تبليغاتX
تأملات نابهنگام

تأملات نابهنگام

(خاطراتی برای فردا)

وقتی حرفی را زده‌ای و قولی را داده‌ای، دیگر نمی‌توانی زیرش بزنی؛ باید بهش عمل کنی! حتی اگر مجبور باشی  در اوج خشم و عصبانیت و نفرت و دلتنگی و هزار حس نسبتاً ناخوشایند دیگر، بنشینی و برای مهمانی شب سال نو موسیقی بنویسی؛

چشمت کور می‌خواستی ادعا نکنی که بلدی کارهای شاد و ریتمیک هم بنویسی! چشمت کور! حالا برو تمام خشم و نفرتت را سر سازهای زهی داد بزن و "شیش و هشتِ" ایرانی و لزگی ترکی و والس روسسی بنویس تا حالت جا بیاد!

تو که بلد نیستی، قول الکی نده!

+ نوشته شده در  88/10/03ساعت 13:46  توسط امیر  | 

آتشی که خاموش است،
ابرهایی که سیاهند،

نامه‌رسان تنها نامه‌های شوم را

در پاکت‌های سیاه پای در خانه می‌گذارد...

نگاه کن!
برفِ امسال چه خاکستری است...



+ نوشته شده در  88/09/29ساعت 11:18  توسط امیر  | 

می‌نویسم و می‌نویسم و می‌نویسم؛
نُت‌ها را یکی پس از دیگری ثبت می‌کنم: 
سیاه، سفید، چنگ،...
نُت‌ها انگار هرکدام واژه‌ای هستند، کلامی، حرفی، و باید بدانی کِی چه حرفی را بزنی؛ چه موقع چه کلامی، چه زمانی چه واژه‌ای؛


می‌نویسم و می‌نویسم و می‌نویسم؛
نُت‌ها را یکی پس از دیگری ثبت می‌کنم:
سیاه، سفید، چنگ،...
کاش دنیای کلام هم به همین سادگی ِ جهانِ صداها بود و حرف‌ها می‌آمدند خودشان را در ته ذهنت جا می‌کردند و تو تنها رابطی بودی میان این دنیا و آن یکی دنیا.


می‌نویسم و می‌نویسم و می‌نویسم؛
نُت‌ها را یکی پس از دیگری ثبت می‌کنم:
سیاه، سفید، چنگ،...
یکی از استادهای آهنگسازی‌ام می‌گفت: «موقع نوشتن موسیقی، حواست تنها به نُت‌ها نباشد! به یاد داشته باش که گاهی اوقات، سکوت ارزشش خیلی بیشتر از صدها نتی است که روی کاغذ می‌آوری.»


می‌نویسم و می‌نویسم و می‌نویسم؛
سکوت‌ها را یکی پس از دیگری ثبت می‌کنم:
سیاه، سفید، چنگ،...

+ نوشته شده در  88/09/21ساعت 14:22  توسط امیر  | 

باران ریز ریز؛ مُدام از پشت پنجره یادآوری می‌کند چقدر فاصله هست و چقدر چشم که نمی‌بیند و چقدر گوش که نمی‌شنود...
باران ریز ریز؛ دایم به یادم می‌آورد که تنها ماندم، نه... که تنهایشان گذاشتم، نه... که از دور نگاه می‌کنم و نیستم و نمی‌دانم چرا این احساس گناه دست از سرم بر نمی‌دارد...
باران ریز ریز؛ همینطور مانند پتک بر سر ثانیه‌ها می‌کوبد و با نیشخند می‌گوید: «دردش مال تو نیست، لذتش نیز مال تو نخواهد بود».
باران ریز ریز؛ از همراه نبودن‌ها می‌گوید، از بازی‌های مسخرهء زندگی می‌گوید و من دوست دارم برای همیشه کر باشم.
باران ریز ریز؛ می‌بارد...
و انگار این انتظار کُشنده را پایانی نیست؛ تا برگردند به خانه‌هاشان، دانه به دانه، تک به تک. 

تازه آنجاست که حس می‌کنی چقدر دورتر از همیشه‌ای...

دردش مال تو نیست، لذتش نیز مال تو نخواهد بود...

