تبليغاتX
تأملات نابهنگام

تأملات نابهنگام

(خاطراتی برای فردا)

زیادی همه چیز را سخت می گیریم، می‌دانی؟
بیش از اندازه فکر می‌کنیم به نهایت‌ها...؛

خوشبختی شاید فقط در همین باشد که یک روزی من آرنج دست راستم را نشانت بدهم تا ببینی که جای گزیدگی زنبور هنوز خوب نشده و تو آرام دستی بروی آن بکشی و از سر دلسوزی اخمی کنی و بعد آرام سرت را به طرفم برگردانی و نگاهم کنی و نگاهت کنم؛ نگاهم کنی و نگاهت کنم؛... فقط همین...؛ خوشبختی به همین سادگی‌هاست و ما به سختی دنبالش می‌دویم.

+ نوشته شده در  88/06/19ساعت 13:34  توسط امیر  | 



تنها آن کس که گرمای نفست را از نزدیک حس کرده باشد،
تنها اوست که می‌فهمد نبودنت چقدر درد دارد...



+ نوشته شده در  88/06/17ساعت 17:44  توسط امیر  | 

دیدی گاهی اوقات دلت می‌خواد سرت رو بکوبی به دیوار از اینکه همه چیز عجیب و غریبه و انگار اون بالا جناب آقای خدا با تمام قدرت نشسته و از کل دنیا غافل شده و فقط داره تو رو می‌بینه و هر کاری از دستش بر بیاد انجام می‌ده تا تو رو مسخره کنه و بهت بخنده؟
اینجور موقع‌ها عین یه فیلم سینمایی می‌مونند! یعنی اگر من فیلمنامه نویس بودم تمام این لحظه ها رو ثبت می‌کردم تا یه زمانی توی یکی از نوشته‌هام ازشون استفاده کنم؛

مثلاً فکرش رو بکن که بعد از شنیدنِ یک نهء گنده که به اندازهء ده برابر تمام زندگی‌ات بار سنگینی گذاشته رو قلبت و همون یه ذره اعتماد به نفسی که داشتی رو هم همچین خورد و خاکشیر کرد، پاشی بری در  چوبی رو به حیاط خلوت رو باز کنی و بعد ببینی یه گل قاصد چسبیده به در و بایستی و نگاش کنی و فکر کنی که خب، حالا چه خبر خوشی قراره بهم برسه مثلاً؟
بعدش گل قاصد رو برداری و رهاش کنی تو هوا و منتظر بمونی که بره پی کارش ولی جهت باد طوری باشه که قاصدکِ داستان رو ورداه بیاره توی خونه‌ات و بره زیر میز کارت. بعد همین که خم می‌شی تا برش داری، یه تقویم مال سال قبل رو پیدا کنی که خیلی وقت پیش، یه دوستی روی حساب ارادتی که به حافظ داشتی بهت هدیه داده چون هر هفته‌ء این تقویم همراه با یه شعر حافظه و تو کلاً یادت رفته که همچین تقویمی هم داشتی!
بعد لای تقویم رو باز کنی و خیلی عجیب و غریب همونطوری که تو فیلمنامه‌هه توسط جناب خدا نوشته شده برسی به هفته‌ای که بازهء بین ۱۸ تا ۲۵ مردادِ پارسال رو شامل می‌شه! بعد پوزخند بزنی که بیا،... تقویم هم داره به ریشت می‌خنده؛ بعد صفحهء مقابلش رو نگاه کنی و ببینی چه شعری از حافظ رو برای اون هفته انتخاب کردند؛ و اونجاست که دیگه تمام تنت شروع می‌کنه به لرزیدن و نمی‌تونی جلوی سرگیجه‌ات رو بگیری... بعد با صدای گرفته‌ات بخونی:
روز وصل دوستداران یادباد
یادباد آن روزگاران یاد باد
....

 



پ.ن: کور شم اگر یک کلمه از این اتفاقات رو دروغ گفته باشم! 

