تبليغاتX
تأملات نابهنگام

تأملات نابهنگام

(خاطراتی برای فردا)

به دخترک می‌گم: کاش دنیا فقط موسیقی مالر بود و بس!
می‌گه: بدبختی اینه که اتفاقاً دنیا فقط موسیقی مالر شده و بس! یه کم باخ‌اش رو اگر بیشتر می‌کرد الان همه تو آرامش و صلح و صفا داشتند زندگی می‌کردند!
+ نوشته شده در  88/04/31ساعت 13:33  توسط امیر  | 

گاهی اوقات برام خیلی عجیبه که آدما انقدر تصور اشتباه و یا متناقضی نسبت به من دارند. البته این بیشتر اوقات به اون دسته از آشناهایی برمی‌گرده که دوست نزدیک نیستند و معمولاً جزء دوستانِ دوستان قرار می‌گیرند و بعد فکر می‌کنند خیلی خوب تو رو می‌شناسند و وقتی خیلی راحت باهاشون از بعضی از خصلت‌ها و ویژگی‌های شخصی‌ات حرف می‌زنی هم خودت و هم اونا رو دچار بهت و حیرت می‌کنی از این همه اشتباه فهمی.

مثلاً وقتی به یکی از بچه‌های دانشگاه یه بار گفتم که "من آدم خجالتی‌یی هستم" نزدیک بود سکته کنه از تعجب!! وقتی هم دیروز سر نهار تو سلف دانشگاه داشتم از میزان کم صبری‌ام برای رسیدن به یه هدفی خاص حرف می‌زدم همهء اونایی که من رو چند ماهه می‌شناسند انگار لقمه غذا رو دیگه نمی‌تونستند قورت بدهند و هاج و واج نگام می‌کردند و می‌گفتند "به نظر ما تو یکی از صبورترین بچه‌های دانشگاه هستی" و مواردی از این دست.

خلاصه که گاهی اوقات آدم نمی‌دونه چرا بعضی‌ها تا این اندازه دچار اشتباه می‌شوند؟ مشکل از منه که نمی‌تونم شاید خودم رو اون طوری که هستم نشون بدم یا مشکل از دیگرانه که دچار پیش فرض و برداشت های اشتباه شدند؟
البته این درسته که یه سری کج‌فهمی ها و سوءبرداشت ها تو جمع‌های رفاقتی می‌تونه معمولی و بی‌خطر باشه اما این مساله یه کم نگرانم می‌کنه، به خصوص وقتی به روزهایی فکر می‌کنم که تو کار و برخوردهای حرفه‌ای باید روی نوع رفتارم احتیاط کنم؛ اینه که بیشتر از قبل باید سعی کنم از اون پوستهء ظاهری که دیگران همیشه دربارهء من متصور شده‌اند بیام بیرون و خودِ واقعی‌ام رو بگذارم جلوی چشم دیگران.


پ.ن: مورد دیگه که به نظرم بیشتر خنده دار میومد، هفتهء پیش بود که وقتی با یه سری از بچه ها برای قهوهء بعد از ظهر توی کافه نشسته بودیم، همه متفق‌القول بودند که من در آینده پدر خیلی خوبی خواهم بود و خب، اونایی که من رو از نزدیک می‌شناسند می‌دونند من چقدر در این زمینه بی عرضه و دست و پا چلفتی و خنگ و نابالغ هستم!!!

+ نوشته شده در  88/04/30ساعت 13:8  توسط امیر  | 

<...>

اما مطمئنم این داستان سر درازی نخواهد داشت و خیلی زود آن کلاغ به خانه‌اش خواهد رسید تا داستان مادربزرگ ناتمام بماند ... تا هیچ داستانی هیچوقت تمام نشود که تمام شدن ِ داستان یعنی مرگِ داستان و عاشق از مرگ بیزار است.

+ نوشته شده در  88/04/29ساعت 15:35  توسط امیر  | 

و تو این بحبوحهء اتفاقات، یادمون نره که فردا یک سال از رفتن کسی می‌گذره که دوستش داشتیم؛ که بخشی از خاطرات نوجوانی و جوانی‌مان با او گره خورده؛ که نقش عاشق ترین و دیوانه ترین و دوست داشتنی ترین شخصیت سینمایی ایران را در ذهن من و امثال من جاودانه کرد.
چقدر زود این یک سال گذشت*.


