تبليغاتX
تأملات نابهنگام

تأملات نابهنگام

(خاطراتی برای فردا)

دخترک خوشحاله که استقلال به هر ضرب و زوری که بود قهرمان شده. بهم میگه: "بیا! اینم قهرمانی استقلال. حال کردی چطور بازی کرد؟"
بهش میگم: "به هر حال...."
میپره وسط حرفم و میگه: "خداییش خیلی خوب بازی کرد دیگه! بازی قشنگی بود."
بهش میگم: "آره! بازی قشنگی بود.... به هر حال دو تا تیم که تو یه سطح از قدرت باشند بازی شون همیشه قشنگه!"
اخم میکنه و میگه: "یعنی جداً به نظر تو استقلال و پگاه توی یه سطح هستند؟"
خیلی آروم و جدی و به دور از هرگونه لحن تمسخر آمیزی میگم: "بالاخره تیم سیزدهم جدول و تیم پونزدهم جدول خیلی هم نمیتونند قدرت زیادی داشته باشند دیگه!جفتشون حتماً تو یه سطح بودند که رتبه هاشون هم انقدر به هم نزدیکه!"
دخترک مونده چی بهم بگه. وقتی نیشخندم رو میبینه تازه متوجه میشه که حرفم خیلی هم دور از تمسخر نبوده! روش رو میکنه اونطرف و دستاش رو میبره بالا و میگه: "مهم اینه که ما قهرمان شدیم!"
بهش میگم: "آره! منم خوشحالم که استقلال قهرمان شد. اینجوری هم پرسپولیس و هم استقلال میرن آسیا!"
نگام میکنه. شک کرده که باز هم دارم مسخره اش میکنم یا نه. وقتی لبخند آرومم رو میبینه مطمئن میشه که اصلاً شوخی نمیکردم و جداً خوشحال بودم.
بهش میگم:"البته به نظر من این جامی که گرفتید رو بفروشید یه دستگاه فکس بخرید واسهء فرستادن اسمها به کنفدراسیون آسیا!!!!"
ضربات مشت و لگد بود که بر سرمان باریدن گرفت!
+ نوشته شده در  87/03/31ساعت 10:57  توسط امیر  | 

یکی از لذتبخش ترین کارهای ممکن کشف کردن، یا بهتر بگم پیدا کردن، یه وبلاگ باحالِ خوب یا یه وبسایت جالبه که متاسفانه تو این دوره و زمونه خیلی کار سختی شده. قدیم تر ها کافی بود صفحهء اول پرشین بلاگ یا بلاگفا رو باز کنی و از روی لیست وبلاگهای به روز شده دو سه تایی رو که اسم های جالبی داشتند باز کنی و غرق بشی تو کشف لذت پیدا کردن یه وبلاگ جدید. الان که دیگه همهء وبلاگها شدند عکس و س*کث و مزخرفات! یا پر شدند از شعرهای بی سر و ته....یا عکس های بی سر و ته یا خاطرات بی سر و ته!
اینه که وقتی یه وبلاگ باحالِ جدید پیدا میکنی تا درجاتی از ذوقمرگ شدن میتونی پیش بری.
تبلیغ این هفته مربوط میشه به وبلاگ "گردون هفته" که از طریق دوست خوبم نازلی پیداش کردم و دو سه هفته است که دنباش میکنم. 
ویژگی ِ این وبلاگِ جالب، اینه که یه جورهایی به صورت سِلکتیو بهترین های هفته رو از دید خودش (البته با کمک بعضی از دوستاش) معرفی میکنه. این مساله به این معنا نیست که من هرچیزی که اونجا معرفی شده رو قبول داشته باشم (یا اصولاً بشناسم) ولی نفس همین حرکت که از دید من خیلی حرفه ای و با تعقل انجام میشه در نوع خودش ارزشمنده.
در عین حال نویسندهء این وبلاگ با نوشتن جملهء "ارایه چهره ای روشنفکرانه از شخص شخیص خودمان" از همون اول تکلیف خواننده رو با این واقعیت روشن میکنه که سر و کارش با یه وبلاگ به شدت تخصصی نیست، بلکه یه آدم معمولی مثل همهء ما داره میاد تو این وبلاگ و هفته ای یه بار بهترین چیزهایی که خونده، یا دیده، یا شنیده، یا  اتفاقاتی که براش قابل تامل بوده رو با بقیه به مشارکت میذاره.

رک و پوست کنده بگم که از وبلاگ اصلی ِ نویسندهء "گردون هفته" خیلی خوشم نمیاد. نه اینکه از محتواش بدم بیاد ها... مساله اینه که به نظرم ظاهر ِ وبلاگ یه جوریه که آدم رو جذب نمیکنه به خوندن و دنبال کردن (فونت بزرگ و صفحهء زیرین آبی که چشم رو اذیت میکنه و لینک های سرمه ای و ... که از ویژگی های وبلاگنویسی ِ امروزی یه کم به دوره). ولی برعکس، تو "گردون هفته" یه قالب ساده رو میبینیم که تو حرفه ای ترین حالت ممکن از همون بار اولی که بازش میکنی دلت میخواد همینطور دنبالش کنی. (امیدوارم که امیر عزیز برای تلخ مثل عسل یه قالب قشنگ تر و حرفه ای تر انتخاب کنه!)
چیزی که نفهمیدم و امیدوارم امیر عزیز برام توضیح بده اینه که نمیدونم چرا پست های گردونِ هفته از گردون شمارهء ۶۰ شروع شده و نه از شمارهء ۱. شاید قبلاً جای دیگه ای گردون هفته ای وجود داشته که به شمارهء ۵۹ رسیده؟ این تنها نکته ای بود که برام خیلی واضح نبود.

به هر صورت، ما که چند وقتیه مشتری پر و پا قرص این وبلاگ هستم و امیدوارم که امیر عزیز همینطوری با پشتکار زیاد به نوشتن و به روز کردنش ادامه بده.

+ نوشته شده در  87/03/30ساعت 10:34  توسط امیر  | 

مادرم گاهی اوقات جمله های فلسفی ای میگه که شاید برای چند روز بنیان فکری خیلی از فیلسوف ها، نویسنده ها و متفکران دنیا رو خیلی اساسی به هم بریزه!
مثل دیروز بعد از ظهر که من و دخترک وقتی داشتیم ظرفهای ناهار رو میشستیم اومد تو آشپزخونه و وقتی دید دخترک تو این گرمای تابستون جوراب به پا داره (اصولاً یکی از عادت های همیشگی دخترک اینه که تو تابستون و زمستون و بهار و پاییز و بقیهء فصل های سال! همیشه باید جوراب پاش باشه!) از سر دلسوزی بهش گفت: "عزیزم، جوراب هات رو در بیاری بهتره ها... تو این گرما...بذار قلبت یه کم نفس بکشه!"

از اون موقع تا الان من و دخترک خیلی جدی داریم به این موضوع فکر میکنیم که قلب چطور ممکنه نفس بکشه؟! و از اون مهم تر اینکه نفس کشیدنِ احتمالی قلب چه ربطی به جوراب داره؟!!!

