تبليغاتX
تأملات نابهنگام

تأملات نابهنگام

(خاطراتی برای فردا)

چند روز پیش بود که داشتم داستان کوتاهی رو با ترجمهء خیلی خیلی بدی می‌خوندم و با خودم فکر می‌کردم چطور آدم می‌تونه انقدر بی توجه به همچین مسالهء مهمی باشه. در واقع آدم فقط با خوندن یک ترجمهء خیلی بد می‌تونه بفهمه مترجم خوب یعنی چی.

دو سه روز پیش بود که نازنین برام نوشت که بالاخره شاخ غول رو شکونده و کار ترجمهء داستان کوتاهی رو که از ایتالیایی به فارسی دستش گرفته بود بالاخره تموم کرده و گذاشتتش توی این وبلاگ که می‌تونید برید و بخونید. به نظرم داستان نسبتاً جالبی اومد و ترجمهء نازنین هم خیلی روون و خوب بود. البته نمی دونم؛ اگر من بودم شاید لحن صحبت رو کلاً عامیانه می‌کردم چون به نظرم نویسنده خیلی ساده داره به مسائل نگاه می‌کنه و حرف می‌زنه. شاید هم مال این باشه که زیادی خودم رو درگیر وبلاگ نویسی و وبلاگ خونی کردم و عادت کردم به اینطور نوشتن و خوندن.
به هر حال من از خوندن این داستان خوشم اومد و شما رو هم تشویق می‌کنم که حتماً بخونید و نظرتون رو برای نازنین بنویسید. نازنین آدم منطقی و انتقاد پذیریه و مطمئناً اگر بی غرض ازش انتقاد هم بشه، با روی باز گوش می‌کنه و مطمئنم که خیلی هم براش مهمه. از تعریف و تمجید الکی هم اصلاً خوشش نمیاد اینه که خیلی به خودتون زحمت ندین. اگر هم دوست ندارید نظری بنویسید (حالا به هر دلیلی) فقط براش بنویسید که داستان رو خوندید، همین. شاید همین که آدم حس کنه کاری که انجام داده یه مقدار مخاطبی رو به هر حال برای خودش جمع کرده کافی باشه.

البته این فقط یه شروعه و حس می‌کنم اگر این خانوم با این همه پشتکار و اطلاعات و هوشی که داره و با این همه علاقه‌ای که به ادبیات ایتالیایی داره و با اون تسلطی که من خودم تضمینش می‌کنم*، اگر اون صدا و سیمای لعنتی رو یه کم بی‌خیال بشه و این کار رو جدی تر دنبال کنه خیلی به جامعهء ادبی ایران می‌تونه خدمت بزرگی بکنه.
این فقط نظر منه و هیچ ارزش دیگه ‌ای نداره!

بفرمایید اینجا و داستان کارت پستال رو بخونید!

* من وقتی وبلاگ ایتالیایی نازنین رو دیدم باورم نمی‌شد که این وبلاگ رو کسی می‌نویسه که فقط چند ماه توی ایتالیا موقتی زندگی کرده... یکی از معدود مواقعی که کم آورده بودیم و احساس حسادت سراپای وجودمان را در نوردیده بود همان موقع بود!!!!

+ نوشته شده در  87/08/30ساعت 8:11  توسط امیر  | 

آقاجون آدم موزیسین باشه و عمری رو با موسیقی سر کرده باشه و حس کنه خیلی بارشه و گذشته از اطلاعات علمی و غیر علمی، جوگیر شده باشه که حسابی هم از علم صدا و ابزارآلات مربوطه سررشته داره و اونوقت یه آدم گل بهش یه کادویی بده که باعث بشه به عمق نادانی خودش پی ببره! چه حس پارادوکسیکالی داره این قضیه!

چرا پارادوکسیکال؟
آخه وقتی همچین چیزی رو کادو می‌گیری و توی خونه وصلش می‌کنی به آی‌پادت که مدتهاست اون گوشهء اتاق داره خاک می‌خوره تازه می‌فهمی صدا یعنی چه!! تازه می‌تونی موسیقی کویین رو با بهترین کیفیت ممکن گوش کنی و لذتی ببری تا سر حد جنون.

می‌دونم که استفادهء بیش از اندازه از گوشی و هدفون برای سلامتی گوش خیلی مضره ولی چاره‌ای نیست! من نمی‌تونم دیگه این گوشی ها رو از توی گوشم بیرون بیارم.
خلاصه محض اطلاع موزیکولوگ های آینده می‌خوام عرض کنم که اگر روزی ما کر شدیم و خواستند علت کر شدن ما رو دریابند، می‌تونید به راحتی به این پست مراجعه کنید و علت اصلی رو پیدا کنید. اون موقع با خیال راحت می‌تونید این آقا رو مقصر قلمداد کنید! از ما گفتن بود.

پی نوشت کاملاً مربوط: از شوخی گذشته؛ واقعاً هدیهء بی نظیری بود. ممنونتم رفیق.

پی نوشت نسبتاً مربوط: ما که از موزیسین شدن چیزی به ارث نبردیم؛ شاید همین کر شدنه ما رو یه کم شبیه به بتهوون کنه! خدا رو چه دیدید؟ شاید صد سال بعد نوشتند علاوه بر غول بزرگ موسیقی، یه موزیسین ِ بچه پررویی هم وجود داشت که کر شده بود.

پی نوشت مربوط به پی نوشت قبل: حالا شما بگید منظور از غول بزرگ موسیقی و موزیسین ِ بچه پر رو کی بوده!

پی نوشت خیلی حال می‌کنیم: باورتون می‌شه الان که دارم تو سکوت ساعت یک نیمه شب تایپ می‌کنم صدای تلق و تلوق کیبورد رو هم نمی‌شنوم؟ بابا خداست این هدفون!

پی نوشت بیشتر حال خواهیم کرد: از الان ذوق این رو دارم که ببینم سمفونی های مالر تو این هدفون چطور صدا میدن!

پی نوشت کاملاً بی ربط: اندرونی به روز شد!

+ نوشته شده در  87/08/29ساعت 0:3  توسط امیر  | 

می‌دونی رفیق؟
اگه یادت باشه اون شب هم بهت گفته بودم که معمولاً وقتی داری برای اولین بار جایی می‌ری، مسیر رفتن از مسیر برگشتن یه کم طولانی تر به نظر میآد. یادته چی گفتم؟ گفته بودم که فکر کنم واسه اینه که وقتی آدم داره به سمتی می‌ره که آخرش معلوم نیست، از اونجایی که نمی‌دونه کِی قراره که برسه، همه‌ش داره به این که کِی می‌رسه فکر می‌کنه و شاید اون وسط مسط ها این دغدغه که "نکنه دارم راه رو اشتباهی می‌رم" هم هِی مزاحم فکرش بشه و همین باعث می‌شه هر قدمی که برمی‌داره انگار سنگین تر از قدم قبلی باشه. ولی وقت برگشتنی، قضیه یه کم فرق داره؛ تو دیگه می‌دونی از کجا داری میای و کجا قراره که بری. آخر راهت معلومه و واسه همین دیگه نه به قدمهات فکر می‌کنی نه درگیر این می‌شی که راه رو داری اشتباه می‌ری و نه هزارتا چیز دیگه.

وقتی آدم هدف مشخص و واضحی نداشته باشه همین می‌شه رفیق! یا باید یه راهبر ِ معتمد داشته باشی و هر چیزی که می‌گه بی چون و چرا بپذیری و افسارت رو بدی دستش تا اون ببردت، یا باهاس خودت چشمات رو باز کنی و ببینی کجت هستی و حالا با کمک نقشه یا مسیریاب یا قطب نما یا هر چیز دیگه‌ای که تو چنته‌ات هست، راهت رو پیدا کنی و بری جلو و مطمئن باشی از اینکه مسیر درستی رو انتخاب کردی. اون جوری اگه روی خط استوا هم حرکت کنی و بخوای از این نقطه تا دوباره همون نقطه دور زمین رو بزنی، دیگه راه به نظرت طولانی نیست و می‌دونی داری چکار می‌کنی. اون موقع صبر کردن و اندیشیدن و اعتقاد داشتن لذتی پیدا می‌کنه که بیا و ببین.

ولی رفیق،
تازگی ها دارم یه جورایی به این نتیجه می‌رسم که گاهی اوقات، آدم مسیر حرکتش شاید عوض بشه. شاید بخواد از راهی بره که نزدیک تره ولی پره از ترافیک و دود و بوق؛ شاید هم بخواد از راهی بره که پره از دار و درخت و مناظر زیبا، ولی طولانی تر و شاید یه کم هم سخت تر؛ این رو که دیگه خودت گفته بودی، مگه نه؟
اینا مهم نیستند. مهم نیست از چه ابزاری واسه رفتن استفاده می‌کنی؛ نه اینکه مهم نباشه ها... لال بشم اگر دروغ بگم؛ منظورم اینه که اونقدرایی که فکر می‌کنی مهم نیست حالا وسیله‌ای که داری این باشه یا اون؛ مهم اینه که دوستش داشته باشی و اعتقاد داشته باشی که بالاخره می‌رسوندت به مقصد.

