تبليغاتX
تأملات نابهنگام

تأملات نابهنگام

(خاطراتی برای فردا)

یعنی من این "آقای اعتماد" رو در اولین فرصت ممکن راهی بهشت میکنم! البته حالا چون ده روز مونده به تولدش شاید از تقصیراتش گذشتم ولی آخه بابا جون ۴۵۰۰ کلمه نوشتن تو ۵ ساعت که کار آسونی نیست که!
البته من هم دارم پیاز داغش رو یه کم زیاد میکنم؛ ۴۵۰۰ کلمه ترجمه بود تا نوشته. یکی از مصاحبه های نسبتاً قدیمی ریچارد رایت (نوازندهء گروه پینک فلوید که همین هفتهء پیش عمرش رو داد به شما!) رو باید ترجمه میکردم که کردم؛ برعکس اون چیزی که فکرش رو میکردم خیلی کار سخت و جانکاهی نبود. البته من خیلی آزاد و باز ترجمه میکنم و خیلی خودم رو تو قید و بند ترجمهء مو به مو نگه نمیدارم و سعی میکنم منظور اون طرف به همون شیوه ای که ما برای هم مینویسیم یا با هم حرف میزنیم به ساده ترین شکل ممکن بیان بشه. خیلی دوست داشتم برای گفته های خودِ ریچارد رایت از لحن عامیانه استفاده کنم ولی فکر کنم برای روزنامه ای مثل اعتماد خیلی مناسب نباشه.
به هر حال هفتهء بعد میذارمش تو "کمی با موسیقی" و اصل مصاحبه به انگلیسی رو هم میذارم در دسترس دوستان و دشمنان تا اونایی که خیرمون رو میخوان ایرادات ترجمه ای رو بهم گوشزد کنند و اونایی که خیرمون رو نمیخوان انقدر فحشمون بدن تا چشمشون بشه بیست و پنج تا.

به هر حال قراره، اینطور که گفته شده، هفته نامهء پنجشنبهء اعتماد یه ویژه نامهء اساسی دربارهء ریچارد رایت داشته باشه که این مصاحبه هم قراره همون روز به زیور طبع آراسته بشه! ببینیم چی از آب در میاد.

پ.ن: شازده هم به روز کرده وبلاگش رو. این قضیهء حرمسرا و این حرفهایی که مطرح کرده بوی خون میده! باهاس از فخرالملوک و واکنشش ترسید!

+ نوشته شده در  87/06/31ساعت 23:56  توسط امیر  | 

این خرابی های اعصاب خورد کن بلاگفا هم واسه آدم حوصلهء نوشتن نمیذاره. نمیدونم چرا از دیروز تا حالا نمیتونم وبلاگ خودم رو ببینم و خیلی از وبلاگهای دیگهء بلاگفا هم بعد از کلی هندل زدن و ذغال روشن کردن نصفه و نیمه باز میشن.

شما هم وبلاگ من رو با تاخیر باز کردید؟ اومدم بپرسم "شما هم وبلاگ من رو نتونستید بخونید؟" که دیدم اگر نتونسته باشید بخونید که نمیتونید جوابی هم بدید، اینه که اصولاً به عقل خودمان همان یه ذره شکی رو که داشتیم تبدیل به یقینش کردیم!

جالبه که هر بار اعصاب خوردی و مشکلات این ریختی بلاگفا بوجود میاد به فکر دات کام شدن میافتم و هروقت هم برطرف میشن میگم "خدا رو شکر... فعلاً که هستیم همینجا!"
به نظرتون مشکل از کجا ناشی میشه؟

+ نوشته شده در  87/06/31ساعت 10:39  توسط امیر  | 

چهارشنبه شب بعد از مدتها دوباره سری زدم به کافه شارونا که مایهء آشنایی ام با این دوست عزیز شد. حیف که دخترک نتونست بیاد وگرنه مطمئنم از آشنایی با این دوست جدید خیلی خوشحال میشد.

دلم برای کافه و رضا و بچه ها تنگ شده بود. یاد اولین باری افتادم که با عابد اومده بودیم اینجا و کلی راجع به موسیقی و فیلم و ادبیات بحث کردیم و حرف زدیم. اولین باری بود که دوتایی قراری میذاشتیم؛ به نظرم انگار سالها از اون روز گذشته.
رفاقتی که بینمون برقرار شد خیلی محکم تر از اونی شد که فکرش رو میکردم؛ معمولاً تو این سن و سالی که ما داریم خیلی کم پیش میاد که تو چهارتا نشست و برخاست بتونی با کسی انقدر راحت باشی و حرف همدیگرو بفهمین.
عابد رفت.
رفت فرانسه پی ادامه تحصیلش و من هم نکردم شب آخری برم باهاش خداحافظی کنم و فکر کنم دلیلش رو الان همهء اونایی که تو این دو سه هفته اینجا رو میخونن، بدونند و نیازی به تکرار نباشه. ولی اون شب که رفته بودم شارونا و وسط صحبت هام با رفیقی که داشت از زیبایی ها و جذابیت های گرجستان برام حرف میزد، یهو رضا با یه پاکت اومد سراغم و گفت "این مالِ توئه!"
پاکت رو که باز کردم حالم دگرگون شد. یه یادگاری زیبا از عابد عزیز. یه کارت پستال با عکس آهنگساز مورد علاقهء هر دو تایی مون، گوستاو مالر و این نوشته:

از شیفتگان مالر به شیفتگان مالر، تقدیم به میز کار آقای امیر خان ملوک پور
عابد کانور ۱۳۸۷.۶.۱۲

 

 

+ نوشته شده در  87/06/30ساعت 9:59  توسط امیر  | 

گوش ها چرخیده اند            
نوشته ای جالب از مهدی میر محمدی تو اعتماد دربارهء سلیقهء موسیقی مردم.

تلویزیون درد بی درمان           
وبلاگ عاقلانه رو سالهاست که میشناسم. از زمان مرحوم وبلاگ اولم! این یادداشتش هم که حرف دل خیلی ها رو میزنه.

نام گذاری پول ملی        
یادداشتی به زبان ساده دربارهء پول و فلسفهء زبانشناختی پول ها. اینکه دینار چه ریشه ای داره و اولین پول ایرانیان کِی ضرب شده و .... خلاصه اگر مثل من از این طور چیزها لذت میبرید حتماً بخونید.

هفته نامه         
این هم هفته نامهء این هفتهء اعتماد. پیگیریِ یادداشت های امیر پوریا رو بهتون پیشنهاد میکنم. مثل یادداشتهای قدیمی نبوی نیست ولی در نوع خودش طنز خوب و بامزه ای داره.

تفاوت زنان و مردان            
به نظرم تکراری و قدیمی میاد ولی به هر حال جالبه و میشه به قول شیرازیا کلی ازش خندید!

ما مهاجران افسرده              
یادداشت جالبی از پانته آی غربتستان که به نوعی در رابطه با یادداشت حامد قدوسی بود. یادداشت حامد قدوسی تو این چند روزه خیلی سر و صدا به پا کرده و خیلی ها راجع بهش نوشته اند. البته به نظرم اونقدرا هم اصولاً یادداشت ارزشمند و جالبی نبود که بخواد انقدر سر و صدا کنه ولی به هر حال کرد! خب ما هم که بخیل نیستیم. اصلاً اینم لینک مستقیم به نوشته ش (+)

+ نوشته شده در  87/06/29ساعت 14:23  توسط امیر  | 

دخترک: خوبی؟
من: ای... بد نیستم!
دخترک: سر دردت خوب شد؟بهتری؟
من: آره! بهترم!
دخترک: پس چه مرگته که انقدر بی حوصله ای؟
من: روحم درد میکنه....!
+ نوشته شده در  87/06/28ساعت 23:49  توسط امیر  | 

بعضی ها بعضی ها را دوست دارند!
بعضی ها بعضی ها را برای شبی مثلاً رمانتیک و رختخوابی گرم و نرم تا صبح دوست دارند!
بعضی ها بعضی ها را برای لاس زدن دوست دارند!
بعضی ها بعضی ها را فقط برای ۲۰ دقیقه همخوابگی دوست دارند!
بعضی ها بعضی ها را فکر می کنند که دوست دارند!
بعضی ها بعضی ها را برای اینکه با او نسبتی دارند دوست دارند!
بعضی ها مجبورند بعضی ها را برای یک عمر دوست داشته باشند!
بعضی ها باید کسی را دوست داشته باشند وگرنه می میرند!
بعضی ها بعضی ها را برای انجام کاری یا خواسته ای دوست دارند!

بعضی ها اما واقعاً بعضی ها را دوست دارند؛ فارغ از تمامی آنچه به عنوان زیبایی و زشتی به خوردشان داده اند و مجبورشان کرده اند مانند آنها بیاندیشند.
آری؛
بعضی ها آنقدر خودشان را می شناسند و آنقدر به خودشان اطمینان دارند که برای دوست داشتن شان اسیر پیشداوری های همیشگی و مسخره نخواهند شد.
آنها واقعاً بعضی ها رو دوست دارند.

اما،...
باید دل سوزاند برای بعضی ها؛ باید به شدت دل سوزاند و برایشان متأسف بود؛ چرا که بعضی ها اصلاً لیاقت این را ندارند که بعضی ها را دوست داشته باشند!
می دانید؟
از آن بد تر هم هست!
بعضی ها واقعاً بدبخت اند! به حالِ آنها باید گریست؛ آنها نمی توانند کسی را دوست داشته باشند.

+ نوشته شده در  87/06/27ساعت 9:52  توسط امیر  | 

امروز ما و دخترک متوجه موضوع مهمی شدیم و اونم اینه که استقبال از سینما تو ماه رمضون، اونم تو ساعت هایی مثل ۱۲ و ۱ و ۲ فقط و فقط به این دلیله که مردم دنبال یه جای باحال واسه ناهار خوردن میگردند!
امروز ما خودمان نیز به جمع روزه خوارانِ نسبتاً محترم پیوستیم و آی ساندویچ کالباس زدیم تو رگ که بیا و ببین! تازه از اونجایی که دخترک نیز بدتر از ما به شدت عاشق "کرم کارامل" هست*، با خودمون دسر هم برده بودیم و خلاصه جای همه تون خالی نشستیم به دیدین یک فیلم مزخرف به نام "حس پنهان" و خوردن غذا و آب و دسر!!!
نمیدونم کجا خونده بودم که این فیلم فلانه و بهمانه و ... ولی واقعاً فیلم مزخرفی بود که تنها نکتهء مثبتش بازی اون پسره بود که الان اسمش رو یادم نمیاد (هی دخترک اسمش چی بود؟) واقعاً خدا رو شکر که سه شنبه ها سینما نصف قیمت بود وگرنه بدجاییم میسوخت از ۱۰۰۰ تومانِ ناقابل سلفیدن واسه همچین آشغالی که توش هیچ چیز خوبی نبود و یه فیلمنامهء ضعیف با یه کارگردانی متوسط و بازی های مزخرف و احمقانهء فروتن و دیگران و موسیقی به شدت معمولی و عنوان بندی و میکس ِ احمقانه و خلاصه... وقت تلف کردنی بود که البته بهانهء ناهار به شدت آن را قابل قبول کرد.

بعدش هم عین خوره ها رفتیم یه فیلم دیگه که ماجراش مفصله و باید تو یه پست جداگانه درباره ش بنویسم چون الان باید برم که فوتبال داره شروع میشه.

* یعنی من و دخترک حاضریم یک هفتهء تمام فقط کرم کارامل و قهوه و آب بخوریم و قول بدیم که اصلاً دلزده نشیم. در رابطه با من البته میتونید سوسیس و تن ماهی رو هم اضافه کنید که به شدت دوستشان میداریم! 

+ نوشته شده در  87/06/26ساعت 20:8  توسط امیر  | 

آی که چه حالی میده!
آخ که چه حالی میده!
اینکه تیم مورد علاقه ت با ناداوری ببازه* خیلی سخته! اینکه اون یکی تیم مورد علاقه ت بعد از هفت بار مستحق باخت به رقیب دیرینه ش باشه و ببازه** باز هم سخته! اینکه اون یکی تیم مورد علاقه ت با زورچپونی و بازی بد ببره*** باز هم سخته!

آممممماااا.....

یک آممای بزرگ اینجا وجود داره:
وقتی جدول ۱۸ تیمی لیگ برتر رو نگاه میکنی و میبینی استقلال تو ردهء هفدهمه آی حالی میده! تازه تیم هجدهم یه بازی از استقلال کمتر هم داره!!! آی حالی میده!
آی حالی میده وقتی ببینی تیم منفور اون برلوسکونی ِ ملعون، تو لیگ ۲۰ تیمی ِ ایتالیا نوزدهمه... آی حالی میده با وجود تمام اون برزیلی های گرون قیمت، تیم سرای سالمندانِ اون آشغالی که الکی شده نخست وزیر ایتالیا بره اون ته مه های جدول... آی حالی میده.... آخ حالی میده....!!!!

* باخت ناجوانمردانهء پرسپولیس به مس.
** باخت منچستر یونایتد به لیورپول.
*** برد زورچپونی اینتر از کاتانیا.

