حال پریشانی و سرگشتگی ِ این روزهایم...
گوستاو مالر، بخشی از قسمت پایانی ترانهء زمین
Gustav Mahler
Das Lied von der Erde
Der Abscheid
(خاطراتی برای فردا)
حال پریشانی و سرگشتگی ِ این روزهایم...
گوستاو مالر، بخشی از قسمت پایانی ترانهء زمین
Gustav Mahler
Das Lied von der Erde
Der Abscheid
اینگرید یکی از بچههای قدیمی دانشگاه ماست که سالها قبل وقتی من وارد دانشگاه شدم مشغول نوشتن تز دکترا بود و همزمان رهبری گروه کر دانشگاه را به عهده داشت (و دارد) و در آن سالها دانشجوی سالهای پایانی آهنگسازی هم بود که به گمانم دو سه سال قبل، از کنسرواتوار مانتوا بالاخره فارغ التحصیل شد. یک دختر انرژیک در حد حسادت کردن طوری که اگر نصف زمانی که او برای کارهایش اختصاص میداد را من برای کارهای مفید زندگیام استفاده میکردم خیلی چیزها فرق میکرد و خب، اینجا تفاوت آدمهای کاری و تنبل مشخص میشود!
اینگرید همیشه به من لطف عجیبی داشته و حتا در مقالهای که پارسال نوشته بود از من که در تهیهء منابع کمکش کرده بودم به عنوان موزیکولوگ و آهنگساز تشکر کرده بود در حالی که من هنوز نه تحصیلاتم را در دانشگاه تمام کردهام نه آهنگسازی را در کنسرواتوار کار کردم. شاید به همین دلیل است که امشب تمام ترس و اضطرابم از این است که این سه ترانهای که به عنوان تنها کارهای آوازی اجرا میشوند، در حد و اندازهای که باید و شاید نباشند چون واقعیت داستان این است که در کمال بیخیالی و به دور از هرگونه افه و پز موسیقینویسی، آنها را نوشتهام. کارها به شدت ساده و روان هستند و نمیدانم تا چه حد برای جماعتی که به خاطر شنیدن موسیقی نو و مدرن خواهند آمد جذابیت خواهند داشت.
امشب برای اولین بار یک سری از کارهایم قرار است به طور رسمی و در جشنوارهای نسبتاً معتبر (در سطح ایتالیا البته!) اجرا شود و من هنوز نمیتوانم باور کنم که تمام این داستان به همین راحتی شکل گرفت و به همین راحتی کارها را نوشتم و آماده کردم و تازه همین دیروز برای اولین بار نوازنده و خواننده با هم تمرین کردند و امشب حول و حوش ساعت نه و نیم قرار است به گوش دیگران برسد.
دیروز روزنامهء کرمونا هم دربارهء این کنسرت مطلبی نوشت و شاید فردا هم نقدهایی در همین زمینه نوشته شوند؛ امیدوارم امشب تخم مرغ و گوجه فرنگی به طرفم پرت نکنند!!
در همین رابطه (به ایتالیایی):
وقتی گوشش میکردم حس کردم کارهای آدم بچههاش نیستند؛ یعنی اگر قرار باشه من نسبت به کارهایی که تا حالا نوشتم قیاسی از نظر حس شخصی و رابطهء احساسی بیان بکنم، میتونم بگم که کارهام مثل عشقهام یا مثل روابط عاطفیام هستند؛ بعضیا اونقدر این حس عاشقانه توشون زیاده که هیچوقت نمیتونی فراموششون کنی و بعضیها هم شبیه به یکی از اون روابط یه شب هم.خوا.بگی میمونند که دووم چندانی ندارند.
ولی بعضی از این کارها شبیه به اون دسته از عشقهایی هستند که تکمیل نشدند؛ یعنی میدونی که بالاترین و برترین حسیه که داشتی، ولی حالا بنا به دلایلی این عشق ناقص مونده، تموم نشده و همین ناقص بودنهست که تبدیل میشه به یک درد.
امروز وقتی «رویا» رو گوش میدادم دقیقاً همین حس رو داشتم و با اینکه بعد از اون کار، کارهای زیادی ساختم که خیلی ازشون راضیترم و خیلی بیشتر به مذاق دیگران خوش آمده، ولی باز هم حس میکنم هنوز کاری حسیتر و صمیمیتر از اون کار هنوز ننوشتهام... و وقتی با خودم فکر میکنم، میبینم که ۱۲ سال مدت کمی نیست برای اینکه از این حس عبور کنی و بتونی ازش بگذری پس معلومه اون حس ۱۲ سال پیش که موقع نوشتن «رویا» داشتم، واقعاً خاص و ویژه بوده.
«رویا» همیشه برام بهترین موسیقییی بوده که نوشتم، ولی این ناقص بودنش، این ضبط بدش و درک نشدنش همیشه برام آزار دهنده است، طوری که اگر روزی بهم بگن فقط یک ماه از عمرت باقی مونده، هر چی دارم و ندارم میفروشم تا دوباره بنویسمش و این بار با کیفیت بهتری ضبطش کنم تا همه اونطوری این کار رو بشنوند که من تو ذهن خودم میشنوم.
آره؛ کارهای آدم مثل عشقهاش هستند؛ بعضیا عالیاند، بعضیا معمولی و بعضیا همیشه و برای همیشه «تک» و یگانه خوهند بود.
امروز که بالاخره تونستم این کار اشتراوس رو بشنوم با خودم گفتم «تو اصولاً دیگه غلط میکنی حتا به فکر آهنگسازی بیافتی، چه برسه به اینکه دقیقاً روی همین شعر کار کنی»! ریشارد اشتراوس، تو آخرین سالهای زندگیش چهار تا لید روی چهار تا از شعرهای هرمان هسه مینویسه که یکی از اونها همین «سپتامبر» هست. اعتراف میکنم که رسماً وقتی این کارها رو شنیدم از آهنگسازی مایوس شدم؛ یعنی کم آوردم؛ یعنی نمیدونم واقعاً میتونم موسیقی به این عظمت خلق کنم یا نه؟ که اگر نمیتونم بهتره وقتم رو خیلی تلف نکنم و برم دنبال یه کار دیگه.
خیلی کم پیش اومده که من از موسیقی اشتراوس لذت ببرم ولی این بار حس میکنم که وارد یه دشت بی انتها شدم و همینطور دارم از فرط جنون تو موسیقی بی نظیر این آهنگساز عجیب و غریب به طرف ناشناختهها میدوم.
یعنی اگر هزار دلیل برای اینکه من روی «سپتامبر» هرمان هسه موسیقی بذارم وجود داشته باشه، همین که اشتراوس به این شکل اون رو به موسیقی درآورده کفایت میکنه تا منصرف بشم؛ یه جاهایی واقعاً آدم جسارتش رو برای همیشه از دست میده....
با خودم به رابطهء بین جاودانگی و مرگ فکر میکردم. انگار وقتی پای مرگ وسط میاد، آدم دوست داره کاری بکنه تا خودش رو جاودنه کنه؛ تا چیزی ازش بمونه برای بعدها؛ مسخره به نظرم میومد ولی واقعی بود. گفتم: «ولی شوبرت توی اوج بود که مُرد و این همه کار ناتمام از خودش به جا گذاشت». جانکوزیمو گفت: «دقیقاً... چون از صبح که بیدار میشد با اون همه مریضی و بدبختی مینشست به نوشتن و نوشتن... تازه باز هم وقت کم آورد... همهاش سی و یک سال بیشتر عمر نکرد».
سی و یک سال؛ با خودم فکر کردم که من الان سی و یک سالمه . خندهام گرفت از این مقایسهء احمقانه و لیوانم رو برداشتم و با خودم فکر کردم کاش من بیشتر از سی و یک سال عمر نمیکردم اما شوبرت همهاش ده سال بیشتر وقت داشت برای زندگی کردن....
گاهی اوقات حس میکنم هیچوقت حاضر نیستم خدا رو به خاطر یه سری اشتباههای این شکلی ببخشم؛ اصلاً نمیتونم ببخشمش...
Queen - Too Much Love Will Kill You
I'm just the pieces of the man I used to be
Too many bitter tears are raining down on me
I'm far away from home
And I've been facing this alone
For much too long
I feel like no-one ever told the truth to me
About growing up and what a struggle it would be
In my tangled state of mind
I've been looking back to find
Where I went wrong
Too much love will kill you
If you can't make up your mind
Torn between the lover
And the love you leave behind
You're headed for disaster
'cos you never read the signs
Too much love will kill you
Every time
تمام این ایدهها بعد از شنیدن اجرای دوبارهء سرود "آفتابکاران جنگل" و مقایسهاش چه با نمونهء اصلی چه با اون نمونهای که تو دوران پیش از انتخابات تبدیل شده بود به یکی از موسیقیهای ستاد موسوی، به ذهنم اومدند و حس کردم چقدر این اجرای آخر صمیمیتر و شنیدنی تره؛ توش یه صداقتی هست که تو خیلی از کارهای دیگه کمتر میشه نمونهاش رو پیدا کرد.
