تبليغاتX
تأملات نابهنگام

تأملات نابهنگام

(خاطراتی برای فردا)

کریسمس هم از اون روزاست که تو خاک غربت انگار گرد مُرده پاشونده شده!

صبح زود از خواب بیدار شدم؛ با صدای اذان... باور کردنی نیست ولی خواب دیدم که از خواب بیدار شدم و صدای اذان موذن زادهء اردبیلی داره از مسجد نزدیک خونه‌مون میاد و من چشمام رو می‌بندم و دوباره ولو می‌شم رو تخت... البته به اشهد نرسیده واقعنی از خواب می‌پرم و جز صدای بارون چیزی به گوشم نمی‌رسه!

خلاصه که پارادوکس* جالبی وجود داره! کریسمس و اذان موذن زاده... مهمونی نهار تو خونهء یکی از دوستان و هزارتا کار ننوشته و نگرانی از اجرا و به موقع حاضر نشدن کارها... امروز هم باید کار کنم.


*خدا پدر و مادر اون کسی که این کلمه رو اختراع (!) کرد بیامرزه! دقت کردین من چقدر از این پارادوکس خان استفاده می‌کنم؟

+ نوشته شده در  88/10/04ساعت 11:31  توسط امیر  | 

وقتی حرفی را زده‌ای و قولی را داده‌ای، دیگر نمی‌توانی زیرش بزنی؛ باید بهش عمل کنی! حتی اگر مجبور باشی  در اوج خشم و عصبانیت و نفرت و دلتنگی و هزار حس نسبتاً ناخوشایند دیگر، بنشینی و برای مهمانی شب سال نو موسیقی بنویسی؛

چشمت کور می‌خواستی ادعا نکنی که بلدی کارهای شاد و ریتمیک هم بنویسی! چشمت کور! حالا برو تمام خشم و نفرتت را سر سازهای زهی داد بزن و "شیش و هشتِ" ایرانی و لزگی ترکی و والس روسسی بنویس تا حالت جا بیاد!

تو که بلد نیستی، قول الکی نده!

+ نوشته شده در  88/10/03ساعت 13:46  توسط امیر  | 

خسته‌ام؛ سرما تا مغز استخوانم نفوذ کرده و خودم را سپرده‌ام به گرمای مبل. لم داده‌ام و چشمانم را بسته‌ام تا آخرین تمرین قبل از کنسرت را بشنوم. نیکولا طوری آرشه را روی سیم‌های ویلنسل حرکت می‌دهد که فکر می‌کنی دارد با معشوقهء جاودانی‌اش حرف می‌زند. لوییزا پشت پیانو همراهی‌اش می‌کند.
خستگی رخوتناکی است؛ ولو شده‌ام روی مبل راحتی و غرق شده‌ام در نوای موسیقی‌یی که خودم نوشتمش اما با من غریبه است انگار. نمی‌دانم این همه احساس غریبگی با آخرین کاری که نوشته‌ام را به چه حسابی باید بگذارم.
سرما، انگار در روح نُت‌ها هم نفوذ کرده؛ باید گرم باشد موسیقی‌ام؛ اما نیست! کمی بعد، ضربه‌های پیانو شدت می‌گیرد؛ لوییزا تازه فهمیده چطور باید این ضربه‌ها را روی شستی‌های سفید و سیاه وارد کند تا ویلنسل ِ نیکولا، ناله کنان ملودی ملهم از ساقی‌نامه را بنوازد. اینجاست که موسیقی گرم می‌شود؛ 
«بیا ساقی آن می که حال آورد...» 
چشمانم را باز می‌کنم تا ببینمشان. لوییزا مسلط است و نیکولا چشمانش را بسته و با ساز بی‌نظیرش دارد عشق‌بازی می‌کند. گرما تازه اینجاست که به سراغم می‌آید؛ انگار واقعاً ساقی‌یی آمده و جام شرابم را پُر کرده و من را در سرمستی این جام می به حال خود رها کرده باشد. 
در درونم نوای ساقی‌نامه را زمزمه می‌کنم و نگاه می‌کنم به این دو نفر، که نمی‌دانند ساقی کیست، می چه حرمتی دارد، و چه درد و رنجی در پس‌زمینهء ساقی‌نامه‌های سرزمین من پنهان است؛ اما می‌نوازندش، می‌توانند حسش کنند، می‌توانند درکش کنند، بدون نیاز به بهترین دائره‌المعارف‌های جهان، ساقی را با نُت ترجمه می‌کنند و با هر ضربه روی شستی پیانو مست می‌شوند و با هر آرشه روی سیم‌های ویلنسل به هوش می‌آیند. موسیقی بهترین مترجم است وقتی درونی‌ترین احساسات را نمی‌توان به واژه درآورد.

 لم داده‌ام روی مبل و خودم را سپرده‌ام به جریان موسیقی، به حرکت نُت‌هایی که خودم نوشتم‌شان، به نوایی که رازی پنهان از سرزمینم را با من باز می‌گوید. نوایی که پشت نیاز به جام می، حرف‌های دیگری برای گفتن دارد؛ قصه‌های فراوانی از درد و رنج سرزمینی دارد که آتش وخون زیاد دیده، و جام می بسیار طلب کرده تا «بیاساید دمی»؛...سرزمینی که همچنان سبزترین است. 

+ نوشته شده در  88/09/25ساعت 12:14  توسط امیر  | 

اساساً از موارد تاسف‌بار هم‌خانه شدن با یک دانشجوی موزیکولوژی که دست برقضا خواننده هم هست، این می‌باشد که شما به هنگام خلوت با خود و تلاش در جهت برون‌ریزیِ تراوشات موسیقایی‌تون با بحران عظیم صدا مواجه می‌شوید به طوری که بیش از آنکه خود آهنگسازی کنید، به آهنگ خواندن های هم‌خانهء محترمه گوش جان می‌سپارید و تمام حس و حال موسیقی نویسی را از دست می‌دهید و دو دست خود را بر سر همی می‌کوبید که آخر این چه غلطی بود من کردم که تنهایی در خانهء قبلی را رها کرده و ذوق موسیقی‌نگاری را در خود خفه کردم؟

خلاصه که اگر فردا پس فردا ما آهنگساز معروفی شدیم، بدانید که خیلی کارمان همچین درست بوده؛ اگر هم نشدیم گناهش رو بندازید گردن این هم‌خانهء عزیز که موقع کتاب خواندن و ظرف شستن و مسواک زدن و بقیهء امور منقول و نامنقولِ روزانه، دایم در حال زمزمهء این یا آن ملودی از فلان یا بیسار اپرای پوچینی یا وردی یا دیگران است!


+ نوشته شده در  88/09/24ساعت 12:36  توسط امیر  | 

داستان این کمردردهای ما هم شده عین فیلمهای دنباله داری مثل Scary Movie  یا American P.i.e... هر دو سه سال یه بار میاد و در کمال بی‌مزگی خودی نشون می‌ده و می‌ره پی کارش تا چند سال بعد.
حالا این وسط دقیقاً تو شبهای امتحان و روزهایی که خونه‌مون پر از مهمون‌جات مختلف بود نمی‌دونم این بلای آسمانی دوباره از کجا سر و کله‌اش پیدا شد؛ باز دست کم یکی دو سال پیش یه چمدون گنده و سنگین رو بلند کرده بودم، یا لباس گرم نمی‌پوشیدم تو هوای سرد و خلاصه یه غلطی می‌خوردم که نازل شدن این بلای آسمانی کاملاً قابل توجیه بود! اما این دفعه کلاً همه چیز فرق می‌کرد و داستان از اونجایی شروع شد که اتفاقاً هیچ داستانی در کار نبود!

یعنی بنده در یکی از روزهای گند پاییزی (اینجا پاییز گند و مزخرفه؛ هر کی قبول نداره خودش بیاد و از نزدیک ببینه! جر و بحث نکنید!) از خواب بیدار شدم و دیدم که اساساً هر تکانی که به این شاه‌فنر داده می‌شه منشاء یک درد همراه با آخ ِ اضافه است و در هیچ حالتی چه عمودی چه افقی نمی‌شه صبح رو به شب رسوند و شب رو به صبح!

خلاصه که هرچی دوا و درمون بود انجام دادم: از این برچسب‌های گرم کننده که تو مایه‌های همون موبرهای بانوانه است بگیرید، تا قرص و شربت و برخی نوشیدنی‌های مجاز (!) در جهت کاهش درد. 
این وسط، یکی از رفیقان شفیق یک وسیله‌ای برای ماساژ دادن بهم داد که با خودم فکر کردم این رفیقمون هم مشکل من رو اشتباه درک کرده هم اساساً خوب توجیه نشده که من به جامعهء نسوان تعلق ندارم... البته دوستان توجه داشته باشند که این وسیلهء فوق‌الذکر بسیار مفید واقع شد در جهت کاهش آلام کمری بنده ولی خب همچنان با خودم فکر می‌کنم از این وسیله استفاده‌های بهتر و شایسته‌تری هم می‌شه کرد!

خلاصه که به روز نشدن این وبلاگ رو در این ایام خجسته به دلیل کمری شدن بی دلیل و نابهنگام بنده ببخشید! قول می‌دم از هفتهء بعد اگر مشکل تازه‌ای پیش نیاد، این وبلاگ رو مثل قبل دوباره روزانه و مرتب به روز کنم!

و من الله و فیلان!

+ نوشته شده در  88/08/30ساعت 14:26  توسط امیر  | 

حرف و مطلب برای نوشتن زیاد دارم؛ اما نه وقت برای نوشتن‌شان هست نه تمرکز برای پردازششان. این وبلاگ دست کم برای یک هفته به روز نخواهد شد.




+ نوشته شده در  88/08/23ساعت 18:57  توسط امیر  | 

جانکوزیمو چند روز پیش بهم گفته بود «اولین باری که کارهات به طور عمومی اجرا بشن، احساس می‌کنی که یهو جلوی چشم همه ل.خ.ت هستی و لحظه‌شماری می‌کنی که زودتر کارت تموم بشه». راستش کل دیروز دلشورهء عجیبی همراهم بود و لعنت می‌فرستادم به جانکوزیمو و این استعارهء داغان کننده‌اش.

فضای کنسرت، بیشتر از اینکه اجرایی باشد، تحقیقی و تجربی بود. راستش حرف‌ها و مقاله‌هایی که خوانده شدند و موضوع‌هایی که بررسی شدند خیلی خسته‌کننده و برای من، شخصاً، خیلی بی‌اهمیت بودند. بدیِ ماجرا این بود که سیلویا دیروز سرمای بدی خورد و حتا تا مرز اینکه کارها را نخواند هم پیش رفت و به همین دلیل کلاً اجرای خوبی نداشت؛ یعنی به نسبت آن چیزی که من ازش سراغ داشتم و توی تمرین ها دیده بودم، اجرای عالی‌یی نبود ولی خب، به هر حال هم ترس من از اجرای صحنه‌ای ریخت و هم این مساله یک کم باعث شد جدی تر به آهنگسازی فکر کنم.
هنوز نمی‌دانم در روزنامه چه‌چیزی دربارهء اجرای دیشب نوشتند، چون رسماً امروز صبح ساعت شش به خانه برگشتم و تا حدود ساعت دو بعدازظهر خواب بودم؛ به هر حال کنسرت ساعت یازده و نیم تمام شد و تازه با بچه‌هایی که اجرا داشتند و یک سری از استادهای دانشگاه‌مان برای شام رفتیم بیرون و بعدش هم از کل آن جماعت حدوداً سی نفره، نزدیک به ده نفرمان رفتیم به خانهء اینگرید برای دلقک بازی و شب نشینی و این شد که هنوز منگ شب زنده داری دیشب هستم!

شب نسبتاً خوبی بود؛ یعنی تجربهء جالب و نقطهء آغاز مناسبی بود برای جلو رفتن.

