تبليغاتX
تأملات نابهنگام

تأملات نابهنگام

(خاطراتی برای فردا)

جای جوش ها را روی دستم به مادرم نشان دادم و گفتم: "نمی‌دونم جوشه یا حشره‌ای، چیزی گزیده‌تش". شمسی خانوم بدون حرف پیش جلو می‌آد و نگاهی کارشناسانه می‌اندازه و سری تکون می‌ده و مانند دکتری که بالاخره سرطان را در بیمارش تشخیص داده باشد زیر لب می‌گوید: "خودشه. جوشه!"
خنده‌ام می‌گیرد و می‌گویم:‌"خسته نباشی. این رو که خودم هم حدس می‌زدم!"
با چشمهای گرد شده نگاهم می‌کند و می‌گوید:‌"امیر جان باید مواظب باشی به قرآن! حواست رو باهاس خوب جمع کنی. دیگه نباید به آلت لب بزنی!"
چهارشاخ مانده بودم! به آلت لب بزنم؟
شمسی خانوم ادامه داد:‌ "این جوش ها همه‌اش مالِ اینه که آلت زیاد می‌خوری!"
عصبانی شده بودم و نمی‌دانستم چرا شمسی خانوم با خودش فکر می‌کند من آلت می‌خوردم!!!!
تا به خودم بیایم و حرفی بزنم شمسی خانوم نه گذاشت و نه برداشت و با لحنی فیلسوفانه گفت:‌ "من خودم خیلی آلت دوست دارم و همیشه می‌خورم. ولی از وقتی جوش های اینجوری زدم کمتر خوردم. می‌دونی که؟ این آلت سیاه ها خیلی بد هستند. باز آلت های قرمز اینجوری نیستن که آدم بعدش به غلط کردن بیافته!"
واقعاً دهنم بند آمده بود و نمی‌دانستم این همه حرفهای نیمه ارو*تی*ک و نیمه حال‌به‌هم‌زن را چطور با خودم حلاجی کنم. شمسی خانوم هم یک بند حرف می‌زد و از خواص و مضرات آلت های سیاه و سفید و زرد و قرمز می‌گفت و من در حالتی میان خنده‌ و جهالت قرار داشتم و نمی‌دانستم چطور به او حالی کنم که اساساً به خوردنِ آلت علاقه‌ای ندارم!!

--------

پ.ن: کرمانشاهی ها به فلفل می‌گویند آلت!

پ.ن ۲: کمی با موسیقی با مطلبی دربارهء اجرای اخیر ارکستر سمفونیک به روز شد.

+ نوشته شده در  87/09/02ساعت 7:2  توسط امیر  | 

شمسی خانوم همونطوری که داشت لیوان ها رو می‌شُست گوشش به رادیو هم بود که داشت اخبار می‌گفت. وقتی اومدم تو آشپزخونه که یه چایی واسه خودم بریزم با لحنی هیجان‌زده بهم گفت: ‌"امیر خان نمی‌دونی؛ الان گفت که تو اردبیل نمازجمعه‌شون رو دزدیدند!"
من با تعجب مونده بودم چطور می‌شه نماز جمعه رو دزدید. اولش فکر کردم احتمالاً یه گروهی وابسته به اجنبی های خارجی اومدند و مردُم رو از راه به در کردند تا دیگه به نماز جمعه نرن، که دیدم مادرم اصلاحیه صادر کرد که "امام جمعه‌شون رو..." شمسی خانوم هم کم نیاورد و گفت: "همون!"

سرم رو تکون دادم و رفتم سمت کتری و قوری تا چایی بریزم. صدای رادیو به گوش می‌رسید و یه خبر نگار داشت از سطح شهر گزارشی تهیه می‌کرد دربارهء وضعیت چاله چوله های تهران و آسفالت نامناسب و این حرفها. مصاحبه شونده هم حسابی گله می‌کرد از شهرداری و عدم توجه مسوولین و حرفهای تکراری و نخ‌نما شده. شمسی خانوم شیر آب رو بست و گفت:‌"آخ آخ آخ... می‌بینی خانوم؟ خیابونای شهر سوراخ‌اند اونوقت می‌خوایم اتم بسازیم!!" جوری خنده‌م گرفته بود که نزدیک بود قوری از دستم بیافته. گفتم: ‌"شمسی خانوم اتم که نمی‌خوان بسازن، ... اون اسمش انرژی هسته‌ایه. در ضمن خیابون که سوراخ نمی‌شه!" شمسی خانوم هم سرش رو تکون داد و گفت:‌"همون!"