+ نوشته شده در  87/06/25ساعت 20:27  توسط امیر  | 

آقا مثل اینکه ما اصولاً دستمون واسه دوستامون آمد داره! شازده هم از راه به در شد و برای خودش وبلاگی دست و پا کرد. البته اولش با افتخار بسیار زیاد بهم گفت که "خودش" برای "خودش" وبلاگی درست کرده اما وقتی یه کم تحقیق کردم شصتم خبردار شد که اصولاً کسی که برای سر و سامون دادن به اون وبلاگ زحمت کشیده و مایه گذاشته جناب شازده نبوده و در واقع مونس عزیز جناب شازده یعنی بانو فخرالملوک تمام زحمت ها رو متقبل شده و اون وبلاگ رو ردیف کرده. جالب اینه که اصولاً نثر بانو فخرالملوک خیلی زیباتر و جالب تر از نثر خود شازده ست.

اینه که بد نیست به این وبلاگ جدیدالتاسیس سری بزنید و اگر دوست داشتین لینکی بهشون بدین. اینطور که خود شازده و فخرالملوک میگفتند، چند نفر از دوستان عزیزشون رو به دادن القابی مفتخر کردند که میتونید تو قسمت لینک های کنار صفحه این لقب ها رو ببینید؛ اگر دوست داشته باشید و بهشون اشرفی در سینی طلا یا نقره بدین (منظور کامنت و لینک و این حرفاست البته!) به شما هم لقب های پر طمطراق خواهند داد!

از شوخی گذشته، فکر کنم کار جالبی از آب در بیاد؛ اینه که حتماً قدم رنجه کنید و به صرف چای و قلیان مهمانشان بشوید و از دور اتفاقات بارگاه ملکوتی شون رو پیگیری کنید.
اکنون نیامند یاری سبز و زرد و نارنجی تون هستند!!

این شما و این هم اندرونی !

+ نوشته شده در  87/06/24ساعت 17:50  توسط امیر  | 

مارش نظامی که برنامهء رادیو رو قطع میکنه!
صدای گوینده: "شنوندگان عزیز توجه فرمایید.... شنوندگان عزیز توجه فرمایید...."
+ نوشته شده در  87/06/24ساعت 10:39  توسط امیر  | 

بعضی وقتها، آدما قبل از اینکه یه کار خیلی مهمی رو انجام بدن، میرن سراغ یه کار بی ارزش یا کم اهمیت یا حتی مبتذل یا مثلاً وقت پرکن.
دیشب که داشتم خیلی جدی به یه مسالهء مهم و شخصی م فکر میکردم، ... وقتی داشتم تو ذهنم به یه سری صحنه ها و اینکه دیدنشون چقدر میتونه رو بقیه تاثیر بذاره فکر میکردم، ... وقتی داشتم به اینکه هر کدومشون با دیدن اون صحنه یا شنیدنِ ماجرا چه فکرهایی میاد تو سرشون و خلاصه این مزخرفات.... بلافاصله به این فکر کردم که بد نیست حالا قبلش یه لازانیای خوشمزه هم سفارش بدم ها...!!!

دیروز یازده سپتامبر هم بود در ضمن! همین فکرها بود که یادم انداخت جایی خونده بودم یکی از اون مثلاً تروریست هایی که یکی از اون هواپیماها رو کوبوند تو یکی از اون برج های دوقلو، قبل از اینکه لباس بپوشه و از خونه ش بزنه بیرون و به این فکر کنه که این آخرین باریه که داره لباس میپوشه و از خونه ش میزنه بیرون و درختا و آدمایی که از کنارش رد میشن و اون از کنارشون در میشه، برای آخرین بار اون رو تو خیابون میبینند، چکار کرده بوده؟ هیچی! یه ساندویچ از ساندویچی سر کوچه ش گرفته بوده و اومده بوده خونه و کامپیوتر رو روشن کرده و یه گشتی تو اینترنت زده و چهار تا عکس و فیلم پو.ر.ن هم تماشا کرده و ساندویچش رو خورده و بعدش خیلی راحت رفته تا باعث مرگ اون همه آدم بشه.
تو اون زمانی که داشته اون زنای ل.خ.ت رو نگاه میکرده و احتمالاً با یکی از اعضای بدنش ور میرفته شاید هیچوقت هم به این فکر نکرده که شاید داره آیندهء زندگی خیلی از انسانها رو با همین کارش عوض میکنه.

آره؛
میگفتم. معمولاً آدمها قبل از انجام دادنِ یه کار مهم، تصمیم میگیرن یه کار کم اهمیت انجام بدند. مثلاً یه کتاب طنز بگیرن دستشون، یا روزامه ورزشی ببینند، یا فوتبال تماشا کنند، یا فیلم س.ک.س.ی ببینند یا الکی یه کارهای مسخره ای انجام بدن. چراش رو نمیدونم.... ولی معمولاً همینطوریه.

پ.ن: حوصله ندارم. کامنت بی ربط اگر بذارید با بدترین فحش ها رو به رو میشوید. حتا شما دوست عزیز!

پ.ن ۲: اسپم گذارانِ عزیز به خواهر و مادرشون اگر رحم نمیکنند، به ماتحتشون حداقل رحم کنند!

+ نوشته شده در  87/06/23ساعت 12:51  توسط امیر  | 

نظرسنجی دربارهء حضور دوبارهء خاتمی در انتخابات        
خیلی ساده است! شرکت کنید و نظرتان را بگویید. اینکه نتیجه رو تا آخرین روز - که معلوم نیست کِی هست - اعلام نمیکنه تا روی تصمیم گیری دیگران اثر نگذاره خیلی خوبه.

گناه مرفهان بی درد          
یک داستانِ کاملاً واقعی. از همین اتفاق ها که دور و بر خودمون میافته و بهمون یادآوری میکنه کجا داریم زندگی میکنیم و جون و شرف و ناموس و آبرومون چقـــــــــــــــــــــــــــدر ارزشمنده!

ماجرای حماقت "رابرت گیرو" در چاپ نکردن رمان ناتور ِ دشت سلینجر       
این هم از اون اتفاقات بامزه است. محض اینکه من هنوز این رمان رو نخوندم ولی دیروز که با دخترک رفته بودیم شهر کتاب خریدمش و الان گذاشتم جلو چشمم تا بعد از پابلیش کردن این پست برم و بخونمش، این لینک گذارده شد!

دربارهء علی دایی و تیم ملی       
البته امروز نمیدونم چرا وبلاگ کیوان داغون شده و دقیقاً اسم متنش یادم نمیاد اما از اون نوشته هاییه که آدم باهاش کلی همذات پنداری میکنه و حس میکنه این پارادوکس لعنتی فقط مختص به دیوانگانی چون ما نیست که آدم های نرمالی مثل کیوان هم از این دست پارادوکس ها دارند!

روزی خاطره میشوی        
یک نوشتهء فوق العاده زیبا. من هم که اصولاً به هر چیزی که توش نوستالژی باشه به شدت احساس نزدیکی میکنم. این هم از اون یادداشت های جالبه. با وجود اینکه هیچوقت تو اون جمع نبودی، ولی حسش میکنی؛ انگار با کمی تغییر تو جزییات دربارهء خودت نوشته شده.

حافظه تاریخی ات چاییده        
نوشته ای از سحر طلوعی؛ وقتی من از یه سری جریانات و مسائل پشت پرده تو مطبوعات حرف میزنم بی دلیل نیست. بهتره که اینجور چیزها بیشتر نوشته بشن تا ..... شاید یه روزی یه جایی تو ذهنمون یه کم تکون بخوره.

ای جواد عزیز            
نوشته ای طنز خطاب به آق جواد خیابانی. چیزی نگم بهتره؛ بخونیدش!

اینجا پاراالمپیک است: جایی برای انسان بودن        
نوشتهء فوق العاده ای از محسن بیگ آقا. اگر این مطلب رو تو شرایطی نرمال، تا آخر خوندین و اشک نریختید یا اگر بغض گلوتون رو نگرفت، مطمئن باشید از نظر حسی خیلی ضعیف هستید و حتماً باید خودتون رو به یه روانپزشک نشون بدین تا برای این همه سنگدلی تون یه چاره ای پیدا کنه!

+ نوشته شده در  87/06/22ساعت 11:59  توسط امیر  | 

اصولاً ما هرچی داد و قال کردیم و حنجره مون رو پاره پوره کردیم که آهای آقای دکتربرادرخانِ عزیز، بیا و وبلاگی درست کن و هر از چند گاهی توش بنویس اصلاً به گوشش نمیرفت. بهانه ش هم این بود که وقت نداره و اینجور کارا کسر شانش هست و از این حرفها.

ولی دیروز که داشتم ورودی های وبلاگم رو چک میکردم، دیدم یه ورودی از این وبلاگ دارم که کاشف به عمل اومد، وبلاگ خان داداش خودمونه! البته همه ش دو سه روزه که شروع به نوشتن کرده و تا حالا معمولاً یادداشت هایی رو که تو این چند هفته برای روزنامهء اعتماد و ستون پنج شنبه هاش فرستاده بود، رو پابلیش کرده.

بد نیست اگر سری بهش بزنید و کامنتی بذارید و اگر از فرم و سبک نوشته هاش و وبلاگش خوشتون اومد لینکش کنید. به هر حال تو این اول نوشتن فکر کنم حضور شما بتونه خیلی دلگرمش کنه و تشویقش کنه به نوشتن و نوشتن.
مطمئنم اگر اتفاق خاصی نیافته، تا یکی دو یال دیگه، شایدم حتا کمتر، وبلاگش بتونه وبلاگ پرخواننده و موفقی بشه. نه اینکه حالا چون داداشمون داریم کلاس میذاریم ها.... نه به مولا!

این شما و این وبلاگ دردسرهای یک دامپزشک .

+ نوشته شده در  87/06/21ساعت 11:38  توسط امیر  | 

بازی های ژورنالیستی نیز اگر پای گیس و گیس کشی در میان باشد تبدیل می شود به همان چیزی که در بازی های سیاسی می بینیم. بازی هایی که در آن اصولاً هدف وسیله را توجیه می کند و در این بین، وسیله که هیچ، گاهی اوقات اصول جوانمردی را نیز زیر سوال می برد.
از وقتی فرهاد جعفری
این یادداشت را دربارهء دلایل پرفروش شدنِ رمان "بیوتن" و دلایل مخالفتش برای مصاحبه با "شهروند امروز" نوشت، منتظر آن بودم تا دوستانش در این نشریهء حرفه ای شمشیرها را از رو ببندند که این البته خیلی هم دور از انتظار نبود. اما مساله ای که در این بین به شدت توی ذوق می زند، رفتار بسیار زنندهء این نشریه به هنگامی است که بحث مسائل مادی را پیش می کشد.

اگر حوصله نکردید یادداشت فرهاد جعفری را در این رابطه بخوانید، بهتر است بدانید که در واقع مسالهء اساسی ِ مخالفت فرهاد جعفری برای مصاحبه با شهروند امروز این بود که به اعتقاد اصحاب این نشریه، رمان "بیوتن" پرفروش ترین رمان سال بوده و رکورد فروش را شکسته است و چه و چه، در حالی که به اعتقاد جعفری این رکورد شکنی حاصل یک سری مسائل پشت پرده بوده که متاسفانه در مملکت ما به قدری عادی و نرمال هستند که در این رابطه بهتر است حتا نیاندیشید (با توجه به موضوع رمان "بیوتن"، چیزی که فرهاد جعفری به آن اعتقاد دارد آنچنان دور از ذهن هم نیست).
وقتی تقاضای مصاحبه با "شهروند امروز" توسط نویسندهء کافه پیانو با تقاضای پرداخت مبلغی (۳۰۰ هزار تومان) مواجه شد، یا اصحاب هفته نامهء مورد بحث نفهمیدند که "سنگ بزرگی انداخته شده تا کسی نتواند آن را بردارد" یا خودشان را به نفهمی زدند! این بود که در صفحهء ۱۳۷ و در باکسی کوچک این قضیه را چنان در بوق و کرنا کرده اند که اگر کسی یادداشت فرهاد جعفری را نخوانده بود و از واقعیت های پشت پرده بی خبر بود به راحتی نویسندهء مشهدی را فردی مادی و حسابگر به حساب می آورد*؛ بگذریم از نقدهای نسبتاً غیرمنصفانه و جهت داری که این ذهنیت را در خواننده ایجاد می کرد که جعفری یک عامه نویس و پاورقی نویس و اصولاً نویسنده ای بی ارزش است.
البته رفتار غیرحرفه ای شهروند امروز در این رابطه بسیار سوال برانگیز بود چرا که کسی متوجه نشد، نویسندهء یادداشت چند خطی و گمراه کنندهء باکس ِ صفحهء ۱۳۷ اصولاً چه کسی بود!