+ نوشته شده در  88/05/25ساعت 13:20  توسط امیر  | 


گرما،...
قطعی برق،...
قطعی آب،...
عصبانیت،...
کفر،...
فحش به در و دیوار،...
قرار،...
ساعت سه بعد از ظهر،...
گرما،...
کافه شارونا،...
تئاتر تجربی،...
آرتمیس،...
عابد،...
امیر بابابزرگ،...
شوخی،...
خنده،...
قهوه،...
بحث فلسفی،...
عکس،...
یادگارنویسی پشت عکس،...
گشنگی،...
پیتزا ۲۲۲،...
شام سه نفره،...
پیاده روی تا میدان هروی،...
شب،...
آژانس،...
طی کردن عرض خیابان،...
دستم را گرفتی،...
سوار ماشین،...
دست هم را گرفتیم،...
خیابانهای خلوت لعنتی،...
خداحافظی،...
برگشت،...
اس ام اس،
اس ام اس،
اس ام اس،
اس ام اس،
....

 

چه زود یک سال گذشت...
چه همه چیز خوب بود، عالی بود، عاشقانه بود...

یادش ...  ......   به خیر ...

+ نوشته شده در  88/05/23ساعت 0:35  توسط امیر  | 

اصولاً یک چیز خیلی مهمی هست که من تازگیا بهش پی بردم و اون هم اینه که تو پروفایل فیسبوک برای
 Relation Status یه دونه آپشن کمه!
مثلا می‌تونی بزنی Single یا In a Relationship یا Engaged یا Married یا It's Complicated یا In an Open Relationship
قبول! خیلی هم عالی و خوب و پسندیده! اما یه آپشن کمه؛ یعنی بدجوری هم کمه! باید یه آپشن هم می‌ذاشتند با این عنوان: 
In Love

...
همین!

+ نوشته شده در  88/05/13ساعت 19:45  توسط امیر  | 

<...>

اما مطمئنم این داستان سر درازی نخواهد داشت و خیلی زود آن کلاغ به خانه‌اش خواهد رسید تا داستان مادربزرگ ناتمام بماند ... تا هیچ داستانی هیچوقت تمام نشود که تمام شدن ِ داستان یعنی مرگِ داستان و عاشق از مرگ بیزار است.

+ نوشته شده در  88/04/29ساعت 15:35  توسط امیر  | 

۱- قبلاً هم درباره‌اش نوشته بودم؛ یادم نیست کی و کجا و حوصله هم ندارم که بروم و بگردم تا مثلاً خودم را اثبات کنم. اثبات برای چه؟
اگر قرار باشد یک خواننده و یک قطعه را از میان قدیمی های ایرانی انتخاب کنم، آن انتخاب کسی نخواهد بود جز فرامرز اصلانی و آهوی وحشی‌اش. اولین بار که شنیدمش برایم فقط جالب بود و نه چیزی بیشتر از این. چند وقت بعد بود که وقتی با دایی در جادهء هراز به تهران برمی‌گشتیم، بی دلیل با شنیدن این قطعه بغضی عجیب گلویم را گرفت و فقط شرم و حیای حضور دایی بود که نگذاشت همانجا وسط کوهها و کنار رودخانهء هراز بزنم زیر گریه.

۲- حافظ را آنقدر دوست دارم که نمی‌توانم دنیا را بدون شعرهایش تصور کنم. حافظ را استاد غزل می‌خوانند و کمتر ایرانی‌یی می‌تونید پیدا کنید که از غزلهای حافظ خوشش نیاید؛ همین استاد غزل، فقط یک مثنوی نوشته! و همین یک مثنویِ او برای من آنقدر زیباست که حاضرم دیگر به شاهکارهای فردوسی و مولانا حتا نگاه هم نکنم. مساله کاملاً شخصی است و لطفاً آن را به موردی برای بحث ادبی بدل نکنید چون من ادیب نیستم، نبوده‌ام و نخواهم بود.

۳- حالا فکرش را بکنید پس از آن همه دوری از صدای اصلانی و شعر حافظ، تو این روزهایی که خندیدن انگار گناه است و اصلاً حال و حوصله‌ای برای شاد بودن باقی نمانده،... تو این روزها که بغض و خشم و اندوه و کلافگی جزء روزمرّگی‌هامان به حساب می‌آیند، دوباره شنیدن آهوی وحضی و مزه مزه کردن هر بیت این مثنوی بی‌نظیر با صدای گرم اصلانی چه می‌تواند به روزم بیاورد.

