-چه عجیبه که امروز هیچ حس پشیمونی ای بابت دیشب ندارم! معمولاً بعد از هر مهمونی ِ این شکلی، تا چند روز خودم رو میخورم که چرا با فلانی این شوخی رو کردم، یا به فلانی اون رو گفتم و از این حرفا...ولی این دفعه حس خوبی دارم. فکر میکنم دارم یه کم بزرگ میشم!
-دخترک اون گوشه ایستاده و به من و بهاران نگاه میکنه که داریم راجع بهش حرف میزنیم و چیزی نمیگه! بهاران ازم سی دی کارهام رو میخواد و من بهش هشدار میدم که حتماً باید قبلش از قرص مسکن برای سر درد های احتمالی ناشی از شنیدن آن خزعبلات استفاده کنه!
- زودتر از همه رسیدم؛ طبیعتاً البته! حس ِ همیشگی ِ قبل از مهمونی رو دارم. دلم میخواد به هم بخوره این مهمونی. عین همیشه! نمیدونم چرا اینجوری میشم و تا قبل از اینکه اولین مهمونا بیان یا تا قبل از اینکه خودم به مهمونی برسم اعصابم همیشه خرابه و دلم میخود یه چیزی بشه که نرم! همیشه هم اون مهمونی هایی که این حس قبلش شدیدتره، مهمونی های به یاد موندنی ای از آب در میاد.
- پ. از خاطراتش تو مرد هزارچهره با مدیری حرف میزنه و همه با هیجان مندی فراوان گوش میکنند! خوشم میاد از این پ.! از اون پرسپولیسی های دو آتیشهء باحاله و واقعاً آدم جلوش کم میاره!! یکی دو بار باهاش شوخی کردم و جوری جوابم رو داد که کم مونده بود از شدت ریسه رفتن از خنده پهن زمین بشم! یه بار هم جواب این خانومه رو داد که در نوع خودش جالب بود! تا نگه پرسپولیسی ها جواتن! آره آبجی!!!
-فرجام با ذوق و شوق عجیبی به خانوم آبستن ِ مجلس نگاه میکنه و شور زندگی رو میشه تو چشماش دید. نمیدونستم تا این اندازه به دنیا اومدنِ یه موجود جدید میتونه براش جذابیت داشته باشه. خانوم آبستن ِ مجلس هم از این حرف میزنه که ۳۰ کیلو اضافه وزن داره و نگرانه که بعد از زایمان نتونه به وزن سابقش برگرده! برای دلداری دادن بهش گفتم: "اتفاقاً منم ۳۰ کیلو اضافه وزن دارم ولی انقدر ناراحت نیستم!!!" (دروغ بود ها ... بشنو و باور نکن!)
-با سولماز تو بالکن داریم پیپ میکشیم و از این حرف میزنیم که چقدر این وبلاگ نویسی و وبلاگ خونی باعث شده از کتاب خوندن دور بیافتیم!! عجیبه ولی واقعاً باور نمیکنم که تو این دو سه ماهِ گذشته فقط یه رمان و یه مجموعه داستان خونده باشم! اینه دیگه...حالا هی برو هر روز وبلاگ آپدیت کن!
- خانوم دکتر بهاران به شدت ما رو از کشیدن قلیان منع کردند! ما نیز خواستار این شدیم که ایشان جای خالی مادرمان را در این چند روزه نگیرند و بگذارند ما حالمان را ببریم!!! تازه ایشان خبر ندارند که همین الان قرار است قلیانمان را چاق کرده و با یک فقره چای قند پهلو بنشینیم به گوش کردن آخرین سی دی علیزاده تا یک در این دنیا و هزار در آخرت رستگار شویم!
- این آقا و خانومشون هم که گیر سه پیچ دادند که ما رو با خودشون ببرند شیراز! من البته کمی تا قسمتی از خدامه ولی انقدر مسائل غیر مترقبه و پیش بینی نشده تو این مدت اتفاق افتاده که به زور با کسی برای روز بعد قرار میذارم! خدایا قسمت کن یه بار دیگه بریم پابوس حافظ.... .
- آقای مستندساز و خانومش خیلی آدما گلی بودند در مجموع! ایشون هم از من همون سی دی از کارهام رو خواستند که بهشون همون هشدارهای ایمنی رو یادآور شدم! نمیدونم چرا اصولاً ما از رشتی ها به طور جزء و گیلانی ها به طور کل خوشمان می آید شدیدلی!
