تبليغاتX
تأملات نابهنگام

تأملات نابهنگام

(خاطراتی برای فردا)

نشسته ام کنار پنجره....دخترک داره مقاله ام رو میخونه و میگه "خیلی این گروه رو بردی بالا ها...." بهش میگم "من نبردمشون بالا. اونا خودشون کارشون خوب بود! من فقط سعی کردم تو این وضعیت وانفسا یه کم واقعیت ها رو بنویسم تا بقیه یه وقت فکر نکنند که ما هم مثل خودشون چیزی نمیفهمیم!"

دخترک به خوندنش ادامه میده.
صدای وانتی دوره گرد میاد که با بلندگوش اعلام میکنه که همه چیز رو حاضره بخره! از آهن آلات تا چوب لباسی. با خودم فکر میکنم چقدر میشه نحوهء گفتنش رو با موسیقی نوشت...!

دخترک صفحهء روزنامه رو میبنده و میاد کنارم. میگه: "به چی فکر میکنی؟"
بهش میگم: "اینکه چقدر حرف زدن های ما میتونند موزیکال باشند..."
همون موقع یه وانتی دیگه میاد و اونم همزمان با وانتی قبلی تو بلندگوش اعلام میکنه که همه چیز رو حاضره که بخره. دقت که میکنم میبینم که تقابل صدای این با صدای اون یکی یه فاصلهء موزیکالِ جالبه. اولش یکه میخورم و به دخترک نگاه میکنم و میگم: "میبینی؟"
دخترک میگه: "آره....این دو تا با همدیگه بدون اینکه خودشون بدونند دارند چهارگاه میخونند...!!"

دقیقاً....!
چقدر شنیدنِ این دو تا صدا کنار همدیگه جالب بود....هر کدومشون یه نت خاص رو میخوندند و تقابلشون با همدیگه میشد عین درآمد چهارگاه!

دخترک میگه: "حیف شد لطفی اون شب چهارگاه نزد..."
میگم: " استاد لطفی منظورته دیگه؟"
میگه: "نه...تو این دوره و زمونه وقتی به جوون ۲۵ ساله هم میگن استاد، بهتره به لطفی دیگه نگیم استاد!"

حق داره.....!

+ نوشته شده در  87/02/31ساعت 8:32  توسط امیر  | 

توی آنتراکت بین دو قسمت کنسرت هستیم. همه اومدند بیرون تا سیگاری بکشند و راجع به کنسرت و لطفی و خواننده اش حرف بزنند. دخترک بهم میگه: " من اون بداهه نوازی ها رو ترجیح میدم تا این کارهای هماهنگ شده و از قبل تعیین شده!"
بهش میگم: "چطور؟ تو که از موسیقی سمفونیک هم خوشت میاد...اون موسیقی که مبنا و پایه اش رو نظم و از قبل تعیین شدنه که..."
بهم میگه: "آره! ولی بحث سر اینه که اون موسیقی مالِ همون آدماست! آدمای کراواتی و منظم که از شیش ماه قبل میدونن برنامه شون چیه! ما زندگیمون خودش یه جور بداهه نوازیه! نمیدونیم همین فردا چیکاره ایم!!"
خنده ام میگیره. تا حد زیادی حق داره!

+ نوشته شده در  87/02/30ساعت 10:32  توسط امیر  | 

همونطوری که گفتم این هفته میتونه هفتهء خیلی خوبی باشه!!
بعد از قهرمانی پرسپولیس (که آقایون هر غلطی هم بکنند اسمش به پیروزی برنمیگرده!) اینتر هم دو تا گل به پارما زد و قهرمان ایتالیا شد هرچند که با مساوی رم حتا اگر میباخت هم باز قهرمان بود!
از اون طرف هم تیم اون مرتیکهء الدنگ، یعنی برلوسکونی ِ ملعون نتونست چهارم بشه و سال بعد باید تو جام بازندگان بازی کنه!

سری خوشحالی های ما وقتی تکمیل میشه که منچستر هم چهارشنبه چلسی رو شکست بده و قهرمان اروپا بشه! اینجوری دیگه میشه نور علی نور!!!!!

درسته که با این برد ها و قهرمانی ها چیزی به ما نمیرسه اما دیگه مگه چه hobby دیگه ای داریم که یه کم باهاش حال کنیم و هیجان مند بشیم؟!!!!

+ نوشته شده در  87/02/29ساعت 17:27  توسط امیر  | 

دیروز روز زیبایی بود!
روزی که پرسپولیس بعد از شش سال به حق واقعی اش رسید! وقتی تیم سپاهان که از اول بازی فقط به فکر ضد فوتبال و وقت تلف کردن بازی بود جلوی افشین قطبی زانو زد فهمیدم که الکی نبوده که از صبح مطمئن بودم به قهرمانی پرسپولیس!
به همهء اینا قضیهء کم شدن شش امتیاز رو هم اضافه کنید....اینجوری مزه اش خیلی بیشتره!
استقلال هم که اصولاً وجود خارجی نداشته و نداره!!! تیمی که ۱۳ بار ببازه و آخرش هم تو جای سیزدهم بایسته حرفی هم برای گفتن نداره!!! طرفداراش هم بهتره که ..... هیسسسسسسس!

به نظرم استقلال چوب ضعف مدیریتش رو میخوره....اونم به طرز وحشتناک. اصولاً اون آقای رییس باشگاه لیاقت آدمی مثل حجازی رو نداره که واقعاً مرد بزرگ و با شخصیتیه! وقتی فیروز کریمی در نقش یه کمدین ِ صرف وارد گود میشه و اونجوری نتیجه میگیره، آقایون به جای اینکه کارشون رو بهتر کنند میرن یه آدمی مثل قلعه نوعی رو میارن تا وضعیت تیمشون از اینی هم که هست بدتر بشه! البته این به نفع ما پرسپولیسی هاست. چون وقتی حجازی مربی استقلال بود آدم نمیتونست خیلی هم از این تیم بدش بیاد...ولی حالا با وجود قلعه نوعی کلاً دلیلی برای عدم نفرت وجود نداره!

استقلالی ها شانس آوردند که سیزدهم شدند و پایین تر نرفتند! البته اگر همین روند رو به رشد رو ادامه بدند صد در صد دو سال بعد قهرمان لیگ آزادگان (یا همون دسته یک خودمون) میشند چون اینطور که بوش میاد سال بعد آخرین سالیه که تو لیگ برتر بازی میکنند!!!

پرسپولیس از اولش هم شایستگی این قهرمانی رو داشت و فقط آدمای عقده ای نمیتونند این واقعیت رو قبول کنند! تیمی که قطبی ساخت واقعاً بی نظیره و امیدوارم سال بعد هم همین روند ادامه داشته باشه و قطبی نخواد که از پرسپولیس بره. امیدوارم که امثال خلیلی و زارعی و نیکبخت هم توی تیم بمونند و عین اون بی جنبه ها جذب درهم های لیگ احمقانهء امارات نشن که هر کی پاش به لیگ امارات باز شده دوران فوتبالش تموم شده و افت کرده.

