تبليغاتX
تأملات نابهنگام

تأملات نابهنگام

(خاطراتی برای فردا)

هر کسی خوشبختی رو تو یه چیزی میبینه. یکی تو پول، یکی تو عشق و... . من همیشه خوشبختی رو تو آرامش دیدم. چیزی که مدتهاست باهاش بیگانه ام.
همیشه و در هر حالتی یه سری اتفاقات و مسائل اجازه ندادند که آرامش واقعی رو برای مدتی طولانی نگه دارم....انگاری هر روز یه مبارزهء جدید تو برنامهء زندگیت وجود داره.
الان دیگه خسته شدم. دیگه نه قدرتی برای مبارزه تو خودم میبینم و نه آرامشی هرچند موقتی برای فراموش کردن و تجدید قوا.
دلم یه سفر میخواد. یه سفر بدون هدف، بدون معنا و بدون هیچ توضیحی. از اینکه به همه باید توضیح بدم حالم دیگه داره بهم میخوره.

کاش میشد علامت سئوال رو از تو جمله هامون حذف کنیم!

----------

بعد از ظهر حرکتم است و هنوز چمدانم را هم نبستم. نه اصلاح کردم، نه دوش گرفتم و نه هیچ کار مربوط به سفر انجام دادم. ولی تا دلتون بخواد پای تلویزیون و هر آشغالی که نشون میداد وقت تلف کردم.

باید امشب بروم...
باید امشب ........ 

+ نوشته شده در  86/12/29ساعت 7:5  توسط امیر  | 

مهمونام برگشتند سر خونه و زندگیشون. راستش تو همین یه هفته کلی بهشون عادت کرده بودم و وقتی برگشتم خونه و شکلاتهای جا موندهء دختر داییم رو دیدم کلی دلم گرفت.
روی هم رفته خیلی هفتهء خوبی بود و کلی خوش گذشت. یکی دو تا عکس از بین شونصد هزارتا عکس گرفته شده رو به یادگار میذارم اینجا.

این مال روز اول تو فلورانسه که من و شاهین خواستیم یه کم خشونت از خودمون نشون بدیم.
اینجا هم که کلوسئوی معروف رم هست و روز دوم که هوا خیلی بهتر از روز اول و اون همه بارون شدید بود.
اینجا هم یه مغازهء خیلی باحال تو میلانه که پره از لباس های ورزشی قدیمی. شاهین با لباس میلان تو دههء سی (اگر اشتباه نکنم) و من با لباس اینتر یا همون آمبروزیانا تو سال ۱۹۲۹. من کمی تا قسمتی عاشق این مغازه شدم!

حالا احتیاج دارم یه یه استراحت فکری...میخوام ذهنم رو یه کمی ریلکس کنم و سعی کنم رو کارهایی که دارم مینویسم، بیشتر متمرکز بشم. باید از این تعطیلات حسابی استفاده کنم.

+ نوشته شده در  86/12/27ساعت 15:5  توسط امیر  | 

به طور موقت فعلاً برگشتیم. امروز رو استراحت میکنیم و فردا میریم میلان. البته این همسفرهای همیشه خوابِ من که خیلی هم احتیاجی به استراحت ندارند و تو رم اگر صبح با کمربند از خواب بیدارشون نمیکردم میخواستند به جای دیدن آثار باستانی و غیر باستانی رم توی هتل یه نفس بخوابند! یکی نیست بگه خب اگه میخواستید بخوابید چرا انقدر هزینه کردین و تا ایتالیا اومدین؟ خب همون برلین میموندین و میخوابیدین دیگه.....!!

سر فرصت میام و باز هم مینویسم و شاید یکی دو تا عکس هم گذاشتم.

+ نوشته شده در  86/12/24ساعت 11:57  توسط امیر  | 

از هتلی در فلورانس میلاگم! امروز به اندازهء ۶ سال غذا خوردیم و همین زیاده روی در خوردن و آشامیدن باعث بروز سر درد های وحشیانه ای شد!!!
مهمانان محترم که تو اتاق خوابیدند و من اومدم تو لابی نشستم و یه کم روزنامه خوندم و الان هم که دارم میلاگم! البته قرارم این بود که تو این چند روز با اینترنت کاری نداشته باشم و یه کم تو ترک باشم ولی مثل اینکه شدنی نیست!

قبل از من یه آقای ۶۰-۶۵ سالهء سوئدی اینجا بود و کلی با هم حرف زدیم. از شیر مرغ تا جون آدمیزاد...از اسراییل و فلسطین تا موسیقی و گروه آبا و ...!