+ نوشته شده در  88/09/16ساعت 16:39  توسط امیر  | 

داغون و سردرگم هستید؟
می‌خواهید با دوست پسر/دخترتان بهم بزنید؟
می‌خواهید با دختر/پسر دیگری بخوابید؟
می‌خواهید با دو سه نفر در آن واحد رابطه داشته باشید؟

خب باشید، بزنید، بخوابید....

ولی شما را به عزیزانتان قسم، دوستان مشترک را وسط این داستان‌های نیمچه عاشقانه نیمچه س.ک.سی‌تان قرار ندهید! به خدا آدم داغان می‌شود از پنهان کردن این داستان از این دوست و آن مشکل از آن یکی رفیق! نکنید آقاجان! نکنید!


+ نوشته شده در  88/09/09ساعت 14:2  توسط امیر  | 

حسادت،...
از صبح امروز که بیدار شدم دارم به این واژه فکر می‌کنم؛ فقط و فقط به خاطر شنیدن صدای سیلویا و امانوئله از اتاقشون که داشتند ریز ریز می‌گفتند و می‌خندیدند؛
حسادت،...
حسادت از کمبود می‌آد؟ از نبودن می‌آد؟ از نداشتن می‌آد؟ از دلتنگی می‌آد؟ از عقده می‌آد؟
نمی‌دونم! برای من منشاء حسادت هرچیزی باشه، مطمئناً عقده و کمبود روانی نیست؛ یعنی با خودم کنار آمده‌ام و هم ظرفیت‌ةای خودم را می‌شناسم هم قابلیت‌هام رو و تا حد خیلی زیادی، نقطه‌ضعف‌هام رو هم می‌شناسم.

حسادت،...
برای من حسادت از خالی بودن می‌آد؛ از وقتی چیزی رو که باید داشته باشی، نداری. 

خنده‌های دم صبح و شوخی‌ها و سربه‌سر گذاشتن های دونفره‌ای که به نظرم لذتبخش‌تر از هر با هم بودنیه از خود اون با‌هم خوابیدن ها و بیدار شدن ‌ها و مخلفاتش جذاب‌تر و دوست‌داشتنی تره. 

حسادت،...
امروز که از خواب بیدار شدم اولین صداهایی که شنیدم از اتاق سیلویا بود؛ نمی‌فهمیدم چی می‌گفتند و به چی می‌خندیدند، اما هرچه بود به طرز غم‌انگیزی حسادت‌بار بود.


+ نوشته شده در  88/09/04ساعت 13:41  توسط امیر  | 

مار سیاه از پهلوی سمت چپش بیرون آمد و سرش را به طرفم گرفت. 

ترسیده بودم؛ طبیعتاً؛ اما نشان ندادم که ترسیده‌ام. از این پهلو به آن پهلو چرخیدم و فنرهای تخت با همان صدای آزاردهنده شروع کردند به اجرای فلان سمفونی از مالر یا فلان سونات از شوبرت... خلاصه موسیقی‌یی دوست داشتنی با صدایی بد! می‌دانستم که خواب می‌بینم؛ خوب می‌دانستم که فقط یک خواب معمولی و بی مفهوم است و کافی است تا اراده کنم و چشمهایم را باز کنم تا ببینم در اتاق خودم هستم اما با لجاجتی احمقانه چشمهایم را بسته نگه داشته بودم تا ببینم تکلیفم با این مار سیاه به کجا می‌کشد.

ترسیده بودم؛ طبیعتاً؛ اما نشان ندادم که ترسیده‌ام. با خودم فکر کردم مار در خواب دیدن خوب است یا بد؟ مار نشانهء پول بود یا خیانت؟ خیانت در رفاقت بود قطعاً؛ به خصوص که از پهلوی یکی از دوستانم در صندلی عقب ماشین آن یکی دوستم چرخیده بود به طرفم. نه! مار نبود،... موش نشانهء خیانت بود در رفاقت!

