تبليغاتX
تأملات نابهنگام

تأملات نابهنگام

(خاطراتی برای فردا)

اصلاً این اس‌ام‌اس های تو آدم رو شارژ می‌کنند؛ عین ردبول!
شاید واسه همین بود که دیشب بعد از خوندن آخرین اس‌ام‌است تا صبح خوابم نبرد...!

+ نوشته شده در  88/07/24ساعت 8:24  توسط امیر  | 

به سراغ من اگر می‌آیید،
از بقالی سر کوچه چندتا تخم مرغ بگیرین یه نیمرویی با هم بزنیم!

+ نوشته شده در  88/06/12ساعت 0:20  توسط امیر  | 

ای که از کوچهء معشوقهء ما می‌گذری،...

اگه من یه بار دیگه این دور و برا ببینمت، دهنت رو ... (دقت کن!)

+ نوشته شده در  88/06/07ساعت 14:55  توسط امیر  | 

دقت کردین بعضی از روزها همهء آدمها انگار چقدر نیستند؟



+ نوشته شده در  88/06/01ساعت 17:53  توسط امیر  | 

خداوند ز حکمت چو بندد دری،...

.

.

؟

یعنی انقدر سیریش بازی در نیار و برو در خونهء یه نفر دیگه!

+ نوشته شده در  88/05/29ساعت 21:7  توسط امیر  | 

- بگو بگو، که چه کارت کنم بگو...

- بگم؟ بگم؟ می‌گم ها....!
+ نوشته شده در  88/03/18ساعت 19:45  توسط امیر  | 

چه کسی می‌خواهد من و تو، ما نشویم؟
بر پدرش لعنت بی شرفِ پدرسوخته!
+ نوشته شده در  88/03/16ساعت 19:47  توسط امیر  |