تبليغاتX
تأملات نابهنگام

تأملات نابهنگام

(خاطراتی برای فردا)

حسادت،...
از صبح امروز که بیدار شدم دارم به این واژه فکر می‌کنم؛ فقط و فقط به خاطر شنیدن صدای سیلویا و امانوئله از اتاقشون که داشتند ریز ریز می‌گفتند و می‌خندیدند؛
حسادت،...
حسادت از کمبود می‌آد؟ از نبودن می‌آد؟ از نداشتن می‌آد؟ از دلتنگی می‌آد؟ از عقده می‌آد؟
نمی‌دونم! برای من منشاء حسادت هرچیزی باشه، مطمئناً عقده و کمبود روانی نیست؛ یعنی با خودم کنار آمده‌ام و هم ظرفیت‌ةای خودم را می‌شناسم هم قابلیت‌هام رو و تا حد خیلی زیادی، نقطه‌ضعف‌هام رو هم می‌شناسم.

حسادت،...
برای من حسادت از خالی بودن می‌آد؛ از وقتی چیزی رو که باید داشته باشی، نداری. 

خنده‌های دم صبح و شوخی‌ها و سربه‌سر گذاشتن های دونفره‌ای که به نظرم لذتبخش‌تر از هر با هم بودنیه از خود اون با‌هم خوابیدن ها و بیدار شدن ‌ها و مخلفاتش جذاب‌تر و دوست‌داشتنی تره. 

حسادت،...
امروز که از خواب بیدار شدم اولین صداهایی که شنیدم از اتاق سیلویا بود؛ نمی‌فهمیدم چی می‌گفتند و به چی می‌خندیدند، اما هرچه بود به طرز غم‌انگیزی حسادت‌بار بود.


+ نوشته شده در  88/09/04ساعت 13:41  توسط امیر  | 

این عادت به نوشتن و حس ثبت شدن چه خوب چه بد انگار تبدیل شده به یک مرض درمان نشدنی و دائمی؛

وقتی این حس دوری از واقعیت‌ها و پدیده‌های روزمره‌ای که دوستان و آشناهایت هر روزه به طور مدام با آن سر و کار دارند بیشتر خودش را نشان بدهد، بیشتر از همیشه آدم خود را دور افتاده می‌بیند و نه می‌تواند از خود را با آنها سازگار کند، نه با اطرافیانی که عقبهء فرهنگی‌شان آنچنان با آدم متفاوت است که مشترکات موقتی و مقطعی به هیچ وجه نمی‌توانند این همه جای خالی و شکاف‌هایی که گاه واقعاً آزاردهنده‌تر از همیشه می‌شوند را پر کنند.

امروز در طالع بینی روزانه‌ام* نوشته بود از آه و ناله کردن و غر زدن و «خود قربانی دیدن»(!!) بپرهیزید...؛ چقدر هم من پرهیزیدم!


* معمولاً بعد از نهار تو سلف سرویس و غذاخوری دانشگاه به کافه‌ای در همان حوالی می‌رویم برای قهوهء بعدازنهار و معمولاً مونیکا (همان دختری که چند وقت پیش اینجا درباره اش نوشته بودم) طالع بینی روزانهء همه را از توی روزنامه می‌خواند؛ نه اینکه اعتقاد چندانی داشته باشم ولی روزمرّگی ِ بامزه‌ای است!

+ نوشته شده در  88/07/29ساعت 18:2  توسط امیر  | 

امروز خیلی اتفاقی یه کاست از کارهای قدیمی‌ام پیدا کردم و از صبح که بیدار شدم تا الان دارم یکی از اون کارها رو که به شدت دوستش دارم پشت سر هم گوش می‌کنم؛ هیچوقت یادم نمی‌ره چقدر برای ضبط این کار دردسر داشتم و از اونجایی که خیلی بچه بودم و بی تجربه و اون روزای اول کار کردنم هم بود و کسی رو آنچنان نمی‌شناختم که کمکی بهم بکنه، ضبط این کار واقعاً افتضاح از آب دراومد طوری که برای پوشوندن اشتباههای پشت سر هم نوازنده‌های ویلن مجبور شدم از ناصر رحیمی بخوام بیشتر اون بخش ها رو با فلوت بزنه تا اون اشتباهها خیلی توی ذوق نزنند؛ ولی آخرش هم، کار تبدیل شد به چهار دقیقه صدای مدام و پشت سر هم ِ فلوت!

وقتی گوشش می‌کردم حس کردم کارهای آدم بچه‌هاش نیستند؛ یعنی اگر قرار باشه من نسبت به کارهایی که تا حالا نوشتم قیاسی از نظر حس شخصی و رابطهء‌ احساسی بیان بکنم، می‌تونم بگم که کارهام مثل عشق‌هام یا مثل روابط عاطفی‌ام هستند؛ بعضیا اونقدر این حس عاشقانه توشون زیاده که هیچوقت نمی‌تونی فراموششون کنی و بعضی‌ها هم شبیه به یکی از اون روابط یه شب هم.خوا.بگی می‌مونند که دووم چندانی ندارند.
ولی بعضی از این کارها شبیه به اون دسته از عشق‌هایی هستند که تکمیل نشدند؛ یعنی می‌دونی که بالاترین و برترین حسیه که داشتی، ولی حالا بنا به دلایلی این عشق ناقص مونده، تموم نشده و همین ناقص بودنه‌ست که تبدیل می‌شه به یک درد.
امروز وقتی «رویا» رو گوش می‌دادم دقیقاً همین حس رو داشتم و با اینکه بعد از اون کار، کارهای زیادی ساختم که خیلی ازشون راضی‌ترم و خیلی بیشتر به مذاق دیگران خوش آمده، ولی باز هم حس می‌کنم هنوز کاری حسی‌تر و صمیمی‌تر از اون کار هنوز ننوشته‌ام... و وقتی با خودم فکر می‌کنم، می‌بینم که ۱۲ سال مدت کمی نیست برای اینکه از این حس عبور کنی و بتونی ازش بگذری پس معلومه اون حس ۱۲ سال پیش که موقع نوشتن «رویا» داشتم، واقعاً خاص و ویژه بوده.

«رویا» همیشه برام بهترین موسیقی‌یی بوده که نوشتم، ولی این ناقص بودنش، این ضبط بدش و درک نشدنش همیشه برام آزار دهنده است، طوری که اگر روزی بهم بگن فقط یک ماه از عمرت باقی مونده، هر چی دارم و ندارم می‌فروشم تا دوباره بنویسمش و این بار با کیفیت بهتری ضبطش کنم تا همه اونطوری این کار رو بشنوند که من تو ذهن خودم می‌شنوم.

آره؛ کارهای آدم مثل عشق‌هاش هستند؛ بعضیا عالی‌اند، بعضیا معمولی و بعضیا همیشه و برای همیشه «تک» و یگانه خوهند بود.

+ نوشته شده در  88/07/09ساعت 13:44  توسط امیر  | 

خسته‌ام؛ از آدمها و روابط پیچیدهء میان زوج‌ها... بس‌که این مدت زوج‌هایی را دیدم که رابطه‌شان را قطع کردند، که این یکی به آن یکی خیانت کرده، که اولی می‌خواهد دومی را ترک کند تا با سومی باشد و ...!
البته مسائل هر کسی مطمئناً به خودش مربوط است، اما وقتی پای رفقا به میان می‌آید مسائل‌شان تنها به خودشان ختم نمی‌شود؛ مثل الان من که شده‌ام سنگ صبور مشکلات یکی از بهترین دوستانم، که می‌خواهد با پسرکی که با اوست، رابطه‌اش را تمام کند تا با آن یکی که قبلن‌تر ها با او بوده دوباره شروع کند و من این وسط هم رفیق این یکی هستم هم رفیق آن یکی و هم رفیق آن پسرکی که قبلن‌تر ها در زندگی‌ این دوست صمیمی‌ام حضور داشته.

حالا هر سه می‌خواهند با من مشورت کنند؛ هر سه زنگ می‌زنند، اس‌ام‌اس پشت اس‌ام‌اس و من هم دلم نمی‌آید اگر بتوانم کمکی باشم، دریغ کنم؛ شاید کمک من تنها در حد گوش کردن و «گوش بودن» باشد، گوش بودن برای این یکی که از شوریدگی‌هایش بگوید و آن یکی که از دردهایش حرف بزند و آن یکی که قبلن‌تر هم بوده از ترس‌هایش از شروعی دوباره.
خسته‌ام از فکر کردن به این همه پیچیدگی در روابط انسانها؛ به اینکه چرا انسان تا این حد غامض و دشوار است؛ اینکه چه خواست درونی‌یی در وجود انسان نهادینه شده تا او را به سمت میل به گریز از ثبات هدایت می‌کند.
دیروز همخانه‌ام می‌گفت «من وقتی فهمیدم دوست پسر سابقم از ماندگاری رابطه و بودن با من مطمئن شده، او را ترک کردم». این میل به گریز از موقعیت‌های تعریف شده، به سمت رهایی از روتین شدن را درک می‌کنم اما نمی‌فهمم چرا انسان همیشه به دنبال ثبات و آرامش است و وقتی آن را به دست می‌آورد، تمام همتش را صرف این می‌کند تا خود را از آن جدا سازد؟
شاید البته این مساله به این برمی‌گردد که دایرهء انسانهایی که من با آنها سروکار دارم ختم به یک سری موزیسین و موزیکولوگ می‌شود که در ذات خود دیوانه و شوریده‌اند،... که اگر نبودند، راهی بهتر برای گذران زندگی پیدا می‌کردند!

+ نوشته شده در  88/07/07ساعت 20:20  توسط امیر  | 

انسان گاهی اوقات در دام کج‌بینی و کج‌فهمی می‌افتد؛ گاهی اوقات برای اینکه بخواهد ابرو را درست کند می‌زند و چشم را کور می‌کند؛ گاهی اوقات به جای اینکه ساکت باشد، حرف می‌زند و به جای اینکه حرف بزند، ساکت است.
انسان، حساس می‌شود؛ زخم‌هایش حساس‌ترش می‌کنند و چارهء آن یا فریاد است، یا سکوت. فریاد زدن بلد نیستم، پس بهتر است سکوت کنم تا کسی را ناخواسته نیازارم؛ تا کسی ناخواسته، چیزی را به خودش نگیرد. اسمش همان خودسانسوری می‌خواهد باشد؟ خب باشد...؛

گاهی اوقات بد نیست خود را سانسور که نه، ساکت کنیم و صبر و شکیبایی پیشه کنیم و در سکوت خود تنها ببینیم و بیاموزیم و ذخیره کنیم برای بعدها.

از امروز تا مدتی نا معلوم، فقط در راه خواهم بود و خواجو خواهم خواند.

