تبليغاتX
تأملات نابهنگام

تأملات نابهنگام

(خاطراتی برای فردا)

باز هم باید حدود یه هفته صبر کنم برای تلفن و اینترنت. این اعتیاد به اینترنت داره عذاب آور میشه. نه اینکه اگر تو خونه اینترنت داشته باشم صبح تا شب نشستم جلو کامپیوتر. نه! همین که داشته باشیش انگار خیالت یه جورایی راحته. مقایسهء حسی اش مثل داشتن و نداشتن موجودی تو حساب بانکی میمونه. وقتی آدم پول تو حسابش هست حتا اگر واسه چند روز ازش استفاده هم نکنه باز هم خیالش راحته ولی امان از موقعی که موجودی حسابت واسه حتا به روز پایین میاد!!

اینطور که وعده و وعید دادند قراره که چهارشنبهء هفتهء بعد از طرف شرکت تله کام (همون مخابرات خودمون!) بیان و کارو تموم کنند. دیروز قرار بود وصلش کنند ولی به دلایل فنی نشد و تلفنی بهم گفتند که هفتهء بعد اولین زمان خالی ای که دارند و میتونند بیان! حالا یکی نیست بگه تو این شهر به این کوچیکی که سر تا تهش رو میشه دو ساعته پیاده رفت و برگشت، چطور وقت این رو پیدا نمیکنند که یکی رو بفرستند واسه انجام همچین کاری که نهایتش ۱۰ دقیقه هم طول نمیکشه! جالبه که همین شرکت الان چند ماهه که خطر ورشکستگی رو داره حس میکنه و به جای اینکه سرویس دهیش رو بهتر کنه، به همون روش قدیمی خودش ادامه میده....شاهکاره!

...........

امروز باید سنگهام رو با یکی وا بکنم. البته شاید امروز نه، و تو چند روز آینده. با اینکه حس میکنم کار درست همینه، ولی یه جورایی برام خیلی سخته. همیشه "نه" گفتن برام خیلی سخت بوده ولی هر وقت کاری رو برخلاف حس ِ درونی ام انجام دادم پشیمون شدم. الان هم وقتشه که تا قبل از اینکه خیلی دیر بشه جلوش رو بگیرم.
قضیه اینه که این دوست من، کیارا، با یه پسری دوسته که خیلی آدم خوبیه و از یه طرف هم خیلی موزیسین خوبیه و مطمئنم که آیندهء خوبی در انتظارشه. این پسر خیلی هم به من لطف داشته و داره و همیشه دنبال این بوده که یه سری مشکلات کاریم رو حل کنه. الان هم با کمک همین آدم یه سری راههای جدیدی جلو پام گذاشته شده و خودش تا اونجایی که تونسته داره هر کاری میکنه که این کار انجام بشه.
همزمان با همهء اینها، برام چند تا از آهنگ هایی رو که ساخته بود با گیتار و پیانو برام اجرا کرد. آهنگ ها زیبا بودند و شعر ها واقعاً تاثیر گذار و وقتی ازش پرسیدم برای چی تو همین سطح خودش رو نگه داشته و کاری نمیکنه، بهم گفت که برای تنظیم آهنگ ها مشکل داره و نمیدونه چطور باید این کار رو انجام بده و از من خواست کمکش کنم و این کارها رو تنظیم کنم. ایدهء جالبی بود و منم که کلاً جو گیر، قبول کردم و چند جلسه نشستیم و آهنگ ها رو ضبط کردیم و نت ها رو نوشتیم و ایدهء اصلی رو طراحی کردیم. ولی الان هرچی فکر میکنم میبینم که نه وقت انجام دادن همچین پروژه ای رو دارم و نه اصولاً از نظر حسی علاقه مند به انجام دادنشون هستم. خودم کلی ایده دارم که برای نوشتنشون وقت پیدا نمیکنم. کلی درس و امتحان عقب افتاده و کلی مقالهء نیمه تمام و کلی ترجمهء ننوشته که هر روز فکر و ذهنم رو به خودشون مشغول کردند و حالا اینکه بخوام گوشه ای از این همه کارهایی که در حالت عادی انجام نمیدم رو بزنم و بیام بشینم به کاری برسم که از نظر حسی باهاش بیگانه هستم، برام سخته. نه اینکه چون کار آدم دیگه ای هست حالا نخوام وقت بذارم. مساله سر اینه که کلاً خودم رو تو این کار نمیبینم و میدونم که در نهایت کار خوبی نمیتونم انجام بدم. تجربهء همکاری های خیلی خوبی داشتم و تجربهء همکاری های خیلی خیلی بدی رو هم داشتم که این هم میتونه یکی از همونا باشه و از همین الان دارم حسش میکنم. این هم خیلی شبیه همون همکاری با دوست شیرازیم از آب در میاد که به جایی نرسید و اشتباه از من بود که خودم رو گول زدم و فکر کردم علیرغم اینکه حس خوبی ندارم، میتونم کار خوبی انجام بدم و همین بزرگترین اشتباه بود.
حالا هم همون قضیه داره اتفاق میافته و سختیش خیلی بیشتره وقتی فکر کنی که این آدمی که قراره به زودی جواب نه ازت بشنوه همونیه که کلی بهت کمک کرده و داره هنوز هم به این کمک هاش ادامه میده. از یه طرف هم نمیخوام که الان صبر کنم و وقتی خرم از پل گذشت تازه بهش بگم "هی! میدونی؟ من نمیخوام اون کارها رو تنظیم کنم". این یکی آخر بی معرفتیه.
باید رو راست و قوی باشم. باید بتونم دلایلم رو منطقی بیان کنم و باهاشون کنار بیام.

