تبليغاتX
تأملات نابهنگام

تأملات نابهنگام

(خاطراتی برای فردا)

برای نوروز ۸۶ مثل همیشه هفت سین چیده بودم. روزای آخری بود که میلان بودم و داشتم اثاث کشی میکردم. دوتا ماهی کوچولو هم گرفته بودم که یکی شون بعد از یه ماه مرد. وقتی داشتم میرفتم ایران اون ماهی ای رو که زنده مونده بود گذاشتم پیش یکی از دوستام تا ازش مراقبت کنه. اسمش رو هم گذاشتیم سیدنی (دلیلش بماند!)

بسیاری از دوستان یادشونه که قرار بود ۳-۴ هفته ایران باشم و بعدش عین بچه های خوب برگردم سر خونه و زندگیم ولی بعد از ۳ هفته به اصرار این و اون، دو هفته پروازم رو عقب انداختم و بعدش باز دوباره یکی دو هفته و همینطور هر دو هفته یه بار کار و زندگی ما شده بود پرواز عقب انداختن! البته خیلی بد نمیگذشت. اصولاً هر چهارشنبه مهمونی گودبای پارتی من تو خونهء مهروش اینا به راه بود از فرجام و آلوچه بگیرین تا برادرزادهء ۶ ساله ام، بهم تیکه مینداختند! (یادمه به برادرزاده ام گفتم "عزیزم عمو داره میره. میدونی که خیلی دلم برات تنگ میشه؟ " اونم نه گذاشت و نه برداشت و گفت "تو که دوباره هفتهء بعد اینجایی!").

اینجوریا شده که نگارندهء این سطور بعد از ۴ ماه "بالاخره" برگشت سر خونه و زندگیش. وقتی رسیدم و از دوستم سراغ سیدنی، ماهی قرمز خوشگلم، رو گرفتم بهم گفت سورپرایز داری. ترسیدم که نکنه سیدنی هم مرده باشه ولی وقتی رفتم خونه اش دیدم که این آقا خیلی از داشتن ماهی خوششان آمده و حسابی جو زده شده و رفته یه آکواریوم کوچیک خریده و چند تا ماهی دیگه هم گذاشته کنار ماهی من. کلی ذوق زده بود و میگفت نگاه کم چقدر خوشگلند و از این حرفا و الحق و والانصاف هم اون آکواریوم رو خیلی خوشگل و با سلیقه درست کرده بود (اصولاً آدم با سلیقه و جالبیه). خلاصه با این اوصاف تصمیم گرفتم که سیدنی رو بذارم پیش همون ماهی ها که تنها نباشه. بین اون ماهی ها یه دونه ماهی نسبتاً بزرگ و سیاه هم بود که شکل پک و پوزش (به قول مش قاسم) با بقیهء ماهی ها فرق میکرد و یه جوری انگار همه اش عصبانی و اخمو بود! از اونجایی که باید مراسم نامگذاری انجام میشد (!) اسم این ماهی سیاه نه چندان کوچولو رو (که هیچ ربطی یه ماهی مورد نظر صمد بهرنگی نداره) گذاشتیم "بنیتو" به یاد موسولینی و لباس سیاه های فاشیست! خلاصه هر بار که میرفتم پیشش یه سری هم به ماهی ها میزدیم و یه کم باهاشون حرف میزدیم و کلی این جناب موسیو بنیتو رو تشویق میکردیم که با بقیه مهربون باشه و شکنجه شون نکنه!

دیروز بعد از کلاس یه سر رفتم پیش همین دوستم که یه قهوه با هم بخوریم. بهم گفت "باورت نمیشه! یه اتفاق بامزه افتاده! بنیتو حامله است!!!" از شدت مسخره بودن جمله نمیدونستم چطوری جلوی خنده ام رو بگیرم. خلاصه که بهم نشون داد که این تخم های کوچولو که میبینی و خلاصه این وضعیت ماهی و این حرفا همه شون نشون دهندهء اینه که جناب بنیتو خان مرد نیست و به جامعهء نسوان تعلق داره و الان هم داره میزاد!! البته معلوم نبود کدوم ماهی ای با بنیتو ریخته رو هم ولی امیدوارم فردا معلوم نشه که کار، کار سیدنی بوده و سیدنی اصولاً مرد بوده و ما خبر نداشتیم!