+ نوشته شده در  88/07/01ساعت 18:11  توسط امیر  | 

بازآ ببین در حیرتم
بشکن سکوت خلوتم

چون لالهء تنها ببین
بر چهره داغ حسرتم

ای روی تو آیینه‌ام
عشقت غم دیرینه‌ام

باز آ چو گل در این بهار
سر را بنه بر سینه‌ام

..............

اینا رو دیشب داشتم واسه خودم آروم آروم زمزمه می‌کردم؛ بعد از سالها شناختن این ترانه، انگار تازه دارم بار معنایی تک‌تک واژه‌هاش رو توی مغزم حس می‌کنم...
یعنی انگار تازه می‌فهمم «سکوت خلوت» یعنی چی؛  که «داغ حسرت» چقدر واقعاً می‌سوزونه؛ که «روی تو آیینه‌ام» چقدر خاطره از شباهت، با خودش به همراه داره و ...

بعد ببینم، می‌شه گریه نکرد اونوقت؟



+ نوشته شده در  88/06/30ساعت 20:45  توسط امیر  | 

اولین باران پاییزی بالاخره امروز خودش را نشان داد؛ گیرم که هنوز قواعد و مقررات تقویمی می‌گویند یک هفته‌ای تا خودِ خودِ پاییز مانده. اما برای من پاییز دقیقاً از امروز ساعت هفت و چهل و سه دقیقه شروع شد، وقتی که تازه از خواب بیدار شده بودم و در رختخواب داشتم به این فکر می‌کردم که امروز قرار است در کجای موج سینوسی همیشگی‌ زندگی‌ام قرار بگیرم... دقیقاً همان موقعی که داشتم چراغ را روشن می‌کردم صدای اولین قطره‌ها را روی شیروانی خانه شنیدم و بعد.... شروع شد.



+ نوشته شده در  88/06/23ساعت 11:39  توسط امیر  | 

بعد، هیچ می‌دانی؟
بعضی از روزها هستند که کلاً نمی‌خواهی که تمام نشوند؛ که انگار از همان اول صبح کسی یا چیزی، غمی یا دردی، بیخ گلویت را چنگ زده و نه چای و قهوه درمانش است، نه موسیقی و فلسفه، نه شعر و ادبیات، نه حتا وبگردی.
نمی‌گذرد لامذهب و نمی‌گذارد به کارهایت برسی و دوست داری تمام نامهای بزرگی را که با آنها سر و کار داری به زباله‌دان زیر دستشویی ِ آشپزخانه منتقل کنی و در نوستال‍ژیِ بی دلیل خودت غرق شوی.

بعضی از روزها اینگونه آغاز می‌شوند؛ با بغضی بی دلیل، دلشوره‌ای مدام، غمی بی تعریف و انتظاری کشنده از برای چیزی که حتی نمی‌دانی چیست و چرا انتظارش را می‌کشی. 
اینها دردهای روزی مثل امروز هستند که باید سکوت کنی و دم برنیاوری‌، چون شاید جواب شوخی و خنده‌ای را به تلخی بدهی و کسی را باز از خودت برنجانی؛ یادت باشد که قول داده بودی دیگر هیچوقت آگاهانه اشتباهی نکنی که برایش مجبور به معذرت‌خواهی باشی.

آری؛
بعضی از روزها اینگونه می‌گذرند؛ تلخ و سنگین و ساکت.

+ نوشته شده در  88/06/20ساعت 17:41  توسط امیر  | 



تنها آن کس که گرمای نفست را از نزدیک حس کرده باشد،
تنها اوست که می‌فهمد نبودنت چقدر درد دارد...



+ نوشته شده در  88/06/17ساعت 17:44  توسط امیر  | 

امروز صبح شبکهء جام جم داشت یه مستندی رو راجع به هفده شهریور پخش می‌کرد؛ خیلی جالب بود وقتی از اتفاقات اون روز می‌شنیدم. انگار که این هفده شهریوری که ازش حرف می‌زدند، نه سی و یک سال پیش که سی و یک روز پیش اتفاق افتاده باشه؛ حکومت نظامی، ارتش، اجتماع بیش از دو نفر، شعار الله اکبر، پیام امام خمینی، مردم؛ مردم؛ مردم؛ مردم؛.....
یه کم زیادی شبیه نیست به...؟
بی‌خیال!

حس عجیبی بود اینکه ببینی تاریخ تکرار می‌شه؛ که این بار نه یک بار تراژدی و یک بار کمدی،... که هر دوبارش تراژدی بوده. 

+ نوشته شده در  88/06/17ساعت 12:16  توسط امیر  | 

یه چیزی که تو این مدت به شدت ذهنم رو درگیر خودش کرده اینه که، اصولاً نمی‌تونم به هیچ چیزی محکم چنگ بندازم. انگار اعتقاد و اعتمادم رو نسبت به چیزهای خیلی خیلی ساده و پیش پاافتاده از دست داده‌ باشم. 

چند ماه پیش آرزو می‌کردم زودتر تابستون بیاد تا من برگردم ایران... کلی به دلم صابون زده بودم و با فکر کردن به دوباره دیدن ها و با هم بودن ها و ... بود که شب می‌خوابیدم و صبح یکی از چیزایی که بهم انگیزه می‌داد تا روز رو شروع کنم همین بود 
و حالا؟

با اینکه نسبتاً مطمئنم که زمستون به احتمال زیاد یه سفر کوتاه به ایران دارم باز هم ته دلم خوشحال نیستم؛ یعنی اصلاً اطمینانی به این سفر ندارم؛ از کجا معلوم که اون هم دوباره به گند نخوره؟
دیگه انگار هیچ حسی وجود نداره که بشه یه آتیش تو این دل صابمُرده و کاری کنه که حس کنی هنوز تو زندگی‌ات هدفی داری؛ که انگار چیزی هنوز هست که به خاطرش حاضر باشی سختی ها رو تحمل کنی.

ولی وقتی نیست، دیگه هزاری هم به خودت تلقین کنی و بخوای از گیر این وضعیتی که نه سرت معلومه و نه تهت، بیرون بیای، کاری رو از پیش نبردی؛ که فقط عین سگی که مدام دنبال دم خودش داره دور خودش می‌چرخه، هی داری توی یه دور باطل به خودت می‌پیچی و شاید تنها اطمینان از این باشه که اطمینانی وجود نداره.

+ نوشته شده در  88/06/12ساعت 22:32  توسط امیر  | 

وقتی دوری، انگار تمام جهان را به مبارزه می‌طلبی تا خود را دائم نزدیک‌تر و نزدیک‌تر حس کنی...

بعد، می‌روی سراغ عکس‌ها و خاطرات.... عشقی یگانه، رفاقتی خاص و خاطره‌ای نزدیک تر از همیشه... نزدیک‌تر از همین فردا...

و به عکس‌ها خیره میِ‌شوی...؛ پشت همین میز نشسته بودید.... نه؟
جوابم را بده رفیق...با همان لهجهء خاص خودت که نه شیرازی و نه آبادانی است، جوابم را بده! آن ساعت‌ها چرا به اندازهء ثانیه‌ای گذشتند؟

...
و به عکس خیره می‌شوی...؛
پشت همین میز نشسته است.... یارت با شیطنت انگار باز شوخی‌هایم را به مبارزه می‌طلبد....
و تو سرگردان فرو می‌روی میان پذیرش نگاه شوخ این رفیق؛ و بی تفاوتی نگاهت، که فنجان قهوه را آرام بالا می‌آوری تا بعد از تازه کردن گلو، دوستانت را به طنزی، لطیفه‌ای، شوخی‌یی مهمان کنی، بی کمترین چشمداشتی.... که بهترین بودی در طنز،.. که بی‌ادعاترین هستی در مزاح...

و من امشب این تصویر خیالی را نگاه می‌کنم و نگاه می‌کنم و نگاه می‌کنم.... و انگار همین دیروز بود که کنار هم می‌خندیدیم، شعر شاملو می خواندیم، می‌نوشیدیم، گریه می‌کردیم....

رفیق،
ای بی ادعاترین رفیق،
امشب پا به پای گریه‌ات گریستم.... پا به پای رفتنت در آن جادهء پر از خاطره، رفتم،.... پا به پای دیوانگی‌ات، دیوانه شدم....
بدان که هیچوقت مانند امشب دلم هوایت را نکرده بود... و  تنها این فاصلهء لعنتی که جبر زمان را به ما ریشخند می‌کند منعم کرد تا بیازارمت در این نیمه‌شب تابستان....
تا یادت باشد، که فاصله را من و تو تعریف می‌کنیم، نه قراردادهای خشک و خط‌کش های جغرافیایی...
بدان که هیچ وقت تا این اندازه به تو نزدیک نبودم ای رفیق... که هیچگاه انقدر دور و انقدر نزدیک نبوده‌ای ای رفیق....


برای آرش عزیز...

+ نوشته شده در  88/06/09ساعت 2:29  توسط امیر  | 

نه!
صبر کن!
درسته که صدای موسیقی اغوا کننده است!
اما....
اول پاشو برو دستشویی جیشت رو بکن!
حالا برو در یخچال رو باز کن و بطری آب رو بردار!
درش رو باز کن و یه قلپ سربکش!
گلوت از خشکی در اومد؟
مسواک زدی؟
حالا تلویزیون رو خاموش کن!
پنجره رو باز کن!
آخر  ِ شبه!
پس هدفون ها رو بکن توی گوشت و بی خیال صدای بلند موسیقی شو!
خب؟
حالا آمادگی‌اش رو داری!

حالا دگمهء play رو بزن!
می‌خونه؟
صداش رو می‌شنوی؟
عالیه!

حالا بشین عین بچهء آدم گریه‌ات رو بکن....

+ نوشته شده در  88/06/02ساعت 2:12  توسط امیر  | 

پارسال کسی به خاطر من بعد از مدتها چادر سرش کرد و رفت امامزادهء سر تجریش؛ رفت برای من دعا کنه تا از اون مخمصهء داغون کننده‌ای که اون روزها باهاش درگیر بودم نجات پیدا کنم. یکی از روزهای همین ماه رمضونی بود که امسال تازه امروز اولین روزشه.
امسال من براش روزه می‌گیرم و سر سفرهء افطار که همیشه برام یکی از خالص‌ترین و ناب‌‌ترین لحظه‌ها بوده دعا می‌کنم.... براش دعا می‌کنم تا آرامشش رو به دست بیاره، تا از شر این روزهای بی‌مرام و پر از تلخی خلاص بشه.
دعای دم سفرهء افطار من، تا حالا بی جواب نمونده... باور کن!

+ نوشته شده در  88/05/31ساعت 15:40  توسط امیر  | 

... بعد من می‌شینم و به آرزوهام فکر می‌کنم... به چیزهایی که شاید مسخره به نظر بیان، اما شدنی هستند و فقط اون تیکه از گوشهء مغزت که دائم داره تو رو با دنیای بیرون هماهنگ می‌کنه تا از استانداردهای دیگران پیروی کنی، باعث و بانی این تفکر اشتباه می‌شه که بعضی از آرزوها دست نیافتنی‌اند.