دیشب به کیارا زنگ زدم و ازش خواستم که امروز بیاد خونه ام تا قبل از اینکه مستقیماً با دوست پسرش صحبت کنم، اول با اون حرف بزنم و یه جورایی حتا ازش کمک و همفکری بخوام. امشب قراره همدیگر رو ببینیم.

هنوز گیجم و نمیدونم کاری که دارم انجام میدم چه عواقبی داره. یعنی چقدر این آدم از من میرنجه و چقدر تو آیندهء کاری خودم میتونه تاثیرگذار باشه ولی میدونم که با هر چیزی بتونم کنار بیام، با دورویی و دروغ نمیتونم کنار بیام و نمیخوام کسی رو سر کار بذارم و سر بدوونم. این با اصول زندگیم مطاقبت نداره و برای همین هم باید حتماً رو راست باشم، هرچند ممکنه خیلی خوشایند نباشه.

باید بتونم مثل آهنگ نوشتنم زندگی کنم. اون وقت خوشبختی نردیک تر و نزدیک تر میشه. 

+ نوشته شده در  86/08/30ساعت 10:42  توسط امیر  | 

آقا ببین کار به کجا رسیده که برلوسکونی هم داره از تودهء مردم دم میزنه و ادای کمونیست ها رو در میاره!!! 

واقعاً آدم چقدر میتونه دو رو و بدبخت باشه؟!!!!

