میخواستم از این همه اخلاق گرایی تو فوتبال ایران بگم اما میبینم که خیلیهایی که اینکاره هستند خیلی بهتر از من گفتهاند... میخواستم از فیلمهایی که دیدهام و حالم بهم خورده بنویسم اما مهلت ندارم که حرفهام رو حلاجی کنم. میخواستم از موسیقی هایی که ننوشتهام بگم ولی میبینم که تنها زمینهای که تو زندگیام من رو به آدمی درونگرا تبدیل میکنه همین موسیقی نویسی و کلاً آفرینشه. میخواستم از روزمرّگیهام بنویسم اما با خودم فکر کردم چه فایدهای به حال چه کسی میتونه داشته باشه.
دچار یه جور خوددرگیری مزمن شدم و میدونم تا وقتی خودم رو پیدا نکنم هر حرفی هم بخوام بزنم مسخره و خنده دار میشه؛ یعنی باورپذیریاش رو از دست میده همونطور که امکان داره شخصیت های یه داستان، باورپذیریشون رو از دست بدن چون واقعاً نمیشناسیشون و فقط باهاشون آشنایی، نه بیشتر نه کمتر.
میدونم؛ میدونم که دارم پراکندهگویی میکنم،... وقتی از خودم دور میشم و با فاصله به خودم نگاه میکنم و میبینم میزان رضایتمندیام از "خودم" انقدر پایینه، معمولاً این آشفتگیها هم اجتناب ناپذیر میشن؛ این میشه که حس میکنم همین هذیوننویسی ها شاید بتونه یه کمک کوچیکی بکنه تا از این خمودگی در بیام؛ شاید بتونم از جام بلند بشم و تو چشمهاش خیره بشم،... تو چشم های این زندگی واقعی که مدتهاست باهاش بیگانه شدم.
زیادی داریم مجازی میشیم و این مساله به همون اندازهای که هیجان انگیره، ترسناک هم هست!