+ نوشته شده در  86/09/27ساعت 8:36  توسط امیر  | 

این افشین قطبی واقعاً بامزه فارسی حرف میزنه! البته من همیشه از اون دسته آدمایی بودم و هستم که درست حرف زدن براشون خیلی مهمه و همیشه سعی کردم موقع حرف زدن تیکه های خارجکی نیام!
از اون دسته از آدمایی که تا دو روز پاشون رو میذارن اونور مرز و برمیگردن ایران و دیگه "نمیتونن" فارسی رو درست صحبت کنند و همهء "ر" ها  و"ک" هاشون با لهجهء غلیظ آمریکایی تلفظ میشه واقعاً بدم میاد. البته یه سری هستند که اونجا به دنیا اومدن و بزرگ شدن و یه جورایی خیلی نمیشه بهشون ایراد گرفت ولی یه نمونه هایی هستند که مثلاً تازه دو ساله که اومدند میلان و دیگه فارسی یادشون رفته! از اونا بدتر مواردی هستند که دو تا زبون رو با هم قاطی میکنند....این دسته رو باید گذاشت زیر گیوتین!!! آخه آدم ناحسابی؛ یا عین بچهء آدم فارسی حرف بزن یا انگلیسی (یا ایتالیایی یا هرچی عشقت میکشه!) اینکه نصف جمله ات فارسی باشه و نصف دیگه اش انگلیسی نه تنها برات هیچ ارزشمندی ای نمیاره؛ نه تنها هیچ جور نشونهء "با کلاس" بودن نیست؛ که فقط و فقط نشون دهندهء اینه که تعادل مغزی نداری و نمیتونی عین آدم حرف بزنی.

(خواهشاً خواهش میکنم در رابطه با آمیختگی فارسی و عربی و ورود واژه های لاتین و این شرّ و ور ها کامنت نذارین! بحث زبان شناسی نمیخوام بکنم چون موضوع اصولاً "زبان شناسی" نیست. اون بحث کاملاً جداست و شاید یه روزی در اون رابطه هم چیزی بنویسم.)

امروز که داشتم برنامهء احمقانهء مجری شبکه جام جم رو با استیلی  و قطبی تماشا میکردم، فکرم رفت سراغ این موضوع. آدم وقتی خودش باشه و برای کلاس گذاشتن های الکی نخواد خودش رو لوس بکنه میشه افشین قطبی! با این که این همه دست و پا شکسته حرف میزنه آدم هیچ جور چندشش نمیشه (اینم ربطی به طرفداری من از پرسپولیس نداره). بگذریم از اینکه مجری برنامه انقدر سوالهای بی ربط و اعصاب خورد کن (مثل خوش تیپ ترین فوتبالیست پرسپولیس کیه؟ یا خوش لباس ترین مربی کیه؟ و از این مزخرفات) پرسید که قطبی هم صداش دراومد و خیلی محترمانه حال طرف رو گرفت ولی در مجموع خیلی با دیدن این برنامه حال کردم. یه جورایی آدم از نوع رفتار حرفه ای این مربی باید درس بگیره. امیدوارم که بعد از یکی دو سال زندگی تو ایران، قید همه چی رو نزنه و بخواد دوباره برگرده آمریکا!!!

-------------

از تپق های مجری این برنامه: الان میریم یه آهنگ زیبا (!) بشنویم و ادامهء برنامه رو در کنار شما ادامه میدیم!

 

پی نوشت: وقتی داشتم اینا رو مینوشتم یاد یکی دو تا از کسانی افتادم که تو ایتالیا به دنیا اومدند ولی عین آدمیزاد هم فارسی خوب بلندند و تپق نمیزنند هم ایتالیایی! یکی از اونا که وبلاگش رو میتونین اینجا ببینید و همین که تو وبلاگش به این خوبی فارسی مینویسه (در ضمن فقط پدرش ایتالیایی ایرانی هست!) خودش حرف من رو تایید میکنه. نمونهء دیگه اش هم پگاهه که دوست یکی از دوستامه که تو ونیز زندگی میکنه و با اینکه تو ایتالیا به دنیا اومده و بزرگ شده و تا چند سال پیش اصلاً ایران رو هم ندیده بود، فارسی رو بدون نقص حرف میزنه. البته این پگاه خانوم قصهء ما وبلاگ نداره که باید یه کم تشویقش کنم شاید از راه به در بشه!