اینکه رضا امیرخانی (نویسندهء بیوتن) در جواب کوتاه خود به فرهاد جعفری زمان را داور اینگونه رقابت های ادبی می داند، کاملاً درست و منطقی است اما اگر اینکه سینه چاکان وی دربارهء رمان ایشان نوشته اند و آن را با تفکر و شیوهء برخورد امثال حاتمی کیا مقایسه کرده اند درست باشد، از هم اکنون کاملاً مشخص است که تاریخ مصرف این نوع تفکر و داستانهایی که بر مبنای آن ساخته می شوند (در ادبیات و سینما؛ فرقی ندارد) چقدر است. در حالی که به اعتقاد من، کافه پیانو می تواند آغازگر حرکتی نو و مروج سبکی از نگارش در تاریخ ادبیات ایران باشد که همراه با جامعه اش در حال حرکت است و به نوعی شاید در آینده ای نه چندان دور بتوان آن را منشا بروز شیوه ای از قصه گویی و داستان نویسی به حساب آورد که با ذهنیتی کاملاً مدرن و به دور از فاکتور های کلاسیک و شناخته شدهء ادبی سعی در خلق فضاهایی نو و متفاوت دارد که همین نو بودن و عجیب و غریب بودنش مطمئناً ذهن بسیاری از "کتابخوانان سنت گرا" را به شدت به خود مشغول می کند و دقیقاً همین دستهء عقب گرا است که این رمان را خالی از فرم، بی محتوا، سرشار از اشتباهات نگارشی، مملو از صحنه ها و فصل های بی دلیل، می داند در حالی که اگر ایده آلیسم دلخواه جامعهء روشنفکری ایران را در نظر نگیریم و کمی به واقعیت هایی که جامعهء امروز ایران با آن دست به گریبان است با دقت بیشتری نگاه کنیم، درخواهیم یافت که رمانی مثل کافه پیانو به شدت منطبق بر همین واقعیت ها قدم بر می دارد که این مطلب شاید به مذاق بسیاری از تحصیل کرده های(!) امروزی خوش نیاید چرا که آن ها هنر را شاید راهی برای فرار از واقعیت های تلخ روزمرّه می خواهند در حالی که نویسندهء کافه پیانو همین واقعیت ها را با تلخ ترین و صریح ترین شیوهء ممکن در مقابل چشم خواننده می گذارد و این حق را به خودش می دهد تا آنها را مورد قضاوت نیز قرار دهد.

دربارهء یادداشت مرضیه رسولی بهتر است چیز زیادی ننویسم چرا که اساساً اشتراک چندانی با نوع بینش ایشان ندارم و هرگونه بحثی شاید در نطفه خفه شود؛ تصور می کنم که البته هرکسی باید نظر خودش را بنویسد و بگوید؛ می خواهد منتقد ادبی نشریهء شهروند امروز باشد، می خواهد یک موسیقی شناس بلاگر باشد**. به نظر من ایراداتی که خانوم رسولی در یادداشت شان به کافه پیانو وارد کرده اند، بسیار سطحی است و به نوعی نشان از این دارد که ایشان زبان نویسنده را درک نکرده اند و با کوبیدنِ راوی، سعی در خراب کردن نویسنده دارند و  شاید کمتر به این مطلب اندیشیده باشند که اصولاً فضاسازی هایی از این دست است که ذهن خوانندهء مشتاق را به بازی می گیرد؛ که دقیقاً همین فصل های به ظاهر بی ربط (و در واقع کاملاً لازم) است که سوال های بی جوابی را مطرح می کند که نشان از سرگشتگی نسل دههء چهل ایران دارد؛ که دقیقاً همین استفاده های مثلاً نابجا و زود تر از موقع از اسم فلان کاراکتر داستان (صفورا)، یا فوکوس کردن روی به هم ریختن زمان و مکان و واقعیت و تخیل است که به کافه پیانو فرم مخصوص به خود می دهد و آن را از زمرهء داستان های روزمره و پیش پاافتاده جدا می سازد... وبحث های دیگری که مطابق با نوشتهء اول همین پاراگراف بهتر است زیادی به آن نپرداخت.

به هر حال نکته ای که باعث نوشتن این سطور شد، آزردگی از این بازیهای سیاسی و ژورنالیستی حاکم در جامعهء فرهنگی ایران است که در بسیاری از موارد به شدت آزاردهنده است. این پروندهء شهروند امروز (پدیده پر فروش ها) جایی را در داستان فرهاد جعفری به یادم می آورد که در آن راویِ کافه پیانو در یکی از فصل های (به قول خیلی ها!) بی ربطِ داستان، با گل گیسو در همین زمینه صحبت می کند و وقتی نارضایتی دخترش را در رقابت نابرابر با دوستانش می بیند و اینکه آنها سنگ های صاف دارند و او ندارد و چون آنها سنگ های صافشان را به دخترک نمی دهند او همیشه بازندهء بازی است، به او قول می دهد تا تمام تلاشش را به کار گیرد تا برایش از آن سنگ های صاف تهیه کند؛ به شرطی که گل گیسو، آن سنگها را به دوستانش هم بدهد و آن ها را در شرایط برابر در بازی و مسابقه قرار دهد.
اگر همهء ما کمی به این موضوع می اندیشیدیم و سعی در این داشتیم تا سنگی صاف به کسی بدهیم که حقی از او در حال ضایع شدن است، شاید وضعیت فرهنگی مملکتی که سنگ آن را به سینه می زنیم کمی بهتر از قبل شود؛ این یادداشت، تنها یک سنگ صاف بود برای فرهاد جعفری.

-----------

 * البته مطلبی که برایم جای سوال داشت دقیقاً همین نوع برخورد نشریهء شهروند امروز بود؛ در واقع، دریافت وجه در مقابل مصاحبه در تمام دنیا امری کاملاً طبیعی و بدیهی است. این درست است که در مملکت ما همه چیز اصولاً با دیگر نقاط دنیا فرق دارد اما بالاخره این طلسم باید روزی شکسته شود و این مساله نیز باید جا بیافتد که این حق طبیعی صاحب اثر هنری است که برای هرگونه مصاحبه یا یادداشت نویسی و امثالهم تقاضای دریافت پول کند؛ مطمئناً این مساله بها دادن به هنرمند و ارزش قائل شدن برای وقتی است که برای این همکاری در اختیار نشریه یا روزنامه قرار می دهد و به هیچ وجه رفتاری غیرحرفه ای نیست. آنهایی که به شیوهء معمول عادت دارند و رفتارهایی از این دست را مورد نکوهش قرار می دهند بد نیست کمی از دایرهء بستهء شناختشان فراتر روند و ببینند در کشورهای دیگر چگونه با هنرمند برخورد می شود و اگر هنرمندی در کشوری مثل ایران این خواسته را دارد تا برایش ارزشی قائل شویم، حرفی غیر منطقی و دور از ذهن به زبان نیاورده که هیچ، باید این تلاش را در جهت جا انداختن نوعی از رفتار فرهنگی ِ درست ستود.

** این را هم باید توضیح دهم که اصولاً با این مطلب که صلاحیت اظهار نظر در این زمینه را ندارم، مخالفم؛ چرا که وقتی نویسنده ها و شاعرهای عزیز مثلاً دربارهء یک قطعهء موسیقی و یا یک فیلم سینمایی عقایدشان را بیان می کنند و یا مجسمه سازها و نقاش ها، سینما و ادبیات را به نقد می کشند، این حق را برای یک موزیسین نیز باید قائل بود که بتواند در زمینه های مختلف هنری اظهار نظر کند؛ باید این سنت پوسیده و کهنه شکسته شود تا شاید موزیسین های ما کمی از این همه "تک بعدی بودن" درآیند و نگاهی جدی تر و مسئولیت پذیرتر به کل اتفاقات هنری پیرامون شان داشته باشند.
اگر امثال آقای صدر ِ سینما شناس در رسانه ای با مخاطب چند میلیونی به کارشناسی فوتبال می پردازد (آن هم چه کارشناسی عالمانه ای البته!)، این اجازه را به من ِ موزیسین هم بدهید که در حیطه ای که چندان با آن غریبه نیستم و در رسانه ای که مخاطبی حداکثر ۲۰۰ نفری دارد نظرم را بنویسم؛ مطمئن باشید دانش ادبی و هنری من از دانش فوتبالی آقای صدر خیلی بیشتر است. شک نکنید!

+ نوشته شده در  87/06/20ساعت 16:8  توسط امیر  | 

بُرشی از یک بعد از ظهر ِ سرشار از خوشبختی

من: میدونی؟ خیلی از آدما فکر میکنند دو جور "اشک" وجود داره! یا از روی غم، یا از روی شادی... نمیدونند که انواع و اقسام دیگه ای هم داره. مثلاً اشک ریختن از فرط عشق... از فرط به وجد اومدن و از فرط زیبایی رو درک کردن...
دخترک: آره. اون دسته خب، خیلی چیزا رو نمیفهمه. اونا نمیتونند با مورچه ها حرف بزنند،...
من: آره... اونا نمیتونند کلاغ ها رو هم دوست داشته باشند...
دخترک: شاید اصلاً نفهمند خوشبختی واقعی یعنی چی...

+ نوشته شده در  87/06/20ساعت 10:53  توسط امیر  | 

اون روز هم روزی بود از روزهای خدا؛
ولی یه جورایی انگار بعضی از روزها تو حافظهء آدم جوری ثبت میشن که هیچ مدادپاک کن و غلط گیری نمیتونه یادش رو از ذهن آدم محو یا حتا کمرنگ کنه. هرچقدر هم آدم بی وفا بوده باشه؛ هرچقدر هم آدم بی مرام و بی معرفت بوده باشه ولی بعضی روزها هستند که نمیتونی یادشون نکنی و بازم بزنی به رگ بیخیالی و بی معرفتی.

آره؛ اون روز هم روزی بود از روزهای خدا؛
یادمه اوایل تابستون ۶۷ بود. حسین علیزاده برای اجرای یک کنسرت (و ضبط آلبوم شورانگیز) با شهرام ناظری، گروه عارف و شیدا رو جمع کرده بود تو زیر زمین خونه ش نزدیکی های تجریش و تمرین میکردند. من هم هر از گاهی میرفتم و آروم میشستم یه گوشه و به اون آدمها و سازهاشون نگاه میکردم. آخه قرار بود از بین تار و سنتور و کمانچه و ... یه کدوم رو انتخاب کنم و بعد از شیش هفت ماه آموزش تنبک (با خدابیامرز داریوش زرگری که من رو به علیزاده معرفی کرد) دوست داشتم سازی رو انتخاب کنم که بتونم باهاش ملودی هم بزنم. این بود که علیزاده بهم اجازه داد تا گاهی صبح ها برم اونجا و از نزدیک سازها رو ببینم و با صداشون آشنا بشم.
من بچهء شری بود طوری که هم تو خونه و هم تو کوچه کسی از آزارهای من امان نداشت؛ اما اونجا، جلو اون همه صدا و نغمه، کم میاوردم و عین یه موش خجالتی، رو اون مبل قهوه ای کنار پنجره فرو میرفتم و نمیتونستم به چیز دیگه ای فکر کنم.

هنوز یادمه که علیزاده خودش ساز نمیزد و جلوی نوازنده ها ایستاده بود و از روی کاغذهای نت کارها رو پیگیری میکرد. اونجا شاید بهترین های موسیقی سنتی که هنوز تو ایران بودند به نوعی جمع بودند. هنوز یادمه که خود علیزاده و آقای شکارچی بهم لقب "طرح کادی" داده بودند!
بین اون همه آدم و اون همه ساز و اون همه صدا، من عاشق یک نفر شدم. دیدین بعضیا بدون اینکه حرفی بزنند و کاری بکنند، فقط با حضور داشتنشون میتونن دلتون رو به دست بیارن؟ فقط شاید با یک لبخند، با یک نگاه،... و اون آدم کسی نبود جز یه آقای قدبلند با موهایی به رنگ قهوه ایِ روشن (که به زردی میزد) و عینک ذره بینی و سیبیل های نیچه ای؛ که تارش رو چنان عاشقانه بغل کرده بود که دلت میخواست بلند شی بری پهلوش و تا وقتی داره ساز میزنه نگاهش کنی.

بعد از سه چهار هفته، وقتی علیزاده ازم پرسید چه سازی رو انتخاب کردی، بدون معطلی بهش گفتم "تار"... هنوز یادمه که آقای شکارچی به شوخی بهم میگفت "ما این همه واست کمونچه زدیم تو رفتی تار انتخاب کردی پسرجون؟!" و من نگاهم دنبال اون آقاهه با سیبیل های نیچه ای زرد بود که بی توجه به ما توی حیاط داشت با سعید فرجپوری و اردشیر کامکار سیگار میکشید و از کار آخر کامکارها (به یاد صبا) حرف میزد.
یادمه که با اون قد کوتاهم گوشهء آستین پیراهن علیزاده رو گرفتم و آروم بهش گفتم "دوست دارم شاگردِ اون آقاهه بشم." و همون آقاهه با سیبیل های نیچه ای رو بهش نشون دادم.

چند روز بعد از اون، بعد از یکی دو بار جلسهء معارفه و آشنایی و صحبت سر مسائل مالی و محل کلاس و ... برای اولین بار رفتم پیش کسی که همیشه ازش به عنوان یکی از بهترین معلم های زندگی م یاد کردم: ارشد تهماسبی.

اون روز هم روزی بود از روزهای خدا؛
فقط فرقش با بقیهء روزها این بود که من برای اولین بار سر کلاس "آقای ارشد" رفتم. اون روز مسیر زندگی م رو عوض کرد؛ البته خیلی از روزها هستند که مسیر زندگی آدم رو عوض میکنند،... بعضیاشون خیلی پررنگ تر هستند، بعضیاشون رو اصلاً یادت نمیاد، بعضیاشون رو اصلاً خودت هم نمیفهمی که چقدر مهم بودند، ولی بین اون همه روز، فقط و فقط یکیشون هست که اولیه؛ یکیشون هست که قشنگترین و مهم ترینه؛ چرا که اولیه و برای همیشه تو ذهنت حک میشه که چطور میشه تو راهی رفت که پُره از عشق، از زیبایی، از رنگ، از بغض، از دوستی، از لذت.