اجرای قدیمی و اصلی سرود آفتابکاران جنگل +
اجرای مجدد این سرود در دوران پیش از انتخابات +
اجرای جدید و خانگی از گروهی نامعلوم +
۲- حافظ را آنقدر دوست دارم که نمیتوانم دنیا را بدون شعرهایش تصور کنم. حافظ را استاد غزل میخوانند و کمتر ایرانییی میتونید پیدا کنید که از غزلهای حافظ خوشش نیاید؛ همین استاد غزل، فقط یک مثنوی نوشته! و همین یک مثنویِ او برای من آنقدر زیباست که حاضرم دیگر به شاهکارهای فردوسی و مولانا حتا نگاه هم نکنم. مساله کاملاً شخصی است و لطفاً آن را به موردی برای بحث ادبی بدل نکنید چون من ادیب نیستم، نبودهام و نخواهم بود.
۳- حالا فکرش را بکنید پس از آن همه دوری از صدای اصلانی و شعر حافظ، تو این روزهایی که خندیدن انگار گناه است و اصلاً حال و حوصلهای برای شاد بودن باقی نمانده،... تو این روزها که بغض و خشم و اندوه و کلافگی جزء روزمرّگیهامان به حساب میآیند، دوباره شنیدن آهوی وحضی و مزه مزه کردن هر بیت این مثنوی بینظیر با صدای گرم اصلانی چه میتواند به روزم بیاورد.
۴- بخشی از این مثنوی:
الا ای آهوی وحشی کجایی؟
مرا با توست چندی آشنایی
دو تنهارو، دو سرگردان، دو بی کس
دد و دامت کمین از پیش و از پس
بیا تا حال یکدیگر بدانیم
مراد هم بجوییم ار توانیم
که میبینم که این دشت مشّوش
چراگاهی ندارد خرّم و خش
چو آن سرو روان شد کاروانی
ز شاخ سرو میکن سایبانی
لب سرچشمهای و طرف جویی
نم اشکی و با خود گفتگویی
به یاد رفتگان و دوستداران
موافق گرد با ابر بهاران
چو نالان آیدت آب روان پیش
مدد بخشش ز آب دیدهء خویش
نکرد آن همدم دیرین مدارا
مسلمانان مسلمانان خدا را
مگر خضر مبارکپی تواند
که این تنها به آن تنها رساند
۵- آهوی وحشی با صدای فرامرز اصلانی
اون موقع ها، حدوداً هفده سالم بود؛ اولین کاری که نوشتم یه کار حدوداً شش دقیقه ای بود به نام "فانتزی برای تار و ارکستر" و بعد از ضبط کردن قسمت های مربوط به ارکستر منتظر بودم که روز ضبط آخرین پارت، یعنی بخش مربوط به تکنواز تار برسه. چند هفته ای رو انتظار کشیدم تا بالاخره روز موعود فرا رسید و خوشحال بودم که شهریار فریوسفی قراره این قطعه رو اجرا کنه. اونقدر مهربون و لوطی بود که از وقت استودیوی خودش (که اگر اشتباه نکنم دوشنبه ها بعد از ساعت شش عصر بود) برام وقت گذاشت و خدابیامرز محمدرضا صابر هم که یکی از بهترین صدابردارهای واحد بود، اومد برای گرفتن این بخش.

دیروز وقتی شنیدم که برای همیشه رفت، دلم هری ریخت پایین. پرت شدم به اون روزای پاییز ۷۵ که فانتزی برای تار و ارکستر رو ضبط میکردم و اینکه چقدر حضور فریوسفی به عنوان تکنواز اطمینان بخش بود. از هیچ چیز توی نوازندگی واهمه نداشت؛ براش غیرممکن توی نوازندگی معنا پیدا نمیکرد و ادعایی هم به بهترین بودن نداشت. کارش را انجام میداد و درست هم انجام میداد؛ بدون سر و صدای اضافی.
امروز به احترامش، شروع این قطعه رو که اولین کار من در مقام آهنگسازی به حساب میاد، اینجا میگذارم تا یاد و خاطرهاش رو حفظ کنم.
تکهای از موسیقی فیلم Crimson Gold اثر هانس زیمر که از وقتی آن را گوش کردم، شک نداشتم که هومن را دیوانهء خودش میکند.
پ.ن: از جناب زیمر برای دست بردن تو شیوهء موسیقیشان البته معذرت میخوام ولی خب میخواستم از سه چهار دقیقه بیشتر نشه و مجبور شدم فقط یکی دو تیکه از اون همه کار رو بیارم اینجا.
بگذریم!
دو سه شب پیش که مهمونی فارغ التحصیلی بعضی از بچه های موزیکولوژی بود، برای من یکی از به یاد موندنی ترین شبهایی بود که تو این چندسالی که اینجا اقامت دارم، تو ذهنم مونده. آخرین باری که انقدر خوش گذشته بود، اگر اشتباه نکنم مربوط میشه به چهارسال پیش که فرانچسکو هنوز زنده بود و بعد از کنسرت دانشجویی با بچه ها رفتیم به یکی از کافه های سنتی شهر و تا دو نصف شب چند نفر پشت پیانو بودند و یکی دو تا هم روی میز ضرب گرفته بودند و آهنگای قدیمی و سنتی ایتالیایی رو میزدند و میخوندند.
پریشب وقتی نیکولا ویلنسل دستش گرفت و یورگوس آکاردئونش رو گذاشت رو زانوش و هراچا، ویلن دستش گرفت، فکرش رو نمیکردم دور هم نشستن سه چهار تا از بچه های موزیکولوگ و سازندهء ساز (لیوتایو) بتونه انقدر مهمونی رو گرم کنه. از موسیقی یونانی گرفته تا ترانه های روسی و ارمنی و ناپلی و تانگوی آرژانتینی و ... همه و همه کاری با این جمع کرد که کسی رو نمیتونستی پبدا کنی که از خود بیخود نشده باشه.
اونجا بود که فهمیدم هرچی تا حالا خوندی رو باهاس بریزی دور و گاهی اوقات باید اون کت شلوار و کراوات رو بیخیال شی و بدونِ اینکه فکر کنی کی داره خارج میزنه یا کی کجا رو اشتباه کرده یا اینکه ریشهء این آهنگ به کدوم ترانهء عبری برمیگرده و اینا، خودت رو بسپاری به دست ریتم و ملودی و آواز کلودیو که O sole Mioرو با تمام وجود میخونه و غرق بشی تو لذت رقصیدن اون ایتالیایی و اون ارمنی و اون ایرانی و اون روس که مرز و زبون و تاریخ براشون اهمیتی نداره و چیزی که همه رو به هم وصل میکنه موسیقیه و صوت و یکرنگییی که از پس همون صداها بوجود میاد.
اونجا نیکولایی که در حد فلان ارکستر سمفونیک، ویلنسل میزنه و با مهارت تمام دستش رو روی این ساز بی نظیر بالا و پایین میکنه، دیگه براش مهم نیست که الان چه استیلی باهاس داشته باشه و یهو میبینی که ساز رو عین گیتار میگیره بغلش و شروع میکنه به همراهی کردنِ ولادیمیر که آکاردئون رو از دست یورگوس گرفته و با وجود اینکه خدا نعمت درک کردن رنگ و نور رو ازش دریغ کرده، دقیقاً همین آدم نابینا باهاس رنگ و نور و زیبایی رو بهمون هدیه بده.
وقتی موسیقی بی نظیر زوربای یونانی همراه میشد با رقص خودجوش چند نفر از بچه هایی که تا همین چند ساعت پیش انگار عصا قورت داده بودند، میفهمیدی چه قدرتی پشت اون صدا و ملودی قرار داره طوری که میتونه هر کسی رو از هر نژاد و ملیتی که هست از خودش بی خود کنه.
تمام مدت دو چیز آزارم میداد؛ یکی اینکه دوربینم رو همراه نداشتم تا از اون همه زیبایی فیلم بگیرم و مهم تر از اون، نبودن دخترکی که میدونستم حضورش اونجا و اون موقع میتونست برای من اون شب رو خاطرهانگیزتر کنه.
به هر حال زمانی بود برای خودش...
هیچ وقت یادم نمیره که آقای آریانپور با چه ذوق و عشقی داستان اپراها رو تعریف میکرد و گاهی اوقات هم تو معذوریت های فرهنگی اون زمان میرفت پشت پروجکتور و مثلاً صحنههای ل.خ.ت شدن سالومه تو اپرای اشتراوس رو با دستش میپوشوند، ولی من مست موسیقی بودم و نه زن برام اهمیت داشت نه غر زدن های اونایی که دور و برم بودند...!