+ نوشته شده در  86/09/24ساعت 18:57  توسط امیر  | 

امروز روز فارغ التحصیلی ِ یه سری از بچه های دانشگاهمون بود. من اصولاً از این مناسبت خاص فراری هستم و ترجیح میدم اون روز کلاً در دورترین جای ممکن نسبت به دانشگاه قرار داشته باشم! نمیدونم چرا به نظرم خیلی این روز خاص اعصاب خورد کن میاد و تجمع این همه آدم که برای همچین مراسم فرمالیته ای میان برام خیلی مسخره به نظر میرسه (امیدوارم روزی که نوبت من میشه اصلاً کسی نیاد)! کلاً تو این چند سالی که اینجا هستم هر باری که این روز میرسه یه اتفاق ناخوش آیندی میافته و شیرینی این روز رو از زیر زبون آدم میکشه بیرون. حالا یا یه خبر بد، یا یه بگو مگو یا یه تصادف (یادمه چند سال پیش تو همچین روزی با دوچرخه پهن زمین شدم!) 

امروز ولی مجبور بودم لباس مناسب بپوشم و به خاطر فارغ التحصیلی یکی از بهترین دوستام برم دانشگاه. همه چیز خیلی خوب پیش رفت و این جناب فابیو خان هم با حداکثر نمرهء ممکن فوق لیسانسش رو "اخذ" کرد و ما هم کلی تبریک گفتیم و همه چیز تموم شد. بعد از مراسم، رفتم از ماشین سلف سرویس یه قهوه بگیرم که کسالت و بی خوابی رو بتونم بهتر تحمل کنم. همین که منتظر آماده شدن قهوه بودم یکی از استاد ها از یکی از کلاس ها اومد بیرون. وقتی بهش سلام کردم یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و بدون اینکه جواب سلامم رو بده به موهام اشاره کرد و گفت "از موهای بلند خوشم نمیاد." !! یه کم شوکه شده بودم! آخه اصولاً دلیلی نداشت که همچین چیزی رو بدون هیچ بحث قبلی خاصی بهم بگه. منم که اصولاً از این خانم خوشم نمیاد لبخند موذیانه ای زدم و گفتم "شما اولین نفری هستید که اینو بهم گفته." بعدش هم برای اینکه حرصم رو خالی کرده باشم ادامه دادم "البته پدرم هم خیلی خوشش نمیاد ولی من گذاشتمش به حساب سن و سالش. یعنی حس میکنم اصولاً هیچ آدم پا به سن گذاشته ای از این تیپ مو خوشش نیاد...!" لبخندم این بار خیلی مهربونانه بود تا اثر حرفی که زده بودم خیلی زیاد نباشه...اصولاً با سن و سال خانم ها نباید خیلی شوخی کرد به خصوص اگر حدوداً ده دوازده سال از شما بزرگتر باشند و شما سن و سالشون رو با سن و سال پدرتون مقایسه کرده باشید!
حس کردم حالت چشماش کاملاً فرق کرده. به لحضه از حرفی که زدم پشیمون شدم و خواستم رفع و رجوع کنم که دیدم بهم داره میگه "به هر حال وقتی موهات کوتاهتر بود خیلی پسندیده تر بودی. یعنی به نظر آدم بهتری میومدی..از اون تیپ آدمایی که درستکار و خوب هستند!" فهمیدم خیلی بهش برخورده؛ حرفش یه کم ناراحتم کرد، این بود که گفتم "میدونم...میدونم...ولی از اینکه آدم خوبی باشم خسته شدم...بهتره یه کمی بد بودن رو یاد بگیرم...گاهی اوقات لازم میشه!" نگاهی بهم انداخت و سری تکون داد و رفت.

نمیدونم چرا ولی حس کردم واقعاً این جملهء آخر رو انگار یکی گذاشته بود تو دهنم؛ البته به هیچ وجه هم دروغ نبود! انگار آدم باید گاهی اوقات بد بودن رو هم یاد بگیره وگرنه، اگر میخواستم بدون اینکه حرفی بزنم و مثل قدیما با شوخی و خنده سروته این اظهار نظر بی دلیل رو هم بیارم، این خانم با خودش فکر میکرد هر چیزی که دوست داشته باشه میتونه بارم کنه و بره و منم حالا یا به خاطر دانشجو بودنم یا به خاطر خارجی بودنم یا به خاطر اینکه اصولاً آدم ماخوذ به حیایی هستم باید خفه شم و چیزی نگم!
نه!
اینو مدتهاست که نمیتونم بپذیرم. حالا طرف مقابلم هر کسی که میخواد باشه. چه دوست صمیمی، چه دشمن خونی!

