تبليغاتX
تأملات نابهنگام

تأملات نابهنگام

(خاطراتی برای فردا)

دل و دماغش رو ندارم؛ یعنی کلاً موضوعهای مختلفی که به ذهنم میان انقدر پریشان و بی‌ربط هستند که این اجازه رو هم پیدا نمی‌کنند تا تو تنهایی‌های فکری‌ام پرورونده بشن تا بتونم بیام و اینجا بنویسمشون. نمی‌دونم چرا دل و دماغ ندارم؛ مال فصله به نظرت؟ بهار عزیز که همه‌اش خواب‌آلودگی مزمن با خودش به همراه داره و من ِ این روزها رو تبدیل کرده به کپی برابر اصل گیگیلی توی کلاه قرمزی؟

می‌خواستم از این همه اخلاق گرایی تو فوتبال ایران بگم اما می‌بینم که خیلی‌هایی که اینکاره هستند خیلی بهتر از من گفته‌اند... می‌خواستم از فیلم‌هایی که دیده‌ام و حالم بهم خورده بنویسم اما مهلت ندارم که حرف‌هام رو حلاجی کنم. می‌خواستم از موسیقی هایی که ننوشته‌ام بگم ولی می‌بینم که تنها زمینه‌ای که تو زندگی‌ام من رو به آدمی درونگرا تبدیل می‌کنه همین موسیقی نویسی و کلاً آفرینشه. می‌خواستم از روزمرّگی‌هام بنویسم اما با خودم فکر کردم چه فایده‌ای به حال چه کسی می‌تونه داشته باشه.

دچار یه جور خوددرگیری مزمن شدم و می‌دونم تا وقتی خودم رو پیدا نکنم هر حرفی هم بخوام بزنم مسخره و خنده دار می‌شه؛ یعنی باورپذیری‌اش رو از دست می‌ده همونطور که امکان داره شخصیت های یه داستان، باورپذیری‌شون رو از دست بدن چون واقعاً نمی‌شناسی‌شون و فقط باهاشون آشنایی، نه بیشتر نه کمتر.

می‌دونم؛ می‌دونم که دارم پراکنده‌گویی می‌کنم،... وقتی از خودم دور می‌شم و با فاصله به خودم نگاه می‌کنم و می‌بینم میزان رضایتمندی‌ام از "خودم" انقدر پایینه، معمولاً این آشفتگی‌ها هم اجتناب ناپذیر می‌شن؛ این می‌شه که حس می‌کنم همین هذیون‌نویسی ها شاید بتونه یه کمک کوچیکی بکنه تا از این خمودگی در بیام؛ شاید بتونم از جام بلند بشم و تو چشم‌هاش خیره بشم،... تو چشم های این زندگی واقعی که مدتهاست باهاش بیگانه شدم.
زیادی داریم مجازی می‌شیم و این مساله به همون اندازه‌ای که هیجان انگیره، ترسناک هم هست!

+ نوشته شده در  88/01/31ساعت 18:17  توسط امیر  | 

وقت چندانی برای نوشتن ندارم و موضوعی که تو ذهنم هست، خیلی زیاد در رابطه با موضوع پست قبلیه! پس باشه واسه یه وقت بهتر؛ شاید هنوز زمانش نرسیده باشه... باید بهش زمان داد تا هضم شه و جا بیافته و پرورده شه تا نوشتنش بیاد.
باید اول اون حس رو پیدا کرد تا بشه تازه به روی کاغذ که نه، به روی کیبورد و مانیتور آورده بشه.
هه...
می‌بینی چقدر با قلم و کاغذ بیگانه شدیم؟ می‌بینی خود کاغذ چقدر زود داره تبدیل به نوستالژی می‌شه؟

پ.ن: اندرونی به روز شد. قسمت سوم از سفرنامه‌ی دکتر هومن (یا به اعتبار شازده، بیطارباشی) به اروپا.

+ نوشته شده در  88/01/29ساعت 15:41  توسط امیر  | 

از همه‌ی شما برای اینکه سالگرد تولدم را به یادم آوردید سپاسگزارم... دانستن اینکه یک سال بیشتر داری، خارق‌العاده است، یک سال پر از تجربه، پر از شناخت، پر از عشق که به داستان زندگی‌ام افزوده می‌شود و معمولاً تمامی اینها با شما در هم می‌آمیزد!