۴- بخشی از این مثنوی:

الا ای آهوی وحشی کجایی؟
مرا با توست چندی آشنایی
دو تنهارو، دو سرگردان، دو بی کس
دد و دامت کمین از پیش و از پس
بیا تا حال یکدیگر بدانیم
مراد هم بجوییم ار توانیم
که می‌بینم که این دشت مشّوش
چراگاهی ندارد خرّم و خش

چو آن سرو روان شد کاروانی
ز شاخ سرو می‌کن سایبانی
لب سرچشمه‌ای و طرف جویی
نم اشکی و با خود گفتگویی
به یاد رفتگان و دوستداران
موافق گرد با ابر بهاران
چو نالان آیدت آب روان پیش
مدد بخشش ز آب دیدهء خویش

نکرد آن همدم دیرین مدارا
مسلمانان مسلمانان خدا را
مگر خضر مبارک‌پی تواند
که این تنها به آن تنها رساند

۵- آهوی وحشی با صدای فرامرز اصلانی


+ نوشته شده در  88/04/21ساعت 15:10  توسط امیر  | 

حکایت غریبی است این روزهای من، این روزهای ما؛
حکایتی از جنس گم شدن در زمان و مکان. حکایتی که معنای حرف ها، نوشته ها، حس ها و هزار و یک چیز دیگر را که با تمام وجودمان لمس می‌کنیم، نه در زمان خود که کمی دور تر از زمانِ حس کردنش، تازه درک می‌کنیم.
عابد برایم چند ماه پیش نوشته بود

"زمان کش می‌یاد و هر بار که بر یک رویداد گذشته متمرکز می‌شم انگار اون مقاومت ناپذیری گذشته‌اش رو از دست می‌ده و معناش، گاهی حتی حس و حالش قابل دست یابی می‌شه. می‌دونی نه اینکه جزئیات رویدادها عوض شن ها ! نه. لحنش عوض می‌شه. انگار که همون جمله موسیقی رو با لحن دیگه‌ای بشنوی، یا صحنه ای از یک فیلم مستند رو یک بار دیگه با موسیقی متن بشنوی. ما از گذشته جدا نمی‌شیم، تکرارشم نمی‌کنیم. بهش بعد می‌دیم. انگار افق نگاه بهش، آینده است. انگار ما قبلا اشتباه می‌کردیم وقتی بر این باور بودیم که رویدادها  رو باید در متن وقوعشون فهمید و توجیه کرد. هر رویداد، افق آینده‌اش رو با خودش داره، و فقط از این افقه که می‌شه معنای اون رویداد و گاهی حتی اهمیت‌اش، تمایزش از باقی اتفاقات رو فهمید. می‌دونی این افق باز به آینده، این تاخیر در معنای رویدادها که ما رو در تفسیر و فهمش گاهی فلج و الکن می کنه، همراه هر رویداده! اصلا خود رویداده! حتی اگر این رویداد به بزرگی و برگشت ناپذیری مرگ هم باشه باز هم چیزی از تاخیر در این معنا کم نمی‌شه! به همین خاطره که اگر عنوان نوشته های تو "خاطراتی برای فردا" باشه، با مسن تر شدن تو هیچ وقت اون فرداهه نمی رسه! اون فردا همیشه یک افقه، رویداد نوشته شده تو همیشه معنای خودش رو به اون حواله می‌کنه! کافیه برگردی به نوشته‌های قبلیت نگاه کنی. خیلی از اون‌ها تازه الانه که معنای خودشون رو پیدا کردن، و به این معنا تازه انگار الانه که متحقق شدن، یا اگر حتی مضحک به نظر برسه، انگار که تازه الانه که اتفاق افتادن."

اینجاست که وقتی برمی‌گردم و به گذشته‌ای نه چندان دور نگاه می‌کنم و خودخوانی می‌کنم (که چیزی است شبیه به خودخوری)، تازه درک می‌کنم معنای بعضی از نوشته هایم را. سوال‌های بی جواب، حرف ‌های نگفته، بغض‌های مانده در گلو، اشک‌های نریخته و هزار و یک چیز دیگر باز.
دوباره می‌خوانمش؛ دوباره بخوانیمش:

شالیزارها را در کنار هم خواهیم نوشت؟
درختان گیلاس را آب خواهیم داد؟
بگو به من،

ابرها را در خیالمان نقش خواهیم بخشید؟
گربه‌های حیاط را آیا نوازشی مهمان خواهیم کرد؟
دوردستها را به دیگران وا خواهیم نهاد؟
بگو به من دلبندم،

لغزش قطره‌ قطره های زلال رودخانهء پایین کوه را بر روی سنگها چطور خواهیم خواند؟
عشقبازی موجهای دریا با صدفهای ریز را چگونه ترجمه خواهیم کرد؟
لرزش برگهای ریز درختان بلند را در زمزمهء باد، چه وقت به تماشا خواهیم نشست؟
بگو، 
بگو به من دلبندم،...