+ نوشته شده در  87/03/28ساعت 15:23  توسط امیر  | 

ما اصولاً بعضی چیزها را خیلی دلمان میخواهد!
مثلاً ما دلمان میخواهد وزنمان کمتر بشود تا مقبول تر واقع شویم!
ما خیلی دلمان میخواهد روزی یک قیچی ِ مخصوص برای بریدن قسمتهایی از شکم مان اختراع بشود!
ما انقده دلمان میخواهد یک عدد گوشی آی-فون از اینها داشته باشیم که نگو و نپرس!
ما خیلی دلمان میخواهد ما را به کافی شاپ دعوت کنند تا دق نکنیم از بی کافی شاپی!
ما دلمان میخواهد ارکستر سمفونیک لندن یک بار هم که شده سمفونی تبرستان ما را اجرا نماید!
ما دلمان میخواهد گاهی اوقات بتوانیم سرمان را بکوبانیم به دیوار!
ما گاهی اوقات دلمان میخواهد یک رمان بلند بنویسیم تا بقیه ازمان تعریف کنند!
ما دلمان میخواهد یک نفر پیدا شود و ما را در نوشتن موسیقی برای پیانو (که بلد نیستیم بنوازیم) کمک کند!
ما دلمان خیلی میخواهد بعد از غذا چایی بخوریم و نگران از بین رفتن آهن های خونمان نباشیم!
ما دلمان میخواهد یک خیّر وجود داشته باشد تا ما را به بالاترین دعوت کند تا ما هی لینک بذاریم و حال کنیم!
ما دلمان میخواهد هر وقت که خواستیم، بغضمان را به گریه تبدیل کنیم؛ حتا اگر شده به خاطر دیدن گلهای زیبایی باشد که توی دست پیرمرد گلفروش سر چهارراه فرمانیه جلوه گری میکنند!
ما خیلی دلمان میخواهد برای یک فیلم کوتاه یا مستند موسیقی بنویسیم!
ما، ولی، دلمان نمیخواهد برای فیلم بلند موسیقی بنویسیم (نه که دلمان نخواهد ها... چونکه میترسیم!)
ما دلمان میخواهد روزی چهار بار قلیان بکشیم و کسی این قلیان کشیدن را با غر زدن هایش به ما زهر مار نکند!
ما دلمان میخواهد الاغ درونمان کمتر جفتک پرانی بکند!
ما، گاهی اوقات، دلمان میخواهد روی چمن های یک بعد از ظهر تابستانی دراز بکشیم و به ابرها و تغییر شکل دادن هاشان نگاه کنیم!
ما دلمان میخواهد بیشتر از ۴۷ سال عمر نکنیم که بعدش جز دردسر چیز دیگری نیست!
ما دلمان میخواهد از اینکه گاهی اوقات به برادرمان حسادت میکنیم دچار عذاب وجدان نشویم!
ما، درضمن، دلمان میخواهد یک فیلمنامه هم که شده بنویسیم!
ما دلمان میخواهد صورتمان کمی کشیده تر باشد و دماغمان کمی کوچکتر و موهایمان کمی لخت تر!
ما دلمان میخواهد آبجو باعث ایجاد شکم های گنده نشود!
ما خیلی دلمان میخواهد بعضی ها انقدر دچار اسهال بشوند که مجری گری در تلویزیون را بگذارند کنار!
ما دلمان میخواهد مردم در ایتالیا نیز فسنجان بخورند تا ما عقده ای نشویم!
ما دلمان میخواهد دخترک انقدر با دیگران دم نگیرد تا ما غیرتی نشویم!
ما دلمان میخواهد گاه گداری کسی ما را ببوسد! (از اون نوعش البته!)
ما دلمان میخواهد انقدر ور نزنیم البته!
ما خیلی دلمان میخواهد روزی روزگاری کسی از ما یادی بکند!
+ نوشته شده در  87/03/27ساعت 10:8  توسط امیر  | 

توی فاصله ای که از بار می رفتم به لابی کافه، راستش کمی خجالت کشیدم از این که دارم قهوه چی گری می کنم و برای این و آن؛ آب یا هر زهر مار دیگری می برم. حالا می خواهد کافی شاپ خودم باشد یا کافی شاپ نکبت یک آدم نکبت دیگر که هر چقدر دل خودش بخواهد توی [قهوه] تُرکِ تان شکر می ریزد و فکر می کند چون صاحب کافه است، حق دارد [قهوه] تُرکِ تان را آن قدر شیرین کند که خودش دوست دارد شیرین باشد.
واقعش؛ چون فرحناز آن جا نشسته بود، پیش خودم خجالت کشیدم و بغض راه گلویم را گرفت. وگرنه من باکم نیست که من باید چه کاره باشم اما چه کاره ام. کجا باید باشم اما کجا هستم. و خیلی وقت است که رسیده ام به این مطلب که از خیلی جهات؛ این که شکم آدم ها را پُر کنی، شرف دارد به آن که بخواهی توی مغز پوک شان چیزی را فرو کنی.
چون بابت آن که چیزی فرو میکنی توی شکم شان - حالا هر چه میخواهد باشد - پول خوبی بهت می دهند. اما بابت این که مغزشان را پر کنی؛ پهن هم بارَت نمی کنند. لابد؛ چون فکر می کنند به حدّ کافی
پُر هست و همین طوری هم، خیلی چیز حالی شان می شود که از سرشان هم زیاد است.

---------

کافه پیانو - فرهاد جعفری - نشر چشمه - 3600 تومان

مرتبط با نویسندهء این کتاب: وب-سایت گفتمگفت

+ نوشته شده در  87/03/26ساعت 14:58  توسط امیر  | 

دخترک خیلی وقتا میشینه پای کامپیوتر برای موسیقی گوش کردن و بازی کردن! بزرگترین تفریحش شاید این باشه که بشینه یه سمفونی از بتهوون یا مالر رو گوش کنه و همینطور که خودش رو غرق میکنه تو موسیقی بشینه پای کامپیوتر و شطرنج یا منچ یا رامی بازی کنه.
اینجور مواقع من باید برم گورم رو گم کنم و بشینم به نوشتن یا خوندن یا وقت تلف کردن های معمولی. دیروز که داشت بتهوون گوش میکرد و شطرنج بازی میکرد رفتم که دیکشنری رو از کنار دستش بردارم و دیدم که همینطور داره مهره ها رو تکون میده و وقتی میفهمه اشتباه کرده یه Ctrl+Z میگیره و حرکتش رو اصلاح میکنه!
بهش میگم: این چه وضع بازی کردنه؟ اینجوری که چیزی یاد نمیگیری!
میگه: نمیخوام یاد بگیرم. میخوام فان داشته باشم!
میگم: خب سعی کن یه جورایی جدی تر بازی کنی.... این که مال بچه ۱۰ ساله هاست!
سرش رو برمیگردونه و خیره میشه تو چشمام و میگه: "زندگی به اندازهء کافی جدی هست. هیچ جوری هم نمیشه آدم اشتباهاتش رو با یه Ctrl+Z درست کنه. حداقل اینجا آدم میتونه این عقده رو نداشته باشه. لطفاً بذار اونجوری که راحتم از زندگی جدا بشم."

آروم روی موهاش دستی میکشم و از اتاق میرم بیرون.

+ نوشته شده در  87/03/25ساعت 23:34  توسط امیر  | 

اصولاً این روزها بخش هایی از درونمان با بخش هایی از بعضی از تیم های حاضر در جام ملتهای اروپا سمپاتی دارند که از قرار زیر می باشند:

سوییس: کودک درون
(شکلات سوییسی که خوردین؟)

جمهوری چک: نویسندهء درون
(میلان کوندرای عزیز....)

پرتغال: فوتبالیست درون
(تنها تیم اروپایی که مثل آرژانتین بازی میکنه)

آلمان: ریاضیدانِ درون

اسپانیا: گیتاریست درون

ایتالیا: زیبایی شناس درون

یونان: باستانشناس ِ درون

روسیه: کمونیستِ درون

فرانسه: روشنفکر درون
(هرچند ما هر چه اندیشیدیم، راز علاقه مندی روشنفکران را به کشوری به این مزخرفی درنیافتیم!)

اتریش: آهنگساز درون
(به این اسمها توجه کنید: هایدن، موتسارت، شوبرت، بروکنر، مالر، شونبرگ)

لهستان: کارگردان درون و ایضاً آهنگساز درون
(کیشلوفسکی ِ عزیز رو که میشناسید! پرایزنر رو چی؟ شیمانووسکی، گورتسکی، لوتوسلاوسکی و...)

هلند: فوتبال شناس درون
(اعتراضی هم هست؟)

ترکیه: الاغ درون!
(بدون شرح)

---------

(با آهنگ پینک فلوید* خوانده شود): یک سال پیش در چنین روزی، بیست و پنجم خرداد ماه یک هزار و سیصد و هشتاد و شش هجری شمسی مطابق با.... فرجام یه طالع بینی فوتبالی نوشته بود که خیلی بامزه و جالب (و تاحدی درست) بود که بد نیست یه بار دیگه بخونیمش!

*فکر کنم اسم آهنگه Time باشه که در ازمنهء باستان بخشی از مراسم بیداری و صبحانه خورانِ قبل از مدرسه رفتن ما بود و تیتراژ برنامه ای رادیویی به اسم "تقویم تاریخ"!