هفته ای که اینطوری شروع بشه نوید خبرهای بهتری رو هم داره!

پ.ن: کامنت هایی که توش فحش و بد و بیراه باشه به ساده ترین شکل ممکن پاک میشه و هیچ توضیحی هم به کسی نمیدم. اینجا سرزمین منه و منم دیکتاتور اینجام! دلم میخواد اونجوری که دوست دارم اینجا رو کنترل کنم. اونایی که دنبال چاه توالت میگردن برن برای خودشون وبلاگ درست کنند و همونجا جفنگیاتشون رو بنویسند!

+ نوشته شده در  87/02/29ساعت 11:48  توسط امیر  | 

اصولاً وقتی آهنگسازی میکنم لحظه های جالبی اتفاق میافتند که کمتر به این شدت و حدت هستند. حس هایی رو آدم تجربه میکنه که همیشه تجربه کرده ولی شدتشون بیشتر میشه. همهء آدمها غمگین میشن، شاد میشن، خودشییفته میشن، اعتماد به نفسشون رو از دست میدن، دودل میشن، توهم برشون میداره و خلاصه خیلی از این اتفاق ها برای همه میافته ولی موقع خلاقیت این اتفاق ها یه جورایی متفاوت میشن. یه جورایی انگار آدم این حس ها رو چند برابر حس میکنه. جالبش اینه که همهء این حس ها تو لحظه های مختلف به سراغت میان و گذر کردن ازشون خیلی هم سخته. یادمه وقتی سه چهار سال پیش مشغول نوشتن رکوییم بودم جاهایی بود که با نوشتنم، میخوندم و گریه میکردم !! الان که اون روزا یادم میاد یه جورایی برای خودم هم قابل تصور نیست!

خلاصه که دیروز وقتی داشتم مینوشتم، یه جورایی حس کردم نمیتونم راحت بنویسم و اصولاً از چیزی که مینوشتم راضی نبودم. این اتفاق خیلی طبیعیه و موقع نوشتن هر کاری، دست کم یک بار هم که شده به سراغ آدم میاد. این بود که کار رو ول کردم و اومدم نشستم پیش مادرم که داشت تلویزیون نگاه میکرد. براش یه کم از این عدم اعتماد به نفس حرف زدم و از اینکه خیلی سخت تر از قبل مینویسم و اینکه ایده هام رو نمیتونم جمع و جور کنم.

بعد از ظهر مادرم برای یه سری کارها رفت بیرون و وقتی برگشت یکی دو تا کتاب هم خریده بود که اسم یکیش بود "اعتماد به نفس در ده روز"!! وقتی این اسم رو دیدم خنده ام گرفت. برای من اصولاً اون حس عدم اعتماد به نفس موقع نوشتن خیلی عادی بود ولی مادرم یه کم این قضیه رو جدی گرفته بود و بهم گفت "وقتی این کتاب رو دیدم گفتم برات بگیرمش." خواستم بهش بگم "آخه اینا همه ش یه مشت مزخرف و اراجیفه که ارزش یه بار خوندن و وقت تلف کردن رو هم ندارن...آخه یعنی چی توی ده روز آدم اعتماد به نفسش رو ببره بالا یا مثلاً تو ده دقیقه تاثیرگذار باشه و این چرت و پرت ها؟"
خواستم خیلی چیزا رو بگم ولی یاد فیلم پری افتادم و یکی از سکانس های آخرش که داداشی به پری یه لقمه نون و پنیر تعارف میکنه ولی پری نمیگیردش و اونجاست که داداشی بهش میگه: "وقتی مامان برات سوپ درست کرد و تو نخوردیش، نفهمیدی که اون سوپ رو با عشق درست کرده بود*". وقتی یاد اون صحنه افتادم فهمیدم کتابی که مادرم برام گرفته بود یه مسالهء ساده نبود و پشت این خرید ساده عشق نهفته بود. عشقی که باعث شد کتاب رو بگیرم و ازش تشکر کنم و بهش بگم
"واقعاً به همچین کتابی احتیاج داشتم."

-------

* نقل به مضمون!

+ نوشته شده در  87/02/27ساعت 8:54  توسط امیر  | 

نه اینکه حالا چون نصف اعضای گروه پارسیان از رفقام هستند بخوام ازشون تعریف کنم ها....ولی خریدن سی دی مرگ فرشته رو هم به همه تون پیشنهاد میکنم که واقعاً کاریه حرفه ای و تمیز. اجراهای بی نظیر، تنظیم های فوق العاده و خلاصه که اگر به موسیقی آمریکای لاتین علاقه دارین حتماً این آلبوم رو باید گوش کنید.
به نظر من بهترین تراک این آلبوم قطعهء لیبرتانگو بود که مازیار ظهیرالدینی استادانه تنظیمش کرده!
فکرش رو بکنید که تو دو تا ازقطعه ها پیمان یزدانیان هم به عنوان نوازندهء مهمان باهاشون همکاری کرده! چه شود!!!

خدایا چی میشد از این گروه ها (مثل پارسیان یا گروه کر نوری) فقط یه دونه نداشتیم و مثلاً هفت هشت تا از همین گروهها میتونستیم داشته باشیم؟
وقتی آدم کار حرفه ای و درست رو میشنوه امیدوار میشه...به ایران و آینده اش با تمام سختی ها و مشکلاتش آدم میتونه امیدوار باشه و حس کنه هنوز هم هستند کسانی که کارشون رو بلدند و درست و حسابی از پس تمام سختی ها برمیان و با یه تفکر درست و با اتکای به دانش و تجربه شون میتونند یه حرکت مثبت انجام بدند.

مازیار عزیز، علی گُل، سهراب مهربون، پورنگ عزیز ... بقیه ای که خیلی نمیشناسمتون، دمتون گرم و دستتون درد نکنه!

+ نوشته شده در  87/02/26ساعت 13:11  توسط امیر  | 

دخترک: تو که گفته بودی به احتمال ۹۹٪ امروز یادداشتت رو تو اعتماد چاپ میکنند! پس چی شد؟
من: اینجا معمولاً اون یه درصد زورش بیشتر از اون نود و نه درصده!
+ نوشته شده در  87/02/26ساعت 8:38  توسط امیر  | 

آقای خدا: احتمالاً از هفتهء بعد تو شبکهء یک هر هفته یه مصاحبه دارم.
خانوم آقای خدا: شبکهء یک؟ چه روزایی؟ چه ساعتی؟
آقای خدا: صبح! روزاش رو نمیدونم!!
من: اسم برنامه هه چیه؟
آقای خدا: صبح به خیر ایران!
من: تو که صبح تا دیر وقت خوابی!!
دخترک: بهتر نیست تو شب به خیر ایران باهات مصاحبه کنند؟

------

آگاهان اعلام کردند منظور از آقای خدا همانا دکتر برادر خان میباشد! اما هنوز هویت مرموز سرکار خانوم دخترک برایشان مجهول مانده است! نیروهای امنیتی در پی کشف این موجود ناشناخته از سازمان های جاسوسی ولایت اروپا و مملکت غیاث آباد کمک خواسته اند!