... بعد من می‌شینم به این فکر می‌کنم که چطور می‌شه آدم توی یه روستای خوش آب و هوا، بالای کوه و نزدیک تر به آفتاب و درخت ها و بالای رودخونهء هراز زندگی کنه.
چرا شدنی نباشه این آرزو؟
من به این فکر می‌کنم که ای کاش می‌شد دور شد از این همه چیزهای احمقانه‌ای که به نام استانداردهای رفتاری بهمون غالب کردند.
من روزی این کار رو عملی می‌کنم؛ خیلی دیر هم نه... یک روزی همین حوالی، مطمئن باشید که خونه‌ام رو جایی می‌سازم که به خدا نزدیک تر باشه؛ که به همه نزدیک باشه و از همه دور. که درش به روی همهء دوستانم باز باشه... که خودم نونش رو از نونوایی لب جادهء هراز بخرم و بیام بالا؛ که خودم پنیرش رو از بقالی آب اسک بخرم... که وقتی دلم گرفت و خسته شدم از کارهام، پاشم برم اون قهوه خونهء سر جاده بشینم یه چای بخورم و یه قلیونی چاق کنم؛ که هر وقت دلم خواست پاشم برم سر جاده و جلوی اولین اتوبوسی که رد می‌شه رو بگیرم و برم شمال پیش دایی هادی، پیش حسین، پیش مادرجون؛ که هر وقت خبری شد، پاشم برم تهران واسه کافه نشینی و رفیق بازی و کنسرت و نمایشگاه و سینما؛ که هر وقت دلم خواست کتابم رو بنویسم، آهنگم رو بسازم و با همون چندرغازی که در میارم آروم و راحت و فارغ از این همه کثافتی که هر روز داره دنیا رو می‌گیره زندگی کنم.

آره،... این آرزوی منه! دیدید چقدر شدنیه؟ دیدید چقدر راحته؟ مگه چه خبره توی این دنیا که انقدر داریم خودمون رو عذاب می‌دیم؟ چه اتفاقی افتاده که فرو رفتیم تو گرداب روزمرّگی ها و عادت های هر روزه و مثل بقیه شدن؟
این آرزوی منه؛ جاش هم برای خیلی از دوستام معلوم و شناخته شده‌ست و قدم همهء دوستان روی چشم منه. دوستانی که صمیمیت اون خونه رو از نزدیک دیدند... که پاکی آفتابش رو حس کردند، که آبی آسمونش رو فهمیدند و من یه روزی اونجا زندگی خواهم کرد و می‌دونم که زندگی واقعی یعنی همون که اونجا پیدا می‌شه.

+ نوشته شده در  88/05/30ساعت 22:10  توسط امیر  | 

مزخرف بودن جمعه به اروپا هم سرایت کرده انگار...



+ نوشته شده در  88/05/30ساعت 14:11  توسط امیر  | 

آقا یه سری چیزهایی تو خاطرات آدم وجود دارند که به این راحتی‌ها نمی‌شه ازشون گذشت! خیلی از این چیزها به دلیل "اولین" بودنشون هستند که مهم و خاص می‌شن و واسه همین آدم وقتی برمی‌گرده و نگاه می‌کنه به اون خاطره، اونم مثلاً با گذشت یه مدت خاص و معین می‌فهمه که چقدر بعضی چیزها به طرز عجیبی تو ذهن آدم فرو می‌رن و بیرون اومدنشون با خدا هم نیست تازه حتی!
مثلاً حکایت پارسالِ بنده در چنین روزی که برای اولین بار تصمیم گرفتم املت درست کنم و دیدم که اصلاً گوجه‌فرنگی تو خونه نمونده و روز تعطیلی هم بود و همهء مغازه ها هم بسته بودند! حالا یکی نیست بگه خب مرد مومن، حالا می‌ذاشتی فرداش املت درست می‌کردی! ولی نه! من باید دقیقاً همون روز صبح این املت رو درست می‌کردم و با لجاجت تمام، این اولین املت بنده تبدیل شد به ترکیبی از تخم مرغ و رب گوجه‌فرنگی که به زور می‌شد قورتش داد، اما خاص بود و ویژه؛ یعنی مزه‌اش بیشتر به همین خاص بودنش بود!
کلاً اون روز، یکی از اون روزهای عجیب و غریب و خاص بود که انگار هیچوقت آدم نمی‌تونه از ذهنش بیرون کنه...

.

.

.

پ.نِ مربوط اما نامربوط: با این همه حجم خاطره جداً چطور می‌خوای کنار بیای؟ خداییش به این قسمت داستان فکر کردی که چه حجم عظیمیه؟ 

+ نوشته شده در  88/05/27ساعت 9:27  توسط امیر  | 

شجریان می‌خونه؛ از زبان عارف قزوینی می‌خونه و شاید هیچوقت خبردار نشه چقدر احتیاج داشتم به شنیدنش:

گر‌یه را به مستی بهانه کردم
شکوه‌ها ز دست زمانه کردم
آستین چو از دیده برگفتم
سیل خون به دامان روانه کردم

نالهء دروغین اثر ندارد
شام ما چو از پی سحر ندارد
مُرده بهتر زان کو هنر ندارد
گریه تا سحرگه، من عاشقانه کردم

دلا خموشی چرا؟
چو خُم نجوشی چرا؟
بُرون شد از پرده راز
تو پرده پوشی چرا؟

راز دل همان به نهفته مانَد
گفتنش چو نتوان، نگفته مانَد
فتنه به که یک‌چند خفته مانَد
گنج غم بر  ِ دل خزانه کردم
گنج بر در  ِ دل خزانه کردم

باغبان*، چه گویم، به ما چها کرد؟
کینه‌های دیرینه برملا کرد
دست ما ز دامانِ گل جدا کرد
تا به شاخ گل یک دم آشیانه کردم

دلا خموشی چرا؟
چو خُم نجوشی چرا؟
بُرون شد از پرده راز
تو پرده پوشی چرا؟

-------------

این روزهایمان شده خون‌گریه کردن؛ نه،... اشتباه نکنید! اونی که نمی‌تونه گریه کنه، داره خون‌گریه می‌کنه.


* این روزها تلخم؛ شاید نیازی به گفتنش نباشد،... اما تلخی‌ام بیش از هرچیزی بابت این خشم کشنده است که از خودم و آن باغبان به دل دارم؛ باغبانی‌ که آن بالا نشسته و ریز ریز به دل ریشم می‌خندد.


+ نوشته شده در  88/05/26ساعت 2:23  توسط امیر  | 

دیدی گاهی اوقات دلت می‌خواد سرت رو بکوبی به دیوار از اینکه همه چیز عجیب و غریبه و انگار اون بالا جناب آقای خدا با تمام قدرت نشسته و از کل دنیا غافل شده و فقط داره تو رو می‌بینه و هر کاری از دستش بر بیاد انجام می‌ده تا تو رو مسخره کنه و بهت بخنده؟
اینجور موقع‌ها عین یه فیلم سینمایی می‌مونند! یعنی اگر من فیلمنامه نویس بودم تمام این لحظه ها رو ثبت می‌کردم تا یه زمانی توی یکی از نوشته‌هام ازشون استفاده کنم؛

مثلاً فکرش رو بکن که بعد از شنیدنِ یک نهء گنده که به اندازهء ده برابر تمام زندگی‌ات بار سنگینی گذاشته رو قلبت و همون یه ذره اعتماد به نفسی که داشتی رو هم همچین خورد و خاکشیر کرد، پاشی بری در  چوبی رو به حیاط خلوت رو باز کنی و بعد ببینی یه گل قاصد چسبیده به در و بایستی و نگاش کنی و فکر کنی که خب، حالا چه خبر خوشی قراره بهم برسه مثلاً؟
بعدش گل قاصد رو برداری و رهاش کنی تو هوا و منتظر بمونی که بره پی کارش ولی جهت باد طوری باشه که قاصدکِ داستان رو ورداه بیاره توی خونه‌ات و بره زیر میز کارت. بعد همین که خم می‌شی تا برش داری، یه تقویم مال سال قبل رو پیدا کنی که خیلی وقت پیش، یه دوستی روی حساب ارادتی که به حافظ داشتی بهت هدیه داده چون هر هفته‌ء این تقویم همراه با یه شعر حافظه و تو کلاً یادت رفته که همچین تقویمی هم داشتی!
بعد لای تقویم رو باز کنی و خیلی عجیب و غریب همونطوری که تو فیلمنامه‌هه توسط جناب خدا نوشته شده برسی به هفته‌ای که بازهء بین ۱۸ تا ۲۵ مردادِ پارسال رو شامل می‌شه! بعد پوزخند بزنی که بیا،... تقویم هم داره به ریشت می‌خنده؛ بعد صفحهء مقابلش رو نگاه کنی و ببینی چه شعری از حافظ رو برای اون هفته انتخاب کردند؛ و اونجاست که دیگه تمام تنت شروع می‌کنه به لرزیدن و نمی‌تونی جلوی سرگیجه‌ات رو بگیری... بعد با صدای گرفته‌ات بخونی:
روز وصل دوستداران یادباد
یادباد آن روزگاران یاد باد
....

 



پ.ن: کور شم اگر یک کلمه از این اتفاقات رو دروغ گفته باشم! 

+ نوشته شده در  88/05/25ساعت 13:20  توسط امیر  | 

توی یکی از اپیزودهای فرندز، وقتی فیبی با نامزدش، مایک، رابطه‌اش رو بهم می‌زنه، دوستش مونیکا رو مجبور می‌کنه که مواظب باشه تا یه وقت از روی فشار دلتنگی و اینا برنداره به مایک زنگ بزنه و مثلاً قوی باشه و این حرفها؛ حالا بماند که مایک هم از یکی از دوستانش دقیقاً همین خواسته رو داشته و آخرش هم این دوستان با تمام نظارتی که به عمل آوردند، موفق نشدند که اون دو تا دیوونه رو کنترل کنند.

حالا ولی خیلی کنجکاوم که بدونم تو این دوره و زمونه که ارتباطات انقدر راحت و نزدیک شده اگر کسی خدای نکرده این وسط به همچین مشکلی دچار شد از کی باهاس کمک بخواد؟ دیگه نمی‌شه یه نفر رو استخدام کرد که صب تا شوم مواظب باشه آدم برنداره یه ایمیل بزنه یا وبلاگش رو آپدیت کنه یا استتوس فیسبوک رو عوض کنه که... ها؟

اینجاست که به این نتیجه می‌رسم بهتره این آدم رو برد توی یه بیمارستان روانی بستری کرد تا بعد از یه مدت خود به خود خوب بشه! می‌بینی رفیق؟ تکنولوژی یه جاهایی نه تنها آدم رو متمدن نمی‌کنه، که تازه باعث می‌شه، آدمها به روشهای قدیمی‌تر و قرون وسطایی‌تر رو بیاره...!