+ نوشته شده در  87/03/25ساعت 7:0  توسط امیر  | 

وقتی کرواسی گل دوم رو به آلمان میزنه، آروم میزنم پشت دخترک و میگم: "بیا. تحویل بگیر! اینم از آلمان جون شما!"
دخترک میگه: "از ایتالیای شما که بهتره که....لااقل ما دو تا خوردیم! شما سه تا!"
بهش میگم: "تو که خودت خوب میدونی من طرفدار ایتالیا نیستم. ولی چون بخش مهمی از زندگیم اونجا بوده و هست یه کم با تیمش سمپاتی دارم. وگرنه من کلاً طرفدار آرژانتینم. خودت که میدونی!"
میگه: "آره! منم نه اینکه حالا عاشق چشم و ابروی آلمانی ها باشم! ولی عاشق جمال این جناب بالاک شدم!"
بهش میگم: "به به! به به! حالا دیگه عاشق بالاک شدی؟"
میگه: "چطور تو وقتی مونیکا بلّوچی رو میبینی و غش و ضعف میکنی صدای کسی نباید در بیاد؟"
میمونم بهش چی بگم! خب راست میگه! حق داره!
میفهمم چی باید جواب بدم. بهش میگم: "اون فرق میکنه! مونیکا بلّوچی خیلی سنش از من بیشتره ولی بالاک هرچقدر هم سنش از تو بیشتر باشه باز هم به نظر نمیاد. یعنی انگار...."
نمیدونم چی بگم! کم آوردم! یعنی کلاً دارم مزخرف میگم. دخترک یه لبخند نیشدار میزنه و میگه: "یعنی انگار چی؟! حالا نه مونیکا بلّوچی برای تو دعوتنامه فرستاده نه بالاک زیر پنجرهء اتاق من داره سرناد میخونه!!! سخت نگیر! هر وقت بلّوچی به تو نگاه کرد منم میرم یه ماچ میدم به بالاک! "
فکر میکنه با این حرفش حرصم رو درآورده! بهش میگم: "آره! بالاک هم واستاده تو برای ماچش کنی!"
دخترک یه گیلاس میذاره تو دهنش و همونطوری که داره میجودش میگه: "خیلی هم دلش بخواد!"

+ نوشته شده در  87/03/24ساعت 11:9  توسط امیر  | 

دخترک آروم میاد تو اتاق. به شدت مشغول نوشتن هستم. دستش رو میذاره رو شونه ام و استکان چایی رو میذاره کنار دستم. یه نگاهی به صفحهء مانیتور میندازه و میگه: "مقالهء جدیدته؟" سرم رو تکون میدم و میگم "آره!"
میپرسه: "راجع به چی؟"
میگم: "دارم رو چهار تا مقاله همزمان کار میکنم! یکی راجع به آخرین سی دی پیتر سلیمانی پور، یکی راجع به مالر، یکی راجع به آن و آنِ علیزاده و یکی هم راجع به نامجو! تازه دارم راجع به یه بحث خیلی جدی هم منبع جمع میکنم."
میپرسه: "فکر نمیکنی اینایی که گفتی هیچ ربطی به هم ندارند؟ علیزادهء سنتی کار و مالر سمفونی نویس و سلیمانی پور که تو کار موسیقی تلفیقیه.... نامجو که اصلاً بحثش جداست!"
میگم: "چرا! ولی چاره چیه؟ وقتی قبول میکنی که بنویسی، باید بنویسی دیگه!"
دخترک میره روی تخت چهارزانو میشینه و بهم میگه: "حالا مواظب باش قاطی نکنی ها ... یه وقت مثلاً نیای بنویسی علیزاده توی آخرین سمفونیش با کمک نامجو از موسیقی تلفیقی استفاده کرده بود!!!"
بدون اینکه سرم رو تکون بدم زیر چشمی یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش میندازم و خیره میشم بهش. آروم از رو تخت میاد پایین و سرش رو میندازه پایین و همونطور که با قدم های کوچیکش تند و تند میره به سمت در بهم میگه: "خودمونیم ولی اگر همچین معجونی ساخته بشه، چی میشه....!!!"
+ نوشته شده در  87/03/23ساعت 18:22  توسط امیر  | 

اگر هوس خوردن مرغ کنتاکی کردید بهترین کار اینه که تلفن رو بردارید و به رستوران باگت یه زنگ بزنید و یه سه تیکه یا دو تیکهء ساده یا اسپایسی سفارش بدید!
مدتها بود که مرغ سوخاری و کنتاکی تا این حد بهم نچسبیده بود و از وقتی اومدم ایران منتظر موقعیتی میشم تا زنگ بزنم به باگت و غذا سفارش بدم.
باید بگم که باگت کلاً منوی خوبی داره و غذاهاش واقعاً خوبه. سرویس دهی شون هم خیلی خوبه و چه کسانی که غذا رو میارن دم خونه و چه اونایی که پشت تلفن هستند واقعاً با کمال ادب با مشتری برخورد میکنند (البته این مساله عادیه ولی تو ایران یه کمی غیر عادیه!!)

از باگت سالامی اش هم نگذرید که واقعاً خوشمزه است. به خصوص نونی که ازش استفاده میکنند واقعاً نون عجیب و غریبیه و تو استفاده از سس هم واقعاً استادانه کار میکنند.
سالاد کلم ِ این رستوران هم نسبتاً خوبه! قبلنا بهتر بود و الان نمیدونم چرا یه کم سُسش رو عوض کردند و دیگه مثل قبل نیست. پیتزاهاش البته چندان قابل پیشنهاد دادن نیست ولی به نسبت پیتزاهایی که تو ایران دیده میشه بد نیست.

به هر حال بشتابید و بشتابید اگر دلتون یه کنتاکی اسپایسی ِ نسبتاً تند و خوشمزه خواست فقط به این باگت زنگ بزنید که دو تا شعبه هم داره؛ ببینید کدوم به شما نزدیک تره!

شعبه ۱: خیابان پاسداران، نبش بوستان دهم. ۲۲۵۵۰۳۴۹ - ۲۲۵۵۰۳۶۷ - ۲۲۷۶۸۳۱۰
شعبه ۲: خیابان ولیعصر، پایین تر از چهارراه پسیان، جنب بانک ملی. ۲۲۰۲۵۱۱۶ - ۲۲۰۲۵۱۱۳

---------

پ.ن (نیمچه تبلیغ هفته!): شمارهء بیستم فرهنگ و آهنگ منتشر شد.آخرین یادداشت من دربارهء محسن نامجو رو میتونید اونجا بخونید. متاسفانه لینکش تو وبسایت فرهنگ و آهنگ نیست و باید خودِ مجله رو بخرید. فرهنگ و آهنگ رو تو معتبرترین کتابفروشی ها و خوشگل ترین دکه ها(!) میتونید پیدا کنید!! 

+ نوشته شده در  87/03/23ساعت 6:59  توسط امیر  | 

نمی دانم تا چه اندازه فرایند آفرینش در وجودم تغییر کرده. قدیم تر ها یک حس و حال عجیبی به سراغم می آمد و یک خط ملودی یا یک صدای جالب که وجودم را به وجد می آورد و می نشستم به نوشتن بدون اینکه به غایت و نهایت آن بیاندیشم. این روزها تمام این ایده ها، جای خود را به نوعی اندیشمندی و تصمیم گیری های منطقی ِ از قبل تعیین شده داده! طوری که اکنون به جای اینکه ایده ای موزیکال مرا به وجد آورد، فرم های جدید، اسمهای عجیب و غریب یا ایده های کاملاً غیر موزیکالِ ذهنی و اعتقادی باعث ایجاد یک تفکر خلاق می شود که در نوع خود کمتر نشانی از پایان خوش دارد و بیشتر در سطح همان ایده باقی می ماند و چه بسا هیچگاه به مرحلهء عمل در نیاید.
نمی دانم کمتر نوشتن های این روزها به دلیل درگیری بیش از حدّ ذهنم با این ایده هاست یا تنبلی ناشی از کم کاری در این چند سال که باعث شده کمتر به فکر کار عملی باشم. اصولاً همیشه چیزی هست که ذهن را آزار می دهد و نمی گذارد آن تمرکز لازم برای درگیر شدن با نت ها و صدا ها و ایده ها به وجود بیاید.
باید نوع تفکر و استراتژی ذهنی ام را کمی عوض کنم؛ همیشه و برای همه کس مشکلات و درگیری وجود دارد و هرچه بیشتر به آنها بال و پر بدهی از اصل زندگی دور و دور تر خواهی شد. باید این پوستهء منحوس تنبلی و کم کاری را پاره کرد و جریان داشت مانند رودخانه ای که در میان ناهموار ترین زمینهای ممکن راه خود را پیدا می کند و "اگر در مقابلش سنگ هم قرار دهی تازه بیشتر می جهد*".