+ نوشته شده در  88/08/22ساعت 20:21  توسط امیر  | 

همه‌چیز به طرز مسخره و احمقانه‌ای جور شد: شب افتتاحیهء جشنوارهء موسیقی ۱۹۰۰ بود و آخر شب، بعد از کنسرت با یک سری از بچه‌های دانشگاه رفته بودیم به یکی از بارهای نزدیک محل اجرا تا طبق عادت همیشگی کمی با هم باشیم و از اجرای آن شب حرف بزنیم و خیر سرمان موسیقی نقد کنیم. همان شب بود که فهمیدم در ادامهء همین جشنواره قرار است یک شب به دانشجوها و استادهای دانشگاه ما اختصاص داده شود و نوازنده‌های دانشگاه بنوازند و استادها در مورد کارهایی که اجرا می‌شوند صحبت کنند. به شوخی، به اینگرید که مسئول هماهنگی کنسرت بود گفتم "خب جونتون بالا میومد یکی از کارهای من رو هم می‌ذاشتین واسه اجرا؟" که اینگرید ذوق زده ازم پرسید چه کاری برای اجرا آماده دارم؟
راستش هیچ کاری هنوز آماده نبود و من همچنان در دورهء طرح زدن و «فکر کردن به نوشتن» بودم نه خودِ «نوشتن». به شوخی گفتم سه ترانه روی سه شعر از هرمان هسه را آماده دارم که همان شب قرار شد این ترانه‌ها در برنامهء کنسرت مربوط به دانشگاه گنجانده شود و من هنوز هم که هنوز است باور نمی‌کنم چطور اینگرید کارها را ندیده و نشنیده قبول کرد!!

اینگرید یکی از بچه‌های قدیمی دانشگاه ماست که سالها قبل وقتی من وارد دانشگاه شدم مشغول نوشتن تز دکترا بود و همزمان رهبری گروه کر دانشگاه را به عهده داشت (و دارد) و در آن سالها دانشجوی سالهای پایانی آهنگسازی هم بود که به گمانم دو سه سال قبل، از کنسرواتوار مانتوا بالاخره فارغ التحصیل شد. یک دختر انرژیک در حد حسادت کردن طوری که اگر نصف زمانی که او برای کارهایش اختصاص می‌داد را من برای کارهای مفید زندگی‌ام استفاده می‌کردم خیلی چیزها فرق می‌کرد و خب، اینجا تفاوت آدمهای کاری و تنبل مشخص می‌شود!

اینگرید همیشه به من لطف عجیبی داشته و حتا در مقاله‌ای که پارسال نوشته بود از من که در تهیهء منابع کمکش کرده بودم به عنوان موزیکولوگ و آهنگساز تشکر کرده بود در حالی که من هنوز نه تحصیلاتم را در دانشگاه تمام کرده‌ام نه آهنگسازی را در کنسرواتوار کار کردم. شاید به همین دلیل است که امشب تمام ترس و اضطرابم از این است که این سه ترانه‌ای که به عنوان تنها کارهای آوازی اجرا می‌شوند، در حد و اندازه‌ای که باید و شاید نباشند چون واقعیت داستان این است که در کمال بی‌خیالی و به دور از هرگونه افه و پز موسیقی‌نویسی، آنها را نوشته‌ام. کارها به شدت ساده و روان هستند و نمی‌دانم تا چه حد برای جماعتی که به خاطر شنیدن موسیقی نو و مدرن خواهند آمد جذابیت خواهند داشت.

امشب برای اولین بار یک سری از کارهایم قرار است به طور رسمی و در جشنواره‌ای نسبتاً معتبر (در سطح ایتالیا البته!) اجرا شود و من هنوز نمی‌توانم باور کنم که تمام این داستان به همین راحتی شکل گرفت و به همین راحتی کارها را نوشتم و آماده کردم و تازه همین دیروز برای اولین بار نوازنده و خواننده با هم تمرین کردند و امشب حول و حوش ساعت نه و نیم قرار است به گوش دیگران برسد. 
دیروز روزنامهء کرمونا هم دربارهء این کنسرت مطلبی نوشت و شاید فردا هم نقدهایی در همین زمینه نوشته شوند؛ امیدوارم امشب تخم مرغ و گوجه فرنگی به طرفم پرت نکنند!!

در همین رابطه (به ایتالیایی):

+

+

+ نوشته شده در  88/08/21ساعت 13:3  توسط امیر  | 

سرما خوردگی هر بدی‌یی داشته باشه، این حسن رو داره که آدم وقت پیدا می‌کنه به جای گودر صفر کردن و وبلاگ خوندن و وبگردی‌های احمقانه کردن، یه سری کارهای فرهنگی هم گاهی اوقات انجام بده؛ به قدری که تو این دو سه روزه فیلم دیدم و کتاب خوندم تو این دو ماه اخیر ندیدم و نخوندم... اون هم چه فیلمهایی؛ یادم باشه سر فرصت ازشون بنویسم...



+ نوشته شده در  88/08/18ساعت 2:2  توسط امیر  | 

یکی از مسائل جالب توی اثاث کشی وقتیه که می‌بینی خیلی از چیزهایی که می‌خوای با خودت ببری، از قبل توی خونهء جدید هستند؛ مثلاً الان ما توی خونهء جدید سه تا قهوه جوش موکا داریم و همخونه‌ام هم قهوه‌جوش خودش رو آورده و من هم دو تا قهوه‌جوش خودم رو «باید» ببرم... این باید از اون باید هاست که راه نداره آدم بی‌خیالش بشه! یعنی از اون دست چیزاست که من روشون حساسیت دارم.

من به خیلی از وسیله‌هام دلبستگی شدید و عاطفی پیدا می‌کنم چون واقعاً لحظه‌های خیلی مهمی از زندگی‌ام رو در کنارشون گذروندم یا خیلی به دردم خوردند بر خلاف خیلی از آدما، رفقای خوبی بودند و هستند. داستان هم اینه که سیلویا، همخونه‌ام، اصرار می‌کنه که با خودت قهوه‌جوش‌هات رو نیار و من نمی‌دونم چطور بهش بفهمونم که قهوه‌جوش‌هام برای من یه مسالهء به شدت ناموسی هستند و تازه اسم هم دارند و نباید قهوه‌جوش صداشون کرد...
خلاصه که امروز که سیلوا خونه نیست، سریع اومدم خونهء قبلی برای بردن قهوه‌جوشهای عزیزم: ریچارد و آلیس!

+ نوشته شده در  88/08/06ساعت 13:25  توسط امیر  | 

تازگی‌ها متوجه شده‌ام که بهترین ایده‌هایی که به ذهنم میان، هر ایده‌ای که فکرش رو بکنید، دقیقاً وقتی به سراغم میان که تازه از خواب بیدار شدم و تو رختخواب ولو هستم و حوصله ندارم از جام بلند شم و هی دارم خودم رو کش می‌دم به این طرف و اون طرف...
بعد با خودم می‌گم حالا وقتی بلند شدم و لباس پوشیدم و قهوه‌ام رو خوردم می‌شینم به نوشتن این یا اون ایده و می‌ذارمش تو آب نمک واسهء یه زمان بهتر؛ و خب همینطوری می‌شه که بعدش کلاً یادم می‌ره اون ایده‌هه* چی بوده اصلاً...؛

امروز با خودم فکر می‌کردم چقدر از این ایده‌ها داشتم که نوشتم و گذاشتمشون لای کاغذها و دفترها و دیگه سراغشون هم نرفتم؛ یعنی دچار یک دگردیسی مسخره شدم طوری که قبلن‌تر ها دست کم اگر فکری یا طرحی به سراغم میومد، یادداشت می‌کردم واسه بعد...؛  عملی شدنش رو دست کم به تعویق می‌انداختم. اما الان همین نوشتنه* رو هم هی دارم به تعویق می‌اندازم. دیگه مدتهاست که ایده‌ها و طرح‌ها وقتی میان با خودم فکر می‌کنم این هم یکی از همون هزار و یک چیزی که تو ذهنت بود و عملی نشد... بی‌خیال؛ درجا خفه‌اش می‌کنم و خلاص!


* سلام خاله جان!

+ نوشته شده در  88/08/02ساعت 11:37  توسط امیر  | 

این عادت به نوشتن و حس ثبت شدن چه خوب چه بد انگار تبدیل شده به یک مرض درمان نشدنی و دائمی؛

وقتی این حس دوری از واقعیت‌ها و پدیده‌های روزمره‌ای که دوستان و آشناهایت هر روزه به طور مدام با آن سر و کار دارند بیشتر خودش را نشان بدهد، بیشتر از همیشه آدم خود را دور افتاده می‌بیند و نه می‌تواند از خود را با آنها سازگار کند، نه با اطرافیانی که عقبهء فرهنگی‌شان آنچنان با آدم متفاوت است که مشترکات موقتی و مقطعی به هیچ وجه نمی‌توانند این همه جای خالی و شکاف‌هایی که گاه واقعاً آزاردهنده‌تر از همیشه می‌شوند را پر کنند.

امروز در طالع بینی روزانه‌ام* نوشته بود از آه و ناله کردن و غر زدن و «خود قربانی دیدن»(!!) بپرهیزید...؛ چقدر هم من پرهیزیدم!


* معمولاً بعد از نهار تو سلف سرویس و غذاخوری دانشگاه به کافه‌ای در همان حوالی می‌رویم برای قهوهء بعدازنهار و معمولاً مونیکا (همان دختری که چند وقت پیش اینجا درباره اش نوشته بودم) طالع بینی روزانهء همه را از توی روزنامه می‌خواند؛ نه اینکه اعتقاد چندانی داشته باشم ولی روزمرّگی ِ بامزه‌ای است!

+ نوشته شده در  88/07/29ساعت 18:2  توسط امیر  | 

تازگی‌ها متوجه شدم یکی از لذتبخش ترین قسمت‌های اثاث کشی و تغییر مکان همانا این است که یهو شور حسینی بگیردت و شروع کنی به دور ریختن چیزایی که مدتهاست استفاده نکردی.

دقیقاً آدم این حس رو داره که یه سری از خاطرات گذشته‌اش رو، یه سری از آدمهای گذشته‌اش رو، یه سری از مسائل گذشته‌اش رو انگار می‌تونه بریزه دور و در رو به روی همهء اون خاطرات سنگین و عذاب‌دهنده ببنده و نفس راحتی بکشه از نبودنشون.
البته مطمئناً نشدنیه و خاطرات آدم به این راحتی‌ها قابلیت محو شدن ندارند، چه خوب‌هاش، چه بدهاش.... ولی این حسی که همزمان با این دور ریختن ها به آدم دست می‌ده واقعاً لذتبخشه و آدم یه جورایی احساس سبک شدن می‌کنه.

به شدت توصیه می‌شود!

+ نوشته شده در  88/07/28ساعت 19:47  توسط امیر  | 

امروز تلفنی با پدرم حرف زدم؛ داشتم براش از مشکلات این روزهام می‌گفتم و طبق معمول غر ‌می‌زدم که گیر کردم بین اثاث کشی و مریضی و دانشگاه و ترم جدید و کلاسهای فوق که واقعاً سخت‌تر و سنگین‌تر هستند و مسائل مالی و کاری و اینا؛ همهء غر هام رو آروم آروم شنید و وسط حرفم نیومد. وقتی تمام حرفهام رو زدم برگشت فقط یه جمله بهم گفت که هنوز که هنوزه تو جذبهء این جمله مونده‌ام.

بهم گفت: « یه چیزی رو فراموش نکن پسرم! مشکلاتِ زندگی، بزرگترین سرمایهء آدم هستند».


+ نوشته شده در  88/07/26ساعت 20:1  توسط امیر  | 

خدا جون دمت گرم واقعاً!
آدم وسط اثاث کشی و ثبت نام ترم جدید و انتخاب واحد و کلاس و اینا باشه و دنبال کارهای مربوط به تمدید اقامتش رو هم مجبور باشه بگیره و اینا... بعد شما بیا لطف کن یه سرماخوردگی مزخرف رو هم بچسبون تنگش!

الان چه وقت سرماخوردن بود آخه؟

.

.

.

.

حوصله ندارم حتی غر بزنم...!

+ نوشته شده در  88/07/14ساعت 11:22  توسط امیر  | 

تازگی‌ها دارم به این نتیجه می‌رسم که یک سری از کارها را اگر به طور مداوم و جدی پیگیری نکنم شاید نه تنها ارزشمندی‌اش برایم کمتر شود، که حتی مانند ورزشکاری که مدتی از ورزش دور می‌ماند برای دوباره شروع کردنش واقعاً دچار مشکلات زیادی بشوم.
به طور مثال همین وبلاگ‌نویسی که در این دو سه روزه چه به خاطر بازی‌های همیشگی بلاگفا چه به خاطر سرگرم بودن به کارهای دیگر کمتر فرصت شد تا تمرکز داشته باشم برای نوشتن دو خط زیر عکسی از مجموعهء «در راه...»  یا تفالی به خواجو زدن و همراه شدن با شاعر کرمانی ِ عزیز.