هوا هم سر ناسازگاری داره و همینطور یه بند داره بارون میاد! فردا هم داریم میریم رم و فکر کنم که بارون رو هم با خودمون ببریم رم....اگه شد باز هم میلاگم!

+ نوشته شده در  86/12/19ساعت 19:46  توسط امیر  | 

نه وقت زیادی دارم نه حوصلهء زیاد و نه اعصاب درست و حسابی.
مهمون هم دارم!

خوبه که یه کم به خودم استراحت بدم و سعی کنم تو این مسافرت یه هفته ای آروم تر باشم....

+ نوشته شده در  86/12/17ساعت 6:53  توسط امیر  | 

امروز که برای نهار خوردن رفته بودم سلف، یکی از دوستای آهنگسازم رو دیدم. جانکوزیمو رو چند ساله میشناسم. از همون سال اولی که اینجام و کلاً با هم موزیکولوژی رو شروع کردیم. الان البته اون درسش تموم شده و داره دوره های دیگه ای رو میگذرونه.

بعد از نهار برای خوردن قهوه رفتیم به کافه توبینو. باهاش از این ترانه ها صحبت کردم و براش توضیح دادم چقدر این مقدمه اش داره اذیتم میکنه. براش گفتم که کل کار رو تو ذهنم دارم و میشه گفت نزدیک به 90 درصدش کاملاً تو مغزم هست و خورده کاری های تزیینیش و سازبندی و به قول موتسارت “خرچنگ قورباغه هاش” مونده که بنویسم! ولی نمیدونم کلاً کار رو چطور باز کنم. یعنی نقطهء شروعی که بشه روش کار کرد ندارم. بهم گفت که اون همیشه برای تموم کردن و نقطهء پایان کارهاش مشکل داره و من گفتم من دقیقاً میدونم پایان این ترانه ها چه جوری هستند و چیزی که آزارم میده اینه که نمیدونم چطور شروع کنم و به قولی چه Openning براش در نظر بگیرم.

تو خنده و شوخی بهم گفت “تو که میدونی چطوری قراره تمومش کنی، شاید بد نباشه همون ایدهء پایان رو یه جورایی برای شروع به کار بگیری!”

پوفففف! همه چیز معلوم شد. ایدهء عالی ایه به خصوص اینکه پایان اولین ترانه خیلی شبیه به پایان آخرین ترانه هست که سیکل پنج تایی رو کامل میکنه.

[...]

همین الان میخوام بشینم به نوشتن.[...]
این بار میخوام کاملاً به حافظه ام اعتماد کنم. همیشه برای نوشتن یه کار جدید، اول طرح ریزی اولیه میکردم و بعد عین نقشهء راهنما از اون طرح برای جلو بردن کار استفاده میکردم ولی این بار میخوام بدون هیچ پیش نویسی از همون اول شروع کنم به ارکستر نویسی. نمیدونم چقدر میتونه سخت باشه ولی باید یه بارهم که شده به صورت جدی و برای کاری که برام خیلی مهمه اینو تجربه کنم.

این متن نهم اسفند امسال، یعنی ۴ روز پیش نوشته شده.

+ نوشته شده در  86/12/13ساعت 11:32  توسط امیر  | 

۱- این قضیهء ترسیدن و این حرفا که کمی پایین تر من بابش صحبت شده بود، داره الکی الکی یه کم جدی میشه! امروز صبح داشتم میرفتم ایستگاه قطار و برای خوردم داشتم آی پاد به گوش قدم میزدم و تو دنیای خودم بودم که یهو با دستی که به شونه ام خورد نزدیک به شیش متر دوباره پریدم! یکی از دوستای دانشگاهیم که از بد حادثه اون هم بدتر از من طرفدار اینتر هست با خوشحالی میخواست خبر اینکه برای بازی هفتهء بعد داره میره سن سیرو رو به اطلاع من برسونه! آخه یکی نیست بگه ای مرده شور خودت و اینتر رو با هم ببرن؛ آخه این چه جور ابراز احساسات کردنه؟ نزدیک بود رسماً سکته کنم!

۲- حالا این رفیقمون دست بردار هم نیست و با شور و هیجان خاصی همینطور داشت از اینکه دقیقاً کجای استادیوم تونسته بلیط گیر بیاره و اینکه قراره جشن صدسالگی اینتر برگزار بشه و از اینجور چیزا حرف میزد...اونم بدون توجه به اینکه امکان داره من از قطارم جا بمونم! خداییش این اهالی ناپل به شدت شبیه ما ایرانی ها هستند! بعضیاشون مثل بعضی های ما، یه کم زیادی زیاد حرف میزنند!