*نقل قولی از رومن رولان

                                                                                                 ۱۸ خرداد ۱۳۷۸، شیراز

+ نوشته شده در  87/03/22ساعت 6:33  توسط امیر  | 

میخواستم بنویسم!
میخواستم برات بنویسم اما پُریِ اون حس بیشتر از اونی بود که بشه اینجا تو قالب واژه ها آوردش.
میخواستم بنویسم،
نه برای تو؛
نه!
بیشتر برای خودم و برای خیالپردازیهام که چند وقتیه حسابی به پرواز در میان و منو تو نقطه ای از زمان جا میذارن. نقطه ای که نمیشه ازش فرار کرد؛ که نمیشه ندیده اش گرفت؛ که هیچ مداد پاک کنی هم نمیتونه اون رو پاک کنه.
امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم، دیدمت. اونقدر آروم خوابیده بودی که آدم دلش میخواست اون لحظه، ابدی بشه تا آرامش هم باهاش جاودانه بشه. دلم میخواست صورتت رو نوازش کنم و آروم ببوسمت. ولی نمیخواستم بیدارت کنم. اونقدر آروم بودی که حیف بود دلیلی بشم برای اینکه روز پرمشغله و اعصاب خورد کن ِ دیگه ای رو شروع کنی.
دوست داشتم زمان همونجا متوقف میشد. تو همون نقطه میموند و جلوتر نمیرفت و من و تو، توی همون نقطه برای همیشه میموندیم و از اون حباب خیالی بیرون نمیومدیم. دلم میخواست تا ابد کنارت دراز بکشم و نگاهت کنم و .... نگاهت کنم و .... نگاهت کنم.
برای همیشه. 

پ.ن: یاد حرف استاد افتادم که میگفت "فکر کن یه پات رو قطع کردند. دیگه پایی قرار نیست در بیاد....باید باهاش بسازی."

+ نوشته شده در  87/03/21ساعت 8:10  توسط امیر  | 

سفر شیراز خیلی خوب بود؛ البته همونطور که انتظار میرفت. کلی به این آقا و خانوادهء مهربونش زحمت دادیم.
جالب این بود که همه ازم میپرسیدند کجا رفتم و چه کردم و ...! در حالی که من بیشتر جاهای دیدنی ِ شیراز رو چندبار دیده بودم و این سفر فقط برای خستگی در کردن و کمی دور شدن از روزمرّگی های هر روزه بود که خوشبختانه خیلی هم خوب جواب داد. علاوه بر اینکه این فاصله گرفتن باعث شد ایده های نویی به ذهنم بیاد و بتونم سیاست های رفتاریم رو تو مسائل کاری یه کم مورد بازبینی قرار بدم، حسن دیگهء این سفر این بود که تونستم یه کم با اون بخش خوش گذرون و شاد شیرازی ها هم آشنا بشم. بیشتر این روزها تو باغهای مختلف بودیم و مشغول بگو و بخند با آدمهای باحالی که با اینکه بار اولی بود که میدیدمشون ولی انگار سالهاست که میشناسمشون.

تنها جایی که نمیشد نرفت، حافظیه بود! بالاخره آدم تا شیراز اگر میره حتماً باید یه سری به حافظ عزیز بزنه و فالی بگیره؛ هرچند اون شب حافظیه به شدت شلوغ بود و اون آرامش لازم برای خلوت کردن با لسان الغیب نبود ولی باز هم برای خودش خیلی لذت بخش بود.

مثل اینکه اسمی که این خانومه واسه ما انتخاب کرده نسبتاً برازنده بود! اونجا برای یه سری از دوستان اسپاگتی درست کردم که به همین دلیل و برای اینکه با اون یکی امیر ِ حاضر در جمع اشتباه نشم به نام "امیر اسپاگتی" نیز ملقب شدم!!!

---------

برای دوستانی که ازم خواسته بودند سر قبر حافظ براشون فال بگیرم، فال گرفتم ولی نمیشد توی وبلاگشون کامنت گذاشت؛ اینه که همینجا مطلع فال ها رو مینویسم:

برای مریم:
عشق تو نهال حیرت آمد            وصل تو کمال حیرت آمد

برای نسیم:
خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود              گر تو بیداد کنی شرط مروت نبود

برای لیلا (گیدو):
مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم           ترا می بینم و میلم زیادت می شود هر دم

برای شیما (که وبلاگ نداره البته!):
به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم          بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم

برای خودم هم این اومد که واقعاً برام جالب بود:
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم              ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

+ نوشته شده در  87/03/20ساعت 7:54  توسط امیر  | 

(...) نظمی که از بیرون تحمیل می شود، همیشه ناگزیر آبستن بی نظمی است. شما ممکن است ذهناً و منطقاً به این حقیقت برسید. اما آیا می توانید عملاً آن را به مرحلهء اجرا گذارید تا اینکه ذهنتان دیگر هیچ مقامی را اعم از مقام یک کتاب، معلم، زن، شوهر، والدین، دوست و یا جامعه به رسمیت نشناسد؟ از آنجا که ما همواره در قالب یک الگو یا فرمول خاص آن عمل کرده ایم، این قاعده یا فرمول برای ما ایدئولوژی و اتوریته شده است اما به محض اینکه ببینیم که صرف سوال "چگونه می توانم تغییر کنم"؟ به رسمیت شناختن یک مقام جدید را در خود حمل می کند، دیگر هرگز سر و کاری با اتوریته نخواهید داشت.

(...) اگر شما مرید و پیرو مقامی نباشید، احساس تنهایی می کنید، خوب تنها باشید. چرا ازتنها بودن دچار وحشت و هراس می شوید؟ آیا بدین علت نیست که در تنهایی شما با خودتان همانگونه که هستید مواجه می شوید، آیا بدین علت نیست که در تنهایی در می یابید که توخالی، گنگ، نادان، زشت، گناهکار، مضطرب، نازپرورده و دست دوم هستید؟ با حقیقت روبرو شوید، به آن نگاه کنید، از آن فرار نکنید، زیرا لحظه ای که فرار می کنید، لحظهء شروع ترس است.

----------

رهایی از دانستگی
کریشنا مورتی
ترجمه: مرسده لسانی
انتشارات بهنام؛ قیمت ۱۴۰۰ تومان

 

 

+ نوشته شده در  87/03/19ساعت 15:37  توسط امیر  | 

ما (یعنی من و این خانوم و این آقا و شاید افرادی دیگر!) داریم برای چند روز میرویم به سمت شیراز! بنا به دلایلی اولش نمیخواستم برم ولی بعدش بنا به دلایل دیگری تصمیم گرفتم برم!
از اونجایی که تعداد مشتاقان و عاشقان و سینه چاکان صاحب این وبلاگ در شهر شهیدپرور شیراز بسیار زیاد است و زمان ما نیز اندک، از تمامی دوستانی که تقاضای دیدن اینجانب را دارند و نمیتوانند این سعادت را داشته باشند که قیافهء نکبت و هیکل قناس ما را از نزدیک تماشا کرده و به خود امیدوار شوند دعوت می کنم صبر پیش گیرند و ایمیل های سوزناک نفرستند!

از شوخی گذشته!
نمیدونم اونجا چقدر وقت و حوصله هست تا به نت وصل بشم! این امر البته خودش یه جورایی جالبه؛ چون اگر که امکان و وقتش باشه که خب، چه بهتر! اگر هم نبود و نشد میذاریمش به حساب اینکه "حالا چند روزی رو به دور از فضای مسموم و مجازی وبلاگستان سر کنیم"!

پ.ن: کسی اگر چیزی خواست خبر بده؛ اگر بتونم در خدمتم.