همین امروز پُر بودم از ایده‌ها و  سوژه‌های مختلف برای نوشتن و به بحث گذاشتن اما انگار همین دوری موقتی دردسرساز شده و دستم به نوشتن نمی‌رود؛ نه اینکه وبلاگ‌نویسی آنچنان مسالهء حیاتی‌یی باشد؛ یعنی نه اینکه نفس نوشتن و وبلاگ‌نوشتن باشد که در این میان برایم مهم به نظر برسد اما به نوعی برایم این باور را بوجود آورد که شاید دلیل دور شدنم از خیلی از کارهای مورد علاقه‌ام همین باشد. مثلاً همین آهنگسازی که مدتهاست از آن دور شدم و گاه‌گداری چیزکی نوشته‌ام در این سالها نمونه‌ء مناسبی است تا بیاندیشم واقعاً آنطور که تا به حال فکر می‌کردم این آهنگسازی بوده که من را رها کرده یا من بودم که او را به حال خود گذاشتم؟ یعنی آنقدر به خودم مطمئن بودم که به جد معتقد بودم کافی است برای نوشتن و خلق کردن اراده کنم و چیزی بالاتر و مهم تر از همین خواستن نیست.

نه!
امروز که با دقت بیشتری نگاه می‌کنم، متوجه می‌شوم که وقتی در میانهء کار، آن را به حال خود رها کنی و آنقدر مطمئن باشی که تنها نشستن و تمرکز کردن را برای خلق کردن کافی بدانی یا منتظر باشی تا الهامات آسمانی (!) به سراغت بیایند، تنها داری خودت را گول می‌زنی و بس!
امروز می‌بینم که نه الهامات آسمانی (!) من را رها کرده‌اند، نه گامهای ماژور و مینور دشمن خونی‌ام شده‌اند، نه نت‌ها در گوشه و کنار ذهنم پنهان هستند؛ نه... همه‌شان حاضرند و آماده و این منم که تمرینم را از دست داده‌ام، مانند دونده‌ای که سالهاست روی صندلی چرخدار نشسته و تنها به این فکر می‌کند که روزی در سالهای نه چندان دور مدالی بر سینه‌اش آویخته بودند، پس هروقت بخواهد می‌تواند دوباره از روی صندلی چرخدارش بلند شود و دویدن آغاز کند در حالی که بلند شدن همان و قدم از قدم برنداشتن همان؛

اگر از همین چیزهای کوچک درس گرفتی که هیچ، وگرنه بدان که کلاهت پس معرکه‌ است.



پ.ن: این چند روز وقت کمی برای اینترنت داشتم و با دوست جدیدی آشنا شدم که در همین حوالی زندگی می‌کند و توی همین یکی دو روز آشنایی بیچاره‌اش کردم که باید انقدر به ایتالیایی حرف بزنی تا حرف زدنت خوب شود،... و یادم رفته بود که اگر بنا به خوب شدن چیزی باشد باید به خودم هم کمی نگاه کنم؛... اگر مدتهاست از موسیقی‌هایم راضی نیستم و چیزی نمی‌نویسم دلیلش این نیست که یادش نگرفته‌ام یا سرچشمهء احساسات و خلاقیتم خشک شده؛ که فقط باید دوباره بنشینم و با پروریی و گستاخی تمام بنویسم و بنویسم و نترسم از هیچ چیز همانگونه که این دوست را توصیه می‌کردم به حرف زدن و حرف زدن و نترسیدن.

+ نوشته شده در  88/07/12ساعت 20:24  توسط امیر  | 

خسته‌ام؛ از آدمها و روابط پیچیدهء میان زوج‌ها... بس‌که این مدت زوج‌هایی را دیدم که رابطه‌شان را قطع کردند، که این یکی به آن یکی خیانت کرده، که اولی می‌خواهد دومی را ترک کند تا با سومی باشد و ...!
البته مسائل هر کسی مطمئناً به خودش مربوط است، اما وقتی پای رفقا به میان می‌آید مسائل‌شان تنها به خودشان ختم نمی‌شود؛ مثل الان من که شده‌ام سنگ صبور مشکلات یکی از بهترین دوستانم، که می‌خواهد با پسرکی که با اوست، رابطه‌اش را تمام کند تا با آن یکی که قبلن‌تر ها با او بوده دوباره شروع کند و من این وسط هم رفیق این یکی هستم هم رفیق آن یکی و هم رفیق آن پسرکی که قبلن‌تر ها در زندگی‌ این دوست صمیمی‌ام حضور داشته.

حالا هر سه می‌خواهند با من مشورت کنند؛ هر سه زنگ می‌زنند، اس‌ام‌اس پشت اس‌ام‌اس و من هم دلم نمی‌آید اگر بتوانم کمکی باشم، دریغ کنم؛ شاید کمک من تنها در حد گوش کردن و «گوش بودن» باشد، گوش بودن برای این یکی که از شوریدگی‌هایش بگوید و آن یکی که از دردهایش حرف بزند و آن یکی که قبلن‌تر هم بوده از ترس‌هایش از شروعی دوباره.
خسته‌ام از فکر کردن به این همه پیچیدگی در روابط انسانها؛ به اینکه چرا انسان تا این حد غامض و دشوار است؛ اینکه چه خواست درونی‌یی در وجود انسان نهادینه شده تا او را به سمت میل به گریز از ثبات هدایت می‌کند.
دیروز همخانه‌ام می‌گفت «من وقتی فهمیدم دوست پسر سابقم از ماندگاری رابطه و بودن با من مطمئن شده، او را ترک کردم». این میل به گریز از موقعیت‌های تعریف شده، به سمت رهایی از روتین شدن را درک می‌کنم اما نمی‌فهمم چرا انسان همیشه به دنبال ثبات و آرامش است و وقتی آن را به دست می‌آورد، تمام همتش را صرف این می‌کند تا خود را از آن جدا سازد؟
شاید البته این مساله به این برمی‌گردد که دایرهء انسانهایی که من با آنها سروکار دارم ختم به یک سری موزیسین و موزیکولوگ می‌شود که در ذات خود دیوانه و شوریده‌اند،... که اگر نبودند، راهی بهتر برای گذران زندگی پیدا می‌کردند!

+ نوشته شده در  88/07/07ساعت 20:20  توسط امیر  | 

این چند روزه که بلاگفا، طبق عادت همیشگی داغون شده بود و نه می‌شد مطلب نوشت نه می‌شد کامنت گذاشت، بر حسب اتفاق کلی مطلب برای نوشتن و ایده‌‌های مختلف داشتم که خب، طبیعتاً نوشته نشدند. من هم خیلی عادت ندارم به اینکه مطلب رو جای دیگه‌ای بنویسم و بعد پابلیشش کنم. یعنی گذشته از یه سری پست‌های سری شده مثل «در راه...» ها و «خواجو...» ها، نود درصد از بقیهء مطالبم رو همون لحظه می‌نویسم و بعضی از اونایی که به نظر خودم جای کار داشته باشند، ثبت موقت می‌کنم و این عادت رو ندارم که جای دیگه‌ای بنویسم و بعد سر فرصت پابلیش کنم؛
یعنی در واقع رویهء این وبلاگ همونطور که از اسمش هم معلومه، همین بوده و هست. یعنی کاملاً در لحظه نوشته می‌شه و در لحظه هم پابلیش می‌شه و همون لحظه هم تموم می‌شه. اینه که حالا یا باید سعی کنم چیزهای نوشته نشده رو توی ذهنم، دور خودم جمع کنم، یا باید بی‌خیالشون بشم و بذارم که پی کارشون رفته باشند تا بعدها.

ولی این یکی دو روز که کلاً یه کم از اینترنت دور بودم، تازه فهمیدم به اندازه‌ای که به این وبلاگ و «نوشتن» به طور کل، وابسته هستم به بقیهء چیزهای مربوط به اینترنت (مثل گودر و فیسبوک و ...) وابستگی ِ چندانی ندارم و نمی‌دونم این چقدر خوب یا چقدر بده.
به هر حال خدا رو شکر که جناب بلاگفا درست شد و ما اجازه داریم زیر سایه‌شون همچنان درافشانی کنیم وگرنه دق می‌کردیم لابد!
شب با خواجوی جدید و در راه جدید در خدمت خواهم بود.

+ نوشته شده در  88/06/29ساعت 12:55  توسط امیر  | 


چند شب پیش خیلی اتفاقی با یه سری از دوستان داشتیم پیاده گشتی می‌زدیم که رسیدیم جلوی در سالن بینگو و یهو شور حسینی ما رو گرفت که بریم بینگو بازی کنیم و فقط هم یه دور بازی کنیم؛ و خب از اونجایی که بنده تو این دوران طبیعتاً به شدت در قمار شانس دارم تو همون یه دور تونستم با شمارهء عزیزم یعنی ۸ بینگو کنم و ۱۲۰ یورو زدم به جیب که البته یه مقدارش همون شب خرج شیرینی دادن به این رفقا شد. ولی امروز بالاخره بعد از ماهها تونستم به خودم اجازه بدم یه کتاب جدید بخرم: مجموعه شعرهای پسوآ شاعر پرتغالی رو خریدم؛ از پسوآ چندوقت پیش یه کتاب خونده بودم به اسم «کتاب دلشوره» و خیلی خوشم اومده بود؛ فکر کنم شعرهاش هم جالب باشند.
به هر حال این قمار کردن یه جایی هم به دردمون خورد خدا رو شکر؛ شاید زدم تو کار قمار تا اطلاع ثانوی! 

Pessoa

+ نوشته شده در  88/06/24ساعت 18:15  توسط امیر  | 

برای خودم می‌نویسم تا یادم بماند؛ تا اشتباه‌های قبلی را تکرار نکنم؛ شاید نشدنی باشد،... که اشتباه‌های گذشته را کمتر تکرار کنم... آهان! این شاید شدنی‌تر باشد؛
باید حواسم باشد که بیش از اندازه به آدمهای اطرافم رفاقت ندهم؛ چون کم ندیدم کسانی که قدر رفاقت ندانستند و کم ندیدم مواقعی که انتظار خودم پس از آن دادن‌ها و نگرفتن‌ها بیخود و بی‌جهت بالا رفته بود و من مانده بودم میان درک پذیرش خودم یا کسانی که بخش بسیار ساده‌ای از دنیای دوست‌هایم بودند.
باید از همین امروز که یک سری روابط شروع می‌شوند، یک سری روابط دوباره از نو می‌شوند و یک سری دوستی‌هایی که از روی شرایط کاری و محیطی به سراغم می‌آیند، حواسم باشد میزان قدم برداشتن‌هایم چقدر باید باشد تا بیش از اندازه جلو نروم و بیش از اندازه منتظر نباشم تا برایم جلو بیایند.
باید حواسم باشد به آدمها، به نوع رفاقت‌هایی که شکل می‌گیرند، به دوستی‌های خواسته و ناخواسته، به هم‌قطاری‌های اجباری، به زیاد صمیمی نشدن با کسانی که نمی‌خواهندت و به دور نکردن آنهایی که دوستت دارند.

اینها را باید به یاد داشته باشم، اگر قرار است تغییری در خودم بوجود بیاورم؛ باید حواسم باشد مرزبندی‌ها کجا هستند و کجای داستان است که یک سری از آدم‌ها ممکن است تمام شوند و یک سری دیگر ممکن است تمامت کنند.

روزهای تازه‌ای در راه‌اند...

+ نوشته شده در  88/06/23ساعت 12:54  توسط امیر  | 

اولین باران پاییزی بالاخره امروز خودش را نشان داد؛ گیرم که هنوز قواعد و مقررات تقویمی می‌گویند یک هفته‌ای تا خودِ خودِ پاییز مانده. اما برای من پاییز دقیقاً از امروز ساعت هفت و چهل و سه دقیقه شروع شد، وقتی که تازه از خواب بیدار شده بودم و در رختخواب داشتم به این فکر می‌کردم که امروز قرار است در کجای موج سینوسی همیشگی‌ زندگی‌ام قرار بگیرم... دقیقاً همان موقعی که داشتم چراغ را روشن می‌کردم صدای اولین قطره‌ها را روی شیروانی خانه شنیدم و بعد.... شروع شد.



+ نوشته شده در  88/06/23ساعت 11:39  توسط امیر  | 

امروز صبح شبکهء جام جم داشت یه مستندی رو راجع به هفده شهریور پخش می‌کرد؛ خیلی جالب بود وقتی از اتفاقات اون روز می‌شنیدم. انگار که این هفده شهریوری که ازش حرف می‌زدند، نه سی و یک سال پیش که سی و یک روز پیش اتفاق افتاده باشه؛ حکومت نظامی، ارتش، اجتماع بیش از دو نفر، شعار الله اکبر، پیام امام خمینی، مردم؛ مردم؛ مردم؛ مردم؛.....
یه کم زیادی شبیه نیست به...؟
بی‌خیال!