حالا اگر کسی یه راه مناسب برای حل مشکلات اینچنینی پیدا کرد، تا من خودم با دستای خودم این شازده رو نبردم تو امین آبادِ میلان بستری نکردم، حتماً با من تماس بگیره!

+ نوشته شده در  88/05/24ساعت 22:11  توسط امیر  | 


گرما،...
قطعی برق،...
قطعی آب،...
عصبانیت،...
کفر،...
فحش به در و دیوار،...
قرار،...
ساعت سه بعد از ظهر،...
گرما،...
کافه شارونا،...
تئاتر تجربی،...
آرتمیس،...
عابد،...
امیر بابابزرگ،...
شوخی،...
خنده،...
قهوه،...
بحث فلسفی،...
عکس،...
یادگارنویسی پشت عکس،...
گشنگی،...
پیتزا ۲۲۲،...
شام سه نفره،...
پیاده روی تا میدان هروی،...
شب،...
آژانس،...
طی کردن عرض خیابان،...
دستم را گرفتی،...
سوار ماشین،...
دست هم را گرفتیم،...
خیابانهای خلوت لعنتی،...
خداحافظی،...
برگشت،...
اس ام اس،
اس ام اس،
اس ام اس،
اس ام اس،
....

 

چه زود یک سال گذشت...
چه همه چیز خوب بود، عالی بود، عاشقانه بود...

یادش ...  ......   به خیر ...

+ نوشته شده در  88/05/23ساعت 0:35  توسط امیر  | 

هی می‌دونی؟
این رو هم می‌دونی؟
که وقتی خواب نسبتاً خوبی می‌بینی و حس ِ نزدیک بودن بهت دست می‌ده،... حس کردی که؟ آها... اون موقع هم وقتی تازه از خواب بیدار می‌شی و هنوز کاملاً به خودت نیومدی، سقف رو نگاه می‌کنی و می بینی سقفی که مدتهای مدیدیه زیرش گرفتی تو تنهایی ‌هات خوابیدی چقدر برات غریبه است، چون هزارها کیلومتر با اونجایی که توی خوابت دیده بودی فاصله داره؛ و نمی‌فهمی که عالم واقعیت چقدر هول‌انگیز تر از اونیه که تو خواب دیده بودی!
آها!
می‌دونی؟
دقیقاً باز هم همون چند ثانیهء اول بیدار شدن، باز هم همون چند ثانیه است که مهم ترین نقش رو داره؛ این بار دیگه هول انگیز و ترسناک نیست؛ نه.. این بار به شدت غم انگیزه. از تمام اتفاقهای داغون کننده‌ای که برات افتاده فشارش بیشتره طوری که چشمت رو می‌بندی و با خودت می‌گی کاش هیچقوت بیدار نشده بودم. به شدت غم انگیزه؛ از رکوییم موتسارت هم غم انگیزتر، از چاکونِ باخ هم ویران کننده تر، از سمفونی تراژیک مالر هم تراژدی تر...
می‌دونی؟
بعد خوابت می‌بره و کابوسه دوباره میاد سراغت! بیدار می‌شی؛ گیجی؛ بطری آب کنار تختته؛ گلوت خشکه؛ یه کم از اون آب می‌خوری و بوی دندونپزشکی رو همراه باهاش حس می‌کنی؛ البته بوی خمیر دندونه که دیشب قبل از خوابیدن استفاده کردی و بعد از مسواک زدن آب خورده بودی و حالا اثرش مونده رو بطریه!
تازه اون موقع، با بوی دندونپزشکیه که می‌فهمی واقعاً بیداری و با خودت فکر می‌کنی چقدر بد که باز بیدار شدم.
می‌دونی؟

+ نوشته شده در  88/05/19ساعت 11:58  توسط امیر  | 

.......
وقتی زبان باز نمی‌شود، باخ حرفت را می‌گوید
.......

+ نوشته شده در  88/05/17ساعت 11:58  توسط امیر  | 

سلام نازی،
این روزها کسی را نمی‌شود به این راحتی ها پیدا کرد که سر حال باشد؛ می‌شود؟
نازی این روزها را معلوم نیست خدا چطور در دستگاه پر از حساب و کتابش برنامه ریزی کرده که اینطور هر کسی را که می‌بینی پژمرده است؛ با هر کسی حرف می‌زنی داغان است و انگار قرار نیست این تیرگی را پایانی باشد.

نازی،
گفتی دعا کنم، برای برادرت که معلوم نیست چرا دقیقاً در همین روزهای سخت باید درگیر این بیماری شود! گفتی دعا کنیم، درنا بسازیم،... گفتی حواسمان باشد که هرچند این روزها خبر بد شنیدن دیگر عادت شده، اما یادمان باشد که زندگی جریان دارد و باید قدرش را دانست.

نازی،
امروز رفتم کلیسای این شهر؛ همانی که دو سه هفته پیش با هم رفته بودیم؛ نه اینکه اعتقادی داشته باشم، اما می‌دانی که سمبل ها را دوست دارم و هر حرکتی که نماد نیکی، پاکی و خلوص باشد را می‌پرستم، چه مسجد چه کنشت به قول خواجهء شیراز. یادت هست آن روز وقتی تو و دوستان مشترکمان رفتید دوری در داخل کلیسا بزنید و من نشستم جلوی آن قسمتی که پر بود از شمع های برقی؟ چه واژهء مسخره ای... شمع های برقی؛ حتا در این شهر کوچک و دورافتاده هم همه چیز مدرن شده و دیگر خبری از بوی شمع و فتیله‌اش نیست و اگر نذری داری اول باید یک صلوات یا هاله‌لویا برای شادی روح ادیسون نثار کنی تا یادت باشد در کجای تاریخ ایستاده‌ای.
وقتی برگشتید و دیدید که نشسته‌ام روی یکی از سکوها، جلوی همان سقاخانهء برقی(!)، فکر کردی خسته شدم؛ نه نازی، خسته نبودم! یاد جایی افتادم در تهران که برایم خیلی ارزشمند و مقدس بوده و هست. یک سقاخانهء کوچک در خیابان ولیعصر، بالاتری از پارک‌وی و محمودیه! جلوی یک مغازهء عتیقه فروشی؛ یاد آنجا افتادم و صفای بی نظیرش در آن روزهای ماه رمضون پارسال؛ امروز هم با دوباره دیدن آن شمع های برقی مسخره دوباره یاد همانجا افتادم و دیدم چقدر این شمع روشن کردنهای اینجا مصنوعی‌است.

نازی،
نخواستم برای برادرت، مصنوعی دعا کنم؛ از دستم بیشتر از این بر نمی‌آمد و همین شد که آمدم خانه و با خودم فکر کردم بهترین کار این است که بروم سروقت حافظ که این روزها در این بلاد غریب بیشتر از هر چیز دیگری برایم نشان از دیار حبیب دارد.
به برادرت فکر کردم،...
به خودم فکر کردم،...
به این روزها فکر کردم،...
به تمام این اتفاق‌های ریز و درشت فکر کردم که ریزترینشان خردکننده تر از آنی است که بتوان تصور کرد،...
به تمام لحظه‌هایی که باید آرام تر انگار می‌آمدند و می‌رفتند فکر کردم،...
به غصه‌های همگانی، به دردهای شخصی،...
به بغض هایی که دائم گلویت را فشار می‌دهند و خبری از اشک نیست،...
گویی این تابستان با خودش خشکسالی به چشممان آورده،...

حافظ گفت:
رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد
صد لطف چشم داشتم و یک نظر نکرد

سیل سرشک ما ز دلش کین به در نبرد
در سنگ خاره قطرهء باران اثر نکرد

می‌خواستم که میرمش اندر قدم چو شمع
او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد

یارب تو آن جوان دلاور نگاه دار
کز تیر آه گوشه نشینان حذر نکرد

راستش را بخواهی، نفهمیدم حافظ این را برای تو گفت یا برای من؛

....

نازی،
من دعا می‌کنم، ما دعا می‌کنیم، و مطمئن هستیم که هیچ چیز اتفاقی نیست،... که هیچ چیز بی دلیل نیست و این را تویی که نمازت قضا نمی‌شود باید بهتر از من ِ بی دین بدانی!

من اینجا هر بار که گذرم به کلیسایی با شمع های واقعی بیافتد برای برادرت یک شمع روشن می‌کنم؛
ولی تو یادت باشد، توی این روزهای داغ، توی این روزهای سخت، توی این روزهای پر از پریشانی، اگر گذرت به آن سقاخانهء بالاتر از پارک وی افتاد حتماً از پیرمرد مهربانی که دم در مغازهء عتیقه فروشی نشسته، شمع بخری، اگر چای‌اش به راه بود، ازش لیوانی چای بخواهی و از صدای خرد شدن تکه قندها زیر دندانت لذت ببری، اگر لبخندش هنوز سرجاش بود با او کمی بخندی و شمع ها را یکی یکی و آرام آرام روشن کنی و محو شوی در زیبایی شعله‌ء شمع‌های واقعی که تصویر صورت آن معصوم را در پشت شمع ها زیباتر از قبل می‌کند.
آنجا که رفتی، بعدش آرام آرام قدم بزن به سمت تجریش یا پارک وی و به یاد من باش و فراموش نکن که آن خیابان پر است از جای پای عاشقانی که کنار یکدیگر قدم زده‌اند و والاترین حس‌های انسانی‌شان را با هم قسمت کردند بدون کمترین توقعی.

راستی این، همان سقاخانه است؛ خوب به آن نگاه کن تا یادت نرود؛... تا یادمان نرود...

+ نوشته شده در  88/05/14ساعت 16:3  توسط امیر  | 

اصولاً یک چیز خیلی مهمی هست که من تازگیا بهش پی بردم و اون هم اینه که تو پروفایل فیسبوک برای
 Relation Status یه دونه آپشن کمه!
مثلا می‌تونی بزنی Single یا In a Relationship یا Engaged یا Married یا It's Complicated یا In an Open Relationship
قبول! خیلی هم عالی و خوب و پسندیده! اما یه آپشن کمه؛ یعنی بدجوری هم کمه! باید یه آپشن هم می‌ذاشتند با این عنوان: 
In Love

...
همین!

+ نوشته شده در  88/05/13ساعت 19:45  توسط امیر  | 

یکی به نماز پناه می‌برد، یکی به خرید می‌رود!
یکی مشت مشت قرص می‌خورد، یکی بطر بطر مشروب!
یکی تریاک، هرویین، حشیش؛
یکی کراک، شیشه، ال اس دی...
یکی ساکت می‌شود، یکی می‌گرید!
یکی بغض می‌کند، یکی خشمش را فرو می‌خورد!
یکی آه می‌کشد، یکی خمیازه؛
یکی زار می‌زند، یکی فریاد؛
یکی قرآن را از لب طاقچه برمی‌دارد، یکی حافظ را؛
یکی فیلم، یکی کتاب؛
....

