با خودم حرف میزنم. نشستهام تو تاکسی و بیخیال ترافیک و بوق و غرهای راننده تاکسیام. یعنی سعی میکنم که باشم! لامصب دیدین از صبح که چشماتون رو باز میکنین گاهی اوقات ملودیِ یه آهنگی همینطور رو نرو و اعصابتون ژیمناستیک بازی میکنه؟ ما که شانس نداریم! به جای پارتیتای باخ و سمفونی مالر و سونات های بتهوون یا یکی از تصنیف های شجریان یا ترانه های اصلانی یا فرهاد، باید یه موجود اعصاب خورد کن یه بند تو وجودمون خودش رو بزنه به آب و آتیش که "جیگرتو خام خام بخورم"!
هرچی فکر میکنم، به عمق عاشقانه بودن این جمله پی نمیبرم! دخترک نخودی میخنده و میگه:"حتماً طرف هانیبالِ سکوت برهها ست!" حالا اینم شده شانس ما! یا بدتر از اون، پریروز که از خواب بیدار شدم و تو گوشم یه صدای نکرهء مسخره میخوند "میخوام برات بِیس بزنم!!" یا اون یکی مالِ هفته پیش که همینطور یه خط در میون میخوند: "برو حالشُ ببر!"
شازده سری تکون میده و با افسوس تکرار میکنه که "دور افتادیم از ارزشها!" به نظرم قضیه به ارزشها ربطی نداره. اصولاً یه جور سطحی نگریِ احمقانه ای حاکم شده تو محیط اجتماعی امروز که آدم نمیدونه باهاش چه کنه! همین اونوقت پاش به هنر هم باز میشه.
دخترک آروم میگه: "نمیخواد حالا بازم واسهمون فیلسوف بشی... اینا به عمق وجود هر کسی برمیگرده. اگر اون آهنگها میان تو ذهنت واسه اینه که یه بخشی از وجودت میخواد این رو بگه!"
با خودم فکر میکنم جگر چه کسی رو میخوام خام خام بخورم؟ یا برای کی میخوام بیس بزنم؟ حالم به هم میخوره. حالت تهوع شدیدی بهم دست میده. دود اتوبوس بغل دستی یه راست اومده تو دهنم!
شیشه رو میدم بالا. راننده خندهش میگیره! به من نمیخنده. به دختر ماشین بغل دستیش داره میخنده. "چه تیککه هایی اند..." نگاه میکنم. چرا پس به نظر من تیککه نمیان؟
حالم سر جاش نیست. دخترک یه بند میخنده. شازده یادآوری میکنه "فکر باهاس درست باشه!"
بیرون رو نگاه میکنم. دنبال کسی میگردم انگار. دنبال یه گمشده. دنبال اونی که اومد و انگار سالهاست بوده و رفت و انگار سالهاست که رفته. دنبال علی عابدینیم میگشتم. سرگشته و بیقرار شده بودم و نمیدونستم چه کاری از دستم بر میاد.
ترافیک اونقدر سنگین بود که ماشین ایستاده بود و تکون نمیخورد و راه پس و پیش نداشتم. نمیتونستم حتا پیاده شم. احساس خفگی میکردم.
دخترک به دادم رسید: "دنبالش نگرد. درونِ خودِ توست."
نه... این حرف خیلی هم درست نبود. اما یه جرقه بود! یه جرقهء مهم. اگر علی عابدینی الان جای من بود چه میکرد؟
نمیدونم دقیقاً چه کار میکرد اما مطمئناً با هر پدیده ای ذهنی برخورد میکرد. میدونم که فکرش رو به کار میانداخت و بهش فکر میکرد و فکر میکرد و تمام جنبه های خوب و بد رو بررسی میکرد و هر چیزی رو در بهترین و بدترین وضعیت خودش بررسی میکرد و بعدش با خیال راحت در ذهنش رو میبست و میرفت پی کارش.
آره. این رو خودش یادم داده بود. خودِ خودش...!
عابد رو میگم. علی عابدینیم رو میگم.






