تبليغاتX
تأملات نابهنگام

تأملات نابهنگام

(خاطراتی برای فردا)

پدربزرگ گفت: امروز خیلی تو خودتی... چیزی شده؟
گفتم: نه... راجع به موضوع ایکس داشتم فکر می‌کردم و اینکه اگر اتفاق ایگرک بیافته و من مثلاً چند ماه دیگه به طرف قضیهء زد کشیده شده باشم و بعدش دوباره اتفاق فلان و بهمان بشه چطور از پسش بر میام و چطور می‌تونم تحمل کنم؟
پدربزرگ از اون نگاههای عاقل اندر سفیهش بهم انداخت و گفت: بچه جون تو اصلاً نمی‌دونی این چندماه بعد که داری می‌گی کجا هستی! یادته چند ماه پیش فکر می‌کردی الان باهاس تهران باشی و چه و چه و چقدر قراره خوش بگذره؟ انقدر به این ایکس و ایگرک و زد و کوفت و زهرمار فکر نکن. هر اتفاقی رو تو لحظهء خودش براش نسخه‌ش رو پیدا کن وگرنه هم حال رو از دست دادی و هم آینده رو! تازه معلوم نیست همین فردا زنده باشی یا نه!

بعدش هم راهش رو کشید و رفت...

+ نوشته شده در  88/06/06ساعت 8:25  توسط امیر  | 

پدربزرگ سرش رو از لای کاغذهای روزنامه‌ کشید بیرون و بهم گفت: ببینم، مرز تموم شدنِ آدمها کجاست؟

+ نوشته شده در  88/05/01ساعت 9:40  توسط امیر  | 

به پدربزرگ گفتم: سخت تر از اونی بود که فکر می‌کردم. فکر نمی‌کردمطراحی کاراکتر یه شخصیت داستانی انقدر سخت باشه.
پدربزرگ بهم گفت: کاراکترت چه ویژگی‌یی داره؟
گفتم: یه آدم معمولی!
گفت: یعنی مثلاً قدرت خارق‌العاده‌ای نداره؟
جواب دادم: نه!
پرسید: یا مثلاً یه خصوصیت منحصر به فرد یا شیوهء زندگی خاص یا محیط فوق‌العاده عجیبی که توش داستان داره می‌گذره...
گفتم: نه! یه آدم معمولی توی یه محیط کاملاً معمولی با یه سری اتفاقات نسبتاً عادی...
سری تکون داد و گفت: خب همینه که سخت می‌شه دیگه!
سرم رو به علامت نفهمیدن تکون دادم!
ادامه داد: طراحی شخصیتی که خیلی عجیب و غریبه خیلی راحته... چون راحت می‌شه فهمیدشون؛ عین گفتن یه دروغ بزرگ می‌مونه که همه باورش می‌کنند؛ راحت می‌شه حسّشون کرد. اما درک کردن آدمهای معمولی خیلی سخت تره،... شاید بهش گفت که حتا غیر ممکنه.
+ نوشته شده در  88/02/19ساعت 11:48  توسط امیر  | 

از لابه‌لای نوشته‌های پدربزرگ تکه کاغذی پیدا کردم که رویش نوشته شده بود:
     "طبیعت قوی ترین نیروی عالم است.
         سلاحش؟
                   زمان"
+ نوشته شده در  87/10/11ساعت 12:30  توسط امیر  | 

پدربزرگ روی مبل نشسته؛ تلویزیون داره صحنهء پرتاب کفش های خبرنگار عصبانی به سمت بوش رو نشون می‌ده. سرم رو تکون می‌دم و با اینکه کلاً از بوش خوشم نمیاد می‌گم:‌ "این رفتار اصلاً انسانی نیست."
پدربزرگ خیره شده به استکان چایش. می‌گه:‌ " از کدوم رفتار حرف می‌زنی؟"
با خواب آلودگی می‌شینم روی مبل و می‌گم: "همین دیگه... نگاه کنین به این وحشی‌گری!"
پدربزرگ بدون اینکه چشم از استکان چای برداره می‌پرسه:‌ "بازم می‌گم... کدوم وحشی‌گری؟"
حوصله‌م سر می‌ره و می‌گم: "آقاجون مگه نمی‌بینین این مرتیکه چکار کرد؟"
پدربزرگ آروم لبخند می‌زنه و باز هم بدون اینکه چشم از استکان برداره می‌گه: "کدوم مرتیکه؟"
آهی از سر کلافگی می‌کشم و می‌گم:‌ "اصلاً بی‌خیال. یارو کفشش رو توی یه جلسهء مهم و رسمی در میاره و پرت می‌کنه به رییس جمهور یه مملکت و شما ازش طرفداری می‌کنین یا می‌خواین ندیده بگیرینش... نمی‌فهمم والله!"
پدربزرگ استکان رو می‌گذاره روی میز و بهم خیره می‌شه و می‌گه: "من از کسی طرفداری نکردم."
می‌پرسم: "پس این همه سین جیم و کدوم مرتیکه و این حرفها چیه؟"
پدربزرگ لبخندی می‌زنه و می‌گه: "گفتی رفتار انسانی نیست، گفتی وحشی گری، گفتی مرتیکه... منم پرسیدم کدومشون رو می‌گی؟ بوش رفتار انسانی داشته؟ بوش وحشی گری نکرده؟"
خیره شده بهم و من هم نمی‌دونم چی می‌تونم بهش بگم.
ادامه می‌ده: "این فقط یک لحظه از عصبانیت یک آدم توی یه شرایط خاص و ویژه بود. فکرش رو بکن همین هایی که دم از دموکراسی و مردمی بودن و انسانیت می‌زنند چقدر آدم رو همین بغل گوش خودمون تو عراق و افغانستان کشتند! اگر عزیزان تو هم توی بمبارون ها کشته می‌شدند تو می‌تونستی راحت توی کنفرانس خبریِ این مردک بشینی و لبخند مسخره‌ش رو تحمل کنی و بشنوی که می‌گه نیروهای ما تا سه سال دیگه همچنان تو خاک شما باقی می‌مونند تا پدرتون رو در بیارن؟"
سرم رو می‌اندازم پایین. نمی‌دونم چی بگم. پدر بزرگ سرش رو تکون می‌ده و می‌گه: " من از اون خبرنگاره طرفداری نمی‌کنم؛ کار اون هم کار اخلاقی‌یی نبوده اما در برابر جنایت‌هایی که اون دروغگوی ابله انجام داده هیچی نیست... صد هزارتا از این کفش ها هم پرتاب می‌شدند باز هم کم بود."