وقتی درد مشترک باشد، مهم نیست چه می‌کنی؛ مهم این است که اثر آن کاری که می‌کنی چه خواهد بود.

پ.ن: من به موسیقی پناه می‌برم! از شر این همه دروغ، این همه خیانت، این همه حرفهای مفت و تکراری، این همه پلشتی که همراه این روزهای‌مان شده.

+ نوشته شده در  88/05/12ساعت 14:48  توسط امیر  | 

از راهروی سلف سرویس که می‌خوام بیام بیرون یکی از بچه های دانشگاه رو می‌بینم که ایستاده و داره روزنامه رو ورق می‌زنه. نمی‌شناسمش؛ یعنی از اون دسته آدماییه که تو دانشگاه همدیگر رو می‌بینین و به هم سلام می‌کنین و از کنار هم رد می‌شین ولی نمی‌دونین اسم اون یکی چیه. وقتی دارم از کنارش رد می‌شم، چشمم میافته به صفحهء روزنامه و عکسی که از ندا تو اون صفحه کار شده بود.
آروم می‌ایستم کنارش؛ تیترها رو می‌خونم. دختره سرش رو بلند می‌کنه و من رو می‌بینه؛ طبق معمول سلامی می‌کنیم و لبخندی می‌زنیم. روزنامه تیتر زده که ضارب ندا شناسایی شده. بهش می‌گم: "خبرها اینجا یه کم دیر می‌رسند. این بابا هفتهء پیش شناسایی شده بود."
اعتنایی نمی‌کنه؛ از چشمهاش معلومه که به شدت عصبانیه. می‌گه: "اگر این آدم دم دست من بود با مشت و لگد می‌افتادم به جونش و تا حد مرگ می‌زدمش!"
برام خنده دار بود که یه دختر ایتالیایی انقدر غیرتی بشه!
ادامه داد: "یعنی این آدم رو باید بگیرند و فقط بزنند... انقدر بزنندش که بمیره!"
اینجا دیگه جا خوردم. گفتم: "بهت نمیاد انقدر خشن باشی دخترجان!"
گفت: "از وقتی اون فیلم رو دیدم انگار یه طرف قلبم ایرانی شده باشه... ما اینجا راحتیم و تو شاید حتا ندونی که ایرانی ها چقدر دوران سختی رو دارند می‌گذرونند."
اینجا مطمئن شدم که اون هم مثل خیلی های دیگه فکر می‌کرده من ایتالیایی هستم. لبخندی زدم و دست چپم رو آوردم بالا تا پارچهء سبز دور مچم رو ببینه.
تو نگاهش بهت بود و تحسین.
تو نگاه من غم بود و شادی.

هیچوقت مثل اون روز تا این اندازه نفهمیده بودم افتخار کردن به این ایرانی بودن یعنی چی.

+ نوشته شده در  88/05/07ساعت 11:18  توسط امیر  | 

دخترک می‌گه: می‌بینی چه دسته گُلیه؟ به خدا مغول ها هم این کارها رو نکردند.
می‌گم: بی قلب بودن که مغول و ایرانی و ترک و عرب نمی‌شناسه. آدمی که بویی از انسانیت نبرده باشه همین دسته گل ها رو به آب می‌ده.
برای اولین بار انگار می‌فهمم مفهوم واقعی "دسته گل به آب دادن" یعنی چی...!

یکی‌شون عاشق موسیقی و فلسفه بود؛ اون یکی عاشق ادبیات بود؛ یکی دیگه یحتمل دانشجوی سینما و تئاتر بود....؛
چقدر اینهایی که دیگه نیستند، به ما شباهت دارند...؛

+ نوشته شده در  88/05/05ساعت 11:37  توسط امیر  | 

خدا بگم چکارت نکنه نازی با اون تلفن آخریت از فرودگاه... آخه مگه آزار داری که کرم می‌اندازی به تنبون آدم؟ حالا من با این دل صاب‌‌مرده چکار کنم که داره خودش رو هی می‌کوبونه به سینه‌ام و هی نق می‌زنه به جونم که حرفش رو گوش کن؟ با این عقل ناقصم چکار کنم که هی با هر ضربهء نبض می‌زنه تو مخم که منطق رو یادت نره و با فکر تصمیم بگیر؟
آخه مگه آزار داری نازی یک‌کاره برداشتی و زنگ زدی و باعث شدی یادم بره چه قول و قرارهایی با خودم گذاشته بودم و چه کارهایی قرار بود بکنم؟

خدا بگم چکارت نکنه...!!!

+ نوشته شده در  88/05/03ساعت 14:14  توسط امیر  | 

می‌گم: حس عجیبیه! هیچوقت نفهمیده بودم اینکه می‌گن قلبم درد گرفت یعنی چی!
می‌گه: مشکل قلبی داری؟
می‌گم: نه! منظورم درد جسمی نیست. گاهی اوقات یه دلشورهء مدام و آزاردهنده همینطور یه بند میافته به جونم و ولم نمی‌کنه! انگار قلبم می‌خواد از دهنم بزنه بیرون.
می‌گه: آها... فهمیدم؛ این درد قلب نیست! هنوز درد قلب نکشیدی!
می‌گم: چطور؟
می‌گه: اگر قلبت واقعاً درد گرفته بود، ازش حرفی نمی‌زدی،... آروم می‌ذاشتی تو تنهایی‌هات بمونه واسه خودش!
می‌گم: پس این حس لعنتی چیه؟
می‌گه: هیچی؛ قلبت یه کم چروک برداشته. باهاس بدی‌اش اتوشویی؛ هرچند بعید می‌دونم اگر قلبی چروک برداره دیگه بشه اساساً اتوش کرد...

+ نوشته شده در  88/05/02ساعت 12:22  توسط امیر  | 

و تو این بحبوحهء اتفاقات، یادمون نره که فردا یک سال از رفتن کسی می‌گذره که دوستش داشتیم؛ که بخشی از خاطرات نوجوانی و جوانی‌مان با او گره خورده؛ که نقش عاشق ترین و دیوانه ترین و دوست داشتنی ترین شخصیت سینمایی ایران را در ذهن من و امثال من جاودانه کرد.
چقدر زود این یک سال گذشت*.


* پ.ن: و چقدر دیر این یک ماه گذشت.... 

+ نوشته شده در  88/04/27ساعت 13:55  توسط امیر  | 

این روزها بیشتر از قبل به موسیقی پناه می‌برم، شاهدش همین که توی همین پست های آخر، دائم با موسیقی سر و کار داریم، حالا یا از روی دلتنگی، یا..... یا همون باز هم از روی دلتنگی حتماً.
این روزها آهنگهای جدیدی که ساخته می‌شوند و به اشتراک گذاشته می‌شوند کم نیستند؛ از شهرام ناظری شنیدیم، از نامجو شنیدیم، از خواننده های و گروههای با سبک رپ و راک شنیدیم، از خارجی‌ها از ایرانی‌ها شنیدیم... از هر نوع ژانری شنیدیم و بعضی‌ها رو پسندیدیم و بعضی ها رو بی‌تفاوت از کنارشون گذشتیم.

چیزی که این وسط تا حدی ذهن من رو به خودش مربوط کرده، این گرایش به تکامل‌گرایی و پاک و تمیز در آمدن اجراهاست طوری که مو لای درز خیلی از این اجراها نمی‌ره. الان البته حوصلهء این رو ندارم که بحث تخصصی موسیقی راه بندازم و اینکه اصولاً اینجا با وبلاگ کمی با موسیقی متفاوته. ولی این مساله برام جالبه که این اجراهای تر و تمیز و بی نقص رو می‌بینم و به نظرم یه جای کار می‌لنگه انگار. همه‌اش با خودم فکر می‌کنم یه جورایی حس کارها انگار کم شده؛ نمونه‌های زیادی هستند که الان نمی‌خوام واردشون بشم ولی فکر می‌کنم که اجراهای اوایل انقلاب گاهی اوقات یه فالشی ها یا یه ایرادهای صوتی و ضبطی‌یی داشتند که به کار حس و حال دیگه‌ای می‌دادند و یه جورایی رنگ و بوی صمیمی‌تر و صادقانه‌تری داشتند انگار.

تمام این ایده‌ها بعد از شنیدن اجرای دوبارهء سرود "آفتابکاران جنگل" و مقایسه‌اش چه با نمونهء اصلی چه با اون نمونه‌ای که تو دوران پیش از انتخابات تبدیل شده بود به یکی از موسیقی‌های ستاد موسوی، به ذهنم اومدند و حس کردم چقدر این اجرای آخر صمیمی‌تر و شنیدنی تره؛ توش یه صداقتی هست که تو خیلی از کارهای دیگه کمتر می‌شه نمونه‌اش رو پیدا کرد. 

اجرای قدیمی و اصلی سرود آفتابکاران جنگل + 

اجرای مجدد این سرود در دوران پیش از انتخابات +

اجرای جدید و خانگی از گروهی نامعلوم + 

+ نوشته شده در  88/04/22ساعت 21:11  توسط امیر  | 

۱- قبلاً هم درباره‌اش نوشته بودم؛ یادم نیست کی و کجا و حوصله هم ندارم که بروم و بگردم تا مثلاً خودم را اثبات کنم. اثبات برای چه؟
اگر قرار باشد یک خواننده و یک قطعه را از میان قدیمی های ایرانی انتخاب کنم، آن انتخاب کسی نخواهد بود جز فرامرز اصلانی و آهوی وحشی‌اش. اولین بار که شنیدمش برایم فقط جالب بود و نه چیزی بیشتر از این. چند وقت بعد بود که وقتی با دایی در جادهء هراز به تهران برمی‌گشتیم، بی دلیل با شنیدن این قطعه بغضی عجیب گلویم را گرفت و فقط شرم و حیای حضور دایی بود که نگذاشت همانجا وسط کوهها و کنار رودخانهء هراز بزنم زیر گریه.

۲- حافظ را آنقدر دوست دارم که نمی‌توانم دنیا را بدون شعرهایش تصور کنم. حافظ را استاد غزل می‌خوانند و کمتر ایرانی‌یی می‌تونید پیدا کنید که از غزلهای حافظ خوشش نیاید؛ همین استاد غزل، فقط یک مثنوی نوشته! و همین یک مثنویِ او برای من آنقدر زیباست که حاضرم دیگر به شاهکارهای فردوسی و مولانا حتا نگاه هم نکنم. مساله کاملاً شخصی است و لطفاً آن را به موردی برای بحث ادبی بدل نکنید چون من ادیب نیستم، نبوده‌ام و نخواهم بود.