+ نوشته شده در  86/08/29ساعت 12:2  توسط امیر  | 

 حتا از احمقانه ترین چیزها هم میشه درس گرفت. واقعاً باور کردنش سخته و این رو خوب میدونم ولی همیشه معتقد بودم که آدم حتا در بدترین حالت ممکن هم هیچ کاری رو بدون دلیل انجام نمیده و مهم این نیست که اون کار درست انجام بشه؛ مهم اینه که اون کار حتا به شکلی نا خواسته و بدون هیچ دلیلی چه حسی رو در تو بیدار میکنه. مهم این نیست که این کار مثلا میتونه تماشای یه فوتبال احمقانه باشه یا ترجمهء یه کتاب. مهم نیست که یه قدم زدن تو شبهای مه آلود و تنهای اینجا باشه یا تمرین آهنگ جدیدی که قراره به زودی اجرا بشه. مهم اینه که کاری که میکنی بهت حسی رو بده که بدونی بالاخره یه جایی یه جوابی در انتظارته. هر چند کوچیک و ناچیز، هرچند شاید بی اهمیت در نظر دیگران، ولی میدونی که همون جواب کوچیک میتونه یه جرقه باشه، میتونه یه ایدهء نو باشه، میتونه یه راه بزرگ باشه که تو تازه داری توش قدم های اولت رو برمیداری.
(
یادته اولین قدمهات رو؟ چقدر کوچولو بودند؟ به چی فکر میکردی وقتی آروم آروم سعی میکردی روی پات بلند بشی و لبهء میز رو لمس کنی؟ یادته؟ یادته بقیه چی فکر میکردند؟ یادته چی میگفتن؟ براشون مهم بود که تو برای بار اول رو پای خودت بلند شدی. مهم این بود که تونستی سر پات یایستی و با صدای خنده و شادی بقیه سرت رو برگردونی و با همون شیطنت همیشگیت بخندی. مهم نبود که تو فقط میخواستی سرت رو بیاری بالاتر تا ببینی دنیا از زاویهء دیدی بالاتر از اون چیزی که همیشه دیده بودی چه رنگیه و چه شکلیه. نه؟)

امشب از روی احمقانه ترین لحظه های یکی از مزخرف ترین سریالهای ممکن به نتیجه هایی رسیدم که شاید باور کردنی نباشه! یعنی شاید انقدر ساده و واضح بودند که تا حالا بهشون فکر هم نکرده یودم ولی وقتی امشب حماقت و مزخرفاتِ وحشتناک بعضی از این سریال های ماه رمضونی رو (که اینجا با چند ثانیه – شما بخونید چند هفته! – تاخیر پخش می شوند!!) دیدم، تازه متوجه شدم چقدر جوابی که دنبالش بودم به همین سادگی جلو چشممه!
نه اینکه حرفهای گفته شده در اون سریال باعث شد قلب و دلم ناگهان از این رو به اون رو بشه و ایمان بیارم به آغاز فصل گرم!!!! نه! فقط اون همه حماقت و مزخرف و اون همه چرت و پرتی که تو اون سازمان گل و گشاد ساخته میشه، منو به سمتِ یه سری سوال برد و وقتی جوابی برای اون سوال ها پیدا کردم تازه فهمیدم آدم چقدر میتونه احمق باشه که واقعیت رو تا این اندازه نزدیک بدونه و نفهمه. و من نمیخوام یه احمق باشم!

+ نوشته شده در  86/08/26ساعت 9:34  توسط امیر  | 

همیشه نامه دریافت کردن رو دوست داشتم. از اینکه بیام خونه و نامه ای دم در باشه کلی لذت میبرم. جوری که خودم رو آبونهء چند تا نشریهء تخصصی موسیقی کردم و هر وقت میان دم خونه کلی ذوق مرگ میشم! تازگی ها به روزنامه فروش محله مون هم سپردم که هر روز صبح اول وقت روزنامهء مورد علاقه ام رو ( کوریره دلا سرا ) بیاره بذاره پشت در خونه ام. نه اینکه انقدر تنبل باشم که نرم تا سر کوچه! نه! اونقدرا هم به قول این رفیقمون مشکل  آق دایی ندارم. مساله سر اینه که کلی حال می کنم که صبح اول وقت و وقتی هنوز تو لباس خوابم هستم بیام در در و روزنامه رو بردارم و ولو بشم رو مبل!