* پ.ن: و چقدر دیر این یک ماه گذشت.... 

+ نوشته شده در  88/04/27ساعت 13:55  توسط امیر  | 

دلشان می خواست 
چشم مردم را گریان بینند 
گاز اشک آور را ول کردند 
خنده آور بو
د 


عمران صلاحی (هفدهم)

+ نوشته شده در  88/04/23ساعت 21:20  توسط امیر  | 

این روزها بیشتر از قبل به موسیقی پناه می‌برم، شاهدش همین که توی همین پست های آخر، دائم با موسیقی سر و کار داریم، حالا یا از روی دلتنگی، یا..... یا همون باز هم از روی دلتنگی حتماً.
این روزها آهنگهای جدیدی که ساخته می‌شوند و به اشتراک گذاشته می‌شوند کم نیستند؛ از شهرام ناظری شنیدیم، از نامجو شنیدیم، از خواننده های و گروههای با سبک رپ و راک شنیدیم، از خارجی‌ها از ایرانی‌ها شنیدیم... از هر نوع ژانری شنیدیم و بعضی‌ها رو پسندیدیم و بعضی ها رو بی‌تفاوت از کنارشون گذشتیم.

چیزی که این وسط تا حدی ذهن من رو به خودش مربوط کرده، این گرایش به تکامل‌گرایی و پاک و تمیز در آمدن اجراهاست طوری که مو لای درز خیلی از این اجراها نمی‌ره. الان البته حوصلهء این رو ندارم که بحث تخصصی موسیقی راه بندازم و اینکه اصولاً اینجا با وبلاگ کمی با موسیقی متفاوته. ولی این مساله برام جالبه که این اجراهای تر و تمیز و بی نقص رو می‌بینم و به نظرم یه جای کار می‌لنگه انگار. همه‌اش با خودم فکر می‌کنم یه جورایی حس کارها انگار کم شده؛ نمونه‌های زیادی هستند که الان نمی‌خوام واردشون بشم ولی فکر می‌کنم که اجراهای اوایل انقلاب گاهی اوقات یه فالشی ها یا یه ایرادهای صوتی و ضبطی‌یی داشتند که به کار حس و حال دیگه‌ای می‌دادند و یه جورایی رنگ و بوی صمیمی‌تر و صادقانه‌تری داشتند انگار.

تمام این ایده‌ها بعد از شنیدن اجرای دوبارهء سرود "آفتابکاران جنگل" و مقایسه‌اش چه با نمونهء اصلی چه با اون نمونه‌ای که تو دوران پیش از انتخابات تبدیل شده بود به یکی از موسیقی‌های ستاد موسوی، به ذهنم اومدند و حس کردم چقدر این اجرای آخر صمیمی‌تر و شنیدنی تره؛ توش یه صداقتی هست که تو خیلی از کارهای دیگه کمتر می‌شه نمونه‌اش رو پیدا کرد. 

اجرای قدیمی و اصلی سرود آفتابکاران جنگل + 

اجرای مجدد این سرود در دوران پیش از انتخابات +

اجرای جدید و خانگی از گروهی نامعلوم + 

+ نوشته شده در  88/04/22ساعت 21:11  توسط امیر  | 

۱- قبلاً هم درباره‌اش نوشته بودم؛ یادم نیست کی و کجا و حوصله هم ندارم که بروم و بگردم تا مثلاً خودم را اثبات کنم. اثبات برای چه؟
اگر قرار باشد یک خواننده و یک قطعه را از میان قدیمی های ایرانی انتخاب کنم، آن انتخاب کسی نخواهد بود جز فرامرز اصلانی و آهوی وحشی‌اش. اولین بار که شنیدمش برایم فقط جالب بود و نه چیزی بیشتر از این. چند وقت بعد بود که وقتی با دایی در جادهء هراز به تهران برمی‌گشتیم، بی دلیل با شنیدن این قطعه بغضی عجیب گلویم را گرفت و فقط شرم و حیای حضور دایی بود که نگذاشت همانجا وسط کوهها و کنار رودخانهء هراز بزنم زیر گریه.