اینها یادداشت تشکر یکی از دوستان نویافته‌ام است که دیروز به مناسبت پنجاه و دو سالگی‌اش و برای تشکر از دوستانش نوشته بود. چیزی که برایم خیلی جالب بود این نوع نگاه مثبت و پر از انرژی‌یی بود که در این خطوط وجود داشت. برای همچون منی که عادت داشتم تا هر سالگرد تولد را به مثابه یک سال پیر شدن و یک قدم نزدیک شدن به مرگ ببینم، نوشته های این آدم واقعاً تکان دهنده بود. وقتی از او اجازه خواستم تا این چند خط را ترجمه کنم و در وبلاگم منتشر کنم در جوابم نوشت:

حتماً امیر! ممنونم. و می‌خواهم اضافه کنم که جمله‌ای که معمولاً در زمان سالگرد تولدم به یاد می‌آورم، جملهء اوریانا فالّاچی است که وقتی از چین و چروک‌هایش حرف می‌زد می‌گفت: "اینها مدال‌های من هستند"... 

+ نوشته شده در  88/01/28ساعت 12:42  توسط امیر  | 

من خیلی به اپرا علاقه ندارم؛ یعنی اگر بین چند تیپ کنسرت مختلف حق انتخاب داشته باشم، اپرا معمولاً تو یکی از درجه‌های آخر قرار می‌گیره.  یادمه که حدود دوازده سیزده سال پیش،... شاید هم یه کم بیشتر، یکشنبه ها تو انجمن فرهنگی اتریش تو سالن کوچیکی که تو طبقهء بالاش قرار داشت، آقای آریان‌پور هر ماه یه اپرا انتخاب می‌کرد و با ویدئو پروجکشن به نمایش می‌گذاشت تا اون عده‌ای که علاقه‌مند به دیدن اپرا بودند و امکاناتش رو نداشتند بتونند برن اونجا و لذتی ببرند. توی هر ماه یه اپرا بود و هر یکشنبه تکرار می‌شد. من هم که بدتر از الان دنبال موسیقی و گوش کردن و کشف کردن بودم و این بود که به هر حال دست کم یک بار در ماه می‌رفتم و اپرا می‌دیم و معمولاً هم خوشم نمیومد ولی کلی چیز یاد می‌گرفتم و میومدم بیرون!
اون زمان آخرین امکانات اونایی که دنبال موسیقی ِ اصطلاحاً کلاسیک بودند، کاست های "ظریف‌پور" و "ایران گام" بود که معمولاً یا کیفیت چندان خوبی داشتند نه جامع و کلی بودن ولی به هر حال از هیچی بهتر بودند و عطش امثال ما رو تا حدی کم می‌کرد. نه اینترنتی وجود داشت، نه ماهواره‌ای... یادمه وقتی کپی پارتیتور سمفونی اول مالر به دستم رسید انگار گنج پیدا کرده باشم... یه مشت کاغذ با فتوکپی بد و ناخوانا...! مثل الان نبود که راحت بری شهر کتاب و پارتیتور رو اوریژینال بخری یا اگر نداشتند سفارش بدی برات بیارند!

