تبليغاتX
تأملات نابهنگام

تأملات نابهنگام

(خاطراتی برای فردا)

روی هر پله‌ای، مکث باید کرد...
راه باید رفت...

+ نوشته شده در  88/09/28ساعت 9:7  توسط امیر  | 

 نور، ابر، کوه، رنگ...
و گاهی اوقات حس می‌کنی چه بد، که کسی از روبه‌رو نمی‌آید...

+ نوشته شده در  88/08/01ساعت 11:39  توسط امیر  | 

بیا...بیا...
فقط بیا تا برویم...

+ نوشته شده در  88/07/30ساعت 11:29  توسط امیر  | 

 گاهی اوقات هم هست که دوست نداری به این راه رفتن ادامه دهی، مبادا که تمام شوند این سنگفرشهای همراه و این درهای چوبی مهربان...

+ نوشته شده در  88/07/29ساعت 9:28  توسط امیر  | 

مهم نیست با قطار در حرکت باشیم یا پای پیاده روی ریل‌های راه‌آهن قدم بزنیم؛
مهم این است که زیبایی ماه را همیشه در ادامهء این راه ستایش کنیم تا یادمان باشد اگر زیبایی نبود، زندگی مفهومی نمی‌داشت.

+ نوشته شده در  88/07/28ساعت 10:52  توسط امیر  | 

 شهر و مردمانش را آن گوشه به حال خود بگذار؛
ابرهای بالاسر را ببین که داستانِ زندگی‌شان را می‌نویسند...
داستان زندگی‌مان را خودمان خواهیم نوشت،
باور کن!

کافی است این پیچ جاده را رد کنی...
آن هنگام که ناشناختهء پشت آن پیچ را کشف کنی،
تنها آن زمان است که می‌توانی داستان زندگی‌ات را بنویسی...
باور کن!

+ نوشته شده در  88/07/27ساعت 10:31  توسط امیر  | 

 گاه باید تنها قدم زد، در مه... تا تنهایی در عمق جانت نفوذ کند؛ تا خود را بیابی...

+ نوشته شده در  88/07/20ساعت 6:13  توسط امیر  | 

یک راه برای قدم زدن‌های من، یک راه برای قدم زدن‌های تو؛
موازی،
اما کنار یکدیگر... جایی که فاصله‌ها قابل صرف‌نظر کردن‌اند.

راهی به اندازهء تمام خوشبختی...
با من بیا؛
با من بمان!

+ نوشته شده در  88/07/17ساعت 14:27  توسط امیر  | 

 بیا تا از میان عشقبازیِ رنگ‌ها و برگ‌ها بگذریم...

+ نوشته شده در  88/07/08ساعت 10:23  توسط امیر  | 

حواست باشد! 
وقتی تمام فکر و ذهنت بیرون رفتن از این تونل تاریک است تا نور را در آغوش بکشی، مواظب باش تا قطار خاطراتی که از پشت سر همواره دنبالت است له‌ات نکند.

+ نوشته شده در  88/07/07ساعت 12:0  توسط امیر  | 

گاهی اوقات بعضی از راهها هستند که نقطهء پایانشان معلوم است؛ باید پا در آن نهاد و قدم زد و گاهی اوقات روی آن نیمکت های میان راه نشست و نه به جلو رفتن اندیشید، نه به بازگشت...

+ نوشته شده در  88/07/06ساعت 11:54  توسط امیر  | 

هرچقدر هم راه تنگ و باریک باشد، اما باید گذشت؛ آهسته و آرام باید گذشت؛ همین آهستگی، تو را متوجه زیبایی‌های اطراف ‌خواهد کرد: این بزگهای زرد و نارنجی، آن درختهای کنار دست، آن آسمان آبی،...
و چه می‌دانی؟
شاید پس از آن پیچ، دنیای جدیدی از رنگها و زیبایی ها نهفته باشد؛ کافی است قدم برداری، اما آرام، اما آهسته، با چشمانی باز و ذهنی خالی... تنها اینگونه است که زیبایی حقیقی را در درون خود، برای همیشه جاودانه نگاه خواهی داشت.

+ نوشته شده در  88/07/03ساعت 14:48  توسط امیر  | 

از بالا که نگاه کنی، زندگی جریان دارد؛ ماشین هست، خانه هست، کوه هست، دریا هست، حتی زمین فوتبال هم هست؛
از بالا که نگاه کنی، راه، پُر است از چراغ‌هایی که مسیر را نشانت می‌دهند و تو باید تنها همت کنی و قدم بگذاری و نه حسرتِ پشت سر را بخوری، نه ترسی داشته باشی از آنچه در مقابلت است.
از بالا که نگاه کنی، همه‌چیز آسان و قابل حل می‌شود.

+ نوشته شده در  88/07/01ساعت 0:21  توسط امیر  | 

نترس اگر ادامهء این راهِ پر از ترس را مه فرا گرفته است؛
نترس اگر پایانِ راه را نمی‌بینی؛
نترس اگر پلکان های بالای این درّهء عمیق سست به نظر می‌آیند؛

دستت را به من بده، و بیا... باید قدم گذاشت روی این پل؛ باید گذشت؛ باید رفت؛
وگرنه با ایستادن و نگاه کردن هیچ چیز تغییر نخواهد کرد؛ مطمئن باش!


+ نوشته شده در  88/06/30ساعت 22:38  توسط امیر  | 

در راه باش؛ قدم بزن و اندیشه مبر از رسیدنت در زمانی که رنگین کمان دور دیگر نخواهد بود؛
در راه باش؛ قدم بزن و به این فکر کن که رنگین کمان، از جایی دیگر، شاید دوباره خود نمایی کند. 

+ نوشته شده در  88/06/29ساعت 18:39  توسط امیر  | 

....

+ نوشته شده در  88/06/26ساعت 15:18  توسط امیر  | 


روی تمام سنگفرش‌های دنیا قدم خواهم زد؛...
همراه اگر تو باشی.


+ نوشته شده در  88/06/23ساعت 22:22  توسط امیر  | 

 گاهی اوقات هم هست که نمی‌فهمی چرا و از چه موقع راهها از هم جدا می‌شوند؛... هرچقدر هم نارنجی ِ زیبا همراه باشد در مسیرهای مشترک و غیر مشترک...
شاید نباید هیچگاه بفهمی!
از نارنجی ِ زیبا لذت ببر و به راهت ادامه بده؛ شاید دوباره به آن راه دیگر، پیوندی خورد، شاید هم نخورد؛
شاید نباید هیچگاه بفهمی!

+ نوشته شده در  88/06/21ساعت 22:22  توسط امیر  | 


قدمهایت را آرام بگذار و آرام‌تر بردار؛ عجله‌ای در کار نیست.
صدای خش‌خش برگها تا ابدیت ادامه خواهد داشت...

+ نوشته شده در  88/06/19ساعت 23:10  توسط امیر  | 

دو خط موازی هم میتوانند بهم برسند
اگر عهد ببندند 
در یک نقطه، همزمان
بشکنند...!!!!

دست بردارید از این غرور مسخره ...
گاهی وقتا، خیلی دیر میشه... خیلی...

متن رو از نوشتهء صبا توی گودر وام گرفتم و از من نیست. (+)

+ نوشته شده در  88/06/17ساعت 21:50  توسط امیر  | 

 چه وقت در سبز  ِ بهار، کنار یکدیگر قدم خواهیم زد؟

+ نوشته شده در  88/06/15ساعت 19:1  توسط امیر  |