تبليغاتX
تأملات نابهنگام

تأملات نابهنگام

(خاطراتی برای فردا)

فکر باهاس درست باشه!
با خودم حرف می‌زنم. نشسته‌ام تو تاکسی و بیخیال ترافیک و بوق و غرهای راننده تاکسی‌ام. یعنی سعی می‌کنم که باشم! لامصب دیدین از صبح که چشماتون رو باز می‌کنین گاهی اوقات ملودیِ یه آهنگی همینطور رو نرو و اعصابتون ژیمناستیک بازی می‌کنه؟ ما که شانس نداریم! به جای پارتیتای باخ و سمفونی مالر و سونات های بتهوون یا یکی از تصنیف های شجریان یا ترانه های اصلانی یا فرهاد، باید یه موجود اعصاب خورد کن یه بند تو وجودمون خودش رو بزنه به آب و آتیش که "جیگرتو خام خام بخورم"!

هرچی فکر می‌کنم، به عمق عاشقانه بودن این جمله پی نمی‌برم! دخترک نخودی می‌خنده و میگه:‌"حتماً طرف هانیبالِ سکوت بره‌ها ست!" حالا اینم شده شانس ما! یا بدتر از اون، پریروز که از خواب بیدار شدم و تو گوشم یه صدای نکرهء مسخره می‌خوند "می‌خوام برات بِیس بزنم!!" یا اون یکی مالِ هفته پیش که همینطور یه خط در میون می‌خوند:‌ "برو حالش‌ُ ببر!"

شازده سری تکون می‌ده و با افسوس تکرار می‌کنه که "دور افتادیم از ارزشها!" به نظرم قضیه به ارزشها ربطی نداره. اصولاً یه جور سطحی نگریِ احمقانه ای حاکم شده تو محیط اجتماعی امروز که آدم نمی‌دونه باهاش چه کنه! همین اونوقت پاش به هنر هم باز می‌شه.
دخترک آروم میگه‌: "نمی‌خواد حالا بازم واسه‌مون فیلسوف بشی... اینا به عمق وجود هر کسی برمی‌گرده. اگر اون آهنگها میان تو ذهنت واسه اینه که یه بخشی از وجودت می‌خواد این رو بگه!"
با خودم فکر می‌کنم جگر چه کسی رو می‌خوام خام خام بخورم؟ یا برای کی می‌خوام بیس بزنم؟ حالم به هم می‌خوره. حالت تهوع شدیدی بهم دست می‌ده. دود اتوبوس بغل دستی یه راست اومده تو دهنم!
شیشه رو می‌دم بالا. راننده خنده‌ش می‌گیره! به من نمی‌خنده. به دختر ماشین بغل دستی‌ش داره می‌خنده. "چه تیککه هایی اند..." نگاه می‌کنم. چرا پس به نظر من تیککه نمیان؟

حالم سر جاش نیست. دخترک یه بند می‌خنده. شازده یادآوری می‌کنه "فکر باهاس درست باشه!"
بیرون رو نگاه می‌کنم. دنبال کسی می‌گردم انگار. دنبال یه گمشده. دنبال اونی که اومد و انگار سالهاست بوده و رفت و انگار سالهاست که رفته. دنبال علی عابدینی‌م می‌گشتم. سرگشته و بیقرار شده بودم و نمی‌دونستم چه کاری از دستم بر میاد.
ترافیک اونقدر سنگین بود که ماشین ایستاده بود و تکون نمی‌خورد و راه پس و پیش نداشتم. نمی‌تونستم حتا پیاده شم. احساس خفگی می‌کردم.

دخترک به دادم رسید: "دنبالش نگرد. درونِ خودِ توست."
نه... این حرف خیلی هم درست نبود. اما یه جرقه بود! یه جرقهء مهم. اگر علی عابدینی الان جای من بود چه می‌کرد؟
نمی‌دونم دقیقاً چه کار می‌کرد اما مطمئناً با هر پدیده ای ذهنی برخورد می‌کرد. می‌دونم که فکرش رو به کار می‌انداخت و بهش فکر می‌کرد و فکر می‌کرد و تمام جنبه های خوب و بد رو بررسی می‌کرد و هر چیزی رو در بهترین و بدترین وضعیت خودش بررسی می‌کرد و بعدش با خیال راحت در ذهنش رو می‌بست و می‌رفت پی کارش.

آره. این رو خودش یادم داده بود. خودِ خودش...!
عابد رو می‌گم. علی عابدینی‌م رو می‌گم.

 

+ نوشته شده در  87/07/30ساعت 10:20  توسط امیر  | 

رادیو؛
صدای مردی از پشت تلفن؛

ضمن عرض تشکر از برنامهء خوبتون. لطفاً فوتبالش رو بیشتر کنید!!!

----------

 

 

پی نوشت بی ربط: بیشت سال بعد به روز شد --- >

+ نوشته شده در  87/07/29ساعت 9:45  توسط امیر  | 

همیشه انگار بخشی از وجودم همیشه از روی دلسوزی داره باهام کلنجار میره! یعنی اصولاً هر وقت که تصمیم به انجام کاری می‌گیرم، ایده‌آل گرای درون به شدت محافظه کارانه عمل می‌کنه و دائم از مسائل و مشکلات انجام کار برام سخنوری می‌کنه یا اساساً‌ (سلام رفیق!) همه‌ش به طور دائم داره تو مغزم می‌خونه که تو هنوز اونقدر آماده نیستی تا کاری به این پردردسری رو بتونی انجام بدی.

چند بار هم تا حالا گفته بودم که خوشبختانه من همیشه دوستانِ خوبی تو زندگی‌م داشتم و خدا این قدرت رو بهم داده تا بتونم اونایی که واقعاً رفیق هستند رو واسه خودم نگه دارم و ازشون چیز یاد بگیرم. اینه که معمولاً این رفقای عزیز توی یه سری مواقع خاص و مهم همیشه با گفتن یکی دو جمله باعث شدند تا از دست اون عوامل بازدارندهء درونی خلاص بشم و بتونم یه کم راحت تر با مسایل کنار بیام. نمونه‌ش چند ماه پیش بود و وقتی همین بحث مطرح شد و ترس من از شروع کردن به کار جدید، عابد گفت بهتره آدم پروندهء کار و پروژهء جدیدش رو باز کنه و همون ایده های اولیه رو هم یه جوری ثبت کنه تا درگیرش بشه و بعد یواش یواش بره جلو و هروقت واقعاً حس و حالش بود یا ایده ها کمی پخته تر شدند، بشینه به جدی کار کردن.
از اون روز انگار اون جناب ایده‌آل گرای درون، حضورش به شدت کمرنگ شده و توی یکی دو روز گذشته هم به شدت زیرآبش خورد! قضیه اینه که چند وقتیه با یکی از دوستان، کار جدیدی رو شروع کردیم. در واقع این‌بار فقط به خاطر ارضای حس نویسندگی و داستان پردازی، با کمک و همفکری این دوست عزیزم شروع کردم به طرح ریزی یه رمان که البته برای پرداختش به شدت احتیاج به مطالعه تو زمینه های مختلف هست. پریروز که با همین دوستم داشتم صحبت می‌کردم، دوباره اون ایده‌آل گرای درون اومد سراغم و شروع کرد به سنگ انداختن. یه لحظه دوباره ترسیدم از شروع کردن و این بار البته ترسم بیشتر به این خاطر بود که خودم رو اصولاً‌ نویسنده نمی‌دونم و دوست ندارم کار چرت و پرت تحویل بدم. وقتی این رو به اون دوست عزیزم گفتم، بهم گفت "خب! مگه بقیه از همون اول نویسنده بودند؟ تو که چیزی ننوشتی چطور می‌تونی بگی که اساساً نویسنده هستی یا نه؟!"

این حرف انگار آبی بود روی آتیش. گذشته از اینکه اعتماد به نفسم رو بالا برد، باعث شد یه کم راحت تر به مسائل پیرامونم نگاه کنم. من همیشه فکر می‌کردم برای هر شروعی احتیاج به یک پایان هست. مثلاً برای اینکه بتونم آهنگی بنویسم، احتیاج دارم که کللی از کارهای آهنگسازای دیگه رو بشناسم و گوش کرده باشم و آنالیز کرده باشم و به علم هامونی و کنترپوآن و سازبندی و ... احاطهء کامل داشته باشم تا بتونم تازه شروع کنم به نوشتن! در حالی که این فکر از بیخ و بن اشتباهه. اینکه آدم بیشتر بدونه خیلی هم خوبه و بحثی درش نیست، ولی دونستن زیاد دلیلی بر ارائهء کار بهتر نمیشه و دونستن کم هم دلیلی بر ارائه ندادن کار خوب نیست! وگرنه الان مطمئناً کارهای امثال شاهین فرهت که به شدت به موسیقی تسلط داره باید خیلی شنیدنی باشند که نیستند و کارهای اون دوتارنواز خراسانی که حتا نت هم نمیدونه ولی با هر زخمه‌ش تمام وجود یکی مثل من رو میلرزونه، باید بی‌ارزش باشند!

نه!
من شروع می‌کنم به نوشتن و تا جایی که بتونم ادامه‌ش می‌دم. در واقع برام یه جور تفنن و سرگرمیه. اگر خیلی‌ها سرگرمی‌شون بالا پایین کردن خیابونای تهرون با صدای دوپس دوپس بلندگوهای ماشینشونه برای من، نوشتن می‌تونه سرگرمی خوبی باشه. در واقع، نه فقط کاری رو انجام می‌دم که دوست دارم، که شاید همین نوشتنه، باعث بشه چیزهای جدیدی رو تجربه کنم و یاد بگیرم که با هیچ کلاس آموزشی دانشگاهی‌یی شاید به دست نیاد.
اینکه بعدش چه اتفاقی قراره بیافته اصولاً خیلی مهم نیست. فکر کردن به پایان کار، در واقع برای من نه لذتی با خودش داره نه هیجانی. توی راه بودن و جلو رفتنه که بیشتر از هر چیز دیگه ای جذابه و آدم هر آن منتظر یه اتفاق خوب یا بد می‌مونه و راههای جدیدی برای حل کردن خیلی از مشکلات می‌تونه پیدا کنه که به کللی می‌تونند روند این حرکت رو عوض کنند.

این بهترین قسمت زندگی‌یه. سفر.... سفر نه برای رسیدن؛ برای در راه بودن!

+ نوشته شده در  87/07/27ساعت 19:53  توسط امیر  | 

به نظر شما بیست سال بعد در جامعهء هنری ایران چه خبرهایی به گوش می‌رسند؟
مثلاً اینکه آخرین فیلم بهمن قبادی به اسم "قورباغه ها ابوعطا می‌خوانند" در چه جشنواره ای جایزه گرفته.... یا آخرین کتاب فرهاد جعفری در ادامهء کافه پیانو چه اسمی داره... یا مثلاً صدوپانزدهمین سمفونی شاهین فرهت به اسم سمفونی امامزاده هاشم...!