فیلم پرتاب کفش خبرنگار عصبانی به سمت بوش

+ نوشته شده در  87/09/25ساعت 12:20  توسط امیر  | 

پدربزرگ از اون پرسپولیسی های دو آتیشه بوده و هست. از اونایی که تو جوونیش دستِ کم ماهی یه بار رو استادیوم بوده. کلی از اون روزها و استادیوم رفتن ها برام خاطره تعریف کرده و همیشه خاطرهء تماشای مستقیم اون بازی معروف بین پرسپولیس و استقلال رو برام تعریف می‌کنه و جوری از اون ۶ تا گل پرسپولیس حرف می‌زنه که می‌تونی عیناً همون تصویر ها و رنگ ها و غم ها و شادی ها رو جلوی چشمت ببینی.

چند روز پیش که استقلال و پیکان بازی داشتند، به عادت همیشه نشستیم به تماشا کردن بازی و با هر حملهء پیکان خوشحال می‌شدیم و با هر حملهء استقلال ناراحت. البته بنا به شرایط جدول بدمون نمیومد بازی مساوی بشه تا پرسپولیس تو همون ردهء سوم بمونه و پیکان هم فاصلهء امتیازی‌اش بیشتر نشه. ولی استقلال ۲-۱ جلو افتاد و ما هم ناراحت نشسته بودیم به دیدن بقیهء بازی. وقتی برهانی با اون قیچی برگردون بی نظیر گل سوم رو زد من ماتم برده بود. اما پدربزرگ از جاش بلند شد و شروع کرد به دست زدن. گوشهء لبش لبخند کمرنگی دیده می‌شد و توی چشمهاش برق تحسین بود. وقتی دوباره و سه باره صحنهء ‌آهستهء گل رو تماشا کردیم ازش پرسیدم "چطور شمای پرسپولیسی از جلو افتادن استقلال خوشحال شدید؟"
پدربزرگ آروم نشست روی مبل و همونطور که سیگارش رو تو جاسیگاری خاموش می‌کرد بهم گفت:‌ "طرفداری، یه طرف قضیه‌ست. انصاف کلِّ ماجراست. من خوشحال نیستم از این نتیجه؛ اما این گل به قدری زیبا بود که نمی‌شه ازش تعریف نکرد یا به خاطرش خوشحال نشد. وقتی همچین صحنهء زیبایی رو می‌بینی، باید تعصب و غرور احمقانه رو کنار گذاشت و بلند شد و فقط تحسین کرد. اگر بذاری تعصب کورکورانه و بی دلیل، مانع از لذت بردنت بشه بدون که بدجوری باختی... بدجوری!"

بازی رو استقلال بُرد. اما کلّ اون روز رو من بُردم.

+ نوشته شده در  87/08/09ساعت 17:59  توسط امیر  | 

پدربزرگ پُک محکمی به چپقش میزنه و آروم گوشه ای رو نگاه میکنه. بعد از چند ثانیه سرش رو برمیگردونه و خیره میشه تو چشمام و میپرسه: "چیه پسر؟ دمغی؟"
بهش میگم: "آرامشم رو گم کردم. تنهایی هام رو گم کردم."
سری تکون میده و آروم میگه: "من سکوت خویش را گم کرده ام... لاجرم در این هیاهو گم شدم..."*
بعدش هم پُک محکم دیگه ای به چپقش میزنه و کلاه نمدیش رو برمیداره و موهاش رو مرتب میکنه و آروم بهم میگه: "خُب! برای هنرمند جماعت اینطور چیزا عادیه. بایدم به اون تنهایی ها نیاز داشته باشی."
آروم میخندم و با کنایه میگم: "ما که هنرمند نیستیم پدرجون؛ ما فقط اداشون رو درمیاریم! اگه هنرمند بودیم که..."
ادامه نمیدم. میفهمه چی میخواستم بگم. لبخندی میزنه و کلاهش رو دوباره میذاره رو سرش و میگه: "میدونی؟ تو یکی از این جماعت های اجتماعی سیاسی قبل از انقلاب، یه آدمی بود که همه بهش میگفتند آقای شاعر..."
نگاش میکنم تا ببینم چی میخواد بگه.
ادامه میده: "این آدم حتا یه بیت شعر هم نگفته بود... اما همه بهش میگفتند آقای شاعر."
سوال رو تو چشمام میخونه.
ادامه میده: "اون آدم یه شاعر واقعی بود. اون زندگی ش بزرگترین وزیباترین شعرش بود. سعی کن زندگی ت بزرگترین اثرت باشه پسرجان... چیزی که رو کاغذ بیاد، به اون اندازه ارزش نداره."
ادامه نداد.
چپقش رو گذاشت کنار دهنش و زل زد به خورشیدی که داشت آروم آروم فرو میرفت پشت ساختمونهای غرب تهران.

* فریدون مشیری

+ نوشته شده در  87/07/16ساعت 8:47  توسط امیر  |