حس عجیبی بود اینکه ببینی تاریخ تکرار می‌شه؛ که این بار نه یک بار تراژدی و یک بار کمدی،... که هر دوبارش تراژدی بوده. 

+ نوشته شده در  88/06/17ساعت 12:16  توسط امیر  | 

خیلی از مواقع پیش اومده، که وقتی فیلم یا به خصوص سریالی می‌بینم یا کتابی می‌خونم، ناخودآگاه خودم رو خیلی شبیه به یکی از کاراکتر ها حس می‌کنم! فکر کنم برای خیلی‌ها پیش اومده باشه این مساله؛ مثلاً همیشه تو فرندز حس می‌کردم یه چیزی‌ام تو مایه های راس که درس خوندن و یادگرفتن رو دوست داره و گاهی اوقات می‌خواد واسه بقیه سخنرانی کنه و خل مشنگه و تو روابط عاشقانه‌اش با ریچل دیوونه بازی درمیاره و با اون ویژگی‌های اعصاب خوردکنش کلاً گند می‌زنه به روابطش و اینا!
یا تو لاست، دایی جان ناپلئون* و ...!

امروز که از خواب بیدار شدم، حس کردم چقدر شبیه پدر اگنس تو رمان جاودانگی میلان کوندرا هستم؛ یعنی انگار این پدره که کلاً توی این کتاب نقش چندانی هم نداره و خیلی خیلی حضور کمی داره، یه جورایی شبیه به اون چیزیه که من از خودم تو چند سال آینده می‌بینم؛ یه آدم آرومی که حتا وقتی برای قدم زدن می‌ره بیرون از خونه و دو تا پسربچهء تخس جلوش رو می‌گیرند و می‌گن حق نداری از اینجا رد شی، راهش رو کج می‌کنه و با بچه‌ها کاری نداره و ازشون اطاعت می‌کنه؛ طوری که شاید بقیه فکر کنند ازشون حساب برده و ترسیده! شاید نمی‌دونند که این، ترس نیست که  بی‌تفاوتیه در مقابل اون چیزی که تو ذهن همه به عنوان یک رفتار درست یا غلط جا افتاده.... یعنی آدمی با صفر و یک های منحصر به فردش... متعلق به خودش....

تازگی ها خیلی خودم رو این ریختی تصور می‌کنم و ... و خب به بقیه حق می‌دم قضاوتهای خاص درباره‌ام داشته باشند؛ نه اینکه برام خیلی مهم باشه قضاوت دیگران، ولی اینکه تا این اندازه آدم بتونه خود واقعی‌اش رو کشف کنه، جالبه!




*کاملاً بی ربط: کلاً تو دایی جان ناپلئون، این رابطهء بین اسدالله میرزا و سعید یه چیزیه تو مایه های رابطهء هومن با من!

+ نوشته شده در  88/06/16ساعت 11:40  توسط امیر  | 

عجیب تر از آنی هستند که اینجا ثبتشان کنم... این بیست و چهار ساعت گذشته را می گویم...

الان در منع مطلق از اینترنت هستم البته!

شاید بعدها راجع به دیشب و امروز نوشتم.... شاید هم نه...

راستش برایم چندان اهمیتی هم ندارد دیگر.... انگار وقتی تا تهش رفته باشی و بدانی داستان چیست؛... دیگر خیلی چیزها برایت آن اهمیت همیشگی را از دست می دهند....
...
شاید هم نه!



+ نوشته شده در  88/06/15ساعت 0:11  توسط امیر  | 

جانکوزیمو همونطور که پارتیتورم رو نگاه می‌کرد ازم پرسید:این شعری که اینجا استفاده کردی ترجمه‌ش چی می‌شه؟
اون موقع باید قیافهء من رو تصور می‌کردین که باید از خُم می در جوش بودن و مُهر بر لب زدن و خون خوردن براش حرف می‌زدم؛ عین خنگ ها!
آخه من چطور می‌تونم این بیت رو ترجمه کنم:

من که از آتش دل چون خم می در جوشم
مهر بر لب زده، خون می‌خورم  و  خاموشم

------

پ.ن: این نوشته به هیچ وجه تقاضای کمک برای ترجمه نیست! آخرش رفت کتاب حافظ به ترجمهء ایتالیایی رو خرید!

+ نوشته شده در  88/06/08ساعت 21:25  توسط امیر  | 

اون قدیم ندیما، شب‌بیداری لذتی داشت و کلاً مایهء مباهات بود! اینکه به زور چای و قهوه خودت رو بیدار نگه داری و کار کنی و بنویسی و بخونی و بنویسی و بخونی و ...!
الان کلاً له له می‌زنم که خواب به چشمم بیاد! یعنی به محض اینکه حس می‌کنم چشمهام دارند سنگین می‌شن سریع کتاب و کامپیوتر و دفتر و دستک رو می‌بندم و به سرعت خودم رو به تختخواب معرفی می‌کنم تا نکنه خواب عزیز که منت سرمون گذاشتند و قدم رنجه فرمودند یهو ناغافل (سلام مشقاسم) از سرمون بپرند و بروند بیرون!
قهوه که دیگه پیشکش! از ساعت چهار بعد از ظهر به بعد کلاً تعطیلش می‌کنیم باز هم اثر نمی‌کنه!!!

تجویز نوشیدنی های گیاهی و این صوبتا رو نفرمایید که اصولاً روی سیستم روانی بنده اثر ندارند... دمجوش و کامومیل و گل گاب‌زبون و اینا کلاً خودشون خجالت کشیدند و رفتند پی‌کارشون؛ خیلی وقته به مولا!

+ نوشته شده در  88/06/05ساعت 10:15  توسط امیر  | 

انقدر همه چیز تند و سریع شده و انقدر ما عادت کردیم به این سریع حرکت کردن و نایستادن و نگاه نکردن به خودمون که دیگه اصلاً از هیچ چیز تازه‌ای که نمی‌فهمیمش ابراز تعجب هم نمی‌کنیم و با خودمون فکر نمی‌کنیم که خب، شاید اشتباهِ دیگه‌ای در کار بوده باشه.
مثال:
امروز دوستی برام ایمیلی داد و به خاطر اشتباه توی تایپ، همین واژهء ایمیل رو نوشته بود "الی میل"... بعد من نکردم یه دقیقه با خودم فکر کنم که خب شاید منظور ایمیل بوده و حالا اشتباه تایپی شده! نه! زرتی برداشتم براش نوشتم "این الی میل چیه؟" که دیدم تو نامهء بعدی‌اش برام توضیح داد!
من واقعاً حس کردم یه چیز جدیدیه که من هنوز باهاش آشنا نشدم و حالا این سوالم هم بیشتر به جای اینکه خنگ بودنم رو نشون بده، مایهء شرمساریه از این همه عقب موندگی تکنولوژیک!!

آخه خب، من همین تازگی‌ها با بلای خانمانسوزی به نام "گودر" آشنا شدم و روزی نیست که صد تا صلوات به اون رفیقی که ما رو از راه به در کرد نفرستم و هنوز هم که هنوزه خیلی قلقش دستم نیومده و احساس خنگ بودن می‌کنم تو درک روابط و زبون این جناب گودر!

خیلی حکایت عجیبیه اینکه ما آدمها اصلاً حواسمون به این نیست که تو چه دنیای پر شتابی داریم زندگی می‌کنیم و به جای اینکه به آهستگی توی قدم زدن‌هامون فکر کنیم، تازه خودمون رو سرزنش می‌کنیم و احساس خود-اُمّل-بودگی هم بهمون دست می‌ده!

+ نوشته شده در  88/06/01ساعت 1:42  توسط امیر  | 

پارسال کسی به خاطر من بعد از مدتها چادر سرش کرد و رفت امامزادهء سر تجریش؛ رفت برای من دعا کنه تا از اون مخمصهء داغون کننده‌ای که اون روزها باهاش درگیر بودم نجات پیدا کنم. یکی از روزهای همین ماه رمضونی بود که امسال تازه امروز اولین روزشه.
امسال من براش روزه می‌گیرم و سر سفرهء افطار که همیشه برام یکی از خالص‌ترین و ناب‌‌ترین لحظه‌ها بوده دعا می‌کنم.... براش دعا می‌کنم تا آرامشش رو به دست بیاره، تا از شر این روزهای بی‌مرام و پر از تلخی خلاص بشه.
دعای دم سفرهء افطار من، تا حالا بی جواب نمونده... باور کن!

+ نوشته شده در  88/05/31ساعت 15:40  توسط امیر  | 

آقا ما تازگی‌ها متوجه یه مطلب باحال شدیم و اون هم اینه که جداً گاهی اوقات می‌شه یه سری مسائل رو جنرالیزه کرد! یعنی اینکه می‌گن مثلاً مردها فلانند و زنها فلان نیستند(!) یا چه می‌دونم، مثلاً ارمنی‌ها اینطوری رفتار می‌کنند و هندی ها اون شکلی سر تکون می‌دن و اینا انگار گاهی اوقات خیلی هم غلط نیست! ما هم هرچقدر می‌خوایم با این نژادپرستِ درون مبارزه کنیم، بعضی وقتها کم میاریم!
خلاصه که تازگی‌ها به شکل عجیب و غریبی دارم به این نتیجه می‌رسم که فلورانسی ها اصولاً زیادی بلند حرف می‌زنند! یعنی خیلی کلی و جنرال، صداشون زیادی بلنده؛ دست کم واسه گوشهای من... حالا اینکه ایتالیایی ها کلاً داد زیاد می‌زنند رو کاری ندارم، ولی این فلورانسی ها اساساً از بیخ و بن دادبزن هستند انگار!

این روزها که دارم مقدمات اسباب کشی و همخونه شدن با یکی از دوستانِ فلورانسی‌ام رو فراهم می‌کنم، این واقعیت خیلی ملموس تر از قبل داره خودش رو نشون می‌ده! نمونه‌اش همین امروز که وقتی تلفنی داشتیم راجع به مسائل مربوط به تاریخ اثاث کشی و اینا صحبت می‌کردیم و من از اونجایی که توی این خونه، برای تلفنی حرف زدن مجبورم دم پنجره وایسم، یهو به خودم اومدم و دیدم که همسایه روبه‌روییه با زنش اومدند دم پنجره‌شون  ویک نگاه غضب‌آلودی به من بیچاره انداختند که آن سرش ناپیدا همی بود! جالب این بود که در تمام مدتی که اینها داشتند با نگاه خشمگینشون من رو مورد عنایت قرار می‌دادند، من ساکت بودم و اینها فقط صدای سیلویا که همین همخونهء آیندهء من باشه رو می‌شنیدند، اون هم از پای تلفن و از فاصله‌ای حدوداً ۶۰ متری!!

خدا آخر و عاقبت من رو توی این خونهء جدید به خیر کنه! به خصوص که سیلویا می‌گه "من آروم ترین و ساکت ترین عضو خانواده‌ام هستم" و من از الان عزای روزی رو گرفتم که خانوادهء این رفیقمون بخواد بیاد اینجا و چند روزی مهمونمون بشه!!!

خدا به دادم برسه لابد!

+ نوشته شده در  88/05/27ساعت 18:41  توسط امیر  | 

توی یکی از اپیزودهای فرندز، وقتی فیبی با نامزدش، مایک، رابطه‌اش رو بهم می‌زنه، دوستش مونیکا رو مجبور می‌کنه که مواظب باشه تا یه وقت از روی فشار دلتنگی و اینا برنداره به مایک زنگ بزنه و مثلاً قوی باشه و این حرفها؛ حالا بماند که مایک هم از یکی از دوستانش دقیقاً همین خواسته رو داشته و آخرش هم این دوستان با تمام نظارتی که به عمل آوردند، موفق نشدند که اون دو تا دیوونه رو کنترل کنند.

حالا ولی خیلی کنجکاوم که بدونم تو این دوره و زمونه که ارتباطات انقدر راحت و نزدیک شده اگر کسی خدای نکرده این وسط به همچین مشکلی دچار شد از کی باهاس کمک بخواد؟ دیگه نمی‌شه یه نفر رو استخدام کرد که صب تا شوم مواظب باشه آدم برنداره یه ایمیل بزنه یا وبلاگش رو آپدیت کنه یا استتوس فیسبوک رو عوض کنه که... ها؟

اینجاست که به این نتیجه می‌رسم بهتره این آدم رو برد توی یه بیمارستان روانی بستری کرد تا بعد از یه مدت خود به خود خوب بشه! می‌بینی رفیق؟ تکنولوژی یه جاهایی نه تنها آدم رو متمدن نمی‌کنه، که تازه باعث می‌شه، آدمها به روشهای قدیمی‌تر و قرون وسطایی‌تر رو بیاره...!