... اما مقصد؛
مقصد چیه اونوقت؟ این دقیقاً چیزیه که بیشتر آدما رو می‌اندازه تو چاه عمیقی که خودشون هم نمی‌فهمن که افتادن توش؛ شاید اصلاً نفهمند که افتادند توی چاه و دارند توش مذبوحانه دست و پا می‌زنند.
آره رفیق،
اینجاست که آدم اشتباه می‌کنه. اون هدفه است که مهمه و متاسفانه انقدر دوره که آدم خیلی از مواقع نمی‌بیندش و تو حرکت هاش اشتباه می‌کنه و می‌خوره به جاده خاکی؛ نه اون جاده خاکی‌یی که الان هم من توش هستم، هم تو؛ این با اون یه نموره فرق می‌کنه. اینجا ما می‌دونیم تو خاکی هستیم؛ می‌دونیم که راه سخته رو اومدیم توش و داریم به اون اتوبانه هی نگاه می‌کنیم و گاهی اوقات غبطه می‌خوریم به حال اونایی که چهارنعل دارند ماشینای شاسی بلند و شاسی کوتاهشون رو می‌رونند و گاهی اوقات هم فکر می‌کنیم اونا باهاس به مایی که قدم زدن تو این سنگلاخ رو ترجیح دادیم غبطه بخورند.
اینجا ما آگاهانه داریم می‌زنیم به خاکی. ولی وقتی ندونی داری چه می‌کنی، شانس هم نمیاری تا از اون بیراهه بیای بیرون و همه چیز رو به چشم یک جرقه و برق روشن بهش نگاه می‌کنی و می‌مونی تو اینکه بالاخره کجای راه رو اشتباه رفتم که الان اینجام.

سرت رو خوردم رفیق،
ولی باهاس بهت می‌گفتم اینا رو؛ اینکه آدم خیلی وقتا نمی‌فهمه کجاست و اصلاً چی می‌خواد و اون چیزی که بقیه کردنش نماد و سمبل، براشون می‌شه وحی منزل.

اینا رو ننوشتم که آخرش یه نتیجهء گنده و فلسفی ازش بگیرم و بهت بگم ببین من چقدر بارمه. یه دردِدل ساده بود. هر چی نباشه با هم داریم تو این راه قدم بر می‌داریم دیگه... مگه نه؟

+ نوشته شده در  87/08/27ساعت 9:2  توسط امیر  | 

می‌گویم:‌ "می‌گن وقتی من دو یا سه ماهه بودم، ورزای پیرمون که عاشق جویدن پارچه و جلای کهنه بوده می‌آد من رو از در خونهء حصیریمون که سر مزرعه زده بودیم، بر می‌داره و با خودش به مزرعه می‌بره. از اون طرف سگ زردمون که از گاوه باهوش تر بوده و می‌دونسته میون اون جل های چرک و کثیف یه بچهء قنداقی زردنبوی لاغر هست، شروع می‌کنه به پارس کردن و سر می‌ذاره دنبال آقا گاوه. گاوه هر چند لحظه یک بار من رو زمین می‌ذاشته و تکه‌ای از جل های پیچیده به بدنم را پاره می‌کرده و شروع می‌کرده به جویدن. سگ که حقیقتاً سگ وفاداری بوده خودش رو می‌ندازه جلو شاخ های گاو ِ بی عقل و اون رو به مبارزه می‌طلبه. شما هیچ وقت جنگ گاو و سگ دیدین؟ من دیدم، گاو حمله می‌کنه و سگ جاخالی می‌ده، خلاصه من محصول مبارزهء یک گاو پیر بی عقل و یک سگ زرد باوفا هستم، و تنها خدا می‌دونه به چه دلیل در آن جنگ و جدال، پا یا دست آقا گاوه روی من نیومده."
دکتر می‌گوید:‌"شما قصه گوی خوبی هستین."
می‌گویم: "قصه نبود."
می‌گوید: "به هر حال ربطش رو به قضیهء بد اومدن یا خوش اومدن از بچه نفهمیدم."
می‌گویم: "راستشو بخواین خودمم نمی‌دونم، ولی یه جورایی فکر می‌کنم چرا باید آدم بچه‌ای رو سر به دنیا بده و بعد اون رو بندازه زیر دست و پای گاوها، حالا ورزای پیر نبود یه گاو دیگه."

---------

خاله‌بازی - بلقیس سلیمانی - انتشارات ققنوس - ۱۳۸۷ - ۳۵۰۰ تومان

 

پ.ن: کمی با موسیقی با مطلی دربارهء موسیقی علیزاده در دههء شصت به روز شد!

+ نوشته شده در  87/08/26ساعت 23:0  توسط امیر  | 

 

این روزها یکی از مهم ترین چیزهایی که بهش فکر می‌کنم اینه که چقدر کتابهایی که دست می‌گیرم از زبان راوی نوشته شده‌اند. راستش آخرین کتابی که به حالت سوم شخص نوشته شده باشه و من خونده باشمش رو یادم نمیاد. انگار یه جورایی این منیّت و گرایش به سمت اول شخص نویسی بد جوری خودش رو جا انداخته تو نویسنده هایی که حالا چه جدی چه نیمه جدی دارند به مقولهء ادبیات می‌پردازند.

یادمه وقتی عابد ایران بود، یه بار تو کافه شارونا با هم راجع به این قضیه صحبت کردیم و عابد نظرهای جالبی داشت در زمینهء اینکه از وقتی وبلاگ‌نویسی تو ایران رواج پیدا کرد، این "من" و اول شخص مفرد اهمیتش تو نوشتن چندین و چند برابر شد. یادمه یه یادداشتی هم تو صفحهء ۳۶۰ خودش در این رابطه نوشته بود.
نمی‌خوام قضاوت کنم و بگم این گرایش به سمت اول شخص نویسی اساساً خوبه یا بد؛ ولی می‌بینم که نه تنها نویسنده ها خیلی راحت با این تمایل و کشش کنار میان، که خواننده ها هم کم کم دارند همین نوع نگارش رو به عنوان بهترین شیوه (اگر نگیم تنها شیوه) برای خودشون جا می‌اندازند جوری که همین دیشب وقتی یه داستان کوتاه از استیون کینگ می‌خوندم (که از زبان سوم شخص نوشته شده بود) حس می‌کردم نمی‌تونم با این نوع دیدگاه ارتباط مناسبی برقرار کنم و واقعش یه کمی از این تغییر ناخواسته و عجیب ترسیدم.
این قضیه نمود دیگه ای هم داره و اون هم اینه که خواننده به هر حال درست یا غلط، شاید هم خیلی ناخودآگاه، راوی داستان رو با نویسنده یکی فرض می‌کنه و مبنای قضاوتش رو هم روی همین اصل می‌گذاره که چیزی که شخصیت گویندهء داستان داره ازش حرف می‌زنه در واقع همون نویسنده است که با اعتقادات خودش داره بیان می‌کنه و همین مساله باعث می‌شه تو بیشتر موارد، نگاه خواننده یا منتقد ادبی به جای اینکه اصل داستان رو نشونه بره، متوجه نقد شخصیتی نویسندهء داستان بشه که بیشترین بازتابش رو می‌شه تو یادداشتهای پراکندهء وبلاگی‌یی که راجع به کافه پیانو نوشته شد پیدا کرد طوری که بیشتر کسانی که از این کتاب نوشته بودند و نظر منفی داشتند، اکثراً نقد کردن شخصیت فرهاد جعفری براشون مهم بود تا مسائل دیگر. (لطفاً حالا نیاین بگین من دارم سنگ کسی رو به سینه می‌زنم. اگر شمای نوعی منظورتون چیز دیگه‌ای بوده، من هم قبول می‌کنم. دعوایی نداریم به خدا که اصلاً حوصله‌اش رو ندارم!)
دقیقاً همین قضیه هم می‌تونه زمینه ساز این بشه که نوع نگاه نویسنده به مسائل یه جورایی تحلیلی و مثلاً در توافق با موضوع ایکس و تضاد با موضوع ایگرکه! خیلی گذرا می‌شه به این موضوع اشاره کرد که معمولاً نویسنده های مرد، زن ستیز و نویسنده های زن، مرد ستیز به نظر میان!!

حالا اینکه تا چه حد این چیزی که من فکر می‌کنم اپیدمی شده و اصولاً چه پیش زمینه های جامعه شناختی یا زیبایی شناختی‌یی رو آدم باید واسهء تحلیل این مسئله مد نظر قرار بده شاید حوصله و وقت زیادی بخواد.
این روزها درگیری‌ام با یه داستان بلند و چند داستان کوتاهی که دارم تو ذهنم پرورششون می‌دم، باعث شده نسبت به این مساله خیلی حساس تر بشم و وقتی دیروز با آرتمیس این بحث پیش اومد، با خودم فکر کردم شاید بد نباشه به قول عابد پرونده‌اش رو اینجا باز کنم تا شاید بعداً، بیشتر و بیشتر راجع بهش بنویسم تا یه جورایی این عقاید و نظر ها ثبت بشن؛ 
شاید در آینده بشه تو این زمینه به یه جمع بندی مناسب رسید.

در ادامهء مطلب می‌تونید یادداشت عابد عزیز رو بخونید!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/08/25ساعت 19:45  توسط امیر  | 

حیاط مدرسه!
توپ دولایه دست یکی از بچه ها؛
دو پسر رو به روی هم با قدمهایی یکی پشت آن یکی پاهاشان.

-گردو...
-شکستم...
-گردو...
-شکستم...

--------

پ.ن: برای سحر طلوعی عزیز!