+ نوشته شده در  87/02/25ساعت 20:12  توسط امیر  | 

دیشب بعد از مدتها تو ایران تونستم یه کنسرت خوب ببینم. کنسرت گروه کر نوری (که همهء خواننده هاشون از شاگردای محمد نوری عزیز هستند) و اجرای بی نظیر یکی از زیباترین و معروف ترین قطعه های موسیقی یعنی کارمینا بورانا.
قبل از کنسرت وقتی محمد نوری با اون شور و شوق و با اون اشتیاق از آینده ای بهتر صحبت کرد دلم لرزید. نمیدونم چرا حس کردم خیلی دلم براش تنگ شده. هنوز یادمه وقتی یه کاری رو داشتیم با هم ضبط میکردیم چطور با اون سنش از منی که اون موقع بیست و یکی دو سالم بود شاداب تر و سرحال تر بود و هی از استودیو میومد تو اتاق فرمان و میرفت و نت ها رو برمیداشت و با شور و حرارت حرف میزد.

دیشب همه متوجه شدند تربیت کردن به شیوهء درست یعنی چی و شاگردای نوری و ناصر نظر (یه سری دختر و پسر مامانی هفت هشت ساله) سنگ تموم گذاشتند و برای اولین بار کارمینا بورانای ارف رو به طور کامل تو ایران به اجرا درآوردند.

بعد از کنسرت هم پیاده از تالار تا میدون ولیعصر اومدم و کلی از خاطرات اون دوران برام زنده شد. خیلی وقتا صبح ها که میرفتم تالار با بچه های ارکستر پیاده اون مسیر رو گز میکردیم و از همه چیز با هم حرف میزدیم. چقدر خاطره تو اون یه تیکهء بین چهارراه ولیعصر و میدون ولیعصر دفن شده...چه لحظه هایی تو اون مسیر تبدیل به خاطره شدند و چه زود دوباره اون همه یاد و خاطره عین فیلم سینمایی از جلوی چشمای آدم رژه میرند.

رفتن به این کنسرت رو برای اونایی که از موسیقی (اصطلاحاً) کلاسیک لذت میبرند توصیه میکنم.
مقاله ام رو در همین رابطه فردا تو روزنامهء اعتماد میتونید بخونید (البته به احتمال ۹۹٪)! 

+ نوشته شده در  87/02/25ساعت 10:38  توسط امیر  | 

گربه وسط خیابون ایستاده و یه پژو ۲۰۶ با سرعت داره بهش نزدیک میشه. حواس راننده اش هم جای دیگه ایه. دخترک بازوم رو فشار میده و میگه: ای وای! الانه که بره زیر ماشین.
در آخرین لحظه گربه هه خودش رو میرسونه به پیاده رو و ۲۰۶ هم رد میشه و همه چیز ختم به خیر میشه. دخترک نفس راحتی میکشه و میگه: خدا رو شکر....به خیر گذشت!
به قدم زدنمون ادامه میدیم دوباره گربه هه میاد وسط خیابون و همونجا میشینه! انگار منتظر ماشین بعدیه. به دخترک میگم: غلط نکنم این یکی از عوامل انتحاریِ بن لادنه!
با اینکه حرفم خیلی هم خنده دار نیست دخترک ریسه میره از خنده!

سرشار از اعتماد به نفس میشویم!! 

+ نوشته شده در  87/02/24ساعت 12:15  توسط امیر  | 

امروز نشستم و بعد از مدتها یه سری از کارهای قدیمیم رو گوش کردم! تعجب کردم چطور اون زمان تا این حد نوشتن برام آسون بود....انگار یه دستی از غیب میومد و خودش هارمونی و سازبندی و همهء این کوفت و زهرمار ها رو برام انجام میداد. خیلی دلم برای اون موقع ِ خودم تنگ شد.
الان نوشتن نه اینکه برام عذاب باشه ولی اون حس و حال رو کمتر داره. یعنی انگار یه جورایی تنبل شدم. آره...خلاقیت هم مثل خیلی چیزای دیگه است که اگر ازش فاصله بگیری، توش تنبل میشی...مثل زبان خارجی، ورزش، ریاضی و ...!

الان یه جورایی موسیقی نوشتن برام سخت شده و انقدر کارهای جور و واجور دور و برم رو شلوغ کرده و انقدر ذهنم درگیر هزار تا چیز با ارزش و بی ارزش هست که کمتر میتونم اون تمرکز و اون شور و شوق لازم برای نوشتن رو پیدا کنم.

نمیدونم آهنگساز درونم خوابیده یا الاغ درونم بیدار شده و داره این جفنگیات رو مینویسه!!!
مهم نیست! به هر حال یه زمانی ما هم یه پخی بودیم واسه خودمون!

+ نوشته شده در  87/02/23ساعت 10:50  توسط امیر  | 

کنار پنجره ایستادم و بیرون رو نگاه می کنم. 
"چه هوای خوبیه"

صدای دخترک منو به خودم میاره. بر میگردم و نگاش میکنم. لبخندی میزنه و آروم میاد طرفم. دستش رو میذاره رو شونه ام و میگه "صبح خوبیه. نه؟"
میگم "نه!"
همونطور که دستش رو شونه امه صورتش رو میاره جلوی صورتم و میگه: " نکنه خوب نخوابیدی و سر صبح کسلی؟ هوای به این خوبی دیگه تو تهران گیرت نمیاد ها....آفتاب به این باحالی....آسمون آبی...نسیمی که داره درختا رو آروم تکون میده و یه نمه لرز تو تن من و تو ایجاد میکنه..."
بهش نگاه می کنم. تا حالا انقدر با دقت صورتش رو ندیده بودم. انگار اصلاً تا حالا صورتش رو ندیده باشم. چقدر زیبا تر از همیشه بود. می خندم و میگم: "میدونی؟ وقتی دلت شکسته باشه....یا وقتی از چیزی ناراحت باشی... دیگه این آفتاب و آسمون و کوههایی که از پنجرهء اتاقت میتونی انگار لمسشون کنی به نظرت جذاب نیستند."