حالا اگر کسی یه راه مناسب برای حل مشکلات اینچنینی پیدا کرد، تا من خودم با دستای خودم این شازده رو نبردم تو امین آبادِ میلان بستری نکردم، حتماً با من تماس بگیره!

+ نوشته شده در  88/05/24ساعت 22:11  توسط امیر  | 

اصولاً یک چیز خیلی مهمی هست که من تازگیا بهش پی بردم و اون هم اینه که تو پروفایل فیسبوک برای
 Relation Status یه دونه آپشن کمه!
مثلا می‌تونی بزنی Single یا In a Relationship یا Engaged یا Married یا It's Complicated یا In an Open Relationship
قبول! خیلی هم عالی و خوب و پسندیده! اما یه آپشن کمه؛ یعنی بدجوری هم کمه! باید یه آپشن هم می‌ذاشتند با این عنوان: 
In Love

...
همین!

+ نوشته شده در  88/05/13ساعت 19:45  توسط امیر  | 

دموکراسی از نوع با شعوری‌اش یعنی اینکه من وقتی به ساختن کارم مشغول هستم اون هدفون های خفن رو می‌کنم تا ته تو گوشم تا صدای موسیقی‌ام همسایه ها رو اذیت نکنه!
دموکراسی از نوع بی شعوری‌اش یعنی اینکه همسایهء بغلی من - که به قول مشقاسم "قدرتی خدا" ایشون هم به کار شریف آهنگسازی مشغول هستند - موقعی که مشغول کار هستند صدای پخش کننده رو طوری بلند می‌کنند که صداش تا کلیسای جامع شهر بره!
دیکتاتوری هم یعنی اینکه من برم در خونهء این بابا رو بزنم و تا اومد دم در آنچنان با باتوم و مشت و لگد و گاز اشک آور و اسپری فلفل و باقی چیزها بیافتم به جونش که اعتراف کنه در حال انقلاب مخملی از نوع موزیکالش بوده! 

پ.ن: اگر فردا خبر قتل یک دی‌جی جوان ایتالیایی به دست یک شورشی ایرانی رو شنیدید خیلی تعجب نکنید! یکی نیست بگه آخه نامرد، این شیش ماهی که اینجا بودی صدات در نمیومد؛ عدل تو این چند روزی که ما مخمون رو کوک کردیم که چهار تا نت بیاریم رو کاغذ شروع کردی به پخش کردن آثار ارزشمندت؟

+ نوشته شده در  88/05/13ساعت 15:14  توسط امیر  | 

از راهروی سلف سرویس که می‌خوام بیام بیرون یکی از بچه های دانشگاه رو می‌بینم که ایستاده و داره روزنامه رو ورق می‌زنه. نمی‌شناسمش؛ یعنی از اون دسته آدماییه که تو دانشگاه همدیگر رو می‌بینین و به هم سلام می‌کنین و از کنار هم رد می‌شین ولی نمی‌دونین اسم اون یکی چیه. وقتی دارم از کنارش رد می‌شم، چشمم میافته به صفحهء روزنامه و عکسی که از ندا تو اون صفحه کار شده بود.
آروم می‌ایستم کنارش؛ تیترها رو می‌خونم. دختره سرش رو بلند می‌کنه و من رو می‌بینه؛ طبق معمول سلامی می‌کنیم و لبخندی می‌زنیم. روزنامه تیتر زده که ضارب ندا شناسایی شده. بهش می‌گم: "خبرها اینجا یه کم دیر می‌رسند. این بابا هفتهء پیش شناسایی شده بود."
اعتنایی نمی‌کنه؛ از چشمهاش معلومه که به شدت عصبانیه. می‌گه: "اگر این آدم دم دست من بود با مشت و لگد می‌افتادم به جونش و تا حد مرگ می‌زدمش!"
برام خنده دار بود که یه دختر ایتالیایی انقدر غیرتی بشه!
ادامه داد: "یعنی این آدم رو باید بگیرند و فقط بزنند... انقدر بزنندش که بمیره!"
اینجا دیگه جا خوردم. گفتم: "بهت نمیاد انقدر خشن باشی دخترجان!"
گفت: "از وقتی اون فیلم رو دیدم انگار یه طرف قلبم ایرانی شده باشه... ما اینجا راحتیم و تو شاید حتا ندونی که ایرانی ها چقدر دوران سختی رو دارند می‌گذرونند."
اینجا مطمئن شدم که اون هم مثل خیلی های دیگه فکر می‌کرده من ایتالیایی هستم. لبخندی زدم و دست چپم رو آوردم بالا تا پارچهء سبز دور مچم رو ببینه.
تو نگاهش بهت بود و تحسین.
تو نگاه من غم بود و شادی.

هیچوقت مثل اون روز تا این اندازه نفهمیده بودم افتخار کردن به این ایرانی بودن یعنی چی.

+ نوشته شده در  88/05/07ساعت 11:18  توسط امیر  | 

حس بدی نیست که یه نفری نگران آدم باشه! آدم گاهی اوقات حس می‌کنه که می‌تونه مهم هم باشه! اما گاهی اوقات هم هست که نمی‌دونی چه کسی نگرانته؛ مثلاً یه رفیقی که شاید بشناسیش و شاید نشناسیش؛ یکی که شاید یه زمانی خیلی با هم دمخور بودین یا شاید اصلاً تا حالا ندیده باشی‌اش و وقتی میاد و برات کامنت خصوصی می‌گذاره و نمی‌دونی طرف کیه، کلی احساسات خود پوآرو بینی‌ات ورقلمبیده می‌شه و می‌زنی تو کار گذشته و این صوبتا و هی مخت می‌ره تو فرغون که این طرف کیه که نگران ما شده؟!
بعد یعنی اصولاً چرا؟ مگه تو کی هستی که نگرانت هم بشن؟ سر تا تهت نیم قرون هم به زور میارزه.... ها؟

اینجاست که آدمی که سر تا تهش نیم قرون هم بیشتر نمی‌ارزه (البته شلوارکی که الان پامه یه نمه همچین جنسش خوبه و چینی نیست؛ شاید بشه چند یورویی بالاش داد!)؛ چی می‌گفتم؟ آهان... آدمی که سر تا تهش نیم قرون هم نمی‌ارزه دچار یک حس خودشیفتگی همراه با کنجکاوی با چاشنی فضولی مزمن می‌شه و نمی‌دونه چکار کنه!!
خلاصه که خانم یا آقای s، بنده رسماً دو نقطه تشکر بابت این همه لطف شما، اما جون من اگر نگران من هستی، رخ بنمای تا خدای نکرده از فضولی پس نیافتیم به مولا!!

+ نوشته شده در  88/05/04ساعت 17:59  توسط امیر  | 

گاهی اوقات برام خیلی عجیبه که آدما انقدر تصور اشتباه و یا متناقضی نسبت به من دارند. البته این بیشتر اوقات به اون دسته از آشناهایی برمی‌گرده که دوست نزدیک نیستند و معمولاً جزء دوستانِ دوستان قرار می‌گیرند و بعد فکر می‌کنند خیلی خوب تو رو می‌شناسند و وقتی خیلی راحت باهاشون از بعضی از خصلت‌ها و ویژگی‌های شخصی‌ات حرف می‌زنی هم خودت و هم اونا رو دچار بهت و حیرت می‌کنی از این همه اشتباه فهمی.

مثلاً وقتی به یکی از بچه‌های دانشگاه یه بار گفتم که "من آدم خجالتی‌یی هستم" نزدیک بود سکته کنه از تعجب!! وقتی هم دیروز سر نهار تو سلف دانشگاه داشتم از میزان کم صبری‌ام برای رسیدن به یه هدفی خاص حرف می‌زدم همهء اونایی که من رو چند ماهه می‌شناسند انگار لقمه غذا رو دیگه نمی‌تونستند قورت بدهند و هاج و واج نگام می‌کردند و می‌گفتند "به نظر ما تو یکی از صبورترین بچه‌های دانشگاه هستی" و مواردی از این دست.

خلاصه که گاهی اوقات آدم نمی‌دونه چرا بعضی‌ها تا این اندازه دچار اشتباه می‌شوند؟ مشکل از منه که نمی‌تونم شاید خودم رو اون طوری که هستم نشون بدم یا مشکل از دیگرانه که دچار پیش فرض و برداشت های اشتباه شدند؟
البته این درسته که یه سری کج‌فهمی ها و سوءبرداشت ها تو جمع‌های رفاقتی می‌تونه معمولی و بی‌خطر باشه اما این مساله یه کم نگرانم می‌کنه، به خصوص وقتی به روزهایی فکر می‌کنم که تو کار و برخوردهای حرفه‌ای باید روی نوع رفتارم احتیاط کنم؛ اینه که بیشتر از قبل باید سعی کنم از اون پوستهء ظاهری که دیگران همیشه دربارهء من متصور شده‌اند بیام بیرون و خودِ واقعی‌ام رو بگذارم جلوی چشم دیگران.


پ.ن: مورد دیگه که به نظرم بیشتر خنده دار میومد، هفتهء پیش بود که وقتی با یه سری از بچه ها برای قهوهء بعد از ظهر توی کافه نشسته بودیم، همه متفق‌القول بودند که من در آینده پدر خیلی خوبی خواهم بود و خب، اونایی که من رو از نزدیک می‌شناسند می‌دونند من چقدر در این زمینه بی عرضه و دست و پا چلفتی و خنگ و نابالغ هستم!!!

+ نوشته شده در  88/04/30ساعت 13:8  توسط امیر  | 

دروغ حناق نیست قربان؛
مزخرف گویی هم گویا مالیات ندارد؛
تروریست ها زدند و مردم را کشتند.... بله، بله... گفتم که، حناق نیست قربان!
مردم هم همه طرفدار فرد دیگری بودند چون یه خانوم نسبتاً محترم این روزها تو هر مغاره ای پا می‌گذاشت همه از دزدگیر ۸۸ حرف می‌زدند، اون هم با تحسین و تمجید!
گفتم که، مالیات ندارد!

بعضی‌ها فکر می‌کنند اگر دروغ یا مزخرف نگویند، خواهند مُرد؛ بعضی ها هم مطمئن هستند که تمام واقعیت را خودشان می‌دانند چون از دیگران بهتر می‌فهمند و برتر و بالاتر از همهء انسان ها هستند؛ برای همین به خودشون اجازه می‌دهند هفته ها مخالفانشون رو مسخره کنند، گوشه و کنایه بزنند و از روزی که ایران دگرگون شد، شروع کنند به نمک پاشیدن به روی زخم و شرم نکنند از این همه حرف مفت.
شما رو به خدا اگر تکونی به خودتون ندادین، اگر براتون اصولاً از اولش هم مهم نبوده، الان نه ادعایی داشته باشید نه مزخرف پراکنی کنید، چون هر روز نفرت انگیزتر از قبل خواهید شد!
آری با شما هستم، با شمای تحریمی، با شمایی که هنوز سنگ معجزهء هزارهء سوم را به سینه می‌زنید! با شمایی که نمی‌بینید، نه... که نمی‌خواهید ببینید. با شمایی که از زور نفهمی خودتان را فهیم تر از دیگران می‌دانید. 

-----

نمی‌دانم چطور می‌توانم امشب را به صبح برسانم بدون اینکه نگاه ثابتش مثل دیشب له و داغانم نکند.
آرام بخواب خواهرم، آرام بخواب...
با چشمان باز دنیا را ترک کردی، شرم بر آنهایی که با چشمان بسته زندگی می‌کنند.

+ نوشته شده در  88/03/31ساعت 18:35  توسط امیر  | 

امروز تو اخبار صدا و سیما باز هم از اراذل و اوباش صحبت شد... مگه سردار رادان این اراذل و اوباش رو بهشون آفتابه نبسته بود و وسط ملت تحقیر نکرده بود؟ چی شده که حالا اونا اومدن بیرون و یهو تبدیل شدن به دو میلیون نفری که از میدون اما حسین تا میدون آزادی رو تو دستشون داشتند؟
یعنی انقدر اراذل داشتیم و نمی‌دونستیم؟ یا شاید اصولاً تلقی ما از اراذل و اوباش چیز دیگه‌ایه... اگر نه، پس اینهایی که تو این عکس می‌بینید هم اراذل هستند؟

 

 

من که دنیا نبودم ولی شنیدم که شاه و طرفدارانش هم از واژهء خرابکار بسیار استفاده کرده‌ بودند. راستی شاه اون موقع خیلی احساس قدرت هم می‌کرد؛ آخرش چی شد؟ کشور دوست و متحدش، همین امریکایی که ما فکر می‌کنیم دشمن خونی ماست بهش پناه نداد! وای به روزی که لبنان و فلسطین به کسانی که ما رو اراذل و اوباش و خس و خاشاک خوندند پناه نده... بترسید از اون روز!