اون زمان، وقتی موسیقی پوچینی برای اولین بار به گوشم خورد تازه فهمیدم آهنگسازی یعنی چی.... تازه فهمیدم چقدر راه هست که آدم باید بره تا بتونه شاهکاری مثل توراندوت خلق کنه. اولین باری که توراندوت با اجرای زوبین مهتا و خوانندگی دومینگو رو دیدم انگار که برق گرفته باشدم؛ غرور نوجوانی اجازه نمیداد جلو اون همه آقایون کراواتی و خانومهای با لباسهای چیتان فیتان بزنم زیر گریه؛ اونم نه مثلآً تو یه صحنهء خاص... نه! این اپرا پُر بود از تکههایی که تن آدم رو به لرزه میانداخت؛ هیجان، عشق، بغض، درام، تراژدی و حتا کمدی، همه و همه جمع شده بودن تو این چند ساعت اپرا که هوش رو برای همیشه از سر من برد و یادم نمیره که هر سه یکشنبهء بعدی که این اپرا اجرا میشد رو نتونستم از دست بدم و باز هم همون حس ها به سراغم میومدند و من باز هم کل مسیر خیابون نوبخت تا چهارراه پاسداران رو پیاده میومدم و سعی میکردم اون حجم از ملودی رو تو ذهنم بازسازی کنم...
با خودم ملودی قسمت پایانی از پردهء اول رو زمزمه میکردم، آریای لیو که به خلف التماس میکرد دست از اون عشق لعنتیاش به توراندوت بکشه بی نهایت زیبا بود و بعد از اون، تکخوانی ِ خلف که میگفت "لیو گریه نکن..."، و بعدش اون درام بی نظیر دو سه دقیقهای که قهرمان داستان رو به سمت گانگ پیش میبرد تا با سه ضربهء محکم اعلام کنه که توراندوت رو به مبارزهای عاشقانه دعوت میکنه و ...!

این اپرا برای من چیزی ورای یه اثر هنری بود؛ شاید دقیقاً با این اثر بی نظیر بود که فهمیدم اپرای واقعی یعنی چی و دقیقاً همین چند دقیقهء پایانی تو پردهء اول بود که بهم فهموند با یه ملودی ساده چقدر میشه حسهای متفاوت و متضاد بوجود آورد تا جایی که برای هضم کردنش هنوز هم که هنوزه احتیاج دارم چند بار گوشش کنم.
اگر میخواهید بفهمید اپرا یعنی چی، با این شاهکار شروع کنید.
پینوشت: این اپرا آخرین اثر پوچینی بود که ناتمام موند و دقیقاً بعد از صحنهء خودکشی ِ لیو، پوچینی نمیتونه به نوشتن ادامه بده و بعد از چند روز میمیره و یکی از شاگردهاش اپرا رو به پایان میرسونه. تو اولین اجرای این اپرا، توسکانینی که یکی از بزرگترین رهبرهای ارکستر تو تاریخ موسیقی به حساب میآد، این اپرا رو دقیقاً بعد از صحنهء خودکشی لیو متوقف میکنه و به سمت تماشاچیها برمیگرده و آروم میگه: "اینجا بود که استاد مُرد" و سن رو با وجود بهت نوازندهها و خواننده ها و تماشاچیها ترک میکنه. حاضر بودم یک سال دیگه بیشتر زندگی نکنم ولی میتونستم اون شب تو اون سالن تئاتر حضور میداشتم...
دیروز یکی از دوستام تو فیسبوک برام نوشته بود "این چند روزه خیلی به یادت بودیم، همهش داریم اون سیدی ۲۰۰۸ رو گوش میکردیم و لذت میبردیم" (یا یه چیزی تو این مایه ها).
براش نوشتم که وقتی برگردم ایران سیدی ۲۰۰۹ رو براشون میبرم.
قضیه اینه که از یکی دو سال پیش یه سیدیِ mp3 از آهنگهای مورد علاقهام انتخاب میکنم و فولدرهای مختلفی درست میکنم و این مجموعه رو تو قالب چندتا فولدر که هر کدومشون یه محتوای خاص دارند جمع میکنم و به دوستام هدیه میدم. اسم این سیدی ها رو هم گذاشتم Friends Will Be Friends.
ایدههای جدید و آهنگهای مختلفی رو برای مجموعهء 2009 تو ذهنم دارم ولی نه حال و حوصلهاش بود نه آنچنان وقت آزادی داشتم که بتونم بشینم به جمع آوری مجموعهء جدید ولی از امروز دارم این کار رو شروع میکنم.
امروز اولین فولدر رو دارم طراحی میکنم و اسمش رو گذاشتم My Iran...
خلاصه که داستانیه. البته خب من دارم روی ژانر موسیقی فیلم ترسناک کار میکنم و تازگی ها این فرم برام جذابیت پیدا کرده. به نظرم یکی از بهترین نمونههایی که تا حالا تو این ژانر نوشته شده همین موسیقی طالع نحسه که به طرز فوقالعادهای تاثیرگذاره. البته خب این تصور غلط رو نمیدونم کدوم شیرپاک خوردهای تو ایران رواج داده که این موسیقی، همون موسیقی کارمینا بوراناست! از جمله این آقای جاهد که اینجا در همین زمینه دوکلمه حرف زده که پره از ایراد و اشتباه. این شد که مجبور شدم تو کمی با موسیقی جوابی بهش بدم. من نمیدونم چرا بعضیها فکر میکنند حتماً باید در هر زمینهای بدون اینکه دانشش رو داشته باشند به صورت حرفهای اظهار نظر کنند!
در همین رابطه جناب شازده هم چیزکی نوشته که تو اندرونی قابل خوندنه!
* یه جورایی میشه به صورت Hail Satan ترجمهاش کرد.
پینوشت ۱: وقتی من میگم بعضی از آدمها کمتر به مسائل پیرامونشون دقت میکنند و فقط دوست دارند حرف بزنند بیخود نیست. کامنت های همون نوشته رو نگاه کنید و ببینید چطور یه فردی (که خب طبیعتاً اینجور مواقع بی نام و نشان هم از آب در میاد!) فقط شاید برای اینکه دق دلیاش رو جایی خالی کنه بی توجه به موضوعی که من دارم دربارهش صحبت میکنم میاد و از کنسرت و این گروه و اون آهنگساز و فلان و بهمان میگه طوری که آدم شک میکنه که این آدم اصلاً نوشته رو خونده که این کامنت ها رو میگذاره یا نه. به نظر من ایشون یا واقعاً نمیفهمند که من دربارهء اون کنسرت خاص حرفی نزدم یا خودشون رو به نفهمی میزنند که خب... در هر صورت مایهء تاسفه.
پی نوشت ۲: اندرونی هم به روز شد. خاطرهء شازده از شب سال نوی مسیحی.
زمانی که بچهتر بودم، یکی از رویاهام این بود که رهبر ارکستر باشم!! دکتر ریاحی هم این ذوق رو توی من دیده بود و مخصوصاً وقتی ضبط داشتیم و دقت و نوع رفتارم با نوازنده ها رو میدید خیلی تشویقم میکرد که اگر موقعیتش پیش اومد این مساله رو جدی بگیرم. انگار تو ناصیهء ما یه کارایان یا برنشتاین دیده بود!!
گذشتند اون روزها و ما به جاش تصمیم گرفتیم نیرو و انرژیمون رو بگذاریم رو کار آهنگسازی و خلاقیت. یه جورایی از اینکه تو چشم باشم بدم میومد و دوست داشتم به قضیهء آفرینش بیشتر اهمیت بدم! این شد که زدیم تو این کار و البته خب، از اونجایی که آهنگسازی به اعتماد به نفس و آسودگی مغزی با کمی چاشنی دیوانگی (که در واقع اون روی سکهء همون آرامش مغزی میباشد) نیاز داره و من به مقدار بسیار زیادی نرمال تشریف داشتم، تمام تلاشم رو در این جهت به کار گرفتم که آنرمال بشم اما خب... موفقیت چندانی تو این زمینه نداشتم تا حالا. البته خدا رو شکر این اواخر رفت و آمد با بعضی دوستان آنرمال یه کمی کمک کرده که به این محدوده نزدیک تر بشم و دست کم ادای آدمهای آنرمال رو بتونم دربیارم!
از شوخی گذشته،... آهنگساز درون خلاصه همچنان به قوت خودش باقیه و گه گاه چیزکی مینویسه و میزنه و فکر میکنه مخیه واسه خودش و نمیدونه آنچنان پخی هم نیست البته!! ولی اون رهبر ارکستر درون کلاً و رسماً رفته پی کارش. البته گاهی اوقات وقتی خیلی احساساتی میشه و مثلاً یه کار خاصی از سیبلیوس یا شوستاکوویچ به گوشش میخوره ناخودآگاه شروع میکنه به تکون دادن دستاش و چشماش رو میبنده و حس میگیره و تو خیال خودش شروع میکنه به اشاره کردن به گروه زهی ها یا سعی میکنه از اون دور به نوازندهء ابو علامت بده که کِی باهاس وارد بشه و خلاصه یهو همچین به خودم میام و میبینم که همسایهمون پشت پنجره داره سعی میکنه بی توجه به دیوانه بازی هام رد بشه و وانمود کنه من رو ندیده هرچند از زیر لب خندیدنش معلومه که...! آخه آدمهای اینجا نه که خیلی مبادی آداب باشندها؛ اما ادای آدمای مبادی آداب رو خوب در میارند!!!