وقتی قوری رو گذاشتم سر جاش و شیر آب جوش کتری رو باز کردم تا لیوانم پر بشه گوینده داشت از تالار بزرگ کشور حرف می‌زد. مادرم ازم پرسید:‌ "این تالار کشور کجاست؟" جواب دادم:‌"یه کم بالاتر از میدونِ ... " که شمسی خانوم نگذاشت حرفم تموم بشه و گفت:‌ "خانوم همین که رسیدی به میدون فاطمی میپیچی دست چپ" و همزمان، با دستش سمت راست رو نشون داد. مادرم گفت:‌" میگی چپ، اونوقت سمت راست رو نشون میدی؟" شمسی خانوم با جدیت گفت:‌"‌همون!"

خنده‌م گرفته بود از آدرس دادن شمسی خانوم. آروم به مادرم گفتم:‌"یه کم بالاتر از میدون فاطمی!" بعد به شمسی خانوم گفتم:‌"حالا تو از کجا اونجا رو می‌شناسی؟" شمسی خانوم هم جواب داد:‌"آخه قراره اونجا واسه پسرم یه کاری جور بشه. اینه که یه بار باهاش رفتم و یاد گرفتم." بعدش هم ادامه داد:‌" خانوم نمی‌دونین؛ اونجا اگر این کارش جور بشه واقعاً عالی میشه به قرآنِ مجید!" و "ق" رو جوری تلفظ کرد که بیشتر به "خ" می‌زد. بعدش هم دستمالی که دستش بود رو زیر شیر آب خیس کرد و ادامه داد:‌"حالا قراره با هم دوباره یه سر بریم ببینیم چی می‌شه." مادرم پرسید:‌ "کِی قراره برین؟" شمسی خانوم هم یه لحظه با خودش فکر کرد و جواب داد:‌"این دوشنبه که میاد نه؛ چهارشنبهء بعدش!"

--------

پی‌نوشت: اندرونی به روز شد!

+ نوشته شده در  87/08/11ساعت 8:59  توسط امیر  | 

شمسی خانوم وقتی وارد جایی میشه دیگه کلاً باید فاتحهء ‌آرامش در اون محل رو به طور موقت خوند. اصولاً آدمیه که یه بند حرف میزنه و راه میره و جوری حرص آدم رو در میاره که اون سرش ناپیداست. نه اینکه حرصت از این در بیاد که چرا انقدر حرف میزنه یا راه میره ها... نه! از این عصبی و کلافه میشی که با خودت فکر میکنی و میبینی این آدم حدوداً ۵۵ ساله بیشتر از توی ۳۰ ساله انرِژی داره و همینطور مدام در حال حرکت و جنب و جوشه و تویِ تنبل نشستی تو خونه و بدون اینکه کاری بکنی دائم خسته ای!