قهوه ام رو خوردم و کلاهم رو سرم گذاشتم و از دانشگاه زدم بیرون...مه همه جا رو گرفته بود...با خودم فکر میکردم باز هم روز فارغ التحصیلی و باز هم یه خاطرهء مزخرف! اصولاً این روز، نحسه و نباید از خونه اومد بیرون!

-----------

پی نوشت بی ربط: این هم ماشین های سلف سرویس قهوه که نمونه اش تو دانشگاه ما هم هست!

+ نوشته شده در  86/09/22ساعت 20:53  توسط امیر  | 

میبینی؟
تو هم میبینی یا فقط منم که باز دچار این وهم و خیال شدم؟
میبینی لشگر سیاهشون رو که دارن به طرفمون میان؟
میبینی که این بار هم باز میان و قتل و غارتشون تا مدتی نا معلوم قراره اسیرمون کنه؟
میبینی؟
میدونی که تا چند وقت باز هم اسیرشون میشی؟
میبینی که اونقدر قوی هستند که راه فراری پیدا نمیکنی؟
یا شاید اونقدر ضعیف هستی که زیر ضربه های وحشتناکشون فقط میتونی آرزوی مرگ کنی؟
میدونی که معلوم نیست این بار چه وقتی میتونی دوباره الکی همه چیز رو حواله بدی به ... ؟
میبینی؟

آره! باز هم دارن میان! باز هم ... باز هم ... باز هم ... وباز هم تو نمیدونی چقدر و تا چه اندازه ای باید تو چنگ پر قدرتشون مذبوحانه دست و پا بزنی و ماسک عوض کنی و خیلی چیزا رو بخوای ثابت کنی.

آره! باز هم همون آش هست و همون کاسه! باز هم همون درد و همون ناله! باز هم...

میبینی؟
دارن نزدیک تر میشن....

+ نوشته شده در  86/09/18ساعت 21:3  توسط امیر  | 

امروز جناب دکتر برادر خان زنگ زد و کلی از این در و اون در حرف زدیم و لابلای حرفاش فهمیدم که داییمون و همسرش منتظر دومین بچه هستند که قراره از مرداد به این دنیای نسبتاً قشنگ پا بذاره.
از اونجایی که دختر دایی مون با دختر دکتر برادر خان نسبتاً هم سن و سال هستند ازش پرسیدم "شما نمیخواین از قافله عقب بمونین؟ دومی تو کار شما نیست؟" جناب دکتر برادر خان هم نه گذاشت و نه برداشت و گفت "والله همین یکی هم که میبینی MP3 شده و خودش کار ۱۲ تا بچه رو انجام میده. شیطنتش واسه هفت پشتمون بسته!"

از اونجایی که  " الولد الچموش     یشبه بالعموش" و از اونجایی که من عموی اون یک فروند کوچولوی MP3 شده هستم، دیدم بهتره ادامه ندم! 

+ نوشته شده در  86/09/14ساعت 19:4  توسط امیر  | 

گاهی اوقات لحظه هایی پیش میاد که آدم دوست داره هیچ وقت تمومی نداشته باشه. مثل اون ۴-۵ دقیقه ای که امروز صبح برام اتفاق افتاد. دلم میخواست تو همون بار کوچیک و گرم و نرم کنار پنجره به نشستنم ادامه می دادم و اون حس بی نظیر تمومی نداشت. دوست داشتم مجبور نبودم قهوه ام رو زود بدم پایین و شال و کلاه کنم به طرف کلاس. دوست داشتم همونجا کنار پنجره میموندم و موسیقی ای که گوش میکردم تا ابدیت ادامه پیدا میکرد و میخوند
These are the days of our lives
 و من تو اون همه حس پر از زیبایی غرق شده، باقی میموندم و میرفتم به روزهایی که اومدند و رفتند و جز یه خاطرهء ساکت چیزی ازشون نمونده. دوست داشتم زیر نور ضعیف آفتابی که از لای درختهای کنار پنجره خودش رو مهربونانه میریخت رو سرم به نشستنم ادامه میدادم و چشم هام رو میبستم و حضور داشتن تو لحظهء حاضر رو با تموم وجودم تجربه میکردم و واقعاً حس میکردم که
These are the days of our lives