۲- حافظ را آنقدر دوست دارم که نمی‌توانم دنیا را بدون شعرهایش تصور کنم. حافظ را استاد غزل می‌خوانند و کمتر ایرانی‌یی می‌تونید پیدا کنید که از غزلهای حافظ خوشش نیاید؛ همین استاد غزل، فقط یک مثنوی نوشته! و همین یک مثنویِ او برای من آنقدر زیباست که حاضرم دیگر به شاهکارهای فردوسی و مولانا حتا نگاه هم نکنم. مساله کاملاً شخصی است و لطفاً آن را به موردی برای بحث ادبی بدل نکنید چون من ادیب نیستم، نبوده‌ام و نخواهم بود.

۳- حالا فکرش را بکنید پس از آن همه دوری از صدای اصلانی و شعر حافظ، تو این روزهایی که خندیدن انگار گناه است و اصلاً حال و حوصله‌ای برای شاد بودن باقی نمانده،... تو این روزها که بغض و خشم و اندوه و کلافگی جزء روزمرّگی‌هامان به حساب می‌آیند، دوباره شنیدن آهوی وحضی و مزه مزه کردن هر بیت این مثنوی بی‌نظیر با صدای گرم اصلانی چه می‌تواند به روزم بیاورد.

۴- بخشی از این مثنوی:

الا ای آهوی وحشی کجایی؟
مرا با توست چندی آشنایی
دو تنهارو، دو سرگردان، دو بی کس
دد و دامت کمین از پیش و از پس
بیا تا حال یکدیگر بدانیم
مراد هم بجوییم ار توانیم
که می‌بینم که این دشت مشّوش
چراگاهی ندارد خرّم و خش

چو آن سرو روان شد کاروانی
ز شاخ سرو می‌کن سایبانی
لب سرچشمه‌ای و طرف جویی
نم اشکی و با خود گفتگویی
به یاد رفتگان و دوستداران
موافق گرد با ابر بهاران
چو نالان آیدت آب روان پیش
مدد بخشش ز آب دیدهء خویش

نکرد آن همدم دیرین مدارا
مسلمانان مسلمانان خدا را
مگر خضر مبارک‌پی تواند
که این تنها به آن تنها رساند

۵- آهوی وحشی با صدای فرامرز اصلانی


+ نوشته شده در  88/04/21ساعت 15:10  توسط امیر  | 

حکایت غریبی است این روزهای من، این روزهای ما؛
حکایتی از جنس گم شدن در زمان و مکان. حکایتی که معنای حرف ها، نوشته ها، حس ها و هزار و یک چیز دیگر را که با تمام وجودمان لمس می‌کنیم، نه در زمان خود که کمی دور تر از زمانِ حس کردنش، تازه درک می‌کنیم.
عابد برایم چند ماه پیش نوشته بود

"زمان کش می‌یاد و هر بار که بر یک رویداد گذشته متمرکز می‌شم انگار اون مقاومت ناپذیری گذشته‌اش رو از دست می‌ده و معناش، گاهی حتی حس و حالش قابل دست یابی می‌شه. می‌دونی نه اینکه جزئیات رویدادها عوض شن ها ! نه. لحنش عوض می‌شه. انگار که همون جمله موسیقی رو با لحن دیگه‌ای بشنوی، یا صحنه ای از یک فیلم مستند رو یک بار دیگه با موسیقی متن بشنوی. ما از گذشته جدا نمی‌شیم، تکرارشم نمی‌کنیم. بهش بعد می‌دیم. انگار افق نگاه بهش، آینده است. انگار ما قبلا اشتباه می‌کردیم وقتی بر این باور بودیم که رویدادها  رو باید در متن وقوعشون فهمید و توجیه کرد. هر رویداد، افق آینده‌اش رو با خودش داره، و فقط از این افقه که می‌شه معنای اون رویداد و گاهی حتی اهمیت‌اش، تمایزش از باقی اتفاقات رو فهمید. می‌دونی این افق باز به آینده، این تاخیر در معنای رویدادها که ما رو در تفسیر و فهمش گاهی فلج و الکن می کنه، همراه هر رویداده! اصلا خود رویداده! حتی اگر این رویداد به بزرگی و برگشت ناپذیری مرگ هم باشه باز هم چیزی از تاخیر در این معنا کم نمی‌شه! به همین خاطره که اگر عنوان نوشته های تو "خاطراتی برای فردا" باشه، با مسن تر شدن تو هیچ وقت اون فرداهه نمی رسه! اون فردا همیشه یک افقه، رویداد نوشته شده تو همیشه معنای خودش رو به اون حواله می‌کنه! کافیه برگردی به نوشته‌های قبلیت نگاه کنی. خیلی از اون‌ها تازه الانه که معنای خودشون رو پیدا کردن، و به این معنا تازه انگار الانه که متحقق شدن، یا اگر حتی مضحک به نظر برسه، انگار که تازه الانه که اتفاق افتادن."

