تبليغاتX
تأملات نابهنگام

تأملات نابهنگام

(خاطراتی برای فردا)

دلشان می خواست 
چشم مردم را گریان بینند 
گاز اشک آور را ول کردند 
خنده آور بو
د 


عمران صلاحی (هفدهم)

+ نوشته شده در  88/04/23ساعت 21:20  توسط امیر  | 

جزایر و اقیانوس ها را درمی‌نوردم
کنار تو می‌نشینم
بر مویت دست می‌کشم
با تو سخن می‌گویم
و برمی‌گردم
بی آنکه مرا دیده باشی

                             حیرت مکن که پنجره باز است و
                                                                        عروسکهایت می‌خندند.

--------
محمد شمس لنگرودی

+ نوشته شده در  87/09/27ساعت 2:29  توسط امیر  | 

علی کاظمیان رو سه چهار ماه پیش دیدم. هیچ وقت اون مهمونی خونهء آرش و سولماز رو یادم نمیره. شبی که اصولاً قرار نبود که دست به ساز بزنم و حضور دوستان و رفیقان اهل دل و کسانی که تازه باهاشون آشنا شدی اما انگار سالهاست میشناسیشون حسی رو در من بیدار کرد که هنوز که هنوزه مست و سرشار از پاکی و زیباییش هستم.

اون شب، به جرات میتونم بگم که بهترین باری بود که ساز میزدم و تو زندگی ام هیچوقت به اندازهء اون شب از صدای ساز خودم لذت نبرده بودم. سازی که البته مال خودم نبود و مال همین علی کاظمیان عزیز بود و چقدر هم خوش صدا بود لامصّب!
همون شب بود که علی عزیز، وقتی شور و حال عجیبی از نواختن ها و آوازخوندن ها بینمون برقرار شده بود شروع کرد به دکلمه کردن یکی از شعرهاش که روم تاثیر عمیقی گذاشت.
جالب اینجاست که من معمولاً باید شعر رو بخونم تا باهاش ارتباط برقرار کنم و اگر کسی شعری رو دکلمه کنه باهاش کمتر حال میکنم، ولی اون شب حکایتش متفاوت بود و "رازقی" شده بود حرف دلِ من.

جوری دیوونه م کرده بود که میخواستم همونجا سازی که دستم بود رو بذارم کنار و بشینم های های گریه کنم. نزدیکای صبح بود که هنوز ساز از دست من جدا نشده بود و از علی خواستم دوباره رازقی رو بخونه. بعدش هم کتابش رو بهم هدیه کرد.

فردای اون شب، وقتی دوباره و در حالتی غیر از اون حالت شب قبل این بار خودم کتاب رو باز کردم و شروع کردم به خوندن این شعر، تنها، توی خونه ای که به شدت خالی بودنش به چشم میومد نشستم و این بار واقعاً اشک ریختم و اشک ریختم و اشک ریختم.

علی کاظمیان انسان عجیبیه. یکی دو هفته پیش که با یه سری از دوستان رفته بودیم کوه، علی هم با ما اومد و سازش رو هم آورد و باز هم با هم زدیم و خوندیم. هرچند این بار حکایتش برای من متفاوت بود اما "رازقی" انگار بخشی از وجودم شده که به این راحتی نمیتونم از خودم جداش کنم. باید از علی اجازه میگرفتم تا روش کار کنم و شاید آهنگی همراهش کنم که علی عزیز با خوشرویی استقبال کرد. البته همونطور که احتمالاً تا الان خیلی ها فهمیدند، اگر جرقه ای تو ذهنم بخوره شاید چند سال طول بکشه تا کار به سرانجام برسه، اما این مهم نیست. مهم اون جرقه است که خورده شد و مهم تر از اون تو راه بودنه، وگرنه رسیدن به اندازهء در راه بودن قشنگ نیست.

رازقی رو تو ادامهء مطلب بخونید.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/07/22ساعت 8:56  توسط امیر  | 

سياوش کسرايی از ديد من يکی از شاعران بزرگ ايران است که به دلايل کاملاً سياسی مورد بی مهری بسيار زيادی قرار گرفته است.
مسلماً اعتقادات سياسی اين شاعر توانا دليل نوشتن اين متن نبوده و تنها دليل اين نوشته صرفاً آوردن نمونه ای از آثار وی می باشد

از ديد من ِ موزيسين کسرايی يکی از شاعرانی است که به شدت پايبند ريتم و آهنگ شعر و واژه های به کار گرفته شده در آثارش است که آن را در نمونه هايی مانند آرش کمانگير يا پس از من شاعری آيد می توان به راحتی يافت.
برای نمونه به ريتم رقص وار شعری که در پايی آورده ام توجه کنيد:

رقص  ايراني

چو  گل هاي  سپيد  صبحگاهی
در آغوش  سياهی
شكوفا شو
به پا  برخيز  و  پيراهن  رها كن
گره  از گيسوان  خفته وا كن

 فريبا  شو 

 گريزا  شو

چو  عطر   نغمه  كز  چنگم  تراود
بتاب  آرام  و در ابر  هوا شو
به  انگشتان   سر گيسو  نگه دار
نگه  در چشم  من بگذار  و   بردار

  فروكش  كن

 نيايش كن

  بلور  بازوان  بربند  و واكن 
 
دو  پا بر هم  بزن  پايي  رها كن
 
بپر  پرواز كن  ديوانگي  كن
ز جمع  آشنا  بيگانگي  كن

چو  دود  شمع شب  از  شعله برخيز
گريز گيسوان   بر بادها  ريز

  بپرداز

 بپرهيز

 چو  رقص  سايه ها  در روشني  شو
چو  پاي روشني  در سايه ها رو
گهي  زنگي  بر انگشتي  بياويز 
 
نوا و نغمه  اي  با هم  بياميز

 دل آرام

 ميارام

گهي  بردار  چنگی
به هر دروازه  رو كن
سر هر   رهگذاري  جست و جو  كن
به هر راهي نگاهي
به هر سنگي  درنگي

  برقص  و شهر  را پر هاي و هو كن
به بر دامن  بگير و يك سبد  كن
ستاره  دانه  چين  كن  نيك و بد  كن
نظر  بر آسمان  سوي  خدا كن
دعا كن
نديدي  گر خدا  را
بيا  آهنگ   ما كن

  منت  مي پويم  از پاي اوفتاده
منت  مي پايم  اندر جام  باده

تو  برخيز

  تو  بگريز

 برقص  آشفته  برسيم  ربابم
شدي  چون  مست  و  بي تاب
چو گل هايي  كه مي لغزند  بر آب
پريشان  شو  بر امواج   شرابم

 

برای خواندن مجموعه ی کامل آثار کسرايی به سايت آوای آزاد برويد

+ نوشته شده در  83/02/30ساعت 14:52  توسط امیر  | 

یه جورایی هم احساس خستگی میکنم و هم فکر میکنم که دارم سرمای بدی میخورم...خدا کنه که سرمائه خودشو نگه داره حداقل واسه هفتهء بعد که امتحانام تموم بشه!

راستی دیروز هم امتحانم عالی شد و بالاخره این  lode رو هم گرفتیم.....جالب بود که کلاً هیچ احساس خوسحالی ای نداشتم و وقتی از سر جلسه اومدم بیرون دوستام بهم گفتن: خب؟خوشحالی؟منم عین احمقا با یه قیافهء حق به جانب گفتم:«نه!حقم بود!» و به نظرم واقعاً هم حقم بود....پدرم در اومد و بخصوص سر جلسه هم انقدر حرف زدم که استاده کم آورده بود!

 

هفتهء بعد هم آخرین امتحان رو بدم و بعدشم خلاص! الکل خونم هم اومده پایین به شدت!آخه از دو هفته قبل از شروع امتحانا لب به هیچگونه نوشیدنیجات باحال نزدم تا الان و تا سه شنبهء هفتهء بعد هم باید صبر کنم که شر این امتحانا کم بشه و بعدش........!

 

این روزا مشغول تحقیق رو موسیقی مینیمالیستی هستم و هر چی که بیشتر میخونم و گوش میدم بیشتر لذت میبرم.....دنیای خلاقیت هیچوقت پایان نداره....نمیدونم فیلم The Hours رو دیدین یا نه.....ولی موسیقی این فیلم یه موسیقی مینیمالیستیه که واقعاً به اون فضای پر از التهاب فیلم نزدیکه....حتماً ببینیدش.
این شبا البته حتا امتحانا هم باعث نشد که یکی دو تا فیلم خوب نبینم...از جمله فیلم ماگنولیا که واقعاً جالب بود.....البته اگه دنبال یه داستان معمولی و احمقانه هستین اصلاً سراغ این فیلم نرین که بد جایی رفتین......فیلم واقعاً قشنگیه که یه جورایی فضاهای موازی داستانای کوندرا رو به یاد آدم میاره....هر چند یکی از صحنه های پایانی فیلم به شدت چندش آوره و اونم بارون قورباغه هست که نزدیک به شیش هفت دقیقه نشون میده که از آسمون داره قورباغه میباره......تصورش رو بکنین؟دارین تو خیابون راه میرین و پشت سر هم قورباغه بیاد رو کله تون.....یا بخوره به سقف ماشینا و پاره بشه و خونش بپاشه به همه جا.........شرمنده....میدونم که حالتون به هم خورد!
ولی میدونم که این بارون قورباغه سمبل یه چیزیه و فقط نمیدونم چی.....کسی میدونه؟شما فکر میکنین سمبل چی باشه؟

------------------------------

راستی الان چند وقته که میخوام این شعر رو بذارم تو وبلاگ ولی یادم میره....از دوست عزیزم که از میان ریگ ها و الماس ها اینو برام نوشت سپاسگزاری میکنم.