ترسیده بودم؛ طبیعتاً؛ اما نشان ندادم که ترسیده‌ام. پس لابد پول بود. باید حتماً امروز در بخت آزمایی شرکت کنم. مسلم است که برندهء خوشبخت امروز من هستم؛ اما حالا کو تا بیداری؟ هرچند فاصله‌ام تا بیداری فقط به اندازهء باز کردن چشمهایم بود. چه کار سختی؟ کدام دیوانه از فرط ترس چشمهایش را باز می‌کند تا از خواب بیدار شود؟
به خوابیدن ادامه دادم،... مثل همیشه...؛

+ نوشته شده در  88/08/28ساعت 17:55  توسط امیر  | 

حرفی وقتی برای گفتن نباشد دست و دل آدم نه به خواجو خواندن می‌رود، نه به در راه بودن...
نه شازده‌ای هست که سبیلش را تاب دهد و شکمش را بیاندازد بیرون و قلیان بکشد، نه دخترکی که ریز ریز بخندد.
پدربزرگ خسته است و خدا خیلی وقت است که خوابیده و نامه‌ای دریافت نمی‌کند.
عاشقانه‌ها نم پس داده‌اند و سونات‌ها به طرح‌هایی اجرا نشده بدل شده‌اند.
فیلم و کتاب البته همیشه هست اما نوستالژی‌های خوردکننده حوصله‌ای برای ثبت کردنشان باقی نمی‌گذارند.
مدتهاست کافه‌نشینی بدل شده به جنگ و جدل و دیگر جایی برای مستی و راستی نیست.
نه مجالی است برای فلسفیدن، نه وقتی است برای اندیشیدن.
نه زیبایی عکسی تازه زنگ نوای موسیقی را در گوشت به صدا درمی‌آورد نه حس و حال خواندن یا ترجمه‌ء شعری برایت باقی مانده.
دلتنگی و هذیان‌ها را هم مانند نامه‌هایت مجبوری سانسور کنی و ننویسی و ننویسی و ننویسی...

این روزها چقدر نیستم.... برای خودم هم حتا نیستم...

+ نوشته شده در  88/08/20ساعت 14:38  توسط امیر  | 

مستی؛ نیمه شب؛ تاریکی؛ سرمایی که تا مغز استخوان نفوذ کرده؛

اندیشیدن به اینکه چیزی، جایی، زمانی ترک خورده و انگار همیشه ترک خورده باقی خواهد ماند؛ 
شکستنش جرات می‌خواهد...


...
+ نوشته شده در  88/08/16ساعت 13:12  توسط امیر  | 

نمی‌دانستم چرا، ولی قرار بود اعدامم کنند. از راهروی تنگی می‌بردنم به سمت حیاطی که صداهای عجیب و غریبی از آنجا به گوش می‌رسید؛ دستانم را از پشت به هم دستبند زده بودند و دو زندانبان، پشت سرم حرکت می‌کردند و می‌بردنم به سمت حیاط. لامپ مهتابی ِ راهرو خراب بود و یک ثانیه روشن می‌شد و ثانیه‌ای بعد خاموش و این روند خاموش و روشن شدنِ مهتابی تا وقتی به انتهای راهروی تنگ برسم ادامه داشت. دو زندانبانی که پشتم در حرکت بودند سیگاری بر لب داشتند؛ یکی‌شان سرم را پایین نگه داشته بود و دیگری هر چند ثانیه یک بار به پشتم ضربه‌ای با باتوم وارد می‌کرد.
تمام مدت به این فکر می‌کردم که تا چند دقیقهء دیگر اثری از من در این جهان وجود نخواهد داشت؛ از این فکر سرمای بدی تمام وجودم را فرا گرفت. زانوهایم می‌لرزید و به یاد نمی‌آوردم برای چه قرار است اعدامم کنند. به پوچ بودن زندگی فکر می‌کردم و برای اولین بار فهمیدم زندگی خیلی ارزشمندتر از آن‌چیزی بود که همیشه فکرش را می‌کردم و این بار هیچکدام از آن فلسفه‌بافی‌های همیشگی در باب بی ارزش بودن تمام کارهای بشر و پوچ‌گرایی دائمی‌یی که همیشه در طول این چندسال همراهم بود کمکی نمی‌کردند و تازه، یبش از هرچیزی باعث می‌شدند تا خشمگین باشم برای فرصت‌های از دست رفته. زانوهایم می‌لرزیدند اما نباید زندانبان‌ها می‌فهمیدند که ترسیده‌ام؛ اما ترسیده بودم؛ خیلی هم ترسیده بودم.
به کارهایم فکر می‌کردم؛ به ناتمام ماندنشان... به دلارامی که هیچوقت زاده نشد؛ به تمام کسانی که دوستشان داشتم اما آنجا نبودند؛ انگار کسی خبر نداشت از اعدام شدنم.