+ نوشته شده در  88/04/20ساعت 16:52  توسط امیر  | 

شالیزارها را در کنار هم خواهیم نوشت؟
درختان گیلاس را آب خواهیم داد؟
بگو به من،

ابرها را در خیالمان نقش خواهیم بخشید؟
گربه‌های حیاط را آیا نوازشی مهمان خواهیم کرد؟
دوردستها را به دیگران وا خواهیم نهاد؟
بگو به من دلبندم،

لغزش قطره‌ قطره های زلال رودخانهء پایین کوه را بر روی سنگها چطور خواهیم خواند؟
عشقبازی موجهای دریا با صدفهای ریز را چگونه ترجمه خواهیم کرد؟
لرزش برگهای ریز درختان بلند را در زمزمهء باد، چه وقت به تماشا خواهیم نشست؟
بگو،
بگو به من دلبندم،...
+ نوشته شده در  88/03/16ساعت 12:15  توسط امیر  | 

- ... اگر امشب دیرتر برات اس‌ام‌اس های شرّ و ور فرستادم، بدون از اثرات الکُله. خیلی جدی نگیر. خب؟ 

- اس‌ام‌اس هات رو توی دادگاه علیه‌ت استفاده نمی‌کنم. مطمئن باش... بفرست که از آن شبهاست که بیدارم تا صبح.

- چرا تا صبح بیداری؟ کار یا شور زندگی؟ بغض یا لذت مستی؟ عشق یا فرار از جنون؟

- عشق...؟ممم... مگه می‌شه اعتماد کرد که عاشق شد؟ اطمینان که می‌کنی مست و لایعقل عاشق می‌شی و شور زندگی رو می‌فهمی... به جنون بیدارم.

- عاشق بودن اعتماد نمی‌خواد. آدم می‌تونه تو سکوت هم عاشق باشه... سخته ولی شُدنیه...

- اون محبّته. عاشق شدن عقبه داره، نوع آدمیزادش رو می‌گم، بازی و بالا و پایین و غصّه و خنده‌ش مزّه می‌ده... وگرنه چه فایده؟ این مازوخیسم می‌شه، نه عشق!

- شاید... شاید... تو منطقی و زمینی بهش نگاه می‌کنی، من رومانتیک. رومانتیسیزم هم که برادر مازوخیسمه... فکر کنم حق با توئه!

                                                                                                             ۲۱ مرداد ۱۳۸۷

به قول خودش وخ بیای بشینی یهو بدون هیچ دلیلی به ورق زدن اون دفترچهء نارنجی و نفهمی زمان چطور داره می‌گذره و تو همینطور نشستی و می‌خونی و می‌خونی و ... می‌خونی؛

+ نوشته شده در  87/11/18ساعت 20:59  توسط امیر  | 

مه،
     ابر 
          و نمناکی حضور خاطره ها
          در میان تردید‌ها و لحظه‌های سرشار از رخوت.

اینگونه است که باید "آرام بود و سر به زیر و سخت".

و اینک؛ 
       من
            و
              تو!

و اندیشیدن به این همه فاصله.
                                      
                                          براستی، کِی پر خواهد شد؟

+ نوشته شده در  87/10/30ساعت 17:4  توسط امیر  | 

نشسته بود و می‌نوشت. صدای جیرجیرک هایی که بروی تلفن همراهش گذاشته بود او را از دنیای خیالی‌اش بیرون کشید. پیام کوتاه را خواند: "به ماه نگاه می‌کنم و به این می‌اندیشم که عاشقم هم ‌اکنون به ماه می‌نگرد و دلخوشم به این خیال."

رفت کنار پنجره و کرکره را کنار داد و به بیرون خیره ‌شد. باران را هیچگاه تا این اندازه منزجر کننده نیافته بود. برگشت و دوباره پشت میز نشست. دوست داشت جوابی بدهد اما امکانش را نداشت. ماه را هم نمی‌توانست ببیند؛
قاب عکس را از روی میز برداشت و به عکس دلدارش خیره شد و با خود زمزمه کرد  "ماه به این زیبایی نیست."