خیلی کم پیش میاد که "در لحظه زندگی کردن" رو تجربه کنم. همیشه یا تو آینده و خیالبافی هستم یا تو گذشته و نوستالژی و وقتی مثل امروز صبح بدون هیچ دلیلی برای یه مدت کوتاهی حس میکنم که به هیچ جا تعلق ندارم و خودم هستم و چند تا شاخهء درخت و زردی آفتاب و یه موسیقی بی نظیر، اون موقع است که مطمئن میشم هنوز چیزهای قشنگی هستند که آدم بخواد به خاطرشون زندگی کنه و از این بی تفاوتی خاکستری برای چند دقیقه هم که شده جدا بشه.  

-----------

کمی بی ربط ولی این موسیقی ارزش هزار بار شنیدن پشت سر هم رو داره.... Neffa - Passione

+ نوشته شده در  86/09/13ساعت 15:11  توسط امیر  | 

لحظه...لحظه.... لحظه....

لحظه هایی که به سرعت می آیند
                                               و پیش از آن که بپنداری خواهند گذشت؛
و
من می مانم و حسرت یک آه، که در خاطرهء این شهر مه آلود         

                                                                                   گم خواهد شد..... 

+ نوشته شده در  86/09/11ساعت 23:28  توسط امیر  | 

آقا اصولاً اینترنت تو خونه داشتن خیلی چیز خوبیه!!!! الان من راحت لم دادم رو مبل و با یه مانیتور ۱۹ اینچی دارم میلاگم! فکر کنم بهتر باشه اول برم یه چیزی بخورم وگرنه تا همین فردا صبح از جام تکون نمیخورم!!
آی حال میده...آی حال میده!!!!

-----------

در ضمن امشب بازی میلان و یوونتوس هست و من از صمیم قلب آرزو دارم که عموزاده های میلانی یوونتوس رو ببرند! ای بانوان حاضر در تهران و فلورانس بنده امشب همپای شما طرفدار میلان هستم هرچند که این رونالدو جون آقا فرجام تقی به توقی میخوره مصدومه و نمیتونه راه بره!! شایدم آنچلوتی این آقا رو گذاشته تو آب نمک برای دربی...ولی بعید میدونم میلان بتونه امسال "هم" (!!!) اینتر رو ببره!

در ضمن این آقای اینزاگی هم آخر با ادبه ها...آخه مرد مومن گوشهء زمین که نمیشینن بلا نسبت کارهای بی ادبی بکنند که!! باورتون نمیشه؟ میتونین اینجا ببینین که مهاجم همیشه در آفساید میلان وقتی داشته خودش رو گرم میکرده تا وارد زمین بشه اون گوشه میشینه و ... بهتره خودتون ببینین چون من از گفتنش خجالت میکشم!

+ نوشته شده در  86/09/10ساعت 12:56  توسط امیر  | 

ده سال به همین زودی گذشت. ده سال! از اون روزی که ایران چهرهء جدیدی پیدا کرده بود. از اون روزی که مردم خیلی خودجوش برای جشن و پایکوبی ریخته بودند توی خیابونا. از اون روزی که خوشبین ترین ایرانی ها هم تصور نمی کردند تیم ملی بتونه استرالیای مغرور رو تو ملبورن متوقف کنه و در حالی که کل دنیا استرالیا رو تو فرانسه میدید ایران با اون گل تماشایی و فراموش نشدنی خداداد، اون همه ایرانی و استرالیایی رو به گریه بندازه؛ البته گریهء استرالیایی ها کجا و گریهء ایرانی ها کجا !