چهره اش جوری میشه که انگار میخواد بپرسه چی شده. با سرم به لپ تاپم اشاره میکنم. دخترک بهم میگه "به خاطر اون ایمیل انقدر ناراحتی؟" بهش میگم:"نه دقیقاً به خاطر اون ایمیل....بیشتر به این خاطر که چقدر آدما میتونن تو وجود خودشون تا این اندازه دچار سوء تفاهم و اشتباه بشن و چقدر میتونن بقیه رو با حرفاشون برنجونند..."
دخترک آروم دستش رو از روی شونه ام برمیداره و میره سمت ضبط و یه سی دی میذاره....صدای فردی مرکوری اتاق رو پر میکنه mama life had just begun....
میاد کنار پنجره می ایسته و نگاهم میکنه. لبخندی میزنم. بهم میگه:" خب چرا نمیشینین عین دو تا آدم متمدن حرفاتون رو بزنین؟"
بهش میگم: "بعید میدونم حرفی اصولاً وجود داشته باشه....وقتی کسی تو رو انقدر حتا متمدن نمیدونه و فکر میکنه ک*ون آسمون پاره شده و خودش به عنوان مظهر تمدن افتاده پایین، چی میتونی بهش بگی؟"
دخترک میگه:"نکنه پس فقط تو خودت مظهر تمدنی؟"
میگم:"نه! تو که من رو میشناسی....چرا این حرف رو میزنی؟ من خودم رو هیچ پخی نمیدونم. ولی وقتی یه نفر بعد از این همه سال میاد و اون چیزا رو بهت میگه دیگه چه توقعی داری؟"
دخترک:" از اون؟"
میگم:" نه....از خودت! دیگه از خودت چه توقعی میتونی داشته باشی؟ یعنی انقدر توی اینکه خودم رو به کسی که دوستم میدونستم بشناسونم ناتوان بودم؟ وقتی میبینی یه نفر انقدر راحت تمام اون چیزی رو که ازت شناخته با ده دوازده خط میبره زیر سوال....دیگه چی میتونی بگی؟ اصولاً اون آدم چقدر دیگه میتونه حتا مهم باشه که بخوای براش توضیح بدی؟"
دخترک میاد طرفم و دستم و میگیره و میگه:" پس چرا ناراحتی؟"
میگم:" نمیدونم....به هر حال آدم خوشش نمیاد دیگه....یعنی از بعضیا اصولاً توقع نداری دیگه! ولی کلاً مهم نیست....یعنی دیگه خیلی برام مهم نیست. حیفه همچین روزی رو به خاطر همچین چیزای یچگانه ای خراب کنم....نه؟"

دخترک با شیطنت خاص خودش بغلم میکنه و میگه "سخت نگیر....من که خیلی از اون ایمیل چیزی نفهمیدم ولی امیدوارم دفعهء بعد وقتی میخواد برات ایمیل بزنه یه پیک کمتر زده باشه!"

از خنده میترکم!!!!

آره.....صبح زیباییه!

+ نوشته شده در  87/02/22ساعت 7:32  توسط امیر  | 

بخونید!

البته امیدوارم اونایی که با دیدن وبلاگ این آقا کهیر میزنند یه کم عقلشون رو به کار بندازند و یه کم هم پیشداوری ها رو کنار بگذارند و سعی کنند این نوشته رو حس کنند که چیزی نیست جز حس!

+ نوشته شده در  87/02/21ساعت 9:57  توسط امیر  | 

دخترک بهم میگه: منم با فرجام موافقم. بزرگترین نعمت اینه که عاشق باشی و عشقت هم عاشقت باشه.
بهش میگم: اینی که شما دو تا میگین خیلی خوبه....ولی ای کاش میشد اصلاً عاشق شد...این خودش به تنهایی خیلیه! حالا اگر عشقت، عاشقت هم نشد خیلی مهم نیست چون حداقل تو یه چیزی تو وجودت حس میکنی که قشنگه و جدید و به قول مشقاسم پنداری تنور تو دلت روشن کردند.

دخترک پا میشه میره کنار پنجره و بیرون رو نگاه میکنه و میگه: داره توفان میشه!

+ نوشته شده در  87/02/20ساعت 19:9  توسط امیر  | 

روزهای دور....
لحظه های سبز....
حس هایی پر از رنگ و شادی....
آفتابی داغ....
ابر هایی مثل پنبه....
بوی بهارنارنج....

.... روزهای دوری که توش من و تو سوزنی رو نخ میکردیم و بهار نارنج های ریخته شده روی سنگفرش حیاط خونهء مادر جونِ من و مامانی ِ تو  رو ازش عبور میدادیم تا برای مادرهامون گردنبندی درست کنیم از بهارنارنج های سپید ....

برای شاهین

--------

پ.ن: مقادیر نا متناهی معاشرت وبلاگی در راه است!

+ نوشته شده در  87/02/19ساعت 8:48  توسط امیر  | 

دخترک روشو میکنه به من و آقای خدا و میگه: بهتره این فیلم رو شما دو تا نبینید!
خانوم آقای خدا میپرسه: "کدوم فیلم؟"
دخترک سری تکون میده و میگه: "زن دوم....! اشک آدم رو در میاره!"
آقای خدا لیوانش رو برمیداره و لبی تر میکنه و میگه: "زن اول هم اشک آدم رو به اندازهء کافی در میاره...چه برسه به زن دوم..."
+ نوشته شده در  87/02/18ساعت 9:29  توسط امیر  | 

مادرم: بهتره دیگه قلیون نکشی! از دیروز که با هم قلیون کشیدیم تا همین الان گلوم درد میکنه!
من: خب به من چه؟ تو اگر گلوت درد میکنه من چرا نباید قلیون بکشم؟
دخترک: قدیما یه جایی خونده بودم که میگفت "وقتی مادرها سردشون میشه، بچه ها باید لباس گرماشون رو بپوشند!"
من:

+ نوشته شده در  87/02/17ساعت 10:19  توسط امیر  | 

من نمیفهمم چطور بعضی ها تو تلویزیون به این راحتی میتونند هرچی دلشون میخواد به هم ببافند و صدای کسی هم در نیاد! دیروز قبل از بازی میلان و اینتر این آقای مثلاً کارشناسی که داشت از قیمت بلیت ها صحبت میکرد به راحتی آب خوردن و مطمئناً از روی شکم میاد و میگه "قیمت بلیت استادیوم سن سیرو ۱۵ یورو هست!" من فقط دلم میخواد بدونم این آقا حتا به خودش این زحمت رو داده که یه بار از روی سایت میلان یا اینتر این چیزها رو چک کنه؟ حالا اینکه اصولاً ایشون پاش رو به حوالی غرب میلان و محلهء سن سیرو گذاشته یا نه خیلی مهم نیست!

جناب آقای مثلاً کارشناس!
بلیت های استادیوم مه آتزای میلان از ۲۰ یورو که بدترین جای استادیوم هست شروع میشه تا ۴۰۰ یورو که تو جایگاه ویژه است. برای طبقهء دوم و قسمت کناری استادیوم چیزی نزدیک به ۵۰ یورو باید بسلفی و زیر جایگاه حدود ۱۵۰ تا ۲۰۰ یورو! اگر شما با ۱۵ یورو تونستی تو سن سیرو جا پیدا کنی من هم باهات میام و شام رو هم مهمونت میکنم به یکی از همون ساندویچ های دکه های کناری استادیوم که دست بر قضا با یه نوشابه یا آبجو برات در میاد حدود ۱۲ یورو! حالا برو جلو سوت بزن!