آره؛
اون روز هم روزی بود از روزهای خدا؛ ولی خیلی با بقیهء اون روزهای خدا فرق داشت و حالا بعد از بیست سال برمیگردی و پشت سرت رو نگاه میکنی و میبینی چقــــــــــــــــــــــــدر همه چیز عوض شده و چقـــــــــــــــــدر اون امیر طرح کادی رو نمیشناسی؛ ولی هرچقدر هم که این همه تغییر و بالا و پایین ها رو میبینی، باز هم یه چیزی هست که مهمه و اون اینه که میفهمی چقدر خوشبخت و خوش شانس بودی که پا توی همچین راهی گذاشتی و باید قدردان خیلی ها باشی که همیشه کنارت بودند و همراهی ت کردند.

امروز به آقای ارشد تلفن زدم. جواب نداد؛ و بعد از دو دقیقه خودش زنگ زد. صداش مثل همیشه مهربان بود و در عین حال باز هم مثل همیشه بی تفاوت. انگار این بیست سال هیچ چیزی رو عوض نکرده. باز هم زبونم به تته پته افتاده بود و عین یه آدم خنگ که فکر میکنه هنور ۱۰ سالشه نمیدونستم چه چیزی باید بگم؛ یا اصلاً برای چی زنگ زده بودم. فقط میدونستم که باید بهش یادآوری کنم که چقدر این روز برام مهمه و چقدر اون آدم برام مهمه.... نمیدونم چقدر موفق شدم تا منظورم رو دقیقاً درک کنه. هرچند، استاد همیشه حرف شاگردش رو میفهمه، اگر شاگرد، شاگردِ خوبی بوده باشه. من نمیدونم که بودم یا نه ولی میدونم که "آقای ارشد" برام یکی از بهترین معلم های زندگی م بوده. تو این شک ندارم

اون روز هم روزی بود از روزهای خدا؛
۱۹ شهریور ۱۳۶۷.

+ نوشته شده در  87/06/19ساعت 11:30  توسط امیر  | 

شازده: میدونی؟ مسالهء تو اینه که تو ناز و نعمت بزرگ شدی و همیشهء خدا به هرچی خواستی، رسیدی.
من: بزن به تخته! خب این کجاش بده؟
شازده: بدی ش اینه که "خواستن" برات بی معنی شده. دیگه چیزی نمیخوای. همین تو رو به این پوچی رسونده.
من: خب ولی یادت باشه، من هر چیزی هم که خواستم و بهش رسیدم به همین آسونی ها نبوده. کلی تلاش کردم و سختی هم کشیدم تا به خیلی چیزا برسی.
شازده: آره ولی نه به اندازهء کافی.
من: اندازه ش رو من و تو تعیین نمیکنیم.
شازده: آره. ولی الان که انقدر از این تعلیق حرف میزنی؛ الان که انقدر آشفته و به هم ریخته ای اونقدرها که لازمه تلاش نمیکنی تا حلّش کنی.
من: یه سری چیزایی دست من نیست. من به اندازه ای که زور دارم تلاش میکنم. یه جایی دیگه قدرت آدم همینقدره و عین این میمونه که بخوای تصور کنی آنگولا بیاد و آرژانتین رو ببره... خب نمیشه دیگه... اونا همین که ۴-۰ ببازن واسه شون افتخاره که بیشتر هم گل نخوردند.
شازده: آره. قبول. ولی خودت گفته بودی که قدیما وقتی از چیزی نا امید میشدی میرفتی سراغ خدا.
امیر: آره. اون موقع به این پناه بردنه ایمان داشتم.
شازده: خب؟ یعنی چطوری؟
من: یه زمانی مثلاً فکر میکردم اگر روزه دار باشی، سر افطار هر آرزویی بکنی برات برآورده میشه. باورت نمیشه ولی چند بار امتحانش کردم و نتیجه هم داد. البته چیزی که بشه یه کمی بهش امید داشت؛ نه اینکه مثلاً من فردا بیدار شم و قیافه م شده باشه عین جرج کلونی!
شازده: هاها... آره... میفهمم... خب؟
من: ولی اینا همه ش خرافاته. الان فکر میکنم اینا همه ش خرافاته و دیگه نمیتونم بهشون اعتقاد داشته باشم.
شازده: خرافات؟ ببین، تعبیر های مختلف از دین و مذهب این قابلیت رو دارند که تبدیل به خرافات بشن؛ وقتی اون رو به عنوان حکمی برای دیگران صادر میکنیم میتونند تبدیل بشن به خرافات ولی وقتی یه چیزایی واسه خودته و انقدر شخصیه که کسی نمیتونه حتا درکش کنه،... اون دیگه خرافه نیست. اون یه باور درونی و شخصیه.
من: خب که چی؟ چه فرقی میکنه وقتی دیگه بهش اعتماد نکنی و ازش بهره نبری؟
شازده: باید ببری! باید دوباره اون حس رو توی خودت بوجود بیاری. از کجا معلوم جواب نده؟ باید اون "خواستن"ه رو حسابی و با تمام وجودت درک کنی؛ نه اینکه بهش بی تفاوت باشی. باید بری طرفش و ازش بخوای.
من: ها؟ بیام حالا که تو موقعیت نیاز و ضعف هستم برم طرفش؟
شازده: آره. انقدر لج باز نباش خره!
من: نمیتونم. غرورم بهم اجازه نمیده!
شازده: با کی لج کردی؟
من: با همونی که اون بالا الان داره حرفهای من و تو رو میشنوه!
شازده: دِ واسه همینه که بهت میگم خری دیگه. تو با خودت لج کردی. اون بالا هیشکی نیست جز خودت. خود تویی که اون بالایی و خبر نداری. تو و اون، جدا از هم نیستید. با اون نمیتونی لج کنی چون با خودت داری لج میکنی.
من: نمیدونم...شاید حق با تو باشه.
شازده: شاید. تو خودت کاری میکنی که من این حرفا رو بزنم. بهش بیشتر فکر کن. با خودت انقدر لج نکن. شاید بد نباشه ذهنت رو یه بار دیگه صاف کنی. اگه نتیجه نداد این بار میتونی شاید برای همیشه خیلی چیزا رو ببوسی و بذاری کنار.
+ نوشته شده در  87/06/18ساعت 10:32  توسط امیر  | 

سیزده بدر های کودکی؛
پارک جنگلی؛
و من ِ همیشه ناراضی
که چرا تلویزیون، کارتون رابین هود رو فقط تو سیزده بدر نشون میداد!
+ نوشته شده در  87/06/17ساعت 20:19  توسط امیر  | 

تمایل به شرقی شدن و فاصله گرفتن از روحیهء خشک و بی عطوفت رمی از زمان قبل از سزار، از میانهء قرن دوم میلاد در رم شروع شده شده بود ولی در زمان سزار (تولد ۱۰۰ کشته ۴۴ ق م) با تمام معنا ظهور کرد. مظاهر آن یکی انتخاب لقب "سزار" بود که خود از دو لغت ایرانی تشکیل شده است "کِی" و "سَر" که "سرشاه" یا شاه شاهان معنی می دهد و ما امروز به جای "کیسر"، قیصر می نویسیم. دیگر تغییر و تصحیح تقویم رمی به وسیلهء منجّم و ریاضیدان مصری به نام زُزیگنس که این تقویم امروزه در اروپا به نام تقویم "یولیانی" معروف است، و کوشش در تغییر نظام جمهوری به سلطنت بود که برای رم بسیار گران تمام شد.

فرهنگ غرب و چالش های آن - مرتضی رُهبانی - نشر ثالث - قیمت ۵۰۰۰ تومان

+ نوشته شده در  87/06/17ساعت 10:15  توسط امیر  | 

عابد عزیز،
آدما سر راه همدیگه قرار میگیرن و بدون اینکه خودشون حواسشون باشه، از حرفها و رفتارهای همدیگه به قدری درس میگیرن که گاهی اوقات واقعاً حیرت انگیزه؛
میدونی؟
 گاهی اوقات حس میکنی چرا باید انقدر دیر با بعضیا آشنا بشی؛ به این فکر میکنی که چطور در عرض کمتر از شیش ماه تا این اندازه میشه به کسی وابسته شد، به بودنِ رفیق عادت کرد که انگار مدتهاست میشناختیش و شاید فقط بدِ روزگار انقدر دیر زندگیتون رو جلو پای همدیگه گذاشته!
تازه چقدر میتونه عصبانی کننده باشه، اینکه فکر کنی همینی که من الان دارم براش مینویسم، سالها فاصلهء جغرافیایی ِ خونه ش با من همه ش به اندازهء یه ربع پیاده روی بود!!

آره عابد عزیز،
رفاقت با تو، یکی از اون چیزاییه که آدم همیشه میتونه بهش افتخار کنه. میشه بشینی و واسه دیگران از این تعریف کنی که یه رفیق داشتی که تو ۴-۵ ماه یا یه همچین مدتی تونست خیلی چیزا رو بهت یاد بده و نوع دیدیت رو نسبت به خیلی از مسائل عوض کنه.
ولی حالا نیستش! یعنی هست... ولی نیست.

میدونی عابد؟
همیشه به اینکه فاصلهء فیزیکی چقدر میتونه آدمها رو از هم دور کنه یا به هم حتا نزدیک کنه خیلی فکر کردم و همیشه حس کردم حضور فیزیکی نمیتونه اونقدرا هم مهم باشه. ولی وقتی پای خاطرات و عادت ها میاد وسط آدم نمیدونه با این پارادوکس چه میتونه بکنه.

میدونی؟
تصمیمم برای این سفر این بود که وقتی بخوام برگردیم ایتالیا، با کسی خداحافظی نکنم. حتا انقدر این حس و فکر پیشرفت کرده بود که به سرم زد شب آخر رو برم هتل تا کسی نفهمه کجام! میدونم که خرم... ولی خب... آدمیزاده دیگه.... خیلی از مواقع خر هم میشه!
همیشه خداحافظی کردن برام خیلی کار سخت و عذاب دهنده ای بوده. عجیبه عابد... خیلی عجیبه... خنده دار تر از اون اینه که سلام کردن هم همیشه برام خیلی سخت بوده... خنده داره رفیق... ولی معرفی کردن هم برام خیلی سخت بوده و هست! همیشه تو لحظه ای که دو تا دوست رو به هم معرفی میکنم هنوز که هنوزه دست و پام رو گم میکنم و گاهی اوقات اسمها رو اشتباهی میگم!

آره.... واسه همین نمیخوام این دفعه با کسی خداحافظی کنم... میخوام همینجوری سرم و بندازم و پایین و برم پی کارم... انگار هیچ اتفاقی نیافتاده و زندگی روال همیشگی ش رو برای همه (از جمله خودم) داره. باعث میشه فکر کنم از کسی جدا نیافتادم.
پریشب وقتی باهات خداحافظی کردم، بهت وعده دادم که فرداش میام و میبینمت تا بهت اون سی دی ها رو بدم و باهات رسماً خداحافظی کنم. سی دی ها رو زدم عابد.... آره؛ سی دی ها رو برات کپی کردم و الان اون گوشهء میز دارند بهم چشمک میزنند؛ ولی شب وقتی میخواستم بهت زنگ بزنم، دستم لرزید... راستش نتونستم؛ حس کردم بهتره که همین طوری بدون خداحافظی بری تا فکر کنم انگار هیچ اتفاقی نیافتاده و هنوز هم میشه پاشم برم شارونا و بهت اس ام اس بدم که اگه خونه ای و کاری نداری، پاشو بیا با هم یه قهوه ای بزنیم و یه کم سر به سر رضا شارونا بذاریم و یه کم اون سر به سر ما بذاره و یه کم بخندیم به این و اون و یه کم بحث کنیم؛ از پدیدارشناسی و هیوم و هوسرل بگیر تا مالر و بتهوون و گاهی اوقات هم تیکه های هامون رو لابه لای حرفهامون بیاریم و گاهی اوقات یه کم گیر بدیم به ادبیات وبلاگستان و مسیر ادبیات حال حاضر که به چه سمتی میره.

آره عابد؛
من با این خوشم که حس میکنم هنوز شاید اگر یه اس ام اس بهت بدم، جوابی میدی چون باهات خداحافظی نکردم. آره؛ این خوبه... اینجوری بد نیست آدم خودش رو گول بزنه. آره؛ اینطوری شاید بهتر باشه؛... شاید!

+ نوشته شده در  87/06/16ساعت 9:14  توسط امیر  | 

مقدمه: راستش مدتها بود که میخواستم یه باکس و فضای کوچیکی تو وبلاگم باشه برای اینکه لینک های جالب و خوندنی ای رو که پیدا میکنم با خوانندگان این وبلاگ به اشتراک بذارم. بعدش وقتی دیدم از اصول طراحی وب هیچی حالیم نیست و به اندازه ای که مورچه، کنترپوان چهار بخشی ِ باخ رو میفهمه، من هم از اینجور چیزا سر در میارم (!) تصمیم گرفتم که از این به بعد، جمعه ها بهترین و خوندنی ترین مطالب توی وبلاگها و وبسایتها رو جمع کنم و به عنوان یه پست مستقل بذارمشون اینجا.