ولی الان چند وقتیه که  این موضوع بیشتر از اینکه دلچسب و جذاب باشه داره تبدیل میشه به یه کابوس! پشت هم داره قبض های کوفت و زهر مار میاد. اینجا نفس هم که بکشی باید پول بدی (یاد هامون اقتادم که آخر فیلم حلقه اش رو در میاورد و میگفت: بیا اینم پول هوایی که اینجا تنفس کرد. دیگه چی میخوای؟ ). چند روز پیش نامه اومده بود که یه بستهء سفارشی دارین که باید بیاین ادارهء پست تحویل بگیرین. کلی خوشحال از اینکه بالاخره کتابام رسیدند رفتم ادارهء پست و در کمال تعجب دیدم یه نامه اومده از شرکت آب و برق و گاز ( AEM ) که هنوز ۱۸ یورو به خاطر تموم کردن قراردادم تو میلان بهشون بدهکارم. اعصابم بیشتر به خاطر اینکه کتابا نرسیدند خورد شده بود تا اون ۱۸ یوروی لعنتی. دیروز بعد از ظهر هم که وقتی داشتم میومدم بیرون یه نامه از طرف وکیل شرکت تلفن ِ میلان دم در بود که کلی بهم شوک وارد کرد. برای تموم کردن اون قرارداد بهشون تاکید کرده بودم که آخرین قبض رو به آدرس جدید بفرستند. حالا برای من نامه نوشته که شما فلان قبض رو پرداخت که نکردین هیچی، الان تازه باید جریمه هم بدین! مهلت پرداخت تا کیه؟ تا همین ۱۴ نوامبر! اگر هم یک روز اینور و اونور بشه ازت شکایت میکنیم و از این داستان ها!!! تازه نامه رو باز هم به آدرس قبلی ِ میلان پست کرده بود که صاحبخونه ام دریافت کرده بود و برام فرستاد و منم بدون معطلی رفتم بانک تا کارش رو انجام بدم وگرنه احتمالاً فردا پس قردا با پلیس میومدند دم خونه!
واقعاً سر این مسائل حقوقی و کاغذ بازی ایتالیا دیگه داره جونم به لبم میرسه. من که همیشه عاشق نامه داشتن بودم الان وقتی میرسم خونه و در رو باز میکنم آرزو میکنم پاکتی دم در نباشه!

وای! الان باید برم خونه....خدا کنه نامه ای نداشته باشم!

+ نوشته شده در  86/08/24ساعت 11:12  توسط امیر  | 

تلفن جدیدی خریدم. دیروز که داشتم شماره ها رو از تلفن قبلی به این جدیده منتفل میکردم حس کردم چقدر دوست دارم به بعضیا که خیلی وقته باهاشون حرف نزدم زنگی بزنم و حالشون رو بپرسم. کسانی که وقتی تابستون ایران بودم دست کم دو روز یه بار به یه بهونه ای بهشون میزنگیدم و خیلی دلم براشون تنگ شده. با خودم قرار گذاشتم که تو این یکی دو روزه بهشون حتماً یه زنگ بزنم.

امروز ایمیلی دریافت کردم! خیلی مختصر و مفید بود و ناواضح و گویا! مهم نیست چی بود و چی نبود ولی حس میکنم برای جلوگیری از بعضی سوء تفاهم ها که احتمال داره پیش بیاد بهتر باشه باز هم این تماس تلفنی یه کمی عقب بیافته. دوست ندارم از ابراز دوستی و محبتم، برداشت های دیگه ای بشه.

همین!

+ نوشته شده در  86/08/23ساعت 10:14  توسط امیر  | 

نمیدونم چطور بعضی از آدما میتونند تا این حد حس مسولیت پذیری پایینی داشته باشند و هرچی فکر میکنم که چطور ممکنه کسی انقدر راحت، بی خیالِ آدمای دور و برش باشه و بدون توجه به این که انجام دادن (یا ندادن) خیلی از کارها میتونه باعث آزار و اذیت طرف مقابلش (دوست، پارتنر، همکار، همخونه و...) بشه به هیچ نتیجه ای نمیرسم.
سالِ اولی که اومده بودم ایتالیا یه پسر ایرانی دیگه هم اومده بود همین شهر و تو همین دانشگاه شروع کرد به درس خوندن. از اونجایی که تنها دانشجوهای ایرانی بودیم قاعدتاً می بایست خیلی با هم رفت و آمد میکردیم ولی بعد از چند بار اینور و اونور رفتن کلاً سعی کردم رابطه ام رو باهاش محدود و محدودتر کنم.
بگذریم از اینکه چقدر آدم اعصاب خورد کن و فیلمی بود و یه جورایی فقط و فقط تو فکر این بود که چطور با رفتار عجیب و فیلم اومدن های احمقانه اش جلب توجه کنه. چقدر من سعی کردم ندیده بگیرم و چقدر سعی کردم جایی که اون هست نباشم تا از دیدن اینکه چطور دوستای ایتالیاییم انقدر راحت کارها و رفتار این آدم رو باور میکنند، عذاب نکشم. چقدر ایتالیایی ها رو مسخره میکرد که شما از "عشق" هیچی سرتون نمیشه و عشق واقعی رو فقط ما ایرانی ها تجربه میکنیم و از این مزخرفات. 
گذشت تا اینکه این آقای گُل بعد از اولین تعطیلات تابستونی برای دو هفته اومد اینجا و اثاثیه اش رو جمع کرد و رفت پی عشق پانزده سانتی اش*. از اون موقع تا به حال خوشبختانه خبری ازش شنیده نشد!