+ نوشته شده در  87/03/13ساعت 8:42  توسط امیر  | 

دارم مینویسم! دخترک میاد طرفم و میگه: "داری رو مقالهء جدیدت کار میکنی؟"
حس میکنم یه بوهای خوبی داره میاد. بهش میگم: "آره. در واقع الان دارم منبع جمع میکنم و هنوز شروع به نوشتن نکردم." بعد انگار اصلاً این حرفها مهم نبوده باشه بهش میگم: "این بو رو تو هم حس میکنی؟" میگه: "آره. اصلاً واسه همین اومدم سراغت. بوی کتلته. فکر کنم این همسایه روبرویی داره کتلت درست میکنه!! میخواستم ازت خواهش کنم برای شام کتلت درست کنی!"
یه نگاه از اون نگاههای اساسی بهش میندازم و خودش میفهمه که وقتی دارم کار میکنم نباید منو از سر جام بلند کنه. حتا اگر زلزله بیاد!!! بهم میگه: "آره...میدونم...میدونم که کار داری ولی خب...دلم خواست دیگه. چیکار کنم؟"
سرم رو برمیگردونم طرف لپ تاپ و همونطور که به سرچ کردنم ادامه میدم بهش میگم: "حالا اصلاً از این حرفها گذشته؛ این که من کار دارم هم به درک؛ من اصلاً بلد نیستم کتلت درست کنم."
دخترک میشینه رو صندلی کناری و سرش رو میندازه پایین و میپرسه: "یعنی اگر بلد بودی به خاطر من هم که شده از کارت میزدی و میرفتی کتلت برام درست کنی؟"
حس میکنم از اون سوالهای اساسی زنانه است که باید با سیاستِ بسیار بالا باهاش برخورد کرد! دستم رو میذارم رو شونه اش و میگم: "شاید....یعنی...احتمالاً آره!"

گند زدم با این جواب دادنم! خودم هم میدونم. باید میگفتم "آره...حتماً.." ولی چه کنم که دروغگوی خوبی نیستم! دخترک چیزی نمیگه و پامیشه و میره به کارهای خودش برسه. من دوباره غرق در کارم میشم.
نمیدونم چقدر میگذره که صدای زنگِ در منو به خودم میاره. در رو که باز میکنم میبینم خانوم همسایه با یه بشقاب پر از کتلت اومده دم در. باورم نمیشه! ازش تشکر میکنم و بشقاب رو ازش میگیرم و چشمم میافته به کاغذی که تو دستش بود. خانوم همسایه کاغذ رو نشونم میده و میگه: "خط شما خیلی قشنگه." یه لحظه جا میخورم. من خطم انقدر زشته که همه فکر میکنند من پزشک داخلی ام! نامه رو ازش میگیرم و میگم: "میشه یه لحظه این نامه رو ببینم؟"
خانوم همسایه بهم میگه: "لطفاً نامه رو بعداً با بشقاب برام بیارین. میخوام یادگاری نگهش دارم." میگم "چشم" و در رو میبندم و میام تو. بشقاب رو میذارم رو کابینت آشپزخونه و نامه رو میخونم:

ای همسایهء عزیز،
خیلی ممنون از اینکه وقتی مادرم نیست شروع کردی به کتلت درست کردن و بوی خوب کتلت رو به مشام ما پیتزا خورانِ هر روزه رسانیده ای!
امضاء،
همسایهء شکمو!

سرم رو که بلند میکنم دخترک رو میبینم که داره دونه دونه خیارشور ها رو میذاره تو بشقاب کنار کتلت ها و زیر لب زمزمه میکنه "یار بیگانه نشو تا نبری از خویشم..."

+ نوشته شده در  87/03/12ساعت 6:53  توسط امیر  | 

نازی، وقتها گذشت و ما نگاه کردیم و از جنس تنهایی شدیم. درخت را که بلد شدیم حرف از یادمان رفت. خرد چند قدم بالاتر از لال شدن است. از خرد دست بشوییم و حرف بزنیم.(...) مثلاً از All Best که در پای نامهء خانم Hughes زندگی می کند و تنها همسایه اش آدم دور افتاده ای است به اسم Yours.
(...)
این جور وقتها من از خود زندگی پهن ترم و دستم به همهء ریگهای دنیا می رسد. این جور وقتها من ناهار را یک ساعت بعد از واقعیت می خورم.
معمولاً روی پله های جمعه می نشینم. و۴|۳ قناری را می شنوم. من برای زندگی، خودم را اندازه گرفته ام. یک پنجره و نیم طول خوشی های من است.

... در مورد ترجمه شعرها به زبان انگلیسی اما چیزهایی می پرسم:
۱-(...)
۲-(...)
۳-(...)
۴-دنیا چه جور جایی است؟
۵-وزن تنهایی من بیشتر است یا انتشارات Penguin؟
۶-آسمان لندن چند غلط دارد؟

- نامه ای از سهراب سپهری -
برگرفته از 
" ... هنوز در سفرم - شعرها و یادداشتهای منتشر نشده از سهراب سپهری - به کوشش پریدخت سپهری - انتشارات فرزان - قیمت: 2800 تومان"

+ نوشته شده در  87/03/11ساعت 16:15  توسط امیر  | 

بعضیا واقعاً خیلی پر رو هستند!
آخه تو خجالت نمیکشی هنوز میای اینجا رو میخونی؟ چی میخوای آخه؟ چه مرگته؟ برو به کار و زندگیت برس بابا!

------

پ.ن: امروز به شدت سگ هستم و پاچه میگیرم. بیش از حد نزدیک نشوید!

+ نوشته شده در  87/03/11ساعت 9:22  توسط امیر  | 

تو این مدتی که ایران هستم، یا شاید بهتر باشه بگم از سه هفتهء قبل به این طرف پنجشنبه ای نیست که به ذوق خریدن هفته نامهء اعتماد از خواب بیدار نشده باشم. گذشته از اینکه کلاً هفته نامهء خوندنی و جالبیه بیشتر از همه داستان های مینیمالیستی سروش صحت یکی از مهم ترین دلایل برای این علاقهء شدید الوصف من شده!

بهتون پیشنهاد میکنم حتماً این سه داستان رو بخونید و اگر دوست دارید لذت بیشتری ببرید به ترتیب بخونید:

داستان اول
داستان دوم
داستان سوم

اول داستان ها رو بخونید و بعد ادامهء این یادداشت رو!
داستان اول به طرز خیره کننده ای عجیبه و یه جور غیرقابل باور بودنِ بی نظیری توش هست که در عین حال باعث میشه خواننده اش با وجود بهتی که از خوندن آخرین کلمه هاش داره بتونه اون لحظه رو حس کنه. نمیدونم؛ یه جور عجیبی زیباست.
داستان دوم هم انگار یه جور ادامهء همون داستانه و تا حدی میشه گفت همون بهت رو ایجاد یکنه ولی نه به اندازهء قبلی.
داستان سوم البته دیگه اون کوبندگی رو نداره و میشه گفت تا حدی عاشقانه است و همین عدم حضور کوبندگی و ایجاد بُهت، که باعث میشه با اون دو تای قبلی کاملاً فرق داشته باشه، خودش بزرگترین بهتِ این داستانه!! چون خواننده ای که پیگیر بوده (مثل من که بلافاصله بعد از خرید روزنامه جلوی همون دکه ایستادم به خوندن این داستان!) و منتظر یه اتفاق هست این بار هیچ چیز غیرمترقبه ای پیدا نمیکنه و همین یه جورایی خودش جالبه. این شوک، این بار یه جور دیگه وارد میشه!

+ نوشته شده در  87/03/09ساعت 9:15  توسط امیر  | 

خسته و کوفته خودمون رو رسوندیم به خیابون جردن. اصلاً حس و حال تیکه تیکه تاکسی گرفتن نبود و دخترک هم از گرسنگی داشت هلاک میشد. یه تاکسی خالی دیدم و دست بلند کردم. مسیر رو بهش گفتم و ولو شدیم رو صندلی عقب.
تو کل راه دخترک سرش رو شونه ام بود و چشماش رو بسته بود. استرس زیادی داشت و یه کمی اعصابش سر مسائلی که پیش اومده بود ریخته بود به هم. راننده از تو آینه نگاهی بهم انداخت و گفت "خانوم خیلی خسته هستند ... "
بهش نگاه کردم و گفتم: "لطفاً از بزرگراه امام علی برید!"

تو کل راه داشتم به این فکر میکردم که اگر همه چیز اونجوری که با هم فکرش رو کرده بودیم پیش نرفت باید چکار کرد؟ دخترک هم مثل من به شدت کسل و عصبی بود.