۳- حالا فکرش را بکنید پس از آن همه دوری از صدای اصلانی و شعر حافظ، تو این روزهایی که خندیدن انگار گناه است و اصلاً حال و حوصله‌ای برای شاد بودن باقی نمانده،... تو این روزها که بغض و خشم و اندوه و کلافگی جزء روزمرّگی‌هامان به حساب می‌آیند، دوباره شنیدن آهوی وحضی و مزه مزه کردن هر بیت این مثنوی بی‌نظیر با صدای گرم اصلانی چه می‌تواند به روزم بیاورد.

۴- بخشی از این مثنوی:

الا ای آهوی وحشی کجایی؟
مرا با توست چندی آشنایی
دو تنهارو، دو سرگردان، دو بی کس
دد و دامت کمین از پیش و از پس
بیا تا حال یکدیگر بدانیم
مراد هم بجوییم ار توانیم
که می‌بینم که این دشت مشّوش
چراگاهی ندارد خرّم و خش

چو آن سرو روان شد کاروانی
ز شاخ سرو می‌کن سایبانی
لب سرچشمه‌ای و طرف جویی
نم اشکی و با خود گفتگویی
به یاد رفتگان و دوستداران
موافق گرد با ابر بهاران
چو نالان آیدت آب روان پیش
مدد بخشش ز آب دیدهء خویش

نکرد آن همدم دیرین مدارا
مسلمانان مسلمانان خدا را
مگر خضر مبارک‌پی تواند
که این تنها به آن تنها رساند

۵- آهوی وحشی با صدای فرامرز اصلانی


+ نوشته شده در  88/04/21ساعت 15:10  توسط امیر  | 

حکایت غریبی است این روزهای من، این روزهای ما؛
حکایتی از جنس گم شدن در زمان و مکان. حکایتی که معنای حرف ها، نوشته ها، حس ها و هزار و یک چیز دیگر را که با تمام وجودمان لمس می‌کنیم، نه در زمان خود که کمی دور تر از زمانِ حس کردنش، تازه درک می‌کنیم.
عابد برایم چند ماه پیش نوشته بود

"زمان کش می‌یاد و هر بار که بر یک رویداد گذشته متمرکز می‌شم انگار اون مقاومت ناپذیری گذشته‌اش رو از دست می‌ده و معناش، گاهی حتی حس و حالش قابل دست یابی می‌شه. می‌دونی نه اینکه جزئیات رویدادها عوض شن ها ! نه. لحنش عوض می‌شه. انگار که همون جمله موسیقی رو با لحن دیگه‌ای بشنوی، یا صحنه ای از یک فیلم مستند رو یک بار دیگه با موسیقی متن بشنوی. ما از گذشته جدا نمی‌شیم، تکرارشم نمی‌کنیم. بهش بعد می‌دیم. انگار افق نگاه بهش، آینده است. انگار ما قبلا اشتباه می‌کردیم وقتی بر این باور بودیم که رویدادها  رو باید در متن وقوعشون فهمید و توجیه کرد. هر رویداد، افق آینده‌اش رو با خودش داره، و فقط از این افقه که می‌شه معنای اون رویداد و گاهی حتی اهمیت‌اش، تمایزش از باقی اتفاقات رو فهمید. می‌دونی این افق باز به آینده، این تاخیر در معنای رویدادها که ما رو در تفسیر و فهمش گاهی فلج و الکن می کنه، همراه هر رویداده! اصلا خود رویداده! حتی اگر این رویداد به بزرگی و برگشت ناپذیری مرگ هم باشه باز هم چیزی از تاخیر در این معنا کم نمی‌شه! به همین خاطره که اگر عنوان نوشته های تو "خاطراتی برای فردا" باشه، با مسن تر شدن تو هیچ وقت اون فرداهه نمی رسه! اون فردا همیشه یک افقه، رویداد نوشته شده تو همیشه معنای خودش رو به اون حواله می‌کنه! کافیه برگردی به نوشته‌های قبلیت نگاه کنی. خیلی از اون‌ها تازه الانه که معنای خودشون رو پیدا کردن، و به این معنا تازه انگار الانه که متحقق شدن، یا اگر حتی مضحک به نظر برسه، انگار که تازه الانه که اتفاق افتادن."

اینجاست که وقتی برمی‌گردم و به گذشته‌ای نه چندان دور نگاه می‌کنم و خودخوانی می‌کنم (که چیزی است شبیه به خودخوری)، تازه درک می‌کنم معنای بعضی از نوشته هایم را. سوال‌های بی جواب، حرف ‌های نگفته، بغض‌های مانده در گلو، اشک‌های نریخته و هزار و یک چیز دیگر باز.
دوباره می‌خوانمش؛ دوباره بخوانیمش:

شالیزارها را در کنار هم خواهیم نوشت؟
درختان گیلاس را آب خواهیم داد؟
بگو به من،

ابرها را در خیالمان نقش خواهیم بخشید؟
گربه‌های حیاط را آیا نوازشی مهمان خواهیم کرد؟
دوردستها را به دیگران وا خواهیم نهاد؟
بگو به من دلبندم،

لغزش قطره‌ قطره های زلال رودخانهء پایین کوه را بر روی سنگها چطور خواهیم خواند؟
عشقبازی موجهای دریا با صدفهای ریز را چگونه ترجمه خواهیم کرد؟
لرزش برگهای ریز درختان بلند را در زمزمهء باد، چه وقت به تماشا خواهیم نشست؟
بگو، 
بگو به من دلبندم،...

+ نوشته شده در  88/04/20ساعت 16:52  توسط امیر  | 

اون موقع‌ها کار کردن برای صدا و سیما هنوز انقدر بی ارزش نبود؛ اون موقع ها آدم درسته که افتخار نمی‌کرد از به زبون آوردن این مطلب که گهگاه با صدا و سیما همکاری می‌کنه، ولی مطمئناً تا این اندازه هم مایهء شرمساری نبود.

اون موقع ها، حدوداً هفده سالم بود؛ اولین کاری که نوشتم یه کار حدوداً شش دقیقه ای بود به نام "فانتزی برای تار و ارکستر" و بعد از ضبط کردن قسمت های مربوط به ارکستر منتظر بودم که روز ضبط آخرین پارت، یعنی بخش مربوط به تکنواز تار برسه. چند هفته ای رو انتظار کشیدم تا بالاخره روز موعود فرا رسید و خوشحال بودم که شهریار فریوسفی قراره این قطعه رو اجرا کنه. اونقدر مهربون و لوطی بود که از وقت استودیوی خودش (که اگر اشتباه نکنم دوشنبه ها بعد از ساعت شش عصر بود) برام وقت گذاشت و خدابیامرز محمدرضا صابر هم که یکی از بهترین صدابردارهای واحد بود، اومد برای گرفتن این بخش.


در نظر اول، اونقدر جدی و خشک به نظر می‌رسید که از اونجایی که سنم خیلی کم بود، بعد از شروع به ضبط، استرس و دلشوره ای عجیب همراهم بود؛ اما هرچقدر روند ضبط جلوتر می‌رفت راحت تر می‌شدم و بیشتر حس می‌کردم که با چه آدم لوطی مسلک و دوریشی سر و کار دارم. مرد بود، یه مرد واقعی و تو چند تاضبط دیگه که به عنوان ناظر ضبط همراه آهنگسازان دیگه بودم بیشتر به این مطلب پی بردم.

دیروز وقتی شنیدم که برای همیشه رفت، دلم هری ریخت پایین. پرت شدم به اون روزای پاییز ۷۵ که فانتزی برای تار و ارکستر رو ضبط می‌کردم و اینکه چقدر حضور فریوسفی به عنوان تکنواز اطمینان بخش بود. از هیچ چیز توی نوازندگی واهمه نداشت؛ براش غیرممکن توی نوازندگی معنا پیدا نمی‌کرد و ادعایی هم به بهترین بودن نداشت. کارش را انجام می‌داد و درست هم انجام می‌داد؛ بدون سر و صدای اضافی.

امروز به احترامش، شروع این قطعه رو که اولین کار من در مقام آهنگسازی به حساب میاد، اینجا می‌گذارم تا یاد و خاطره‌اش رو حفظ کنم.

+ نوشته شده در  88/04/16ساعت 18:25  توسط امیر  | 

انگار از صبح می‌دانستم که وقتش رسیده،...
نه واژه ها کمک می‌کنند، نه موسیقی،...

باید کرکره‌های اتاقم را بکشم،
نه... نه...
همسایه نباید گریه‌ام را ببیند؛
نه،... نباید.... نباید ببیند...

-------

پ.ن: شاید برای مدتی اینجا به روز نشود.... نگران نباشید، خوب هستم و فقط به مقداری زمان احتیاج دارم

...
همین

+ نوشته شده در  88/04/09ساعت 20:33  توسط امیر 

هیچ چیز بدتر از تعلیق نیست؛ میان زمین و آسمان ماندن، در میان انجام دو عمل قرار گرفتن، بی‌خبری محض از آینده‌ای که نمی‌دانی چطور باید با آن روبه‌رو شوی و ...!
شاید اگر دنیای دیگری پس از مرگ وجود داشته باشد، جهنم را به برزخ ترجیح بدهم؛ دست کم آدم تکلیفش با یک عذاب ابدی معلوم است و روزی هزار بار زنده نمی‌شود تا بمیرد، مانند این روزهایی که با اولین تابش نور خورشید انگار دوباره زنده می‌شوم تا زندگی‌یی پر از تنش و اضطراب را تجربه کنم و آخر شب جانم بالا بیاید تا بخوابم؛ خوابی که برادر مرگ است.

اما گویی همین برزخ است که انسان را می‌سازد و هر روز او را قدمی جلوتر می‌برد، به سوی بهشت یا جهنم جلو رفتن دیگر اینجا اهمیتی ندارد؛ نفس این حرکت، نفس این جلو رفتن است که ارزشمند است باید آن را قدر دانست و ستود. هر ضربهء محکم، واکنشش یک قدم به جلو است تا یاد بگیریم رشد کردن را.
تنها احمق ها هستند که از زور ترس و نادانی قدم برنمی‌دارند؛ آنها حتا نمی‌دانند باید به جلو رفت یا به عقب، اما شکی نیست که باز می‌مانند. ثابت و کور و تنها در جایگاه قبلی‌شان می‌مانند، در همان دایرهء بستهء سرشار از ترس و حماقت.
جا مانده‌اند؛ آنها مدتهاست که جا مانده‌اند و فقط کسی که معنای حرکت را درک می‌کند، خواهد توانست عمق آن ترس و جهل را از دور تماشا کند و به خود ببالد که دست کم بدل نشده به مردابی ساکن و بد بو که اطرفانیانش را شاید در خود ببلعد.

روان بودن، در حرکت بودن، و جاری بودن است که زندگی را معنا می‌بخشد حتا اگر آخرش به آنجایی ختم نشود که انتظارش را داشته‌ایم؛ حتا اگر نتوانیم اصولاً به جایی برسیم، که رسیدن، خود آغاز یک راه نو و یک حرکت جدید است.
بیایید هیچوقت به جایی نرسیم.