به هر حال زمانی بود برای خودش...
هیچ وقت یادم نمی‌ره که آقای آریان‌پور با چه ذوق و عشقی داستان اپراها رو تعریف می‌کرد و گاهی اوقات هم تو معذوریت های فرهنگی اون زمان می‌رفت پشت پروجکتور و مثلاً صحنه‌های ل.خ.ت شدن سالومه تو اپرای اشتراوس رو با دستش می‌پوشوند، ولی من مست موسیقی بودم و نه زن برام اهمیت داشت نه غر زدن های اونایی که دور و برم بودند...!
اون زمان، وقتی موسیقی پوچینی برای اولین بار به گوشم خورد تازه فهمیدم آهنگسازی یعنی چی.... تازه فهمیدم چقدر راه هست که آدم باید بره تا بتونه شاهکاری مثل توراندوت خلق کنه. اولین باری که توراندوت با اجرای زوبین مهتا و خوانندگی دومینگو رو دیدم انگار که برق گرفته‌ باشدم؛ غرور نوجوانی اجازه نمی‌داد جلو اون همه آقایون کراواتی و خانومهای با لباسهای چیتان فیتان بزنم زیر گریه؛ اونم نه مثلآً تو یه صحنهء خاص... نه! این اپرا پُر بود از تکه‌هایی که تن آدم رو به لرزه می‌انداخت؛ هیجان، عشق، بغض، درام، تراژدی و حتا کمدی، همه و همه جمع شده بودن تو این چند ساعت اپرا که هوش رو برای همیشه از سر من برد و یادم نمی‌ره که هر سه یکشنبه‌ء بعدی که این اپرا اجرا می‌شد رو نتونستم از دست بدم و باز هم همون حس ها به سراغم میومدند و من باز هم کل مسیر خیابون نوبخت تا چهارراه پاسداران رو پیاده میومدم و سعی می‌کردم اون حجم از ملودی رو تو ذهنم بازسازی کنم...
با خودم ملودی قسمت پایانی از پردهء اول رو زمزمه می‌کردم، آریای لیو که به خلف التماس می‌کرد دست از اون عشق لعنتی‌اش به توراندوت بکشه بی نهایت زیبا بود و بعد از اون، تکخوانی ِ خلف که می‌گفت "لیو گریه نکن..."، و بعدش اون درام بی نظیر دو سه دقیقه‌ای که قهرمان داستان رو به سمت گانگ پیش می‌برد تا با سه ضربهء محکم اعلام کنه که توراندوت رو به مبارزه‌ای عاشقانه دعوت می‌کنه و ...!

این اپرا برای من چیزی ورای یه اثر هنری بود؛ شاید دقیقاً با این اثر بی نظیر بود که فهمیدم اپرای واقعی یعنی چی و دقیقاً همین چند دقیقهء پایانی تو پردهء اول بود که بهم فهموند با یه ملودی ساده چقدر می‌شه حس‌های متفاوت و متضاد بوجود آورد تا جایی که برای هضم کردنش هنوز هم که هنوزه احتیاج دارم چند بار گوشش کنم.

اگر می‌خواهید بفهمید اپرا یعنی چی، با این شاهکار شروع کنید.

پی‌نوشت: این اپرا آخرین اثر پوچینی بود که ناتمام موند و دقیقاً بعد از صحنهء خودکشی ِ لیو، پوچینی نمی‌تونه به نوشتن ادامه بده و بعد از چند روز می‌میره و یکی از شاگردهاش اپرا رو به پایان می‌رسونه. تو اولین اجرای این اپرا، توسکانینی که یکی از بزرگترین رهبرهای ارکستر تو تاریخ موسیقی به حساب می‌آد، این اپرا رو دقیقاً بعد از صحنهء خودکشی لیو متوقف می‌کنه و به سمت تماشاچی‌ها برمی‌گرده و آروم می‌گه: "اینجا بود که استاد مُرد" و سن رو با وجود بهت نوازنده‌ها و خواننده ها و تماشاچی‌ها ترک می‌کنه. حاضر بودم یک سال دیگه بیشتر زندگی نکنم ولی می‌تونستم اون شب تو اون سالن تئاتر حضور می‌داشتم...

+ نوشته شده در  88/01/26ساعت 17:37  توسط امیر  | 

دل پُره از حرفهای نگفته و ننوشته و دوباره سر و کلهء جناب بغض پیدا شده و عین یه بچهء سمج که هی آستیم پیرهن پدرش رو می‌کشه و هر پنج دقیقه یه بار می‌گه "اون عروسک رو می‌خوام"، هر چند ساعت یه بار هی حمله می‌کنه به آدم و می‌خواد یادت بندازه که ...!

دیروز یکی از دوستام تو فیسبوک برام نوشته بود "این چند روزه خیلی به یادت بودیم، همه‌ش داریم اون سی‌دی ۲۰۰۸ رو گوش می‌کردیم و لذت می‌بردیم" (یا یه چیزی تو این مایه ها).
براش نوشتم که وقتی برگردم ایران سی‌دی ۲۰۰۹ رو براشون می‌برم.

