پدربزرگ روی مبل نشسته؛ تلویزیون داره صحنهء پرتاب کفش های خبرنگار عصبانی به سمت بوش رو نشون میده. سرم رو تکون میدم و با اینکه کلاً از بوش خوشم نمیاد میگم: "این رفتار اصلاً انسانی نیست."
پدربزرگ خیره شده به استکان چایش. میگه: " از کدوم رفتار حرف میزنی؟"
با خواب آلودگی میشینم روی مبل و میگم: "همین دیگه... نگاه کنین به این وحشیگری!"
پدربزرگ بدون اینکه چشم از استکان چای برداره میپرسه: "بازم میگم... کدوم وحشیگری؟"
حوصلهم سر میره و میگم: "آقاجون مگه نمیبینین این مرتیکه چکار کرد؟"
پدربزرگ آروم لبخند میزنه و باز هم بدون اینکه چشم از استکان برداره میگه: "کدوم مرتیکه؟"
آهی از سر کلافگی میکشم و میگم: "اصلاً بیخیال. یارو کفشش رو توی یه جلسهء مهم و رسمی در میاره و پرت میکنه به رییس جمهور یه مملکت و شما ازش طرفداری میکنین یا میخواین ندیده بگیرینش... نمیفهمم والله!"
پدربزرگ استکان رو میگذاره روی میز و بهم خیره میشه و میگه: "من از کسی طرفداری نکردم."
میپرسم: "پس این همه سین جیم و کدوم مرتیکه و این حرفها چیه؟"
پدربزرگ لبخندی میزنه و میگه: "گفتی رفتار انسانی نیست، گفتی وحشی گری، گفتی مرتیکه... منم پرسیدم کدومشون رو میگی؟ بوش رفتار انسانی داشته؟ بوش وحشی گری نکرده؟"
خیره شده بهم و من هم نمیدونم چی میتونم بهش بگم.
ادامه میده: "این فقط یک لحظه از عصبانیت یک آدم توی یه شرایط خاص و ویژه بود. فکرش رو بکن همین هایی که دم از دموکراسی و مردمی بودن و انسانیت میزنند چقدر آدم رو همین بغل گوش خودمون تو عراق و افغانستان کشتند! اگر عزیزان تو هم توی بمبارون ها کشته میشدند تو میتونستی راحت توی کنفرانس خبریِ این مردک بشینی و لبخند مسخرهش رو تحمل کنی و بشنوی که میگه نیروهای ما تا سه سال دیگه همچنان تو خاک شما باقی میمونند تا پدرتون رو در بیارن؟"
سرم رو میاندازم پایین. نمیدونم چی بگم. پدر بزرگ سرش رو تکون میده و میگه: " من از اون خبرنگاره طرفداری نمیکنم؛ کار اون هم کار اخلاقییی نبوده اما در برابر جنایتهایی که اون دروغگوی ابله انجام داده هیچی نیست... صد هزارتا از این کفش ها هم پرتاب میشدند باز هم کم بود."

فیلم پرتاب کفش خبرنگار عصبانی به سمت بوش