----------

جالبه که صدا و سیمای عریض و طویل  داستانِ ما دو تا شمارهء روابط عمومی هم زیرنویس میکنه که همیشه اشغال هستند!!!
اصولاً نشون دادن بازیشون هم که گند زدن به بازی بود! انقدر سانسور های احمقانه کردند که گل اینتر رو ندیدیم و با صدای نکرهء گزارشگر عرب فهمیدیم که گلی رد و بدل شده! واقعاً آقایون مسوول فکر میکنند مردم تا این اندازه ندید بدید هستند که توی بازی هایی مثل دربی میلان بیان دنبال چهار تا خانومی که تو ورزشگاه نشستند بگردند؟ یعنی این همه کانالهای سک.س*ی و فیلم های پور*نو رو که عین نخودچی کیشمیش تو خیابونا ریخته بیخیال میشند و منتظرند ببینند تو یه بازی فوتبال چه کسانی حضور دارند؟

یه کم از اون عقلتون مایه بذارید. میدونم که خیلی عقل کمی دارید...ولی یه کم مایه بذارید....تلاش کنید...شاید موفق بشید به نتایجی هم برسید.....باور کنید فکر کردن و اندیشیدن اونقدر ها هم که شما ازش واهمه دارید کار سختی نیست! این رو هم یادتون باشه که اونجایی که شما خیلی به غلط دارید توش کار میکنید ملک پدری شما نیست و متعلق به همهء مردم ایرانه. برای همین بهتره وجدانتون رو قاضی کنید و هر کاری عشقتون میکشه نکنید!

اون از کارشناستون با اون اطلاعاتش....اینم از وضع پخش کردن و سانسورهای احمقانه تون!
درش رو گل بگیرید بهتره!

-------

از حق نگذریم؛ مزدک میرزایی خیلی خوب گزارش کرد! خیلی بهتر از خیابانی به فوتبال ایتالیا و تلفظ اسم بازیکنا آشناست. آقا جواد که هنوز هم که هنوزه، فکر میکنه اسم گتّوزو هست گنارو!!! واقعاً که! 

+ نوشته شده در  87/02/16ساعت 10:40  توسط امیر  | 

همیشه حس میکردم با مرگ کنار اومدم. یعنی همیشه این دید رو داشتم که مرگ شروع یه داستان جدیده؛ عین یه سفر دور و دراز میمونه و تنها فرقش اینه که دیگه تو اون سفر نه تلفنی هست، نه اینترنتی و نه کفتر نامه رسونی و اونایی که میمونند باید با این دلتنگی یه جوری کنار بیان!

همیشه شیون و زاریِ عزادار ها رو با دید عجیبی نگاه میکردم و با خودم میگفتم چرا باید برای یه واقعیت، حتا تا این اندازه تلخ، انقدر آدم تو سر و کلهء خودش بکوبه و از خودش بی خود بشه. درکِ اینکه چقدر از دست دادن های این شکلی (فیزیکی و نه احساسی) میتونند یه زندگی رو مختل کنند برام سخت بود.

امروز بعد از سالها یکی از بستگان دورمون از آمریکا به ایران اومده تا به چند تا کار شخصیش رسیدگی کنه. از دردها و زجرهای فراوونی که کشیده بود خبر داشتم و میدونستم که دوران خوبی رو نگذرونده و در عین حال چقدر تونسته با قدرت با تمام این سختی ها مقابله کنه.
ولی وقتی داشت از دختر جوونش حرف میزد که چند سال قبل برای همیشه از پیشش رفته بود، یه لحظه، فقط برای یه لحظه، لرزشی رو تو صداش حس کردم که از ضربهء هر خنجری دردناک تر بود. همون لرزش صدا باعث شد بغضی گلوم رو بگیره که هنوز بعد از این همه ساعت نتونم ازش فرار کنم و نمیدونم چرا کسی مثل من که براش مرگ و زندگی تعریف دیگه ای داشتند حالا باید فقط با یه لرزش کوچولوی صدا و یه تغییر چهرهء کوتاه، تا این حد از خود بی خود بشه!

انگار اونقدرها هم که فکرش رو میکردم مرگ مسالهء ساده ای نیست.....!

+ نوشته شده در  87/02/15ساعت 12:54  توسط امیر  | 

دیشب بعد از سالها،....بعد از نزدیک به ۱۰ سال (یا حتا بیشتر) برای دیدن اجرای ارکستر سمفونیک تهران این بار به رهبری منوچهر صهبایی رفتم تالار وحدت. اینکه کنسرت و اجراها از دیدم چطور بودند شاید بهتر باشه خیلی راجع بهش حرف نزنم! اونایی که دوست دارند، میتونند پنجشنبهء همین هفته تو روزنامهء اعتماد نقدم رو بخونند.
چیزی که برام جالب بود دیدن اون همه دوست و آشنای قدیمی بود! انقدر این دوباره دیدن ها زیبا بود که حس کردم توان تحمل این همه هیجان و زیبایی رو نداشته باشم. فرشید حفظی فرد و علی شیبانی رو انگار همین دیروز برای آخرین بار دیده بودم و انگار نه انگار که از اون روزای دور و پرخاطرهء ضبط این همه سال میگذره. کارن کبیری کم حرف تر از قبل شده و کلاً خیلی سر حال نبود. بردیا کیارس همون خونگرمی رو داشت و خیلی مردتر از قبل شده بود. لوریس هوویان که دست برقضا کنار دست خودم نشسته بود و مثل همیشه فضای دور و برمون رو با شیطنت های همیشگی مون به هم ریخته بودیم....خودمونیم لوریس؛ هنوز خیلی بزرگ نشدیم ها...! دیدن بهزاد عبدی و موفقیت هاش خیلی برام خوشحال کننده بود! شنیدن از رضا تفضلی هم همینطور. هرچند جای خالی بعضی ها واقعاً حس میشد و من تو کل این شب به یاد کامبیز بودم که تو کانادا، شاید (فقط شاید!) داره اون همه استعداد رو میریزه دور!
حس عجیبی بود؛ نشستن رو صندلی تالاری که سالهاست ندیدیش و شور و شوق دوباره دیدن و شنیدن! هرچند زندگی در غرب و کنسرت های اونجا، تا حد زیادی بدعادتم کرده باشه ولی به هر حال هیچ چیزی جای اون نوستالژیِ ناب رو نمیتونست بگیره؛ و بغضی نشات گرفته از احیای آدمی که سالها بود در خودم گمش کرده بودم.

شب خوبی بود! بعد از مدتها حس کردم توی ایران هستم! این جمله شاید خیلی خنده دار باشه ولی اونایی که این حرفِ من رو میفهمند میدونند از چه خلایی دارم صحبت میکنم و پرشدنِ این خلاء چقدر میتونه جذاب و عجیب باشه.

--------

این چند روزه رو مشغول نوشتن دو مقاله هستم که یکیش دربارهء همین اجرای ارکستر سمونیک هست و تو روزناهء اعتماد قراره چاپ بشه. اون یکی هم کمی تا قسمتی سکرت هست و ترجیح میدم تا قبل از تموم شدن و چاپش اینجا چیزی نگم!