قضیه اینه که از یکی دو سال پیش یه سی‌دیِ mp3 از آهنگهای مورد علاقه‌ام انتخاب می‌کنم و فولدرهای مختلفی درست می‌کنم و این مجموعه رو تو قالب چندتا فولدر که هر کدومشون یه محتوای خاص دارند جمع می‌کنم و به دوستام هدیه می‌دم. اسم این سی‌دی ها رو هم گذاشتم Friends Will Be Friends.

ایده‌های جدید و آهنگهای مختلفی رو برای مجموعهء 2009 تو ذهنم دارم ولی نه حال و حوصله‌اش بود نه آنچنان وقت آزادی داشتم که بتونم بشینم به جمع آوری مجموعهء جدید ولی از امروز دارم این کار رو شروع می‌کنم.
امروز اولین فولدر رو دارم طراحی می‌کنم و اسمش رو گذاشتم My Iran...

+ نوشته شده در  88/01/24ساعت 13:48  توسط امیر  | 

ای بسوزه پدر این Malware Doctor ...! فکرش رو بکن نشستی داری به کارهات می رسی یهو بوم یه برنامه سر خود همچین باز می شه و شروع می کنه به مثلاً اسکن کردن کامپیوترت و بهت مدام اطلاع می ده که اگر می خوای ویروس های کامپیوترت رو درمون کنیم و واکسن بهشون بزنیم و اینا باهاس بیای تو فلان سایت و انقدر پول بدی و اینا!!
خوب شد نرفتم وگرنه یحتمل الان کل اطلاعات دستگاه رو هوا بود!
خلاصه که داریم حالی می کنیم با این ویندوز عوض کردن و دوباره تموم اون برنامه ها رو نصب کردن و بک آپ گرفتن و اینا....!
شانس آوردم سریال هایی که دانلود کردم رو هاردِ خود کامپیوتر نبود وگرنه یحتمل دچار افسردگی حاد می شدم.
خدا پدر و مادر اونی که ویروس سر کوچهء ما ریخته بود رو لعنت کنه! ایشالله به زمین گرم بخوره به حق پنج تن! (این جمله ها رو همراه با مشت های گره کردهء دست راست و کوبوندنشون به قفسهء سینه بخونید! بلند بلند!)
+ نوشته شده در  88/01/21ساعت 16:37  توسط امیر  | 

اینایی که تو فیسبوک عکس خودشون با یکی دو نفر دیگه رو می‌ذارن تو پروفایلشون!
اینایی که تو فیسبوک هر کوییزی رو انجام می‌دن!
اینایی که تو فیسبوک عکس بی روسری می‌ذارند تا بگن چقدر باحالند!
اینایی که تو فیسبوک عکس با روسری می‌ذارند تا بگن چقدر حساب می‌برند!
اینایی که تو فیسبوک مدام status آپدیت می‌کنند!
اینایی که تو فیسبوک اصلاً نمی‌دونند status چی هست!
اینایی که تو فیسبوک مافیا بازی می‌کنند!
اینایی که تو فیسبوک تو status شعر سهراب و شاملو و فروغ می‌نویسند!
اینایی که تو فیسبوک هی عکس گل و سبزه و میز و صندلی رو با اسم دیگران تگ می‌کنند!
اینایی که تو فیسبوک رو حساب دو تا دوست مشترک هی تقاضای دوستی بهت می‌دن!
اینایی که تو فیسبوک هی هر کار شما رو موردِ Like کردن قرار می‌دن!
اینایی که تو فیسبوک طرفدار همه چیز و همه کس هستند، از کیت کت گرفته تا لاست!
اینایی که تو فیسبوک کلاًخیلی همه چیز رو جدی می‌گیرند!
اینایی که تو فیسبوک همه‌اش شما رو به این Cause و اون Cause دعوت می‌کنند!
اینایی که تو فیسبوک همهء درخواست ها رو Ignore می‌کنند!
اینایی که تو فیسبوک جواب سوال دیگران رو تو status می‌دن!
اینایی که تو فیسبوک...

به تقلید از اینجا

+ نوشته شده در  88/01/19ساعت 20:9  توسط امیر  | 

دختربچه در رختخواب آرام عروسکش را بغل می‌کند و همانطور که  دست پدرش را گرفته، می‌گوید:
- بابا، می‌دونی چه چیزی تو زندگی‌ام بیشتر از هر چیزی روم اثر گذاشت؟
پدر کنجکاو نگاهش می‌کند و حرفی نمی‌زند. دختربچه ادامه می‌دهد:
- وقتی فهمیدم که مادربزرگِ من، مادر ِ تو  هم بوده!