هیچ وقت یادم نمیره که با دو تا از دوستام (رضا و امید) رفته بودیم خونهء روزبه که تنها بود و از اونجا بازی رو تماشا کردیم. نمیدونم کدوم کانال خارجی ماهواره بود که بازی رو دقیقاً با گزارش خود خیابانی پخش میکرد و قبل از بازی خیابانی داشت میکروفونش رو امتحان میکرد و میگفت 1-2-3 امتحان میکنیم و همین طور از یک تا ده میشمرد و رضای همیشه شوخ میگفت "فکر کنم داره تماشاگرا رو میشمره!"
وقتی بازی شروع شد فقط به این فکر میکردیم که خدا کنه بیشتر از سه تا گل نخوریم و مفتضحانه حذف نشیم. کلی یاد بازی های قبلی ایران بودیم که رفته بودند رو اعصابمون. مثل بازی با عربستان تو آزادی که یک یک مساوی شد و اون پنالتی باقری که گل نشد و اون دروازه بان چندش آور عربستان و فریادهای کوتی، گزارشگر اون بازی، که از شوقِ اینکه داور پنالتی گرفته و الانه که ایران گل بزنه مدام جیغ میزد "الله اکبر" ... انگار ارتش ایران ریاض رو فتح کرده! البته وقتی باقری پنالتی رو خراب کرد دیگه کوتی الله اکبری نداشت که بگه.
هنوز خندهء عابدزاده رو یادمه که بعد از همون سه چهار تا حملهء وحشتناک استرالیایی ها سر تکون میداد و به خاکپور میگفت "دهنمون سرویسه!" و نیم ساعت تمام استرالیا کوبوند تا گل اول رو بزنه و ما چهار تا خیلی راحت منتظر بودیم که بازی تموم بشه و بریم پی کارمون. وقتی که تو نیمهء دوم استرالیا گل دوم رو زد که دیگه مطمئن بودیم همه چیز تموم شده و آرزو میکردیم آبرومندانه ببازیم. هنوز قیافهء اون تماشاگر استرالیایی که اومد وسط زمین و تور دروازهء ایران رو پاره کرد جلو چشممه. تعویض تهامی رو هم یادمه و بعدش گل باقری که انگار یه تلنگر بود برای دقیقه های بعدی. وقتی دروازه بان خوشگل استرالیا توپ رو بلند فرستاد رو سر باقری و بعد از اون، دایی وسط زمین توپ رو گرفت و پاس داد به عزیزی من و روزبه از جامون بلند شده بودیم و وقتی عزیزی توپ رو زد تو گل، هر چهارتامون بلند شده بودیم و همدیگرو بغل کرده بودیم و بالا پایین میپریدیم. فریاد خیابانی اون لحظه تو تاریخ ایران جاودانه شد "خداداد عزیزی،...توی دروازه...توی دروازه... گل.... خداداد عزیزی...باز هم روی زمین...باز هم روی زمین...." هنوز از به یاد آوردن اون لحظه تمام مو های تنم سیخ میشه و بغض گلوم رو میگیره. نمیدونم چند نفر اون لحظه رو خوب عین یه فیلم جلو چشمشون میبینند ولی میدونم که کل ایران شده بود اشک شوق.

اون دقیقه های تلف شدهء لعنتی هم انگار تمومی نداشتند. داور مجارستانی 10 دقیقه وقت تلف شده گرفته بود به بهونهء همون تماشاگری که تور دروازهء ایران رو پاره کرده بود. خوب یادمه که تهامی وقتی میخواست تعویض بشه اونقدر ابلهانه داشت وقت تلف میکرد. هنوز یادمه که اون بازیکن استرالیا دقیقاً تو لحظهء آخر نزدیک بود یه گل به ایران بزنه ولی یه نفس کم آورد....اون هیچ کسی نبود جر مربی استرالیا تو جام ملتهای آسیا. گریهء استیلی رو هنوز خوب یادمه و خنده و فریاد عابدزاده رو و پرچم ایران که بالای دست بازیکنا و علی دایی تکون میخورد. آهنگ بی نظیر کویین این صحنه ها رو داشت همراهی میکرد...We are the champions my friend.... و ما میدونستیم که قهرمان جهان نیستیم ولی تو اون لحظه جهان زیر پامون بود!