۳- راجع به ناپل چند روز پیش با شاهین (۲۴ ساله) از برلین داشتم صحبت میکردم و به نتایج گهرباری رسیدیم! اون داشت از این میگفت که یکی از دوستاش چند وقتیه که تو ناپل داره زندگی میکنه و از این میناله که دخترای اینجا خیلی با خارجی ها خوب نیستند و فقط خود ناپلی ها رو تحویل میگیرند و از این جور حرفها. بهش گفتم میدونی اصولا ناپل یعنی چی؟ از نظر لغوی منظورمه! گفت نه! براش توضیح دادم که ناپل یا به قول ایتالیایی ها ناپولی از دو واژه "نئا" و "پولیس" تشکیل شده. پولیس که همونجوری که میدونیم یعنی مکان، جا و به عبارتی "شهر". "نئا" هم که هم ریشهء فارسیش معلومه و یعنی "نو". با این حساب نئاپولیس یا "ناپولی" یعنی شهر نو!!!
فکر کنم بهتر باشه بنویسم "بدون شرح"!!

۴- فلسفهء این اسم گذاری هم واسه اینه که قرنها پیش (نمیدونم به قبل از میلاد برمیگرده یا بعد از میلاد و الان هم اصلاً حسش نیست برم دنبالش!)، دسته ای از یونانی ها از یونان به سمت قسمت های جنوبی و خوش آب و هوای ایتالیا مهاجرت میکنند و در مکانی که امروز به اسم ناپولی شناخته میشه شهر جدیدی رو درست میکنند و اسم نئاپولیس رو بهش میدند.

۵- بعد از مدتها دوباره رفتم میلان. این بار باید با یه خوانندهء جوون ایرانی دربارهء کنسرتمون صحبت میکردم. رامتین خیلی پسر بی ریا و بی شیله پیله ای به نظر می اومد و آدم از هم صحبتی باهاش خیلی لذت میبره. اینکه آدم تو ایتالیا بتونه یه ایرانی درست و حسابی پیدا کنه در نوع خودش میشه گفت کم نظیره. خوشحالم از اینکه باهاش آشنا شدم.

۶- کنسرتی که ذکر جمیلش رفت قراره به احتمال زیاد اواخر می و اوائل ژوئن برگذار بشه. یه رکوییم هست برای ارکستر مجلسی و کر. توش، بنا به دلائلی از بعضی از شعرهای حافظ استفاده کردم که باید یه سولیست ایرانی اون رو اجرا کنه که بالاخره رامتین رو پیدا کردم و فکر میکنم که بتونه اجرای خوبی ارائه بده.

۷- میلان رفتن من همانا و مک دونالدز رفتن هم همان! آی که بعد از ماهها یه شکم سیر از انواع و اقسام خوردنی جات مضر و چاق کنندهء این مک دونالدز لعنتی خوردم. البته چاق کننده بودنش تو سرم بخوره، مهم اینه که این ساندویچ های مک دونالدز برای هضم شدن، عمر نوح از آدم طلب میکنند! اینه که حالا هی باید بزنم تو سر خودم!

۸- اصولاً با دست بلند کردن رو آدما مشکل دارم و به هیچوجه نمیتونم بپذیرم که حتا در صورت شنیدن بدترین توهین ها کسی رو بزنم. ولی امروز میخواستم اون زنیکهء عوضی رو رسماً له کنم. کاری کرد که تمام مزهء غذا از دهنم افتاد. آخه یکی نیست بهش بگه "الاغ! بچهء دو ساله ای که گریه میکنه و یه هپی میل میخواد رو نباید بزنی." الان که دارم مینویسم، باز هم با به یاد آوردن اون صحنه دارم عصبی میشم. نمیدونم چطور بعضیا دلشون میاد بچه رو بزنند....اونم بچهء خودشون رو. تازه فکر نکنین که مثلاً مشکل مالی داشت و از این حرفها! نه خیر! با اون پلاستیک هایی که دستش بود و مارک عینک آفتابیش کاملاً معلوم بود که همین الان کردیت کارت شوهرش رو تا ته خالی کرده. تازه یه هپی میل مگه... دلم میخواست میمردم و زار زدن اون بچه رو نمیشنیدم.
شرم بر اون کسانی که بچه شون رو کتک میزنند.