+ نوشته شده در  88/04/08ساعت 13:28  توسط امیر  | 

روی مبل های راحتی کنار پاسیو نشسته بودیم. بوی قهوه، خانه را گرفته بود و شیرینی های روی میز از عصری پُر آرامش در میان جمع دوستانه‌مان خبر می‌داد. گربهء سیاه و سفید صاحبخانه را دیدم که در پاسیو مشغول بازی کردن با جسمی سبزرنگ بود. با کمی دقت متوجه شدم که مارمولکی را در دهان دارد و مدام جانور بیچاره را به زمین می‌اندازد و تا او کمی مزهء رهایی را می‌چشد دوباره با حرکتی سریع او را به دهان می‌کشد و جانور بیچاره دائم برای رهایی از دست گربهء بازیگوش دست و پا می‌زند.
دوستی که کنارم نشسته بود همانطور که فنجان قهوه را از روی میز برمی‌داشت با خنده گفت: نگاه کنید. گربه داره با مارمولک بازی می‌کنه. چقدر خنده دار!
همه لبخندی زدند. کسی متوجه نبود مارمولک بیچاره چقدر برای رها شدن از دست گربهء سیاه و سفید صاحبخانه تلاش می‌کرد. آرام آرام همه‌مان بازی های گربه را با مارمولک از یاد بردیم و بحث کشیده شد به خاطرات و مسائل روزمرّه.
بعد از چند دقیقه صدای داد و بیداد گربهء سیاه و سفید صاحبخانه توجه همه را به سمت پاسیو منحرف کرد. مارمولک بیچاره توانسته بود قسمتی از پنجهء دست راست گربه را گاز بگیرد و با سماجت آن قسمت را در دهانش نگه داشته بود؛ این بار، این گربهء صاحبخانه بود که برای رهایی دست راستش زور میزد و بالا و پایین می‌پرید. همه به خنده افتاده بودیم از این بازی که تبدیل شده بود به مجادله. گربهء صاحبخانه در نهایت توانست دست راستش را از دهان کوچک مارمولک بیرون بکشد و بلافاصله شروع کرد به ضربه زدن به سر و بدن جانور بیچاره که نمی‌دانست به چه جرمی بازیچهء دست گربهء زبان نفهمی شده و نمی‌تواند با خیال راحت در باغچهء حیاط بغلی بازی کند. مارمولک بیچاره مدام از زیر ضربه‌های گربهء صاحبخانه به سمت در بزرگ شیشه‌ای که نشیمن خانه را از پاسیو جدا می‌کرد می‌آمد، انگار از ما انتظار کمک داشته باشد. یکی دو نفر از دختران حاضر در جمع با دیدن مارمولک روی شیشهء پنجره شروع کردند به جیغ و داد کردن و پسرها هم دائم از این اتفاقات می‌خندیدند و کسی حواسش نبود که ضربه‌های گربه به مارمولک آنقدر کاری بودند که مارمولک دیگر سبز نبود و خون، تمام بدنش را گرفته بود. 
گربهء سیاه و سفید صاحبخانه آخرین ضربه ها را به مارمولک بیچاره وارد کرد و بعد از اینکه از مرگ جانور بیچاره مطمئن شد او را به دهان گرفت و به گوشه‌ای برد و شروع کرد به بازی کردن: جسم بی جانِ مارمولک را هم رها نمی‌کرد و گویی برای اینکه نشان دهد چقدر قوی و مقتدر است، دائم او را به دهان می‌گرفت و به زمین می‌انداخت و با دستانش به این طرف و آن طرف پرت می‌کرد و دوباره به سمتش خیز بر می‌داشت و همان کار را تکرار می‌کرد. 
صحبت بین دوستان به همان مسائل قبلی کشیده شده بود و همه این بازی مرگ‌بار بین گربهء سیاه و سفید صاحبخانه و مارمولک سبزرنگ را از یاد برده بودند؛ من اما هر چند ثانیه یه بار نگاهم ناخودآگاه به سمت پاسیو کشیده می‌شد و با دیدن خون مارمولک بیچاره کنار دهان گربه چندشم می‌شد. دیگران همچنان در حال تعریف کردن خاطرات و مسائل رورمرّه‌شان بودند.
***
چند ساعت گذشت؛ گربهء سیاه  و سفید صاحبخانه گوشه‌ای دراز کشیده بود و جسد بی‌جان مارمولک سبزرنگ در گوشهء دیگر پاسیو افتاده بود. صاحبخانه در شیشه‌ای بزرگ پاسیو را باز کرد روبه‌روی گربه به زمین نشست و شروع کرد به نوازش کردنش. با هر حرکت دست چشمان گربه تنگ‌تر می‌شد و سرش به پایین خم می‌شد. صاحبخانه لبخند بر لب داشت؛ انگار فراموش کرده باشد که مارمولک بیچاره‌ای آن گوشهء پاسیوی خانه‌اش افتاده است. گربهء سیاه  وسفید هر چند وقت یک بار زبانش را درمی‌اورد تا خون را از دور دهانش پاک کند.
دوستان، کنار دستم همچنان مشغول تعریف کردن خاطرات و مسائل روزمرّه بودند.

+ نوشته شده در  88/04/04ساعت 18:53  توسط امیر  | 

"به قول یه دوست، آدم حس بعد از دست دادن یک عزیز رو داره. فکر می کنه کار بدیه اگر خوشحال باشه یا مثلا به یه چیز بخنده..."

این تمام حس من در روزهای گذشته بود، وقتی مهربان ترین مردمانی که در این چند سال مهمانشان بودم در کل این روزهای آزاردهنده کنارم بودند و رفاقت واقعی‌شان را همراه ثانیه‌های سرد این روزهای داغ تابستانی کردند تا به یادم بیاورند انسانیت شاید هنوز زنده باشد.
+ نوشته شده در  88/03/25ساعت 12:48  توسط امیر  | 

فریادی و
                    ...         دیگر هیچ

 

--------

پ.ن: یه جایی شنیده بودم که "دروغ رو باید اونقدر بزرگ گفت که قابل باور باشه".... و الان ما موندیم و یه رقمی بالاتر از ۲۰ میلیون و یه درصد بالای شصت.... پس چرا باور نمی‌کنیم هنوز؟ به اندازهء کافی بزرگ نیست یعنی این دروغ؟

+ نوشته شده در  88/03/23ساعت 15:6  توسط امیر  | 

تفنگ (منظور کارت ملی است!) ام در دست و سرودم بر لب
همه "میلان" را می‌پویم....

می‌رم برای رای دادن.... خدایا، رحم که به چهار سال از عمرمون. این چهار سال قبل واسه هفت پشتمون بس بود!

+ نوشته شده در  88/03/22ساعت 8:50  توسط امیر  | 

.....
کل راه برگشت رو به موسیقی فیلم
talk to her گوش کردم و دیوانه شدم و آروم شدم و بغض کردم و دلم برات تنگ شد که نیستی تا با من از دیدن منظره های زیبای راه برگشت و دم غروب خورشید لذت ببری... نبودی که با هم به بازی رنگ های سبز و زرد دشت های بین شهری نگاه کنیم و والس حرکت برگها رو کنار پنجرهء قطاری که آروم آروم داشت ما رو با خودش می‌برد تماشا کنیم تا یادمون بیاد چقدر گاهی اوقات زندگی با همین چیزهای به ظاهر معمولی و پیش پا افتاده اش حرف برای گفتن داره و چقدر می‌تونه به لحظه هامون عمق بده... طوری که هر ثانیه مثل یک قرنِ پُر از راز و رمز بگذره و به خودت بیای و ببینی چقدر هنوز چیز هست که باید ببینی و بشنوی و یاد بگیری.... اینکه چقدر هنوز زنده ای
....

+ نوشته شده در  88/03/10ساعت 13:0  توسط امیر  | 

برای بهترین برادری که می‌شد از خدا بخواهم!
برای کسی که درد حیوانات را می‌فهمد؛ برای کسی که با پرنده ها حرف می‌زند؛ برای کسی که زبان و حس و فکرش از جنس دیگری است، و قلبش آنقدر بزرگ است که عشق ورزیدنش تنها محدود به آدمیان نمی‌شود.

تکه‌ای از موسیقی فیلم Crimson Gold اثر هانس زیمر که از وقتی آن را گوش کردم، شک نداشتم که هومن را دیوانهء خودش می‌کند.

 

پ.ن: از جناب زیمر برای دست بردن تو شیوهء موسیقی‌شان البته معذرت می‌خوام ولی خب می‌خواستم از سه چهار دقیقه بیشتر نشه و مجبور شدم فقط یکی دو تیکه از اون همه کار رو بیارم اینجا.

+ نوشته شده در  88/02/22ساعت 10:59  توسط امیر  | 

دل پُره از حرفهای نگفته و ننوشته و دوباره سر و کلهء جناب بغض پیدا شده و عین یه بچهء سمج که هی آستیم پیرهن پدرش رو می‌کشه و هر پنج دقیقه یه بار می‌گه "اون عروسک رو می‌خوام"، هر چند ساعت یه بار هی حمله می‌کنه به آدم و می‌خواد یادت بندازه که ...!

دیروز یکی از دوستام تو فیسبوک برام نوشته بود "این چند روزه خیلی به یادت بودیم، همه‌ش داریم اون سی‌دی ۲۰۰۸ رو گوش می‌کردیم و لذت می‌بردیم" (یا یه چیزی تو این مایه ها).
براش نوشتم که وقتی برگردم ایران سی‌دی ۲۰۰۹ رو براشون می‌برم.

قضیه اینه که از یکی دو سال پیش یه سی‌دیِ mp3 از آهنگهای مورد علاقه‌ام انتخاب می‌کنم و فولدرهای مختلفی درست می‌کنم و این مجموعه رو تو قالب چندتا فولدر که هر کدومشون یه محتوای خاص دارند جمع می‌کنم و به دوستام هدیه می‌دم. اسم این سی‌دی ها رو هم گذاشتم Friends Will Be Friends.

ایده‌های جدید و آهنگهای مختلفی رو برای مجموعهء 2009 تو ذهنم دارم ولی نه حال و حوصله‌اش بود نه آنچنان وقت آزادی داشتم که بتونم بشینم به جمع آوری مجموعهء جدید ولی از امروز دارم این کار رو شروع می‌کنم.
امروز اولین فولدر رو دارم طراحی می‌کنم و اسمش رو گذاشتم My Iran...

+ نوشته شده در  88/01/24ساعت 13:48  توسط امیر  | 

لطفی برام از حافظ می‌خونه:

به یاد  یار  و  دیار  آنچنان  بگریم زار          که از جهان ره و رسم سفر براندازم
من از دیار حبیب‌ام نه از بلاد  غریب          مهیمنا به رفیقان خود  رسان  بازم

+ نوشته شده در  88/01/15ساعت 10:57  توسط امیر  | 

دم عید،
بوی خونه تکونی؛ بوی وایتکس... بوی دوری!