  Caos Calmo  - Antonello Grimaldi

+ نوشته شده در  88/01/18ساعت 14:26  توسط امیر  | 

این روزها هم مثل روزهای قبل و روزهای بعد میآیند و می‌روند! همیشه این موقع، یعنی نزدیک‌های عید پاک و وقتی هوا کم‌کم شروع می‌کنه به گرم شدن، دلتنگی من بیشتر می‌شه. یعنی یه حس غریبی می‌آد و گیرم می‌اندازه و وسط این همه آفتاب و آسمون پاک و تمیز و آبی و مردمی که شاد و خوشحال تو خیابونا راه می‌افتند و لباس‌هایی که هر روز نازک‌تر از قبل می‌شه یه جور حس حسادت بهم دست می‌ده!
اینکه الان اگر همه چیز یه جور دیگه‌ای بود چطور می‌شد؟

حس‌ها بالاخره همیشه خوب یا بد باید وجود داشته باشند ولی اینکه دقیقاً این موقع از سال یعنی از اواسط فروردین تا اواسط اردیبهشت که برای من بهترین موقع از سال به حساب می‌آد (از نظر آب و هوا منظورمه!) این احساسات نوستالژیک همچین باید چکه‌چکه کنان خودشون رو بهت تحمیل کنند یه کم پارادوکسیکاله. یعنی انگار این بخش از زندگی‌ام هم باید همراه با پارادوکس باشه، همراه با تناقضی دائمی که حتا بیان کردنش هم با واقعیت در تناقضه!

از هذیان‌ها بگذریم!
اندرونی رو بخونید. بیطارباشی قسمت دوم سفرنامهء فرنگ رو نوشته. تشریف ببرید اینجا یه کم بخندید! 

+ نوشته شده در  88/01/17ساعت 13:59  توسط امیر  | 

لطفی برام از حافظ می‌خونه:

به یاد  یار  و  دیار  آنچنان  بگریم زار          که از جهان ره و رسم سفر براندازم
من از دیار حبیب‌ام نه از بلاد  غریب          مهیمنا به رفیقان خود  رسان  بازم

+ نوشته شده در  88/01/15ساعت 10:57  توسط امیر  | 

خوبه!
بلاگفا یه تغییرات خوبی تو سیستمش بوجود آورده و امکاناتش رو یه کم بهتر از قبل کرده. الان می‌شه از تاریخ های قدیمی‌تر هم توی پست‌ها استفاده کرد. من هم دیروز از این موقعیت استفاده کردم و اون بخشی از یادداشتاهی وبلاگ خدابیامرز "یک حباب..." رو گذاشتم تو آرشیو همین وبلاگ. نه اینکه اصولاً خیلی اون نوشته ها رو دوست داشته باشم یا مثلاً بخوام پز بدم که ما از سال ۸۲ وبلاگ داشتیم و این حرفها! به نظرم خیلی پوچ و بی معنی میاد اینکه آدم بخواد تلاش کنه که خودش رو باحال نشون بده!
راستش تا مدتها از دوباره خوندن اون نوشته ها بنا به دلایلی کاملاً شخصی واهمه داشتم، طوری که حتا تا مرز پاک کردن کاملشون هم پیش رفتم؛ کاری که مطمئناً خیلی بی‌فایده می‌تونست باشه. به هر حال گذشته پاک شدنی نیست؛ چه خوب باشه چه بد باشه! خاطرات رو نمی‌شه پاک کرد ولی به محض اینکه اون خاطرات رو همونطوری که هستند قبول کنی و با تمام بد و خوب هاش کنار بیای اولین قدم رو برداشتی تا روند زندگی‌ات بشه رو به جلو!

اینه که گذاشتن بخشی از اون یادداشت ها توی این وبلاگ برای خودم یه جور آشتی کردن با گذشته‌ء نه چندان دوریه که به هر حال اثر خیلی مهمی تو زندگی‌ام داشته و چیزهای زیادی ازش یاد گرفتم.