+ نوشته شده در  87/02/14ساعت 10:53  توسط امیر  | 

من: بیا بریم بیرون یه گشتی بزنیم؛ یه بستنی بخوریم یا یه سینمایی بریم! نظرت چیه؟
دخترک (با گریه):خیلی خری!
من: چرا؟
دخترک: بهم میگی بریم بیرون؟ تو نمیبینی من همین الان خوندن بادبادک باز رو تموم کردم؟!!!
من:
+ نوشته شده در  87/02/13ساعت 7:34  توسط امیر  | 

یکی بود یکی نبود!
زیر اون گنبد کبود، یه رونالدو بود!
این رونالدوی قصهء ما یه زمانی کچل بود!
وقتی کچل بود خیلی بهتر بازی میکرده بود!
وقتی اومد به میلان و دید رییس باشگاهشون هر چی سنش بالاتر میره به جای اینکه موهاش بریزه، داره مو در میاره و هر چی پیر تر میشه، مو دار تر و بو دار تر میشه با خودش گفت بهتره که منم موهام رو بلند کنم شاید مثل برلوسکونی هر روز پولدار تر از دیروز بشم!
بعد از اینکه موهاش رو بلند کرد بازیش روز به روز بدتر و بدتر شد! تا یکی انگشتی بهش میرسوند، آق رونالدو پخش زمین میشد و کمی تا قسمتی از دنیا میرفت!
چند ماه پیش هم شاهکاری از خودش نشون داد و بدون اینکه هیچ برخوردی با کسی داشته باشه خودش به طور خود به خودی مصدوم شد و رفت خونه شون لالا کنه!
القصه،...

این آقا رونالدوی بامزه وقتی رفت ریودوژانیرو و حوصله اش حسابی سر رفت و خسته شده بود از این بازی روزگار و برای همین تصمیم گرفت برای اینکه از نظر روحی حال خودش رو بهتر بکنه با سه تا خانوم از انواع خاصش قرار بذاره و شبی رو باهاشون بگذرونه! یه ماشالله به اشتهای خودش گفت و تلفن رو برداشت و درخواست سه تا خانوم خوشگل با مشخصات چنان و چنون کرد. چند ساعتی که گذشت این سه تا خانوم اومدند دم ویلای رونی جون و به مجلس تک نفره اش صفای خاصی بخشیدند!
ولی این آخر ماجرا نبود و بعد از اینکه کوچولوی مودار قصهء ما شروع کرد به کشف کردن قسمتهای نسبتاً پنهان این سه بانوی حاضر در مجلس متوجه شد که چه کلاه عظیمی سرش رفته! اونجا بود که فهمید سه نفری که تا مرز لخت کردنش پیش رفته بودند اصولاً مردهای زنانه پوش بودند و ایشون هم به سانِ یک ملخ برق گرفته از جاش میپره و سعی میکنه کار رو به جاهای باریک تر (یا غیر باریک تر!) نکشونه!
اینجا بود که اون سه آقای بانونما به دنبال رونی جونِ داستان ما میافتند و سعی میکنند که حقشون رو بگیرند. جناب سرمایه دار برزیلی هم نفری ۴۰۰ یورو بهشون میده و بیرونشون میکنه! ولی وقتی چند روز بعد نامهء دادگاه میاد دم خونه اش میفهمه که عجب کلاهی سرش رفته! شکایت اون سه نفر و ادعای غرامت ۲۰۰۰۰ یورویی چیزیه که برزیلی بامزهء باشگاه میلان اصلاً انتظارش رو نداشت!

---------------

نتایج اخلاقی:

۱- این داستان به هیچ وجه تخیلی نیست و واقعیت داره!
۲- اصولاً  خیلی مهم نیست که کسی در زندگی شخصیش چه میکنه! ولی این اتفاق بسیار بامزه و جالب بود و تنها دلیل نگارش این پست همین است!
۳- جالبه بدونید که در ممالک منحط غربی(!) قیمت وقت گذرونی و تفریح با یک آقای زنانه پوش بسیار بالاتر از قیمت همون وقت گذرونی و تفریح با یک خانوم زنانه پوش(!) هست!
۴- اصولاً افراد مشهور همیشه زیر فشار رسوایی های مختلف هستند! ولی اگر رونالدو پول واقعی اون آقایون رو میداد الان کارش به دادگاه و رسوایی و این حرفها نرسیده بود!
۵- این ۴ نکته اصولاً توضیحات اضافه هستند، نه نتایج اخلاقی!

نتیجهء اخلاقی:    If you wanna do something wrong, do it right

+ نوشته شده در  87/02/11ساعت 9:20  توسط امیر  | 

من از اون دسته وبلاگنویسهایی نیستم که تو کار لینک دادن و لینک گرفتن و این حرفها باشم. اصولاً اینجا هم خیلی پرخواننده نیست و دوست هم ندارم پر خواننده باشه؛ چون معمولاً تعداد بالای خواننده، نخاله جات رو هم با خودش به همراه داره (نمونه اش نخاله های وبلاگ ساروی کیجا که کامنت های مسخره شون فقط نشون دهندهء بی مغزی و کم فکریشون هست!!!)

به همین دلیل هم نه تقاضای لینک از کسی میکنم و نه در قبال لینک دادن وبلاگهای دیگه مقابله به مثل میکنم. اصولاً به اونایی لینک میدم که پی کردن نوشته هاشون برام جالب باشه و به همه شون هم سر میزنم...هرچند خیلی کم کامنت میذارم.

ولی گاهی اوقات وقتی میبینی یکی از اون وبلاگهایی که خیلی دوستش داری بهت لینک میده بدون اینکه اصلاً تو رو هم در جریان گذاشته باشه کلی ذوق مرگ میشی و حال میکنی!
اینه که ما تو وبلاگ این خانوم گل تبدیل شدیم به آقای اسپاگتی ! خوب شد ننوشت موزیسین ِ اسپاگتی یا آقای اسپاگتی موزیسین شده!!

به هر حال در حال ذوق مرگیدگی به سر میبریم و بسی شاد و خرسند گشتیم!

رفیق،
بیام شیراز ایشالله از خجالتت در میام!

+ نوشته شده در  87/02/10ساعت 9:52  توسط امیر  | 

دخترک: حالا چرا سرت درد میکنه؟
من: تنباکوی الفاخر و ذغال خوب و دوست نابابی مثل تو!
+ نوشته شده در  87/02/09ساعت 8:18  توسط امیر  | 

امروز آهنگی رو شنیدم که به نظرم یکی از بهترین کارهای ساخته شده در زمینهء موسیقی بی کلام تو ایران میتونه به حساب بیاد. 
قطعه ای به اسم شالی زار که اجرایی هست از گروهِ سنتورنوازان به سرپرستی سیامک آقایی. استفادهء بی نظیر از ۵ سنتور و تنظیمی استثنایی، برگرفته از یک موسیقی محلی باعث شده از وقتی به خونه اومدم تا همین الان فقط بشینم و چندباره و چندباره این کار رو گوش کنم.
سر فرصت باید بشینم و بقیهء قطعه های این مجموعه رو هم گوش کنم ولی شالی زار به قدری زیبا و استادانه نوشته و اجرا شده که دلم نیومد سیراب نشده ازش بگذرم.