+ نوشته شده در  87/09/25ساعت 22:4  توسط امیر  | 

اینجا زمان انگار کندتر می‌گذرد ولی من دائم وقت کم می‌آورم. انگار همه‌اش باید دوید و دوید و آخر سر هم نمی‌دانی دنبال چه چیزی می‌دویدی؟
اینجا زمان کند می‌گذرد؛ و من دوست دارم خیالپردازی‌هایم را ادامه دهم.
اما زمان کند می‌گذرد و صدای موسیقی هیپ هاپ همسایهء بغلی مرا به خودم می‌آورد...؛

انگار اما آتشی روشن باشد در زیر بالکن طبقهء بالایی ها و کنار سنگفرش حیاط کوچک خانه‌ام و تو نیستی که زیر پنبه هایی که روی برگ‌های سبز گیاهان و روی درخت خانهء پشتی می‌نشینند خودت را به من بچسبانی و در حالی که ریز می‌خندی و نوک دماغت هم از شدت سرما قرمز شده همانطور که لیوان چای را از دستم می‌گیری، بگویی "چه سرمای لذتبخشی!"
+ نوشته شده در  87/09/20ساعت 12:46  توسط امیر  | 

گاهی اوقات زمان فقط یه بهونه می‌شه واسه اینکه یه چیزایی رو به یاد بیاری و بشینی و خودت رو غرق کنی تو لذت مزه مزه کردن تمام اون لحظه های ناب و بی آلایشی که یه زمانی حتا تصور کردنش هم برات از جوک های ملانصرالدین خنده دار تر بود.
این می‌شه که گاهی اوقات بهونه داشتن واسه این به یاد آوردنه خیلی می‌تونه مهم و ضروری باشه. نه از روز زن آنچنان خوشم اومده، نه روز پدر و مادر رو دوست دارم نه ولنتاین رو و نه هیچ مناسبت دبگه‌ای رو که خودم تو مهم بودنش نقشی نداشتم و برای همینه که بهونه هام رو برای اون به یادآوردنه خیلی شخصی و خاص خودم می‌دونم همنطور که جویی تو فرندز حاضر به share کردن غذاش با هیشکی نیس، حاضر نیستم اونا رو با بقیه به اشتراک بذارم؛ چون مال خودِ خودمه و مال خودِ خودشه.

بعد تازه می‌دونی؟ زمان و سالگرد و ماهگرد و بالگرد و اینا همه‌شون یه چیز قراردادی هستند. یه چیزی که ما خودمون رو بهش وصل می‌کنیم تا یه چیزای دیگه‌ای رو یادآوری کنیم و بگیم بابا جونِ من نیگا کن؛ من دوستت دارم؛

... همین!

+ نوشته شده در  87/08/24ساعت 8:10  توسط امیر  | 

با دخترک نشستیم تو تراس و داریم به بازی ابر و باد و نور مایل خورشید نگاه میکنیم. اون طرف تر خواهر این آقا خوابیده. 
بی صدا داریم با هم حرف میزنیم. گاهی اوقات حس میکنم تو همون سکوت هاست که خیلی حرفها گفته میشن. دقیقاً همون موقع که آفتاب داره آروم آروم از سر کوه مقابل میره بالاتر و بالاتر تا روز جاش رو به شب بده، همیشه یه سری حس های نگفته ای وجود دارند که اگر گفته بشن، به اصل ِ اون حس آنچنان لطمه ای میزنند که دلت میخواد هیچوقت دهنت رو باز نکنی.
یه سری حرفها از همون دسته اند و بدون اینکه به زبون بیاریشون، میتونی تو اون دو تا چشمی که عاشقانه دارند بازیِ باد و برگ درختها رو نگاه میکنند بخونیشون و حس کنی هنوز هم میشه خوشحال بود از اینکه زندگی ادامه داره.

پ.ن: سفر خوبی بود. شاید همینجا درباره ش بنویسم. شایدم از اهالی اندرونی بخوام که بنویسند. ببینیم چی میشه حالا!

+ نوشته شده در  87/07/06ساعت 19:22  توسط امیر  | 

وقتی حضور مهربانت را همه حس میکنند،
وقتی نیروی مثبتت را همه درک میکنند،
وقتی از زیبایی ات همه سخن میگویند،
وقتی همه تو را دوست دارند،
وقتی از دهان تمامی حاضران سخن از خوبی تو به گوش می رسد،
وقتی....
وقتی.....
وقتی......