بد نیست یه سری به اینجا بزنید و خودتون بخونید!

+ نوشته شده در  87/07/27ساعت 9:55  توسط امیر 

این روزها غلظت کار فرهنگی‌مون به شدت زده بالا. از سینما رفتن ها بگیرید تا تئاتر و نمایشگاه نقاشی و کافه نشینی های فرهنگی و نیمه فرهنگی و غیر فرهنگی و ...! خلاصه که به شدت پایهء هرگونه کار فرهنگی ای هستیم. مهم تر از اون اینه که بالاخره شاخ غول رو هم شکوندیم و به کمک بهرنگ عزیز تو دفتر فرهنگ و آهنگ، این نیم فاصله رو هم راه اندازی کردیم و پروژهء عظیم استفاده از نیم فاصله رو به بهره برداری رسوندیم. خدا سید رضا شکراللهی رو حفظ کناد!
دیروز صبح آرتمیس از وجود نمایشگاه کارهای هادی فراهانی توی خانه هنرمندان خبر داد و مردد بود که بره یا نه. من، هم خیلی خسته بودم و هم اینکه اصولاً فکر می‌کردم با یه نمایشگاه نقاشی تو مایه های نقاشی های مهشید زن حمید هامون سر و کار دارم و قراره برای آرتمیس از انفجار رنگ آبی تو فضای سفید و احساسات سانتی‌مانتالیسم نقاش حرف بزنم. این بود که خودم هم به شدت مردد بودم. ولی بنا به قانونی نانوشته، متوجه شدم که اگر من بتونم روزی بر تردیدم فایق آیم، آرتمیس امکان نداره از سر دوراهی به این مهمی جُمب بخوره، این بود که به زور سوار تاکسی‌ش کردم و رفتیم به خانه هنرمندان.

من اصولاً از کارهای طنز به شدت خوشم میاد؛ تو هر زمینهء هنری که میخواد باشه. ولی کاریکاتور و طراحی‌هایی که برای روزنامه ها و متناسب با محتوا و موضوع یه مقاله، کشیده میشه همیشه برام جالب بوده‌اند. اصولاً خیلی از وقتها اول طراحی رو نگاه میکردم و بعد تیتر اصلی رو میخوندم.

هادی فراهانی گرافیست بسیار با استعداد و خوش فکریه. کارهاش رو واقعاً دوست داشتم. البته این بار باید اول موضوع رو بخونید و بعد به خودِ کار دقت کنید. من که اصولاً از طراحی و نقاشی و مجسمه سازی و کلاً هنرهای فیگوراتیو خیلی سررشته ای ندارم و آنچنان ارتباط حسّی‌یی هم باهاشون برقرار نمیکنم واقعاً کارهای فراهانی رو دوست داشتم. هادی فراهانی سالهاست که تو کانادا زندگی می‌کنه و با معتبر ترین روزنامه های اروپایی و آمریکایی مثل نیویورک تایمز، اینترنشنال هرالد تریبون، لس آنجلس تایمز و ... همکاری داره و البته حرفه ای گری و تسلطش به کاری که ارائه میده برای مخاطب عامی مثل من هم کاملاً قابل درکه چه برسه برای کسی مثل آرتمیس که از ذوق در حال دیوانه شدن بود و داشت رسماً پس میافتاد از انواع و اقسام حس های بی ربط و متضادی مانند حسادت، خوشحالی، افسردگی، ذوق، خلاقیت و ...!

خنده دار ترین مساله این بود که من واقعاً جلوی بعضی از کارها به شدت میزدم زیر خنده و گاهی اوقات چشمام رو می‌بستم و دلم رو هم می‌گرفتم. این بود که خود فراهانی که آدم خیلی باحال و جالبی هم هست اومد و زد به پشتم و گفت "اگه زیاد بخندید باید تابلو رو بخرید ها..."!! که این خودش باعث شد بیشتر بخندم. خدا رو شکر کسی نبود بگه اگر به خودِ هادی فراهانی بخندی، باید خودش رو هم بخری!

این شد که کلی با هم حرف زدیم و من واقعاً از نوع زندگی این آدم و طرز تفکر و برخوردش با هنر و اصولاً کار حرفه ای‌ش استفاده کردم. معمولاً اینطور آدم ها همیشه یه انرژی مثبت و خوبی تو وجودشون هست که آدم رو سر ذوق میاره و باعث میشه جرقه های قشنگی تو ذهن آدم بخوره؛ انگار آدم ناخوادآگاه ازشون داره چیز یاد می‌گیره؛ اون‌هم بدون اینکه خودت بخوای و خودش بخواد!

اینه که اگر به این تیپ کارها علاقه دارید، حتماً سری به خانه هنرمندان بزنید و کارهای هادی فراهانی رو ببینید. یه نمونه از کارش رو هم که از خودش اجازه گرفتم و خودش برام ایمیل کرد رو میذارم اینجا. این کار دربارهء اسپم های اینترنتیه که فکر کنم برای مایی که با این پدیدهء دوست داشتنی سروکار داریم موضوع جالب و مهمی باشه. ببینید!

(برای دیدن عکس در اندازهء بزرگ تر، روی عکس کلیک کنید!)

پ.ن: وب‌سایت هادی فراهانی

پ.ن ۲: آرتمیس نیز در این‌باره می‌نویسد... بخوانید.

+ نوشته شده در  87/07/25ساعت 9:52  توسط امیر  | 

شمسی خانوم وقتی وارد جایی میشه دیگه کلاً باید فاتحهء ‌آرامش در اون محل رو به طور موقت خوند. اصولاً آدمیه که یه بند حرف میزنه و راه میره و جوری حرص آدم رو در میاره که اون سرش ناپیداست. نه اینکه حرصت از این در بیاد که چرا انقدر حرف میزنه یا راه میره ها... نه! از این عصبی و کلافه میشی که با خودت فکر میکنی و میبینی این آدم حدوداً ۵۵ ساله بیشتر از توی ۳۰ ساله انرِژی داره و همینطور مدام در حال حرکت و جنب و جوشه و تویِ تنبل نشستی تو خونه و بدون اینکه کاری بکنی دائم خسته ای!

خلاصه این شمسی خانوم اصولاً یکی از آگاه ترین منابع سیاسی - اجتماعی و اقتصادی ایران به حساب میاد و من خودم گاهی اوقات فکر میکنم وقتی تو تلویزیون میگن "به گفتهء منبع آگاهی که نخواست نامش فاش شود"، یحتمل منظور همین شمسی خانوم خودمانه!
دیروز صبح وقتی با سر و صدای ایجاد شده در خانهء پدری از پشت کامپیوتر بلند شدم تا منبع این همه آلودگی صوتی رو خفه کنم با یک عدد شمسی خانوم به همراه سه عدد نون بربری و یک فروند پنیر مواجه شدم که در حال راپورت دادن به مادرم بود و بدون سلام و علیک از ترافیک صبح های اول پاییز میگفت و از این مطمئن بود که شهردار تهران داره به وضعیت مردم رسیدگی میکنه. این طور شنیدم که میگفت: "خانوم باورتون نمیشه. این شهردار خیلی داره زحمت میشکه (میکشه!)؛ همین قالی‌بند رو میگم."
مامانم ماتش برده بود و من هرچی با خودم فکر کردم دیدم ما اصولاً در سران مملکتی آدم خالی بندی نداریم که در عرض کمتر از ۲۶۵ هزارم ثانیه فهمیدم شمسی خانوم گفته قالی‌بند و منظورش هم قالی‌باف بوده!!
شمسی خانوم البته منتظر نشد و ادامه داد: " آره خانوم؛ به خدای رحمان و رحیم قسم من میدونم که آخرش هم این رسفنجانی نمیذاره این رییس جمهور کارش رو بکنه". من تا بیام به این مطلب فکر کنم که اصولاً بحث ترافیک و قالی‌بند و خالی‌بند و بقیهء ماجراها چه ربطی به رییس جمهور و رسفنجانی (رفسنجانی) داره، شمسی خانوم ادامه داد: "وای که چقدر این احمدی نژاد آدم گُلیه! اومده بود خانهء ما. با همهء اون وزیر و وزراش اومده بود خانوم. به من هم ۲ میلیون تومن داد."
چشم هام از حدقه دراومدند!  اومدم بپرسم "رو چه حسابی؟" که ادامه داد: "خدا عمرش بده. خودش گفت مشکل مهدیِ من رو حل میکنه خانوم. من انقدر براش حرف زدم که خدا میدونه. همهء دردهام رو براش گفتم. گفتم بیا ببین این پای من چقدر درد میکنه و داشتم نشونش میدادم که یکی از همراهاش جلوم رو گرفت." و بعد با قیافه ای حق به جانب ادامه داد: "وگرنه نشونش میدادم خانوم!" 
با خودم فکر کردم خب اگر این طرفها بیاد، لابد من هم میتونم نشونش بدم. خدا رو شکر اینورا آفتابی نمیشه این مهرورزخان (سلام رضا!)

شمسی خانوم نون ها رو گذاشت رو کابینتِ آشپزخونه و با صدایی که بیشتر شبیه جیغ بود گفت:"خانوم من خیلی باهاش درد و دل کردم. دوست شدیم با هم! همون موقع هم یادِ امیرخان افتادم!!"
من دیگه داشت کفرم در میومد! ‌آخه من به این مهرورزخان چه شباهتی دارم که شمسی خانوم یاد من افتاده بود؟ حتا نذاشت که من بپرسم. خودش گفت:‌"آخه انقدر براش حرف زدم و گفتم و گفتم و گفتم ... (دو ثانیه سکوت میکنه تا نفسش بیاد بالا!) که بهم گفت خدا به داد صاحبکارهات برسه. تو چقدر حرف میزنی زن!"
خنده‌م گرفته بود از اینکه مهرورز خان، نماد ایستادگی و مقاومت، اسوهء صبر و شکیبایی، و مجسمهء اعتماد به نفس، یه جایی بالاخره کفرش در اومد و کم آورد و دیگه نمیتونست این شمسی خانوم ما رو تحمل کنه. البته هر چی اندیشیدم نفهمیدم ربط من و مهرورزخان چی بود که شمسی خانوم این مشکل عظیم رو که تا حد زیادی به قضیهء فرما شباهت داشت برام حل کرد و گفت: "امیر جان! من یاد تو افتاده بودم که قدیما من که میومدم خونه‌تون با صدای من از خواب بیدار میشدی و سرم داد میزدی که آی چقدر تو حرف میزنی!"

مشکلم حل شده بود! خدا رو شکر که این گره بالاخره باز شد. سری تکون دادم و اومدم چیزی بگم که خودش گفت:‌"خوش به حال اون روزا.... یادته من چقدر حرف میزدم؟"
خنده‌م گرفته بود. بهش گفتم "نیس که الان کمتر حرف میزنی؟ در ضمن این "خوش به حال اون روزا" که گفتی یعنی چی؟"
گفت: "یعنی اینکه خوش به حال اون روزا دیگه!" من مونده بودم مات و حیران از اینکه این اصطلاح رو چطور دیلماجی کنم که مادرم به دادم رسید و در حالی که داشت چایی میریخت گفت: "یعنی یادِ اون روزا به خیر!"