 

+ نوشته شده در  88/03/26ساعت 12:4  توسط امیر  | 

"به قول یه دوست، آدم حس بعد از دست دادن یک عزیز رو داره. فکر می کنه کار بدیه اگر خوشحال باشه یا مثلا به یه چیز بخنده..."

این تمام حس من در روزهای گذشته بود، وقتی مهربان ترین مردمانی که در این چند سال مهمانشان بودم در کل این روزهای آزاردهنده کنارم بودند و رفاقت واقعی‌شان را همراه ثانیه‌های سرد این روزهای داغ تابستانی کردند تا به یادم بیاورند انسانیت شاید هنوز زنده باشد.
+ نوشته شده در  88/03/25ساعت 12:48  توسط امیر  | 

در راستای درازای اینکه به هر حال الان در شرایط بسیار مهم و ویژه‌ای به سر می‌بریم و هر آن امکان داره یک آدم دیگه بشه رییس جمهور کشورمون، و از اونجایی که ما هر چهارسال یه بار تازه یادمون میافته که می‌تونیم تو سرنوشت کشور سهیم باشیم، ذکر این نکته کاملاً ضروری و مهم به نظر می‌رسه که حواسمون باشه که در صورتی که خدای نکرده آدم جدیدی رییس جمهور کشور نشد، دنیا به آخر نمی‌رسه و در صورتی که سبزپوشان این انتخابات رو ببرند، مملکت یه روزه تبدیل نمی‌شه به سوییس یا سوئد یا هر کشوری که تو ذهنتون به عنوان یه جای باحال و مامانی به نظر می‌آد (مهم نیست اصولاً این کشورها رو دیده باشید یا نه البته!).

در واقع اینجا بحث سر اینه که دوباره قضیهء دوم خرداد نشه که از روز بعدش مردم فکر می‌کردند یه شبه ره صدساله رو رفته‌اند. البته من حس می‌کنم این بلوغ بین مردم ایجاد شده که این مطلب کاملاً قابل درک باشه و نیازی به یادآوری افرادی مثل من نباشه؛ اما شاید محض ثبت در تاریخ و برای دل خودم اینها رو نوشتم که وقتی دو سه سال دیگه که روزمرّگی‌ها باعث شدند هیجانات این روزها از بین بره، یادم باشه که قرار نبود هیچ حماسه‌ای به پا بشه و اصولاً تمام این داستان ها فقط برای این بود که مسیر حرکت عوض بشه، نه اینکه رسیدن به مقصدی در کار باشه.

چند روز پیش با هومن حرف می‌زدم و بحث کشید به اینکه چه اتفاقی خواهد افتاد و خب، ما ایرانی ها هم که کلاً یه پا پیشگو و غیبگو هستیم و اگر چیزی رو پیش‌بینی نکنیم یحتمل دق می‌کنیم! این بود که وقتی صحبت از این شد که "چه اتفاقی می‌افته؟" هومن گفت که به نظرش کار به دور دوم می‌کشه و به احتمال زیاد رییس جمهور فعلی همراه با کروبی می‌رن به دور دوم. من هم خب فقط و فقط برای اینکه از قافله عقب نمونم موضع نوسترآداموسی خودم رو به گوش برادر عزیزتر از جانمان رساندم و با قاطعیت گفتم این انتخابات همون جمعه کارش تموم می‌شه وشک نکن این وسط یا احمدی نژاد با بیشتر از پنجاه درصد آرا برنده است یا موسوی.
البته خارج از شوخی، قضیه سر جوگیر شدن هم هست؛ بحث سر اینه که ما تو وبلاگستان و فیسبوک و سایت های دلخواه خودمون اون چیزهایی رو می‌خونیم و می‌نویسیم و لینک می‌دیم که دوست داریم خونده بشن، و یه جورایی حس می‌کنیم همین که این دویست سیصد نفری که دور و برمون هستند هم مثل ما فکر می‌کنند، پس قطعاً همهء مردم ایران مثل ما فکر می‌کنند در حالی که رای خیلی از اون آدمایی که شاید روزی دو خط روزنامه هم نخونند و چشمشون فقط به خبرهای صدا و سیما باشه به نفع کس دیگه‌ای باشه.
اینه که دوست ندارم جوگیر باشم؛ و اگر شنبه صبح که از خواب بیدار می‌شم این خبر رو بخونم که احمدی نژاد دوباره برای چهار سال رییس جمهوری ایران شد، دوست ندارم سکته کنم... اینه که از الان بهتره که تمام نتایج ممکن رو پیش بینی کنیم و خودمون رو برای هر خبری آماده کنیم چون همه‌مون خوب می‌دونیم که ایران همیشه کشوری بوده با قابلیتهای عجیب و غریبش در زمینهء انجام کارهای غیرقابل پیش‌بینی (هشت آذر رو که یادتون هست؟)

شاید باورکردنی نباشه، ولی این انتخابات هر نتیجه‌ای داشته باشه، خوشحال کننده ترین مسالهء ممکن برای من اینه که می‌شنوم این روزها تو خیابون ها طرفدارهای کاندیداهای مختلف بدون اینکه به کار هم کاری داشته باشند به تبلیغ برای کاندید مورد نظر خودشون مشغولند و اینکه می‌شنوم نیروی انتظامی برخورد خوبی با مردم داره؛* یعنی این برای من از هر خبری تو این روزها خوشحال کننده تره،... شاید حتا از اعلام خبر پیروزی موسوی (که شخصاً بهش رای خواهم داد)، برام شنیدن این اتفاقاته که امیدوار کننده است چون اگر این رویه ادامه پیدا کنه و بتونیم نظر و عقیدهء دیگران رو (تا جایی که به توهین و تمسخر کشیده نشه) گوش کنیم و تحمل کنیم اولین قدم ها رو برای پیشرفت فرهنگی برداشته ایم وگرنه، نه آمدن یک فرد (هر که می‌خواهد باشد) چیزی را عوض خواهد کرد، نه جایگزین شدنِ نظام سیاسی حاضر با هر نظام سیاسی ِ دیگه‌ای.

* البته از موارد و استثناهایی مثل این بگذریم.

+ نوشته شده در  88/03/20ساعت 9:15  توسط امیر  | 

از دیروز تا حالا که خبر گم شدن هواپیمای ایرفرانس رو شنیدم عین این آدمهای بی وجدان، بدون اینکه به این فکر کنم که ۲۲۸ نفر توی اون هواپیما بوده‌اند و الان کلی آدم از اینور و اونور دنیا یحتمل نگرانشون هستند، مدام دارم به این فکر می‌کنم که بنجامین وقتی می‌خواسته جزیره رو جا به جا کنه، رفته طرفهای برزیل؛ یا شاید هم زمان دوباره قاطی کرده و دزموند خوابش برده و یادش رفته هر ۱۰۸ دقیقه یه بار اون دگمه هه رو فشار بده و باعث و بانی این تراژدی شده!

 

 

* اگر چیزی از این نوشته دستگیرتون نشد بد نیست لاست ببینید!

+ نوشته شده در  88/03/12ساعت 11:27  توسط امیر  | 

این فیسبوک آدم رو به شدت شرطی می‌کنه!
الان داشتم راجع به آدورنو تحقیق می‌کردم و رسیدم به عکسی که توش آدورنو داره با هورکهایمر دست می‌ده. بدون اینکه حواسم باشه ناخودآگاه رفتم روی تصویر تا ببینم اسمشون تگ شده یا نه!

 

+ نوشته شده در  88/02/31ساعت 13:9  توسط امیر  | 

جونم براتون بگه که، خیلی کم به اینترنت و عوامل شیطانی‌اش از جمله فیسبوک و وبلاگ و ... اعتیاد داشتیم، حالا این اعتیاد به سریال دیدن هم یقه‌مون رو گرفته و ول نمی‌کنه؛ دیگه فکر کنم همه با لاست و پریزن برک و امثالهم آشنا باشند و یه جورایی اگر مثلاً ندونی تو قسمت آخر لاست چه اتفاقی افتاده شاید کلاً خیلی دهاتی و اُمُّل و عقب افتاده به حساب بیای!
من از وقتی لاست شروع شد، خیلی آگاهانه سعی کردم درگیرش نشم چون می‌دونستم جی‌جی آبرامز چه پتانسیلی برای روانی کردن بیننده هاش داره و همون Alias واسه هفت پشتم بس بود! البته خب، تابستون امسال آرش خان عزیز بالاخره ما رو به اعتیاد کشوند و باعث شد آلودهء لاست و بعد از اون Prison Break بشم که خب همینجا صمیمانه دستش رو انقدر فشار می‌دم تا له بشه و دیگه هوس نکنه من رو معتاد کنه به سریال دیدن!

از این شوخی ها که بگذریم، باید بگم که تازگی ها شروع کردم به دیدن سریال The Sopranos که اصولاً همه چیزش با سریال های تولیدی فاکس و ای بی سی، فرق می‌کنه. یعنی کلاً فکرش رو نمی‌کردم که می‌شه سریالی هم تولید کرد که جاذبه های هنری خوبی داشته باشه! سوپرانوز که داستان یه خاندان مافیایی ِ نیویورکیه، از نظر هنری به نظر من یه سروگردن بالاتر از لاست و امثالهم قرار داره؛ کلاً فلسفهء ساختش هم متفاوته و به هیچ وجه دنبال این نیست که بیننده رو طوری درگیر خودش بکنه که از خواب و خوراک بیافته که ببینه هفتهء بعد چه اتفاقی قراره بیافته.
نورپردازی ها و صحنه پردازی ها یه جورایی آدم رو یاد پدرخوانده می‌اندازه که خب به نظر تا حدی هم طبیعی می‌رسه؛ شخصیت پردازی ها واقعاً عالی و بی نظیر هستند، بازی هنرپیشه ها هم خیلی خوبه و کلاً فضایی که تو روند این سریال ترسیم می‌شه خیلی باور پذیر و در عین حال خیره کننده است. البته شنیدم که این سریال همراه Six Feet Under به عنوان بهترین سریالهای ساخته شده از نظر هنری و فنی به حساب میان... الان هم که گیر دادم به دانلود کردن همین Six Feet Under.

خلاصه که اگر سریال‌بین هستید و دنبال جنس درست و حسابی و هنری می‌گردید، سوپرانوز رو از دست ندین که واقعاً خوش ساخت و عالیه.

پ.ن: الان آخرین قسمت لاست رو گذاشتم برای دانلود... از هفتهء پیش می‌دونستم که قسمت های پایانی این فصل رو دارم می‌بینم چون اگر دقت کرده باشید تو تمام فصل های لاست، تو قسمت های پایانی، موسیقی خاصی بعضی از صحنه ها رو همراهی می‌کنه که هفتهء پیش بای اولین بار تو فصل پنجم شنیده شد.

+ نوشته شده در  88/02/24ساعت 12:57  توسط امیر  | 

* کیارا تازه از سفر چند روزه‌اش به بلژیک برگشته بود و زنگ زد که برم خونه‌اش تا با هم قهوه‌ای بخوریم. وقتی رفتم یه بستهء شکلات بهم داد و یه بسته هم زغال فرد اعلا برای قلیون. برام گفت که تو بروکسل محله‌ای هست که پره از مغازه‌هایی که چیزهای مربوط به کشورها و فرهنگ های مختلف رو می‌شه توش پیدا کرد!
ازش تشکر کردم و به شوخی گفتم: حالا من می‌خوام قلیون نکشم تو برام می‌ری زغال میاری؟ گفت خب بذار اینجا بمونند که وسوسه نشی! گفتم مهم وسوسه شدن نیست؛ مهم تن ندادن به این وسوسه‌ است.