+ نوشته شده در  87/08/25ساعت 8:17  توسط امیر  | 

گاهی اوقات زمان فقط یه بهونه می‌شه واسه اینکه یه چیزایی رو به یاد بیاری و بشینی و خودت رو غرق کنی تو لذت مزه مزه کردن تمام اون لحظه های ناب و بی آلایشی که یه زمانی حتا تصور کردنش هم برات از جوک های ملانصرالدین خنده دار تر بود.
این می‌شه که گاهی اوقات بهونه داشتن واسه این به یاد آوردنه خیلی می‌تونه مهم و ضروری باشه. نه از روز زن آنچنان خوشم اومده، نه روز پدر و مادر رو دوست دارم نه ولنتاین رو و نه هیچ مناسبت دبگه‌ای رو که خودم تو مهم بودنش نقشی نداشتم و برای همینه که بهونه هام رو برای اون به یادآوردنه خیلی شخصی و خاص خودم می‌دونم همنطور که جویی تو فرندز حاضر به share کردن غذاش با هیشکی نیس، حاضر نیستم اونا رو با بقیه به اشتراک بذارم؛ چون مال خودِ خودمه و مال خودِ خودشه.

بعد تازه می‌دونی؟ زمان و سالگرد و ماهگرد و بالگرد و اینا همه‌شون یه چیز قراردادی هستند. یه چیزی که ما خودمون رو بهش وصل می‌کنیم تا یه چیزای دیگه‌ای رو یادآوری کنیم و بگیم بابا جونِ من نیگا کن؛ من دوستت دارم؛

... همین!

+ نوشته شده در  87/08/24ساعت 8:10  توسط امیر  | 

سرماخوردگی ِ سمجی گیرم افتاده که رسماً ما را مورد عنایت خودش قرار داده. یه روز خوبم و یه روز انگار آخرین نفس هام رو دارم می‌کشم. سرماخوردگی هم سرماخوردگی های قدیم.... قشنگ یه چهار پنج روز می‌انداختت اساسی تو رختخواب و بعد از یه دوره سر درد و گلو درد و آبریزش از تمامی سوراخهای موجود در صورت و تب و لرز و ... بعدش عین آدمیزاد دمش رو می‌گذاشت رو کولش و می‌رفت پی کارش و آدم یواش یواش به زندگی نرمال برمی‌گشت، نه مثل حالا که آدم باید التماس کنه تا جناب آقای تَب قدم رنجه بفرمایند و چند ساعتی میمهان بدنش باشند بلکه بعدش اون رخوت باحال بیاد سراغت و حس کنی دیگه افتادی تو سرپایینی و داری بهتر می‌شی و فرداش هم دیگه می‌تونی از تو رختخواب بیای بیرون.

اینه که حالا حکایت ماست از ۱۰ روز پیش تا حالا که هی در حال آن و آفِ این سرماخوردگی لعنتی هستیم که هیچکدوم از اون نشونه های ذکر شدهء فوق رو نداره اما جوری می‌اندازدت که می‌خوای دیگه بیدار نشی. بیشتر انگار یه جور مسمومیت همراه با سرماخوردگیه تا خود سرماخوردگی!

خوبی ِ این سرماخوردگی، البته با توجه به شرایط زیست محیطی حاکم در خانواده، اینه که می‌تونی خیلی ریلکس دراز بکشی تو تختت و کتاب های نخونده‌ات رو ورق بزنی و هروقت عشقت کشید بخوابی و یکی هم باشه که برات هی چایی و سوپ و قرص و آبمیوه بیاره و احساس لوس شدگی مزمن بهت دست می‌ده.
الان که دارم اینا رو می‌نویسم نمی‌دونم دو دقیقهء بعد می‌تونم همچنان پشت کامپیوتر نشسته باشم یا نه ولی به هر حال اعصابی از ما در حال خورد شدن هست که بیا و ببین! دیشب کنسرت ارکستر سمفونیک رو هم به همین دلیل نرفتم و امیدوارم تا فرداشب خوب شده باشم و بتونم برم ببینم.

---------

پی نوشت بی ربط: ویژه نامهء روزنامهء اعتماد درباره‌ی فعالیت های هنری حسین علیزاده --> +

+ نوشته شده در  87/08/23ساعت 8:51  توسط امیر  | 

سلام رفیق چطوری؟
هنوز شارونا می ری؟
من اینجا یه کافه گیر آوردم به اسم پاپاگایو (طوطی) که یکی از پیشخدمت هاش به اسم مارک عین رضای کافه شاروناست. منم گاهی تنهایی می رم باش گپ می زنم. البته به بامزگی رضا نیست ولی مثل اون خون گرمه.
من اینجا تقریبا هر روز کلاس دارم و کلی کار سرم ریخته ولی تونستم یه مدیاتک گیر بیارم و هر چند روز یه بار می رم چند تا سی دی موسیقی و فیلم می گیرم. اصولا خوبه بد بم نمی گذره، کلاس ها خوبه، چند برابر ایران کار می کنم و حس احمقانه که پیدا کردم اینه که دارم ایران رو دوباره کشف می کنم! البته این به معنای تجدید علاقه یا حس دلتنگی نیست( حالا حالا ها قصد برگشتن ندارم)، ولی یه جور میل به منعکس کردن اونچه که در اینجا می گذره برای بچه هایی که اون جان و در عین حال کشف دوباره همه اون چیزهایی که در طی این سال ها اتفاق افتاده.


زمان کش می یاد و هر بار که بر یک  رویداد گذشته متمرکز می شم انگار اون مقاومت ناپذیری گذشته اش رو از دست می ده و معناش، گاهی حتی حس و حالش قابل دست یابی می شه. می دونی نه اینکه جزئیات رویدادها عوض شن ها ! نه. لحنش عوض می شه. انگار که همون جمله موسیقی رو با لحن دیگه ای بشنوی، یا صحنه ای از یک فیلم مستند رو یک بار دیگه با موسیقی متن بشنوی. ما از گذشته جدا نمی شیم، تکرارشم نمی کنیم. بهش بعد می دیم. انگار افق نگاه بهش، آینده است. انگار ما قبلا اشتباه می کردیم وقتی براین باور بودیم که رویداد ها  رو باید در متن وقوعشون فهمید و توجیه کرد. هر رویداد افق آینده اش رو با خودش داره، وفقط از این افقه که می‌شه معنای اون رویداد و گاهی حتی اهمیت اش، تمایزش از باقی اتفاقات رو فهمید. می دونی این افق باز به آینده، این تاخیر در معنای رویدادها که ما رو در تفسیر و فهمش گاهی فلج و الکن می کنه، همراه هر رویداده! اصلا خود رویداده! حتی اگر این رویداد به بزرگی و برگشت ناپذیری مرگ هم باشه باز هم چیزی از تاخیر در این معنا کم نمی شه! به همین خاطره که اگر عنوان نوشته های تو "خاطراتی برای فردا" باشه، با مسن تر شدن تو هیچ وقت اون فردا هه نمی رسه! اون فردا همیشه یک افقه، رویداد نوشته شده تو همیشه معنای خودش رو به اون حواله می کنه! کافی برگردی به نوشته های قبلیت نگاه کنی. خیلی از اون ها تازه الانه که معنای خودشون رو پیدا کردن، و به این معنا تازه انگار الانه که متحقق شدن، یا اگر حتی مضحک به نظر برسه، انگار که تازه الانه که اتفاق افتادن. برای فهم این حرف باید کند ذهن بود، باید در تفسیر و فهم رویدادها تعلل کرد. باید مثل " خنگِ شاگرد"   نامجو، "همیشه در مراجعه "  بود.

 

 

 

سلام عابد عزیز
خوندن این نامه‌ت خیلی خوشحالم کرد... نه فقط واسه اینکه "تو" نوشته بودیش که بیشتر به این خاطر که این بحثی که تو پاراگراف دوم نامه‌ت کرده بودی مدتیه که الان شده یکی از دغدغه های ذهنی‌م.... یکی از دلایلی که اسم وبلاگ رو عوض کردم هم همین بود. پسر تو مگه علم غیب داری؟
باورت نمی‌شه ولی نه فقط تو یادداشت های خودم که گاهی اوقات تو یادداشتهای چند تا از دوستام هم که دقیق می‌شم گاهی اوقات باورم نمی‌شه و حس می‌کنم انگار یه چیزایی هست که اون زمان هم بوده و من نمی‌دیدم و درک نمی‌کردم و می‌دونی خنده دار کجاست؟ که بر عکس اون چیزی که همه بهش معتقدند، هر چی ازش فاصله می‌گیری لامصب پر رنگ تر و واضح تر می‌شه و انگار اون حس‌ه است که داره روحت رو به بازی می‌گیره و تازه بعد از این همه وقت یه چیزایی رو می‌فهمی که خودت هم شاخ در میاری عین بز!