۹- از این حرفا گذشته؛ مک دونالدز رو واسه یه چیز دیگه اش هم دوست دارم. اونم اینه که همه جور آدمی رو میتونی توش پیدا کنی. از کارمندای کراوات زده تا تین ایجر های بی غم... از زن کارگر کلمبیایی تا سیاه آفریقایی...از چینی و عرب و هندی تا آمریکایی و آلمانی. پیر و جوون. خیلی از مواقع وقتی که جا برای نشستن نباشه کنار همدیگه میشینند و بدون توجه به رنگ پوست و نژاد و زبان و تمام این چیزهای تفرقه انگیز، غذاشون رو میخورند و کاری به کار همدیگه ندارند.

۱۰- ولی امان از دست اونایی که غذا میخورند و سینی آشغال هاشون رو برنمیدارند و خالی نمیکنند تا میز برای نفر بعدی آماده باشه. این دسته از آدما که فکر میکنند خیلی از دیگران بالاتر و برتر تشریف دارند و اگر هم برای رفع گرسنگی پا به همچین جاهای بی کلاسی میذارند باید براشون فرش قرمز پهن کرد، معمولاً جزو اون دسته ای هستند که اسراف هم میکنند! نمونه اش اونایی که قبل از من، پشت میز نشسته بودند و بدون توجه به اینکه نفر قبلی میز رو براشون آماده کرده و حالا اونا باید میز رو برای نفر بعدی که من باشم آماده کنند، از جاشون بلند شدند و رفتند بیرون و من موندم و سه تا سینی پر از ساندویچ های نصفه و پر از دستمال های استفاده نشده و .... آخه یکی نیست بگه مرد حسابی، چرا ۵۰۰ تا برگ دستمال رو برمیداری که بعدش دور بریزی؟ اینجور آدما حتماً از اون دسته ای هستند که قبل از این که بخوان دوش بگیرن، حتماً آب رو به مدت نزدیک به ده دقیقه ول میکنند تا مثلاً گرم بشه.

۱۱- مهروش به نظرت میتونم به ۱۳ برسم؟ یعنی من میتونم؟!!!

۱۲- راستی من نفهمیدم نوار قلب چه ربطی به اهدای خون داره. چند وقتیه که تو جامعهء اهدای خون درخواست عضویت دادم و حالا برام وقت گذاشتند که برم بیمارستان برای آزمایش های اولیهء خون و تست نوار قلب. این که باید اول خون رو آزمایش کنند که مطمئن بشن ما ایدز و هپاتیت نداریم به جای خودش ولی نوار قلب چه ربطی داره رو نفهمیدم! شاید بد نباشه از دکتر برادر خان بپرسم! هرچند ایشون تخصصشون در رابطه با حیوانات اهلیه و با حیوانات وحشی مثل من خیلی سر و کار ندارند! 

۱۳- بالاخره با کمی تقلب و خودزنی به ۱۳ هم رسیدیم...باشد تا نحسی اش برلوسکونی ملعون و تیم مزخرفش را در بر گیرد! آمین، یا ارحم الراحمین!

+ نوشته شده در  86/12/11ساعت 16:59  توسط امیر  | 

چقدر میتونه جالب باشه اینکه آدم یه چیزی که یه زمانی خیلی کنجکاو پیدا کردنش بوده رو بالاخره پیدا کنه! هرچند دیگه شاید الان جذابیت چندانی براش نداشته باشه!
میتونه از ترس، یخ بزنه...به قولی فریز بشه!
+ نوشته شده در  86/12/10ساعت 19:37  توسط امیر  | 

من اصولاً باید همیشه جایی بشینم که بتونم همه کس و همه چیز رو زیر نظر داشته باشم! توی سلف که غذا میخورم یا وقتی با دوستام میرم بیرون برای نوشیدنی ِ گرم یا سرد(!)، همیشه باید ته سالن و رو به بقیه باشم وگرنه این حس که الان پشت سرم چه خبره، مدام آزارم میده. این مورد مهم و بی نظیر، در صورتی که شب قبل عین بچهء آدم نخوابیده باشم بسیار آزاردهنده تر از همیشه هست.

دیشب هم به خاطر تماشا کردن سن رمو (فستیوال موسیقی ایتالیایی که هر سال تو شهر سن رمو برگزار میشه) تا دیروقت بیدار بودم و به همین دلیل امروز صبح برای رسیدگی به کارهای عقب افتاده قبل از اذان صبح به افق کرمونا (!) عین ملخ از جام پریدم بیرون و به زور سه چهار تا اسپرسوی خونگی تونستم بشینم پشت میز و به کارهای عقب افتاده رسیدگی کنم.به همین دلیل طبیعی بود که واکنش نشون دادنم نسبت به مسائل هیجان انگیز یه کمی بیشتر از حالت عادی باشه.

