تبليغاتX
تأملات نابهنگام

تأملات نابهنگام

(خاطراتی برای فردا)

- اوه لی، من خیلی خوشبخت بوده‌ام... خیلی خوشبخت بوده‌ام که پدر و روث رو داشتم.... که همچین عشقی رو تو زندگی‌ام داشتم. می‌دونی؟ وقتی به عقب نگاه می‌کنم، همچین عشقی رو می‌بینم.
- آره؛ اونا خیلی دوستت دارند.
- نه منظورم این نبود... نه... منظورم این بود که من اونا رو دوست دارم. من خیلی خوشبخت بوده‌ام که این توانایی رو داشتم تا کسی رو تا این حد دوست داشته باشم.


Marvin's Room - Jerry Zaks

+ نوشته شده در  88/06/10ساعت 9:25  توسط امیر  | 

- من به معجزه اعتقاد دارم. تو هم بهتره اعتقاد داشته باشی!

- چرا من بهتره اعتقاد داشته باشم؟

- چون امکان داره برات یه بار اتفاق بیافته و خب، چون بهش اعتقاد نداری اصلاً نمی‌فهمی که معجزه بوده.

 


Hable con Ella - Pedro Almadòvar


+ نوشته شده در  88/06/03ساعت 11:59  توسط امیر  | 

دختربچه در رختخواب آرام عروسکش را بغل می‌کند و همانطور که  دست پدرش را گرفته، می‌گوید:
- بابا، می‌دونی چه چیزی تو زندگی‌ام بیشتر از هر چیزی روم اثر گذاشت؟
پدر کنجکاو نگاهش می‌کند و حرفی نمی‌زند. دختربچه ادامه می‌دهد:
- وقتی فهمیدم که مادربزرگِ من، مادر ِ تو  هم بوده!

  Caos Calmo  - Antonello Grimaldi

+ نوشته شده در  88/01/18ساعت 14:26  توسط امیر  |