راستش مدتیه که درگیر زمان شدم... از خنده دار ترین موردی که بخوای تصورش رو بکنی مثل یه فیلم یا داستان تخیلی تا دقت کردن به چیزی مثل بعد چهارم اینشتین و مساله‌ی روح و حرکت تو زمان. واقعاً فکر می‌کنم که به قول رضا شارونا دارم روانی می‌شم!!! یه جورایی راستش خوشحالم که نیستی... وگرنه بحثش رو باهات باز می‌کردم و می‌شد کابوس زندگی‌م. خیلی سربسته بهت بگم که واقعاً ذهنم رو مشغول خودش کرده و گاهی اوقات نمی‌فهمم تو چه بعدی از زمان و مکان دارم قدم می‌زنم یا گاهی فکر می‌کنم حرفی که الان داره از دهنم میاد بیرون رو قبلن یکی گذاشته تو مخم که من بگم... نه مثل این ایده های معمولی... نه مثلاً اینکه من الان وقتی می‌گم "چقدر جالبه که داره بارون میاد" دقیقاً یه ماشین زرد باید از جلوم رد بشه و یه مرد با ریش سیاه خم بشه از روی زمین کاغذی رو برداره و یه پسر جوون از روزنامه فروش یه سیگار وینستون بخره.... و همه‌ی اینا تو کسری از ثانیه اتفاق میاقته و من هم از دو ثانیه قبل می‌دونستم که اتفاق میافته.... بحث دژاوو و این حرفا نیست... یه حسیه که خیلی قوی تر از این صحبت هاست. فکر کنم همینطور ادامه بدم سر از امین آبادِ کرمونا در بیارم.
راستی، دارم برمی‌گردم ایتالیا. فکر کنم ماکزیمم دو هفته دیگه تهران باشم و بعدش میرم سر خونه و زندگی‌م. راستش دلم واسه خونه‌م و خیابونای تنگ و تار و پر از مه کرمونا تنگ شده.
وقتی بیام حتماً باید یا تو یه سر بیای پیشم یا من بیام اون طرفا....
اینجا هر بار که میرم شارونا جات خالیه پسر... همه‌ش با رضا صحبتت هست و همیشه به یادتیم. جالبه که یه قرار وبلاگی با بعضی از بچه ها گذاشتیم و یکشنبه ها اونجا دور هم جمع می‌شیم و مثلاً از 3 بعد از ظهر تا 9 و 10 می‌شینیم به حرف زدن و گپ زدن و شر و ور گفتن و من هم طبق معمول گاهی اوقات ترمز شوخی هام می‌بره و دل یکی رو می‌شکونم... من رو که می‌شناسی!!
مواظب خودت باش! (یاد یکی از دوستام افتادم که هر وقت این رو بهش می‌گفتم ازم تشکر می‌کرد واسه‌ی یادآوری کردن و می‌گفت: خوب شد گفتی وگرنه یادم می‌رفت از خودم مواظبت کنم و می‌رفتم زیر ماشین!)
قربانت
امیر

 

پی نوشت بی ربط: اندرونی با یادداشتی از بانو فخرالملوک به روز شد!
پی نوشت باز هم بی ربط: بیست سال بعد... هم به روز شد. فکرش رو بکنید بیست سال بعد امیر قلعه‌نویی وبلاگ نویس شده باشه!

+ نوشته شده در  87/08/22ساعت 8:49  توسط امیر  | 

صبح زود بیدار شدم و داشتم یادداشتی می‌نوشتم واسه اعتماد درباره‌ی آلبوم "از این گوشه تا آن گوشه" که در واقع یه سری موسیقی کودکانه است ولی با استفاده از سازهای ایرانی و تو دستگاههای موسیقی سنتی ایرانی.
دیروز وقتی مهدی این سی دی رو بهم داد اولش خنده‌م گرفته بود و با خودم تصور می‌کردم چطور می‌شه واسه‌ی بچه تو ابوعطا یا افشاری مثلاً لیلی حوضک خوند! که وقتی شنیدمش دیدم می‌شه و خوبش هم می‌شه! خیلی ذوق کردم از اینکه به خانومی ه اسم حکیم الهی پیدا شده که بعد از این همه سال تدریس تو مهدکودک و مدرسه و سر و کلله زدن با بچه ها، تونسته همچین کاری رو انجام بده. واقعاً ایول داشت کارش!

وقتی می‌نوشتم، مجبور بودم یه مقدمهء کوتاهی بنویسم درباره‌ی این همه غربزدگی که بین بچه های کوچیک وجود داره. همین باربی و کارتون ها و موسیقی هایی که به خوردشون داده می‌شه و البته حیوونی ها گناهی هم ندارند؛ وقتی تولید خوبی انجام نمی‌شه و جلوی اونایی که بلدند و می‌تونند کار خوب انجام بدند گرفته می‌شه خب بچه طبیعیه که رو میاره به نمونه های غیر ایرانی!
البته اصلاً نمی‌خوام وارد حوزهء ناسیونالیسم و ملی گری و این مزخرفات بشم چون کلاً از این دوره عبور کردم و چیزی مثل ناسیونالیسم برام رسماً خنده داره. شاید بعدها بیشتر راجع بهش بنویسم!

به هر حال وقتی داشتم می‌نوشتم یاد دوران کودکی خودم افتادم. یاد اون همه موسیقی ها و قصه ها و نوار های خوب و دوست داشتنی. خروس زری پیرهن پری‌یی که شاملو نوشته بود مثلاً یا آلبوم موسیقی کودکی که علیزاده کار کرده بود.
یاد حرف دخترک افتادم که می‌گفت: "مایی که اون کارها رو گوش می‌کردیم و بچگی‌مون با کارهای امثال شاملو و علیزاده پیوند خورده شدیم این... وای به حال نسل الان که...."

امروز فهمیدم شاید اگر نمونه کارهای امثال خانم حکیم الهی بیشتر و بیشتر هم بشه، خیلی هم نباید به آیندهء این نسل ناامید بود!

+ نوشته شده در  87/08/21ساعت 8:8  توسط امیر  | 

گاهی اوقات هست که باید دستت رو دراز کنی به سمت کسی که ازت حتا توقعی هم نداره! تو هم نمی‌دونی که حالا این دستی که دراز کردی اساسن به کارش میاد یا نه ولی امیدواری که نیت خیرت رو درک کنه و از اینکه تو کارش دخالت کردی ناراحت نشه.

می‌تونی فقط امیدوار باشی که کار کوچیکی که انجام دادی بتونه گرد و غبار اون همه دلتنگی و حرص و ناراحتی‌یی رو که تو این چند روزه دچارش شده، اونم با بی رحمانه‌ترین شیوهء ممکن، یه کم از سر و صورتش پاک کنه. توقعی هم نداری؛ البته این دروغه... توقع داری!
تنها چیزی که برات مهمه اینه که دوباره لبخند رو به صورت یکی از مهربون ترین انسانهایی که تا به حال دیدی بیاری؛

سه نقطه...
                همین!

 

پ.ن: دوستان نزدیکم می‌دونستند که تا اطلاع ثانوی اینجا نمی‌نویسم. در واقع به خودم قول داده بودم که کاری رو که تو ذهنم هست اول به پایان ببرم و بعد اگر چیزی برای نوشتن و حرفی برای گفتن بود اینجا بزنم که الان که ۳ ساعتی از بامداد بیست آبان می‌گذره، اون کار بالاخره به سرانجام رسید و حالا با خیال راحت می‌تونم برم بخوابم.

شب خوش!

+ نوشته شده در  87/08/20ساعت 2:14  توسط امیر  | 

آقای آقاپور نسبتاً عزیز،
یادتون هست وقتی ناظم مدرسه بودی رو؟
آره؟ یادتونه؟ می‌دونستید چقدر همه ازتون بدشون میومد؟ هیچ فکر کردید خیلی از بچه‌های ۱۳-۱۴ سالهء اون روزها به خاطر شما و کارهای غلط‌ شما شاید برای اولین بار نفرت از یک آدم رو برای اولین بار تجربه کرده باشند؟ می‌دونی چقدر دوست دارم الان که هیکل‌ام شده دو برابرتون، بتونم ببینمتون و حسابی بزنمتون؟ می‌دونید با خفه کردن ساده ترین خوشی ها تو وجود من و هزارتا مثل من چقدر گند زده‌اید؟ تازه من باید خوشحال باشم که اون همه نفرت بچه‌گانه رو با موسیقی شُست و شو دادم و روحم رو پاک کردم از به یادآوردن اون همه روزهای مزخرف توی اون مدرسهء مزخرف تر که فقط کثافت یادمون داد و تخم بدبینی و ترس و گناه رو تو ذهنمون بذرپاشی کرد!

می‌دونید آقای آقاپور نامحترم؟
بچه های اون دوره و زمونه هنوز نه موبایل براشون تعریف شده بود، نه سیگار کسیدن براشون شده بود روزمرّگی، نه از فیلم پ.و.ر.ن.و چیزی می‌فهمیدند؛ بچه های اون موقع هنوز با هر صدایی که بیش از اندازه بلند بود از جا می‌پریدند و منتظر رسیدن بمب یا موشک اون نامرد عراقی بودند. بچه های اون دوره و زمونه بزرگترین لذتشون شاید داشتن یه دفتر ۱۰۰ برگ از اونایی که جلد مقواییسفت داشتد، بود که جلو بقیه‌ای که از اون دفترچه‌های سهمیه‌ای احمقانهء آموزش و پرورش داشتند یه کم پُز بدن؛ یادتون هست اون دفترچه های مزخرف رو با اون جلدهای کاهی‌شون که؟‌
آره؛ همهء‌ سعادت یه بچهء اون روزها شاید تو این خلاصه می‌شد که یه بسته مدادرنگی ۲۴ رنگ داشته باشه و نمی‌تونست. نه اینکه پولش نرسه ها... نه؛ اصلاً وجود نداشت!
اون موقع ها شکلات خارجی خوردن، مساوی بود با پولدار بودن. لباس رنگی که اصلاً مفهومی نداشت. شاید تنها چیزهایی که هنوز هم از اون دوران به جا مونده، بوی گند پا و گلاب قمصر کاشون و کثافتی به اسم موکت خاکستری باشه؛ که یادآور مکانیه که توش نه عشق به خدا آموزش داده می‌شد نه از رموز حیات حرف زده می‌شد؛ که نمایندهء خوبی بود برای ترس! ترس از گناه، از غریزه، از لذت، از زیبایی، از شناخت.