وقتی امروز سر کلاس آلمانی، استاد عزیزمون میخواست کلمهء Angst رو برام ترجمه کنه به جای اینکه عین آدم بگه معنی اش میشه "ترس"، وانمود کرد که چیزی دیده و مثلاً ازش ترسیده و اون چیزی که مثلاً دیده و مثلاً ازش ترسیده، مثلاً پشت سر من بوده!! البته تمام اینایی که دارم توضیح میدم مثلاً در عرض کمتر از دو ثانیه اتفاق افتاد و منم که نیمه خواب و در حالتی متمایل به چرت (بر وزن خورد) قرار داشتم! نتیجه اینکه با این توصیفی که استاد عزیز انجام داد بنده شیش متر از جام پریدم و واقعاً فکر کردم چیزی پشت سرمه!! شاید باور کردنی نباشه ولی نزدیک به دو یا سه دقیقهء تمام هر دومون داشتیم فقط میخندیدیم! وقتی هم براش توضیح دادم که عادت ندارم چیزی پشت سرم باشه وگرنه احساس امنیت نمیکنم با کلی اصرار ازم خواست که جامون رو عوض کنیم!

تا امروز خیلی به این مساله فکر نکرده بودم که همیشه باید جای خاصی بشینم تا احساس آرامش کنم. تو راه برگشت تمام فکر و ذکرم شده بود این ماجرا. وقتی دقیق تر فکر کردم دیدم همیشه ناخودآگاهه و بدون اینکه بهش فکر کنم تو مکان عمومی باید جایی بشینم که بتونم همه رو ببینم. کمتر پیش میاد که به انتخاب خودم توی یه رستوران یا کافی شاپ یا بار پشت میزی بشینم که گوشهء سالن نیست.

جالب تر از اون اینه که سر کلاس، همیشه باید کنار بشینم و توی یه ردیف هیچوقت بین دو نفر نمیتونم باشم مگر اینکه تو ردیف جلو باشم. یعنی انگار همیشه باید یه طرفم خالی باشه که اگر خواستم، بتونم فرار کنم!!! حالا از چی فرار کنم رو خودم هم نمیدونم!
جالبه که یه سری از رفتارهامون تو زندگی بدون اینکه خودمون بهش توجه داشته باشیم تبدیل میشن به عادت. نمیدونم تا چه حد این عادت ها میتونند خوب یا بد باشند. باید یه کمی بیشتر راجع بهشون فکر کنم....!

+ نوشته شده در  86/12/07ساعت 11:51  توسط امیر  | 

صبح زود بیدار شده بودم تا بتونم برم بانک و برای بازی دو هفتهء بعد بلیت تهیه کنم. شاهین داره میاد ایتالیا و دوست داشتم با هم بریم سن سیرو و بازی اینتر - لیورپول رو با هم از نزدیک ببینیم. ساعت ۷.۳۰ دم در بانک سه چهار نفر ایستاده بودند من فکرشم نمیکردم کسی زودتر از من رسیده باشه. تازه تو راه داشتم باخودم فکر میکردم قبل از اینکه بانک باز بشه میتونم برم بار و یه قهوه و کروسانت داغ بگیرم و یه نگاهی هم به روزنامه ها بندازم....ولی زهی خیال باطل! ساعت ۸.۲۰ که بانک باز کرد و همه مون یکی یکی رفتیم تو، نزدیک به ۲۰ نفر پشت سر من بودند! جالب اینکه که تا بیاد نوبت من بشه بلیت ها تموم شده بودند. البته برای جاهایی که معمولاً طرفدارای دو آتیشه و تعصبی میرن و امکان دعوا و کتک کاری هست هنوز بلیت بود ولی با توجه به اینکه دختر همراهمون هست ترجیح دادم اون طرفها بلیت نگیرم. جالبه که نزدیک به نیم ساعت گذشت تا نوبت من بشه و همهء بلیت ها فروخته شدند! اینم از وقتی که یه باشگاه تصمیم میگیره بلیت هاش رو فقط از طریق بانک بفروشه (البته اونایی که آبونه هستند زودتر میتونند بلیت های خودشون و فک و فامیلاشون رو بخرند و اونایی هم که تو همین بانک حساب دارند از طریق اینترنت ولی امثال من که حسابمون تو یه بانک دیگه است این بلاها سرمون میاد!)