مهم تر از اون این غریبگی با اون امیر چهار پنج سال پیش بود که تا حدی برام خنده‌دار و عجیب بود. نمی‌دونم پنج سال بعد واقعاً تا این اندازه با الانم غریبه می‌شم یا نه ولی به هر حال این حس دوری اون هم توی این فاصلهء کم خیلی بیش از اندازه تو چشم بود طوری که فکر می‌کردم این فاصله نه فقط چهار یا پنج ساله که انگار به اندازهء ربع قرن ازش دورم.

حیف که یادداشتای وبلاگی که تو بلاگ‌اسپات داشتم رو نتونستم بازیابی کنم وگرنه اونا رو هم تو ادامهء همون آرشیو می‌ذاشتم. به هر حال، اگر دوست داشتید نگاهی بندازید و ببینید چقدر این امیر با اون امیر فرق داشته!! شاید خیلی خالی از لطف نباشه!

+ نوشته شده در  88/01/14ساعت 15:3  توسط امیر  | 

خب اگر قرار باشه هر چیزی سر جای خودش باشه، طبیعتاً جذابیت خودش رو از دست می‌ده؛ اگر هم از دست نده دستِ کم از جذابیتش کم می‌شه! اگر به این اصل اعتقاد داشته باشید متوجه می‌شید که مثلاً یه سورپرایز پارتی برای تولد فلان دوست و آشنا رو باید چند روز زودتر از موعد مقرر برگزار کنید تا طرف به هیچ وجه بویی نبره از اینکه قضیه چیه. این می‌شه سورپرایز واقعی!

قضیه اینه که پست قبلی این وبلاگ مبنی بر اینکه بنده قراره موسیقی رو ول کنم و برم دنبال نویسندگی دروغ سیزده بود ولی خب چند روز زودتر از روز سیزدهم گفته شد تا جنبهء سورپرایزی قضیه یه کمی بیشتر بشه وگرنه اولاً که بنده نه هیچ داستان کوتاه یا بلندی نوشته‌ام و نه اساساً قصد دارم بنویسم و نه اصولاً راه و رسم نویسندگی رو آنچنان بلدم و نهایت تراوشات مغز بنده (البته اگر مغزی در کار باشه!) همین چهار کلوم حرفیه که تو این وبلاگ می‌نویسم و چند نفری از دوستان می‌خونند و گاهی اوقات لطفی هم بهمون دارند، وگرنه ما رو چه به این گُنده‌ چیزی‌ها.

البته کامنت های پست قبلی واقعاً در نوع خودشون جالب بودند و چیزهای زیادی از تک تکشون یاد گرفتم! چه اونایی که تشویق کردند چه اونایی که بهت زده شدند چه اونایی که منع کردند!
به هر حال آگاه باشید: کسی که تو راه موسیقی قدم بذاره دیگه ازش بیرون نمیاد؛ اعتیادی که کار موسیقی میاره به نظر من متاسفانه یا خوشبختانه درمان ناپذیرترین اعتیاده. کسی که طعم آشنایی با این دنیای عجیب و غریب رو داشته باشه و توش غرق بشه واقعاً نمی‌تونه این لذت رو تو هیچ چیز دیگه‌ای پیدا کنه و همین می‌شه که من برای بار هزارم اعلام می‌کنم که موزیسین جماعت اساساً یکی دو تخته از بقیهء انسان های نرمال کم داره چون چیزهایی رو می‌بینه که بقیه نمی‌بینند. نه اینکه بخوام بگم کارمون خیلی درسته؛ اتفاقاً گاهی اوقات این مساله خیلی زجرآور می‌شه و آدم دلش می‌خواد کاش می‌تونست یه کم مثل بقیه باشه و مثل اونا از زندگی لذت ببره!

اینه که پست قبلی رو جدی نگیرید و آگاه و مطلع باشید که نگارندهء این سطور، همچنان با سرسختی و کله شقی در راه موسیقی قدم برمی‌دارد و به هیچ وجه سودای نویسندگی ندارد!