- بحث هایی دربارهء هُل دادن بین من و فرجام صورت گرفت که از چند و چونش چیزی یادم نمیاد. شاید البته صداش بعدنا در بیاد!
-پیام خیلی تک و تنها بود! یه جاهایی سعی کردم دور و برش باشم و باهاش حرف بزنم تا زیاد تنها نمونه. هردو حرف همدیگه رو خوب میفهمیدیم....! (حد اقل من دوست دارم اینجوری فکر کنم!) حس غریبی تو نگاهت بود رفیق!
-با اون ساز زدنم گند میزنم به آواز خانوم خوش صدا و شعرهای بی نظیر پیام! مرده شورم رو ببرند که این همه زحمت چند ساله رو بی دلیل ریختم دور....شاید هم با دلیل! البته پیام خیلی عزت چپانمان کرد و بسی خرسند گشتیم از تعاریف ایشان! دوستان دیگر نیز البته لطف داشتند اما من میدونم داستان چیه و عیب از کجاست!
- آناهیتا و سولماز تو بالکن هستند. پیپ کشیدنِ من هم تموم شده و میام تو. بحث " زنِ خوب" بین یکی دو نفر در گرفته که ظریفی* میگه "زنِ خوب عین ترکِ داناست"!!! روده بر میشویم و برای از دست ندادن جانمان آن را به جماعت نسوان حاضر در مجلس اعلام نمیداریم!**
- آقای خدا و من ناراحتیم از اینکه آقای ر. خانوم ت. به دلیل حضور در صحنهء فیلمبرداری نتونستند بیان! چی میشد اگر میومدند! مطمئناً من انقدر ازشون تعریف میکردم که حالشون از بازیگری به هم بخوره!
- جنازه ام رو میندازم رو تخت....ولی باید حتماً با اون موسیقی جادویی به خواب برم. موسیقی ای که چند روزه منو اسیر خودش کرده. موسیقی فیلم های "گام معلق لک لک" و "نگاه اولیس"...کار النی کارایندرو....حس میکنم به این موسیقی معتاد شدم و اگر روزی گوشش نکنم حتماً میمیرم!
- ازم میخوان تار بزنم! بدون استاد دستم به ساز زدن نمیره! حوصلهء آنچنانی هم ندارم. اصولاً ساز زن نیستم و برای همین وقتی باید ساز به دست بگیرم که حس و حالی باشه. اگر اصرارها نبود و این سوء تفاهم پیش نمیومد که دارم خودم رو میگیرم یا کلاس میذارم از زیرش در میرفتم!
- آدم وقتی از خانوم ها تعریف هم که میکنه بهش انگ ماسکیلیسم میزنند! بابا جون من دارم از گروه بانوان شیدا تعریف و تمجید میکنم! شما چرا ناراحت میشین اگر من میگم "انتظارش رو نداشتم"؟ منظورم اینه که از بس این مدت همه چیز دست آقایون بوده، حالا آدم انتظار نداره که خانوما تو همون بار اولی که میان رو صحنه بتونند تا این حد عالی باشند...چرا میزنین آخه؟!!!!
-سولماز تو بالکن از خودش و آرش حرف میزنه...چقدر خوشحالم وقتی دو نفر رو میبینم که با این همه عشق و علاقه زندگیشون رو زیباتر و زیباتر میکنند....تو این دنیای وانفسا که همه یه جورایی درگیر بدبختی ها و مصیبت ها هستند، دیدن همین چیزا به آدم امید میده.....همینطور در مورد ساکنین باغ آلوچه!
- فرجام منو میرسونه...البته بعد از یه صحبت دراز و طولانی با آقای خدا...! وقتی دیدم برادرمان با این جدیت با فرجام حرف میزنه تازه فهمیدم چقدر دوستش داره و ما نمیدونستیم!
--------
* منظور یه آقای ظریف بود که توی یه صفحهء صورتی رنگ که متعلق به خودش هم نیست، مینویسه و قراره به زودی پوزهء من رو طی عملیاتی بلاگ وار به خاک بمالونه!
** البته این فقط یه شوخی بود. با تشکر و پوزش از تمام بانوان زحمتکش، هموطنان آذربایجانی مقیم مرکز، آذری های مقیم بقیهء مراکز، پرسنل زحمتکش نیروی انتظامی و خانوادهء محترم رجبی!