خلاصه که نشد دوباره برم سن سیرو و خیلی دوست داشتم که شاهین رو ببرم سن سیرو...تو راه برگشت یاد دوران بچگی مون افتادم و اون همه تابستونایی که با هم بودیم و از صبح تا شب فقط فوتبال بازی میکردیم.... البته با هم تار هم میزدیم!
یاد اون تابستونی افتادم که جام جهانی ۹۰ تو ایتالیا برگزار میشد و تو همین سن سیرو، کامرون تونست آرژانتین محبوب من رو ببره. اون شبایی که تا دیروقت بیدار میشستیم و سه تایی (همراه با من و شاهین، داییم که پدر شاهین باشه هم بیدار میموند!) فوتبال میدیدیم. از همون موقع شاهین طرفدار ایتالیا بود و من هم که از عنفوان کودکی قسم خوردهء آرژانتین و آردیلس بودم. یاد اون شبی افتادم که کانیگیا دروازهء زنگا رو باز کرد و من اون ساعت شب داد زدم "گــُــــــــــــــل" و شروع کردم به دویدن توی هال و داییم که دلِ خوشی از این گل نداشت اومد دستم رو گرفت و کشوند طرف تلویزیون و گفت "آروم باش بچه...همه خوابند!"

یاد اون همه کُری خوندنا افتادم و اینکه چقدر با وجود اینکه همیشه طرفدار تیم هایی بودیم که با هم رقابت داشتند و دارند (من پرسپولیس، اون استقلال. من اینتر، اون میلان!) همیشه کری خوندنامون پر از خنده و شوخی و دور از توهین و دلگیری بوده و همیشه هم جانب انصاف رو رعایت کردیم.

یاد اون روز بازی پرسپولیس و استقلال افتادم که اول ۲-۰ جلو افتادیم و من کری میخوندم که "استقلالیها فردا با چه رویی میان مدرسه؟" و شاهین خون خونش رو میخورد و تو اون خونهء کوچیک مادربزرگمون از تلویزیون سیاه و سفید بازی رو نگاه میکردیم و با حدس و گمان میفهمیدیم توپ دست کیه (اون موقع طرح لباس استقلال و پرسپولیس عین هم بود. هر دو آستیناشون سفید و بود و شرتهای ورزشی سفید داشتند و تو تلویزیون سیاه و سفید تشخیص دادنشون سخت بود). راستی شاهین، چرا نرفتیم خونهء شما تا بازی رو تماشا کنیم؟! فکر کنم یه مجلس زنونه خونتون بود چون بیتشر مردای فامیل خونهء مادرجون بودند.....یادته؟ یادته وقتی استقلال دو تا گلی رو که خورده بود جبران کرد من گفتم "حالا من فردا با چه رویی برم مدرسه؟" و به این فکر میکردم که به پدرم بگم من تهران نمیام و دو سه روز پیش شاهین میمونم....یادته اون بازی به چه جنجالی کشیده شد؟ از همون موقع بود که دیگه داور ایرانی واسه دربی تهران نمیذارند.

تمام راه برگشت به اون همه خاطره فکر میکردم و حسرت میخوردم که چقدر از هم دور افتادیم. اول کنکور من و بعد کنکور شاهین و بعد اومدن من به ایتالیا و ....! حالا نزدیک به ۱۸ سال از اون روزهای جام جهانی میگذره....من و شاهین جفتمون شدیم یه خرس گنده و من این سر اروپا و اونم، اون سر اروپا داریم درس میخونیم. من زدم تو کار موسیقی و بعدش اینجا شروع کردم به درس خوندن و درگیر مسائل جدی زندگی شدن و شاهین هم درسش رو تو ایران تموم کرده و حالا داره تو برلین ادامه میده و درگیری های خودش رو داره. من شدم اینی که هستم و اون شده اونی که هست. خیلی تغییر کردیم، ولی وقتی به هم میافتیم...دیگه زمان و مکان مرزی نداره و میشیم همون پسردایی و پسرعمهء همیشگی و همین چیزاست که باعث میشه از اینکه نتونستم یکی از ارزشمندترین آدمای زندگیم رو ببرم جایی که خیلی دوست داشت، از خودم ناراحت باشم.