وقتی رسیدیم، از راننده پرسیدم چقدر میشه که بهم گفت: "سه تومن! آقا میبینی؟ من همون قیمت آژانس رو میگیرم ها....بیشتر نگفتم بهتون خداییش! بعداً حرف در نیاد یه وقت؟!" (+)
وقتی پول رو دادم و تاکسیه رفت دخترک بعد از ساعتها خندید و بهم گفت: "غلط نکنم از خواننده های وبلاگته!!!"

------------

این هم ناهاری که برای دخترکِ همیشه گشنهء داستان درست کردم! اسپاگتی با سس گوجه فرنگی و پنیر پارمیجانو. البته نمیدونم چرا حالا که آپلودش کردم انقدر کیفیتش بده!

+ نوشته شده در  87/03/08ساعت 13:16  توسط امیر  | 

اصولاً وقاحت، بی شرمی و پارادوکس چیزایی هستند که تو صدا و سیما موج میزنند!
این آقایون میان تیتراژ فلان سریال رو فقط به خاطر اینکه محسن نامجو خوندتش، خیلی راحت رد صلاحیت میکنند، به صدای چاووشی مجوز پخش نمیدند و در عین حال از موسیقی های زیرزمینی یا روزمینی شون استفاده هم میکنند!
یادمه وقتی ایتالیا بودم یه برنامه ای تو شبکه جام جم پخش میشد که موسیقی تیتراژش، شروع یکی از آهنگهای نامجو بود (مرد جان به لب رسیده...) و خیلی با خودم فکر کردم اگر الان نامجو میدید که آهنگی رو که بهش اجازهء نشر ندادن الان دارند از شبکهء جهانی پخش میکنند چه حالی میشد؟
الان هم شبکهء ۳ داره برنامه ای پخش میکنه در رابطه با تقدیر از ورزشکاران معلول و جانباز. جواد خیابانی که مجری برنامه است اسم کسانی که باید روی سن بیایند رو میخونه و اونا هم از جاشون بلند میشن و میروند و جایزه و تقدیرنامه ای از علی آبادی میگیرند و برمیگردند سر جاشون میشینند! فکر میکنید کدوم موسیقی این لحظه ها رو همراهی میکنه؟ موسیقی فیلم سنتوری! قسمت هایی از تکنوازی های سنتوری (اجرای اردوان کامکار) این بخش رو همراهی میکنه!

اینکه تو ایران چیزی به اسم کپی رایت ارزشی به اندازهء شلغم هم نداره که دیگه بحثیه قدیمی؛ ولی چیزی که برای من عجیبه، اینه که آقایون خیلی راحت به چاووشی اجازهء بیرون دادن آلبوم هاش رو نمیدند، از اون طرف فیلم سنتوری هم که توقیفه و اجازهء پخش نداره و یکی از مهم ترین دلایلش همین موسیقی ِ چاووشی هست؛ حالا خودشون میان از قسمت بی کلام این موسیقی استفاده هم میکنند و در کمال پرویی و وقاحت یه نیشخند هم بار اونایی میکنند که دارند تو این مملکت کار هنری انجام میدن و برای کار کردن باید از هفت خوان رستم رد بشوند و آخرش هم واقعاً از ارشاد و تلویزیون رد صلاحیت میشوند!
واقعاً چطور میشه این همه تمسخر رو تحمل کرد؟ آقاجون؛ تکلیف خودتون رو مشخص کنید! یا زنگی زنگ، یا رومی روم! آخه این چه سیاست یه بام و دو هواست که شما پیش گرفتین و به هیچ احدی هم جوابگو نیستید؟!! کیه که ندونه اون جایی که شما خیلی به غلط توش دارین کار میکنید اصولاً جای شماها نیست؟! یه ذره معرفت، یه ذره درک و شعور، یه ذره فکر، یه ذره انصاف هم بدچیزی نیست! باور کنید!

+ نوشته شده در  87/03/07ساعت 13:19  توسط امیر  | 

همیشه آدم وقتی چیزی رو میخواد که نمیتونه بهش برسه! وقتی داریش، دیگه نمیخوایش!
عین قضیهء دیشب دیگه! سازم رو میخواستم و نداشتمش! وقتی که بود، بهش حتا نگاه هم نمیکردم!

دستهام دارند یواش یواش خشک میشند! و هیچ زخمه و نوایی انگار نمیتونه اون طراوت رو بهشون دوباره هدیه کنه.....!

---------

آقای خدا یک عدد آی فون خریداری کرده اند که واقعاً عقل و هوش از چشممان ربوده! به شدت وسوسه شدیم که ما نیز یکی مانند آن را ابتیاع کنیم! هرچند اصولاً با تلفن و موبایل جماعت میانهء چندان خوبی نداریم ولی این یکی به شدت زیبا و جالب انگیزناک بود!!!
وسوسه های شیطانی ما را از کار و زندگی نیز کمی انداخته است!
آی مهروش؛ فکر اینکه این یکی رو هم از دستم در بیاری از سرت بیرون کن! حتا اگر در مقابلش یه تار یحیی بهم بدی!!! اون تار که استاد قرار بود بسازه که چیزی شد تو مایه های دمت گرم!!!

+ نوشته شده در  87/03/07ساعت 9:53  توسط امیر  | 

یکی از چیزایی که همیشه وقتی از خونه میرم بیرون برام جالبه مسالهء آژانس و تاکسی ِ دربست بوده. تا جایی که بتونم سعی میکنم از تاکسی های خطی استفاده کنم چون یه جورایی خودم را به واقعیت های تهران و جامعه (تا حدی البته) نزدیک تر میبینم؛ ولی گاهی اوقات به خاطر کمی وقت یا دور بودن مسیر و ساعت نامناسب، مجبور میشم از تاکسی های دربستی استفاده کنم!

مساله ای که برام خیلی جالبه اینه که کرایهء یه مسیر با آژانسی که میاد دم خونه مثلاً ۳۰۰۰ تومان میشه ولی اگر همون مسیر رو بخوام برگردم راننده تاکسی میگه ۴۰۰۰ تومن! وقتی هم براش توضیح میدم که آخه پدر جان، من همین دو ساعت پیش همین مسیر رو اومدم و تازه ترافیکش هم بیشتر بود ولی انقدر دادم جواب میده که "من باید این مسیر رو برگردم!"
چیزی که نمیفهمم اینه که مگه راننده های آژانس تا ابد تو همون مقصدی که من رو پیاده کردند سر جاشون ایستادند و برنمیگردند؟ خب اونا هم باید همین مسیر رو برگردند....!
جالب اینه که ما ایرانی ها عادت داریم وقتی کم میاریم و جوابی نداریم از دو راه استفاده میکنیم، یا شروع میکنیم به مسخره کردن و دلقک بازی درآوردن، یا برمیگردیم و میگیم "همینه که هست؛ میخوای بخواه، نمیخوای نخواه"!

البته خب، وقتی هیچ چیزی تو این مملکت سر ِ جاش نباشه و حساب و کتابِ خیلی چیزا به هم ریخته باشه این جواب خیلی هم دور از ذهن نیست. قانونمندیِ خاصی که وجود نداره، اینم میشه نتیجه اش!

امروز به دکتر ریاحی هم همین رو گفتم؛ وقتی ازم پرسید که میخوام برگردم ایران زندگی کنم یا تو ایتالیا بمونم بهش گفتم: " تصمیم خیلی سختیه! تو این مدت دارم سعی میکنم اینجا رو با چشم خریداری و موندگاری نگاه کنم و نه به چشم یه مسافری که برای تعطیلات و تفریح اومده. مسالهء مهم اینه که اینجا اصل عدم قطعیت*(!) تو بند بندِ زندگی مردم رخنه کرده و آدم از هیچ چیزی نمیتونه با قطعیت حرفی بزنه...البته همه جا تا حدی اینطوریه و به طور کل نمیشه با قطعیتِ مطلق حرف زد ولی اینجا نمود این مساله خیلی بیشتر و ملموس تره و واسه همین آدم فقط میتونه تو زمان حال زندگی کنه. اگر تو گذشته باشی که چیزی ازت نمیمونه و اصولاً نمیتونی هم تو آینده زندگی کنی"!