خیلی وقتها پیش میومد که نوشته های جالب دیگران رو تو پینوشت خیلی از پست هام میذاشتم ولی دوست دارم یه نظمی به این قضیه بدم تا هم برای خوانندگان این وبلاگ جالب تر باشه، هم توی یک پست سعی کنم به یک یا دو موضوع خاص بپردازم و هم اینکه خودم هم چیز یاد بگیرم. یادم نمیره که چند ماه پیش با سولماز داشتیم راجع به این موضوع حرف میزدیم که از وقتی وبلاگخونی بخشی از زندگی مون شده، کمتر سراغ کتاب میریم و من خودم رو مثال آوردم که از ۵ سال پیش تا حالا به غیر از کتابهای درسی سراغ هیچ کتاب رمان و شعر یا حتا کتاب های روانشناسی و فلسفی و جامعه شناسی و ... نرفتم. از همون موقع ایدهء کتابخوانی ها تو ذهنم جرقه زد و از اون روز به بعد تو انتخاب کتاب ها و تو انتخاب متنی که هر هفته یکشنبه ها تو وبلاگم میذارم دقت زیادی میکنم و همین باعث شد به خوندن و بیشتر خوندن و بهتر خوندن توجه بیشتری بکنم.
الان هم حس میکنم این لینک های هفتگی بتونن بهم کمک کنن تا بهتر ببینم و بهتر بخونم و با دقت بیشتری بخونم و از کنار هر نوشته ای سرسری رد نشم. یعنی خیلی ها که وبگردی هاشون به اندازهء من نیست، یا چه بسا اصولاً با اینترنت میونه ای ندارند و من رو سرزنش میکنند که دارم وقتم رو الکی هدر میدم، به این مساله دقت کنند که شاید بشه بهتر خوند و بهتر دید و از میون چیزهایی که آدم میبینه، بتونه انتخابی جالب داشته باشه و با چند نفری که معمولاً سراغ وبلاگش رو میگیرند، به اشتراک بذاره؛ شاید اونا هم خوششون بیاد.
نمیدونم تا چه حد از این قضیه استقبال میشه (مثل استقبال نسبتاً خوب از کتابخوانی ها  و استقبال نه چندان خوب از تبلیغ هفته) ولی به هر حال شاید بعد از چند سال که برگردیم و همهء این لینک های گذاشته شده رو نگاه کنیم، بتونیم چیزای جالبی رو هم توشون پیدا کنیم. کی میدونه؟

به هر حال این شما و این هم اولین "لینک های هفته":

قرار دادن هر چیزی سر جای خودش     
اینکه اصولاً تو مملکت ما کمتر پیش میاد چیزی یا کسی سر جای خودش باشه دیگه بحث کهنه ایه اما حسین معززی نیا تو اعتماد در این رابطه خیلی خوب توضیح داده که بد نیست بخونیدش.

این دایی ارزشمند است            
نوشتهء جالبیه. من فردوسی پور رو دوست دارم و این اواخر خیلی از دایی خوشم نمیاد ولی نویسندهء این نوشته خیلی منطقی و جالب به موضوع دایی و تیم ملی و فردوسی پور نگاه میکنه.

نوشتهء فرهاد جعفری در رابطه با رکورد شکنی کتاب "بی وتن" و "کافه پیانو"       
من از نثر فرهاد جعفری خوشم میاد و نوشته های وبلاگی ِ طولانیش رو برعکس خیلی از وبلاگ های دیگه (که وقتی طولانی مینویسند معمولاً تا وسط هاش بیشتر نمیتونم بخونم) ترجیح میدم. اگر حوصله دارید و دوست دارید از یک سری مسائل پشت پرده ای که تو محیط ادبیات (بخوان هنر... نه نه... بخوان فرهنگ) ایران اتفاق میافته و از شرایطی که بهمون حاکمه آگاه بشید، بد نیست یه کم وقت بذارید و بخونیدش.

دکتر ترنر دامپزشک        
البته خب اینجا وبلاگ خودمان میباشد؛ و ما قصد نداریم برای خان داداشمان تبلیغ در کنیم؛ ولی به هر حال من از یادداشت هاش خوشم میاد و دیدم که بین خوانندگان این وبلاگ هم، یادداشتهای هومن خیلی طرفدار پیدا کرده و برای همین بد نیست که یادداشت هفتهء پیشش رو با هم بخونیم (که توش یه جایی به شخص شخیص خودمان نیز اشاره ای شده تا در تاریخ ثبت شویم!) یادداشت دیروزش رو نمیتونم لینک بدم چون سایت روزنامهء اعتماد به شدت دچار مشکله.

جواب مرحوم دهخدا به صدای آمریکا        
نمیدونم چرا؛ ولی خیلی از نوع جواب و طرز فکر دهخدا تو این نامه خوشم اومد. یه دست مریزاد به نازنین برای اینکه این یادداشت رو گذاشت تو وبلاگش.

افسانه ای که واقعی شد         
از وبلاگ مهروش؛ نمیدونم تا چه حد این داستان واقعیه یا ساختگیه ولی یه جورایی داره یک سری جنبه های رفتاری ایرانیان رو مورد بررسی قرار میده. با اینکه با کلی گویی مخالفم، و حس میکنم اصولاً بهتره بدون پیشداوری حرف زد، ولی خوندن دوبارهء این داستان شاید برای خیلی ها بتونه یه زنگ بیدارباشی به حساب بیاد تا یادمون باشه کجا هستیم و چه میکنیم.
ما همون ملتی هستیم که به جای اعتراض به این همه قطعی برق، از مسوولین نسبتاً محترم برای اینکه برنامهء قطعی برق رو اعلام میکنند تشکر هم میکنیم!!!

+ نوشته شده در  87/06/15ساعت 20:35  توسط امیر  | 

آقا خوندن این مطلب فرهاد جعفری خیلی برام جالب بود! البته در قسمت های میانی نوشته ش به این مطلب اشاره کرده بود که خانومی که موضوع پایان نامه اش «نقش رنگ روی تمرکز ذهن انسان در مواقع استرس زا» است در رابطه با علاقهء فرهاد جعفری به این رنگ نوشته:

[ می‌دانید آنهایی که به رنگ نارنجی، تمرکز نشان می‌دهند، چه ویژگیهایی دارند؟! این دسته از افراد عمیقا اعتماد گرا (به معنای در جستجوی اعتماد، اما کم اعتماد)، کم حرف، نیازمند به حضور در جمع، شهر آشوب (البته طبیعتا این ویژگی بیشتر در باره زنان به کار میرود)، دوست باز، و آنتی آنتروپی به شمار می آیند. نمی‌دانم خصوصیات شخصیتی شما به عنوان یک نویسنده، با کدام این فاکتورها همخوانی دارد. به هر حال نوشته تان برایم این ایده را داد که بنویسم اگر چه شاید شما هم مثل ارنست همینگوی (در مطالعه زندگی شخصی وی، معلوم شده همینگوی هم از زمره افرادی بوده که نسبت به رنگ نارنجی واکنش نشان میداده)، سمپاتی به این رنگ دارید ، اما امیدوارم سرنوشتی همچون او – که خودکشی کرد – پیدا نکنید!].
جعفری هم در ادامه نوشته "خب خیلی حال می دهد که شمای در پیت، بفهمید از جهتی به «همینگوی» شباهت دارید. حتا اگر این شباهت تا این حد جزئی و کم ارزش باشد که ناخواسته، به رنگ «نارنجی» توجه ویژه ای نشان می‌دهید! اما خیلی ترسناک است که بدانید این توجه ویژه به رنگ نارنجی، ممکن است آخر و عاقبت خوشی نداشته باشد".

حسی که جعفری به همینگوی داشت رو الان من نسبت به خودش دارم، چون اصولاً رنگ مورد علاقهء من نارنجیه و به شدت این رنگ منو تحت تاثیر قرار میده. البته عجیبه که من برعکس نظر اون خانومه خیلی سریع اعتماد میکنم، به شدت پر حرف هستم و نیازمندی به حضورم در جمع کاملاً به مودِ اون روز خاص بستگی داره ولی به شدت دوست باز هستم و همیشه خوشحال بودم که بهترین دوستها رو داشتم! البته نمیدونم آنتروپی یعنی چی ولی اونطوری که خود فرهاد جعفری نوشته من هم به نظم در مواقعی که پای یک طرف مقابل در میون باشه به شدت اهمیت میدم!

نمیدونم چرا یهو با خوندن اون مطلب احساساتی شدم و این پست رو نوشتم چون اصولاً قصد داشتم چیز دیگه ای بنویسم که احتمالاً شب پابلیش میکنمش؛ ولی اینکه فرهاد جعفری هم به شدت به این رنگ علاقه مند باشه برام خیلی جالب بود؛ چون اصولاً فکر میکردم این رنگ طرفدارای زیادی نداشته باشه و رنگهایی مثل آبی و سبز و قرمز بیشتر تو بورس باشند!

البته من هم امیدوارم که سرنوشتم مثل سرنوشت همینگوی نشه البته؛ ولی خب، اگر هم شد، چیزی هم عوض نمیشه دیگه.... بالاخره همه باهاس یه روزی برن پی کارشون تو اون دنیا دیگه. همچین بد هم نیست آدم خودش تصمیم بگیره کی بره؛ خودمون که تصمیم نگرفتیم کی بیایم!

+ نوشته شده در  87/06/15ساعت 12:13  توسط امیر  | 

این هفته شاید تبلیغ هفتهء بی مزه ای داشته باشیم ولی خب، گاهی اوقات پیش میاد دیگه!
من اصولاً از مسابقه و رقابت و جایزه تو مسائل فرهنگی هنری خیلی خوشم نمیاد و به غیر از یک بار که جوون بودم و بچه بودم و خر بودم و نمیفهمیدم و الاغ درونم حسابی عر عرش گرفته بود، هیچوقت تو مسابقهء آهنگسازی شرکت نکرده بودم چون اصولاً معتقدم آهنگسازی یه مسالهء درونی و خلاقانه ست نه به رخ کشیدن تکنیک.
اینه که همیشه به این مساله به چشم خوبی نگاه نکردم؛ مسابقه های وبلاگی هم همیشه به نظرم مسخره و عجیب و غریب اومده بودند. یعنی نمیدونم رو حساب چه معیاری این مسابقه ها برگزار میشه.
ولی خب؛ امروز یه نمه از ایده هام عقب نشینی میکنم و از اونجایی که احتمال داره خیلی ها نسبت به این مساله، هیجاناتی از خودشون ساتع کنند، این سایت رو معرفی میکنم که میتونید برید و به اون دسته از بانوان وبلاگنویسی که از خوندن وبلاگشون بسیار لذت میبرید رای بدین.
از اونجایی که بلاگفای عزیز و نسبتاً محترم نمیدونم رو چه حسابی نمیذاره لینکِ این وب سایت درج بشه (فکر کنم به خاطر حضور پسوند aspx ته آدرس وب سایت باشه) برای همین از طریق لینکی که تو این پست وبلاگ حوا پیدا میکنید میتونین مستقیماً به اونجا پرتاب بشین! 

نه اینکه حالا خیلی آش دهن سوزی باشه ها... ولی گفتم شاید خیلی ها استقبال بکنند. به هر حال بد نیست اگر از یه چیزی، بنا به هر دلیلی خیلی خوشمون نمیاد، جلوش رو برای دیگران حداقل نگیریم.

وبلاگهایی که من معرفی کردم اینها بودند:

ساروی کیجا

زنانه ترین اعترافات حوا

من هستم ... همین

آلوچه خانوم

تلخون

پی نوشتِ مهم: البته بقیهء بانوان وبلاگنویسی که لینکشون تو وبلاگ من هست امیدوارم که ناراحت نشن. خیلی زور زدم که خیلی های دیگه رو هم انتخاب کنم، مثل سولماز ، نازی ، آیدا ، شرمین و خیلی های دیگه... اما بنا به دلایلی که برای خودم حداقل محترمه، اینهایی رو که اینجا میبینید انتخاب کردم.

+ نوشته شده در  87/06/14ساعت 10:31  توسط امیر  | 

وقتی حضور مهربانت را همه حس میکنند،
وقتی نیروی مثبتت را همه درک میکنند،
وقتی از زیبایی ات همه سخن میگویند،
وقتی همه تو را دوست دارند،
وقتی از دهان تمامی حاضران سخن از خوبی تو به گوش می رسد،
وقتی....
وقتی.....
وقتی......

دقیقاً در همان لحظه هاست که به خودم ایمان می آورم؛ به اینکه حضورت بی دلیل نبوده و این همه مرارت و سختی و تعلیق؛ این همه حضور وهم انگیز و برزخی ِ روزگار؛ تمامی شان را باور می کنم، چرا که حضور تو برهانی است برای تمامی آن قضیه های حل نشده و بی جواب که حتی بهترین استادان نیز از یافتن راه حلی هرچند نا مطمئن برای آن عاجزند.
این جاست که به خودم هم ایمان می آورم؛
چرا که به تو،.....
                        مدتهاست که ایمان آورده ام.