اینجاست که وقتی برمی‌گردم و به گذشته‌ای نه چندان دور نگاه می‌کنم و خودخوانی می‌کنم (که چیزی است شبیه به خودخوری)، تازه درک می‌کنم معنای بعضی از نوشته هایم را. سوال‌های بی جواب، حرف ‌های نگفته، بغض‌های مانده در گلو، اشک‌های نریخته و هزار و یک چیز دیگر باز.
دوباره می‌خوانمش؛ دوباره بخوانیمش:

شالیزارها را در کنار هم خواهیم نوشت؟
درختان گیلاس را آب خواهیم داد؟
بگو به من،

ابرها را در خیالمان نقش خواهیم بخشید؟
گربه‌های حیاط را آیا نوازشی مهمان خواهیم کرد؟
دوردستها را به دیگران وا خواهیم نهاد؟
بگو به من دلبندم،

لغزش قطره‌ قطره های زلال رودخانهء پایین کوه را بر روی سنگها چطور خواهیم خواند؟
عشقبازی موجهای دریا با صدفهای ریز را چگونه ترجمه خواهیم کرد؟
لرزش برگهای ریز درختان بلند را در زمزمهء باد، چه وقت به تماشا خواهیم نشست؟
بگو، 
بگو به من دلبندم،...

+ نوشته شده در  88/04/20ساعت 16:52  توسط امیر  | 

آهای (...)
*به دلایل امنیتی حذف شد.

ای خدا(...)
*به دلایل مذهبی حذف شد.

من (...)
*به دلایل سیاسی حذف شد.

آقا جان (...)
*به دلایل فرهنگی حذف شد.

خانم جان(...)
*به دلایل اخلاقی حذف شد.

فکر کنم (...)
*به دلایل عقیدتی حذف شد.

(...)
*به دلایلی حذف شد.

-----------

پ.ن: آدمیزاد است دیگر... گاهی اوقات هم دچار مازوخیسم از نوع حاد می‌شود و دوست دارد نوشته های اعصاب خوردکنی از جنس گفتم‌گفت بخواند و هی حرص بخورد و هی داغان شود و هی نفهمد چرا بعضی‌ها انقدر راحت چشمشان را به روی همه چیز می‌بندند.... لابد خوب پول می‌دهند؛ نه؟

+ نوشته شده در  88/04/19ساعت 10:32  توسط امیر  | 

اون موقع‌ها کار کردن برای صدا و سیما هنوز انقدر بی ارزش نبود؛ اون موقع ها آدم درسته که افتخار نمی‌کرد از به زبون آوردن این مطلب که گهگاه با صدا و سیما همکاری می‌کنه، ولی مطمئناً تا این اندازه هم مایهء شرمساری نبود.

اون موقع ها، حدوداً هفده سالم بود؛ اولین کاری که نوشتم یه کار حدوداً شش دقیقه ای بود به نام "فانتزی برای تار و ارکستر" و بعد از ضبط کردن قسمت های مربوط به ارکستر منتظر بودم که روز ضبط آخرین پارت، یعنی بخش مربوط به تکنواز تار برسه. چند هفته ای رو انتظار کشیدم تا بالاخره روز موعود فرا رسید و خوشحال بودم که شهریار فریوسفی قراره این قطعه رو اجرا کنه. اونقدر مهربون و لوطی بود که از وقت استودیوی خودش (که اگر اشتباه نکنم دوشنبه ها بعد از ساعت شش عصر بود) برام وقت گذاشت و خدابیامرز محمدرضا صابر هم که یکی از بهترین صدابردارهای واحد بود، اومد برای گرفتن این بخش.