دقیقاً در همان لحظه هاست که به خودم ایمان می آورم؛ به اینکه حضورت بی دلیل نبوده و این همه مرارت و سختی و تعلیق؛ این همه حضور وهم انگیز و برزخی ِ روزگار؛ تمامی شان را باور می کنم، چرا که حضور تو برهانی است برای تمامی آن قضیه های حل نشده و بی جواب که حتی بهترین استادان نیز از یافتن راه حلی هرچند نا مطمئن برای آن عاجزند.
این جاست که به خودم هم ایمان می آورم؛
چرا که به تو،.....
                        مدتهاست که ایمان آورده ام.

+ نوشته شده در  87/06/14ساعت 0:23  توسط امیر  | 

آتشی روشن شد،       
                       درختان جامهء سبز بر تن کردند....

                                                                       و من زیبا شدم.

                                                                                                  ۲۴ . ۰۵ . ۱۳۸۷
                                                                                                     ۱۲.۳۵

+ نوشته شده در  87/05/24ساعت 2:23  توسط امیر  | 

میخواستم بنویسم!
میخواستم برات بنویسم اما پُریِ اون حس بیشتر از اونی بود که بشه اینجا تو قالب واژه ها آوردش.
میخواستم بنویسم،
نه برای تو؛
نه!
بیشتر برای خودم و برای خیالپردازیهام که چند وقتیه حسابی به پرواز در میان و منو تو نقطه ای از زمان جا میذارن. نقطه ای که نمیشه ازش فرار کرد؛ که نمیشه ندیده اش گرفت؛ که هیچ مداد پاک کنی هم نمیتونه اون رو پاک کنه.
امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم، دیدمت. اونقدر آروم خوابیده بودی که آدم دلش میخواست اون لحظه، ابدی بشه تا آرامش هم باهاش جاودانه بشه. دلم میخواست صورتت رو نوازش کنم و آروم ببوسمت. ولی نمیخواستم بیدارت کنم. اونقدر آروم بودی که حیف بود دلیلی بشم برای اینکه روز پرمشغله و اعصاب خورد کن ِ دیگه ای رو شروع کنی.
دوست داشتم زمان همونجا متوقف میشد. تو همون نقطه میموند و جلوتر نمیرفت و من و تو، توی همون نقطه برای همیشه میموندیم و از اون حباب خیالی بیرون نمیومدیم. دلم میخواست تا ابد کنارت دراز بکشم و نگاهت کنم و .... نگاهت کنم و .... نگاهت کنم.
برای همیشه. 

پ.ن: یاد حرف استاد افتادم که میگفت "فکر کن یه پات رو قطع کردند. دیگه پایی قرار نیست در بیاد....باید باهاش بسازی."

+ نوشته شده در  87/03/21ساعت 8:10  توسط امیر  | 

گاهی اوقات،تو لحظه های ناب،توی اتاق دو نفره ی مملو از سکوت،......

فقط نگاه ها هستند که حرف ميزنن.........
فقط دست ها هستند که آرامش ميدن.....
فقط بوسه ها هستند که سرشار از عشق هستن......

تو اين لحظه های ناب،......
تو اين سکوت،................

فقط چشمها،لب ها و دست ها حضور دارند.

+ نوشته شده در  82/07/01ساعت 12:22  توسط امیر  | 

و ما......

چه معصومانه

                به بیهوده تلاشی

                                بیداری را به جنگ می طلبیم

                  تا مگر دیداری از پس فتح میسر شود

                                                                                           ...........در رویا؛

 

 

و ما........

چه معصومانه

                   پنجره را به سوی خاکستری ابر ها میگشاییم

                 به شوق گرمی آفتابی

                                            تا بخشکاند

                              نمناکی گونه هایی که غم فراق را تاب می آورند

                                                                                           ...........در سکوت؛

 

 

و ما.......

چه معصومانه

                    با امید و کمی ترس

                                  فردا را نظاره گریم

                                                         دست در دست یکدیگر

                                                                                         ...........در خیال؛

 

و ما.......

چه معصومانه

                   ندای  عشقمان را پاسخ می دهیم از دور....

                                                                         از دور دست ها........

 

 

                              از پس کوه ها و دره ها و دریا ها.

+ نوشته شده در  82/05/12ساعت 18:3  توسط امیر  |