شمسی خانوم افاضات زیادی در باب مسائل سیاسی و آخرین اخبار روز هم داشت که مطمئناً در جلسات آینده بیشتر به آنها خواهیم پرداخت! فعلاً تا من یادم نرفته، اینا رو داشته باشین تا بعد!

+ نوشته شده در  87/07/24ساعت 9:17  توسط امیر  | 

۱- معمولاً اهل بازی های اینترنتی نیستم و تا امروز همهء دعوت ها رو به این بازی ها رد کرده ام. البته نه اینکه بی دلیل موضع بگیرم ها؛ نه! اصولاً فکر میکنم موضوع هایی که تا امروز مطرح شدند واسه بازی کردن و نوشتن، خیلی موضوع های جالبی نبودند و هیچ جایی از ذهنم رو قلقلک نداده اند که بشینم و بنویسم. اما امروز که یادداشت سولماز رو خوندم دربارهء نامرئی بودن، یه جورایی برام جالب بود که ببینم خودم تو این شرایط چه میکنم. به خیلی از چیزا فکر کردم. یه سری شون بنا به دلایل امنیتی و اخلاقی، اصولاً قابل نوشتن نیستند (منحرفین عزیز برداشت بد نکنند،منظورم اون چیزی که شما فکر میکنید نیست! منظورم این چیزیه که شما فکر نمیکنید!) و خیلی از چیزایی که میشه به عنوان یه رویا یا آروز ازشون یاد کرد.
ولی اون ته ته های ذهنم چیز دیگه ای هست که شاید خیلی دست نیافتنی و عجیب باشه که میخوام از اون بنویسم. البته الان نه؛ چون هنوز واژه های مناسب برای بیان کردن اون حس رو پیدا نکردم و یه کم به زمان احتیاج دارم. اصولاً من قبل از نوشتن خیلی از پست هام (مطمئناً نه همه شون)، زیاد فکر میکنم و سعی میکنم جمله ها رو پس و پیش کنم و واژه ها رو تغییر بدم و خلاصه... اینطوری نیست که، بر عکس تصور بسیاری از دوستان و دشمنان، هر روز بشینم و از روی شیکمم بنویسم؛ که البته اگر اینطور بود، به خاطر مسائل حجمی و سایزیِ این شکم محترمه، باید روزی ۱۷ بار مینوشتم!

۲- اینکه این دعوت به بازی رو قبول کردم البته یک دلیل خیلی خیلی مهم دیگه هم داشت که بدجوری به احساسات غرورانه و جاه طلبی نویسندهء این سطور ربط داره و اونم اینه که سولماز عزیز، اسم من رو (خواسته یا ناخواسته) قبل از اسم بقیه آورده که خب، گاهی اوقات خیلی میچسبه اینکه اولی باشی! مدتها بود انقدر این حس برام جالب نبود؛ چون سالهاست که اول و دوم بودن برام معنی خودش رو از دست داده و اصولاً هیچ چیزی واسم حکم مسابقه رو نداره.

۳- دربارهء عدد ۱۷ در پست اول یادآوری میکنم که تو ایتالیا این عدد حکم عدد ۱۳ رو برای ما داره و نحسه. آخ که بدم نمیاد یه پست راجع به خرافه های مردم ایتالیا بنویسم. باید جالب بشه. خلاصه که فعلاً این رو داشته باشید که اگر روزی از سال جمعه، هفدهم باشه (مطمئناً به تقویم میلادی منظورم بود) اون روز یکی از نحس ترین و ترسناک ترین روزها برای مردم ایتالیا خواهد بود.

۴- ذوق مرگ می شویم از آشنایی با دوستان جدید(ایشون و ایشون منظورمان بود) . و در انتظار آشنایی با دوست جدیدی هم هستیم محض ثبت در تاریخ! (ایشون منظورمان است!)

۵- از اونجایی که ما خیلی کول و نایس تشریف داریم، تصمیم گرفتیم تا این وبلاگ رو هم معرفی کنیم. البته هنوز اول راهش هست و یه کم زمان میخواد تا جا بیافته. مساله اینه که فکر کردن به اینکه مثلاً ۲۰ سال بعد تو وبلاگستان فارسی (اگر تا اون موقع وجود داشته باشه البته و پدیدهء جدیدی جایگزینش نشده باشه) چه اتفاقاتی میافته و نویسندگان وبلاگهایی که میخونیمشون (اگر تا اون موقع البته به نوشتن ادامه بدهند) چه چیزهایی تو وبلاگ هاشون مینویسند! این شد که این وبلاگ برای شوخی کردن با یه سری از وبلاگها و نویسندگانِ با جنبه شون درست شده و همونطوری هم که گفتم هنوز اول راهش هست و نیاز به یاری سبز و زرد و نارنجی ِ شما دوستان عزیز داره که با حمایت کردن های احتمالی ِ خودتون یه کم باعث ایجاد انگیزه برای نویسنده اش بشین. پس لطفاً سری بزنید و اگر خوشتون اومد که خب،.. خودتون میدونید چکار کنید و اگر هم خوشتون نیومد که امیدوارم به نویسنده ش اطلاع بدید تا یادش باشه و تو پست های بعدیش با شما و وبلاگتون شوخی نکنه!

+ نوشته شده در  87/07/23ساعت 8:6  توسط امیر  | 

علی کاظمیان رو سه چهار ماه پیش دیدم. هیچ وقت اون مهمونی خونهء آرش و سولماز رو یادم نمیره. شبی که اصولاً قرار نبود که دست به ساز بزنم و حضور دوستان و رفیقان اهل دل و کسانی که تازه باهاشون آشنا شدی اما انگار سالهاست میشناسیشون حسی رو در من بیدار کرد که هنوز که هنوزه مست و سرشار از پاکی و زیباییش هستم.

اون شب، به جرات میتونم بگم که بهترین باری بود که ساز میزدم و تو زندگی ام هیچوقت به اندازهء اون شب از صدای ساز خودم لذت نبرده بودم. سازی که البته مال خودم نبود و مال همین علی کاظمیان عزیز بود و چقدر هم خوش صدا بود لامصّب!
همون شب بود که علی عزیز، وقتی شور و حال عجیبی از نواختن ها و آوازخوندن ها بینمون برقرار شده بود شروع کرد به دکلمه کردن یکی از شعرهاش که روم تاثیر عمیقی گذاشت.
جالب اینجاست که من معمولاً باید شعر رو بخونم تا باهاش ارتباط برقرار کنم و اگر کسی شعری رو دکلمه کنه باهاش کمتر حال میکنم، ولی اون شب حکایتش متفاوت بود و "رازقی" شده بود حرف دلِ من.

جوری دیوونه م کرده بود که میخواستم همونجا سازی که دستم بود رو بذارم کنار و بشینم های های گریه کنم. نزدیکای صبح بود که هنوز ساز از دست من جدا نشده بود و از علی خواستم دوباره رازقی رو بخونه. بعدش هم کتابش رو بهم هدیه کرد.

فردای اون شب، وقتی دوباره و در حالتی غیر از اون حالت شب قبل این بار خودم کتاب رو باز کردم و شروع کردم به خوندن این شعر، تنها، توی خونه ای که به شدت خالی بودنش به چشم میومد نشستم و این بار واقعاً اشک ریختم و اشک ریختم و اشک ریختم.

علی کاظمیان انسان عجیبیه. یکی دو هفته پیش که با یه سری از دوستان رفته بودیم کوه، علی هم با ما اومد و سازش رو هم آورد و باز هم با هم زدیم و خوندیم. هرچند این بار حکایتش برای من متفاوت بود اما "رازقی" انگار بخشی از وجودم شده که به این راحتی نمیتونم از خودم جداش کنم. باید از علی اجازه میگرفتم تا روش کار کنم و شاید آهنگی همراهش کنم که علی عزیز با خوشرویی استقبال کرد. البته همونطور که احتمالاً تا الان خیلی ها فهمیدند، اگر جرقه ای تو ذهنم بخوره شاید چند سال طول بکشه تا کار به سرانجام برسه، اما این مهم نیست. مهم اون جرقه است که خورده شد و مهم تر از اون تو راه بودنه، وگرنه رسیدن به اندازهء در راه بودن قشنگ نیست.

رازقی رو تو ادامهء مطلب بخونید.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/07/22ساعت 8:56  توسط امیر  | 

ده روز کمتر از یک سال گذشته است. یادت که هست؟ با بچه ها جمع شده بودیم خانه ی ما، مثل همه ی سالهایی که بودی و بچه ها هم بودند. قصه از این جا شدوع شد. یا شاید از سه سال قبل از آن شب و از جلسه های توی دانشگاه و حرف های تو از مارکس و هگل و شرودینگر و همه ی آنهایی که برای منی که فقط افلاتون و ارسطو خوانده بودم، فقط یک اسم بودند و تو حرف های شان را از بر بودی. این فقط اول قصه بود که تو شیفتگی های من را به حساب کنجکاوی ام بگذاری و من سکوت تو را به حساب بی اعتنایی ات، و البته این ها همه بهانه بود و آخر ِ قصه را نه تو می دانستی، و نه من.

امشب دلم می خواست تمام کوچه های دروس را تا بالای احتشامیه - خلاف جهتِ آب جوی ها - قدم بزنم و یک نفر برایم تعریف کند که چطور "قیاس" می تواند مفهوم پیدا کند در یک دنیای افلاتونی. و فکر کنم به کلمه ی دل تنگی که در هیچ زبانی معادل فارسی را ندارد و قشنگ ترین اتفاق بدِ دنیاست. چه حس بی کلامی است دل تنگی! پر است از سکوت که انگار ...

از داستان "ماه امشب در می زند" - مرگ بازی - پدرام رضایی زاده - نشر چشمه - ۱۴۰۰ تومان.

------------------

پ.ن: تاکید ها از من است.

پ.ن ۲: معمولاً برای کتابخوانی ها، هیچ یادداشتی نمیذارم ولی این بار دوست دارم این رو بنویسم که یکی از بی نظیرترین کتابهایی بود که تو زندگی ام خوندم. در واقع مدتها بود که مجموعهء داستان کوتاه اصولاً نمیخوندم چون کم پیش میومد کتابی باشه که تمام داستان های کوتاهش خوندنی و جذاب باشند. ولی مرگ بازی واقعاً کتاب تاثیرگذار و زیبایی بود.

پ.ن ۳: مطلب کلوپ مشتریان نشر چشمه دربارهء مرگ بازی (+)

+ نوشته شده در  87/07/21ساعت 12:46  توسط امیر  | 

صندلی جلوی تاکسی؛
...
- آقا جلو رو دو نفر حساب کن بریم!