+ نوشته شده در  87/06/14ساعت 0:23  توسط امیر  | 

با دخترک نشسته ایم به قلیون کشی تو یکی از قهوه خونه های تهران. البته اون فقط نگاه میکنه و چای میخوره و چای میریزه و حرف میزنه... و من هم قلیونم رو میکشم.
یه کم که میگذره بهش میگم: "این ذغالش رو باید عوض کرد. نمیدونم چی میذارن که انقدر قلیون مزخرف میشه!"
بهم میگه: "یعنی چی؟"
میگم:" ذغال خوب ندارن دیگه... معلوم نیست چه آشغالی میذارن."
میگه:" ذغال ذغاله دیگه تو ام...!"
میگم: "نه دیگه... ذغال لیمو یه چیز دیگه س."
میگه: "ذغال لیمو یعنی چی؟!"
تعجب میکنم. فکرش رو هم نمیکردم که دخترک ندونه ذغال لیمو چیه!
میگم: "ذغالیه که از چوب درخت لیمو درست میشه. اون، بهترین ذغاله برای قلیون! اینایی که واسه ما گذاشتن احتمالاً از همون آت و آشغالاییه که فقط به درد کبابیا میخورن."
سرش رو به علامت اینکه فهمیده تکون میده. یکی از اون گارسون ها رو صدا میکنم و ازش میخوام ذغال رو عوض کنه و یه ذغال خوب بذاره.
دخترک با تحکم و اخم به گارسون میگه: "آقا یه ذغال خوب بیار دیگه... این چیه آخه؟ ذغال لیمو مگه ندارین؟ فکر کردین با کی طرفین آخه؟ ما خودمون یه پا ذغال شناسیم داداش.... فهمیدی؟ فقط ذغال لیموی فرد اعلا میذاری میاری!"
گارسونه قلیون رو برمیداره و از دخترک معذرت خواهی میکنه و بدون توجه به من میره که ذعال ها رو عوض کنه.
ماتم برده از این همه اعتماد به نفسی که تو این دختر وجود داره. تا همین دو دقیقه پیش اصلاً اسم ذغال لیمو به گوشش هم نخورده بود و حالا جوری با گارسونه حرف میزد که یکی ندونه فکر میکنه خانوادگی تو کار ذغال فروشی بودند!!!
زیر چشمی یه نگاهی بهم میندازه و میگه: "چایی میخوری بریزم برات؟"

* الان از سرکار بانو مهروش استعلام کردیم و فهمستیم که زغال درسته و ذغال غلط... و اینکه اصولاً در هیچ واژه ای "ذ" در ابتدا قرار نمیگیرد!

پی نوشتِ سرزنش وار: برای اینکه از این اشتباه درس بگیرم، این غلط رو درست نمیکنم تا یادم بمونه که زغال درسته. امشب هم ۲۰ بار از روش مینویسم تا یادم بمونه!

+ نوشته شده در  87/06/13ساعت 10:17  توسط امیر  | 

یادته اون موقع ها رو که پرشین بلاگ، هنوز دات کام بود؟!!
+ نوشته شده در  87/06/12ساعت 20:33  توسط امیر  | 

بعضی وقتا هست که یه نفر رو میشناسی؛
بعضی وقتا هست که فکر میکنی یه نفر رو میشناسی؛
بعضی وقتا هست که حس میکنی که باید یه نفر رو بشناسی؛
بعضی وقتا هم.....

بعضی وقتا هست که واقعاً یه نفر رو میشناسی!

همیشه تو شناخت های وبلاگی یه جور حس های متضاد و گاهی دور از ذهن میان به ذهن آدم! مثلاً تصوری که از اون بلاگنویس ِ خاص داشتی یه چیز دیگه بود و حالا یه چیز دیگه ازش میبینی! تا حد زیادی تو تمام آشنایی های وبلاگی ام با این مساله برخورد کردم و همیشه یه چیزی بوده که بعد از اولین قرار آشنایی با خودم بگم مثلاً فلانی قدش بلند تر از اونی بود که فکر میکردم، یا نوع حرف زدنش خیلی فرق داشت، یا موهاش صاف تر از اونی بود که فکر میکردم، یا شوخ تر از اونی بود که حسابش رو داشتم، یا آروم تر از اونی بود که تو وبلاگش به نظر میومد*.

ولی بعضیا جداً همونی هستند که تو وبلاگشون هستند! یعنی انقدر تو نوشته هاشون صداقت دارند، انقدر راحت و صمیمی هستند که تو هیچ وقت نمیتونی فکرش رو بکنی چطور یه آدم تا این اندازه میتونه شبیه به وبلاگش باشه!
تنها چیزی که تو همهء این پیشداوری های عجیب و غریب تا حالا جایی برای خودش باز نکرده بود، تُن ِ صدا بود! تا حالا فکر نمیکردم این مساله، تا این اندازه میتونه جالب و مهم باشه! اصولاً من ِ موزیسین، که قاعدتاً باید صدا و نوع و لحن حرف زدن آدمها برام خیلی مهم باشه، تو این یه مورد، بهش فکر نکرده بودم و همین برام خیلی جالب شده؛ چون این دوست عزیز حتا تُن صدا و فرم حرف زدنش هم دقیقاً همون چیزیه که انتظارش رو داشتم؛ یه جورایی انگار این آدم با وبلاگش فرقی نداره و کپی برابر اصل ِ هم هستند؛ یکی برای دیگری!
تو روزهایی که دارم حتا نفرت و سیاهی رو تجربه میکنم، خوشحالم از اینکه دنیا از وجود آدمهایی مثل این دوست بهره منده؛ تو روزهایی که پارادوکس شده یک عامل همیشگی زندگی ام، پیدا کردن کسی که تا این حد حضور و بودنش میتونه صداقت به همراه داشته باشه، میتونه اوج لذت باشه. واسه همین بودن، واسه همین حضور، واسه همین صداقت، واسه همین پاکی و یکرنگی باید تو همچین روزی بر پا خواست و کلاه از سر برداشت و تبریک گفت و خوشحال بود از رفیق بودن با کسی که امروز سالروز تولدش رو جشن میگیره.

تولدت مبارک رفیق !

* این آروم تر بودن یک موردِ خاص و ویژه است که اصلاً به دخترک ربطی ندارد. شما باور کنید لطفاً!

+ نوشته شده در  87/06/11ساعت 23:42  توسط امیر  | 

میدونی رفیق؟
هیچ چیزی مثل تو برزخ بودن و توی تعلیقی کُشنده دست و پا زدن عذاب آور نیست!
وقتی میدونی برای هر چیزی یه راهی هست، وقتی میدونی بالاخره یه جوری خیلی چیزا حل میشن و از یاد میرن، طوری که بعدِ ۱۰ سال بهشون میخندی؛ وقتی همهء اینا رو میدونی و جمعشون میزنی تو ذهنت که از خستگی نمیدونه چکار کنه؛
اون موقع است که گاهی اوقات به زندگی برمیگردی.... و گاهی اوقات از دست میری!
آره رفیق!
الان نمیدونم به زندگی برمیگردم یا از دست میرم ولی میدونم که همین ندونستنه خودش بزرگترین تعلیقه و راه خلاصی ازش ندارم.

آره رفیق!
امروز شاید برای اولین بار فهمیدم نفرت داشتن یعنی چی. اینکه از کسی نفرت پیدا کنم و دل خودم رو پر کنم از این همه سیاهی و بیزاری الان داره خودش رو نشون میده.

الان متنفرم.... آره... بیزارم... آره...
آره رفیق!
الان برای اولین بار بیزار بودن رو دارم زندگی میکنم.... تجربهء خوبیه؟ نمیدونم؛ ولی میدونم که تنفر داشتن عین یه رودخونهء سیاه میمونه که نه میدونی از کجا اومده نه میدونی به کجا داره میره؛ فقط میتونی بهش نگاه کنی و بذاری بیاد و بگذره و بره....
کسی چه میدونه؟
شاید یه کم که بگذره آب این رودخونه هم مثل قدیما، زلال و پاک و آبی بشه. کسی چه میدونه؟

پ.ن: جای آن است که خون موج زند در دل لعل        زین تغابن که خزف می شکند بازارش

+ نوشته شده در  87/06/11ساعت 12:59  توسط امیر  | 

"آخ نه، اتوبان نه، مومو، اتوبان نه، اتوبان برای گذشتنه، این جا چیزی برای دیدن وجود نداره. این جا برای احمق ها خوبه که می خوان خیلی سریع از یک نقطه به نقطهء دیگه برن. ما برای درس هندسه این جا نیومده ایم، خدا نکرده داریم سفر می کنیم، جاده های فرعی و قشنگو پیدا کن که همهء چیزهای دیدنیشونو به ما نشون میدن."
"خودتون که پشت فرمون نیستین، مسیو ابراهیم، گفتنش راحته."
"گوش کن مومو، اگه نمی خوای چیزی ببینی مثل آدمای دیگه، با هواپیما سفر کن."
"اینا فقیرن، مسیو ابراهیم؟"
"آره، این جا آلبانیه."
"این جا چی؟"
ترمز کن. این بو رو می شنفی؟ این جا بوی خوشبختی می آد، این جا یونانه، آدما هشیارن. اینا وقت دارن که موقع رد شدن به ما نگاه کنن. اینا نفس عمیق می کشن."

مسیو ابراهیم - اریک امانوئل اشمیت - ترجمهء عباس معروفی، وحید مقدم - آفرینگان ۱۳۸۴ - ۶۰۰ تومان

+ نوشته شده در  87/06/10ساعت 15:45  توسط امیر  | 

اصولاً بعضی چیزها تو زبان های مختلف نمود جالب تری داره. مثلاً یه سری چیزها رو نمیشه از فارسی به هیچ زبونی ترجمه کرد. مطمئنم همهء شما روزی چند بار از اصطلاحهایی استفاده میکنید که ترجمه کردنشون به یه زبون دیگه خیلی سخته اگر نگیم غیر ممکنه!
مثلاً "با مرام" و "لوطی مسلک" و "بهادر منش" رو آدم چطور میتونه به آلمانی ترجمه کنه؟ یا مثلاً "ساقی" رو به چه زبونی میشه به ایتالیایی توضیح داد تا واقع کلام معلوم بشه؟ یه چیزهایی تو فرهنگِ یک جامعه حضور داره که ترجمه کردنش به شدت کار غیرممکنی میشه.

چند روز پیش یاد عابد، یکی از دوستام، افتادم که یه بار تو کافه شارونا میگفت "من میتونم بفهمم دوستت دارم یعنی چی ولی نمیتونم بفهمم وقتی میگم عاشقتم، چی ات هستم! این رو نمیفهمم."

شاید بارها شده که به پدر و مادر و دایی و خاله و ایکس و ایگرک بدون هیچ حساب و کتابی گفتیم "دوستت دارم" ولی جنس این دوست داشتنه با اونی که به همسر و پارتنر و نامزد و ... میگیم خیلی فرق میکنه. تو فارسی هم مثل انگلیسی این جمله (I love You) بار معناییش متناسب با موقعیت باید سنجیده بشه. (مورد I like you رو بذاریم کنار که به نظرم خیلی تو این طبقه بندیِ من، جایی نداره چون در انگلیسی از love در موارد زیادی استفاده میشه و Like یه جورایی خفیف شدهء همونه).

اما تو ایتالیایی  برای بیان کردن این حس های متفاوت دو جملهء کاملاً متفاوت وجود دارند که به نظرم خیلی جالب میان. ایتالیایی ها وقتی به کسی که عاشقش هستند ابراز عشق میکنند از جملهء  Ti amo استفاده میکنند که عشقی از نوع عشق های زمینی رو در بر میگیره (البته از نمونه های خاص و شوخی ها و چیزی که تو این چند سالِ اخیر داره مُد میشه بگذریم).
اما وقتی طرف مقابل کسیه که خیلی دوستش دارند ولی نوع رابطه شون به هیچ وجه یه رابطهء عاشقانه نیست از جملهء Ti Voglio bene استفاده میکنند که یه جورایی ترجمهء تحت اللفظی ش میشه "برات خوبی میخوام" یا "برات خوبی آرزو میکنم".
این دقیقاً یه حس متفاوت رو بیان میکنه که تو فارسی وجود نداره... یا بهتره بگیم تو نوع فرهنگ زبانمون وجود نداره. این "خوبی خواستن" برای کسی که دوستش داریم، البته تو ذهن و قلبمون وجود داره ولی کمتر میبینیم کسی این جمله رو به زبون بیاره و این نوع از دوست داشتن رو ابراز کنه.
چند وقت پیش وقتی به این فکر میکردم که چه تفاوتی هست بین اینکه میگم من فلانی رو دوست دارم ولی فلانی رو دوست دارم (دو جملهء یکسان با دو معنی کاملاً متفاوت!!) به یاد این جمله افتادم. چون یه وقتهایی هست که تو دیگه کسی رو که قدیما عاشقانه دوست داشتی، دیگه عاشقانه دوست نداری ولی براش خوبی های زندگی رو آرزو میکنی و دقیقاً به خاطر عدم حضور همین جمله های متفاوت برای بیان منظورهای متفاوت گاهی اوقات امکان داره حتا شنونده رو دچار سوءتفاهم کنی. شاید بد نباشه آدم به حرفهایی که میزنه بیشتر فکر کنه و بیشتر به جمله بندی هاش اهمیت بده.
یادمه چند ماه پیش هم یه چیزایی شبیه به همین مطلب رو اینجا نوشته بودم؛ دربارهء اینکه چقدر خوبه آدم به حرفی که میزنه اعتقاد داشته باشه و از روی عادت و تعارف دهنش رو باز نکنه چون فقط اون موقع است که نه تنها واقعیت درونی خودش رو میریزه بیرون، که یه جورایی از زیاده گویی و بی فکر حرف زدن هم ناخودآگاه دور میشه. (+)
از این به بعد باید به جمله هایی هم که استفاده میکنم بیشتر فکر کنم چون نمیخوام کسی ازشون برداشت های اشتباه بکنه؛ چون اینکه آدم تو ارتباط هاش بتونه تصویر حقیقی تری از احساساتش ارائه بده کار مهمیه و یه جورایی حق طرف مقابل ِ منه که دقیقاً بدونه تو ذهن من چی میگذره.