این بود که امروز لعن و نفرین ما به سوی جناب شوستاکوویچ پرتاب شد که با نوشتن موسیقی فیلم "خرمگس" باعث شد ما کمی تا قسمتی دیوانه جلوه کنیم در نظر در و همسایه. آخه آقا جون چرا انقدر باحال موسیقی مینویسی که آدم یه جاهایی از بدنش هی بخواد تکون بخوره؟!!
پی نوشت مهم و هشدار دهنده: انقدر منحرف نباشید و بد برداشت نکنید! رهبر ارکستر معمولاً کدوم قسمت از بدنش تکون میخوره آخه؟!
پی نوشت برای دخترک: آهای دخترک که میگفتی "شوستاکوویچ درد داره!" و اخم میکردی!! آگاه باش که باید برایت موسیقی هایی از ایشان بیاورم که نشان میدهند در مواقع زیادی میشود موسیقی شوستاکوویچ را بدون آمپول و قرص نیز تحمل کرد. فعلاً به موسیقی ابتدایی و انتهایی حاضر در فیلم Eyes Wide Shut کمی گوش بسپار تا بعداً با هم صحبت کنیم!
پی نوشت خواستن از خداگونه: دو کلوم راجع به رهبر ارکستر نوشتیم، اینگرید که از دوستان قدیمیمه و رهبر گروه کر دانشگاهمونه زنگ زد که میخوام ببینمت و قرار شد فردا یه سر بزنه بهم. کاش پول میخواستم..... خدایا لطفاً یه ۸۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ یورو بفرست!! نکنه راجع بهش باید پست بنویسم؟

وقتی مینوشتم، مجبور بودم یه مقدمهء کوتاهی بنویسم دربارهی این همه غربزدگی که بین بچه های کوچیک وجود داره. همین باربی و کارتون ها و موسیقی هایی که به خوردشون داده میشه و البته حیوونی ها گناهی هم ندارند؛ وقتی تولید خوبی انجام نمیشه و جلوی اونایی که بلدند و میتونند کار خوب انجام بدند گرفته میشه خب بچه طبیعیه که رو میاره به نمونه های غیر ایرانی!
البته اصلاً نمیخوام وارد حوزهء ناسیونالیسم و ملی گری و این مزخرفات بشم چون کلاً از این دوره عبور کردم و چیزی مثل ناسیونالیسم برام رسماً خنده داره. شاید بعدها بیشتر راجع بهش بنویسم!
به هر حال وقتی داشتم مینوشتم یاد دوران کودکی خودم افتادم. یاد اون همه موسیقی ها و قصه ها و نوار های خوب و دوست داشتنی. خروس زری پیرهن پرییی که شاملو نوشته بود مثلاً یا آلبوم موسیقی کودکی که علیزاده کار کرده بود.
یاد حرف دخترک افتادم که میگفت: "مایی که اون کارها رو گوش میکردیم و بچگیمون با کارهای امثال شاملو و علیزاده پیوند خورده شدیم این... وای به حال نسل الان که...."
امروز فهمیدم شاید اگر نمونه کارهای امثال خانم حکیم الهی بیشتر و بیشتر هم بشه، خیلی هم نباید به آیندهء این نسل ناامید بود!
پی نوشتِ ضدِ ناسیونالیستی: عجیب ترین چیز برای من البته این بود که وقتی همایون، آخرین تصنیف رو به نام "وطن" خوند، به هیچ وجه ناسیونالیسم خونمون به جوش و غلیان در نیامد. آیا داریم به سیب زمینی تبدیل میشویم؟
پی نوشتِ احساس گونه و بغض آلود: قشنگترین لحظهء کنسرت دقیقاً آخرش بود. یعنی وقتی کار گروه تموم شد و مردم شروع کردند به دست زدن،حمید متبسم، تبسمی کرد و آروم کاسهء تارش رو بوسید که یه چیزی رو ته دلم به شدت لرزوند.
مشکل دقيقاً همين جاست. همين جايي که من و شما در حال صحبت کردن هستيم؛ در وجود خود ما. من نويسنده اين يادداشت و درصدي از خوانندگان اندکش شايد و تا وقتي من و شما اراده نکنيم و قدمي برنداريم وضعيت به همين منوال خواهد ماند. کدام وضعيت؟ کدام مشکل؟ عرض مي کنم.
دغدغه يي که باعث نوشتن اين سطور شد، در واقع به نوع رفتار بخشي از علاقه مندان به موسيقي و کنسرت اشاره دارد. اينکه چطور مخاطب فرهنگي و فرهيخته موسيقي، بيشتر از آنکه به بهبود روند فرهنگي کمکي بکند تنها حرفش را مي زند و به هنگام عمل، رفتاري کاملاً متضاد در پيش مي گيرد. خنده دارتر (يا شايد گريه دارتر) اين است که متاسفانه بنا به دلايلي که بر من کاملاً پوشيده است، کمتر کسي حاضر است اشتباهاتش را بپذيرد و سعي در عدم تکرار آن داشته باشد. آن دسته يي که کم و بيش کاستي هايش را مي پذيرد بيشتر در پي رفع و رجوع يا به زبان ساده تر توجيه کردن برمي آيد چرا که به هر حال ما دوست نداريم وجهه خودمان را خراب کنيم. دوست داريم؟
وقتي در آغاز کنسرت گروه شهناز و شجريان، از بافرهنگ ترين مخاطبان موسيقي دنيا خواسته مي شود از اجراي کنسرت نه فيلم بگيرند، نه عکس و نه صدايي ضبط کنند، انتظار عموم اين است که خواسته يي که بسيار منطقي و درست است، برآورده شود. ولي واقعيت چيز ديگري است. واقعيت اينجاست که هنگام آنتراکت ميان دو قسمت کنسرت غالب کساني که به شعاع ده متري شما نشسته اند در حال دوباره گوش کردن به تصنيف پاياني هستند و چه بسا در همان لحظه زنگ گوشي شان را نيز عوض کنند تا فردا و در محل کارشان بتوانند به همکاران بي بليت مانده فخر بفروشند.
تازه وارد اين بحث نمي شوم که تا چه حد روشن و خاموش کردن اين گوشي هاي نازنين باعث مي شود من مخاطب که با هزار ذوق و شوق به ديدن اجراي خواننده مورد علاقه ام رفته ام، تمرکز لازم براي درک درست از اجراي هنرمندان را از دست بدهم يا کلاً کمتر از حد انتظار از اجراي برنامه لذت ببرم. اگر عقيده داريم که «آزادي تو جايي تمام مي شود که آزادي من آغاز مي شود»، پس لطفاً ما را از ديدن جمال آخرين موبايل هاي چندصد هزار توماني تان محروم کنيد تا با خيال راحت از صداي شجريان، ساز لطفي، ترانه هاي سهيل نفيسي يا اجراي ارکستر سمفونيک لذت ببريم.
اينکه ما اصولاً مردماني هستيم قانون گريز را تا حد زيادي همگان قبول دارند. (اگر کسي قبول ندارد، يک روز با من از ميدان تجريش تا چهارراه وليعصر بيايد تا در گوشه گوشه رفتارهاي روزمره مان نمونه هايش را نشانش دهم.) اين قانون گريزي و «ميل به ناديده گرفتن قانون، حتي در فرهيخته ترين افراد جامعه هم کم و بيش به چشم مي خورد»1. به همين دليل است که به راحتي آب خوردن، وسط اجراي کنسرت خيلي از بافرهنگ ترين مخاطبان موسيقي وارد تالار مي شوند و دقيقاً در لحظه يي که يکي از زيباترين و دل انگيزترين قطعات موسيقي در حال اجراست با تحکم از شما مي خواهند که دست و پايتان را جمع کنيد تا بتوانند از مقابل شما عبور کنند و سر جايشان بنشينند. باز خدا را بايد شکرگزار بود که سر جاي خودشان مي نشينند، اين مساله البته مطمئناً دليلي منطقي(،) دارد و آن هم ترافيک وحشتناک تهران است؛ دليلي که تنها يک توجيه بسيار غيرمنطقي به حساب مي آيد چرا که تهران هم مانند بسياري از ابرشهر هاي دنيا ترافيک سنگين دارد و اين خود به خود بايد جايي در محاسبات ما داشته باشد.خنده دارتر از آن تاخير بسياري از تماشاگران بعد از آنتراکت ميان دو قسمت برنامه ها است که اين بار نمي توان توجيهي مانند ترافيک را براي آن متصور شد چرا که همگي در محوطه تالار يا محل برگزاري کنسرت بوده ايم، اين تنها به عادت ما در قانون گريزي برمي گردد.
