگیم داشتم از تاثیرگذارترین انسانها توی زندگیم بودند. اگر قرار بود تو بازی تاثیرگذارترین ها شرکت کنم یه لیست درست میکردم از اسم معلم ها و استادهایی که تو این ۲۹ سال زندگی همیشه منو هدایت کردند.
خیلی از این آدمهای دوست داشتنی انقدر برام ارزشمند بودند که برام نقش پدر دوم یا سوم رو داشتند یا نقش برادر یا خواهر بزرگتر. با خیلی های دیگه هم رفت و آمد و روابط دوستانه ای برقرار کردم و همیشه اون حس استادی و شاگردی باعث شده که بیشتر و بیشتر ازشون تو رفاقت ها و رفت و آمد ها استفاده کنم. این مساله هیچ ربطی هم به سن و سال من و یا اون آدم نداشته و نداره.

چند سال پیش برای شاگردای فوق لیسانس دانشگاهمون یه دورهء آموزشی ِ آشنایی با موسیقی هند رو تدارک دیدند که استادی که برای تدریس میومد یکی از گردن کلفت ترین موزیکولوگ های آمریکایی بود به اسم هارولد پاورز. این آدم که نوشته ها و مقاله هاش در زمینهء تئوری گامها و مد های موسیقی بعد از رنسانس یکی از پایه ای ترین و اصولی ترین نوشته ها بود، بعد از ۵-۴ سال تحقیق راجع به موسیقی هند و سفرهای مختلف به شمال هندوستان اومده بود ایتالیا برای تدریس این کورس تخصصی.
منم با استفاده از رفاقتی که با مسئول این کورس داشتم اجازه پیدا کردم که به طور مستمع آزاد تو این دورهء دو ماهه شرکت کنم. شرکت کردن من همانا و تاثیرپذیری از این آدم بزرگ هم همان!
این کلاس یکی از جالب ترین دوره هایی بود که تا به حال گذروندم و دیدن این آمریکایی ۷۵ ساله که راگا های هندی رو شاید از خود هندی ها هم بهتر میخوند برام خیلی جالب بود. اعتماد به نفسی که داشت موقع حرف زدن زبان ایتالیایی (البته با لهجهء آمریکایی) و اصراری که داشت به انگلیسی حرف نزدن (برای یاد گرفتن بهتر ایتالیایی تو ۷۵ سالگی) برام باورنکردنی بود.

بعد از مدت کوتاهی کلی با هم رفیق شده بودیم و همیشه تو زمان های تنفس با هم قهوه میخوردیم. تو این زمانها با اینکه کلی خسته بود و هوای گرم و شرجی ِ کرمونا نفس برای کسی باقی نمیذاشت تو بار یا تو حیاط دانشگاه از من راجع به موسیقی دستگاهی ایران سوال میکرد. همه رو هم خوب میشناخت و برای سمیناری که یکی دو هفته بعدش داشت پشت سر هم از پریسا و محمود کریمی و شجریان و ... میپرسید و با حوصله به حرفهای من گوش میداد.

یه شب هم دعوتش کردم خونه مون و بعد از یکی دو لیوان شراب حسابی بحث ها و نظر هامون نسبت به مسائل سیاسی و اجتماعی هم گل انداخته بود و چقدر از سیاست های اشتباه بوش شاکی بود و از آمریکایی بودن خودش ناراحت بود (اون موقع اوج جنگ و اشغال عراق بود). اون شب کلی اصرار داشت که برای ادامه تحصیل برم آمریکا و تو همون دانشگاهی که اون تدریس میکرد درسم رو ادامه بدم که وقتی براش دربارهء مشکلات ویزا و ایرانی بودن و این حرفها صحبت کردم سری به نشانهء افسوس تکون داد و گفت "ما -آمریکایی ها- برای همین اشتباه ها خیلی بازنده هستیم".

اون دوره گذشت و این استاد هم رفت به پرینستون و تا چند وقت از طریق ایمیل با هم در ارتباط بودیم که کم کم به دلیل مشکلات کاری و شخصی ای که داشتم این رابطه قطع شد.

چند روز پیش برای کار تحقیق ام رفته بودم به دیدن هومان اسعدی، یکی از استادهای دانشگاه تهران که پاورز هم از اون برام صحبت کرده بود و اون رو تنها موزیکولوگ ایرانی میدونست که تو بحث و جدل های نوشتاری، انصاف رو همیشه مد نظر داره. وقتی به نامه نگاری هاش با پاورز اشاره کردم اونم گفت که پاورز آدم جالبی بود و وقتی من راجع به فعل بود ازش سوال کردم فهمیدم که سه چهار ماهه که به خاطر یه تومور بدخیم از دنیا رفته.
انگار دنیا رو رو سرم خراب کردند. وقتی یاد خنده های مهربونش می افتادم و یاد اون روزهای گرم و شرجی کلاس موسیقی هندی، یا اون شبی که با همسرش اومده بود خونهء ما،یا وقتی در نهایت فروتنی اشتباههاش رو میپذیرفت و از اینکه ما بهش تذکر میدیم ازمون تشکر میکرد.....وقتی یاد این چیزها می افتادم، تو یه غم ِ بزرگی فرو میرفتم.