+ نوشته شده در  87/07/20ساعت 10:34  توسط امیر  | 

تو تاکسی نشسته ایم.
شازده و من وقتی عقب تاکسی باشیم معمولاً به دلیل حجم بالایی که اشغال میکنیم باید عقب رو سه نفره حساب کنیم! شازده به بیرون و ترافیک سنگین جردن نگاه میندازه و سری تکون میده به علامت افسوس!
به شوخی میگم: "انقدر سرت رو الکی تکون نده که هرچی میکشیم از دست پیشینیان شما میکشیم!"
خدنه ش میگیره.

صدای گویندهء اخبار میاد: "امروز جمعی از والدین محصلین و دانش آموزان عزیز با ارسال پیامک هایی به شمارهء (...) خواستار رسیدگی به وضع توزیع شیر رایگان شدند..."
شازده با حالتی بین یاس و عصبانیت میگه: "حالا نیست که همهء مشکلاتمون حل شده؟ هیچ مشکل دیگه ای انگار نداریم و باید به شیر دادن بچه ها بپردازیم... مسخره ست. فردا تازه وقتی بچه های مردم صد تا دویست تا مسموم شدن و راهی بیمارستان شدند، گندِ تاریخ مصرف گذشته بودنِ این شیرهای مجانی هم درمیاد..."

راننده از آینه نگاهی میندازه و لبخندی میزنه.
میرسیم.
به راننده میگم: "آقا هرجا براتون راحته لطفاً نگه دارین!"
راننده ماشین رو به سمت راست خیابون منتقل میکنه و آروم میگه: "والله تو این خیابون که هیج جای راحتی واسه نگه داشتن پیدا نمیشه!"

میخندیم.
باید هم خندید...! همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید دیگه. اینو جد بزرگوارتون نگفته بود شازده؟

+ نوشته شده در  87/07/20ساعت 9:55  توسط امیر  | 

ما هرچی میخوایم به دوستها و آشناهامون لینک ندیم نمیشه! آخه اصولاً این هفته گذشته از دعوا و جدال قلمی امیر قادری و جواد خیابانی تو روزنامهء اعتماد، نوشته و یادداشت جالبی که بشه اینجا لینکش کرد پیدا نکردم. البته سرم هم خیلی شلوغ بود و کمتر فرصت وبگردی داشتم. به همهء اینها خرابی یا دستِ کم در دسترس نبودن بالاترین رو هم اضافه کنید!

به هر حال نوشتهء خنده دار پانته آی غربتستان رو در مورد ۳۳ روش برای سفارش پیتزا از دست ندین که واقعاً خنده داره. امیدوارم که به کار نبندینش البته!
راپورت بیطار باشی اندرونی هم در نوع خودش بسیار خوندنی و جالب بود. البته برای اینکه دقیقاً متوجه بشین که منظور دکتر هومن از اون یادداشت چی بود، باید همهء لینک های داده شده تو اون پست رو پیگیری کنید.
آخ که خوشا شیراز و وضع بی مثالش! این یادداشت آقای دراک هم که از رفقای جانی بنده هستند (البته جانی در اینجا به منظور قاتل و آدمکش نیست؛ اشتباه نکنید!) خیلی جالبه و باور کنید که دروغ نیست و من خودم از نزدیک نه تنها شاهد اینگونه مکالمات بودم که خود به خود تو این چند روز گذشته وقتی دراک این قضیه رو یادآوری کرد با خودش و همسرش و دخترک و حتا با مادرم گاهی اوقات این ریختی حرف میزنیم و جالب اینه که همه هم میفهمند منظورت به طور دقیق چیه!!
دعوای باحالی هم درگرفته بین آقای جواد خیابانی و امیر قادری که البته هرچقدر نوشتهء امیرقادری خوب و حساب شده بود، جواب خیابانی خیلی سطحی و الکی بود. البته بلافاصله پایین تر جواب آقا جواد، یادداشت حسین معززی نیا رو هم بخونید که شمارهء یکِ یادداشتش رو اختصاص داده به همین آقای نسبتاً عزیز خیابانی. امیدواریم که گدا و سیمای عزیز یه فکری به حال مجریان نسبتاً محترمش بکنه و بعضی از اونا رو اگر شده با یه تیپا بندازه بیرون. البته فکر میکنم اگر فقط فردوسی پور و مزدک میرزایی رو نگه دارند و بقیه رو همچی ییهوی بندازند بیرون بهترین کار باشه چون بقیهء افرادی که اسمشون رو نیاوردم اصولاً روی نرو هستند و موقعی که گزارش میکنند آدم بدجوری حس میکنه قاتل ِ درونش داره بیدار میشه!!

+ نوشته شده در  87/07/19ساعت 9:39  توسط امیر  | 

دیروز روز جهانی کودک بود!
دیروز بود یا پریروز؟
مهم نیست! اینکه چه روزی بوده مهم نیست؛ مهم اینه که وقتی حرفش به میون اومد، یاد روزی افتادم که با خانوم دکتر رفته بودیم کافه نشینی و اونجا بود که با کانون فرهنگی - حمایتب کودکان کار آشنا شدم. کانونی که با مسالهء کار کودکان مبارزه میکنه و سعی داره تا از طریق راههای فرهنگی و درست با این پدیده برخورد کنه.
وقتی اون روز شنیدم که بهاران کمکش اینه که میره اونجا و سعی میکنه به بچه ها موسیقی درس بده، خیلی از خودم خجالت کشیدم. اینکه آدم چه قابلیت هایی تو زندگی ش داره و اینکه تا چه حد میتونه از این قابلیت ها استفاده کنه و نمیکنه برام شده بود یه معضل. اولش با خودم فکر میکردم الان من خیلی تو زندگی م مشکل دارم و وقت ندارم به این مساله فکر کنم یا اهمیت بدم ولی هرچی بیشتر میگذشت انگار کمرم بیشتر زیر بار و فشار این واقعیت خم میشد که "من نه تنها هیچ کمکی نمیکنم، که ناشکری هم میکنم و قدر داشته هام رو نمیدونم."

دو سه ماهی از اون روز گذشت و دیروز وقتی بحث روز جهانی کودک پیش اومد به یاد کانون افتادم. الان که وضعیت پا در هوا و غیر ساکنی دارم شاید کمترین کمکم این باشه که در درجهء اول سعی کنم به همون تک و توک خواننده ای که اینجا رو میخونند، این کانون رو معرفی کنم و بعد هم اینکه سعی کنم از راههای دیگه ای کمکی بکنم از دور که خب، گفتنش اینجا شاید خیلی کار درستی نباشه.

اگر شما هم با من هم عقیده هستید، با کانون همراه باشید:
آدرس: بهارستان - خ مصطفی خمینی - بعد از پمپ بنزین - کوچه افشار - کوچه علیرضا جاویدی - کوچه تخت رونده - پلاک ۴.
تلفن: ۳۳۵۰۶۰۲۸ - ۳۳۱۲۷۸۷۴

پ.ن: این سایت نمیدونم وابسته به همین کانون باشه یا نه ولی به هر حال بد نیست به این سایت هم سری بزنید. قسمت نامه ها و نقاشی های کودکان رو از دست ندهید.

پ.ن ۲: آدرس سایت رسمی انجمن حمایت از کودکان. با تشکر از آرتمیس.

+ نوشته شده در  87/07/18ساعت 8:54  توسط امیر  | 

مثل همیشه، خسته از خواب بیدار میشم. انگار تو خواب کتکم زده باشند.
دست و رو نشُسته میرم تو آشپزخونه. روی میز ناهارخوری چیزی جز کاغذهای پارتیتور و کتاب های قطور سازشناسی و مداد و پاک کن دیده نمیشه.
فکر میکنم باید امروز خودم رو حسابی ببندم به کارکردن و نوشتن.
در کابینت رو باز میکنم و قوطی قهوه رو برمیدارم.
باید امروز دستِ کم بخش اولِ کار رو تموم کنم.
تازه باید اون فیلمه رو هم ببینم که موسیقی ش رو بتونم آنالیز کنم.
در قوطی رو باز میکنم و بوی قهوه مستم میکنه.
بد نیست اینجا رو هم آپدیت کنم. دوست دارم راجع به موسیقی سه زن بنویسم.
یادم میاد دست و روم رو هنوز نشُسته م. قوطی قهوه رو میذارم یه گوشه و میرم آبی به دست و صورتم میزنم.
میام تو اتاق و لپ تاپ رو روشن میکنم.
دی وی دیِ هامون روی میز کارمه.
یادم میافته که بدقول تر از من وجود نداره که هنوز بعد از یک ماه، امانتی آلوچه خانوم رو بهش برنگردوندم.
میرم آشپزخونه و قهوه جوش رو بر میدارم و تو قسمتِ زیریش آب میریزم.
با خودم میگم "امروز باید به آلوچه خانوم زنگ بزنم و برای مهمونی هفتهء پیش تشکر کنم".
قهوه جوش رو میذارم روی گاز.
ساعت شیش و نیم صبحه و مطمئناً الان وقت خوبی برای زنگ زدن و تشکر کردن نیست.
میرم پشت میز ناهار خوری و نگاهی به طرح ها و نوشته هام میندازم.
باید امروز حداقل بخش اول رو بنویسم تا انقدر این کار کش پیدا نکنه.
باید اون کتابی رو که آرتمیس داده بهم رو هم بخونم و چیزهایی که قرار بوده از توش دربیارم رو خلاصه نویسی کنم.
به آرتمیس باید زنگ بزنم و برای بعد از ظهر قرارمون رو فیکس کنم.
میرم تو اتاق. لپ تاپ امادهء استفاده ست!
کانکت میشم و کامنت ها رو تایید میکنم و احیاناً جوابی میدم.
خسته ام اما خوابم نمیاد. جمعاً ۴ ساعت هم نخوابیدم بسکه تا صبح غلت زرم!
باید یه سر برم فرهنگ و آهنگ پیش بهرنگ.
خسته م.
آخ! قهوه رو گازه.
خدا کنه دیر نشده باشه و جوش نخورده باشه که اونجوری مزهء زهر مار میگیره.
تو راه جلو میز ناهار خوری می ایستم.
حتماً امروز باید حداقل خط ملودیِ هارپ رو بنویسم.
اگر اصلاً خیلی ساده بنویسمش چطوره؟
یا شاید بد نباشه که ملودی ها رو آسون تر کنم؟
آخ قهوه.
به آلوچه خانوم کی زنگ بزنم؟
گاز رو خاموش میکنم.
فنجون رو میارم و قهوه جوش رو خم میکنم.
نکنه کور رنگی گرفته ام؟
چشم پزشک گفته بود چشمام سالم اند که!
پس چرا قهوه هه مثل آب بی رنگه؟

نگاهم میره سمت قوطی قهوه که درش بازه!

پ.ن: این نوشته به خاطر شیوه و فرم نوشتاری اش تقدیم میشه به دوستِ خوبم مهروش عزیز! هیچ مناسبتی هم نداره. اصولاً اگر مناسبت داشته باشه که خیلی حال نمیده! باید بی دلیل گاهی اوقات یه چیزی رو به دوستت هدیه بدی! اینم از همون هدیه های ناقابله!