قصد من از گفتن اين نکته ها اين نيست که ديگران را با چماق بکوبم يا به طور مثال خودم را به عنوان نمونه برتر معرفي کنم؛ من هم هنگام اجراي کنسرت ارکستر سمفونيک تهران در ارديبهشت ماه، بعد از آنتراکت با کمي تاخير وارد شدم و هنوز به اين فکر مي کنم که چرا کسي اعتراض نکرد؟،
آيا عادت کرده ايم به اينکه قوانين موجود را (چه نوشته، چه نانوشته) به همين راحتي زير پا بگذاريم و صدايي هم از کسي در نيايد؟ شايد شما هم به اين مطلب دقت کرده ايد که هنگام رانندگي، همه راننده ها (تقريباً بلااستثنا) حق همديگر را ضايع مي کنند و آن کسي که حقي از او خورده شده اعتراضي هم ندارد؛ شايد به اين دليل که خود او در زمان ديگري حق فرد ديگري را پايمال مي کند،
اينجاست که حس مي کنم اين طرز تفکر در ميان قشر فرهنگي مان نيز تا حد زيادي رسوخ پيدا کرده و تو گويي اين عادت ها در حال تبديل شدن به يک سنت هستند. نمونه بارز آن اعتراض يکي از دوستان بود که وقتي تاخير بيش از حد برگزارکنندگان کنسرت برايش آزاردهنده شد، آن را به زبان آورد و ديگراني که در حلقه صحبت بودند تنها سري تکان دادند که «اين تاخير ها کاملاً طبيعيه، حداقل نيم ساعت تاخير که بايد داشته باشند،» حال اين را به ضعف مديريت اجرايي مربوط کنيم يا به بي قيدي بعضي از تماشاگران يا هنرمندان يا هر چيز ديگر، از ديد من ريشه مشکلات جاي ديگري است؛ جايي که خيلي دور نيست. ريشه تمامي اين ضعف ها را بايد در خودمان جست وجو کنيم. من و شما، مشکل دقيقاً همين جاست،
پي نوشت ؛------------------------
1- جامعه شناسي خودماني، حسن نراقي، چاپ هشتم، ص 107
لینک به اصل مطلب (+)
------------
پ.ن: دوستان وُردپرسی عزیز! تا اطلاع ثانوی از کامنت گذاری براتون معافم کنید. دارم یه وبلاگ تو وُردپرس راه میندازم که هنوز در دست ساخته و به بهره برداری نرسیده و حوصله ندارم با این اینترنت ذغالی هی ساین آوت - ساین این کنم! این "اطلاع ثانوی" میتونه همین امروز باشه میتونه یه هفتهء بعد باشه!!!
- بلیت های بازار سیاه تا دویست هزار تومن هم بالا رفته بودند.
- یه گوشه برای خودم ایستادم و بقیه رو تماشا میکنم. دخترها و پسرها جوری لباس پوشیدند که انگار اومدند به شوی لباس؛ البته خب، چه عیبی داره؟ یاد حرف استاد می افتم؛ حدوداً بیست سال پیش بود که یه بار وقتی تو مدرسه داشتیم قدم میزدیم بهم میگفت "الان که کنسرت ها شده جایی که خانوما لباس شباشون رو به رخ همدیگه بکشن...". اگر الان اینجا بود چی میگفت؟
- جوانکی با ذوق و شوق موبایلش رو میده بهم و بدون اینکه ازم خواهش کنه بهم دستور میده از اون و پیرنیاکان عکس بگیرم. اصلاً از این پیرنیاکان خوشم نیومده. نمیدونم چرا به نظرم ساز زدنش خیلی مصنوعی و بی روحه. عکس رو میگیرم و موبایل رو به جوانک میدم و دور میشم.
- اون طرف سعید فرجپوری رو میبینم. میرم جلو و باهاش سلام و علیک میکنم. اول نمیشناسه....طبیعتاً. وقتی خودم رو معرفی میکنم تازه یادش میاد: "چقدر بزرگ شدی! یادته شاگرد طرح کادی بودی وقتی با علیزاده شورانگیز رو تمرین میکردیم؟"
- هوشنگ ظزیف رو از دور میبینم. چقدر با صدای ساز این آدم زندگی کرده بودم....یاد کودکی هام افتادم!
- آخه ۴۵ دقیقه ملت رو میکارین که چی آقای شجریان؟
- انقدر تاخیر زیاد بود که مردم شروع میکنند به کف زدن و سوت زدن؛ البته به علامت اعتراض! آخرش آقایون رضایت میدن و میان!
- صدابرداری انقدر مزخرف بود که سر درد گرفتم. نوازندهء دف هم که ماشالله فکر کنم قبلش با یکی دو تا ردبول دوپینگ کرده بود اونقدر با هیجان میکوبوند اون دف و دایره اش رو که سر درد گرفتیم. حالا خیلی صدای میکروفونش کمه، هی با دست به یکی اشاره میکنه که صداش رو بیشتر هم بکنند. رسماً آخرهای کنسرت میخواستم برم روی سن و اون نوازنده رو بزنم!!
- با فرهنگ ترین ملت دنیا با اینکه ازشون بارها خواسته شده بود از کنسرت نه عکس بگیرند، نه فیلم، نه صدایی رو ضبط کنند، موبایل به دست در صحنه حاضر بودند. بین دو نیمه؛ ببشخید، تو آنتراکت بین دو قسمت میتونستی کلّ برنامه رو از موبایل یکی از بیشعور ترین شنوندگان حاضر در کنسرت بشنوی. چقدر دلم میخواست موبایلش رو خورد کنم.
- گروه خیلی هماهنگه.
- آهنگهای مجید درخشانی به نظرم خیلی ضعیف اومدند. همینطور تنظیم هاش! نمیدونم چرا به نظرم میاد که از هیچگونه ذوق و سلیقه ای برخوردار نیست.
- چقدر سخته که آدم اینجور مواقع باید حرفه ای برخورد کنه. انقدر متمرکز شدم رو برنامه که اصلاً ازش نتونستم لذت ببرم! آخه چرا برای هر روزنامه فقط یه بلیت اونم فقط برای یه شب دادند؟
- شجریان معرکه خوند. واقعاً صدای این آدم ملکوتیه. یه جایی (وقتی از بیداد همایون رفت به سه گاه) میخواستم رسماً بزنم زیر گریه....بس که بی نظیر بود. (آقا این که از بیداد همایون آدم بره توی سه گاه همچین چیز معمولی ای نیست ها....فکر نکنین کار هر کسیه؛ آره جونم!)
- نوشتن مقاله برای اعتماد پوستم رو کمی تا قسمتی کند. نه دلم میومد یه سری چیزها رو باز کنم نه میشد از کنارشون همینطوری به سادگی گذشت. فکر کنم چند تا دشمن برای خودم تراشیدم ولی ناراضی نیستم.....باید واقعیت ها رو گفت! نمیدونم کی چاپ میشه ولی فردا باید صفحه رو ببندند و من هم ۲۶۰۰ کلمه نوشتم....فکر کنم کل صفحه رو بگیره!
--------
به شدت به دات کام شدن دارم فکر میکنم! این بلاگفا توی این چند روزه حسابی اذیتم کرده. دنبال کسی میگردم که بتونه یه صفحه خوشگل برام طراحی کنه و کارهای مربوط به هوستینگ و این حرفها رو هم انجام بده و به من هم یاد بده چطوری باید مطالبم رو پابلیش کنم. کاش خودم بلد بودم و میتونستم این کار رو خودم با سلیقه و مسوولیت خودم انجام بدم!
اینکه تو ایران چیزی به اسم کپی رایت ارزشی به اندازهء شلغم هم نداره که دیگه بحثیه قدیمی؛ ولی چیزی که برای من عجیبه، اینه که آقایون خیلی راحت به چاووشی اجازهء بیرون دادن آلبوم هاش رو نمیدند، از اون طرف فیلم سنتوری هم که توقیفه و اجازهء پخش نداره و یکی از مهم ترین دلایلش همین موسیقی ِ چاووشی هست؛ حالا خودشون میان از قسمت بی کلام این موسیقی استفاده هم میکنند و در کمال پرویی و وقاحت یه نیشخند هم بار اونایی میکنند که دارند تو این مملکت کار هنری انجام میدن و برای کار کردن باید از هفت خوان رستم رد بشوند و آخرش هم واقعاً از ارشاد و تلویزیون رد صلاحیت میشوند!
واقعاً چطور میشه این همه تمسخر رو تحمل کرد؟ آقاجون؛ تکلیف خودتون رو مشخص کنید! یا زنگی زنگ، یا رومی روم! آخه این چه سیاست یه بام و دو هواست که شما پیش گرفتین و به هیچ احدی هم جوابگو نیستید؟!! کیه که ندونه اون جایی که شما خیلی به غلط توش دارین کار میکنید اصولاً جای شماها نیست؟! یه ذره معرفت، یه ذره درک و شعور، یه ذره فکر، یه ذره انصاف هم بدچیزی نیست! باور کنید!
این مساله خیلی میتونه هیجان انگیزناک باشه!
دیشب همه متوجه شدند تربیت کردن به شیوهء درست یعنی چی و شاگردای نوری و ناصر نظر (یه سری دختر و پسر مامانی هفت هشت ساله) سنگ تموم گذاشتند و برای اولین بار کارمینا بورانای ارف رو به طور کامل تو ایران به اجرا درآوردند.