* با کیارا که صحبت می‌کردم براش توضیح دادم که چقدر سرم شلوغه واسه درس و امتحانات و اینکه چقدر این حضور زیاد از حدم پای کامپیوتر وقتم رو می‌گیره! بهم گفت: خب کلاً کامپیوترت رو روشن نکن.... یا مثلاً زنگ بزن به تله‌کام و اینترنتت رو کلاً قطع کن... وقتی می‌بینی انقدر ازت وقت می‌گیره باید اینطوری کنارش بذاری. گفتم این هم می‌شه قضیهء همون زغال ها؛ با این کار فقط آدم صورت مساله رو پاک می‌کنه در حالی که مشکل اساسی و اصلی، سرجای خودش باقیه و به جای اینکه آدم "خودش" رو تحت مراقبه قرار بده سعی می‌کنه عواملی که باعث این مشکل می‌شن رو از سر راهش برداره.

* کل راه برگشتن به خونه داشتم به این فکر می‌کردم که چطور تو دورانی که دبیرستانی بودم، برای اینکه ذهنم نره به سراغ مسائلی که اون موقع به طرز وحشتناکی تابو به حساب میومدند، سرم رو می‌انداختم پایین و سعی می‌کردن اصلاً به گربهء ماده هم نگاه نکنم چه برسه به دختر یا زنی که اون طرف خیابون داشت برای خودش می‌رفت!

* زندگی پره از چیزهایی که آدم می‌خواد دائم باهاشون سروکار نداشته باشه! گاهی اوقات کشیده شدن به سمت یک جریان فکری خاص در حد افراطی می‌تونه آدم رو به سمت اعتیاد پیش ببره؛ حتا اعتیاد به ورزش، به عبادت، به مطالعه، به قهوه، به س.ک.س، به موسیقی و  خیلی چیزهای دیگه‌ای که خوب یا بد بودنشون انقدر نسبیه که بهتره خیلی بهش نپردازم. این وسط چیزی که آدم رو می‌تونه کنترل کنه و نشونش بده که خوب و بدی که برای اون آدم معنا دارند چه چیزی هست و چطور می‌شه درک درستی از این همه بالا و پایین به دست آورد، ذهنیتیه که آدم نسبت به این اتفاقات داره. قدرت درک و آنالیز مسائل رو خدا تو وجود همهء انسانها گذاشته، ولی قدرت فراموشی رو هم به همون نسبت کم و زیاد کرده طوری که فقط آدمهایی که این فراموشکاری در استفاده از قدرت آنالیز رو تو وجودشون پایین تر بیارن می‌تونند در مقابله با اتفاقات بیرونی معقول عمل کنند.

* مدتیه که احساس می‌کنم فراموشکاری‌ام کمتر شده.

پ.ن ۱: یاد معلم ریاضی دوران دبیرستانم افتادم که می‌گفت: هر پدیده‌ای همان قدر زمان که صرف بوجود آمدنش می‌شود، همان مقدار زمان لازم دارد تا از بین برود.

پ.ن۲: داریم به سه سال نزدیک می‌شیم!

پ.ن۳: اگر پی‌نوشت قبلی رو فهمیدید که برای خودتان نگهش دارید، اگر هم نه که خب به این فکر کنید که یک سری مسائل خیلی شخصی تر از اونی هستند که بشه راحت بیانشون کرد!

+ نوشته شده در  88/02/21ساعت 12:6  توسط امیر  | 

خوشبختانه مثل اینکه ایتالیایی‌ها بیشتر از اونکه ایرانی بازی در بیارند، اروپایی بازی درآوردند و ما از این بی اینترنتی ناخواسته رهایی پیدا کردیم!
البته راستش مدتها بود که می‌خواستم عین اینایی که به مشروب یا مواد اعتیاد دارند، دوز مصرفم رو بیارم پایین و کم کم این اعتیاد خانمانسوز به اینترنت و متعلقاتش (از جمله فیسبوک که از کراک هم خطرناک تر و خانمان‌برانداز تره) رو کلاً کنار بگذارم اما مثل اینکه شدنی نیست یا بهتر بگم؛ حداقل با این وضعیتی که من دارم امکانش وجود نداره.
مطمئناً بعد از چند روز دوری از اینترنت و در جریان نبودن از آخرین اتفاقات مهم بشری و غیر بشری کل امروز بعد از ظهر تا همین الان که ساعت ۱۱ شب می‌باشد به خوندن تمام اتفاقات این چند روز گذشته و دانلود کردن آخرین قسمت های سریال ها گذشت که خب اگر شما شباهت داستانی و روایی بین Lost و  Prison Break و Sopranos پیدا کردید (به جز اینکه اون دو تای اولی به شدت کرم دنبال کردن رو به جون آدم می‌اندازند و به خصوص این قسمت آخر لاست که رسماً من رو دیوونه و روانی کرده) حتماً بهم خبر بدین لطفاً!

به هر حال بامزه ترین چیزی که خوندم (البته مطمئناً از دعوا مرافعه های کروبی و کیهان که واقعاً جالب و خوندنی بود و یه جورایی پیگیری کردنش، تو مایه های پیگیری کردنِ همین لاستِ بی پدر و مادر می‌باشد!)، دعوا و یقه کشی و امکان کتک کاری بین مایلی کهن و قلعه نویی واقعاً بی نظیرترین و بامزه ترین خبری بود که امروز خوندم! فکرش رو بکنید اعتماد هم یه تیتر زده بود تو این مایه ها که "تو کلاس مربیگری بین مایلی کهن و قلعه نویی دعوا شد"!! یاد دوران دبیرستان و راهنمایی افتادم که وقتی دو نفر حرفشون می شد یکی به اون یکی می گفت "بعد از زنگ دم در" و این خیلی ترسناک تر و هیجان انگیزتر و جدی تر از دوئل های اروپا تو سده های گذشته بوده البته!! و حالا فکرش رو بکنید که مایلی‌کهن و قلعه نویی با اون همه نوچه و مرید و اینا بیان واسه هم خط و نشون بکشن که مثلاً "زنگ که خورد دم در فدراسیون وایسا بیبینم..."!!!
بعدش هم حکماً نوچه هاشون واسه هم قبلش کُری می خونند و این از بامرام بودنِ قلعه نویی می‌گه و اون یکی هم از ادعای فوتبال پاکِ مایلی کهن دم می زنه و این وسط یحتمل فیروز کریمی هم میاد و میگه "مگه ایشون مادهء شوینده است که می خواد فوتبال رو پاک کنه؟" و بعد یکی از اون ناظم های فدراسیون میاد فیروز کریمی رو میبره کنار و میگه "ولشون کن.... بذار دوئلشون رو بکنند" و خلاصه بعدش این نوچه ها ادامه می‌دن به کری خوندن و از اونجایی که این یکی پرسپولیسیه و اون یکی هم استقلالی، این صحنه بیشتر من رو یاد جنگ های دورهء اروپای زمان لاتین ها و حتا قبل تر از اون میندازه که قبل از شروع جنگ کلی برای همدیگه کری می خوندن، تا چیزای دیگه!

خلاصه که من تمامی این اعتیاد به اینترنت رو فراموش کرده بودم و بی خیال لاست و پریزن برک و این حرفها نشسته بودم فقط واسه خودم خیالپردازی می‌کردم و قاه قاه می خندیدم به این مسائل... البته اصل قضیه که خیلی هم گریه داره، ولی وقتی یاد ادعاهای این دو دوست گرانقدر و ارزشی و فاخر (سلام عمو صفار!) میفتادم، که در زمینهء فوتبال باید کار "فرهنگی" انجام بشه، آی خنده ام می گرفت... آی خنده ام می گرفت...!!
خلاصه که برعکس اون چیزی که فکر میکردم، یعنی اینکه بهتره آدم یه کمی از اینترنت و اخبار و اطلاعات دور باشه، می‌بینم که اصلاً این کارها درست نیست چون واقعاً حجم این همه خندهء پشت سر هم که یهو قلمبه به وجود آدم تزریق میشه واقعاً می تونه به قول این جناب فارادی تو این قسمت آخر لاست Catastrophic باشه!!!
حالا نیاین بگین تو هم هی انگلیسی میپرونی ... اصولاً این جناب فارادی ما رو به شدت تو این قسمت آخر با این واژهء بامزه مورد عنایت قرار دادند!

+ نوشته شده در  88/02/15ساعت 1:56  توسط امیر  | 

اینترنت خونه قطع شده. مخابرات اینجا هم گاهی اوقات حسابی قاطی می کنه. الان هم دارم عین چندین و چندسال پیش از دانشگاه می نویسم.
دیروز به یکی از دوستام گفتم این قطعی اینترنت هم بد نیست ها... یه جورایی یه استراحت به حساب میاد! بهم گفت البته برای تو یه جورایی تنبیه به حساب میاد! یه کم زیاده روی می کردی!
حالا یا استراحت یا تنبیه به هر حال تا اطلاع ثانوی مثل اینکه استفادهء من از اینترنت در هاله ای از نور و ابهام خواهد بود!
ببینیم این ایتالیایی ها همچنان مثل ما ایرانی ها آروم آروم و در کمال آرامش و با وقت کشی زیاد مشکل مردم رو حل میکنند یا داردن اروپایی می شوند!!

+ نوشته شده در  88/02/14ساعت 14:15  توسط امیر  | 

چند سال پیش(اگر اشتباه نکنم ۲۰۰۶ بود) مردم ایتالیا آمادهء رای دادن برای انتخاب نخست وزیر جدیدشون بودند و باید بین جناح راستی که از زمان انقراض دایناسورها تا ظهور حضرت مسیح جناب برلوسکونی رو به عنوان نمایندهء خودش داره، و جناح چپی که از زور ایده‌آلیست بودن هیچوقت نتونسته یه کار رو درست و حسابی سازمان‌دهی کنه، یکی رو انتخاب می‌کردند.

اون موقع برلوسکونی که می‌دونست از محبوبیتش بین مردم خیلی کم شده و دیگه داشت آخرین تلاشهاش رو به شیوه‌ای مذبوحانه برای به دست آوردن نخست وزیری انجام می‌داد توی یه نشست مطبوعاتی در کمال پررویی در جواب سوال یکی از خبرنگارها که پرسیده بود به نظرش کدوم جناح برنده می‌شه گفت: "مطمئناً جناح راست برنده است چون من فکر نمی‌کنم ایتالیایی‌ها انقدر بی‌شعور باشند که به چپی ها رای بدند". البته برای بیان بی‌شعور این جناب نسبتاً نامحترم از واژهء Coglione استفاده کرد که از نظر لغوی به معنی یکی از وردست های ناموس در آقایان می‌باشد (سلام مش‌قاسم) و خب یکی از آبدارترین فحش های ممکن تو ایتالیایی به حساب می‌آد که می‌شه اون رو یه جورایی "احمق"، "بی‌شعور"، "نفهم" و ... ترجمه کرد (نازی جان اگر ترجمهء بهتری پیدا کردی خبرم کن!)

البته خب این تاخت و تازهای رییس باشگاه میلان به هیچ جا نرسید و دست آخر پرودی به عنوان نخست وزیر جدید ایتالیا انتخاب شد!
امروز با خوندن این خبر که یه آقایی یه جایی گفته بوده که فقط زنهای خیابانی و اراذل و اوباش از امثال موسوی و کروبی حمایت می‌کنند* ناخودآگاه یاد اون جملهء برلوسکونی افتادم. یادم اومد که از فردای اون روز تا خود روز انتخابات خیلی از مردم یه پلاکارد کوچیک روی لباسشون سنجاق کرده بودند که روش نوشته شده بود:
!Io sono un Coglione
یعنی "من یک بی شعور هستم"!
شاید از فردا بعضیا این پلاکارد رو به سینه بزنند که "من یک عدد اراذل و اوباش هستم"!

* شجونی:اصلاح‌طلبان تنها می‌توانند آرای زنان خیابانی و اراذل و اوباش را کسب کنند

+ نوشته شده در  88/02/09ساعت 16:10  توسط امیر  | 

اون از هوای برفی چند وقت پیش تو تهران، اونم از گرمای وحشتناکِ دم عید اینجا(طوری که با لباس آستین کوتاه می‌رفتیم بیرون) و اینم از هوای مزخرف بارونی که وقتی امروز تا سر کوچه رفتم نون بگیرم و برگردم انگار دوش گرفته باشم!
فکر کنم این اتفاقات اخیر تو فصل پنجم لاست یه کمی هم جناب خدا رو درگیر خودش کرده. یعنی فکر می‌کنم اصولاً خدا از بُعد زمان یه کمی انگار خارج شده!! یحتمل تو ایران یه هشت نه ماهی رو رفته تو آینده و اینجا هم فکر کنم چهار پنج ماه برگشته به گذشته! آخه این چه وضعشه؟ انگار نه انگار اردیبهشته! یکی ندونه فکر می‌کنه آذرماه شده و از صبح که بیدار می‌شی تا وقتی که می‌خوای بخوابی همه‌اش هوا تاریک و گرفته است. الکی نیست امروز رسماً تا ظهر تو رختخواب بودم و با اینکه هزار تا کار رو سرم ریخته بود حس و حال بلند شدن از تو رختخواب رو نداشتم.