اون روز، کلّ بعد از ظهر نشسته بودم تو خونه و با خودم فکر میکردم چرا باید آدمی که فقط دو سه ماه تو زندگیم بوده تا این حد بتونه بود و نبودش باعث ناراحتیم بشه.

روحش شاد.

Harold Powers 

+ نوشته شده در  86/04/08ساعت 10:29  توسط امیر  | 

چه حرفها که گفته نشد،
چه روزها که زندگی نکردیم،
چه خوابها که ندیدیم،
چه آرزوها که نیامدند،
چه ساعتها که به هدر رفت،
چه کارها که به سرانجام نرسید،
چه خاطراتی که نوشته نشد،
چه نواها که نواخته نشد،
چه شعر ها که گفته نشد،
چه ...

.... چه عمری که به هدر رفت...

+ نوشته شده در  86/04/04ساعت 21:12  توسط امیر  | 

همیشه آدم قهوه خوری بودم! قبل از اینکه برم ایتالیا هر روز دست کم یه فنجون قهوه ترک رو باید میخوردم؛ حالا بماند قوری قوری چایی که پشت سر هم پر و خالی میشدند!
از وقتی رفتم ایتالیا و چشمم (یا بهتر بگم دهنم!) به جمال قهوه ایتالیایی روشن شده دیگه نمیتونم نوع دیگه ای از قهوه رو امتحان کنم. اونجا هم که هستم کمِ کم باید روزی ۵-۴ فنجون اسپرسو یا موکا برای خودم درست کنم یا تو بار بخورم وگرنه روزم روز نمیشه.
البته اینکه آدم به چیزی عادت بکنه و بعضی چیزها جزء لاینفک زندگیش بشه خیلی جالب نیست و کلاً از اعتیاد به هر چیزی خوشم نمیاد و خیلی سعی میکنم که به چیزی عادت نکنم. اما این قهوه کلاً چیز دیگه ایه.

میشه تصور کرد که تو این مدتی که ایران هستم چقدر عذاب کشیدم تا یه فنجون اسپرسوی واقعی بخورم ولی خیلی پیش نیومده. قضیه هم اینه که اصولاً تو ایران شاید دستگاههای اسپرسو وجود داشته باشه ولی کافی نیست. قهوه ای که برای اسپرسو آسیاب میشه از نوع خاصی باید باشه و جور خاصی باید آسیابش کرد و راه درست کردنش هم خیلی مهمه ولی متاسفانه تو ایران فکر میکنند که صرفِ داشتن دستگاه اسپرسو میتونه کفایت کنه.
تو این مدت هربار به کافی شاپی رفتم و اسپرسو سفارش دادم به غلط کردن افتادم چونکه قهوه فرانسه یا ترک رو به اسم اسپرسو به خورد آدم میدند (حتا همون قنادی و قهوه خونهء معروف خیابون انقلاب). چند وقت پیش با چند تا از دوستان رفته بودیم دیزی سرا و بعد از نوش جان کردن یک دیزی (البته خود دیزی رو نخوردیم بلکه محتویاتش رو تونستیم بدیم پایین!) یکی از این دوستام بهم گفت بیا بریم یه قهوه خونهء خوب تا یه قهوهء اصل ایتالیایی بهت بدم. منم که فکر میکردم با یکی از همین کافی شاپ های تهرانی سر و کار دارم گفتم "باباجون، بی خیال. من که میدونم آخرش استارباکس رو به اسم قهوه ایتالیایی به خوردمون میده". خلاصه از اون اصرار و از من انکار ولی از اونجایی که ایشون وقتی بخواد یه کاری رو بکنه شمر هم جلودارش نیست منو به زور برد به کافه مرکزی تو خیابون خردمند.
وقتی اسم قهوه ها رو تو لیستشون دیدم و یه اسپرسو ماکیاتو سفارش دادم با خودم فکر میکردم چه معجونی قراره برام بیاد ولی وقتی که دیدم دقیقاً یه ماکیاتوی اصل اومد رو میز تازه داستانش برام جالب شد. خوردن یه فنجون اسپرسوی اصل تو تهران برام عین کشف شاخ آفریقا بود و با خودم فکر میکردم چی میشد اگه خونه مون یه کم نزدیک به این کافه مرکزی بود.
چند روز بعد من و ایرنه، که برای تحقیق رو پایان نامه اش به ایران اومده بود، تونستیم با صاحب این کافه و خانوم بهشتی که مسوول کارهای تبلیغاتی ِ این کافه بود گپ دوستانه ای داشته باشیم و هر دومون خوشحال بودیم که تو ایران هم میشه قهوهء ایتالیایی ِ غیر تقلبی خورد!