بعد از کنسرت هم پیاده از تالار تا میدون ولیعصر اومدم و کلی از خاطرات اون دوران برام زنده شد. خیلی وقتا صبح ها که میرفتم تالار با بچه های ارکستر پیاده اون مسیر رو گز میکردیم و از همه چیز با هم حرف میزدیم. چقدر خاطره تو اون یه تیکهء بین چهارراه ولیعصر و میدون ولیعصر دفن شده...چه لحظه هایی تو اون مسیر تبدیل به خاطره شدند و چه زود دوباره اون همه یاد و خاطره عین فیلم سینمایی از جلوی چشمای آدم رژه میرند.
رفتن به این کنسرت رو برای اونایی که از موسیقی (اصطلاحاً) کلاسیک لذت میبرند توصیه میکنم.
مقاله ام رو در همین رابطه فردا تو روزنامهء اعتماد میتونید بخونید (البته به احتمال ۹۹٪)!
شب خوبی بود! بعد از مدتها حس کردم توی ایران هستم! این جمله شاید خیلی خنده دار باشه ولی اونایی که این حرفِ من رو میفهمند میدونند از چه خلایی دارم صحبت میکنم و پرشدنِ این خلاء چقدر میتونه جذاب و عجیب باشه.
--------
این چند روزه رو مشغول نوشتن دو مقاله هستم که یکیش دربارهء همین اجرای ارکستر سمونیک هست و تو روزناهء اعتماد قراره چاپ بشه. اون یکی هم کمی تا قسمتی سکرت هست و ترجیح میدم تا قبل از تموم شدن و چاپش اینجا چیزی نگم!
مهم ترین مساله البته نشون دادن نصفه و نیمهء سه تار بود. تو تلویزیونِ ایران، همونطوری که میدونیم نشون دادن ساز کلاً مشکل داره و من هرچقدر فکر میکنم نمیتونم جوابی برای چرایی این موضوع پیدا کنم!
اصولاً چرا هر مزخرفی رو میشه تو همین دستگاه عریض و طویل ساخت و با همون سازها نواخت ولی امکان نشون دادن ساز نیست؟ دیدن ساز چه تاثیر مخربی رو بینندگان تلویزیونی داره که خیلی از این جفنگیاتی که به اسم موسیقی اونجا تولید میشوند ندارند؟
یادمه که نقل قولی بود از رییس واحد موسیقی که ادعا میکرد به این دلیل ساز توی تلویزیون نباید نشون داده بشه که یه وقت خدای نکرده کسی به نواختنشون علاقه نشون نده! اگر این ادعا نادرسته که من همینجا از آقای علی معلم (که شخصاً خیلی هم بهشون ارادت دارم) معذرت خواهی میکنم؛ ولی اگر این مساله درسته، واقعاً تو چه پارادوکسی داریم دست و پا میزنیم؟ صد رحمت به زمانی که رفتن به کلاس موسیقی رو باید از همهء دوستان و همکلاسیهامون قایم میکردیم و یواشکی و بدون اینکه کسی بفهمه به "مطرب خونه" میرفتیم! اون موقع دستِ کم تکلیف آدم با این موجود بی سر و پایی که اسم "موسیقی" رو یدک میکشید روشن بود. اما الان؟ موسیقی وجود داره، شنیده میشه، به طور رسمی از دستگاههای دولتی پخش میشه و خیلی ها از این راه گذران زندگی میکنند! خواننده هایی که عین قارچ از زیر زمین میان بیرون رو میشه پشت سر هم تو برنامه های مختلف تلویزیونی دید و از اطلاعات وسیعشون در زمینه های مختلف بهره مند شد!!!! سریال های هزارگانهء جناب محمودی و آقای افتخاری* میتونند بیننده رو کاملاً ظرف مدتی کمتر از نیم ساعت به مرز جنون برسونند و ... هزاران مورد دیگه! ولی مضراب زدن آقای ایکس یا ایگرگ تو یه سریال معمولی میتونه مورد دار باشه!
اینا همه شون درد دل های انباشته شده ای بود که از زمان پخش فیلم دلشدگان تو دلم مونده بود و امروز دوباره با دیدن قسمتهایی از سریال شهریار اون زخم کهنه دوباره باز شد. آخه یکی نیست بگه اگر قراره که ساز رو نشون ندین، چرا اقدام به پخش فیلمی میکنید که راجع به موسیقی هست و کل فیلم رو نوازندگی میچرخه؟ چه اجباری وجود داره که این فیلم رو تیکه پاره کنید؟
باید سر فرصت مطلبی جامع تر در این زمینه بنویسم. اینها رو به عنوان یه سری دردِ دل داشته باشید تا بعد.
* نقل قول از محسن نامجو در فیلم "آرامش با دیازپام ۱۰"
چیزی که مهمه اینه که تو ایران، ماشالله هزار ماشالله این اتفاق خیلی عادیه و برای کسی هم خیلی موضوع مهمی نیست. حالا میتونیم اسمش رو بذاریم عدم آگاهی یا عدم توجه یا اصولاً اهمیت ندادن به این موضوع.
تو فیلم نقاب آقای عظیمی نژاد عیناً موسیقی فیلم Primal Fear رو کپی میکنه و یه کم لحن عربی بهش میده و خب از اونجایی که این فیلم تو ایران فیلمی نیست که خیلی شناخته شده باشه، به کسی هم بر نمیخوره...یعنی اصولاً کسی هم نمیفهمه و اونایی هم که میفهمند به روی مبارک نمیارند! اما واقعاً اینکه آهنگساز بیاد و با شهامت این واقعیت که از موسیقی شخص دیگه ای الهام گرفته یا حتا اون رو عیناً کپی کرده رو اعلام بکنه هیچ ایرادی نداره. ولی وقتی تا آخر تیتراژ پایانی میشینی و دریغ از یه کلمه در تایید این واقعیت، اون موقع است که حس میکنی یه کاسه ای زیر نیم کاسه هست و احتمالاً یا آهنگساز یا عوامل بالادستِ آهنگساز بیننده های محترم رو ـ دور از جون ـ احمق و خر فرض کردند و بیخیال همه چی!
شبیه به این مطلب تو سریال مرد هزارچهره هم داره اتفاق میافته. اینکه بهرام دهقانیار از تم های شناخته شده و شناخته نشدهء مختلفی تو این کار استفاده کرده کاملاً مشخصه. اینجا با سه تا نمونه برخورد میکنیم که هر کدومشون یه جور تقلید و کپی برداری رو نشون میدن. اولیش استفاده از موسیقی فیلم پدرخوانده است که خب از اونجایی که دیگه همه این فیلم رو دیدند و موسیقیش رو هم فقط شیخ ابولهول جوزجانی نشنیده، عدم بیان کردنش به کسی بر نمیخوره و مسالهء مهمی نیست (هرچند بیان کردنش نشون دهندهء اوج حرفه ای بودن آهنگساز یا عوامل اجرایی به حساب میاد). موسیقی تیتراژ ابتدایی همین سریال، اون طوری که خود عوامل تو تیتراژ پایانی نوشتند، از یکی از تم های انیگما گرفته شده. این که این مطلب اعلام میشه خودش جالبه و در خور تحسین ولی مسالهء اصلی اینه که این تم مال انیگما نیست و متعلق به ارا هست. اسم قطعه ای هم که دهقانیار بر اساسش این موسیقی رو نوشته هست Enae Volare که تو خیلی از سی دی های ارا با ریمیکس های متفاوت اومده و من شخصاً بعد از شنیدن چندبارهء موسیقی هایی که از گروه انیگما دارم به این تم بر نخوردم و همین جا هم اعلام میکنم که اگر اشتباه میکنم من رو از اشتباه در بیارید و اسم قطعهء مورد نظر رو بنویسید.
ولی مسالهء آزار دهنده اونجاییه که تو خیلی از سکانس های این سریال پربیننده و جالب (اشتباه نشه! من خودم یکی از بیننده های پر و پا قرص این کار و بقیهء کارهای مهران مدیری هستم)، از موسیقی ِ فیلمی استفاده میشه که تو ایران خیلی معروف نیست. فیلمی فرانسوی به اسم "سرنوشت شگفت انگیز آملی پولن" که یکی از زیباترین فیلمهاییه که من خودم به شخصه تا حالا دیدم. تمام قطعه هایی که در سریال مردهزارچهره توشون از گارمون استفاده شده عیناً (اشتباه نکنید....عیناً) از موسیقی این فیلم فرانسوی برداشته شده. آهنگساز این فیلم، یان تیرسن، بعد از ساختن موسیقی برای این فیلم شهرتی بی نظیر پیدا کرد.
حالا اینکه آقای دهقانیار یا اصولاً عوامل این سریال (قصد ندارم شخص خاصی رو زیر سوال ببرم) این مطلب رو بیان نمیکنند به نظر من یادآورندهء همون مطلبیه که در مورد موسیقی فیلم نقاب نوشتم. یعنی به شعور بیننده توهین میشه و همه با خودشون میگن "به به! این آهنگساز خوش ذوق کیه؟" و کسی نیست که جواب بده "بهرام دهقانیار نیست و یان تیرسن هست!"