+ نوشته شده در  86/12/03ساعت 8:12  توسط امیر  | 

این روزهای بعد از امتحانات، همیشه یه حس پر از کرختی با خودش به همراه داره به خصوص اگر کسی که این دوره رو گذرونده باشه یه خرس گنده مثل من باشه! خیلی از این دوره راضی نبودم و فکر میکنم میتونستم بهتر کار کنم و امتحانای بیشتری بدم ولی خب، به نسبت قدیم که از یه ماه پیش از امتحانا تا دو روز قبلش تنها کاری که میکردم برنامه ریزی بود و دقیقاً دو روز قبلش یه چیزی رو بهونه میکردم و میزدم به رگ بی خیالی و نوشیدنی های "اینجا-مجاز" و قلیون، این بار بهتر بودم. به اون اندازه ای که میخواستم نتونستم از خودم مایه بذارم و هرچند به نظر خیلی ها همین اولین تلاش ها خودش میتونه خیلی مفید باشه ولی من همیشه از خودم ناراضی ام و میدونم که ، با توجه به قدرتی که تو خودم میبینم، میتونستم خیلی بهتر از اینها باشم.

به هر حال گذشت و از الان دارم به کلاسهای هفتهء بعد فکر میکنم و برخلافِ این دفعه که خیلی یهویی و به فاصلهء کمتر از سه هفته قبل از امتحانا به خودم اومدم و شروع کردم، این بار میخوام از همین هفتهء بعد شروع کنم به کار جدی و مطمئنم که هیچ چیزی نمیتونه جلوم رو بگیره! (چه غلطها....!)

بهترین قسمت این دورهء بعد از امتحانا این بود که خودم رو با دیدن فیلم -رسماً- خفه کردم! از س٪ک×س و فلسفهء مخملباف تا راکی بالبوآ (به یاد دوران خردسالی و عشقی که به راکی داشتم!!) میدونم که به نسبت ایران خیلی به روز نیستم و دلیلش هم اینه که من اینجا سینما نمیرم....یعنی ترجیح میدم فیلم رو به زبون اصلی ببینم (حتا با وجود اینکه دوبلور های ایتالیایی واقعاً عالی هستند) و به همین دلیل باید صبر کنم که این فیلم ها وارد جاهایی مثل بلاک باستر بشن تا بتونم برای چند شب کرایه شون کنم. 

علاوه بر دو فیلمی که ذکر جمیلشون رفت، دو تا فیلم از جناب جو رایت دیدم که به شدت زیبا بودند. هم "کفاره" و هم "غرور و پیش داوری" (یا غرور و تعصب!...من پیش داوری رو ترجیح میدم) واقعاً فیلم های خوش ساخت و زیبایی بودند. کفاره رو از نظر داستانی بیشتر پسندیدم. از داستان "غرور و پیش داوری" خیلی خوشم نیومد. به نظرم یه داستان خیلی پیش پا افتاده اومد که به لطف کارگردان و بازیگرها و به خصوص آهنگساز، تبدیل شد به یه فیلم با جاذبه های بصری بالا. البته شاید داستان اصلی این فیلم که نوشتهء جین آستین هست از نظر ادبی خیلی خوندنی باشه ولی این دلیل نمیشه که فیلمش هم همون اثرگذاری رو داشته باشه (به خصوص اگر بخوایم یه رمان بلند رو که خوندنش دست کم چند روز طول میکشه رو تو یه فیلم دو ساعته جا بدیم!). برعکس، کفاره به نظرم خیلی استخون دارتر و شاید بشه گفت فیلم-داستان تر بود. موسیقی واقعاً تاثیر گذار بود و حتا یه جاهایی روی فیلم کاملاً سوار بود.
به هر حال هر دو فیلم خیلی خوش ساخت و زیبا بودند. صحنهء رقصیدن لیزی و آقای دارسی واقعاً جالب بود. البته نه اینکه خیلی رقاص های خوبی باشند...منظورم اینه که خیلی صحنهء فوق العاده ای بود، از نظر بازیگری، صحنه پردازی و دیالوگ (البته از جین آستین) و موسیقی بی نظیری که همراهیشون میکرد. تو کفاره هم صحنه ای که توش اون همه سرباز کنار کشتی حضور داشتند یه جورایی به نظر من شاهکار بود( به قول قطبی محشر بود!). تمام این صحنه بدون قطع دوربین فیلمبرداری شده بود و به صحنه بردنِ اون دکوپاژ با حضور اون همه آدم واقعاً کار بی نظیری بود که خیلی دلم میخواد بدونم کارگردان چند قرن برای فیلمبرداری اون صحنه وقت گذاشت!