+ نوشته شده در  87/07/17ساعت 9:48  توسط امیر  | 

پدربزرگ پُک محکمی به چپقش میزنه و آروم گوشه ای رو نگاه میکنه. بعد از چند ثانیه سرش رو برمیگردونه و خیره میشه تو چشمام و میپرسه: "چیه پسر؟ دمغی؟"
بهش میگم: "آرامشم رو گم کردم. تنهایی هام رو گم کردم."
سری تکون میده و آروم میگه: "من سکوت خویش را گم کرده ام... لاجرم در این هیاهو گم شدم..."*
بعدش هم پُک محکم دیگه ای به چپقش میزنه و کلاه نمدیش رو برمیداره و موهاش رو مرتب میکنه و آروم بهم میگه: "خُب! برای هنرمند جماعت اینطور چیزا عادیه. بایدم به اون تنهایی ها نیاز داشته باشی."
آروم میخندم و با کنایه میگم: "ما که هنرمند نیستیم پدرجون؛ ما فقط اداشون رو درمیاریم! اگه هنرمند بودیم که..."
ادامه نمیدم. میفهمه چی میخواستم بگم. لبخندی میزنه و کلاهش رو دوباره میذاره رو سرش و میگه: "میدونی؟ تو یکی از این جماعت های اجتماعی سیاسی قبل از انقلاب، یه آدمی بود که همه بهش میگفتند آقای شاعر..."
نگاش میکنم تا ببینم چی میخواد بگه.
ادامه میده: "این آدم حتا یه بیت شعر هم نگفته بود... اما همه بهش میگفتند آقای شاعر."
سوال رو تو چشمام میخونه.
ادامه میده: "اون آدم یه شاعر واقعی بود. اون زندگی ش بزرگترین وزیباترین شعرش بود. سعی کن زندگی ت بزرگترین اثرت باشه پسرجان... چیزی که رو کاغذ بیاد، به اون اندازه ارزش نداره."
ادامه نداد.
چپقش رو گذاشت کنار دهنش و زل زد به خورشیدی که داشت آروم آروم فرو میرفت پشت ساختمونهای غرب تهران.

* فریدون مشیری

+ نوشته شده در  87/07/16ساعت 8:47  توسط امیر  | 

مقدمه شماره ۱ در سی مینور: گاهی اوقات تو زندگی یه تصمیمی میگیری و خب، با سختی هاش دست و پنجه نرم میکنی و حالا خوب یا بد اون رو به سرانجام میرسونی یا اصولاً وسط کار ولش میکنی یا هر چیز دیگه ای!
مقدمه شماره ۲ در لا مینور: گاهی اوقات همهء دنیا جمع میشن تا بهت بگن "آقا جان؛ نکن این کار رو! آخر و عاقبت نداره!" و تو گوش نمیکنی و سرت میخوره به سنگ و میمونی با یه عالمه سوال بی جواب و یه کوله بار از تجربه!
مقدمه شماره ۳ در دو ماژور: گاهی اوقات هم هست که اصولاً نمیخوای کاری رو شروع کنی چون ازش میترسی. ولی وقتی سعی میکنی ترسه رو بزنی کنار و شروعش کنی انگار همهء دنیا جمع میشن تا کمکت کنند.

مقدمهء پیش از متن در لا مینور: بارها برام پیش اومده که وقتی تصمیمی گرفتم با موانعی مواجه شدم که باعث شدند قدرتم رو یک جا ذخیره کنم و از روش بپرم و برم جلو، و بارها هم اتفاق افتاد که ته دلم از کاری که انجام میدادم راضی نبودم و هیچوقت هم اتفاقی نمیافتاد تا بفهمم که اصولاً نباید اون کار رو انجام بدم و بعدش هم که حکایت سر است و سنگ و تجربه های پس از آن!

متن اصلی در لا ماژور: چند روزیه که شروع کردم به نوشتن کاری که از نوروز ۸۳ تا الان تو ذهنم باهاش درگیر بودم و بارها طرح زدم و ولش کردم و دوباره دست گرفتمش و باز بی خیالش شدم و همیشه بهانه های رنگارنگ و جور واجور بودند که ازم انرژی لازم واسه ادامهء کار رو میگرفتند. ولی این بار شروعش کردم و برعکس اون چیزی که تصور میکردم خیلی راحت تر از اونی که می باید، دارم مینویسمش. البته ذخیره شدنِ این همه نت و صدا و درگیری های هر روزهء من با این موسیقی (دست کم تو ذهن خودم!) شاید باعث شده که خیلی از جاها انگار از قبل میدونستم که چه چیزی رو باید کی و چطور استفاده کنم.
به هر حال کار، راحت تر از اونی که انتظار داشتم شروع شد و ترسم از نوشتن برای همچین حجمی از ارکستر سمفونیک (چیزی در حد ارکستر های غول پیکر سمفونی های مالر) ریخت.

چند روز پیش رفته بودم به شهر کتاب برای گرفتن یک منبع سازشناسی و دو سه پارتیتور برای مطالعه و آنالیز. هرچقدر دنبال یکی دو تا از کارهای مالر گشتم، چیزی پیدا نکردم. اصولاً چون فضای کار به شدت نزدیک به کارهای مالر هست (دستِ کم از نظر سازبندی و ارکستر) دوست داشتم یه مطالعهء دوباره روی بعضی از کارهاش و به خصوص رو قسمت هایی که برای گروه کر نوشته، داشته باشم. اما چیزی پیدا نکردم و دست از پا درازتر برگشتم خونه.

دیشب با آرتمیس و شرمین و امیر رفته بودیم کافه شارونا و وسط صحبت هامون،  امیر از توی کیفش پارتیتور سمفونی ۲ مالر رو درآورد و گذاشت جلوم. میدونست که عاشقانه کارهای مالر رو دوست دارم. ازش خواهش کردم این کتاب رو واسه یه هفته بهم قرض بده که اونم با کمال میل (امیدوارم البته!) پذیرفت. از دیشب تا حالا دارم با خودم فکر میکنم چطور شد که خیلی اتفاقی قرار دیشب شکل گرفت و خیلی اتفاقی امیر اون کتاب رو شاید تو کیفش همراهش داشت و خیلی اتفاقی به درخواست من جواب مثبت داد تا انگار بدون اینکه خودش هم متوجه باشه یکی از بزرگترین کمک ها رو بهم کرده باشه واسهء ادامه دادن و نوشتنم. برای نوشتن بخش گروه کر ِ کارم، به شدت به مطالعهء این سمفونی از مالر احتیاج داشتم. فقط و فقط هم همین سمفونی و نه هیچ کار دیگه ای از مالر!!

اینجاست که نشانه ها رو میبینی، و مطمئن میشی از راهی که توش قرار گرفتی و کاری که باید انجامش بدی.
دیروز به آرتمیس هم میگفتم؛اگر این کار رو بنویسم شاید چیزی عوض نشه و اتفاقی هم نیافته؛ ولی اگر ننویسمش مطمئناً چیزی عوض نمیشه و اتفاقی هم نخواهد افتاد. این رو مطمئنم!

+ نوشته شده در  87/07/15ساعت 7:56  توسط امیر  | 

جداً مقایسه کنید ببینید من باحال تر و بامرام تر و مهربون ترم یا دخترک:

خارجی - روز

دخترک: اه چقدر زنبور داره اینجا. همه شون هم که دور من اند!
من: خب عزیزم واسه اینکه تو گُلی و زنبور ها هم دنبال گل میگردند دیگه!

همان روز - کمی دیرتر - همچنان خارجی - همچنان روز

من: اه. چقدر اینجا مگس داره...
دخترک: حالا هی غر بزن که هیچی نشدی! ببین! مگس ها هم فهمیدند که یه گهی شدی! اما مثل اینکه خودت خبر نداری!!

پ.ن: این خارجی - روز نوشتن ها باعث میشه یاد دورانی بیافتم که عشق فیلمنامه نویسی داشت خفه م میکرد. هنوز هم اگر حوصله ش رو داشته باشم بدم نمیاد یکی دو تا از ایده هام رو به صورت فیلمنامه بنویسم.

پ.ن: شازده دربارهء بازی پرسپولیس و استقلال نوشته! بد نیست بخونید (+)

+ نوشته شده در  87/07/14ساعت 7:49  توسط امیر  | 

- مادر میاد توی حیاط و میبینه که پسر کوچیکش زیر درخت نشسته و داره گریه میکنه. وقتی ازش دلیل گریه کردنش رو میپرسه، پسر بچه، برادر بزرگش رو که رفته بود بالای درخت نشون میده و میگه:" اون رفته بالای درخت و داره توت میخوره." مادر بهش میگه: "خب تو هم برو بالای درخت و توت بخور؛ اینکه دیگه گریه نداره!" پسر داد میزنه که: "من نمیتونم برم بالای درخت." مادرش میگه: "آها... پس برای اینکه نمیتونی بری بالای درخت داری گریه میکنی؟" و پسرش با گریه میگه: "نه! من که نمیتونم برم بالای درخت؛ ولی اون هم نباید بره بالای درخت!"

- به نظر احمقانه ست ولی رفتار خیلی از آدمایی که دور و برم میبینم خیلی شبیه رفتار اون پسربچه است. درواقع یه جورایی انگار آدما به جای اینکه خودشون رو بالا بکشن، سعی میکنند طرف مقابلشون رو بکشند پایین! این رو هم تو خیلی از محیط های کاری میشه دید، هم تو فضاهای فرهنگی و هم بین کسانی که با هم رفیقند. انگار یه جور حسادت دائمی تو وجود خیلی ها قرار داره که بواسطهء اون، دوست دارند حالا که خودشون دستشون به گوشت نمیرسه، داد و قال راه بندازند و نذارن اونی که دستش به گوشت رسیده از خوردنش لذت ببره!