در مورد موسیقی تیتراژ هم به نظرم بیان کردن اینکه اصل تم مربوط به شخص (در اینجا گروه)ی به غیر از آهنگساز هست در نوع خودش کار پسندیده ایه ولی اطلاعات غلط دادن چی؟ انیگما Enigma و ارا Era با هم یکی هستند؟
این چیزها شاید به نظر خیلی مهم نباشند ولی ریزه کاری هایی هستند که نشون میدند چقدر تو مملکت ما اینجور ضعف ها وجود داره و نه برای کسی مهمه و نه صدای کسی رو در میاره!!
ای کاش همه مون یاد بگیریم یه کم بیشتر دقت کنیم!
پ.ن: فیلم آملی برعکس اون چیزی که من فکر میکردم تو ایران فیلم شناخته شده و محبوبیه و از تذکر دوستان در این زمینه سپاسگزارم. به هر حال باز هم بیان نکردن استفاده از موسیقی این فیلم خیلی حرفه ای گرایانه نیست.
پ.ن ۲: به نوشتهء پیروز تم اصلی تیتراژ آهنگیه به اسم Fundamentum از گروه Lesiëm که متاسفانه فعلاً امکان استفاده از اینترنت پرسرعت رو ندارم و نمیتونم این آهنگ رو پیدا کنم. از تذکر ایشون هم ممنونم.
پ.ن ۳: از دوستانی که این نوشته رو شایستهء لینک دادن تو وبسایت ها و وبلاگ های مختلف دونستند ممنونم و امیدوارم خواننده های عزیز این برداشت رو نکنند که من قصد تختئه و توهین به شخص خاصی رو داشته ام. تمام هدف من این بود که یه سری عادت هایی رو که متاسفانه تو جامعهء هنریِ ما تبدیل به عادت شده زیر سوال ببرم تا بلکه کمی از این ساده نگری ها و پذیرفتن های بی چون و چرا در بیاییم.
بهترین حرف رو علیزاده زد! حسابی به بعضیا فهموند که ابراز نظر در هر زمینه ای رو به اهلش بسپرند؛
«مسئولين هيچ دركي از موسيقي ندارند اما نظرات قطعي هم ميدهند. وزير ارشاد يا هركس ديگري كه از موسيقي فاخر صحبت ميكند بايد بيايد توضيح دهد كه اين موسيقي دقيقا چيست. كار وزير ارشاد چيز ديگري است، نبايد در رشتهاي كه تخصصي در آن ندارد، نظر بدهد. اين ما هستيم كه بايد بگوييم چه نوع از موسيقي فاخر است.»
به نظرم به بهترین نحو ممکن جواب وزیر ارشاد داده شد!
هرچند خیلی نظر علیزاده رو دربارهء موسیقی پاپ نپسندیدم و به نظرم یه کم مغرضانه این حرفها رو زده ولی همین رک بودن این آدم و این که راحت حرفش رو میزنه و پاش هم می ایسته واقعاً ارزشمنده و مطمئنم که اونقدر آدم دگم و بسته ای نیست که انتقاد منطقی رو نپذیره.
وقتی هم که از پخش آثارش از تلویزیون انتقاد کرد به نظرم خیلی به جا و درست بود! اینجا هرکاری از کسی اگر بخواد پخش بشه یا توسط گروه و ارکستری اجرا بشه باید با اجازهء مستقیم آهنگساز باشه و در قبالش مبلغی هم دریافت کنه ولی تو ایران....! آدم اگر راجع بهش حرف نزنه بهتره.
گاهی اوقات وقتی خبر این گردهمایی ها رو میخونم خیلی دلم تنگ میشه و خودم رو دور حس میکنم. حس میکنم که بدون اینکه در جریان اتفاقات هنری ایران قرار داشته باشم دارم فقط از دور نگاه میکنم و هیچ حرکتی از خودم سر نمیزنه. تمام دوستها و همکارای قدیم از وضعیت فعلی آه و ناله میکنند و دائم بهم میگن "خوش به حالت که اینجا نیستی". تا حدی هم درک میکنم. تو همون زمان خاتمی که وضعیت موسیقی و به طور کلی وضعیت هنر خیلی بهتر از الان بود کلی غر میزدیم؛ چه برسه به الان!
ولی خب؛ آدم یاد گذشته ها میافته و خودش رو دور از همه چیز و همه کس میبینه.
نمیدونم چقدر از همون همکارهای قدیمی الان تو ایران هستند یا اصلاً منو یادشون هست یانه. نمیدونم به سر اون همه استعدادهای جوونی که با وجود کمترین امکانات بهترین کارها رو انجام میدادند چی اومده؟
کامبیز تقوی الان داره چیکار میکنه؟
کاظم داوودیان کجاست؟
به سر بچه های آویژه چی اومد؟
نمیدونم رامین بهنا هنوز یادشه که اولین کارهامون رو تو استودیوهای ۱۰۳ و ۱۰۴ با هم شروع کردیم یا نه!
نمیدونم....نمیدونم...
نمیدونم اگر الان هم علیزاده منو ببینه باز هم بهم میگه "امیر کوچولوی طرح کادی" یا نه!!
---------------
نسبتاً خصوصی: آخ که چقدر هوس کردم دوباره تار بزنم! آی خانوم مهروش! به استاد سلام ما را ابلاغ فرموده بفرمایید من این تابستون بیام ایران یه تار ازش میخوام ها....!!! از ما گفتن!

Funny how love is everywhere just look and see
Funny how love is anywhere you're bound to be
Funny how love is every song in every key
........
Funny how love is the end of lies when the truth begins
Tomorrow comes tomorrow beings
Tomorrow brings love in the shape of things
That's what love is, that's what love is
........
Funny how love is can break your heart so suddenly
Funny how love came tumbling down with adam and eve
Funny how love is running wild and feeling free
متن آهنگ رو میتونید اینجا ببینید.
--------------------
این متن به نوشتهء من اصلاً ربطی نداره ولی با خوندنش کلی حال کردم. انگار حرف دل منو میزنه!
پ.ن: من مخالف موسیقی تولیدی استودیویی نیستم. به هیچ وجه. این فقط یه مقایسهء ساده بود بدون ارزش گذاری های خاص.
نفس عمیقی میکشم و پنجره رو میبندم و میشینم پشت لپ تاپ. دلم یه موسیقی میخواد که درد رو فریاد بزنه. یه موسیقی که حس داشته باشه. یه موسیقی که به این هوای گرفتهء ابری بیاد. یه موسیقی که ....
فولدر My Music رو باز میکنم. بتهوون؛ کورلّی؛ الیزا؛ چلنتانو؛ ابی؛ مالر؛ ماسینی؛ نامجو** ..... می ایستم. آره خودشه. الان بهترین وقت برای گوش کردن موسیقی نامجو ئه. الان نه اعصاب موسیقی خرد کنندهء مالر رو دارم نه متن های دیوونه کنندهء ماسینی، نه موسیقی شعاری بتهوون و نه مویه های ویلن های کورلّی. الان فقط میشه چشم ها رو بست و ۱۲ دقیقه غرق شد تو موسیقی ِ "جامی و صد آه".
-------------
*نمیدونم اسم این خوانندهء عرب رو چطور مینویسند و همچین علاقه ای هم ندارم برم سرچ کنم ببینم چطور مینویسند. اگر اشتباه بود تذکر بدین لطفاً.
** دربارهء نامجو بعداً و سر یه فرصت مناسب بیشتر مینویسم. ولی سربسته بگم، فکر میکنم که اگر این ممیزی های مسخرهء ارشاد رو بتونه از سر راهش برداره شاید ۱۰ سال دیگه تبدیل بشه به یکی از بزرگترین موزیسین ها و آهنگسازهای تاریخ موسیقی ایران. چیزی که هست اینه که ذهن خلاقی داره، موسیقی رو خیلی خوب میشناسه و درک عمیقی از محیط پیرامونش داره. هرچند کمی سیاه و منفی ولی دلیلی برای مزخرف بودن کارش نیست. میدونم که این آدم یا طرفدار داره یا دشمن. برای همین خواهش میکنم الان برای بحث و مخالفت هایی که سوال توشون هست اقدام نکنید که به دلیل مشغلهء زیاد نمیتونم جواب بدم. سر فرصت خوشحال هم میشم که در این باره صحبت کنیم.
متاسفم که آهنگ های نامجو رو باید از طرق غیر قانونی پیدا کرد....واقعاً متاسفم برای موسیقی این مملکت.
و از عجایبی که در این سفر مشاهده نمودیم این بود که پسر دایی مان از کارهای مارکو ماسینی خوشش می آید و دختر دایی مان عاشق دلخستهء آهنگ های الیزا شده است!!!!!!
از بس این دختر ۵ ساله گیر داد که آهنگ Rainbow را براش دوباره و دوباره بذارم که خودم خسته شدم!! اونم من که از یکی دو ماه پیش به اینور اگر روزی ۱۰ بار این آهنگ رو گوش نکنم زندگیم نمیچرخه!