پ.ن: خیلی دوست دارم بدونم این مساله تو زبانهای دیگه چطور هست. یعنی زبانهای دیگه ای هم هستند که دو یا حتا چند جمله برای "دوست داشتن" به کار ببرند؟

+ نوشته شده در  87/06/09ساعت 23:33  توسط امیر  | 

با شازده عقبِ تاکسی نشستیم و رادیو روشنه. گویندهء اخبار میگه: "محققین به این نتیجه رسیده اند که کسانی که به خاطرات گذشته زیاد فکر میکنند، بیشتر از دیگران در معرض بروز جوش ها و آکنه ها قرار دارند و به همین دلیل کسانی که جوش های چرکین دارند بهتر است کمتر به گذشته و خاطرات بد فکر کنند!"
به شازده میگم: "بیا... حالا هی برو تو اون بدویت تاریخی ِ کپک زده ت. الکی نیست که انقدر جوش میزنی دیگه!"
اخم میکنه و با وقار همیشگیش میگه: "این دکترای این دوره و زمونه، امروز یه چیزی میگن، فردا برعکسش رو میگن. امروز میگن باقالی واسه نفخ خوبه، فردا میگن بده!"
خنده م میگیره. راننده هم از تو آینه یه نگاهی بهمون میندازه و لبخندی میزنه.
اخبار رادیو تموم میشه و راننده یه نوار رنگ و رو رفته رو هل میده تو ضبط.
صدای نجفیان میاد که میخونه:

کجاست اون کوچه ‚ چی شد اون خونه
 آدماش کجان خدا می دونه

میرن آدما ‚ از اونا فقط
 خاطره هاشون به جا می مونه

راننده بلند سر ضبط ماشین و خواننده ش داد میزنه: "نخون این چیزا رو... جوش میزنی ها..."!!
میزنه زیر خنده، میزنم زیر خنده.... شازده به زور لبخندی میزنه و روش رو میکنه اون طرف. راننده همینطور به حرف خودش میخنده و میخنده و میخنده... انگار بهترین و بامزه ترین تیکهء عمرش رو انداخته باشه!

پی نوشت متشکرانه: مهیار عزیز ممنونم از کمکت!!!

پی نوشت بی ربط اما نوستالژیک و جوش زا!!: دلمان تنگش شده بدجور!!!

+ نوشته شده در  87/06/09ساعت 9:1  توسط امیر  | 

در گیرنده های سیاه و سفید، تیم استقلال با شرت های روشن و تیم پرسپولیس با شرت های تیره مشخص هستند.
+ نوشته شده در  87/06/08ساعت 11:44  توسط امیر  | 

آقا جون اصلاً تبلیغ هفته نداریم! یعنی داریم ولی یه جور خورد کردنِ هفته یا عدم تبلیغ هفته میتونید اسمش رو بذارید!
این آقایونِ حاضر در شرکتِ کت و کلفت و پر حدم و حشم ایرانسل معلوم هست چه کار میکنند؟ آخه شما که انقدر پول دارید تا مدت زمان تبلیغ های تلویزیونیتون در روز از مدت زمان بازی فوتبال هم بیشتر باشه، اگر بین پربیننده ترین فوتبال ها و سریال ها، تبلیغ از خودتون در میکنید، اگر  کل استادیوم آزادی شده تبلیغ شما، اگر هر جایی آده میره نشونه ای از شما باید باشه، اگر آدم باید مواظب یه جاهای ناموسی اش هم باشه تا خدای نکرده شما روش تبلیغ نچسبونید؛   آخه شمایی که انقدر پول خرج این تبلیغتون میکنید به مولا قسم اگر نصف این پول رو صرف سرویس دهی بهتر بکنید به نفعتون نیست؟

آخه این چه وضعیه که ما از سیم کارت های ایرانسل باید فقط به عنوان وسیله ای برای اس ام اس فرستادن و گرفتن استفاده کنیم؟ تازه اون هم با اعمال شاقه!!! کافیه موقع اس ام اس فرستادن موبایلت مثلاً در منتها علیه میز ناهارخوری باشه تا جنابانِ ایرانسل لطف کنند و منت بگذارند و اون اس ام اس مادر مرده رو برسونند دست صاحبش!
جالب اینه که مثلاً از این خطی که من دارم به خیلی از شماره های ۰۹۱۲ اصولاً نمیشه اس ام اس فرستاد. تازه اینکه خوبه؛ باورتون میشه دیروز من اس ام اس ِ مهروش رو به مقدار ۹ عدد در عرض ۲۰ دقیقه دریافت کردم؟ اونم ساعت پنج و نیم صبح؟ (باز اگه حالا اس ام اس جالب و خوندنی ای بود آدم دلش نمیسوخت چونکه اصولاً مهروش اون اس ام اس رو برای یکی دیگه نوشته بود و اشتباهی به دست من رسیده بود!)
باز همهء این به کنار؛ چند وقت پیش بود که برای "آقای آعتماد"  (سلام مهدی!) یه اس ام اس فرستادم و بعد از چند روز که داشتیم حضوراً با هم صحبت میکردیم اس ام اس من دقیقاً در حضور خودم به موبایل ایشون ارسال شد! (یادمه مهدی میگفت "آقا شما که اینجایین چرا اس ام اس میزنید؟" و تازه بعد از خوندنِ تاریخ ارسال بود که متوجه شد اون اس ام اس حدوداً یک هفته قبلش ارسال شده بود و کبوتران نامه رسانِ ایرانسل نشان، یحتمل تو ترافیک همت گیر کرده بودند!)

در مورد صحبت کردن با تلفن که اصلاً فکرش رو هم نکنید!! یعنی این فکر رو از سرتون بیرون کنید که بتونید با یه خط ایرانسل در کمال آرامش با کسی صحبت کنید. چون باید از اول تا اخر مکالمه نزدیک به ۱۷ بار بگید "صداتون قطع و وصل میشه" و نزدیک به ۱۴ بار بشنوید که "صداتون رو ندارم"؛ تمام اینها البته زمانی اتفاق میافته که شما ثابت و بی حرکت و عصاقورت داده دقیقاً در نقطه ای خاص ایستاده اید و تکان نمیخورید مبادا که این ارتباط قطع شود... ولی زهی خیال باطل! چون اگر شما عین مترسک از جاتون تکون هم نخورید باز هم، دندتون نرم، چشمتون کور (دور از جون البته!) مکالمه قطه میشود!!!! من فکر میکنم آقایون ایرانسل این آنتن هاشون رو در حالت چرخشی قرار دادند؛ مثل این رستوران های گردان!!

اینه که آدم به غلط کردن میافته و مجبوره تلفن ها رو حتی المقدور جواب نده تا بعداً از طریق تلفن ثابت با اون بیچاره ای که بهش زنگ زده تماس بگیره و توضیح بده که "ببخشید که من به تلفن شما جواب ندادم؛ ولی از اونجایی که این سیم کارت های ایرانسل از توی لپ لپ در اومدند، من ترجیح میدم با تلفن ثابت از خونه به شما زنگ بزنم تا خدای نکرده مادر و خواهر ایرانسل مورد عنایات ویژه قرار نگیرند!"

از من به شما نصیحت، به هیچوجه سراغ این سرویس نروید؛ چون اصولاً ما تو مملکتی داریم زندگی میکنیم که دائم اعصاب و روانمون باید سرویس بشه؛ برای همین خودتون دیگه با اعصاب و روان خودتون بازی نکنید! مگه خُلید؟
امیدوارم شرکت ایرانسل این همه هزینه های میلیونی (یا شاید میلیاردیِ) تبلیغش رو یه کم صرف بهبود آنتن دهی و سرویس دهی شون بکنه.
آمین یا ارحم الراحمین!

+ نوشته شده در  87/06/07ساعت 10:42  توسط امیر  | 

پی نوشت خیلی خیلی مهم قبل از متن اصلی: کامنت های این پست را حتماً بخوانید... کل کل آنلاین ِ من و آرتمیس خانوم گل گلاب!!

البته اینکه ما از دخترک درخواست کرده بودیم تا یک عدد کیت کتِ ناقابل برایمان بیاورد، نتایج گهرباری نیز با خود به همراه داشت. و آن اینکه ایشان به جای یک عدد کیت کتِ ناقابل، برایمان انبوهی از شکولات های ریتتر اسپورت آورد که به شدت چسبناک بودند و با دوربین ِ فوقِ حرفه ایِ خود نیز عکسی از آن انداختند تا شما دلتان آب همی شود!
اصولاً آدم دخترک داشته باشد، پیپ داشته باشد، شکولات داشته باشد، قهوه داشته باشد، کتاب داشته باشد، هشتک داشته باشد و محیط سر باز کافه ای مثل کافه نیاوران را نیز داشته باشد، غلط می کند چیز دیگری از خداوند عزّوجل درخواست همی نماید. خود تماشا کنید:

کافه نیاوران  با دخترک

پ.ن: اون شئی که روی کتاب و در کنار پیپ به سمع و نظرتون میرسه همانا "هشتکِ" معروف میباشد که هدیه ایست بسیار ارزشمند از دوستی بسیار ارزشمندتر که هرگونه لقبی برای حسی که نسبت به ایشان دارم کم است و در واقع در دایرهء لغاتم، جایی برای این حس پیدا نمی کنم و همین بر ارزشمندیِ او می افزاید... و می افزاید... و می افزاید.....و ....

+ نوشته شده در  87/06/05ساعت 23:1  توسط امیر  | 

با دخترک تو پاسداران داریم قدم میزنیم. در عرض ۵ دقیقه، ۴ تا ماشین عروس میبینیم و کلی به حماقت بعضیا و شاید هم به حماقت خودمون میخندیم!!
بهش میگم: "چه خبره امروز همه دارن عروسی میکنن؟"
میگه:" ماه رمضون نزدیکه دیگه.... بهتره نصفِ دین مردم، قبل از ماه مبارک همچی کامل ِ کامل شده باشه....!"

راس میگه خب....!
میپذیریم!

+ نوشته شده در  87/06/05ساعت 9:45  توسط امیر  | 

نوار سونی... اون نارنجی قدیمی ها...
کمد دایی حسین و بوی نمی که ازش میزد بیرون...
صدای شجریان: ایران ای سرای امید...

-------

پ.ن: در رابطه با همین نوستالژی ها بخوانید:
...آن زمانها هنوز لیلیوم تنها گل قابل احترام مردم نبود . آن زمانها مردم میخک را با دیده ی تحقیر نگاه نمی کردند . کسی با دیدن گلایل یاد مرگ نمی افتاد ... 

+ نوشته شده در  87/06/04ساعت 10:33  توسط امیر  | 

اصولاً آدمی هستم که وقتی با کسی قرار میذارم به شدت بهش پا بندم و خیلی خیلی کم پیش میاد که دیر سر قرار حاضر بشم. چند روز پیش به دخترک میگفتم که من تو جنبه های شخصی ِ زندگیم خیلی بیخیال و راحتم و برام مهم نیست برنامه ای داشته باشم و خوشحال و سرخوش از اون چیزی که پیش میاد زندگی میکنم و در لحظه تصمیم میگیرم؛ مثلاً اگر ساعت ۱۱ صبح باشه و بخوام بخوابم، میخوابم! اگر بخوام ساعت ۳ نصفه شب قلیون چاق کنم، میکنم. ولی وقتی پای یه نفر دیگه میاد وسط قضیه یه کم فرق میکنه و احترام به طرف مقابل برام خیلی مهمه و مثلاً اگر با کسی قرار بذارم معمولاً زود تر از اون زمان سر قرار حاضرم. 

جالب اینه که دخترک اصولاً از من هم بدتره و تو قرارهایی که با هم میذاریم، معمولاً هر دومون زودتر از اون زمانی میرسیم که قرارش بوده. مثلاً همون شب کنسرت، وقتی ساعت چهار و نیم میدون ونک قرار داشتیم که با هم پیاده بریم پایین و بعدش بریم کنسرت، من ساعت چهار و ربع رسیده بودم چهارراه جهان کودک که دخترک اس ام اس داد، من رسیدم!!!! و من خون خونم رو میخورد که من زودتر نرسیدم!

یا مثلاً دیشب که برای یه مسالهء خصوصی با آقای فرهاد جعفری تو کافه کنج قرار داشتم، نیم ساعت زودتر رسیدم و مجبور شدم که نیم ساعت خودم رو تو پارک کنار کافه کنج علاف کنم تا زمان ملاقات برسه! (البته اس ام اس بازی با دخترک اجازه نداد که زمان خیلی بد بگذره!)