نمونهء تاکسی، فقط یه مثالِ خیلی خیلی خیلی خیلی کوچیک بود که میخواستم مقدمه ای بشه برای اصل ماجرا....و اونم اینه که حسابی ذهنم درگیر این موندن ها و رفتن هاست. این دوگانگی ها و پارادوکس ها....این یک بام و دو هوا بودن واقعاً برای کسی مثل من خیلی سخته و دلم میخواد حداقل تا یک سال بعد بدونم تکلیف نهاییم چیه....رفتنی ام یا موندنی؟!

--------

* این عدم قطعیت با اونی که تو هامون راجع بهش صحبت میشه یه کم فرق میکنه!

+ نوشته شده در  87/03/06ساعت 14:12  توسط امیر  | 

دخترک: به نظر تو هدف، وسیله رو توجیه میکنه؟
من: گاهی اوقات!
دخترک: جون به جونت کنند، محافظه کاری! بی مزه!
+ نوشته شده در  87/03/05ساعت 7:50  توسط امیر  | 

تلفن رو که قطع میکنم دخترک نگاهی بهم میندازه و میگه: "خب؟ چی شد؟"
بهش میگم: "چی؟"
بلند میشه و استکان خالی چای رو برمیداره و همونطور که میره سمت آشپزخونه بهم میگه: "بالاخره این روزنامهء اعتماد مقاله ات رو کی چاپ میکنه؟"
میگم: "اینطور که الان م. بهم گفت، فردا باید چاپ بشه!" برمیگرده و بهم میگه: "اینم از همون سریِ یک درصد و ۹۹ درصده؟"*
میگم: "نه دیگه! الان این درصد ها ریخته به هم! شده ۸۰٪ به ۲۰٪"
نگران میاد جلو و میگه: "یعنی همه اش ۸۰٪ امکان داره چاپ بشه؟"
میگم: "نه بابا...! ۲۰ درصد امکان داره...."!

نمیدونم کجای این مکالمه جالب بود که من آوردمش اینجا؛ ولی خب، ضربه های محکمی که بعدش نوش جان کردم رو باید یه جورایی ثبت میکردم.....حدّاقل دلیلش رو!!

----

* منظور این ماجرا بوده است!

+ نوشته شده در  87/03/04ساعت 16:52  توسط امیر  | 

-چه عجیبه که امروز هیچ حس پشیمونی ای بابت دیشب ندارم! معمولاً بعد از هر مهمونی ِ این شکلی، تا چند روز خودم رو میخورم که چرا با فلانی این شوخی رو کردم، یا به فلانی اون رو گفتم و از این حرفا...ولی این دفعه حس خوبی دارم. فکر میکنم دارم یه کم بزرگ میشم!

-دخترک اون گوشه ایستاده و به من و بهاران نگاه میکنه که داریم راجع بهش حرف میزنیم و چیزی نمیگه! بهاران ازم سی دی کارهام رو میخواد و من بهش هشدار میدم که حتماً باید قبلش از قرص مسکن برای سر درد های احتمالی ناشی از شنیدن آن خزعبلات استفاده کنه!

- زودتر از همه رسیدم؛ طبیعتاً البته! حس ِ همیشگی ِ قبل از مهمونی رو دارم. دلم میخواد به هم بخوره این مهمونی. عین همیشه! نمیدونم چرا اینجوری میشم و تا قبل از اینکه اولین مهمونا بیان یا تا قبل از اینکه خودم به مهمونی برسم اعصابم همیشه خرابه و دلم میخود یه چیزی بشه که نرم! همیشه هم اون مهمونی هایی که این حس قبلش شدیدتره، مهمونی های به یاد موندنی ای از آب در میاد.

- پ. از خاطراتش تو مرد هزارچهره با مدیری حرف میزنه و همه با هیجان مندی فراوان گوش میکنند! خوشم میاد از این پ.! از اون پرسپولیسی های دو آتیشهء باحاله و واقعاً آدم جلوش کم میاره!! یکی دو بار باهاش شوخی کردم و جوری جوابم رو داد که کم مونده بود از شدت ریسه رفتن از خنده پهن زمین بشم! یه بار هم جواب این خانومه رو داد که در نوع خودش جالب بود! تا نگه پرسپولیسی ها جواتن! آره آبجی!!!

-فرجام با ذوق و شوق عجیبی به خانوم آبستن ِ مجلس نگاه میکنه و شور زندگی رو میشه تو چشماش دید. نمیدونستم تا این اندازه به دنیا اومدنِ یه موجود جدید میتونه براش جذابیت داشته باشه. خانوم آبستن ِ مجلس هم از این حرف میزنه که ۳۰ کیلو اضافه وزن داره و نگرانه که بعد از زایمان نتونه به وزن سابقش برگرده! برای دلداری دادن بهش گفتم: "اتفاقاً منم ۳۰ کیلو اضافه وزن دارم ولی انقدر ناراحت نیستم!!!" (دروغ بود ها ... بشنو و باور نکن!)

-با سولماز تو بالکن داریم پیپ میکشیم و از این حرف میزنیم که چقدر این وبلاگ نویسی و وبلاگ خونی باعث شده از کتاب خوندن دور بیافتیم!! عجیبه ولی واقعاً باور نمیکنم که تو این دو سه ماهِ گذشته فقط یه رمان و یه مجموعه داستان خونده باشم! اینه دیگه...حالا هی برو هر روز وبلاگ آپدیت کن!

- خانوم دکتر بهاران به شدت ما رو از کشیدن قلیان منع کردند! ما نیز خواستار این شدیم که ایشان جای خالی مادرمان را در این چند روزه نگیرند و بگذارند ما حالمان را ببریم!!! تازه ایشان خبر ندارند که همین الان قرار است قلیانمان را چاق کرده و با یک فقره چای قند پهلو بنشینیم به گوش کردن آخرین سی دی علیزاده تا یک در این دنیا و هزار در آخرت رستگار شویم!

- این آقا  و خانومشون هم که گیر سه پیچ دادند که ما رو با خودشون ببرند شیراز! من البته کمی تا قسمتی از خدامه ولی انقدر مسائل غیر مترقبه و پیش بینی نشده تو این مدت اتفاق افتاده که به زور با کسی برای روز بعد قرار میذارم! خدایا قسمت کن یه بار دیگه بریم پابوس حافظ.... .

- آقای مستندساز و خانومش خیلی آدما گلی بودند در مجموع! ایشون هم از من همون سی دی از کارهام رو خواستند که بهشون همون هشدارهای ایمنی رو یادآور شدم! نمیدونم چرا اصولاً ما از رشتی ها به طور جزء و گیلانی ها به طور کل خوشمان می آید شدیدلی!

- بحث هایی دربارهء هُل دادن بین من و فرجام صورت گرفت که از چند و چونش چیزی یادم نمیاد. شاید البته صداش بعدنا در بیاد!

-پیام خیلی تک و تنها بود! یه جاهایی سعی کردم دور و برش باشم و باهاش حرف بزنم تا زیاد تنها نمونه. هردو حرف همدیگه رو خوب میفهمیدیم....! (حد اقل من دوست دارم اینجوری فکر کنم!) حس غریبی تو نگاهت بود رفیق!

-با اون ساز زدنم گند میزنم به آواز خانوم خوش صدا و شعرهای بی نظیر پیام! مرده شورم رو ببرند که این همه زحمت چند ساله رو بی دلیل ریختم دور....شاید هم با دلیل! البته پیام خیلی عزت چپانمان کرد و بسی خرسند گشتیم از تعاریف ایشان! دوستان دیگر نیز البته لطف داشتند اما من میدونم داستان چیه و عیب از کجاست!

- آناهیتا و سولماز تو بالکن هستند. پیپ کشیدنِ من هم تموم شده و میام تو. بحث " زنِ خوب" بین یکی دو نفر در گرفته که ظریفی* میگه "زنِ خوب عین ترکِ داناست"!!! روده بر میشویم و برای از دست ندادن جانمان آن را به جماعت نسوان حاضر در مجلس اعلام نمیداریم!**

- آقای خدا و من ناراحتیم از اینکه آقای ر. خانوم ت.  به دلیل حضور در صحنهء فیلمبرداری نتونستند بیان! چی میشد اگر میومدند! مطمئناً من انقدر ازشون تعریف میکردم که حالشون از بازیگری به هم بخوره!