آره آقای ناظم؛
که شرم بر کلمهء نظم باشه اگه شما و امثال شما قراره که نظم دهنده باشید؛
اینایی که تا الان نوشتم فقط یه مقدمه‌ی ساده بودند! مقدمه ای برای اینکه بهتون بگم هنوز چقدر ازتون متنفرم؛ که هیچ وقت یادم نمی‌ره چطور یکی از گرانبها ترین گنجینه های یه پسر ۱۲ ساله رو ازش گرفتین و معلوم نیست چکارش کردین!
یادتون نیست؟
آره؛ خب نباید هم یادتون باشه! یحتمل یه کشویی، قفسه ای چیزی دارید که توش همهء این چیزایی که از من و امثال من گرفتید رو جمع کردید؛ شاید هم نه؛ شاید هم همون موقع همه‌شون رو حوالی سطل آشغال کردین و سری تکون دادین و با خودتون فکر کردین با این کار به من نظم و ادب رو یاد دادین؛ یا من رو به راه راست هدایت کردین! ‌آره؟ واقعاً مغزتون انقدر کوچیکه؟ من باورم می‌شه که می‌تونه مغزتون انقدر کوچیک باشه! من تعجب نمی‌کنم!

آره؛ آقای آقاپور ِ بسیار منزجر کننده،
هیچوقت یادم نمی‌ره اون روز رو! نه؛ بگذارید یه کم برگردم عقب تر؛ به تابستون اون سال که برای اولین بار تو زندگی‌مون داشتیم لذتِ زنده تماشا کردن جام جهانی رو می‌چشیدیم. آره، همون سالی که شیرهای رام نشدنی کامرونی بهمون یاد دادند می‌شه جلوی گنده ها هم ایستاد و مردونه حرف زد. همون سال بود که برای اولین بار کیهان ورزشی هر روز ویژه‌نامهء جام جهانی منتشر می‌کرد. الان شاید خیلی خنده دار باشه؛ ولی شما که یادتون هست اون روزها رو... اون موقع سر و ته همه چی رو که می‌زدی، یه روزنامهء‌ کیهان بود و یه اطلاعات و یه جمهوری اسلامی و دو تا هفته نامهء ورزشی؛ ‌دنیای ورزش (که ما عشق می‌کردیم با پوسترهای وسط صفحهء رنگی‌اش) و کیهان ورزشی که یه دست سیاه و سفید بود!

آره آقای آقاپور؛
اون موقع من هر روز ساعت ۷ صبح دم دکهء سر کوچه‌مون بودم و منتظر می‌موندم تا حسین دکه‌ای که گردن نداشت با اون موتور قراضه‌اش از راه برسه و روزنامه ها و مجله ها رو از تو خورجینش دربیاره و در دکه‌اش رو باز کنه تا من ۵ تومن (یا شاید ده تومن....یادم نیست!) بدم و ویژه نامهء اون روز رو بخرم و حال کنم با دیدن عکس ها و خوندن مطلب ها. عشقم مارادونا بود و آرژانتین و حالم از اون آلمان کثیف بهم می‌خورد.
یک ماه کارم شده بود همین! وقتی هم که تهران نبودم، به حسین دکه‌ای سپرده بودم که اون روزنامه ها رو برام نگه داره. آره... خلاصه با عشق و علاقه اون همه روزنامه رو جمع کردم. برام شده بود گنجینه‌ای دست نیافتنی. شاید به نظر شما احمقانه بیاد، ولی از یه بچهء ۱۲ ساله چه انتظاری دارید؟ ما که اون موقع مثل بچه های الان پر نبودیم از این همه امکانات!

آقای آقاپور،
اون روز وقتی یکی از بچه های کلاس گیر داده بود که همهء اون روزنامه ها رو بیار مدرسه، دلم شور می‌زد. انگار می‌دونستم یه موجود پلید وجود داره که قراره گنجینهء من رو از دستم در بیاره. اون موجود کسی نبود جز شما. یادتون هست؟ اون موقع پنجرهء همهء کلاسها رنگ شده بود و شما با درایت خاصی که داشتید، با تیغ گوشه ای از اون رنگها رو خراش داده بودید تا هر وقت دلتون خواست بتونید ما رو سر کلاس بپایید. نفرین می‌کنم اون لحظه ای رو که چشم شما رو پشت شیشهء خراش داده شده دیدم. وقتی در کلاس باز شد، شما با کسی که داشت ته کلاس می‌رقصید کاری نداشتید؛ با اونی که گوش بغل دستی‌ش رو گرفته بود هم کاری نداشتید؛ اون یکی رو که هنوز شلوار ورزشی‌اش رو از زنگ قبل که ورزش داشتیم، عوض نکرده بود هم اصلاً ندیدید. یه راست اومدین سراغ من و هنوز خوب یادم هست که مثل همیشه پیرهن سفیدتون روی شلوار خاکستری‌تون افتاد بود و دستتون رو دراز کردید سمت جاکیفی ِ نیمکت من و اون روزنامه های عزیز رو کشیدید بیرون و بدون اینکه حرفی بزنید از کلاس رفتید بیرون.
یادمه هنوز که خیلی جلوی خودم رو گرفتم تا نزنم زیر گریه. جلوی اون همه بچه،... مرد که گریه نمی‌کنه آقای آقاپور. مگه نه؟
ولی هنوز هم که هنوزه از پیرهن سفید نفرت دارم؛ از دستهای مودار نفرت دارم؛ از بوی گلاب نفرت دارم؛ از ریشهای یه دستْ مشکی نفرت دارم؛ از نگاه نافذ امثال شما نفرت دارم؛ از هرچی ناظم تو هرچی مدرسهء دولتی تو ایرانه نفرت دارم؛ از موجودات بی مغزی مثل شما که راه ساده‌ترین زیبایی ها و خاطره ها رو برامون سد کردند نفرت دارم.

آره آقای آقاپور،
اینکه من آدم کینه ای‌یی هستم یا نیستم، خیلی مهم نیست! مهم اینه که هرچقدر زمان بیشتر می‌گذره، من به جای اینکه اون گنجینهء به ظاهر بی ارزش رو از یاد ببرم، هر روز بیشتر به یادش می‌افتم و هر روز نفرتم از شما و امثال شما بیشتر می‌شه. شمایی که نه فقط اون چیزهایی رو که باید بهمون یاد می‌دادید، یاد ندادید؛ که خیلی چیزهایی که نباید اون روزها یاد می‌گرفتیم رو ازتون آموختیم.

آره آقای ناظم؛
براتون بدی آرزو نمی‌کنم. ولی بدونید که نفرت انگیز بودید و هر روزی که می‌گذره برای من نفرت انگیزتر هم میشوید و حتی برگردوندنِ اون گنجینه هم نمی‌تونه ذره ای از اون همه پلشتی شما کم بکنه. شما سعی کردید از درون کثیف بودن رو به ما یاد بدید. من معلم قوی تری داشتم که نگذاشت به راه کجی که شما نماینده‌اش بودید کشیده بشم.
من، صدا رو داشتم! موسیقی رو...!
هرچند هنوز هم خیلی دلم می‌خواد شما و چند نفر دیگه از همون معلم ها و ناظم ها رو یکجا ببینم و دق دلی چندساله‌ام رو سرتون خالی کنم!
هنوز هم به یادآوردن اسمتون و چهرهء به ظاهر خوبتون و اون همه صفای باطنی که نامجو ازش حرف می‌زد و در شما موج می‌زد حالم به هم می‌خوره و می‌خوام بالا بیارم.

کاش می‌شد اون همه خاطرهء کثافت رو بالا آورد آقای ناظم... کاش می‌شد عق زد اون همه نکبت و پلشتی رو... کاش می‌شد اون همه کثافت رو که بهترین سالهای زندگی‌مون رو داغون کرد از بین برد... کاش می‌شد ببینموت و به صورتتون تف کنم.

+ نوشته شده در  87/08/18ساعت 9:29  توسط امیر  | 

گاهی اوقات هست که باید همچین زل بزنی تو چشمش و یقه‌ش رو بگیری تو مشتت و با کله بزنی تو دماغش تا دیگه نیاد سراغت چون می‌دونی چرا اومده و چی می‌خواد؛ و می‌دونی چطور باهاس همچین محکم جلوش بایستی و حرفت رو بزنی.
گاهی اوقات هم هست که وقتی میاد سراغت می‌دونی که باید بمونی و صدات در نیاد و سرت رو بگیری پایین تا ضربه هایی که نوش جان می‌کنی خیلی کاری نباشند و می‌دونی که اون همینطور به ضربه زدنهاش ادامه می‌ده و ادامه می‌ده تا خودش خسته بشه و تو با سر و روی خونین و کلهء شکسته فقط قبول می‌کنی که بخوری و صدات در نیاد، چون می‌دونی که حق با تو نیست. پس آگاهانه می‌ایستی و ضربه ها رو نوش جان می‌کنی و می‌دونی که تموم می‌شه.

ولی گاهی اوقات هست که نه می‌تونی بزنی، نه می‌خوری؛ یعنی اصلاً نمی‌دونی چرا اومده سراغت و واسه همین که نمی‌دونی، باید منتظر باشی ببینی چی می‌شه و هیچ چیزی بد تر از اون نیست که ندونی چرا داری می‌زنی یا چرا داری می‌خوری. اون موقع است که دیوونه می‌شی و خودت رو حبس می‌کنی تو قفس تنهایی‌ات و ملافه رو می‌کشی رو صورتت و نمی‌دونی حتا اونقدر ارزش داره که بغضت رو به اشک تبدیل کنی یا نه. پس چشمات رو می‌بندی و آروم با خودت زمزمه می‌کنی...