اونایی که موسیقی بی کلام ایرانی رو دوست دارند، از شنیدن این کار مطمئناً لذت خواهند برد. چیزی که تو این کار به نظرم جالب میاد طرز فکر و شناخت عالی اعضای این گروهه که از سازی مثل سنتور که پر دردسر ترین ساز ایرانی از نظر کوک و یا قابلیت های فنی و اجرایی هست تونستند اثری به وجود بیارند که نقصی نشه توش پیدا کرد و شنونده رو با خودش ببره به دوردستها.

خریدن این دی وی دی رو به همهء اونایی که دغدغهء موسیقی دارند پیشنهاد میکنم و آرزو میکنم که از این گروه کارهای جدید و بهتری بشنوم.

---------

پ.ن: این آقای آقایی و اعضای گروهشون نه پسرخالهء من هستند و نه دوست و آشنا! من خودم برای بار اول مصاحبه ای ازشون خوندم و کنجکاو شدم که کارشون رو بشنوم و به عنوان کسی که موسیقی، دغدغهء اصلی زندگیشه حس میکنم میتونند آیندهء روشنی داشته باشند. همین!  

نوشته ای از پدرام جوادزاده در همین زمینه (+)

+ نوشته شده در  87/02/08ساعت 14:31  توسط امیر  | 

پریشب نشسته بودم پای یکی دو تا از کانالهای ایتالیایی و از سر بیکاری و خستگی داشتم کانالها رو عوض میکردم!
یهو حس کردم خیلی دلم برای ایتالیا و خونه ام تو کرمونا تنگ شده!
نمیدونم این چه قضیه ایه که در هر صورت یه چیزی وجود داره واسه اینکه دلم تنگ بشه! یعنی این نوستالژی اصولاً دست از سرم برنمیداره.
نمیدونم روزی که تصمیم بگیرم به طور قطعی برگردم ایران چه چیزهایی رو باید تجربه کنم! یعنی اون موقع چقدر دلم تنگ میشه. اونجا که هستم دلم برای دیدن تهران و جادهء هراز و هزارتا چیز دیگه پَر میکشه و حالا اینجا دلم برای کوچه های همیشه خلوت و ساکت کرمونا....!
اونایی که برای مدتی مقطعی مهاجرت میکنند این حس رو خوب درک میکنند. شاید اگر آدم کلاً دل بکَنه و برای همیشه یه جایی رو انتخاب کنه راحت تر با این موضوع بتونه کنار بیاد.

یادمه دو سه هفته قبل از رفتن شبی رو خونهء دکتر ریاحی مهمون بودم و موقع شام خانوم ریاحی از این میگفت که وقتی آمریکا بودند هر بار که هواپیما از بالای سر خونه شون رد میشد آرزو میکرد برگرده ایران؛ اون موقع که هنوز تنم به طور جدی به تن این دوری ها و دلتنگی ها نخورده بود گفتم امکان نداره همچین چیزی برای من پیش بیاد و اگر برم دیگه پشت سرم رو هم نگاه نمیکنم و از این حرفا....! اون موقع دلم پر بود از سختی های اعصاب خورد کن ِ زندگی تو ایران و به اینکه خانوم ریاحی سری تکون داد و قطرهء اشکش رو پاک کرد و آروم زیر لب گفت "حالا میری و میبینی..." توجهی نکردم.

حالا زندگی تو اروپا هم شده یکی دیگه از تجربه های زندگیم و میبینم که سختی های اعصاب خورد کن زندگی تو ایران به جای خودش و دردسر ها و مشکلات وحشتناک زندگی اونجا هم به جای خودش!
همیشه معتقد بودم که هر چیزی یه سری بدی ها و یه سری خوبی هایی رو با خودش به همراه داره و همیشه آدم باید این نکته های مثبت و منفی رو بذاره رو کفه های ترازو و ببینه کدومش سنگین تره...اون موقع شاید بشه تصمیم بهتری گرفت.
بدیِ این ماجرا اینه که ترازوی داستانِ ما در حال حاضر شده عین ترازوی نمادین ِ دادگستری و هر دو تا کفه با هم برابرند! اینجاست که آدم گیر میکنه تو یه دوراهی ِ ترسناک و نمیدونه کدوم یکی از این کفه ها آیندهء بهتری براش به بار میاره.......!

+ نوشته شده در  87/02/07ساعت 16:37  توسط امیر  | 

۱- روز آخره و تا چند ساعت بعد باید برگردیم به تهران. اینترنت وایرلس اینجا از DSL ایتالیای من هم پر سرعت تره و کلی داریم حال میکنیم با این وضعیت!

۲- رو مبل بغلی من دو تا دختر ِ شاکی از زمین و زمان نشستند و همینطور دارند از این و اون بدگویی میکنند. سعی میکنم نشنوم. الان هم که مهمونمون کردند به شنیدن گل گلدون سیمین غانم از طریق موبایل و روشن کردن این سیگار با اون سیگار!!!!

۳- این دامپزشک ها هم واقعاً در نوع خودشون آدمای جالبی هستند. درسته که از کلی گویی خوشم نمیاد ولی به نظرم یه سری ویژگی ها تو این جماعت مشترکه. کلاً آدمای بی شیله پیله و باحالی هستند و وقتی به هم میافتند راجع به چیز دیگه ای جز کارشون حرف نمیزنند. البته فکر کنم یه جورایی عادی باشه و هر جماعتی بالاخره با همکارش راجع به چیزای دیگه صحبت نکنه. الان میفهمم وقتی ما تو مهمونی های دانشجویی مون فقط از موسیقی حرف میزدیم اونایی که موسیقی شناس نبودند چقدر اعصابشون میتونست خورد بشه!

۴- خفه شدم از بس این دو تا هی فرت و فرت سیگار کشیدند!

۵- مسالهء جالب اینه که اینجا همه فکر میکنند من هم دامپزشک هستم و هروقت باهام سلام و علیک میکنند مرتب من رو هم آقای دکتر صدا میکنند! عقدهء "خود دکتر کمتر بینیم" تو این چند روز به شدت مورد ارضا واقع شد!! البته من مرتب سعی میکنم خیلی رسمی لباس نپوشم تا بقیه بفهمند که من دامپزشک نیستم و به این سمپوزیوم ربطی ندارم! اینه که معمولاً با گرمکن ورزشی میچرخم!

۶- این قضیهء لباس گرمکن من هم برای خودش خیلی جالب شده! اینجا هتل اردوی تیم مس کرمان هم هست که امروز بعد از ظهر با پرسپولیس بازی دارند. امروز صبح که برای صبحونه اومدم پایین و میخواستم وارد رستوران بشم، مامور حفاظب یه نگاه به من و لباسم انداخت و گفت "شما با تیم مس هستید؟" منم یه  نگاه به لباس های نارنجی بازیکنان مس انداختم و یه نگاه به لباس آبی اینتر که تنم بود و گفتم "نه! من با تیم اینتر هستم"! فکر کنم ماموره باورش شده بود که مس با اینتر بازی داره!