- جنازه ام رو میندازم رو تخت....ولی باید حتماً با اون موسیقی جادویی به خواب برم. موسیقی ای که چند روزه منو اسیر خودش کرده. موسیقی فیلم های "گام معلق لک لک" و "نگاه اولیس"...کار النی کارایندرو....حس میکنم به این موسیقی معتاد شدم و اگر روزی گوشش نکنم حتماً میمیرم!

- ازم میخوان تار بزنم! بدون استاد  دستم به ساز زدن نمیره! حوصلهء آنچنانی هم ندارم. اصولاً ساز زن نیستم و برای همین وقتی باید ساز به دست بگیرم که حس و حالی باشه. اگر اصرارها نبود و این سوء تفاهم پیش نمیومد که دارم خودم رو میگیرم یا کلاس میذارم از زیرش در میرفتم!

- آدم وقتی از خانوم ها تعریف هم که میکنه بهش انگ ماسکیلیسم میزنند! بابا جون من دارم از گروه بانوان شیدا تعریف و تمجید میکنم! شما چرا ناراحت میشین اگر من میگم "انتظارش رو نداشتم"؟ منظورم اینه که از بس این مدت همه چیز دست آقایون بوده، حالا آدم انتظار نداره که خانوما تو همون بار اولی که میان رو صحنه بتونند تا این حد عالی باشند...چرا میزنین آخه؟!!!!

-سولماز تو بالکن از خودش و آرش حرف میزنه...چقدر خوشحالم وقتی دو نفر رو میبینم که با این همه عشق و علاقه زندگیشون رو زیباتر و زیباتر میکنند....تو این دنیای وانفسا که همه یه جورایی درگیر بدبختی ها و مصیبت ها هستند، دیدن همین چیزا به آدم امید میده.....همینطور در مورد ساکنین باغ آلوچه!

- فرجام منو میرسونه...البته بعد از یه صحبت دراز و طولانی با آقای خدا...! وقتی دیدم برادرمان با این جدیت با فرجام حرف میزنه تازه فهمیدم چقدر دوستش داره و ما نمیدونستیم!

--------

* منظور یه آقای ظریف بود که توی یه صفحهء صورتی رنگ که متعلق به خودش هم نیست، مینویسه و قراره به زودی پوزهء من رو طی عملیاتی بلاگ وار به خاک بمالونه!

** البته این فقط یه شوخی بود. با تشکر و پوزش از تمام بانوان زحمتکش، هموطنان آذربایجانی مقیم مرکز، آذری های مقیم بقیهء مراکز، پرسنل زحمتکش نیروی انتظامی و خانوادهء محترم رجبی!

+ نوشته شده در  87/03/03ساعت 11:56  توسط امیر  | 

چقدر خوبه که از طرف روزنامه ای مثل اعتماد، از آدم بخوان راجع به آخرین سی دی حسین علیزاده یادداشتی بنویسه!

 این مساله خیلی میتونه هیجان انگیزناک باشه!

+ نوشته شده در  87/03/02ساعت 15:14  توسط امیر  | 

خیابان مهناز؛ گرمای ظهر؛ تاکسی دربست: "سر خردمند"!
در عقب رو باز میکنم تا دخترک سوار شه و خودم هم میشینم کنارش. شیشه رو میارم پایین و به بیرون نگاه میکنم. دخترک میگه: "باز بعد از نهار شد و تو رفتی تو فکر و خیال؟" برمیگردم به طرفش و نگاش میکنم. میخندم و بهش میگم: "نه!...یعنی آره....نمیدونم!"
بهم میگه: "میخوای بگی به چی داری فکر میکنی؟"
میگم: "چیز آنچنان مهمی نیست. گاهی اوقات خودم رو میذارم تو مقایسه با دور و بری هام و یه کم حس میکنم نکنه از خیلی چیزا و خیلی آدما عقب هستم...؟"
چند لحظه ای سکوت میکنه و آروم دستش رو میذاره رو دستم و میگه: "خب...بعدش؟"  تماس دستش با دستم بهم آرامش میده.
میگم: "همین دیگه! یه جورایی میترسم. از اینکه سی سالمه و هنوز دارم درس میخونم.... اگر بخوام دکترام رو بگیرم میشم ۳۴-۳۵ ساله...."
بهم نگاه میکنه و میگه: "خب مگه این زندگی ای نبود که از اولش هم برای خودت انتخاب کردی؟ راهی که تو توش داری میری با راهِ زندگی بقیه خیلی فرق میکنه...اینا رو که از اول میدونستی....نه؟" 
فکر میکنم میبینم درست میگه. اصولاً همیشه وقتی همسن و سالهام به کارهای عادی زندگی شون میرسیدند من کار دیگه ای میکردم: وقتی اونا دانشجو شدند، من کار میکردم؛ وقتی اونا درسشون تموم شد من دانشجو شدم؛ و خیلی چیزای دیگه.....!
دست دخترک الان دیگه کاملاً توی دستمه. آهی میکشم و میگم: "آره....میدونم! ولی بحث سر این نیست!"
یه لحظه با خودم فکر میکنم و میبینم هر وقت با کسی صحبت میکنم و میخوام زمان بخرم این جمله رو میگم. ناخودآگاه میگم "بحث سر این نیست!" یا مثلاً بعد از کمی مکث اضافه میکنم "میدونی بحث سر چیه؟" و همینطوری بین ده تا پونزده ثانیه زمان میخرم تا فکر کنم به حرفی که میخوام بزنم و جمله هام رو مرتب بذارم پشت سر همدیگه.
بهش میگم: "بحث یه چیز دیگه است....(۱۰ ثانیهء دیگه خریدم!)، میدونی؟.... (حالا ۵ ثانیه دیگه هم خریدم)، الانِ خودم رو که با ده سال پیش مقایسه میکنم میبینم یه سری تغییر و تحولات فیزیولوژیکی و هورمونی و عصبی تو بدنِ آدم اتفاق می افته که آدم خودش هم نمیفهمه چطور تا این حد عوض میشه. بحث سر قدرت فیزیکی و جسمی نیست ها...."
سرش رو به علامت تایید تکون میده! ادامه میدم:" قضیه اینه که انگار شیمیایی بدنت از این رو به اون رو میشه و خودت هم نمیفهمی چطور مثلاً ایده هایی رو که قدیما سر ۵ روز به جمع بندی میرسونی حالا باید یه ماه براش وقت بذاری و هنوز هم راضی نباشی از نتیجه اش!"
دخترک دستش رو از توی دستم میکشه بیرون و روی لپ راستش رو با پشت ناخوناش میخارونه و بهم میگه: "عین آدمای ۴۰-۵۰ ساله حرف میزنی! اونا اینطوری حس میکنن که دیگه کارایی قبل رو ندارند... یا واقعاً پیر شدی (زبونش رو به علامت شوخی درمیاره) یا از سن خودت بیشتر میفهمی....من فکر کنم واقعاً پیر شدی!!!"
خنده ام میگیره و آروم با دستم میزنم رو پاش و میگم: "تو هم یه دیوونه ای که وقتت رو با یه آدم پیر مثل من داری تلف میکنی!"

میرسیم به سر خردمند. بوی قهوه اسپرسوی کافه مرکزی رو میتونم از توی تاکسی هم حس کنم. برای حساب کردن کرایه طبق عادت پیاده میشم و از سمت در کمک راننده پول رو به سمت راننده تاکسی میگیرم. راننده نگاهی بهم مینداره و پول رو میگیره. وقتی داره تو دخلش دنبال بقیهء پول میگرده بهش دقت میکنم. مرد جاافتاده و خوش لباسیه. چین و چروک های صورتش میگن که حدود ۵۵ تا ۶۰ سالشه. وقتی ساکت و آروم بقیهء پول رو بهم میده لبخندی میزنه....یه لبخند تلخ که تا مغز استخونم اثر میکنه. سری تکون میده و بدون کلامی دنده رو جا به جا میکنه و من رو که خم شدم به طرفش تو بهت و سرگشتگی ِ اون لبخند رها میکنه و میره.

سرم رو برمیگردونم. دخترک داره کنار روزنامه فروشی تیتر روزنامه ها رو میخونه. آسمون رو نگاه میکنم. هوا داره ابری میشه!

--------

* جمله ای از فرجام، همخونهء آلوچه خانوم!

+ نوشته شده در  87/03/01ساعت 9:52  توسط امیر  |