باید باشه... پس هست.

+ نوشته شده در  87/08/17ساعت 8:52  توسط امیر  | 

مهمونی خونهء دایی!
تولد یک سالگی پسردایی!
نوار سونی قرمز....

آی انار انار؛ بیا به بالینم....

پ.ن: چه جالب که امروز اونوقت تولد دختر داییه‌ست ما یاد پسردایییه افتادیم همی!

+ نوشته شده در  87/08/16ساعت 10:2  توسط امیر  | 

کافی شاپ - روز - داخلی (طبیعتاً البته!)

دختر: عزیزم ببین من اصلاً با حرفات موافق نیستم!
پسر: واسه اینکه خیلی خری عشق من!
دختر: نه قربونت برم؛ من خر نیستم این تویی که شعور نداری عشق زندگی من!
پسر: آخه خب تو انتظارات بی‌جایی داری عزیزم!
دختر: من انتظارات بی‌جا ندارم شیرنم؛ دیگه هم نشنوم که از این ادعاها داشته باشی عزیزم!
پسر: قربون اون چشمات برم ولی تو غلط می‌کنی به من بگی چی بگم و چی نگم!
دختر: ببین گل ِ من، تو گُ.ه می‌خوری با من اینطوری صحبت کنی!
پسر: چطوری پس باید باهات صحبت کنم؛ لیاقتت همینه قشنگِ من!
دختر: پس حالا که اینطوریه باید بهت بگم که خیلی نفهم و الاغ هستی عشق من!
پسر: عزیزم تو چرا انقدر بیشعور شدی؟
دختر:‌ همینه که هست. واسه اینکه تو کلهء تو پهن ریخته شده قربونت برم!
پسر: تو کلهء تو که اصلاً همون پهن هم نیست فدات شم!

.....

با الهام از نمایش رویای شب نیمه تابستان به کارگردانی حسن معجونی! حیف که دیر شده و دیگه اجرا نمی‌شه وگرنه دیدنش رو به همه‌تون پیشنهاد می‌کردم. یکی از بامزه ترین تئاترهایی بود که تو زندگی‌ام دیدم. تا حالا تو زندگی‌ام پیش نیومده که توی یک ساعت و نیم انقدر خندیده باشم!

+ نوشته شده در  87/08/15ساعت 10:9  توسط امیر  | 

زمان زیادی می‌گذره از وقتی سولماز به بازی دعوتم کرد. اینکه اگر نامرئی بشم چه می‌کنم؛ راستش خیلی چیزها به ذهنم رسیده بود که شاید آرزوی خیلی های دیگه هم باشه. اینکه آدم مثلاً سوار چه هواپیمایی بشه و به کجا مسافرت کنه و چه جاهای دیدنی‌یی رو ببینه! یا مثلاً یه جورایی بره سراغ اونایی که ازشون دل خوشی نداره و یه حالی ازشون بگیره اساسی! مثلاً آدم بره خونهء کسی که اذیتش کرده و کاری کنه که اون آدم فکر کنه جن اومده تو خونه و داره سر به سرش می‌ذاره! یا خیلی چیزای دیگه...!

من اصولاً با بازی‌های اینترنتی همیشه مشکل داشتم. به نظرم یه موضوع برای پرداختن بهش باید خیلی جذابیت پنهانی داشته باشه که یه گوشه از ذهن آدم رو قلقلک بده. مثلاً اینکه من بیام لیست بهترین کتاب‌هایی که خوندم یا بهترین یا بدترین ترانه هایی رو که تا حالا شنیدم رو بخوام ردیف کنم اصولاً به نظرم خیلی جذابیت نداره و خلاقیتی هم پُشتش نیست - دستِ کم برای من البته!

ولی این سوال خیلی ذهنم رو قلقلک داده! وقتی حس شیطنت‌ام رو شکست دادم و نشستم با خودم راحت فکر کردم، دیدم که خیلی چیزها می‌تونند وجود داشته باشند که نامرئی بودن بتونه به بهتر شدنشون کمک کنه.
تصور کنید که البته برای همیشه نامرئی هستید! وقتی شیطنت‌هاتون ته کشید و کینه‌ها و عقده های قدیمی رو باز کردید، چه کاری واسه انجام دادن می‌مونه؟ من باید بالاخره یه کاری واسه انجام دادن داشته باشم تا بتونم از زندگی‌م لذت ببرم. کاری که یه اثر مثبت برای من یا آدمای دور و برم داشته باشه!
اینجاست که رابین هود درون از جلدش میاد بیرون و ایدهء دزدی از ثروتمندا و تقسیم کردن بین فقیرها تو ذهنم شکل می‌گیره! اینجاست که واسه نامرئی بودنِ خودم می‌تونم یه معنا پیدا کنم! یعنی یه معنایی واسه زندگی ِ نامرئی‌ام می‌تونم پیدا کنم که بهم امید زنده بودن بده. می‌تونم وقتی دلم تنگ شد به اون کسایی که دوستشون دارم سر بزنم و آروم باهاشون درددل بگم؛ هروقت هم دلم گرفت می‌تونم برم یه جایی مثل بام تهران، و بدون اینکه دیده بشم به آدمایی نگاه کنم که از جلوم رد می‌شن؛ گاهی اوقات هم شاید بتونم به حرف‌های خصوصی دختر و پسری عاشق گوش بدم و امیدوار بشم به اینکه هنوز هم می‌شه عاشق شد و عاشق موند.

آره؛ باید واسش معنایی پیدا کرد که یکنواختی رو مهمونِ زندگی‌ات نکنه. باید هر روز واسه ادامه دادن و قدم برداشتن تو راهی که انتخابش کردی بجنگی و یادت نره که می‌تونی یه جای کار بازنده باشی و خیلی باید حواست رو جمع کنی تا سه نکنی!!

آره؛ اگر نامرئی باشم، ... .

----------

ببخشید؛ ولی به نظرم اینکه آدم بگه همهء اونایی که لینکشون کردم به این بازی دعوت هستند یه کم مسخره ست! پس اینا رو دعوت می‌کنم (البته امیدوارم قبلاً دعوت نشده باشند!):
مهروش - آرش - نیلوفر - فرجام - پریا

+ نوشته شده در  87/08/14ساعت 8:36  توسط امیر  | 

ای آقای J.J. Abrams
شما آیا به روح اعتقاد دارید؟ آخه چرا مردُم رو از کار و زندگی ‌می‌اندازید آخه؟ مگه آزار دارید ما رو مجبور می‌کنید تا نصفه شب بیدا بمونیم و ... !

پ.ن: این یادداشت رو فقط اونایی می‌فهمن که سریال لاست رو دیده باشند!
پ.ن: اگر چند روزی،‌آپدیت نکردم بدونید که زنده‌ام و دارم لاست می‌بینم! نگران نشوید لطفاً!

+ نوشته شده در  87/08/13ساعت 8:57  توسط امیر  | 

تازگی‌ها، خیلی از مسائل فرق کرده‌اند. مثلاً یادمه قدیم‌ترها، دایی‌ام یه بار گفته بود خیلی عجیبه که خانوما وقتی ازدواج می‌کنند دوستان قدیمی‌شون رو از یاد می‌برند و خیلی ناخودآگاه با زن های دوستان شوهرهاشون دوست می‌شن. یعنی یه جورایی تصور زندگی مردسالارانه رو می‌برد زیر سوال.
بعدترها وقتی از یکی از دوستان قدیمی گله می‌کردم که دیگه حالی از ما نمی‌پرسی، خیلی ریلکس جواب داد آخه اصولاً بعد از ازدواج خیلی چیزها عوض می‌شن و من هم ناراحتم از اینکه به جای اینکه وقتی برای معاشرت با رفقای قدیمی‌م داشته باشم، بیشتر دارم با شوهرهای دوستان همسرم وقت می‌گذرونم. یعنی یه جورایی تصور زندگی زن سالارانه رو می‌برد زیر سوال!

حالا البته قضیه یه کم فرق کرده.
شنبهء هفتهء پیش بود که هومن زنگ زد که ناهار با یه سری از دوستاشون برای ناهار بریم بیرون. انتظار داشتم همون رفقای همیشگی باشند. وقتی رسیدیم به رستواران آویشن تو لواسان*، با چند خانوادهء نا آشنا روبه‌رو شدم که هر کدوم از این خانواده ها دست کم یه فقره بچهء شیطون ۷-۸ ساله داشت! حالا بماند که چه آتیشی این بچه ها سوزوندند و چه اعصابی از پدر و مادرانشون و آدمای دیگه‌ای که می‌خواستند نهار یک روز تعطیل رو در آرامش میل کنند، به ... دادند! (خودتون جای خالی رو با مناسب ترین واِه پر کنید!)
وقتی از هومن پرسیدم چطور با این دوستان جدید آشنا شده فکر می‌کنید چه جوابی شنیدم؟
قضیه اینه که حالا نه مرد حکومت می‌کنه، نه زن! الان دیگه این بچه ها هستند که حکومت می‌کنند! تمام افرادی که اونجا دیدم فقط توی یه چیز وجه مشترک داشتند: اینکه بچه هاشون به یه مهدکودک یا مدرسه می‌رن! یعنی در واقع این بچه ها هستند که دوستان پدر و مادرشون رو تعیین میکنند!

دنیای جالبیه واقعاً.... معلوم نیست وقتی همین بچه ها خودشون زندگی تشکیل بدن و بچه دار بشن، چه کسی تعیین می‌کنه با چه آدمهایی باید معاشرت کنند...!