هنوز اون پیاده روی شیش هفت ساعته از خونهء روزبه تا خونهء خودمون (پیچ شمیرون تا هروی) رو یادم نمیره. تو زندگیم هنوز اونقدر آدم رو یکجا تو خیابون ندیده بودم. ماشین ها نمیتونستند حرکت کنند و مجبور بودیم کل راه رو پیاده بریم. یادمه که روزبه تو خیابون شریعتی از بس که بالا پایین میپرید افتاد تو جوب آب نزدیک پمپ بنزین!! یادمه که نیروی انتظامی هیچ کاری بهمون نداشت و برای اولین بار حس میکردیم چقدر خوبه اگر همه با هم تا این اندازه مهربون باشند. امید برای اولین بار شاید به دخترایی که از کنارش رد میشدند تیکه نمینداخت. رضا شاید برای اولین بار بدون اینکه سرش رو پایین بگیره و تو خودش باشه کنارمون راه میومد و من هنوز نمیتونستم اتفاقی رو که افتاده بود باور کنم.

هنوز هم به یاد ندارم تو زندگیم به اندازهء اون روز خوشحال بودن رو تجربه کرده باشم و این مساله رو اونایی که این حس رو تو هشتم آذر 1376 تجربه کردند خوب درک میکنند.

و حالا ده سال از اون روز گذشته و هنوز هم با دیدن اون صحنهء گل خداداد بغض عجیبی گلوم رو میگیره و به یاد نسلی از فوتبالیست های ایرانی می افتم که بهترین های تاریخ فوتبال ایران بعد از انقلاب بودند. نسلی که دغدغهء دلار و یورو و درهم امارات رو نداشتند و قلبشون واسه تیمشون میتپید. نسلی از فوتبالیست هایی که با عشق و غرور و تعصب بازی میکردند و الان ازشون فقط خاطره ای دور به جا مونده...خاطره ای ده ساله که انگار هیچ وقت قدیمی نمیشه و هنوز هم یادآوریش آدم رو از درون منقلب میکنه.

----------------------

  اینم گل خداداد عزیزی

نوشته ای جالب در وصف صعود ایران به جام جهانی ۱۹۹۸ فرانسه

 

+ نوشته شده در  86/09/08ساعت 14:52  توسط امیر  | 

باز هم بی اینترنتم....!! دیگه اعصاب برام نمونده. البته خوشبختانه تلفنم وصل شده ولی برای اینترنت باید حدود یک هفته صبر کنم و منم که اصولاً آدم صبور و شکیبایی هستم (با آقا خسرو اشتباه نشه)!

البته یک مشکل هم هست که نمیدونم تا چه حد میتونه تاثیرگذار باشه و اونم اینه که ویندوزم (ویستا) به نظرم نمیتونه مودم رو ساپورت کنه چون تا حالا هر بار اومدم نصبش کنم دقیقاً تو ثانیه های آخر دقیقهء ۹۰ یه گل به خودی میزنه و کامپیوتر ری استارت میشه و فک ما میاد پایین!!!

اینه که کلاً حال و روز خوشی ندارم و از اون طرف هم کلی درگیری کاری و درسی مونده که داره ذره ذره روحم رو در انزوا میخوره و میتراشه و با تنهایی تو این شهر پر از مه دارم رسماً تبدیل میشم به بوف کور....شایدم بوق کور!

+ نوشته شده در  86/09/07ساعت 15:19  توسط امیر  | 

۱- هر چقدر هم بخوای به این شیوهء زندگی بدون اینترنت عادت کنی و سعی کنی هروقت چیزی به ذهنت اومد رو بنویسی و روز بعدش بیای آپدیت کنی باز هم نمیشه. یعنی یه جورایی اصولاً حال نمیده! بعضی مواقع کلاً دوست داری همون لحظه حرفت رو جوری بزنی که همه بشنوند. انگار اگر پابلیش کردن پست حتا دو سه ساعت اینور اونور بشه، نتونستی ارتباط لازم رو برقرار کنی. انگار اگر همون لحظه نشینی پشت کامپیوتر و ننویسی زمین و زمان به هم میریزه و از همه بدتر اگر بنویسی و بذاری بمونه برای بعد گناه بزرگی مرتکب شدی.