دم عید،
تنهایی‌ها و دور هم بودن ها؛
پیک شادی های احمقانه و دید و بازدید های زورکی!

دم عید،
آجیل و شیرینی نخودچی؛
عیدی و اسکناس های نو!

دم عید،
اومدن و حس نکردنش؛
رفتن و نفهمیدنش؛
بودن و گذروندنش؛

همه‌اش یه خاطره‌ی خیلی دور.
دم عید،
دم عیدی که نه بوی بهار رو داره، نه صدای نوروزخانِ کوچه باغهای شمال رو می‌شه شنید، نه حاجی فیروز داره، نه آتیش بازیِ چهارشنبه سوری، نه عیدی، نه بوسه، نه لحظهء سال تحویل، نه کلاً هیچ چیزی که بخواد به یادت بیاره کی هستی و از کجایی.

همه چیز یه خاطره می‌شه و می‌شینی اینجا از دور بهش نگاه می‌کنی و با خودت فکر می‌کنی چقدر همهء اون لحظه‌ها هم دور هستند؛ که دیگه نیستند و فقط داری خودت رو با یه سفرهء هفت سین و لباس نو گول می‌زنی...!
اینجا نه بوی عید میاد، نه بوی بهار.... اینجا جز بوی شاش سگ توی خیابونهاش بویی نمیاد!
پس بد نیست خودم رو گول نزنم و نوروز رو واگذار کنم به اونایی که حسّش می‌کنند.

من با فرهاد، خوشم:

 

+ نوشته شده در  87/12/27ساعت 11:10  توسط امیر  | 

گاهی اوقات یه چیزایی باید همون لحظه به زبون بیاد وگرنه انگار اثرش از بین می‌ره؛ یا لااقل کمرنگ می‌شه! عین همین که یهو تلفنت رو برداری بدون توجه به اینکه اونی که داری براش اس‌ام‌اس رو می‌فرستی مطمئناً دریافتش نمی‌کنه بنویسی و از حس و حالت براش بگی و دلت خوش باشه که خب به هر حال حرفت رو زدی!

گاهی اوقات هم بعضی از حرفها زمانی میان به سراغت که اصلاً وقتش نیست! هر چقدر هم حس و حالش خوب باشه و به شدت گفتنش حس بشه باز هم حداکثر می شه همین پُست الان که باید یکی دو ساعت پیش نوشته می‌شد، از توی کتابخونهء مرکزی شهر ولی خب نشد و موند و موند تا بعد از نهار و شکم سیری که انگار تمام حس و حالِ آدم رو رسماً می‌کُشه! (الکی نبود که موتزارت و شوبرت و امثالهم همه‌شون همیشه به نون شب‌شون محتاج بودند!! آدم وقتی شکمش خالیه انگار خلاقیتش صد برابر بهتر کار می‌کنه.)

و خب از اونجایی که همیشه وقت امتحان و درس، حس و حال آهنگسازی عین کک میافته به تنبونِ آدم، اینطوری می‌شه که آدم نمی‌دونه حالا باهاس به خوندن مطالب تئوریک ادامه بده یا بی‌خیال هرچی تاریخ موسیقی و زیبایی شناسی و فلان و بهمانه بشه و چشمهاش رو ببنده و صدای ملودی‌یی رو بشنوه که مدتهاست توی گوشش داره می‌چرخه و مثنوی حافظ رو می‌خونه و اون بغض لعنتی فراموش شده رو میاره به سراغش که
مگر خضر مبارک‌پی تواند                 که این تنها بدان تنها رساند

+ نوشته شده در  87/11/22ساعت 16:5  توسط امیر  | 

باید ساعت شش بعد ازظهر می‌آمدند. آقای فریوسفی فقط با او کار می‌کرد و تنها او را به عنوان بهترین صدابردار قبول داشت. بعدها فهمیدم خیلی هم اشتباه فکر نمی‌کرد. اگر بهترین نبود، ولی لااقل یکی از بهترین ها بود. اولین همکاری‌ام با او، همان وقت بود. ۱۸ ساله بودم و پر شور و سرشار از انرژی و ایده و او در نخستین دیدار انسانی بسیار معمولی و آرام به نظرم آمد. شاید هم حتی خیلی جذبم نکرد، ولی کارش عالی بود. صدا را خوب می‌شناخت و یکی دو جا یه سری ایرادها را گوشزد کرد. هنوز هم هروقت "فانتزی برای تار و ارکستر" را گوش می‌کنم، یاد آن روز می‌افتم و تذکری که بهم داد و گفت: "اینجا تار با ارکستر هماهنگ نیست ها...." و من مغرورانه نپذیرفتم و هفتهء بعدش که گوشم استراحت کرده بود و موقع میکس شده بود تازه فهمیدم حق با او بود اما برای جبران آن اشتباه کمی دیر شده بود.

کارهای زیادی را باه او ضبط کردم. چه کارهایی که خودم نوشته بودم، چه کارهای دوستانم و دیگر آهنگسازانی را که ناظر ضبط بودم و او همیشه با اینکه همیشه آرام و خوش خنده بود و شوخی هایش همیشه فضای کار را قابل تحمل تر می‌کرد، در کارش واقعاً حرفه‌ای بود. یادم می‌آید که همیشه چندین و چند بار داخل استودیو می‌رفت و به اتاق فرمان می‌آمد و صدای سازها را با دقت کنترل می‌کرد و همیشه بهترین صدا را از سازها می‌گرفت.

یادم هست که در آن روزهای نخستین، او همیشه دست نیافتنی بود. زمان کاریِ او همیشه پُر بودند و باید از دو هفته قبل برای روز سه شنبه استودیوی ۱۰۳ را رزرو می‌کردیم تا با او باشیم چرا که بهترین بود. صدا را خوب می‌شناخت، موسیقی را درک می‌کرد و کنار او بودن در اتاق فرمان مساوی بود با شوخی و خنده های به موقع و مناسب طوری که هیچ کسی نبود که از او بد بگوید، آن هم در جمعی که همه پشت سر آن یکی صفحه می‌گذاشتند.

تنها چیزی که برای من کمی قابل تحمل نبود سیگار کشیدن‌های زیادش بود؛ الان را نمی‌دانم ولی آن روزها کسی که سیگار نمی‌کشید در اقلیت بود.
هنوز خاطرات آن روزهای ضبط با او برایم شیرین و به یاد ماندنی هستند. چرا که او همیشه کارها را آسان می‌کرد و بعد از ۱۲ ساعت که دائم با یک قطعهء پنج دقیقه‌ای سر و کار داری و برای بار هزارم داری آن را گوش می‌کنی، طوری صداها را روی میز می‌چید که گوشت آزار نمی‌دید و وقتی از استودیو بیرون می‌آمدی صدای ترمپت‌ها و تیمپانی ها اعصابت را به هم نمی‌ریخت.

خواندن این خبر که محمدرضا صابر، یا به قول ما آقا صابر، برای همیشه رفته‌است دردناک بود. باور نکردنی و سخت بود خواندن اینکه امروز پیکرش تشییع می‌شود و دیگر کسی در اتاق فرمان خنده‌های دلنشین و صادقانهء او را نخواهد دید.

خبر +

پی‌نوشت مربوط: لطفاً از کامنت هایی با مضمون روحش شاد و خدا بیامرزد و ... خودداری کنید. از این جمله‌های کلیشه‌ای و رایج نفرت دارم.

پی‌نوشت بی ربط: کمی با موسیقی با مطلبی دربارهء وبلاگ دُهُلچی به روز شد.

+ نوشته شده در  87/10/24ساعت 11:10  توسط امیر  | 

از خاطرات دور بچگی یکی از نکته های خوبی که همیشه تو ذهنم مونده کتاب‌های تن‌تن بوده. هیچوقت لذت خوندن و دوباره خوندن کتاب‌های این خبرنگار جوون با اون موهای عجیب و غریب از یادم نمی‌ره. میلوی سفید و کاپیتان هادوک دائم‌الخمری که البته الان می‌فهمم ارادتش به ویسکی خیلی هم بی‌مورد نبوده در کنار اون خانوم کاستافیورهء اوازه‌خوان که با صدای نکره‌اش گوش آدم رو حتا موقع خوندن اون صفحه ها هم کر می‌کرد و اون دو تا خنگی که ما آخرش هم نفهمیدیم دوپن بودند یا تامپسون و اون پروفسور تورنسل خل و چل و دوست داشتنی.
داستان های تن‌تن پر بودند از اتفاق هایی که ذهن ما بچه‌های دورهء جنگ رو برای چند ساعتی شاید به خودش مشغول می‌کرد تا از خون و خونریزی و شهید و حزب بعث و صدام و جنگ تحمیلی چند ساعتی دور باشیم و خودمون رو غرق کنیم تو سفر به آمریکا یا ماجراهای هفت گوی بلورین و به تف کردنِ لاما به صورت کاپیتان هادوک بخندیم.

تن‌تن امروز هشتاد ساله شد! دقیقاً دهم ژانویهء ۱۹۲۹ بود که ژرژ رمی معروف به هرژه برای اولین بار تو ویژه‌نامه‌ء یکی از روزنامه‌های بلژیکی اولین طرح های تن‌تن رو نقاشی کرد و ذهن خلاقش رو به کار انداخت تا یکی از محبوب ترین شخصیت‌ها و کاراکتر‌های ممکن رو بوجود بیاره.
تن‌تن امروز هشتاد ساله شد و من با خودم دارم فکر می‌کنم که چقدر دوست داشتم اون کتابهای قدیمی رو هنوز می‌داشتم و گهگاه می‌تونستم  بشینم رو تشک های قدیمی خونهء قدیمی مادربزرگه و غرق بشم تو فضایی به شدت هیجان انگیز و برای بار چندم بترسم از اینکه نکنه این بار تن‌تن شکست بخوره.

تولدت مبارک آقای تن‌تن.

کتاب‌های تن‌تن               
سایت رسمی تن‌تن           
لینک ها از وبلاگ آرتمیس

+ نوشته شده در  87/10/21ساعت 12:8  توسط امیر  | 

یه صحنه از فیلم Le Fate Ignoranti هست که توش لیوان شامپاین از دست یکی از شخصیت ها می‌افته و می‌شکنه و اونی که لیوانش از دستش افتاده بود این جمله رو می‌گه که "وقتی لیوان از دستت می‌افته و می‌شکنه یعنی یکی که دوستش داری از پیشت رفته."

و حالا...     +

 

 

                                              و حالا من می‌مونم و سکوت و برف‌های مُدام.

+ نوشته شده در  87/10/19ساعت 18:50  توسط امیر  |