- یادمه حدود یک سال پیش، وقتی از یکی از کسانی که میشناختم، حال رفیق صمیمی و قدیمیش رو پرسیدم در جواب بهم گفت: "خوبه پدرسگ! کِی میشه باباش بمیره!" من شوکه شده بودم. اولش با خودم فکر کردم حتماً خصومتی با باباهه داره. ازش پرسیدم: "آدم بدیه پدرش؟" که گفت: "نه. آدم خوبیه. ولی نمیدونم چرا نمیمیره!" بهش گفتم: "خدا نکنه... این چه حرفی؟" و اونم جواب داد: "چطور واسه بابای ما خدا بکنه، واسه اون خدا نکنه؟"

- دیروز بازی بزرگ تهران برگزار شد. الان نه میخوام کُری بخونم و نه نقد فوتبالی کنم. میتونم بگم از خود بازی خیلی لذت بردم و از اونجایی که معمولاً بازی پرسپولیس - استقلال، خوب و دیدنی از آب درنمیاد، این بار حسابی لذت بردم از دیدن یه بازی باحال (هرچند آقای جواد خیابانی واقعاً با گزارش های مزخرفش دیگه داره روی نرو میره و از خداوند منان خواستاریم که ایشان را بازنشست کنند!). مساله ای که ذهنم رو خیلی با خودش درگیر کرد، شعارهای تماشاگران بود. البته با فحش ها و واژه های رکیکی که به کار میرفت اصلاً کاری ندارم ولی همون شعارهایی که به قول خیلی ها در مدح تیم مورد علاقه شون به کار میروند واقعاً در نوع خودشون جالب هستند. مثلاً "پرسپولیس، سرور استقلاله" یا "سرور لُنگیا کیه؟ امیر قلعه نوییه!" یا "استقلال حمله کن پرسپولیس سوراخه!" یا "استقلال... سوراخه!" و خیلی از این مثلاً شعارها. ولی اگر دقت کنیم، میبینیم که مسالهء اصلی اینه که تماشاگران بی نظیر ایرانی فقط دوست دارند تیم مقابل رو تضعیف کنند. یادم افتاد که پارسال که جدال صدر جدول بین پرسپولیس و سپاهان بود وقتی تیم تهرانی میبرد و تیم اصفهانی میباخت شعار تماشاگران عزیز این بود که "تهران عروسیه؛ اصفهان ک.و.ن سوزیه!" حالا اگر بخوایم این مسائل رو با نمونه های - مثلاً - اروپاییش مقایسه کنیم، متهم به غربزدگی میشیم!!! البته اونجا هم این طور بازی روانی با تیم مقابل وجود داره ولی درصدش اونقدر کمه که قابل صرف نظر کردنه. (یادمه از یکی از شومن های ایتالیایی که طرفدار میلان بود پرسیدند: "چه شعاری دوست داری تو ورزشگاه بگی ولی نمیگی؟" که جواب داد: "ما که میلانی هستیم! شما چه گُ.ه.ی هستید؟" که منظورش از شما طرفداران تیم اینتر بود!)*

تمام این حرفها واسه اینه که به این مساله دقیق بشیم و یه کم فکر کنیم به اینکه واقعاً این فرهنگ احمقانه رو چطور میشه یه کم عوض کرد. صرف اینکه فقط بخواهیم طرف مقابلمون رو بکوبیم تا دلمون خنک بشه، اسم این رو میشه گذاشت رشد فکری؟ یا پیشرفت فرهنگی؟
اگر میخوای تیمت ببره، به تیمت روحیه بده نه اینکه تیم حریف رو مسخره کنی! اگر میخوای توت بخوری سعی کن یاد بگیری بری بالای درخت نه اینکه جیغ و داد راه بندازی که اونی که بالای درخته رو باید بیاریم پایین! اگر از اینکه عزیزی رو از دست دادی غمگینی سعی نکن آرزوی همون غم رو واسه رفیقت بکنی! اگر داری تو خیابون میری و میبینی چهارتا دختر دبیرستانی دارن میخندند و شاد هستند، فحششون نده و بهشون نگو دخترایِ جلفِ ...؛ سعی کن از شاد بودن دیگران، شاد باشی. اگر میبینی دو نفر عاشقانه همدیگرو دوست دارند و تو تنهایی و کسی نیست که نوازشت کنه، صبر داشته باش و از دیدن عشق دیگران لذت ببر نه اینکه مسخره شون کنی!

- کافه مرکزی، قهوه های ایتالیایی خوبی داره. اصل جنسه! ولی برای من تبدیل شده به مکانی که توش برای اولین بار به این واقعیت رسیدم که حسادت و بغض و کینه، میتونند به قدری منزجر کننده باشند که حاضری تو زندگی ت دیگه قهوه ایتالیایی نخوری! اونجا، حدوداً دو ماه پیش برای اولین بار نوشتن این مطلب تو ذهنم جرقه خورد چرا که این حسادت و بغض و کینه رو از نزدیک دیدم؛ اینکه چطور کسانی هستند که از خوشحال بودن تو ناراحت اند. اینکه چطور بعضی ها هستند که اونقدر دیدشون تیره و سیاهه که دوست دارند تو رو هم توی همون سیاهی وجودشون غرق کنند. اون روز جرقهء نوشتن این یادداشت زده شد؛ هرچند بعد از یه مدت یادم رفت، اما فوتبال دیروز دوباره همهء این مسائل رو به یادم آورد و من موندم و این سوال بی جواب که مشکل این بار کجاست؟

*?Milanisti siamo noi, ma che c.a.z.z.o siete voi

+ نوشته شده در  87/07/13ساعت 10:48  توسط امیر  | 

هفتهء پیش به خاطر سفر آخر هفته، لینک هفته نداشتیم. البته از اون هفته فقط دو تا لینک رو نگه داشتم واسه الان که خوندنشون میتونه جالب باشه:

امامزاده وحدت                          
این اواخر رفتین به تالار وحدت یا به قول امیر امامزاده وحدت؟

جاودانگی، اثری در ستایش خنده                  
جاودانگی اثر بی نظیر میلان کوندرا یکی از بهترین کتابهاییه که تا حالا تو زندگی م خودنم. این نوشته نه نقده نه بررسی؛ فقط یه نگاه ساده و در عین حال واقع گرایانه به این کتاب بی نظیر داره. اگر این کتاب رو خوندید، بد نیست نگاهی به این نوشته هم داشته باشید.

از طرف سارا با عشق!                                            
نوشته ای خیلی خیلی زیبا از سارا دربارهء اولین عشق زندگی ش! دربارهء عشق دوران کودکی. به نظرم نوشته ای اومد به غایت صمیمی و زیبا و پر از حس های قشنگ و جالب. حتماً بخونید.

امان از این انگلیشی                                    
دربارهء اسلنگ های زبان انگلیسی. من که وقتی میخوندم پشت سر هم چند بار از فرط خنده ترکیدم! شما اگر از ترکیدی میترسین نخونید!!! از شوخی گذشته یادداشت بامزه ایه دربارهء اصطلاحات متداول تو زبان انگلیسی و برخورد یک ایرانی و مواجه شدنش با این اصطلاحات!  

کی یر کگور                    
اگر از علاقه مندان به فلسفهء اگزیستانسیالیستی هستید یا به هر دلیلی اسمی از کی یر کگور شنیدید یا احیاناً مثل من از دیوانگان فیلم هامون هستید بد نیست سری به اسن یادداشت بزنید. خیلی کلی و جامع دربارهء این فیلسوف دانمارکی نوشته!    

پدر استقلالی؛ پسر پرسپولیسی                      
این هم به مناسبت دربی بزرگ امروز. یادداشت بی نظیری از فرجام دربارهء..... نه! بهتره توضیح ندم! خودتون بخونید و لذت ببرید و بدونید که این نوشته تماماً دربارهء فوتبال نیست و خیلی فراتر از اونه!                

+ نوشته شده در  87/07/12ساعت 12:49  توسط امیر  | 

ماه رمضون هم اومد و رفت!
نفهمیدیم کِی اومد؛ نفهمیدیم چی شد و کِی رفت. نمیدونم برای بقیه هم همین حس رو داشت یا نه ولی من واقعا امسال هیچ چیزی از ماه رمضون حس نکردم. یادمه قدیما همیشه بساط افطار و مثنوی خونی شجریان قبل از اون ربنای معروفش یکی از بزرگترین ذوق و شوق های روزای ماه رمضون بود. اینکه بی سحر روزه بگیرم و تا غروب آفتاب صبر کنم و بعدش همیشه دچار حس های زیبای مثلاً آسمانی بشم!!!

در واقع، ماه رمضون و اصولاً فلسفهء روزه برام همیشه جذابیت های زیادی داشتند و تنها جایی بوده که میتونستم دین و خدا رو یه کم درک کنم. از وقتی رفتم ایتالیا، خیلی چیزا عوض شدند. اونجا اون روح ِ عمومی و اون همه بوهای خاص وجود نداشتند؛ این بود که نه میفهمیدم ماه رمضون چطور میاد و میره، نه نوروز واقعاً بوی عید خودمون رو میداد،... هرچقدر هم با همسر سابق سعی میکردیم سفره هفت سین بچینیم و با دوستامون لحظهء سال تحویل بیدار باشیم و هرچقدر زور میزدیم تا یادمون باشه ایرانی هستیم، باز هم انگار یه جای کار بدجوری ایراد داشت و به هیچ صراطی هم مستقیم نمیشد.
هه... چقدر احمقانه بودند اون همه حس های ناسیونالیستی! چقدددددر احمقانه بودند.

امسال؛ هم نوروز رو ایران بودم و هم ماه رمضون رو! دو تا از مناسبت هایی که با اون همه خاطرات کودکیم گره خورده بودند. ولی امسال فهمیدم خیلی چیزا انگار عوض شدند. نه عید، اون همه بوهای خوب با خودش داشت، نه ماه رمضون دیگه مثل اون ماه رمضون های قدیم بود. نه عیدی گرفتن ها و ماچ و بوسه ها و شیرینی ها اونقدر خوشمزه بودند، نه زولبیا بامیه های سر افطار. اصلاً انگار صدای شجریان هم لامصّب عوض شده بود وقتی ربنا میخوند.

نمیدونم این همه تغییر رو یه جا حس کردن مال اینه که واقعاً از بیرون خیلی چیزا عوض شدند و مثل سابق نیستند، یا این منم که انقدر عوض شدم و اون همه حس و بو رو نمیفهمم.
نمیدونم؛ فقط میدونم که ماه رمضون اومد و رفت و هیچی ازش نفهمیدم. راستش یه کم خوشحال هم هستم که زودتر تموم شد. چون سی روز به یادم آورد که چقدر همه چیز به طرز هولناکی تغییر کرده. سی روز یادآوری مداوم.

+ نوشته شده در  87/07/11ساعت 10:24  توسط امیر  | 

ریتم تند سازهای زهی 
                              مایهء همایون
                                                اکبر عبدیِ چاق و تپل با صدای نازکش:

باز مدرسه م دیر شد...