در نظر اول، اونقدر جدی و خشک به نظر می‌رسید که از اونجایی که سنم خیلی کم بود، بعد از شروع به ضبط، استرس و دلشوره ای عجیب همراهم بود؛ اما هرچقدر روند ضبط جلوتر می‌رفت راحت تر می‌شدم و بیشتر حس می‌کردم که با چه آدم لوطی مسلک و دوریشی سر و کار دارم. مرد بود، یه مرد واقعی و تو چند تاضبط دیگه که به عنوان ناظر ضبط همراه آهنگسازان دیگه بودم بیشتر به این مطلب پی بردم.

دیروز وقتی شنیدم که برای همیشه رفت، دلم هری ریخت پایین. پرت شدم به اون روزای پاییز ۷۵ که فانتزی برای تار و ارکستر رو ضبط می‌کردم و اینکه چقدر حضور فریوسفی به عنوان تکنواز اطمینان بخش بود. از هیچ چیز توی نوازندگی واهمه نداشت؛ براش غیرممکن توی نوازندگی معنا پیدا نمی‌کرد و ادعایی هم به بهترین بودن نداشت. کارش را انجام می‌داد و درست هم انجام می‌داد؛ بدون سر و صدای اضافی.

امروز به احترامش، شروع این قطعه رو که اولین کار من در مقام آهنگسازی به حساب میاد، اینجا می‌گذارم تا یاد و خاطره‌اش رو حفظ کنم.

+ نوشته شده در  88/04/16ساعت 18:25  توسط امیر  | 


تصویر: آرتمیس حبیبی آزاد (توضیح)
موسیقی: ایران هنگام کار است
آهنگساز: درویش خان
شعر: ملک الشعرا
اجرا: گروه نهفت
سرپرست: جهانشاه صارمی
خواننده: علیرضا قربانی


...

"از جور فراوان هر گوشه شوری به پاست
خون ها شده پامال، آزادیش خون بهاست
خدا ز درد و غم رهاند ما را
خدا به کام دل رساند مارا"
...

+ نوشته شده در  88/04/15ساعت 19:7  توسط امیر  | 

(...)
دیروز از صبح که بیدار شدم خیلی خوب نبودم و انگار با همه دعوا داشتم.... این بود که نخواستم بلافاصله جواب بدم تا دچار سوءتفاهم نشیم.... از اون روزهای احمقانه ای بود که آدم یهو از خواب بیدار می‌شه و می‌بینه بی دلیل خسته و کوفته است.
بعضیا می‌گن آدم وقتی می‌خوابه روح از بدنش جدا می‌شه ... بعضیا می‌گن روح تو بعدهای جدیدی از زمان حرکت می‌کنه و مثلاً می‌تونه به آینده بره و اینکه ما گاهی اوقات دچار دژاوو می‌شیم به همین دلیله؛ نمی‌دونم این حرفها تا چه حد درست هستند ولی دیروز واقعاً وقتی بیدار شدم انقدر صحنه های مختلف توی ذهنم اومدند که نمی‌تونم حتا توضیحشون بدم چون خیلی قروقاطی بودند و بی ربط... بعضیاشون انقدر واقعی بودند که فکر می‌کردم همین دیروز اتفاق افتاده اند ولی هرچی بیشتر زمان می‌گذشت و بیدارتر می‌شدم، بیشتر می‌فهمیدم که خواب بوده....

انگار دیروز روحم توی خواب زیادی به گذشته و آینده سفر کرده بود و حسابی خسته بود؛ این بود که کلاًدیروز، روز خیلی تلخ و کلافه‌واری بود.
(...)

+ نوشته شده در  88/04/14ساعت 14:15  توسط امیر  | 

انگار از صبح می‌دانستم که وقتش رسیده،...
نه واژه ها کمک می‌کنند، نه موسیقی،...

باید کرکره‌های اتاقم را بکشم،
نه... نه...
همسایه نباید گریه‌ام را ببیند؛
نه،... نباید.... نباید ببیند...

