تبليغاتX
تأملات نابهنگام

تأملات نابهنگام

(خاطراتی برای فردا)

حکایتی است وقتی دل رضا نمی‌دهد؛ و می‌دانی که چیزی در این میان گم شده که نمی‌دانی چیست... چیزی را انگار به تو نگفته‌اند، که هرچه به این در و آن در کوبیدی، رهایی نیافتی از شرّ این پرسش بی جواب؛ که همین جواب را از تو پنهان کرده‌اند و تو در امیدی بی دلیل دست و پا می‌زنی تا از این طوفان بی رحم رهایی پیدا کنی و هرچه بیشتر پا می‌کوبی بیشتر فرو می‌روی و هرچه بیشتر دست تکان می‌دهی، کمتر می‌بینندت.

حکایتی است غریب، وقتی باید شکل دیگری بیاندیشی، طور دیگری فکر کنی، جور دیگری ببینی و نمی‌دانی چطور و از کجا این همه تغییر باید از آسمانِ بلا ظاهر شود و تو را در بی‌خبری بگذارد تا بمیری اما نه در درد خودپرستی.
حکایتی است غریب هنگامی که می‌دانی شاید تمام اینها بازی احمقانه‌ای است که به نام شناخت به تو غالب کرده‌اند و تو نیک می‌دانی بازیگردان آن کیست و چه می‌کند و چه ادامه‌ای برای این بازی متصور شده، اما قدرت بیانش را نداری.

حکایتی است غریب، آری...
که تنها زمان،
تنها گذر زمان،
تنها سختی گذر زمان،
تنها سنگینی سختی گذر زمان، 
آن را روزی از روزهای خدا به تو نشان خواهد داد.

و من زمان را به مبارزه می‌طلبم امروز.

+ نوشته شده در  88/06/06ساعت 20:34  توسط امیر  | 

۱- رگبار پراکنده، نشان از رحمتی ملکوتی دارد، در داغی تابستانی که انگار پایانی‌ش نیست. مرا به خود وانهاده‌ای چرا پس، ای پدر؟

۲- خلوت است اینجا؛ ساکت است همسایه؛ نسیمی حتا از سر شاخه‌های درخت بلند خانهء کناری نمی‌گذرد؛
من،... می‌سوزم از نبودن، نشنیدن، نگفتن.... مرا به خود وانهاده‌ای، ای پدر!

۳- جنب و جوش؛ تکاپو؛ رفتن، نگریستن و از ورای آن دریافتن و خلق کردن؛ حرف زدن، شادخواری کردن، نوشیدن، ماندن، اندیشیدن... رفتن به سمت خلوتِ آن کوچهء پر نور که درختانش بوی خنکی می‌دهند؛.... کجاست این آرزوی گُم؟ مرا به خود آیا وانهاده‌ای، ای پدر؟

+ نوشته شده در  88/06/02ساعت 21:59  توسط امیر  | 

سکوت... سکوتی مرگ‌بار؛ سکوتی سنگین تر از غوغای درونی‌مان... سکوتی دردناک‌تر از قرن‌ها خفتگی، قرن‌ها نیستی، قرن‌ها هراس.
سکوت...
سکوت...
سکوتی تلخ‌تر از هزاران چشم گریان...

سکوت...
سکوت...
سکوت...

... دیگر صدایی نیست،
... دیگر ندایی نیست،
... دیگر
          ندا
               نیست. 

+ نوشته شده در  88/04/01ساعت 13:25  توسط امیر  | 

۱- ... و قداستی که میان این لحظه ها جاری است؛ لب‌هایی که پر از واژه اما خاموش‌اند و پروانه‌ای که شمعش را گم کرده...

۲- وقتی حتا در تنهایی‌هایت هم می‌خواهی قوی باشی؛ می‌خواهی مرد باشی؛ می‌خواهی بغض‌ها را فرو دهی. انگار او اینجاست و آن روی ضعیف روحت را می‌پاید. آه که گریه کردن چه کار سختی شده است این روزها...

۳- این روزها... این روزها...؛ دوستی می‌گفت* همه آنقدر گرم کارشان هستند که فراموشت کرده‌اند و حتی نمی‌گذارند دوستشان داشته باشی. این روزها... می‌آیند و می‌روند. خشک و خالی؛ بدونِ حتا قطره اشکی که تنهایی‌هایت را کمی معنا بخشد. اما می‌دانی که می‌شود فراموش نکرد... که فراموش نمی‌کند؛ که فراموش نمی‌کنم. 

 

--------

* از این نوشته قرض گرفته‌ام!

+ نوشته شده در  87/12/10ساعت 23:3  توسط امیر  | 

Introduction- چند روزه که یه چیزی ذهنم رو به خودش مشغول کرده.

۱- راکی؛ اپیزود اول! قبل از مبارزه‌اش با آپولو.
اون روزی که صبح زود و وقتی هوا تاریکه بلند می‌شه و خواب آلود دو سه تا تخم مرغ از تو یخچال درمیاره و خام خام می‌خوره و می‌زنه بیرون و شروع می‌کنه به دویدن و دویدن و دویدن.

۲- خدایا، این قدرت رو بهم بده تا بتونم خودم رو اونقدر قوی کنم تا نیرویی نتونه مانع جلو رفتنم بشه.

۳- شروع کنم به تمرین... باید برای مبارزهء سختی آماده بشم. صدای فانفار رو می‌شنوم. به یه ساختمون قدیمی با پله‌های ریز جلوش احتیاج دارم تا برم بالاش و دست‌هامُ رو به آسمون گره کنم و حس کنم که پیروزی با منه! 

+ نوشته شده در  87/10/17ساعت 12:40  توسط امیر  | 

زیر باران ریزی که آرام آرام زمین را تر می‌کند و بوی خاک و مه و دود غریب همیشگی این شهر را در هم می‌آمیزد، با خودم فکر می‌کنم نکند این تنهایی نیز عادت شود؟
صدای داداشی فیلم پری را به خاطر می‌آورم؛ "به خاطر کوزه به سرها"؛ حس عجیبی پشت این چند کلمه پنهان است. حسی از جنس "دل با یار و سر به کار".

بلند می‌شوم و حرکت می‌کنم در فضای بی انتهای رو به رویم.

+ نوشته شده در  87/10/15ساعت 11:23  توسط امیر  | 

از پس سرمای درون،
از پس دردهای پنهان،
وز پس آن همه شوق......

                                دستهامان را چه صادقانه پيشکشت کرديم ای دوست!

از برای فرار،
از برای دوستي،
وز برای يافتن جايی امن.......

                               اشکهامان را چه بی پروا ريختيم در دامان محبتت!

از تو،
از تو،
وز تو...........

                  جانمان سرشار است وعشقمان سرخ!

************
برای زيستن عزيز که باعث نوشتن اين نوشته شد.

+ نوشته شده در  82/11/01ساعت 13:5  توسط امیر  |