+ نوشته شده در  87/07/10ساعت 10:44  توسط امیر  | 

اصولاً بعضی از آدمها و مخصوصاً اعتقاداتشون اونقدر ارزش ندارند که بخوای براشون وقت بذاری و دو دو تا چهار تا کنی و سعی کنی حالیشون کنی که امکان داره کسانی وجود داشته باشند که مثل تو فکر نکنند!
برای همین، مایه گذاشتن از همون وردست چپ ناموس پوری فشفشو برای حواله دادنِ اون آدمای توخالی و اعتقاداتشون میتونه بهترین کار ممکن باشه!
+ نوشته شده در  87/07/10ساعت 0:23  توسط امیر  | 

تو زندگی م کمتر شده که بی نظم باشم؛ کمتر هم شده منظم باشم. وقتی پای یه قول و قرار میاد وسط معمولاً خیلی بهش وفادارم. یه بار هم نوشته بودم که وقتی با کسی قرار ملاقات دارم معمولاً ۱۰ دقیقه زودتر از موعد سر قرار حاضرم.
اما کمتر پیش اومده که توی یه پروسهء بیرونی بتونم این نظم و انضباطِ از بیرون تحمیل شده رو تحمل کنم. درواقع یه جورایی سعی کردم از داشتن زندگی روتین، دوری کنم. بحث دانشگاه به کنار که با عشق و علاقه سر کلاس های ۸ صبح حاضر بودم و به عشق اینکه امروز چیز جدیدی قراره بره تو کلهء پوکم، از ۶ صبح عین مرغ سرکنده از جام میپریدم بیرون. اما اون دوران که سر اون کار مزخرف تبلیغاتی تو میلان میرفتم رو هیچوقت یادم نمیره. اون کار هر بدی ای که داشت، یه خوبی بزرگ داشت و اونم این بود که بهم فهموند اگر درگیر روزمرّگی های این شکلی بشم، چقدر میتونم از "خودِ" واقعی ام فاصله بگیرم و به قول هامون دیگه اون من، من نباشه.
تا جایی که یادمه چه الان، چه همون ۱۲-۱۳ سال پیش که کار حرفه ای موسیقی میکردم، زندگی ِ کاریم محدود به حضور ثابت توی یه جای خاص برای مدتی نا معلوم نبوده و هروقت آهنگی آمادهء ضبط بود، یا قراردادی برای نظارت ضبط یا تنظیم میبستم، اون موقع یه برنامه ریزی کوتاه مدت برای انجام دادنِ اون پروژه در نظر میگرفتم و طبق همون برنامه پیش میرفتم و میدونستم روند هر کاری که قراره ضبط بشه نباید خیلی به درازا کشیده بشه و به قولی، توی یه روند فرسایشی بیافته چون مطمئناً وسطاش ولش میکنم؛ چیزی که برای سمفونی تبرستان اتفاق افتاد و ضبطش نیمه تمام موند.

اما یه نکتهء مهم هم هست؛ اونم اینه که اگر این فرار از روتین، تبدیل بشه به نوعی افراط تو زندگی شخصی، اونجا باید ترمزش رو کشید. یعنی یه جورایی برای کارهایی که میخوای انجام بدی باید برنامه ای بریزی و بهش وفادار باشی. اینکه هروقت عشقت کشید بشینی پارتیتور بخونی و هروقت دلت خواست بشینی به نوشتن موسیقی و هر وقت عشقت کشید مطالعه کنی خیلی نمیتونه مفید باشه. باید گاهی اوقات به این هم فکر کنم که در اوج رها بودن از روتین ها و روزمرّگی ها بد نیست اگر برای کارهایی که فکر میکنم مهمه، وقت بیشتر و حساب شده تری بذارم و بتونم تمرکزم رو بالا ببرم. اینکه هر روز سر یه ساعت خاص از خواب بیدار شم و بدونم که امروز چقدر از فلان کتابِ هارمونی رو باید بخونم و چه چیزهایی از فلان پارتیتور رو باید آنالیز کنم یا سعی کنم فضاهای مناسب موسیقایی رو برای خودم فراهم کنم تا روند ساختِ آهنگ ها و نوشتن پروژه هایی که چند ساله فقط تو ذهنم مونده رو مرتب و منظم کنم، میتونه برای رسیدن به هدف های کوتاه مدتی که واسه خودم دارم خیلی کمک باشه.

نوشتن تو این وبلاگ خیلی تونسته به سر و سامون دادن به این همه ایدهء پراکنده کمک کنه. همین که اینجا مینویسم انگار خودم رو توی یه تعهد با خودم قرار دادم تا به این ایده ها جدی تر فکر کنم و با خودم بررسی کنم و ببینم تصمیمات این شکلی چقدر درست و چقدر اشتباه هستند یا چند درصد امکان داره تو این راه آدم دچار لغزش بشه.
پیاده روی های پاییزی مطمئناً میتونند خیلی کمک باشند... چه برای منظم کردن ایده های موزیکالم، چه برای ترتیب دادنِ یه نظم درونی در عین رها بودن از روزمرّگی های هر روزه ای که همه باهاش درگیر هستند.

+ نوشته شده در  87/07/09ساعت 9:58  توسط امیر  | 

اصلاً وقتی که ساز باشه، حتا میخواد یه کیبورد معمولی ِ کاسیو باشه، ذوق و شوق نوشتن دوباره برمیگرده. نه اینکه فقط ایده های جدید به سراغت بیان ها...، نه؛ به اندازهء کافی کار نیمه تمام و ایده های ننوشته داری؛ ولی وقتی این وسیلهء ساده حضور داره و میتونی بشینی پشتش و خودت رو غرق بکنی تو نواختن و تو صداهایی که بخشی ش مالِ خودته، اون موقه اون حس و حال برمیگرده. اینجا دیگه بهونه ای واسه ننوشتن نیست و دیگه از قالب اون نویسندهء بی کتاب و قلم دراومدی.

برای خلق کردن، علاوه بر اینکه به ایده های نو و جالب نیاز هست، فضاسازی مناسب یکی از مهم ترین مسائل برای پروروندنِ ایده هاست. اینجاست که وقتی میشینی پشت ساز و چهار تا آکورد ساده رو میزنی، اون فضا، اون حس و اون همه ایده های نوشته نشده دوباره به طرفت هجوم میارن و وجودت سرشار میشه از خلاقیت.

از دیروز تا حالا بیشتر وقتم رو پشت کیبورد گذروندم و تمام کارهای نیمه تمامم رو دوباره بررسی کردم به خصوص (...) که یه جورایی دم دست تره و برای نوشته شدن راحت تره. ایده های عظیم تر رو گذاشتم کنار و فقط دارم سعی میکنم بهشون فکر کنم. میدونم که زیادی نواختن هم میتونه مضر باشه و به خصوص برای من که نوازنده نیستم و تکنیک خوبی هم اصلاً ندارم و فقط دلنگ دولونگی میکنم تا بتونم اون فضا رو برای خودم بسازم، میتونه خیلی دردسر درست کنه و باید دوباره به همون عادت گذشته هم فکر کنم؛ یعنی نوشتن ایده های کلی و پیاده روی های طولانی و بی هدف برای تمرکز کردن روی این ایده ها و پروروندنشون.
الان هم که پاییزه و هوا جون میده واسه اینجور پیاده روی ها....

--------

پ.ن: شازده تا حدی دربارهء سفر اخیر تو وبلاگش نوشته. به روز شده! بخونید!

+ نوشته شده در  87/07/08ساعت 12:21  توسط امیر  | 

نوآموزان همچنین معمولاً می پرسند: "در چه مدت زمانی به کمربند سیاه می رسیم؟" پاسخ می دهم: "تا زمانی که این پرسش برای شما مطرح باشد، هرگز به کمربند سیاه نمی رسید." وابستگی به هدفی محدود، تمرکز را بر باد می دهد و به محلی می برد که جای آن نیست. تنها راهِ حرکت در طریقت ذنِ گیتار، آن است که همه ی سرمایه را همین جا بگذاریم، در همین قدم، درست در زمان حال.

آری در مدرسه های دیگر، شاگرد از یک کمربند به دیگری ترقی می کند، لیکن در ذنِ گیتار وضع به نحو دیگری است. اینجا همه همیشه یک کمربند دریافت می کنند: کمربند سفید! آن کس که در غم اتلاف وقت و تلاشش نیست، یک روز پی می برد که کمربند سفیدش دیگر آن قدر ساییده و لکه دار شده، که عملاً به کمربند سیاه مبدل شده است! چنین کسانی آن روز به کمربند سیاه می رسند.

--------

ذن و موسیقی - فیلیپ تُشی سودو - برگردان آرش آیتی - انتشارات کاروان - ۲۵۰۰ تومان

+ نوشته شده در  87/07/07ساعت 19:14  توسط امیر  | 

با دخترک نشستیم تو تراس و داریم به بازی ابر و باد و نور مایل خورشید نگاه میکنیم. اون طرف تر خواهر این آقا خوابیده. 
بی صدا داریم با هم حرف میزنیم. گاهی اوقات حس میکنم تو همون سکوت هاست که خیلی حرفها گفته میشن. دقیقاً همون موقع که آفتاب داره آروم آروم از سر کوه مقابل میره بالاتر و بالاتر تا روز جاش رو به شب بده، همیشه یه سری حس های نگفته ای وجود دارند که اگر گفته بشن، به اصل ِ اون حس آنچنان لطمه ای میزنند که دلت میخواد هیچوقت دهنت رو باز نکنی.
یه سری حرفها از همون دسته اند و بدون اینکه به زبون بیاریشون، میتونی تو اون دو تا چشمی که عاشقانه دارند بازیِ باد و برگ درختها رو نگاه میکنند بخونیشون و حس کنی هنوز هم میشه خوشحال بود از اینکه زندگی ادامه داره.

پ.ن: سفر خوبی بود. شاید همینجا درباره ش بنویسم. شایدم از اهالی اندرونی بخوام که بنویسند. ببینیم چی میشه حالا!

+ نوشته شده در  87/07/06ساعت 19:22  توسط امیر  | 

حس میکنم دارم به سرپایینی نزدیک میشم. انگار قراره هرچی تا حالا رفتم بالا رو همین الان از اون طرف کوه بیام پایین. بدیش اینه که هنوز یه نمه مونده انگار تا به اون قله هه برسم و خیالم راحت شه از این همه سربالایی رفتن ولی هرچی آدم بهش نزدیک تر میشه راهش هم سخت تر میشه.

نمیدونم، ولی حس میکنم وقتی بیافتم تو سرپایینی همه چیز از دو حالت خارج نیست؛ یا قل میخورم و میرم با مخ ته دره، یا آروم آروم و سبک تر از قبل میام پایین. دیگه هم خیلی اصولاً برام مهم نیست که این چی میگه و اون چی میگه. این چی میخواد و اون چی میخواد.
میدونم که زمان زیادی باقی نمونده؛ تل انبار ننوشته ها و ایده ها انقدر دارن به مخم فشار میارن که اگر تکونی به خودم ندم این مخ وامونده حتماً منفجر میشه.

باید بنویسم.... باید بنویسم.
اما شده ام مثل نویسنده ای که مداد نداره؛ که دفتر نداره؛ که فقط حرف داره و نمیتونه بنویسدش؛ که انگار نمیذارن بنویسه؛ که انگار به قول خیلیا اصلاً نباید که بنویسه و الان وقت نوشتن نیست.
یه نویسندهء بی مداد، بی دفتر و کاغذ و پر از ایده و فکر که داره میرسه به یه سرپایینی که ناشناخته است و ناشناخته، ترس داره. بد جور هم ترس داره و حالا مونده که این قدم های آخر رو چطور برداره تا برسه به اون سر پایینیه که مطمئناً طی کردنش نصف اون چیزی رو زمان میبره که بالا اومدنه زمان برده!