آنکه جانش شد ز تهمت ريش در راه حقيقت

                                          سعی خود را گو نمايد بيش در راه حقيقت

تا از اول خويش را بهر بلا حاضر نسازد

                                            کی رود کارش به آخر پيش در راه حقيقت ؟
افترا گويان فراوانند

                          از غوغای آنان ره مده بر جان خود تشويش در راه حقيقت

مرگ و رسوايی و فقر وزجر

                      از هر سو ببينی صد طلسم از خصم کافرکيش در راه حقيقت

بدترين پستی به گيتی شيوه ء نا حق گرايی است

                                           جز ز ناحقی به جان منديش در راه حقيقت

کينه ورزی از سوی ياران عذابی هول باشد
                                              زهر قاتل هست با اين نيش در راه حقيقت

ليک آنسان باش در اين عرصه کان پيوسته بودی

                                             پر گذشت و خاضع و درویش  در راه حقيقت

هرچه بوجهلان به کذب خویش راهت را ببندند

                                           ای پیامبر شو به صدق خویش در راه حقيقت

                                                                              احسان طبری

تقديم به حباب گرامی و ارجمند ! به طمع شنيدن شبانه اش  در می مينور :))

+ نوشته شده در  82/11/22ساعت 13:9  توسط امیر  | 

اين شعر واسه من پر از خاطره است....پر از همه چی....بخونيد:

 

آوا شکسته در گلوی و نوای بنيادم
خموش می خوانم ار خود ذات فريادم

درون قلب دشتی من هوای ماهور است
نوای داد می آيد از آواز بيدادم

معمار حس من مدام ويرانه می سازد
بدين سبب دوگانه خويم،خراب و آبادم

ز خون فرهاد است که زخم خون فشان دارم
بيا که تلخکام زخم خونين شيرينِ فرهادم

چه روزگار غريبی و چه بخت کوتاهی
که آسمانی وجودم و خاک بنيادم

بزن به تار خود چنگی و بنياد غم بردار
که هفت بند وجود،همچو نی،داده بر بادم

 ***************************
و اين رو هم بخونيد:

در ديار اين آدمک های شيشه ای
              که نور را آنسان می خورند
                                                که تاريکی را،

آرزوی
         سنگ بودن
‌                      می کنم.

**************************

شايد از اين هم خوشتون بياد:

دل من آينه ايست٬
عکس روی تو در آن.

گرچه هر بار به غفلت
‌ تو شکستی آن را
                           اما

صد بار فزون تر شده ای
در
دل صد پارهء من.

**********************

گهی مست و گهی هشيار و گه ديوانهء جانی
گهی افتان و گه خيزان و گه در اوج حيرانی

گهی چون موج می پاشانم اين جمع حبابان را
گهی هم چون حباب آوارهء دريای طوفانی

گهی چون باد سر در کوه و در صحرا
گهی چون سنگ افتاده سر کوی پريشانی

گهی آنقدر زشتم من که در آئينه چين افتد
گه از زيبائيم در حيرت افتد نسخهء مانی

*********************
نپرسين اين شعر ها کار کيه......نميشه که بگم
+ نوشته شده در  82/11/06ساعت 13:6  توسط امیر  | 

اشک رازيست،
         لبخند رازيست،
                 عشق رازيست،

                       اشک آن شب لبخند عشقم بود.

+ نوشته شده در  82/09/28ساعت 12:55  توسط امیر  | 

ديشب که داشتم وبگردی ميکردم يه سری به ریگ ها و الماس ها زدم و ديدم که شعری از «احسان طبري» نوشته.....ياد نواری افتادم که ازش داشتم.....نواری بود که شعراشو دکلمه کرده بود و تار «لطفي» هم همراهيش ميکرد و چه زيبا همراهيش ميکرد.ياد «آن جاودان» افتادم و از اين دوست عزيز خواستم که برام بنويستش.....و چه زيبا بود دوباره خوندنش...من کاری با عقايد سياسی اين آدم ندارم و کلاً هم به يه اثر هنری بر پايهء اعتقادات آفريننده اش نگاه نميکنم......و از شما هم ميخوام که فارغ از هرگونه  پيشداوری ايدئولوژيک اين شعر رو بخونيد و اميدوارم که ازش لذت ببريد.

                                                                                                   حباب!