فیلم The Good Shepherd هم تو جایگاه خودش خیلی خوش ساخت بود ولی خیلی از دیدنش و از پیامش لذت نبردم. البته خب، وقتی آمریکایی ها بخوان از خودشون دفاع کنند دست به هر کاری میزنند تا خودشون رو بکشند بالا. مثلاً تو اون صحنه ای که نقش اول فیلم، که از ماموران سیا هست میره پیش یکی از کله گنده های ایتالیایی و میشنوه که اون ایتالیایی بهش میگه "ما ایتالیایی ها خونواده مون رو داریم؛ یهودی ها رسم و سنت هاشون رو دارند؛ حتا سیاه ها موسیقی شون رو دارند؛ شما چی دارین؟"، جواب میده " ما ایالات متحدهء آمریکا رو داریم. شما اینجا فقط مهمونید!"
به نظرم یه ناسیونالیسم حال به هم زن تو این فیلم وجود داره که باعث شد خیلی از رابرت دنیروی کارگردان خوشم نیاد...هرچند هنرپیشهء واقعاً بزرگیه.

"Two for the Money "، "Premonition" و "Nightmares and Dreamscapes" هم فیلمهایی خیلی معمولی بودند و البته این آخری شش تا اپیزود کوتاه از بعضی از داستانهای استفن کینگ بود که نسبتاً جالب بودند. به خصوص اولین اپیزودش خیلی بامزه و عجیب بود: اینکه نزدیک به ۴۰ دقیقه فیلم بدون هیچ دیالوگی انقدر بتونه جذاب باشه در نوع خودش تحسین برانگیزه.

 "Breaking and Entering " هم خیلی فیلم جالبی بود. البته میتونست به نظرم خیلی بهتر از این باشه. یه جورایی فضاسازی ها و به خصوص نورپردازی های این فیلم منو یاد "۲۱گرم" مینداخت هرچند خیلی نمیشه با اون شاهکار مقایسه اش کرد. بازی ژولیت بینوش،که نقش یه زن بوسنیایی مسلمان رو بازی میکرد، تمام فیلم رو تحت تاثیر خودش قرار داده بود. هنوز هنرپیشهء زنی رو نمیشناسم که به اندازهء بینوش بتونه تو نقشش فرو بره و هر بار یه بازی متفاوت و جدیدی رو ارائه بده.

اما گل سر سبد فیلم هایی که این روزها دیدم فیلم "زندگی دیگران" بود. فیلمی راجع به آلمان شرقی کمونیستی و کنترل های دولت اون زمان و هنرمندهایی که اون همه تحت فشار بودند. این فیلم رو دو بار پشت سر هم دیدم و هر بار دیدنم با اشک همراه بود. میشد برای تمام کسانی که تو این فیلم هستند یه نمونهء ایرانی پیدا کرد. به خصوص بیضایی رو کاملاً میشد پیدا کرد. امیدوارم که سرنوشت بیضایی ِ ما اون چیزی نشه که تو این فیلم دیدم!
دیدن این فیلم رو (حتا برای اونایی که آلمانی نمیدونند) به همهء اونایی که دغدغهء هنری دارند و درد هنر تو جوامعی مثل آلمان شرقی (و غیره) رو درک میکنند پیشنهاد میکنم.
این برای بار دومه که یه فیلم آلمانی (در رابطه با آلمان شرقی) تا این حد منو تحت تاثیر قرار داده. چند سال پیش هم فیلم "خداحافظ لنین" رو دیدم که اون هم یکی از بی نظیر ترین فیلم هایی بود که تو زندگیم دیدم. هرچند "خداحافظ لنین" فیلم دردناکی هست ولی در طول فیلم صحنه های جالب و گهگاه بامزه ای هم هستند که تاثیر کوبندهء داستان رو کمتر میکنند (موسیقی یان تیرسن هم البته در بوجود آوردن حس های طنز و کمیک، بی تاثیر نیست). ولی "زندگی دیگران" کلاً فیلم دردناکیه و بیننده از اول تا آخر تو فضای سیاهی که کارگردان ترسیم میکنه گرفتار میمونه و همین رمز موفقیت و تاثیرگذاری این فیلمه که دیدنش برای کسانی که عاشق سینما هستند از نون شب واجب تره.

----------

لینک ها:

Breaking and Entering

Nightmares and Dreamscapes

Pride & Prejudice

Atonement

Two for the Money

Premonition

The Good Shepherd

Rocky Balboa

!... & Philosophy

Leben der Anderen

+ نوشته شده در  86/12/01ساعت 9:39  توسط امیر  |