امروز که داشتم به خونه بر میگشتم، همخونهء سابقش رو تو خیابون دیدم و به حساب اینکه چند بار باهاش سلام و علیکی داشتم، لبخندی زدم و سلامی کردم. اونم جوابی داد و بلافاصله خیلی مودبانه ازم پرسید که آیا خبری از همخونهء قبلیش دارم یا نه که منم گفتم به هیچ وجه خبری ندارم. سرش رو تکون داد و گفت: "نمیدونم چکار کنم. از ۵ سال پیش که یهو بدون خبر گذاشت و رفت یه چمدون بزرگ تو خونهء من مونده که نمیدونم باهاش چکار کنم. تمام فضای اتاق کارم رو گرفته و نه میتونم اون اتاق رو به کسی اجاره بدم نه میتونم توش کار کنم."
من نمیتونستم از تعجب حتا پلک بزنم. بهش گفتم: "واقعاً متاسفم. اگر من نشونی ای ازش داشتم حتماً در اختیارت میذاشتم ولی میدونی که من اصولاً از همون موقع هم خیلی روابط خوبی با این آدم نداشتم". جواب داد: " میدونم. میدونم. ولی واقعاً موندم چکار کنم. رو حساب اینکه به هر حال چند ماه با هم همخونه بودیم این چمدون رو نگه داشتم ولی دیگه نمیتونم. تو میخوای بگیریش؟ توش پر از کتابه." به لحظه وسوسه شدم. کتاب؟ اونم مفت؟ مگر خر باشم که نگیرمش! ولی سعی کردم جدی تر فکر کنم و حس کردم خر بودن یه جاهایی بهتره! گفتم: "نه. من نمیتونم قبولش کنم." سری تکون داد و گفت: "من نمیدونم چرا بعضیا انقدر بی مسوولیت هستند. این آدم اجارهء سه ماهش رو هم نداده و من اون پول رو از جیب خودم دادم." واقعاً آزار دهنده بود شنیدن این حرفها. نمیدونم چطوری باهاش بالاخره خداحافظی کردم و رفتم خونه و تو راه به این فکر میکردم اگر فردا یه ایرانی دیگه بخواد با این پسر همخونه بشه چه رفتاری در انتظارشه؟ اصولاً این آدم چه فکری راجع به ما ایرانیا میکنه؟ چرا باید کاری بکنیم که توی یه مملکت غریب انقدر از خودمون وجههء بد به جا بذاریم؟

از اون موقع تا حالا سرم درد میکنه و دلم میخواد یه بار دیگه این آدم رو ببینم و دو سه تا سیلی جانانه بزنم زیر گوشش!

* محسن نامجو

+ نوشته شده در  86/08/17ساعت 16:48  توسط امیر  | 

این هم تماشاگران قرمز رنگِ تیم اوراوا ....!!