از اون جالب تر پسردایی عزیز بنده است که بدون اینکه یک کلمه ایتالیایی بفهمه از آهنگای ماسینی خوشش میاد! کسی که نصف زیبایی کارهاش تو کلامِ خشن و تندشه! یکی نیست به این پسردایی ما بگه بابا حواستو جمع کن یه وقت انرژی منفی کار دستت نده (آخه این جناب ماسینی معروف بوده به اینکه آهنگاش انرژی منفی منتقل میکنند و اینکه اگر کسی اونا رو با دقت گوش کنه خودکشی کمترین بلاییه که سرش میاد!) خلاصه که بسی شگفت زده شدیم از این همه استقبال از موسیقی هایی که فکر میکردیم تنها خودمان دوست میداریم و تنها خودمان میشناسیم!!!!
تا حالا شده به گوش کردن دوباره و دوبارهء یه موسیقی معتاد شده باشین؟
اینکه هر روز پشت سر هم صدای لعنتی بلند گو رو تا ته بلند کنین و به موسیقی ای که بهش معتادین گوش کنین......و جالب اینه که معمولاً این اتفاق با آهنگایی می افته که دارای تنوع کمی هستن....و این خودش خیلی عجیبه...چون آهنگی که متنوع نباشه آدم رو باید ظاهرا خسته کنه......ولی در عمل برعکسه...حد اقل برای من بر عکسه....یادمه یه دورانی آهنگی که مرتب و هر روز و هر دقیقه گوش میکردم «آهوی وحشی» کار فرامرز اصلانی بود.....اگه این آهنگ رو گوش کرده باشین میدونین که به شدت پریودیکه.....یعنی از اول تا آخر یه سری ملودی ساده به نسبتاً یکسان دنبال همدیگه میان......البته این هیچ چیزی از ارزش این کار کم نمیکنه(که به نظر من یکی از زیبا ترین کارای موسیقی پاپ ایرانیه).یادم نمیره چقدر اعصاب مامان بیچاره ام داغون شده بود که این آهنگ هی از اول پخش میشه......یادش به خیر که فکر میکرد من عاشق یکی شدم و طرف رفته و از این حرفا و نمیدونست که پسر دیوونه اش یهو گیر میده به یه چیزی و این میشه آخرش.....!!!! خلاصه که این روزا هم کار من شده گوش کردن به موسیقی فیلم the hours و برای اطلاعتون بگم که موسیقیش به شدت تکرار شونده است.البته از ویژگی های سبک موسیقی مینیمالیستی همین تکرار مکرراتشه....ولی خب.....صدای آبی رو درآورده این گیر دادن من....منم که ول نمیکنم و از صبح تا شب با هدفون گوشش میدم.....جالبه که انقدر روم اثر میذاره که شبا موقع خواب هم دائم داره تو گوشم ویز ویز میکنه و نمیذاره که بخوابم.......بازم برای اطلاعتون بگم که یه جورایی موسیقی این فیلم تیره و مشوشه و واسه همین کافیه که یه قهوه بیشتر از حد ممکن بخورم که قید راحت خوابیدن شب رو بزنم و با چشایی که هشت تا شدن تا خود صبح گوسفند بشمرم........!!
ولی جداً چرا؟
چرا این نوع از موسیقیه که آدم دوست داره دائم گوش بده؟
مثلاً چرا نمیشینیم ده بار پشت سر هم «اگه یه روز...» اصلانی یا «پل» گوگوش یا چه میدونم Bailamos انریک یا در نوع کلاسیکش مثلاً سونات پاتتیک بتهوون رو گوش بدیم؟ آها...تو همون موسیقی کلاسیک چرا مثلاً حاضریم سونات مهتاب رو شونصد بار پشت هم گوش بدیم ؟
چرا دقیقآً آهنگایی که نسبتاً مونوتن و یکنواخت هستن واسه دوباره گوش کردن مناسب تر میشن؟
فکر کنم دلیلش این باشه که گوش آدم با این سبک از موسیقی ارضا نمیشه......وقتی یه موسیقی به نهایت تکرار شوده است(و البته در عین حال زیبا!)شما به دنبال این هستید که یه جوری تضادی توش صورت بگیره یا فراز و نشیبی داشته باشه تا از نظر روانی(و البته کاملاً ناخودآگاه)گوشتون ارضا بشه...... و مثلاً بعد از شنیدن «پوست شیر» ابی که آهنگ اوج و حضیض هاش کاملاً بجاست دوباره گوش کردنش براتون اون زیبایی اول رو نداره......ولی وقتی گوش کردن به مثلاً «آهوی وحشی» که تموم میشه میخواین دوباره گوشش کنین و شاید ناخودآگاه دنبال همون اوج و حضیضی هستین که تو بار اول گوش کردن پیداش نکردین و زهی خیال باطل که این دوباره گوش کردن موثر واقع بشه.......و همین میشه که من بشینم سه ساعت به موسیقی فیلیپ گلاس گوش بدم و همه اش دنبال اون تکاملی بگردم که ناخودآگاهم ازم میخواد......و وقتی پیداش نمیکنم دوباره گوشش میکنم و انقدر این دوباره گوش کردن ادامه پیدا میکنه که حتی تو خواب هم دست از سر آدم بر نمیداره........و اینی میشه که گفتم..شاید دلیل اینکه سبک مینیمالیسم زیاد موفق و محبوب نبوده و نیست همین باشه!
.............دارم راجع به سميناری که ۳ هفتهء بعد دارم تحقيق ميکنم و همزمان با اين کندوکاو،نوای موسيقی «حنانه»رو ميشنوم که آدم رو با خودش به دورانی دور ميبره.......دورانی که نديديش.......و همونقدر خودت رو تو اون دوران ميبينی که وقتی سمفونی «خرابه های تخت جمشيد» امين الله حسين(۱) رو ميشنوی و خودت رو تو «پرسپوليس» ميبينی........دارم به سمينارم فکر ميکنم که راجع به آيين های مذهبی زرتشتيان باستان هست و همزمان به اون يکی سمينار که راجع به «چندصدايی در موسيقی حسين عليزاده»بايد حرف بزنم(هر کدوم ۲ ساعت!!!!!)همزمان با اون دارم به تئاتر ۵شنبه فکر ميکنم واينکه به استادم قول دادم که از صبح تا آخر شب کنارش باشم و کمکش کنم......و اينکه هنوز متن تئاتر رو هم نخوندم((medea(۲)و اينکه نميخوام نخونده برم بشينم تئاتر رو ببينم..........
هی....................!
(همزمان به کنسرت ابی هم دارم فکر ميکنم!!!!!!!)
و اپرای ديروز هم که سر تا تهش منو ياد کارای «مالر»مينداخت........
به نظر شما اينا چه ربطی به هم دارن؟
حنانه،زرتشت،امين الله حسين،مدئا،عليزاده،اپرا،ابي،مالر،..........
واااااااااااااااای..................دارم گيج ميشم!!!!!!!!!!!!
حباب!
۱-امين الله حسين:آهنگساز ايرانی الاصل و صاحب آثاری چون «خرابه های تخت جمشيد(پرسپوليس)»،شهرزاد،مينياتور های ايرانی و.....که در فرانسه ميزيست.
۲-medea:نام يکی از نمايشنامه های «اوریپيده» نمايشنامه نويس و فيلسوف بزرگ يونان باستان.
ديروزکلی حالم گرفته شد........
آخه رفته بوديم اپراي«توراندخت» که آخرين کار پوچينی هست.......!!!!!
ولی جالب بود که اپرا رو تا آخر اجرا نکردن...... تا جايی اجرا کردن که خود پوچينی نوشته بود!!!!!!! آخه پوچينی قبل از اينکه اين اپرا دو تکميل کنه مرد و يکی از شاگرداش کار رو تموم کرد.......و خب،معمولاً اين کار رو تا آخرش اجرا ميکنن.....ولی ديروز......هوهو!!!!!! بعد از صحنهء خودکشيِ «ليو»ديديم که مردم شروع کردن به دست زدن و همه چيز تموم شد!!!!! تو کف مونده بودم!!!!! بعدش هم هنرپيشه ها اومدن رو سن و شروع کردن به دولا راست شدن!!!!!!!!برای اولين بار تو زندگيم بجای احساس احترام نسبت به هنرپيشه ها ميخواستم سر به تنشون نباشه!!!!! فکر کنم قيافه ام خيلی ديدنی بود!!!! پشت سرم يکی از استادا با دوست پسرش نشسته بودن که فکر کنم از قيافهء ابلهانهء من فهميد که چه حالی داشتم و تازه اون موقع بود که فهميدم قضيه چيه.......من احمق هيچوقت عادت ندارم که روی بروشور رو بخونم........و روی بروشور لعنتی نوشته شده بود:«اجرای اين اثر تا جايی است که پوچينی نوشته است»!!!!!!!!! سرم درد گرفته بود.....(تا وقتی که خوابيدم هم خوب نشد!)به هر حال،......خيلی حالم گرفته شد.....بخصوص که ميخواستم برای بار اول از نزديک تفاوت نوشتهء پوچينی رو با نوشتهء شاگردش بشنوم!!!!
خنده دار بود........................،
تو کل مدت راه برگشتنم با خودم ميگفتم:«چه حالگيريه با حالی!!!!!!»
يکی نبود به اين جناب پوچينی بگه:«آخه اون موقع وقت مردن بود جون من؟!!!!!!»