                                                آن جاودان

 در اين عمر گريزنده که گويی جز خيالی نيست
 تو آن جاودان را در جهان خود پديد آور
که هر چيزی فراموش است و آن دم را زوالی نيست

در آن آنی که از خود بگذری وز تنگ خود خواهی
برآيی در فراخ روشن فردای انسانی
در آن آنی که دل برهانده از وسواس شيطانی
روانت شعله ای گردد فرو سوزد پليدی را
بدرّد موج دود آلود شّک و نااميدی را

*********

به سير سالها بايد تدارک ديد آن آن را
چه صيقل ها که بايد داد از رنج و طلب جان را
براه خويش پای افشرد و ايمان داشت پيمان را

 تمام هستی انسان گروگان چنان آنی است
که بهر آزمون ارزش ما طُرفه ميدانی است

 در اين ميدان اگر پيروز گردی گويمت گُردی
اگر بشکستی آنجا زودتر از مرگ خود مُردی !

 

«با تشکر دوباره از دوست عزيزم ریگ ها و الماس ها »

+ نوشته شده در  82/09/27ساعت 12:55  توسط امیر  | 

پس از من شاعری آید

بعد از مدتها شعری خوندم که کلی زيبايی با خودش برام آورد......
بعد از مدتها تونستم حتی واسه چند ثانيه هم که شده از دنيای دورو اطرافم فاصله بگيرم......
بعد از مدتها کاری از سياوش کسرايی خوندم.......

ذات هنر ناب(که تعريفی نداره)خودش رو اينجا نشون ميده.....شعری که مال ۵۲ سال پيشه........ولی هنوز هم وقتی ميخونيش برات حرف داره.......و حرف داره......و حرف داره.

از دوست گرامی و صاحب وبلاگ از ميان ريگها والماسها هم سپاسگذارم که من رو با اين شعر آشنا کرد.

 

پس از من شاعری آید

 

پس از من شاعری آید

که اشکی را که من در چشم رنج افروختم

 خواهد سترد

 

پس از من شاعری آید

که قدر ناله هایی را که گستردم نمی داند

گلوی نغمه های درد را

 خواهد فشرد

 

پس از من شاعری آید

که در گهوارهء  نرم سخن هایم شنیده لای لای من

که پیوند طلایی دارد او با من

و این پیوند روشن قطره های شعرهای بیکران ماست

ولی بیگانه ام با او

و او در دشت های دیگری گردونه می تازد

 

پس از من شاعری آید

که شعر او بهار بارور در سینه اندوزد

نمی انگیزدش رقص شکوفه های شوم شاخهء پاییز

که چشمانش نمی پوید

سکوت ساحل تاریک را چون دیدهء فانوس

و او شعری برای رنج یک حسرت

که بر اشکی است آویزان

نمی سازد

 

پس از من شاعری آید

 که می خندند اشعارش

که می بويند آواهای خودرویش

چو عطر سایه دار و دیرمان یک گل نارنج

که می روبند الحانش

غبار کاروان های  قرون درد و خاموشی

 

پس از من شاعری اید

که رنگی تازه دارد رنگدان او

زداید صورت خاکستر از کانون آتش های گرم خاطر فردا

زند بر نقش خونین ستم

 رنگ فراموشی

 

 پس از من شاعری آيد

که توفان را نمی خواهد

نمی جويد اميدی را درون يک صدف در قعر دريا ها

نمی شويد به موج اشک

چشم آرزويش را

 

پس از من شاعری آيد

که می رويد بساط شعر های پيش

که می کوبد همه گل ها به پای خويش

نمی گيرد به خود زيبايی پرپر

نگاه جست و جويش را

 

پس از من شاعری آيد

که با چشمم ندارد آشنايی آسمان های خيال او

و او شايد نداند

می مکد نشت جوانی را ز لب های جهان من

و يا شايد نداند

غنچه های عمر ناسيراب من بشکفته در کامش

 و يا شايد نداند

در سحرگاه ورودش همچو شب من رنگ خواهم باخت

 

پس از من شاعری آيد

که من لب های او را در دهان شعرهای خویش میبوسم

اگر چه او نخواهد ریخت اشکی بر مزار من

من او را در میان اشک و خون خلق می جویم

من او را درون یک سرود فتح خواهم ساخت

سياوش کسرايی   ۲۴ آذر ۱۳۳۰

+ نوشته شده در  82/09/20ساعت 12:47  توسط امیر  | 

زندگی زيباست ای زيبا پسند
 زنده انديشان به زيبايی رسند
آنقدر زيباست اين بی بازگشت
کز برايش ميتوان از جان گذشت

 زندگی زيباست زيبای روان
دم به دم نو ميشود اين کاروان
تازه شو تا وا رهی از نيستی
گر بماني کاروانی نيستی

+ نوشته شده در  82/05/21ساعت 12:11  توسط امیر  |