پ.ن: البته خب معمولاً چیزی که توی روز سیزده گفته بشه خیلی نمی‌تونه قابل اعتماد باشه. به هر حال سیزدهم فروردینه و دروغش دیگه! شما یعنی حرفهای بالا رو باور کردید؟

+ نوشته شده در  88/01/13ساعت 11:29  توسط امیر  | 

خیلی وقت ندارم و حوصلهء توضیح دادن هم ندارم! سرم به شدت شلوغه و دلیلش هم اینه که تصمیم گرفتم یه تغییر اساسی تو زندگی‌ام بدم؛ این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست!
تصمیم گرفتم موسیقی رو ول کنم و نویسنده بشم.

تا الان چند داستان کوتاه نوشته و آماده دارم و یکی دو تا طرح برای رمان بلند هم نوشتم که دارم روشون کار می‌کنم. این روزها هم انقدر درگیر خوندن و مطالعه هستم که شاید خیلی وقت نکنم مثل همیشه اینجا رو به روز نگه دارم.
این رو هم محض ثبت در تاریخ نوشتم؛ واسه این که بعدها یادم باشه چه روزی این تصمیم مهم رو گرفتم و یادم بمونه چقدر این تصمیم تونسته یا نتونسته تو آیندهء من نقش بازی کنه.

+ نوشته شده در  88/01/10ساعت 14:9  توسط امیر  | 

قسمت اول سفرنامهء دکتر هومن به فرنگ رو تو اندرونی بخونید:

لینک مستقیم

+ نوشته شده در  88/01/07ساعت 11:26  توسط امیر 

 کارهای مهران مدیری رو همیشه دوست داشتم و تا جایی که تونستم دنبالش کردم. مرد دوهزار چهره تا اینجاش به نظرم از نمونهء پارسالی‌اش خیلی بهتر و خوش ساخت تر بوده. تا حد زیادی هم بامزه تر و خنده دار تر.
چیزی که تو این سری جدید برام خیلی جالبه، تیکه انداختن های مدیری بوده: مثلاً همین قضیهء هنر فاخر و طنز فاخر رو واقعاً عالی اومده؛ از اون باحال تر هم جوابی بود که مدیری به منتقدین پارسالش داد؛ همونجایی که گفت از طنز دربارهء پزشکان حرف نزنیم که ناراحت می‌شن؛ یا از طنز دربارهء فلان قشر صحبت نکنیم که بهشون بر می‌خوره و ...!

این تیپ کارهای مدیری رو واقعاً دوست دارم و امیدوارم که جلوتر که می‌ریم، همین روند ادامه داشته باشه که فکر کنم خواهد داشت. البته به هر حال سریال سازی تو ایران یه جورایی همیشه همراه بوده با آب بستن به صحنه ها و یه جاهایی تو همین مرد دو هزار چهره هم روند کند بعضی از سکانس ها یه جورایی تو ذوق می‌زنه ولی خب، این مثل اینکه تبدیل شده به یه قانون نانوشته.

به هر حال امسال، این کار مدیری به همراه کلاه قرمزیِ عزیز تر از جان واقعاً شادی رو آوردند به خونهء ساکت بنده! فعلاً که با این دو سریال شاد هستیم؛ بعدش هم که خدا بزرگه...!

+ نوشته شده در  88/01/06ساعت 12:31  توسط امیر  | 

خب مثل اینه تولدمون شده مثلاً!
راستش این روزها خیلی خیلی سرم شلوغه و تبریک های خیلی از دوستام رو تو فیسبوک دیدم ولی واقعاً وقت نکرده جواب بدم! اینه که اونایی که اینجا رو می‌خونند بدونند که قدردانشون هستیم در ضمن!

البته خب، به کسی اگر بر نمی‌خورده باید بگم که یه هدیهء باحال هم از طریق اینترنت دریافت کردیم که از طرف باشگاه مورد علاقه‌مون بوده که توش لباسی رو با نام و سن بنده مزین نموده‌اند تا کلی حالش رو ببریم و تازه ۲۰ یورو هم بُن تخفیف برامون ارسال کردند که در نوع خودش بسیار لذتبخش و باحاله!!

اینه که خب ما فعلاً دلمون رو خوش می‌کنیم با این ۲۰ یورو تا بعد ببینیم چی پیش میاد!!!

می‌تونید تبریک بگید در ضمن!

 

+ نوشته شده در  88/01/04ساعت 17:31  توسط امیر  |