-------

پ.ن: شاید برای مدتی اینجا به روز نشود.... نگران نباشید، خوب هستم و فقط به مقداری زمان احتیاج دارم

...
همین

+ نوشته شده در  88/04/09ساعت 20:33  توسط امیر 

هیچ چیز بدتر از تعلیق نیست؛ میان زمین و آسمان ماندن، در میان انجام دو عمل قرار گرفتن، بی‌خبری محض از آینده‌ای که نمی‌دانی چطور باید با آن روبه‌رو شوی و ...!
شاید اگر دنیای دیگری پس از مرگ وجود داشته باشد، جهنم را به برزخ ترجیح بدهم؛ دست کم آدم تکلیفش با یک عذاب ابدی معلوم است و روزی هزار بار زنده نمی‌شود تا بمیرد، مانند این روزهایی که با اولین تابش نور خورشید انگار دوباره زنده می‌شوم تا زندگی‌یی پر از تنش و اضطراب را تجربه کنم و آخر شب جانم بالا بیاید تا بخوابم؛ خوابی که برادر مرگ است.

اما گویی همین برزخ است که انسان را می‌سازد و هر روز او را قدمی جلوتر می‌برد، به سوی بهشت یا جهنم جلو رفتن دیگر اینجا اهمیتی ندارد؛ نفس این حرکت، نفس این جلو رفتن است که ارزشمند است باید آن را قدر دانست و ستود. هر ضربهء محکم، واکنشش یک قدم به جلو است تا یاد بگیریم رشد کردن را.
تنها احمق ها هستند که از زور ترس و نادانی قدم برنمی‌دارند؛ آنها حتا نمی‌دانند باید به جلو رفت یا به عقب، اما شکی نیست که باز می‌مانند. ثابت و کور و تنها در جایگاه قبلی‌شان می‌مانند، در همان دایرهء بستهء سرشار از ترس و حماقت.
جا مانده‌اند؛ آنها مدتهاست که جا مانده‌اند و فقط کسی که معنای حرکت را درک می‌کند، خواهد توانست عمق آن ترس و جهل را از دور تماشا کند و به خود ببالد که دست کم بدل نشده به مردابی ساکن و بد بو که اطرفانیانش را شاید در خود ببلعد.

روان بودن، در حرکت بودن، و جاری بودن است که زندگی را معنا می‌بخشد حتا اگر آخرش به آنجایی ختم نشود که انتظارش را داشته‌ایم؛ حتا اگر نتوانیم اصولاً به جایی برسیم، که رسیدن، خود آغاز یک راه نو و یک حرکت جدید است.
بیایید هیچوقت به جایی نرسیم.