-بازی رفت سپاهان و اوراوا-

+ نوشته شده در  86/08/17ساعت 10:19  توسط امیر  | 

 

روزهایی که درگیر اثاث کشی از میلان به کرمونا بودم، میخواستم همه چیز رو تا جای ممکن نو کنم و مثلاً زندگی تازه و جدیدی رو شروع کنم. یکی از این چیزهایی که باید عوض می شد بوی ادوکلن بود! اصولاً خیلی آدمی نیستم که دنبال مد و جنس های مارک دار و این حرفا باشم ولی معتقدم آدم باید بوی خوبی بده (اصولاً شامهء خیلی حساسی دارم و بوی آدما برام خیلی مهمه). خلاصه اینکه در یکی از گشت زنی های خیابانی (با آقا جواد اشتباه نشود) گذرم افتاد به مغازهء سفورا که یکی از معروف ترین مغازه های عطر و ادکلن فروشیه! خلاصه که بعد از نیم ساعت جولون دادن و بو کشیدنِ تمام تست هایی که اونجا بود و در حالی که احساس میکردم سلول های خاکستری مغزم بوی عطر به خودشون گرفتند، یکی از همون شیشه ها رو انتخاب کردم و رفتم جلوی صندوق. پشت صندوق خانوم بسیار خوشپوشی ایستاده بود و وقتی داشتم پول رو پرداخت میکردم بهم پیشنهاد داد که فرم مخصوص عضویتشون رو پر کنم و از تخفیف های ویژه برخوردار بشم و از این حرفا. منم که اصولاً به هیچ خانوم خوشگلی نه نمیگم فرم رو برداشتم و پر کردم و شاد و خندان از اینکه به زودی از تخفیف های ویژه ای بهره مند میشم اومدم خونه.

این قضیه گذشت تا دیروز که وقتی اومدم خونه نامه ای از سفورا اومده بود دم خونه. وقتی بازش کردم و چشمم افتاد به 40% تخفیف کلی ذوق زده شدم ولی وقتی چشمم افاد به اول نامه خشکم زد! چرا؟ شاید بد نباشه قسمتهایی از این نامه رو ترجمه کنم تا با هم بخندیم:

سرکار خانوم امیر،
سفورا همیشه در خدمت شما!
آخرین محصولات آرایشی و بهترین عطرهای زنانه برای جلب توجه شوهر، نامزد یا پارتنرتان را در سفورا بیابید!
با ارائهء این نامه از 40% تخفیف ویژهء لوازم آرایشی سفورا برخوردار شوید. این تخفیف تنها برای 20 روز اعتبار دارد.
در ضمن با هر بار خرید، یک کرم مخصوص زیر چشم، دو رژ لب (به انتخاب خودتان) و یک لوسیون بدن به شما اهدا خواهد شد.
سفورا همیشه بهترین ها را برای زنان دارد.

یه جورایی میخواستم بنویسم بدون شرح! ولی فکر کنم گفتن این مطلب ضروری باشه که دوستان عزیز اگر این دفعه منو به شکلی متفاوت دیدند، خیلی تعجب نکنند. از ما گفتن بود!

+ نوشته شده در  86/08/11ساعت 10:12  توسط امیر  | 

خیلی حرف برای گفتن دارم ولی وقتی میام و میشینم پشت کامپیوتر انگاری همه شون پر میزنن و میرن بیرون.

بیرون،...همونجایی که قطره قطره های بارون آدم رو حسابی خیس میکنه. همونجایی که سیاه ترین ابرهای ممکن زیباترین بارون ممکن رو میریزونند رو سر من و تویی که خیس میشیم و فکر میکنیم چقدر عاشفانه است لحظه های پاکی که واقعی نیستند و وجود خارجی ندارند....