* پی نوشت نسبتاً مربوط: این رستوران رو به همه‌تون پیشنهاد می‌کنم. و بین غذاهاش هم البته باقلاپلو با گردن گوسفند رو پیشنهاد می‌کنم. من تا حالا تو زندگی‌ام باقلاپلو به این خوشمزگی نخورده بودم!

+ نوشته شده در  87/08/12ساعت 8:46  توسط امیر  | 

شمسی خانوم همونطوری که داشت لیوان ها رو می‌شُست گوشش به رادیو هم بود که داشت اخبار می‌گفت. وقتی اومدم تو آشپزخونه که یه چایی واسه خودم بریزم با لحنی هیجان‌زده بهم گفت: ‌"امیر خان نمی‌دونی؛ الان گفت که تو اردبیل نمازجمعه‌شون رو دزدیدند!"
من با تعجب مونده بودم چطور می‌شه نماز جمعه رو دزدید. اولش فکر کردم احتمالاً یه گروهی وابسته به اجنبی های خارجی اومدند و مردُم رو از راه به در کردند تا دیگه به نماز جمعه نرن، که دیدم مادرم اصلاحیه صادر کرد که "امام جمعه‌شون رو..." شمسی خانوم هم کم نیاورد و گفت: "همون!"

سرم رو تکون دادم و رفتم سمت کتری و قوری تا چایی بریزم. صدای رادیو به گوش می‌رسید و یه خبر نگار داشت از سطح شهر گزارشی تهیه می‌کرد دربارهء وضعیت چاله چوله های تهران و آسفالت نامناسب و این حرفها. مصاحبه شونده هم حسابی گله می‌کرد از شهرداری و عدم توجه مسوولین و حرفهای تکراری و نخ‌نما شده. شمسی خانوم شیر آب رو بست و گفت:‌"آخ آخ آخ... می‌بینی خانوم؟ خیابونای شهر سوراخ‌اند اونوقت می‌خوایم اتم بسازیم!!" جوری خنده‌م گرفته بود که نزدیک بود قوری از دستم بیافته. گفتم: ‌"شمسی خانوم اتم که نمی‌خوان بسازن، ... اون اسمش انرژی هسته‌ایه. در ضمن خیابون که سوراخ نمی‌شه!" شمسی خانوم هم سرش رو تکون داد و گفت:‌"همون!"

وقتی قوری رو گذاشتم سر جاش و شیر آب جوش کتری رو باز کردم تا لیوانم پر بشه گوینده داشت از تالار بزرگ کشور حرف می‌زد. مادرم ازم پرسید:‌ "این تالار کشور کجاست؟" جواب دادم:‌"یه کم بالاتر از میدونِ ... " که شمسی خانوم نگذاشت حرفم تموم بشه و گفت:‌ "خانوم همین که رسیدی به میدون فاطمی میپیچی دست چپ" و همزمان، با دستش سمت راست رو نشون داد. مادرم گفت:‌" میگی چپ، اونوقت سمت راست رو نشون میدی؟" شمسی خانوم با جدیت گفت:‌"‌همون!"

خنده‌م گرفته بود از آدرس دادن شمسی خانوم. آروم به مادرم گفتم:‌"یه کم بالاتر از میدون فاطمی!" بعد به شمسی خانوم گفتم:‌"حالا تو از کجا اونجا رو می‌شناسی؟" شمسی خانوم هم جواب داد:‌"آخه قراره اونجا واسه پسرم یه کاری جور بشه. اینه که یه بار باهاش رفتم و یاد گرفتم." بعدش هم ادامه داد:‌" خانوم نمی‌دونین؛ اونجا اگر این کارش جور بشه واقعاً عالی میشه به قرآنِ مجید!" و "ق" رو جوری تلفظ کرد که بیشتر به "خ" می‌زد. بعدش هم دستمالی که دستش بود رو زیر شیر آب خیس کرد و ادامه داد:‌"حالا قراره با هم دوباره یه سر بریم ببینیم چی می‌شه." مادرم پرسید:‌ "کِی قراره برین؟" شمسی خانوم هم یه لحظه با خودش فکر کرد و جواب داد:‌"این دوشنبه که میاد نه؛ چهارشنبهء بعدش!"

--------

پی‌نوشت: اندرونی به روز شد!

+ نوشته شده در  87/08/11ساعت 8:59  توسط امیر  | 

پدربزرگ از اون پرسپولیسی های دو آتیشه بوده و هست. از اونایی که تو جوونیش دستِ کم ماهی یه بار رو استادیوم بوده. کلی از اون روزها و استادیوم رفتن ها برام خاطره تعریف کرده و همیشه خاطرهء تماشای مستقیم اون بازی معروف بین پرسپولیس و استقلال رو برام تعریف می‌کنه و جوری از اون ۶ تا گل پرسپولیس حرف می‌زنه که می‌تونی عیناً همون تصویر ها و رنگ ها و غم ها و شادی ها رو جلوی چشمت ببینی.

چند روز پیش که استقلال و پیکان بازی داشتند، به عادت همیشه نشستیم به تماشا کردن بازی و با هر حملهء پیکان خوشحال می‌شدیم و با هر حملهء استقلال ناراحت. البته بنا به شرایط جدول بدمون نمیومد بازی مساوی بشه تا پرسپولیس تو همون ردهء سوم بمونه و پیکان هم فاصلهء امتیازی‌اش بیشتر نشه. ولی استقلال ۲-۱ جلو افتاد و ما هم ناراحت نشسته بودیم به دیدن بقیهء بازی. وقتی برهانی با اون قیچی برگردون بی نظیر گل سوم رو زد من ماتم برده بود. اما پدربزرگ از جاش بلند شد و شروع کرد به دست زدن. گوشهء لبش لبخند کمرنگی دیده می‌شد و توی چشمهاش برق تحسین بود. وقتی دوباره و سه باره صحنهء ‌آهستهء گل رو تماشا کردیم ازش پرسیدم "چطور شمای پرسپولیسی از جلو افتادن استقلال خوشحال شدید؟"
پدربزرگ آروم نشست روی مبل و همونطور که سیگارش رو تو جاسیگاری خاموش می‌کرد بهم گفت:‌ "طرفداری، یه طرف قضیه‌ست. انصاف کلِّ ماجراست. من خوشحال نیستم از این نتیجه؛ اما این گل به قدری زیبا بود که نمی‌شه ازش تعریف نکرد یا به خاطرش خوشحال نشد. وقتی همچین صحنهء زیبایی رو می‌بینی، باید تعصب و غرور احمقانه رو کنار گذاشت و بلند شد و فقط تحسین کرد. اگر بذاری تعصب کورکورانه و بی دلیل، مانع از لذت بردنت بشه بدون که بدجوری باختی... بدجوری!"

بازی رو استقلال بُرد. اما کلّ اون روز رو من بُردم.

+ نوشته شده در  87/08/09ساعت 17:59  توسط امیر  | 

آقا ما اصولاً مدتهاست که بی‌خیال ناسیونالیسم و ایرونی بازی و این حرفها شدیم! واسه همین این نوشته رو نگذارید به حساب حس میهن پرستی که والله چیزی از این بابت در وجود من پیدا نمی‌شه و هرچی هست یه سمپاتی ِ بی دلیل یا با دلیله با مکان جغرافیایی‌یی که خیلی اتفاقی من توش به دنیا اومدم و رشد کردم و نه هیچ پیروزی گذشتگانش من رو شاد می‌کنه و نه هیچ شکست و تحقریش ناراحتم می‌کنه.

دراک کار خوبی کرده و بازی خوبی راه انداخته. موضوعش رو خودش هم اینجا نوشته ولی من هم یه کم توضیح می‌دم: قضیه از این قراره که وبلاگ دیر تش باد تنها نمایندهء وبلاگهای ایرانی حاضر تو مسابقهء بهترین وبلاگهای دنیا هست و فکر کنم اگر خواننده و پیگیر مطالب این وبلاگ پر طرفدار بوده اید که تا حالا از این قضیه باخبر شده‌اید ولی اگر هم نشده‌اید بد نیست یه سرکی به این وبلاگ بزنید و اگر خوشتون اومد اینجا بهش رای بدهید.

این پست علاوه بر اینکه یه تبلیغ هست، یه مسابقهء وبلاگی هم هست و من هم مجبورم که اخلاق رو رعایت کنم و هفت نفر رو دعوت کنم که این هفت نفر عبارتند از:

دکتر هومن - آرش حبیبی - امیر بابابزرگ - بهاره - شرمین - شاهین - مداد آبی

+ نوشته شده در  87/08/09ساعت 9:10  توسط امیر  | 

نه نمی‌شه رفیق....
نمیشه.....
وقتی داری اون چهار دقیقهء پایانی* رو گوش می‌دی، نمی‌تونی بشینی و به مطلب طنزت فکر کنی....
نه نمی‌شه رفیق...
اون موقع فقط باید به این فکر کنی یه آهنگساز فنلاندی، حدود ۱۰۰ سال پیش چطور تو چهار دقیقه، می‌تونه شنونده‌اش رو از ته اون چاه سرد و سیاه و بی نور برسونه به نوک قلهء بلند کوهی که آفتاب بالا سرش پوستت رو یه جور لذتبخشی می‌سوزونه.
انگار ته اون چاه سرد و سیاه و بی نور یه سوراخ وجود داره به اندازهء شنیدار تو و دقیقاً از همونجاست که با یه چتر نجات پرواز می‌کنی و می‌رسی به نوک کوه.
آره؛
مسیر قلهء کوه از ته چاه عمیق و دهشتناکی می‌گذره که برای خودت ترسیم کردی.