خلاصه این شمسی خانوم اصولاً یکی از آگاه ترین منابع سیاسی - اجتماعی و اقتصادی ایران به حساب میاد و من خودم گاهی اوقات فکر میکنم وقتی تو تلویزیون میگن "به گفتهء منبع آگاهی که نخواست نامش فاش شود"، یحتمل منظور همین شمسی خانوم خودمانه!
دیروز صبح وقتی با سر و صدای ایجاد شده در خانهء پدری از پشت کامپیوتر بلند شدم تا منبع این همه آلودگی صوتی رو خفه کنم با یک عدد شمسی خانوم به همراه سه عدد نون بربری و یک فروند پنیر مواجه شدم که در حال راپورت دادن به مادرم بود و بدون سلام و علیک از ترافیک صبح های اول پاییز میگفت و از این مطمئن بود که شهردار تهران داره به وضعیت مردم رسیدگی میکنه. این طور شنیدم که میگفت: "خانوم باورتون نمیشه. این شهردار خیلی داره زحمت میشکه (میکشه!)؛ همین قالی‌بند رو میگم."
مامانم ماتش برده بود و من هرچی با خودم فکر کردم دیدم ما اصولاً در سران مملکتی آدم خالی بندی نداریم که در عرض کمتر از ۲۶۵ هزارم ثانیه فهمیدم شمسی خانوم گفته قالی‌بند و منظورش هم قالی‌باف بوده!!
شمسی خانوم البته منتظر نشد و ادامه داد: " آره خانوم؛ به خدای رحمان و رحیم قسم من میدونم که آخرش هم این رسفنجانی نمیذاره این رییس جمهور کارش رو بکنه". من تا بیام به این مطلب فکر کنم که اصولاً بحث ترافیک و قالی‌بند و خالی‌بند و بقیهء ماجراها چه ربطی به رییس جمهور و رسفنجانی (رفسنجانی) داره، شمسی خانوم ادامه داد: "وای که چقدر این احمدی نژاد آدم گُلیه! اومده بود خانهء ما. با همهء اون وزیر و وزراش اومده بود خانوم. به من هم ۲ میلیون تومن داد."
چشم هام از حدقه دراومدند!  اومدم بپرسم "رو چه حسابی؟" که ادامه داد: "خدا عمرش بده. خودش گفت مشکل مهدیِ من رو حل میکنه خانوم. من انقدر براش حرف زدم که خدا میدونه. همهء دردهام رو براش گفتم. گفتم بیا ببین این پای من چقدر درد میکنه و داشتم نشونش میدادم که یکی از همراهاش جلوم رو گرفت." و بعد با قیافه ای حق به جانب ادامه داد: "وگرنه نشونش میدادم خانوم!" 
با خودم فکر کردم خب اگر این طرفها بیاد، لابد من هم میتونم نشونش بدم. خدا رو شکر اینورا آفتابی نمیشه این مهرورزخان (سلام رضا!)

شمسی خانوم نون ها رو گذاشت رو کابینتِ آشپزخونه و با صدایی که بیشتر شبیه جیغ بود گفت:"خانوم من خیلی باهاش درد و دل کردم. دوست شدیم با هم! همون موقع هم یادِ امیرخان افتادم!!"
من دیگه داشت کفرم در میومد! ‌آخه من به این مهرورزخان چه شباهتی دارم که شمسی خانوم یاد من افتاده بود؟ حتا نذاشت که من بپرسم. خودش گفت:‌"آخه انقدر براش حرف زدم و گفتم و گفتم و گفتم ... (دو ثانیه سکوت میکنه تا نفسش بیاد بالا!) که بهم گفت خدا به داد صاحبکارهات برسه. تو چقدر حرف میزنی زن!"
خنده‌م گرفته بود از اینکه مهرورز خان، نماد ایستادگی و مقاومت، اسوهء صبر و شکیبایی، و مجسمهء اعتماد به نفس، یه جایی بالاخره کفرش در اومد و کم آورد و دیگه نمیتونست این شمسی خانوم ما رو تحمل کنه. البته هر چی اندیشیدم نفهمیدم ربط من و مهرورزخان چی بود که شمسی خانوم این مشکل عظیم رو که تا حد زیادی به قضیهء فرما شباهت داشت برام حل کرد و گفت: "امیر جان! من یاد تو افتاده بودم که قدیما من که میومدم خونه‌تون با صدای من از خواب بیدار میشدی و سرم داد میزدی که آی چقدر تو حرف میزنی!"

مشکلم حل شده بود! خدا رو شکر که این گره بالاخره باز شد. سری تکون دادم و اومدم چیزی بگم که خودش گفت:‌"خوش به حال اون روزا.... یادته من چقدر حرف میزدم؟"
خنده‌م گرفته بود. بهش گفتم "نیس که الان کمتر حرف میزنی؟ در ضمن این "خوش به حال اون روزا" که گفتی یعنی چی؟"
گفت: "یعنی اینکه خوش به حال اون روزا دیگه!" من مونده بودم مات و حیران از اینکه این اصطلاح رو چطور دیلماجی کنم که مادرم به دادم رسید و در حالی که داشت چایی میریخت گفت: "یعنی یادِ اون روزا به خیر!"

شمسی خانوم افاضات زیادی در باب مسائل سیاسی و آخرین اخبار روز هم داشت که مطمئناً در جلسات آینده بیشتر به آنها خواهیم پرداخت! فعلاً تا من یادم نرفته، اینا رو داشته باشین تا بعد!

+ نوشته شده در  87/07/24ساعت 9:17  توسط امیر  |