۷- آقای داور مسابقه هم اومده و همهء این دانشجوهای دامپزشکی دارند باهاش عکس میگیرند. اسمش یادم نمیاد....ولی داور خوبیه و همیشه بی طرف قضاوت کرده!

۸- چه حیف که پرسپولیسی ها نیومدند این هتل! البته خیلی هم بد نشد...چون احتمالاً اگر من رو با این لباس آبی میدیدند هرچقدر هم بالا میرفتم و پایین میومدم باور نمیکردند که کلاً طرفدارشون هستم!!! البته بدم نمیومد قطبی رو ببینم. یکی از اون آدمای باحاله که به خاطر شخصیتش خیلی دوستش دارم.

۹- این سفر واقعاً عالی بود. یه استراحت حسابی و تجدید قوای بی نظیر! تو این چند روز حسابی خودم رو از بالا نگاه کردم و ایده هام رو مرتب کردم تا وقتی برمیگردم به تهران بتونم با آرامش بیتری دنبال کارهام باشم. چند تا کار شخصی، چند ملاقات کاری و نوشتن ها و نوشتن ها که باید به زودی به اتمام برسند. الان واقعاً حس میکنم که پر از انرژی شدم.

۱۰- کرمانی ها هم مثل شیرازی ها خیلی آدمای خونگرم و باحالی هستند. واقعاً تو این مدت خیلی محبت کردند و تو مهمون نوازی کم نذاشتند. کرمان هم که شهر زیبا و بی نظیریه و میتونم به جرات بگم خیلی از اصفهان زیباتر و قشنگتره. کلاً شهریه که حومه اش خیلی زیباست و جا برای دیدن کم نداره. دیدن این شهر رو به همه پیشنهاد میکنم.

۱۱- نشد به ۱۳ برسیم.....آی مهروش خدا بگم چیکارت کنه که این کرم ۱۳ تایی رو انداختی به جون ما...!!!!!

+ نوشته شده در  87/02/05ساعت 9:51  توسط امیر  | 

دنیا خیلی کوچیکه رفیق!
یه حرف، یه بو، چهار خط نت، یه نگاه، یه سلام،... تو رو میتونه پرت کنه به اون سالهای دور.
جاهایی از خاطراتت رو میتونه به یادت بیاره که فکر میکردی برای همیشه از بین رفتند و بزرگترین ماشین زمان هم نمیتونه اونا رو دوباره جلو چشمات بیاره.
خیلی جای کوچیکیه این دنیای لعنتی! خنده دار اینه که ما فکر میکنیم خیلی بزرگیم! یا بزرگ شدیم!

میدونی؟
تنها چیزی که به ذهنم نمیرسید این بود که اولِ این سفر و وقتی هول هولکی به عنوان آخرین مسافر سوار اتوبوسی شدم که ما رو به هواپیما میرسوند تو رو ببینم و اون همه خاطره های از یاد رفته دوباره جلو چشمام رژه برند.
اون روزهای دور که انگار جایی برای دورویی ها و دو دوزه بازی ها نبود؛ دنیای بچگی واسه خودش عالمی داشت؛ یه جور صداقت ناب که گذر زمان تونست حسابی روش خش بندازه و ما بزرگ بشیم و بزرگ بشیم و از این بزرگ شدن ها خوشحال هم باشیم.

یادته رفیق؟ اون موقع ها کارت های ورق شده بودند پول رایج بازیِ ما و ما نمیدونستیم چرا باید داشتن این پول رایج رو از دور و بری ها قایم کنیم تا کسی نفهمه توی خونه ها ورق ِ بازی هم پیدا میشه.

یا اون سالی که ما شمال بودیم و شما هم اومدین پیشمون. اون موقع من هنوز از رانندگی نفرت نداشتم و تو عوالم خاله بازی و خونه بازی، تو رو سوار ماشینم میکردم تا بریم سفر...سفری دور تر از همون عوالم پاک کودکی.
گاهی اوقات هم من از رانندگی خسته میشدم تو مینشستی پشت فرمون و گاز میدادی و من مثلاً ضبط ماشین رو  (اون موقع ها هنوز mp3 player مفهومی نداشت!) روشن میکردم و نوارها رو عوض میکردم.

یا میرفتیم لب دریا و شن بازی میکردیم و آب تنی. من عاشق فوتبال بودم و گاهی اوقات مجبور میشدی توی دروازه بایستی تا من گل بزنم و ادای مارادونا رو در بیارم!
صفایی داشت اون دوران رفیق!
همه چیز جور دیگه ای بود و توی کمتر از یه چشم به هم زدن بزرگ شدیم و الان دیگه بازی های اون دوران تبدیل شدند به زندگی جدی.
زندگی ِ جدی،
کار ِ جدی،
آدم جدی،
خونه های جدی،
ماشین های جدی،
سفرهای جدی!
همه چیز ِ جدی....انگار هیچ وقت دیگه قرار نیست غیر از این کارهای جدی، چیز دیگه ای هم تو زندگی مون باشه.
خلاصه که بدجور با به یاد آوردن اسمت پرت شدم به اون روزا و وقتی ازم میپرسیدی الان کجا هستی و چیکار میکنی نمیدونم چی بهت گفتم ولی دوست داشتم بگم الان رو ولش کن! یادته اون روزا گاهی اوقات که من پشت فرمون مینشستم و میگفتم یه آهنگی بخون، تو میخوندی "پرسون پرسون، لرزون لرزون،....اومدم دم خونه تون..."؟!!

+ نوشته شده در  87/02/02ساعت 14:23  توسط امیر  | 

این قیافهء جدید رو نمیشناسم!
حودم هم خودم رو به جا نمیارم!

من اصولاً متخصص عملیات های *(!) انتحاری هستم. امروز هم در درازای اینکه انتحاریِ خونم اومده بود پایین طی یه اقدام غیرمنتظره رفتم سلمونی و از جنگلی بودن در اومدم! نمیدونم چقدر میگذره تا با این قیافهء جدید خو بگیرم ولی حس میکنم این که موهام رو کوتاه کردم بهتر شد. دارم یه کم به نرمال بودن خودم رو نزدیک میکنم!

--------

* واژهء عملیات خودش جمع هست و دیگه لزومی نداره اون "ها" رو بهش اضافه کرد. خودم اینو میدونم. بیشتر محض خنده نوشتم و یاد یکی از اقوام افتادم که یه بار داشت قضیه ای رو تعریف میکرد و میگفت "یه سری اشخاص هایی هستند که ... " و وقتی مادرم بهش گوشزد کرد که "اشخاص خودش جمع هست و دیگه نباید جمع بسته بشه"، شروع کرد به دلیل آوردن که "آره! ولی آخه تعداد اینا خیلی زیاد بود واسه همین گفتم اشخاص ها!"
-بدون شرح-

+ نوشته شده در  87/02/01ساعت 15:5  توسط امیر  |