+ نوشته شده در  88/04/08ساعت 13:28  توسط امیر  | 

روی مبل های راحتی کنار پاسیو نشسته بودیم. بوی قهوه، خانه را گرفته بود و شیرینی های روی میز از عصری پُر آرامش در میان جمع دوستانه‌مان خبر می‌داد. گربهء سیاه و سفید صاحبخانه را دیدم که در پاسیو مشغول بازی کردن با جسمی سبزرنگ بود. با کمی دقت متوجه شدم که مارمولکی را در دهان دارد و مدام جانور بیچاره را به زمین می‌اندازد و تا او کمی مزهء رهایی را می‌چشد دوباره با حرکتی سریع او را به دهان می‌کشد و جانور بیچاره دائم برای رهایی از دست گربهء بازیگوش دست و پا می‌زند.
دوستی که کنارم نشسته بود همانطور که فنجان قهوه را از روی میز برمی‌داشت با خنده گفت: نگاه کنید. گربه داره با مارمولک بازی می‌کنه. چقدر خنده دار!
همه لبخندی زدند. کسی متوجه نبود مارمولک بیچاره چقدر برای رها شدن از دست گربهء سیاه و سفید صاحبخانه تلاش می‌کرد. آرام آرام همه‌مان بازی های گربه را با مارمولک از یاد بردیم و بحث کشیده شد به خاطرات و مسائل روزمرّه.
بعد از چند دقیقه صدای داد و بیداد گربهء سیاه و سفید صاحبخانه توجه همه را به سمت پاسیو منحرف کرد. مارمولک بیچاره توانسته بود قسمتی از پنجهء دست راست گربه را گاز بگیرد و با سماجت آن قسمت را در دهانش نگه داشته بود؛ این بار، این گربهء صاحبخانه بود که برای رهایی دست راستش زور میزد و بالا و پایین می‌پرید. همه به خنده افتاده بودیم از این بازی که تبدیل شده بود به مجادله. گربهء صاحبخانه در نهایت توانست دست راستش را از دهان کوچک مارمولک بیرون بکشد و بلافاصله شروع کرد به ضربه زدن به سر و بدن جانور بیچاره که نمی‌دانست به چه جرمی بازیچهء دست گربهء زبان نفهمی شده و نمی‌تواند با خیال راحت در باغچهء حیاط بغلی بازی کند. مارمولک بیچاره مدام از زیر ضربه‌های گربهء صاحبخانه به سمت در بزرگ شیشه‌ای که نشیمن خانه را از پاسیو جدا می‌کرد می‌آمد، انگار از ما انتظار کمک داشته باشد. یکی دو نفر از دختران حاضر در جمع با دیدن مارمولک روی شیشهء پنجره شروع کردند به جیغ و داد کردن و پسرها هم دائم از این اتفاقات می‌خندیدند و کسی حواسش نبود که ضربه‌های گربه به مارمولک آنقدر کاری بودند که مارمولک دیگر سبز نبود و خون، تمام بدنش را گرفته بود. 
گربهء سیاه و سفید صاحبخانه آخرین ضربه ها را به مارمولک بیچاره وارد کرد و بعد از اینکه از مرگ جانور بیچاره مطمئن شد او را به دهان گرفت و به گوشه‌ای برد و شروع کرد به بازی کردن: جسم بی جانِ مارمولک را هم رها نمی‌کرد و گویی برای اینکه نشان دهد چقدر قوی و مقتدر است، دائم او را به دهان می‌گرفت و به زمین می‌انداخت و با دستانش به این طرف و آن طرف پرت می‌کرد و دوباره به سمتش خیز بر می‌داشت و همان کار را تکرار می‌کرد. 
صحبت بین دوستان به همان مسائل قبلی کشیده شده بود و همه این بازی مرگ‌بار بین گربهء سیاه و سفید صاحبخانه و مارمولک سبزرنگ را از یاد برده بودند؛ من اما هر چند ثانیه یه بار نگاهم ناخودآگاه به سمت پاسیو کشیده می‌شد و با دیدن خون مارمولک بیچاره کنار دهان گربه چندشم می‌شد. دیگران همچنان در حال تعریف کردن خاطرات و مسائل رورمرّه‌شان بودند.
***
چند ساعت گذشت؛ گربهء سیاه  و سفید صاحبخانه گوشه‌ای دراز کشیده بود و جسد بی‌جان مارمولک سبزرنگ در گوشهء دیگر پاسیو افتاده بود. صاحبخانه در شیشه‌ای بزرگ پاسیو را باز کرد روبه‌روی گربه به زمین نشست و شروع کرد به نوازش کردنش. با هر حرکت دست چشمان گربه تنگ‌تر می‌شد و سرش به پایین خم می‌شد. صاحبخانه لبخند بر لب داشت؛ انگار فراموش کرده باشد که مارمولک بیچاره‌ای آن گوشهء پاسیوی خانه‌اش افتاده است. گربهء سیاه  وسفید هر چند وقت یک بار زبانش را درمی‌اورد تا خون را از دور دهانش پاک کند.
دوستان، کنار دستم همچنان مشغول تعریف کردن خاطرات و مسائل روزمرّه بودند.

+ نوشته شده در  88/04/04ساعت 18:53  توسط امیر  | 

سکوت... سکوتی مرگ‌بار؛ سکوتی سنگین تر از غوغای درونی‌مان... سکوتی دردناک‌تر از قرن‌ها خفتگی، قرن‌ها نیستی، قرن‌ها هراس.
سکوت...
سکوت...
سکوتی تلخ‌تر از هزاران چشم گریان...

سکوت...
سکوت...
سکوت...

... دیگر صدایی نیست،
... دیگر ندایی نیست،
... دیگر
          ندا
               نیست. 

+ نوشته شده در  88/04/01ساعت 13:25  توسط امیر  |