جالب اینه که کلاً فضای کافه هم دقیقاً مثل بارهای ایتالیاییه (البته مشروب به کنار). از مارک اصل لاواتزا هم برای قهوه هاشون استفاده میکنند و آدمای خیلی خوش برخوردی هم اونجا کار میکنند.
در ضمن فکر میکنم بستنی های خوبی هم داشته باشند که طبق گفتهء صاحب کافه کاملاً به شیوهء ایتالیایی به عمل میاد ولی من از اونجایی که بستنی خور نیستم و صاحب نظر هم نیستم در این زمینه چیزی نمینویسم.

از من به همهء شما نصیحت: اگر دوست دارین قهوه بخورین کافی شاپ زیاده! ولی اگر دوست دارین قهوهء ایتالیایی اصل بخورین فقط باید برین به کافه مرکزی. اول خیابون خردمند (ورودی کریمخان) از هر کسی بپرسین کافه مرکزی مجاست بهتون نشون میده.

دو مقالهء جالب دربارهء قهوه اسپرسو از هم میهن

پ.ن: حالا نیاین بگین چقدر پول گرفتی داری تبلیغ میکنی! من فقط دارم واقعیت رو مینویسم و اگر جای دیگه ای سراغ دارین که به نظرتون قهوه ایتالیایی اصل میده حتماً برام بنویسین که سر بزنم. 

+ نوشته شده در  86/04/03ساعت 13:43  توسط امیر  | 

 

آقا ما هرکاری میکنیم سر از این کارهای صدا و سیما در نمیاریم!
پریروز تو روزنامه خوندم که صداوسیما میخواد فیلم بوی خوش یک زن رو پخش بکنه (البته با اسم بوی خوش زندگی!!!). مطمئناً انقدر دیوونه نبودم که وقتم رو بذارم و تیکه تیکه شدهء فیلمی رو که به زبون اصلی بارها دیدم با اعصاب خوردی تماشا کنم ولی کلاً موندم تو کار این (به قول مش قاسم) آقایونا!!!
آخه آدمای حسابی، شما مگه مجبورین بیاین و فیلم های مردم رو تیکه پاره کنین و با دوبلهء ذبح اسلامی و کوتاه کردن صحنه ها و سانسورکردن چیزهای بی مورد پخش کنید؟ مگه مجبورین که بیاین و فیلم دلشدگان رو پخش کنین و تمام صحنه هایی که توش ساز رو نشون میدن حذف کنید؟ خب بابا جون این همه فیلم! مثلاً شبح کژدم رو پخش کنید یا این همه فیلم های دفاع مقدس رو....شما رو چه به دلشدگان.

 شما رو چه به فیلم های خارجی؟ نکنه دلتون برای مردم شریف و غیور ایران سوخته؟ نه بابا جون دلتون نسوزه. مردم همیشه در صحنه قبل از اینکه شما به فکر دوبله کردن (بخوانید مثله کردن) فیلم ساعت ها بیافتین، تمام وکمال این فیلم رو دیده بودند! حالا چه اصراریه که بیان و نسخهء مسخرهء شما رو بخرند من نمیدونم! اونم فیلمی که همه اش راجع به مسائل همجنسگراهاست!!

حالا جالبه که دیروز که رفته بودیم خونهء آلوچه خانوم و همخونه اش، فرجام میگفت فیلم اتللو رو هم پخش کردند اونم بدون دزدمونا!!!!!! یا راجع به پخش فیلم هامون (زمستون پارسال اگر اشتباه نکنم!) آناهیتا مجلهء فیلم رو آورد و توش نامهء مهرجویی رو که خوندم فقط تونستم افسوس بخورم به حال وضعیت فرهنگی این رسانهء نسبتاً مردمی.

من واقعاً فکر میکنم که اگر صداوسیما پا تو کفش بزرگان سینما (و کلاً فرهنگ و هنر) نکنه بهتره. همون مسابقه های ورزشی و سریالهای نخ نما شده و برنامه های دینی و اخبارهای تکراری و شب شیشیه ای و کارتون های صد من یه غاز رو اگر پخش کنین خیلی بهتره تا اینکه به عنوان کار فرهنگی بخواین فیلم بعد از ظهر نحس رو با اون وضعیت به خورد مردم بدین. به خدا قسم مردم اینطوری راحت ترند و هیچ لزومی نمیبینن که بیان و مزخرفی رو که شما توش تمام دیالوگ ها و داستان ها و شخصیت ها رو عوض میکنین تماشا بکنن و حرص بخورن.

دیروز تو باغ آلوچه همراه با ساروی کیجا و همسرشون (که کلاً از همه چیز استفادهء جدی میکنند) کلی غذاهای گیلانی خوشمزه خوردیم و ریختیم و پاشیدیم و رفتیم. من هم که کلاً از خنک شدن دست هام خوشم نمیاد حتا یه لیوان هم نشستم (در رابطه با خنک شدن دست های آلوچه خانوم بخوانید +)

+ نوشته شده در  86/04/02ساعت 10:33  توسط امیر  |