۲- قراره که از چهارشنبه - به امید خدا و به یاری مسئولان محترم و با تقدیر از زحمات همکاران در مرکز پخش و نودال و دوستان عزیزی که قراره در بخش برون مرزی ایتالیا همکاری لازم رو به عمل بیاورند - ما هم تلفن دار و اینترنت دار بشیم! بالاخره بعد از گذشتن از شش خوان مخابرات قراره مسئولان نسبتاً محترم تله کام ایتالیا(Telecom) قبول زحمت کنند و قدم رنجه بفرمایند و برای ۵ دقیقه تشریف بیارند بنده منزل و چهار تا کابل رو به هم بچسبونند تا خوان هفتم هم گذرانده بشه و ما هم بتونیم با جهان پیرامون ارتباط مشروع داشته باشیم (تا حالا که نسبتاً نامشروع و از طریق اتاق کامپیوتر دانشگاه یا کتابخونهء شهر بوده!)

۳- در ضمن این مخابراتی ها به شدت مدرن شدند! امروز صبح کله سحر ساعت ۱۰ یه اس ام اس دادند که ما حتماً قلان روز و فلان ساعت خواهیم آمد و خلاصه قرارمون یادت نره،...اگر دیر کردیم تو همچنان منتظر باش!!!

۴- این روز ها یکی از بزرگترین سرگرمی هام شده ور رفتن با موسیقی!!! نه اینکه چیز برای ور رفتن کم باشه، ولی ما اصولاً از بچگی عادت داشتیم با موسیقی ور بریم وگرنه الان به جای اینکه موزیسین باشیم و خیر سرمون (به قول فرجام) موسی کولوژی بخونیم حتماً دکتری، مهندسی، عمله بنّایی چیزی میشدیم و عین آدم زندگی میکردیم!! ولی خب بالاخره دنیا به موجودات عجیب و غریبی مثل ما هم احتیاج داره وگرنه آدمای عادی میزان نُرمال بودن خودشون رو با چی اندازه گیری میکردند؟! خلاصه که یکی از دوستان عزیز ما رو با یه software بی نظیر آشنا کرده که بماند اسمش چیه ولی برای من که خورهء سرهم کردن موسیقی های مختلف و پدید آوردن سلکشن هستم خداست!! اینه که تو این چند روزه فقط دارم موسیقی به هم می بافم و از بتهوون و باخ گرفته تا کویین و نامجو و شجریان دارم پشت هم سلکشن هایی میزنم که فقط باید بشنوید تا بتونید اوج شاهکار بودن این برنامه رو درک کنید!!!

۵- در راستای سلکشن زنی و موسیقی هم باید عرض کنم که از شنبه که آلبوم جدید آدریانو چلنتانو در اومده اصولاً توی خونه موسیقی دیگه ای گوش داده نمیشه و به احتمال زیاد ظرف یکی دو روز آینده همسایه ها به علت استفادهء بیش از حد مجاز ِ صدای این خوانندهء ایتالیایی ازم شکایت خواهند کرد! این آقای چلنتانو برای من یکی از محبوب ترین خواننده هاست. البته ایشون هنرپیشه و شومن (Show Man) هم هستند که بهتره راجع به فعالیت های سینماییشون صحبت نشه (چون اصولاً فلیم هاش یکی از اون یکی مزخرف تر هستند) ولی هر چند سال یه بار برنامه های تلویزیونی داره که معمولاً از دست نداده و نمیدم. امشب هم بعد از دو سال دوباره یه برنامه تو کانال رای ۱(Rai 1) داره که من اگر رگم هم زده بشه اونو از دست نمیدم. به همهء دوستام گفتم که امشب از ساعت ۹ به بعد با من هیچگونه تماسی نداشته باشند وگرنه هرچی دیدند از چشم خودشون دیدند!

۶- به ۱۳ نرسیدیم......!

+ نوشته شده در  86/09/05ساعت 11:13  توسط امیر  | 

امروز شونزدهمین سالگرد مرگ  یکی از بزرگترین خواننده های تاریخ موسیقی راک هست. فردی مرکوری (فرخ بولسرا) روز ۲۴ نوامبر ۱۹۹۱ و دقیقاً یک روز بعد از اینکه به طور رسمی اعلام کرده بود که از بیماری ایدز رنج میبره از دنیا رفت. ولی برای دوستدارانش صدا و موسیقی ِ بی نطیرش به جا موند. مرسی فردی برای لحظه های قشنگی که وارد زندگیمون کردی!

‌Bohemian Rhapsody

We Will Rock You

Who Wants To Live Forever

I Want It All

These Are The Days Of Our Lives

The Show Must Go On

A Winter's Tale        

+ نوشته شده در  86/09/03ساعت 10:11  توسط امیر  |