دستانش سرد بودند،
مانند ابرهای تیرهای که خورشید را هفتههاست بلعیدهاند...
...
شومینه خالی
هیزم ها خیس؛
این بارش مُدام، چه هنگام سر میرسد؟
(خاطراتی برای فردا)
...
شومینه خالی
هیزم ها خیس؛
این بارش مُدام، چه هنگام سر میرسد؟
حکایتی است غریب، وقتی باید شکل دیگری بیاندیشی، طور دیگری فکر کنی، جور دیگری ببینی و نمیدانی چطور و از کجا این همه تغییر باید از آسمانِ بلا ظاهر شود و تو را در بیخبری بگذارد تا بمیری اما نه در درد خودپرستی.
حکایتی است غریب هنگامی که میدانی شاید تمام اینها بازی احمقانهای است که به نام شناخت به تو غالب کردهاند و تو نیک میدانی بازیگردان آن کیست و چه میکند و چه ادامهای برای این بازی متصور شده، اما قدرت بیانش را نداری.
حکایتی است غریب، آری...
که تنها زمان،
تنها گذر زمان،
تنها سختی گذر زمان،
تنها سنگینی سختی گذر زمان،
آن را روزی از روزهای خدا به تو نشان خواهد داد.
و من زمان را به مبارزه میطلبم امروز.
۲- خلوت است اینجا؛ ساکت است همسایه؛ نسیمی حتا از سر شاخههای درخت بلند خانهء کناری نمیگذرد؛
من،... میسوزم از نبودن، نشنیدن، نگفتن.... مرا به خود وانهادهای، ای پدر!
۳- جنب و جوش؛ تکاپو؛ رفتن، نگریستن و از ورای آن دریافتن و خلق کردن؛ حرف زدن، شادخواری کردن، نوشیدن، ماندن، اندیشیدن... رفتن به سمت خلوتِ آن کوچهء پر نور که درختانش بوی خنکی میدهند؛.... کجاست این آرزوی گُم؟ مرا به خود آیا وانهادهای، ای پدر؟
سکوت...
سکوت...
سکوت...
... دیگر صدایی نیست،
... دیگر ندایی نیست،
... دیگر
ندا
نیست.
۲- وقتی حتا در تنهاییهایت هم میخواهی قوی باشی؛ میخواهی مرد باشی؛ میخواهی بغضها را فرو دهی. انگار او اینجاست و آن روی ضعیف روحت را میپاید. آه که گریه کردن چه کار سختی شده است این روزها...
۳- این روزها... این روزها...؛ دوستی میگفت* همه آنقدر گرم کارشان هستند که فراموشت کردهاند و حتی نمیگذارند دوستشان داشته باشی. این روزها... میآیند و میروند. خشک و خالی؛ بدونِ حتا قطره اشکی که تنهاییهایت را کمی معنا بخشد. اما میدانی که میشود فراموش نکرد... که فراموش نمیکند؛ که فراموش نمیکنم.
--------
* از این نوشته قرض گرفتهام!
۲- خدایا، این قدرت رو بهم بده تا بتونم خودم رو اونقدر قوی کنم تا نیرویی نتونه مانع جلو رفتنم بشه.
۳- شروع کنم به تمرین... باید برای مبارزهء سختی آماده بشم. صدای فانفار رو میشنوم. به یه ساختمون قدیمی با پلههای ریز جلوش احتیاج دارم تا برم بالاش و دستهامُ رو به آسمون گره کنم و حس کنم که پیروزی با منه!
بلند میشوم و حرکت میکنم در فضای بی انتهای رو به رویم.
از پس سرمای درون،
از پس دردهای پنهان،
وز پس آن همه شوق......
دستهامان را چه صادقانه پيشکشت کرديم ای دوست!
از برای فرار،
از برای دوستي،
وز برای يافتن جايی امن.......
اشکهامان را چه بی پروا ريختيم در دامان محبتت!
از تو،
از تو،
وز تو...........
جانمان سرشار است وعشقمان سرخ!
************
برای زيستن عزيز که باعث نوشتن اين نوشته شد.