امیدوارم این Flash آخریه، خدا رو به زمان حال برگردونه... وگرنه با این وضع که داریم پیش می‌ریم بعید نیست تا یکی دو ماه دیگه اینجا شروع کنه به برف باریدن! جناب جی جی آبرامز، فعالان محیط زیست رو می‌فرستیم سراغت ها... زودتر اون flash آخریه رو بزن که برگردیم به وضعیت نرمال بابام جان!

+ نوشته شده در  88/02/08ساعت 20:51  توسط امیر  | 

اهالی موزیکولوژی دانشگاه ما اون زمانی که ما پامون رو باز کردیم به این دانشگاه خیلی همچین تو قیافه و جدی بودند طوری که آدم نمی‌دونست اینا سر و کارشون هر روز با هنریه که روح رو تلطیف می‌کنه (مثلاً) یا با هندسه و جبر و مثلثات و فیزیک نظری...‍‍!!
برای همین انتظار یه سری رفتارها رو از این قشر داشتن مثل این می‌مونه که از کسی مثل ده‌نمکی انتظار داشته باشی معادلهء سه مجهولی که نه، دو مجهولی هم نه، که تک مهجولی حل کنه!! یا مثلاً هنرپیشهء جان لاک توی سریال لاست براتون بندری برقصه یا مثلاً جویی توی فرندز نقش یه شیمیدان رو بازی کنه!!

بگذریم!
دو سه شب پیش که مهمونی فارغ التحصیلی بعضی از بچه های موزیکولوژی بود، برای من یکی از به یاد موندنی ترین شبهایی بود که تو این چندسالی که اینجا اقامت دارم، تو ذهنم مونده. آخرین باری که انقدر خوش گذشته بود، اگر اشتباه نکنم مربوط می‌شه به چهارسال پیش که فرانچسکو هنوز زنده بود و بعد از کنسرت دانشجویی با بچه ها رفتیم به یکی از کافه های سنتی شهر و تا دو نصف شب چند نفر پشت پیانو بودند و یکی دو تا هم روی میز ضرب گرفته بودند و آهنگای قدیمی و سنتی ایتالیایی رو می‌زدند و می‌خوندند.

پریشب وقتی نیکولا ویلنسل دستش گرفت و یورگوس آکاردئونش رو گذاشت رو زانوش و هراچا، ویلن دستش گرفت، فکرش رو نمی‌کردم دور هم نشستن سه چهار تا از بچه های موزیکولوگ و سازندهء ساز (لیوتایو) بتونه انقدر مهمونی رو گرم کنه. از موسیقی یونانی گرفته تا ترانه های روسی و ارمنی و ناپلی و تانگوی آرژانتینی و ... همه و همه کاری با این جمع کرد که کسی رو نمی‌تونستی پبدا کنی که از خود بی‌خود نشده باشه.
اونجا بود که فهمیدم هرچی تا حالا خوندی رو باهاس بریزی دور و گاهی اوقات باید اون کت شلوار و کراوات رو بی‌خیال شی و بدونِ اینکه فکر کنی کی داره خارج می‌زنه یا کی کجا رو اشتباه کرده یا اینکه ریشهء این آهنگ به کدوم ترانهء عبری برمی‌گرده و اینا، خودت رو بسپاری به دست ریتم و ملودی و آواز کلودیو که O sole Mioرو با تمام وجود می‌خونه و غرق بشی تو لذت رقصیدن اون ایتالیایی و اون ارمنی و اون ایرانی و اون روس که مرز و زبون و تاریخ براشون اهمیتی نداره و چیزی که همه رو به هم وصل می‌کنه موسیقیه و صوت و یکرنگی‌یی که از پس همون صداها بوجود میاد.
اونجا نیکولایی که در حد فلان ارکستر سمفونیک، ویلنسل می‌زنه و با مهارت تمام دستش رو روی این ساز بی نظیر بالا و پایین می‌کنه، دیگه براش مهم نیست که الان چه استیلی باهاس داشته باشه و یهو می‌بینی که ساز رو عین گیتار می‌گیره بغلش و شروع می‌کنه به همراهی کردنِ ولادیمیر که آکاردئون رو از دست یورگوس گرفته و با وجود اینکه خدا نعمت درک کردن رنگ و نور رو ازش دریغ کرده، دقیقاً همین آدم نابینا باهاس رنگ و نور و زیبایی رو بهمون هدیه بده.

وقتی موسیقی بی نظیر زوربای یونانی همراه می‌شد با رقص خودجوش چند نفر از بچه هایی که تا همین چند ساعت پیش انگار عصا قورت داده بودند، می‌فهمیدی چه قدرتی پشت اون صدا و ملودی قرار داره طوری که می‌تونه هر کسی رو از هر نژاد و ملیتی که هست از خودش بی خود کنه.
تمام مدت دو چیز آزارم می‌داد؛ یکی اینکه دوربینم رو همراه نداشتم تا از اون  همه زیبایی فیلم بگیرم و مهم تر از اون، نبودن دخترکی که می‌دونستم حضورش اونجا و اون موقع می‌تونست برای من اون شب رو خاطره‌انگیزتر کنه.

+ نوشته شده در  88/02/05ساعت 15:36  توسط امیر  | 

دیوارهای بیشتر خونه‌هایی که تا حالا تو ایتالیا دیدم به شدت نازک هستند وطری که با یه کم سکوت خیلی راحت می‌ّه حتا مکالمهء خنوم همسایه با مادرش رو شنید و اگر تو موقعیت من قرار داشته باشید، بعضی از این شب ها متاسفانه یه سری سر و صداهای اعصاب خورد کن دیگه‌ای هم به گوشتون می‌خوره که خب، بهتره ادامه ندم!
بگذریم از اینکه حالا یکی از این بانوان نسبتاً محترم از اونجایی که خیلی احساس باحال بودن می‌کنه و حس می‌کنه که حتماً توی خونه هم باید با کفش پاشنه ۲۰ سانتی راه بره، تصور کنید کسی مثل من که سر و صدا بیشتر از هر چیزی روی اعصابم هست چه حالی می‌شه!

من معمولاً خیلی مراعات می‌کنم حتا صدای تلویزیون رو هم مثلاً ساعت ده و نیم شب که دارم فوتبال تماشا می‌کنم پایین میارم؛ نه اینکه آدم خیلی خوبی باشم، کلاً خوشم نمیاد یکی بیاد دم خونه‌ام و ازم بخواد مراعات کنم!
ولی از وقتی این سر و صدا ها بیشتر شده دارم به این نتیجه می‌رسم که بد نیست یه کم صدای خونه‌ام رو بیشتر کنم تا این بانوان عزیز فکر نکنند ما بلا نسبت گاگول تشریف داریم! (معمولاً آدمها فکر می‌کنند اگر شما در حقشون بدی نمی‌کنید دلیل بر اینه که بلد نیستید بدی بکنید و فکر نمی‌کنند که یه نفر امکان داره یه کم از شعورش استفاده کنه این وسط مسط‌ها!)

اینه که فکر کنم این همسایه‌های عزیز من امروز رسماً نه تنها دچار سردرد شدند، که مطمئناً از گیجی مفرط هم رنج بردند چون از صبح تا حالا انواع و اقسام موسیقی هایی که بتونید تصور کنید رو با صدای بلند گوش کردم! از موسیقی راگای هندی بگیرید، تا راست پنجگاه شجریان، تا آلبوم Innuendo از کویین و بعدش آدریانو چلنلتانو و طبیعتاً یکی از سمفونی های مالر و بروکنر، و بعدش هم به عنوان حسن ختام موسیقی سریال Prison Break و فیلم Atonement.

یعنی این همه تنوع تو موسیقی گوش دادن راستش خودم رو هم داره دچار مشکل می‌کنه، چه برسه به این بانوان طبقهء بالایی! البته من مشکلی ندارم، تا اینا دیگه ساعت شیش صبح هی با شیر آب آشپزخونه‌شون که از بخت خوش من دقیقاً بالای اتاق خواب من طراحی شده و نبوغ مهندس این ساختمون رو واقعاً به رخ همه می‌کشه، ور نره!

+ نوشته شده در  88/02/04ساعت 10:44  توسط امیر  | 

اصولاً شوهر دادنِ یه دختر کور و کچل ِ هفتاد ساله یا زن دادن به یه پیر پسر دماغو، آسون تر از فارغ التحصیل شدنِ بعضی از آدمهاست!
نه خیر! منظورم به خودم نیست! اون که واقعاً سخت تر از فتح کرهء مریخه!!
این رفیق شفیق ما، سرکار خانوم کیارا بالاخره طی یک سری عملیات انتحاری و  جون به لب آور، یکی از اعضای شریفهء غول (بی ادب منظورم شاخش بود!) رو شکوند و تصمیم گرفت که این تز لعنتی رو بنویسه و حالا امروز هم باید دفاع کنه و بعدش هم ایشالله مبارک بادا و این صوبتا. می‌شه گفت امروز خیلی از بر و بچه های اون سالی که من وارد دانشگاه شدم دارند فارغ التحصیل می‌شن و خب با تموم شدن درس کیارا، فکر کنم تنها کسی که از ورودی ۲۰۰۱ همچنان با قدرت و صلابت و جدیت و استحکام داره به این روند شکست ناپذیر در زمینهء تموم نکردن درسش ادامه می‌ده نویسندهء شخیص همین وبلاگ باشه.

خلاصه که امروز بعد از بیشتر از دو سه سال قراره که کت و شلوار و کراوات رو ردیف کنیم و قیافه‌مون رو یه کم شبیه انسان های نرمال و متمدن بنماییم و بریم به مراسم فارغ شدن ایشون از تحصیلات عالیه در زمینهء موزیکولوژی که معلوم نیست اصولاً به چه دردی می‌خوره!
البته خب، این رفیق ما یه کمی زیادی به قول انگلیسیا کول تشریف داره و اونقدر بی‌خیال و راحته که آدم شاخ در میاره! طوری که مثلاً بقیهء بچه ها از ۶ هفتهء قبل می‌دونستند که نهار روز فارغ التحصیلیشون تو کدوم رستورانه و چند نفر دعوت هستند و شب اگر قرار باشه جشن و پارتی و اینا بگیرند، از مدتها قبل برنامه ریزی می‌کنند و اینا... ولی خب، ایشون اساساً خیلی به هیچ عضوی از بدنش هم نیست که حالا فردا روز مثلاً مهمیه و اینا...
مثلاً تازه دیروز بهم زنگ زده که پاشو بیا می‌خوام لباس انتخاب کنم و اینا. خب ما هم که اصولاً خراب رفیق! کلاً مراسم خنده داری بود؛ اینکه مثلاً این آدم رو با لباس رسمی بخوای ببینی! من بودم و نیکولا، دوست پسرش، و کیارا هی می‌رفت اون اتاق لباس عوض می‌کرد هی میومد این اتاق و ما هم هی سر به سرش می‌ذاشتیم. آخرش هم یه لباس سیاه انتخاب کرده بود که به قول نیکولا شده بود عین این زن‌های بیوهء سیسیلی!!
برای نهار امروز هم اگر من نبودم یحتمل می‌خواست باد هوا بده به خورد فک و فامیلش! آخر شب با هزار بدبختی یه رستوران براش پیدا کردم و زنگ زدم برای رزرو کردن و خلاصه که ختم به خیر شد.
امروز هم کلی خواهیم خندید مطمئناً! به غیر از ما یکی دو تا از بچه های یونانی دانشگاهمون هم فارغ التحصیل می‌شن که اصولاً وقتی این یونانی ها به هم میافتند، حکم آذری های تهران رو دارند و دیگه نه ایتالیایی می‌فهمند چیه، نه کسی دیگه براشون مهم می‌شه!!

مطمئناً روز خنده داری خواهد بود.... البته اگر من به خودم بیام و به جای اینکه با پیژامه بشینم اینجا و اینا رو بنویسم، زودتر برم حموم و حاضر بشم برای رفتن به دانشگاه!! چون اگر ولم کنند یحتمل می‌خوام تا فردا روده درازی کنم لابد!

+ نوشته شده در  88/02/03ساعت 12:32  توسط امیر  |