پ.ن خوشحالانهء مسافرتی: دو سه روزی دارم میرم به یه سفر کوتاه. شاید نرسم اینجا رو به روز کنم. محض ثبت در تاریخ بود!

پ.ن کاملاً بی ربط: روزنامهء اعتماد رو دادم به مادرم و گفتم یادداشت هومن رو حتماً بخونه. بهش گفتم "این آدم استعداد نویسندگی ش رو داره هدر میده"! خنده م گرفته بود از اینکه معمولاً برعکسش گفته میشه! اینکه مثلاً فلانی دکتر حاذقی بود ها، اما زد تو کار شعر و ادبیات! یا فلانی مهندس خوبی بود اما حیف شد ول کرد رفت دنبال فلسفه!

پ.ن کاملاً مربوط: این پ.ن ها نیز همگی در دستهء هذیان ها قرار دارند.

+ نوشته شده در  87/07/04ساعت 9:45  توسط امیر  | 

ما یه جمع قدیمی بودیم؛ جمعی که حضورش گره خورده بود به همین اولین روزهای پاییز. پاییزی که برگریزون و بارونش معمولاً از آبان شروع میشد، نه از مهر؛ مهری که ماه پیوند اون رفاقت های مدرسه بود؛ مدرسه ای که خیلی چیزها رو که میبایست، بهمون یاد نداد و خیلی چیزها که نمی بایست رو ازش یاد گرفتیم.

آره؛ ما یه جمع قدیمی بودیم. روزهای شر و شوری و درس و کلاس هایی که نمیدونستیم آخرش به کجا قراره ختم بشه و بدون اینکه بفهمیم و خودمون به درکی ازش رسیده باشیم داشتیم تو منجلاب فیزیک و شیمی و عربی دست و پا میزدیم تا از قافلهء دانشگاهیان عقب نمونیم.
از همونجا بود که جمع ما آروم آروم شکل گرفت. خونهء رضا اینا، دو سه تا خیابون بالاتر از خیابون ما بود و همین شده بود مهم ترین انگیزه برای با هم درس خوندن ها...؛ تو اون زیر زمین فسقلی که پر بود از کتاب های ریاضی و زبان؛ من بودم و رضا بود و کلی پیاده روی صبحگاهی و درس خوندن های افراطی که لابه لاش تخته نردی بازی میکردیم و لامصب این رضا که از خودِ من تخته یاد گرفته بود، حالا خودم رو مارس میکرد!

آره؛ ما یه جمع قدیمی بودیم. یه جمع حدوداً ۷ نفره که همیشه دور هم جمع بودیم و یا تو سر همدیگه میزدیم یا با هم میخندیدیم. بزرگ تر که شدیم خیلی هم با هم گریه کردیم. اصلاً انگار این گریه کردنه با اون بزرگ شدنه نسبت مستقیمی داره لامصب. از سال دوم تا سال آخر دبیرستان من و علیرضا بغل دستی بودیم؛ اون ته کلاس؛ خودمون میگفتیم ما رسوب های کلاسیم، ته نشینیم! جلوی ما، سعید و علی بودند و میز بغلی، رضا و محمد. میبینید؟ ساده ترین اسمها رو هم داشتیم! اسمهای خیلی خیلی ساده... عین نسلی که خیلی خیلی ساده بود.
آره؛ همین سادگیه یواش یواش انقدر درگیر زندگی و روزمرّگی ها شد که بین ما خیلی چیزها شل شدند و خیلی چیزها سفت تر از قبل. سالهای اولی که بقیهء بچه ها یا تو دانشگاه بودند یا پشت کنکور، من کار میکردم و معمولاً آخر هفته هایی که خونهء ما تبدیل میشد به یک فقره خونهء خالی، این آدما دور هم جمع میشدند. میخواد باورتون بشه، میخواد هم نشه، برام مهم نیست؛ ولی آخرین خلاف خیلیامون یه پک زدن به سیگار بود و آخر خلاف خیلی های دیگه هم لبی تر کردن از مشروب هایی که از مخفیگاههای کشف شده و خنثی شدهء پدر بنده به دست میومد. گاهی اوقات انقدر مقدارش کم بود که برای اینکه خوب بگیرتمون، دو تا لورازپام مینداختیم بالا و فکر میکردیم چقدر کول و نایس تشریف داریم.

آره؛ ما یه جمع قدیمی بودیم. جمعی که یواش یواش وقتی آدمهاش تبدیل شدند به آدم های دو نفره، یه کمی توش تزلزل بوجود اومد. انگار جور کردن اون نفر دومی ها با هم خیلی کار آسونی نبود؛ واقعاً هم نبود. این شد که همیشه یه جای کار میلنگید و دائم باید یه جورایی رفتار میکردیم که نه سیخ بسوزه و نه کباب. این شد که بدون اینکه بفهمیم، دور شدیم از هم چون آدمای دونفرهء جدید، دیگه اون آدمای تک نفرهء قدیم نبودند و همین شد که اخلاق و رفتارهامون هم کلی تغییر کردند و ما موندیم و یه خاطرهء دور از اون سالهای دور.

آره؛ ما یه جمع قدیمی بودیم. درسته که کمتر همدیگرو میبینیم، اما انگار وقتی فقط خودِ خودمون دور هم باشیم، زمان متوقف میشه؛ نه، اصلاً زمان حرکت میکنه ولی به عقب. انگار پرت میشیم به همون سالهای قبل و میشیم همون آدمای ۱۰- ۱۲ سال پیش. یادمون میره الان کجاییم و کی هستیم و چی میخوایم. برای صدمین بار اون همه خاطره رو دوره میکنیم با هم:
یاته اون موقع عین سگ ترسیده بودی که جن تو خونهء کوهی ماست و من باهاس با توی خرس گنده میومدم تو دستشویی که تو موقع قضای حاجت قالب تهی نکنی؟ یادته علی فشارش افتاده بود پایین و میگفت بهم آمپول فشار بزنین؟ یادته وقتی رفتیم برای المپیاد ریاضی؟ یادته روز کنکور و اینکه علی و سعید بعد از سه سال نشستن کنار هم تو دبیرستان، سر جلسهء کنکور هم باز به طور تصادفی شماره هاشون کنار هم دراومد؟ یادته اون همه آخر هفته هایی که بوی ژل کتیرای کندلوس میدادن با موسیقی متن "باران عشق ِ" چشم آذر؟ یادته اون همه روزای خوب و بدی که جوگیر کتابهای کوئیلو شده بودیم؟ یادته اون همه کوه رفتنایی که من نیومدم و شما رفتین؟

آره؛ ما یه جمع قدیمی بودیم. هنوز هم هستیم؛ ولی انگار جغرافیامون هم مثل تاریخمون داره یه کم دچار تغییر میشه. علی که رفت ترکیه، من که سالهاست موقتاً رفتم به ایتالیا، و دیشب هم که علیرضا، بغل دستی سالهای دبیرستانم، باهامون واسه همیشه خداحافظی کرد که دست خانومش رو بگیره و بره آلمان. بقیه هم که مشغول زندگی و روزمرّگی هاشون هستند و همون غر های ۱۰ سال پیش رو میزنند مثل خیلی های دیگه.

آره؛ ما یه جمع قدیمی بودیم. که هنوزم وقتی بعد از این همه سال فقط خودِ خودمون دور هم جمع میشیم انگار یه نیروی عجیب و غریبی بوجود میاد که پیوند ها رو محکم تر میکنه و اون قسمت های شل شده رو دوباره بازسازی میکنه. میشیم همون آدمای سابق. آدمای به شدت معمولی. آدمهای به شدت بی ادعا. خیلی خیلی معمولی و راحت.

آره؛ ما یه جمع قدیمی بودیم.

+ نوشته شده در  87/07/03ساعت 10:37  توسط امیر  | 

این روزها تلخ شده ام؛ تلخ تر از قبل شاید. دلیلش را نمی دانم. شاید البته فشارهای این چندماه گذشته است که سر باز کرده و گاهی اوقات بی دلیل و با دلیل، خواسته و ناخواسته اطرافیانم را می رنجانم. قطعاً گاهی اوقات به عمد و برای خالی کردن یک سری عقده هاست که مهار از زبان تلخم بر می دارم و تل انبار این همه استرس و فشار را با گفتن یک یا دو جمله یا گاهی حتا یک یا دو کلمه بر سر کسی آوار می کنم؛ که معمولاً آن فرد کسی نیست جز مادری که ۳۰ سال پا به پایم در تمامی لحظه های خوب و بد همراهم بوده و باز هم می بیند و می شنود و تحمل می کند و دم بر نمی زند تا نکند جگر گوشه اش را از خود برنجاند.

گاهی هم بی دلیل و ناخواسته، شاید به خاطر فرار کردن از یک توهم بی معنا و از روی حساسیت های بیش از حد درونِ ناآرام و ایده آل پرستم، حرفی یا جمله ای به زبانم می آید که عزیزی را می رنجاند.

همیشه معتقد بودم که نوشتن ها و خواندن ها آبستن بسیاری از سوء تفاهم های عجیب و غریب هستند، چرا که نه لحن گوینده کاملاً در آن مشخص است و نه حضور واقعی اش بسیاری از ناگفته ها را باز می گوید؛ اما امشب فهمیدم که حتا حضور فیزیکی و لحن حرفها اگر از روی بی توجهی و حساسیت باشد، می تواند همان شبهه ها و همان سوء برداشت ها را موجب شود.

باید تلخی ام را در درون خود نگه دارم. باید زبانم را مواظب باشم و بدانم که بسیاری از توهم های ناشی از این همه فشار روحی و روانی، باید در حد همان توهم باقی بمانند و اثری از خود در دنیای پیرامونم، در روابطم با دوستان و آشنایان، در کار و حرفه ام و در صحبت با عزیز ترین هایم باقی نگذارد چرا که در واقع این زبان تلخ است که روح آزرده ام را تلخ تر و غیرواقعی تر از آنچه هست نمایان می کند.

شاید بد نباشد اگر روزهء سکوت بگیرم و کمی در خود فرو روم و با خود بیاندیشم واقعاً چه حرف ها و چه رفتارهایی می توانند دیگران را آزرده خاطر کنند آن هم بدون اینکه خودم متوجه اش باشم.
باید این زبان تلخ را کمی مهار زنم؛ باید خودم را، از درون شاید، کمی اصلاح کنم و واقعاً ببینم این همه حساسیت های بی مورد و بی دلیل، نه تنها از کجا ناشی می شوند (که این بر کسی پوشیده نیست)، که دریابم چه راهی هست تا از این مرداب فکری بیرون بیایم و در لحظه حرکت کنم، بدون دست و پا زدن در منجلاب گذشته و بدون ترس از ناشناخته های آینده.

پ.ن: این یادداشت یک مخاطب خیلی خیلی خیلی خاص و چندین و چند مخاطب خیلی عام دارد.

+ نوشته شده در  87/07/02ساعت 2:4  توسط امیر  |