امروز که با دخترک ساعت یک، تو تجریش قرار داشتم، برای جلوگیری از خورده شدنِ پک و پوزمان، ساعت ۱۲ از خونه زدم بیرون و خوشحال بودم که حداکثر دوازده و نیم اونجام! وقتی تو راه بودم دخترک اس ام اس داد که یه کم امکان داره دیر برسه!!!!
قیافهء من احتمالاً خیلی دیدنی بود؛ اینکه زودتر از خونه زدی بیرون تا نیم ساعت زودتر سر قرار باشی و طرفت تازه بگه از اون نیم ساعت هم باید بیشتر وایستی!!!
به این نتیجه رسیدیم که اصولاً دخترک باید همواره و تحت هر شرایطی پوز ما را بزند......!!! گریزی ازش نیست!

پی نوشتِ بسیار بسیار مهم: البته شایان ذکر است که دخترک یه ربع زودتر از زمان تعیین شده اومد که این خود برای ایشان رکوردی به حساب می آید!!! این شد که علافی ِ ما تنها ۱۰ دقیقه طول کشید!

+ نوشته شده در  87/06/03ساعت 21:37  توسط امیر  | 

پالسترینا حدود ۹۳ مس*، یا بیشتر نوشت که بسیاری از آنها کاملاً جدید هستند. این موضوع به خصوص پس از آن درگیری مختصر با شورای تر ِنت و تلاش کلیسای کاتولیک برای حذف شادی و نشاط از موسیقی، جالب توجه است.
ظاهراً مقامات کلیسا از کشف این موضوع بسیار عصبانی بودند که آهنگسازان از معادل های قرن شانزدهمی ِ ۴۰ ترانهء پر فروش، در نگارش موسیقی مقدس ایشان استفاده می کرده اند. برخی روحانیون غیور تر می خواستند موسیقی پلی فون** را به طور کامل قدغن کنند و به آواز های مونوفون**  [ ... ] بازگردند. (مضحک است که همیشه کسی هست که می خواهد به اصول بازگردد. بعضی چیزها هیچ وقت تغییر نمی کنند.)

*مس به معنای نماز است و در واقع فرمی از موسیقی نیز هست که بر روی متن نماز کلیسا نوشته می شود.
** پلی فون به معنای چند صدایی است و مونوفون به معنای تک صدایی است. البته اگر من مترجم بودم از واژه های پلی فونیک و مونوفونیک استفاده می کردم.

باقی قضایای تاریخ موسیقی - دیوید دبلیو باربر - ترجمه ی پیام روشن - انتشارات ماهور ۲۷۰۰ توامن

--------------

این کتاب که در واقع ادامهء کتابِ "باخ، بتههون و باقی بر و بچه ها" است، با دیدی طنزآمیز به مسائل مختلف در رابطه با تاریخ موسیقی غرب می پردازد که برای آن دسته از کسانی که تاریخ موسیقی غرب را نمی شناسند ولی دوست دارند کمی با آن آشنایی پیدا کنند بسیار مناسب است چرا که نه تنها چیزی که می خواهند یاد بگیرند را یاد می گیرند که از اول تا آخر کتاب آنقدر می خندند که گاهی اصل موضوع را به طور موقت فراموش می کنند.
به آن دسته از دوستانی که موسیقی غرب را خیلی خوب هم می شناسند، خواندن این کتاب را پیشنهاد می کنم چون علاوه بر مرور مسائلی که می دانند با یک سری مسائل زرد و بامزه هم آشنا می شوند و در عین حال احتمالاً خنده ای وارد کتابخوانی شان می شود.

پ.ن: چقدر مودب شدم من در ضمن!

+ نوشته شده در  87/06/03ساعت 10:11  توسط امیر  | 

اگر از صبح که بیدار شدید، حس های نوستالژیک دارید،
اگر از همان صبح بدون هیچ دلیلی بی حوصله و کلافه هستید،
اگر دست و دلتان پی هیچ کاری نمی رود،
اگر در خانه تنها نیستید و باید مراعات حضور خیلی ها را بکنید،
اگر حتا نمی توانید با کسی که دوستش دارید دردِ دل بگویید،
اگر بی دلیل یا با دلیل از خودتان به شدت عصبانی هستید،
اگر شب قرار مهمی با آدم مهمی دارید،
اگر اگر و اگرهای دیگر....

به هیچ وجه سی دیِ "همراه با باد" اثر بی نظیر و فوق العاده زیبای پیمان یزدانیان را گوش ندهید! چون  که برای فرو دادنِ آن بغض لعنتی ِ بی دلیل باید زجری بکشید که تصور کردنش هم بسیار مشکل است.

-------

پی نوشت مهم: حتماً بهتون گوش کردن با کارهای یزدانیان رو پیشنهاد میکنم. موسیقی ای که برای فیلمهای "پاداش سکوت"، "چهارشنبه سوری"، "شبهای روشن" و "گاهی به آسمان نگاه کن" ساخته واقعاً بی نظیر هستند و آدم رو به آیندهء موسیقی تو این مملکت امیدوار میکنند.

پی نوشت اطلاعاتی: وبسایت پیمان یزدانیان

+ نوشته شده در  87/06/02ساعت 18:29  توسط امیر  | 

از کنسرت گروه دستان و همایون شجریان برگشته ایم. دخترک یه جورایی به زور تحمل کرد و اعلام کرد که اصولاً برای فهمیدن موسیقی سنتی بهتره که به دیدن کنسرت بره تا تمام تمرکزش رو چیزی باشه که میشنوه و اینکه اصولاً کنسرت موسیقی سنتی عین گوش سپردن به سخنرانی میمونه که تا وقتی تو سالن هستی و بهش توجه میکنی میتونی درکش کنی ولی وقتی نوار یا - این روزها - سی دیِ همون سخنرانی رو میذاری بعد از گذشت دقایقی چند خاموشش میکنی و میری یه آهنگ دامبولی ِ دبش میذاری و ... بیا وسط!
البته اینها صرفاً نظرات ایشون بود و اگر مخالف هستید به من ربطی نداره و اگر قراره دادی بکشید بر سر خود بانو دخترک بکشید که من کوچکترین دخالتی نداشتم و ندارم!

پی نوشتِ ضدِ ناسیونالیستی:  عجیب ترین چیز برای من البته این بود که وقتی همایون، آخرین تصنیف رو به نام "وطن" خوند، به هیچ وجه ناسیونالیسم خونمون به جوش و غلیان در نیامد. آیا داریم به سیب زمینی تبدیل میشویم؟

 

پی نوشتِ احساس گونه و بغض آلود: قشنگترین لحظهء کنسرت دقیقاً آخرش بود. یعنی وقتی کار گروه تموم شد و مردم شروع کردند به دست زدن،حمید متبسم، تبسمی کرد و آروم کاسهء تارش رو بوسید که یه چیزی رو ته دلم به شدت لرزوند.

+ نوشته شده در  87/06/02ساعت 1:14  توسط امیر  | 

کیوانِ عزیز لطف کرد و برای نوشتهء دیروز کامنتی گذاشت که فکر کردم شاید بد نباشه اون رو اینجا به عنوان یک پست مستقل بیارم چون انقدر زیبا نوشته که حیفم میاد تو اون کامنتدونی بمونه و خونده نشه.
با اجازه اش یادداشتش رو اینجا میذارم؛ شاید شما هم خوشتون اومد:


این آخرین باری نیست که براش می‌نویسی چون لزومی نداره که دنبال آخرین‌ها باشی. خداحافظ رفیق یعنی رفیقی بوده که حالا رفته ولی هنوز رفیقه. رفیق بود. رفیق هست. شاید هم رفیق باقی بمونه.

همونجور که اولین‌ها رو فراموش نکردی [ ... مثل بلیت اولین قطاری که با هم گرفتیم، مثل کاغذ آبی اولین شکلاتی که با هم خوردیم، مثل اولین نامه هایی که برام نوشتی، مثل اون بلیت قطار که روش شماره تلفنم رو برات نوشتم، و مثل تیکه پاره هایی که هر کدومشون هزارتا حس متضاد رو بر می انگیخت ... ] بدنبال آخرین‌ها هم نباش. بگذار و بگذر. دوباره بخون ... بگذار و بگذر ... ولی فراموش نکن. تو فراموش نمی‌کنی. تو فراموش نخواهی کرد چون نمی‌تونی فراموش کنی. چون نمی تونم فراموش کنم. چون نمی‌تونه فراموش کنه. چون نمی‌تونند فراموش کنند. چون نمی‌تونیم فراموش کنیم ... به اون ضمایر متصل فاعلی دقت کن. می‌فهمی؟!
اشتباه است اگه بخواهی به عقب نگاه کنی و به جلو حرکت کنی. نوشته بودم: گذشته مثل آلبومی که باید بری و هر چند وقت یکبار ورقش بزنی و عکس‌ها رو ببینی ولی زیاد نمون زود برگرد. اگه بمونی باختی. اگه بمونی موندی. اگه بمونی ... تو نمی‌مونی. بلند میشی و گرد و خاک جاده زندگی رو پاک میکنی و دوباره میری. تو فراموش نمی‌کنی. نمی‌تونی. غیر از این فکر کنی به خودت دروغ گفتی. دروغ گفتی مثل سگ. اگه بخواهیم فراموش کنیم پست‌تریم از سگ. پسر نمیشه فراموش کرد. مگه صحبت یه روز و دو روز و یه خاطره و ده تا خاطره است؟! صحبت یه دنیاست. یه دنیا بزرگتر از این دنیای خاکی. پس اگه یه روز بلند شدی و تنگ غروب یهویی یادت افتاد که امروز اصلاً بهش فکر نکردی به خودت شک کن. به مغزت شک کن. به دلت شک کن. به ننه بابا و خانواده‌ات شک کن. پس سعی نکن که فراموش کنی چون فراموش نمیشه. ولی برو. برو و نه دیگه به اون رفیق رفته سلامی کن و نه خداحافظی بگو. زمستون سرد، جواب سلامی بدنبال نداره و خزون پاییز با خداحافظی، بهار نمیشه ولی باید بود، باید موند، باید ایستاد، چون این چهار فصل بدون خواسته من و تو و بدون بود و نبود من و تو هم میاد و میره، پس چه بهتر که باشیم تا بهار رو ببینیم.

شاید باید یا به من فحش خوار مادر بدی و یا دعات رو نثار من کنی چون فکر می‌کنم منی که هنوز نمی‌تونم هفت تا نت موسیقی رو بشمارم بودم که به توی موزیسین خارج رفته و فرنگ درس خونده، آهنگ Ahora Quien مارک آنتونی رو معرفی کردم. اون روزها نوشتم این آهنگ میتونه تموم خاطرات و روح و روان آدم رو شخم بزنه و حالا دیدی که من اشتباه نکردم، شخم زد. حتی خاطرات و ذهن تویی رو که سالهاست تموم نت‌های موسیقی رو به بازی گرفتی.
پس رفیق، بمون و فراموش نکن ولی اینبار تموم نت‌های زندگی رو به بازی بگیر و قشنگ‌ترین آهنگ زندگی رو برای خودت و دوستان و همه اونهایی که دوست‌شون داری سر بده. شعار نمیدم که خودت خوب میدونی اهل این حرفها نیستم. با واژه‌ها بازی نمی‌کنم که خودت خوب میدونی خاطرات خوبی از بازی آدمها با خودم و زندگی و سرنوشتم نداشتم پس اگه اینها رو میگم میدونم که میشه. شدنی‌یه. قبل از تو زیاد بودند آدمهایی که حتی از مرز تیغ و رگ هم گذشتند ولی بعد از این باید اونجاهایی که موندی و قیم شدی برای اون همجواران تیغ و مرگ، رو بشماری. بشماری تعداد اون دفعات رو که کم نیاوردی و ستون شدی. پس بشمار. یک ... دو ... سه. اون پله‌ها و طبقه‌هایی که میبردت بالا و بالاتر اونها رو بشمار. پس به اون طبقه پنجم قناعت نکن. اگه قراره که نباشیم از توی همین زیر پله هم که بپریم، نیست و نابود میشیم، نیاز به پنج طبقه نیست ولی حالا که قرار بمونیم پس برو بالاتر تا زندگی رو از اون بالاها ببینی. میدونی چرا آسمون رو اینقدر بلند ساختند؟! چون قراره من و تو به اونجا برسیم. این سقف بخاطر اینه که اینقدر بلنده.

ما باید چی رو ثبت کنیم؟! برای کی ثبت کنیم؟! برای خودمون؟! برای رفیقی که با آخرین قطار رفت؟! برای من و خیلی از این خواننده‌هایی که بزرگترین مشکل‌شون نداشتن کفش گوچی و کیف شانل هستش؟! پس اشتباه نکن و ثبت نکن! بزرگترین ثبت شده‌های زندگی همه‌ی ما آدمها به گوزی بنده. پس ثبت نکن. سندیت‌ش رو هم بذار بعنوان یه خاطره خوب بمونه برای تو و اون رفیق بی‌مرا ... دلم نمیاد جمله‌ام رو تموم کنم. اگه رفیق بود که هنوز هم هست. پس با بی‌مرامی میونه‌ایی نداره. بازی روزگار بوده. بگذر. حالا دیگه مهم نیست اینجا باشه یا نباشه، مهم اینه که هست، مهم اینه که دوستش داری، مهم اینه که خوب باشه، زنده باشه، باشه همین که باشه ولو اینکه اون سر دنیا، توی اون یکی قطار، توی اون یکی کوپه ... کفایت میکنه.

+ نوشته شده در  87/06/01ساعت 9:0  توسط امیر  |