+ نوشته شده در  86/08/09ساعت 10:53  توسط امیر  | 

من اگر وقتش رو داشتم حتماً یه وبلاگ درست میکردم و توش فقط از اشتباه های گفتاریِ گزارشگرای فوتبال مینوشتم. من نمیدونم اگر این فردوسی پور نبود باید چیکار میکردیم. جواد خیابانی هم بد نیست (البته یه دوره ای خیلی جوگیر شده بود و موقع بازی های یخی مثل ملوان و صنعت نفت حس میکرد داره جنگ گلادیاتورها رو به طور لایو از خود کلوسئوم رم گزارش میکنه!) این اواخر هم که مزدک میرزایی اومده که تا حدودی کپی نابرابر اصل فردوسی پور شده ولی انصافاً گزارشش خیلی غلط نداره.
البته اشتباه های لپی جزئی از گزارش هستند و خودم خوب میدونم که خیلی نرماله که یه گزارشگر گاهی اوقات به خاطر هیجان بازی و... اشتباه کنه ولی باید سریع خودش رو اصلاح کنه (مثل همین عادل خان که هروقت کوچکترین اشتباهی داره خودش معذرت میخواد و قضیه حل میشه). 
ولی امان از بعضی از این آقایون که واقعاً با سلول های خاکستریِ مخ ِ آدم بازی میکنند! مثلاً دیروز سر بازی سپاهان و الوحده مجری برنامه ای که بازی رو از شبکه جهانی جام جم پخش میکرد قبل از شروع بازی گفت: من مطمئنم که اگر سپاهان گل اول رو بزنه اون وقت زدن چهار گل برای تیم الوحده اگر غیرممکن نباشه مطمئناً ناممکنه!!!!!  
دوستان عزیز، اگر ممکنه تفاوت ناممکن و غیرممکن رو برای من بنویسید!!
شاید به نظر خیلی ها این اشتباه ها عادی باشه ولی من سوال میکنم چطور خیلی از گزارشگرها این شکلی اشتباه نمیکنند؟ مثلاً این گزارشگرای ایتالیایی واقعاً عالی کار میکنند. شما یک ثانیه از بازی و هیجانش رو از دست نمیدین که هیچ (میدونید که ایتالیایی ها وقتی شروع میکنند به حرف زدن ساکت شدنشون با خداست!)، یه جای کار هم نمیتونین ازشون ایراد گفتاری بگیرید (به غیر از یکی از مثلاً آنالیزورهاشون که برزیلی الاصله و هنوز بعد از ۶۰ سال سن وقتی حرف میزنه آدم میخواد کله اش رو بکوبونه به دیوار!!!!)
شاید از امروز واقعاً بشینم و این ایراد ها رو بنویسم. در نوع خودشون جک های خوبی از آب درمیان!

-----------

راستی این خانومه دوباره داره مینویسه. بخونیدش!

+ نوشته شده در  86/08/03ساعت 10:42  توسط امیر  | 

این روزا به شدت متمرکز شدم روی مقاله ای که باید راجع به کویین بنویسم. هر روز از صبح زود تا آخر شب فقط دارم کویین گوش میکنم و جالب اینه که برعکس اون چیزی که فکر میکردم اصلاً از این تکرارها خسته نمیشم و هر بار وقتی با دقت بیشتر گوش میکنم یه چیز جدید و جالب توش پیدا میکنم. به خصوص تو آلبوم های قدیمیشون گاهی اوقات آهنگ هایی به گوشم میخوره که تا حالا نشینده بودم و حالا برام خیلی جالب و دوست داشتنی هستند.
یکی از اون آهنگها اسمش هست Funny How Love Is  و در نوع خودش واقعاً کار زیبا و دوست داشتنی ایه هرچند یه شاهکار نیست. جالبه که این کار خیلی تصادفی و بدون هیچ پشتوانهء ذهنی اجرا شده و همه اش تو روزی ضبط میشه که گروه کویین تو استودیو منتظر بودند تا مشکل فتی ای که پیش اومده بود حل بشه و تو استودیوی کناری یه گیتاریستی که اسمش الان یادم نمیاد منتظر خواننده بود و وقتی دید فردی مرکوری بیکاره ازش خواست واسه تفریح یه آهنگی رو بخونه که بعداً همون همکاری یکی دو ساعته شد مبنای ساخت این آهنگ کوچولوی دوست داشتنی!

Funny how love is everywhere just look and see
Funny how love is anywhere you're bound to be
Funny how love is every song in every key
........
Funny how love is the end of lies when the truth begins
Tomorrow comes tomorrow beings
Tomorrow brings love in the shape of things
That's what love is, that's what love is
........
Funny how love is can break your heart so suddenly
Funny how love came tumbling down with adam and eve
Funny how love is running wild and feeling free

متن آهنگ رو میتونید اینجا ببینید.

 

 

+ نوشته شده در  86/08/02ساعت 10:29  توسط امیر  |