* سیبلیوس - سمفونی شماره ۲

----------

پی‌نوشت بی ربط:‌ کمی با موسیقی به روز شد.

+ نوشته شده در  87/08/08ساعت 7:53  توسط امیر  | 

اصولاً یک مسالهء مهم در دنیای هنر و سینما وجود داره و اون هم اینه که بد نیست هنرمندان محترم و نسبتاً محترم و حتا غیر محترم برای شعور بیننده یه کم ارزش قائل بشن!
به طور کلی وقتی آدم وقت می‌گذاره و می‌شینه یه فیلم از یه کارگردان خیلی مشهور (که حالا دلایل مشهور شدنش برای من یکی اصولاً مهم نیست و خیلی بهش اهمیتی هم نمی‌دم) تماشا می‌کنه انتظار داره که احمق فرض نشه! نه اینکه فلان هنرپیشهء مشهور بیاد و ادای آدم های شهرستانی رو به بدترین نحو ممکن در بیاره و اون یکی هنرپیشهء دماغ عمل کرده هم بشه زن یه مرد شهرستانی  چاه‌بازکن و با لهجه ای میان لری و کردی و مشهدی حرف بزنند و ادعای ایفای نقش متفاوت هم بکنند؛ یا یه آدم تپل مپل نفرت انگیز (که معمولاً تو ۹۵ درصد فیلم هایی که ساخته می‌شوند بالاخره یه نقشی باید داشته باشه) که نمی‌دونم چرا همه فکر می‌کنند آدم با مزه‌ای هم هست، بیاد و نمک بریزه اندازهء دریاچهء ارومیه و مردم هم بمونند که حالا الان باید بخندند یا ... ! (منظور از اون سه نقطه کاریه که آدما معمولاً و نه البته همیشه تو توالت انجام می‌دن!)

بعضی از کارگردان ها بهتره اصولاً به اسباب کشی رو بیارن که خب، اگر این کار رو بکنندخیلی برای خودشون و دیگران سودآور تر هستند! اینجوری نه ۲۰۰۰ تومان پول ناقابل آدم تو سینما خرج می‌شه و نه حدود دو ساعت از وقت آدم پای یه مشت چرندیات تلف می‌شه و نه آدم رو مجبور می‌کنند که بیاد اینجا و حرصش رو واسه این همه آشغالی که به خوردش داده شده با خواننده هاش شریک کنه!
من غلط بکنم اگر از این به بعد کارهای این آقای کارگردان ارزشی رو تماشا کنم.

پی نوشت کاملاً بی‌ربط: افغانی های عزیز به اسباب کشی می‌گویند "جا*کشی"!
پی نوشت بسیار کاملاً بی‌ربط: با دخترک امشب رفته بودیم سینما!
پی نوشت خیلی بسیار کاملاً بی‌ربط: رضا بابکِ این فیلمه همچین بد نبود یه نمه! ایول آق مهدی!
پی نوشت سوالی خیلی بسیار کاملاً بی‌ربط: اگه گفتین اسم فیلمه چی بود؟

+ نوشته شده در  87/08/07ساعت 0:7  توسط امیر  | 

مدتهاست به فکر یک سری تغییرات کلی در این صفحه هستم. وقتی این وبلاگ را درست کردم شاید فقط به دنبال ثبت لحظه هایی بودم که برای فرداها تبدیل به خاطره‌هایی جالب بشوند؛ که شدند و می‌شوند. که شاید دلیلی باشد برای به یادگار گذاشتن بوها و رنگهای این روزهایی که می‌آیند و می‌روند با تو یا بی تو؛ در جمع یا تنها.

روزها آمدند و رفتند و من مانده‌ام با این همه حس متناقض و سردرگمی که زمانی مانع از جلو رفتنم بودند تا امروز که همین نوشتن ها کمکم می‌کنند تا فکر و ذهن و ایده هام را مرتب کنم و با انگیزه‌ای متفاوت جلو بروم. انگیزه‌ای که این بار نه بوی روزمرّگی دارد، نه صدای تکرار و نه حضور بی دلیل یا با دلیل کسی یا چیزی.
امروز به صداهایی فکر می‌کنم که شاید زمزمه های همیشگی‌ام بوده‌اند در طی این ۳۰ سال عمری که خیلی زود - یا شاید خیلی دیر - گذشتند. امروز همین دغدغه‌های ساده و بی دلیل؛ همین نداهای بی زمان و بی مکان؛ همین صورتک‌های دست ساز خودم؛ همین رفتن‌ها و گفتن‌ها؛ همین بودن‌ها و نوشتن‌ها و همین حضور داشتن در لحظه و جاری شدن در فضای سیال ذهن‌ام است که ایده هام را واضح تر از قبل نشانم می‌دهند.

این بار دیگر سخن از "خاطراتی برای فردا" نیست؛ که آن فردا خیلی راحت بدل می‌شود به دیروزی که از آن رد شده‌ایم. چیزی که می‌ماند همیشه صرفاً خاطره و یاد نیست؛ که شاید قطره‌ای باشد پر از پاکی، یا که نوری سرشار از صدا و یا شاید یادی لبریز از بوهای خوب که مشام را تُندی‌اش نمی‌آزارد.
ثبت این حس های نگفتنی است که این بار مرا وادار می‌کند به نوشتن و غرق شدن در خود. به همین دلیل است که شاید نامیدن این سرا به نامی که می‌تواند تنها روزمرّه نویسی را به ذهن القا کند خیلی منصفانه نباشد. اگر این را به خودم بدهکار نباشم، به همین فضای مجازی بدهکارم.

برای همین است که از امروز نام اینجا را تغییر داده‌ام به نام یکی از آثار ارزشمند فیلسوف بزرگ آلمانی، فردریش نیچه که تنها قرابت آن نوشتار با نام این فضای مجازی در نام مشترک‌شان است و لاغیر.
از امروز اینجا را "تاملات نابهنگام" می‌خوانم.

---------

پی نوشت: اگر دوست داشتید، نام این وبلاگ را در لیست لینک‌هایتان تغییر دهید! 

+ نوشته شده در  87/08/06ساعت 12:0  توسط امیر  | 

هر وقت که موقع رفتن به مهدکودک از نهر آب رد می‌شدیم تو به تکاپو می‌افتادی و سنگی چیزی در آب می‌انداختی. یک بار یک بطری آب میوه‌ی خالی پیدا کردی و آن را هم در نهر آب انداختی و من هیچ‌گاه حتی یک بار هم سعی نکردم که مانع این کارهایت بشوم و تو در این لحظه‌ها اجازه داشتی که هر کاری را که دلت می‌خواست بکنی. وقتی به مهدکودک می‌رسیدیم در بیش‌تر اوقات پیش از خداحافظی با من، با عجله به طرف بقیه‌ی بچه ها می‌دویدی و چنان عجله داشتی که آدم فکر می‌کرد این تو هستی که زمان کمی برایت باقی مانده نه من؛ و این تصور غیرعادی و عجیبی است که اغلب به نظر می‌رسد افراد پیر وقت بیش‌تری دارند تا بچه‌ها که یک عمر زندگی در پیش رویشان است.

دختر پرتقالی - یوستاین گاردر - ترجمه‌ی مهوش خرمی‌پور - کتابسرای تندیس - ۲۵۰۰ تومان

----------------------

پی نوشت بی ربط: اندرونی به روز شد.
پی نوشت بی ربط تر: کمی با موسیقی با مطلبی دربارهء موسیقی فیلم آواز گنجشک ها به روز شد.

+ نوشته شده در  87/08/05ساعت 10:18  توسط امیر  | 

همیشه وقتی در انتظار انجام یک کار مهم، شنیدن یک خبر جالب، دیدن یک آدم دوست‌داشتنی، و... هستی، اتفاقاتی که تو را به آنها می‌رساند کم ارزش می‌شوند.
خیلی کم ارزش!
+ نوشته شده در  87/08/02ساعت 8:48  توسط امیر  | 

آخه آقای علیزادهء بسیار عزیز،
چرا سر صبح ما رو انقدر تحت تاثیر قرار می‌دهید؟
چرا برای نوشتن موسیقی فیلم آواز گنجشک ها انقدر خوب کار کردید تا اشک ما رو سر صبحی در بیارید؟
حالا من چطور الان برم بانک و انتظار داشته باشم که ساده نباشم مثل زمانی که زیر سایهء یک درخت بودم؟
چرا؟
چرا انقدر خوب آهگ می‌سازید که آدم از حسادت بترکد؟
چرا؟

پی نوشت
کامنتی از آرتمیس و جواب من:

آرتمیس: اشک شما رو در آورد که هیچ اشک ما را هم... تازه شم حسودیمان میشود مثه سگ هم به شما هم به ایشان که موسیقی را می فهمید و می سازید ...
--------
امیر: ‌آن که ما می‌سازیم در مقابل آن که ایشان می‌سازند هیچ است. ننگ بر من اگر هم علیزاده و هم خودم را آهنگساز بدانم. علیزاده، جان به صدا می‌دهد؛ روح را می‌لرزاند و زیبایی را پیشکش‌ات می‌کند... بدون کمترین ابراز وجودی؛ با ساده‌ترین ابزار... در مقابل او، من شرم دارم نام آهنگساز بر خود بگذارم.

+ نوشته شده در  87/08/01ساعت 8:11  توسط امیر  |