وقتی به حیاط رسیدم صداها بیشتر و بیشتر شده بودند طوری که هیچ چیزی نمی‌شنیدم. ترس تمام وجودم را گرفته بود اما به روی خودم نمی‌آوردم. سمت راست پنج شش نفری را آماده کرده بودند برای اعدام؛ همگی طنابی به گردن داشتند و زیر پایشان آن چارپایه‌های معروف بودند که به محض ورود من شروع کردند به زدن زیر آن چارپایه‌ها. صدای زجهء زنهایی به گوش می‌رسید که نمی‌دانستم از زور خشم زار می‌زنند یا غم. سمت چپ اما گروه دیگری بودند که وقتی چارپایه ها را از زیر پاهاشان زدند، روی هوا معلق نشدند و با زانو به روی زمین افتادند و طناب همچنان دور گردنشان بود؛ آدمهای گروه سمت راست در حال جان دادن بودند و سمت چپی‌ها تقلا می‌کردند که دوباره روی زمین بایستند و نمی‌دانم چرا دائم به زمین می‌افتادند.

چند زن و مرد سیاه‌پوش به گروه سمت چپ حمله‌ور شده بودند و آنها را با چوب و چماق به قصد کشت می‌زدند و فریاد می‌کشیدند «اگر طناب دار خفه‌تان نکند، خودمان می‌کشیم‌تان» و خون بود که از سر و کلهء گروه سمت چپ بیرون می‌زد. نگاهم را دزدیم به سمت گروه سمت راست که در هوا معلق بودند و در اثر باد شدید پاییزی در هوا به عقب و جلو می‌رفتند. سرهای خم‌شده و گردن‌های کج و آن طرف گروه سمت چپ در حال دست و پا زدن و تقلا برای نجات یافتن بودند و مرد و زن‌های سیاه‌پوشی که با چوب و چماق آن ها را به قصد کشت می‌زدند.

در آن لحظه تمام آرزویم آن بود که در میان گروه سمت راست باشم تا دست کم ظرف چند ثانیه و با درد کمتری با این جهان خداحافظی کنم؛ برگشتم و به زندانبانهای پشت سرم نگاهی انداختم. هر دو لبخندی بر لب داشتند و سیگاری بر لب و از کتک خوردن گروه سمت چپ داشتند لذت می‌بردند. تقلایی کردم و دستانم را که از پشت بسته بودند از دستانشان رها کردم و شروع کردم به دویدن. چند قدم بیشتر نرفته بودم که یکی از آن زن‌های سیاهپوش به طرفم دوید و چوبی که در دست داشت را بالا آورد تا به سرم بکوبد...

......

این خواب آنقدر واقعی و حقیق بود که هنوز به یاد آوردنش آزارم می‌دهد.

+ نوشته شده در  88/07/21ساعت 15:11  توسط امیر  | 

گفته بودم؛
گفته بودم؛
بارها گفته بودم؛
می‌دانستم انگار....

گفته بودم و می‌دانستم «پاییز» که بیاید زندگی آسانتر‌ می‌شود.
به سرپایینی ِ داستانمان نزدیک و نزدیک‌تر می‌شویم....
باور کنید دوستان،
باور کنید...
من نیک می‌دانستم که از شادی گریزی نیست؛ از زیبایی گریزی نیست؛ از رنگ، از موسیقی، از عشق گریزی نیست.

فقط باید باور کرد.... باید ایمان داشت مانند ابراهیم و سر خم نکرد در مقابل تردید!
تنها آن هنگام که چاقو بر گردنِ عزیزترینت بگذاری،
تنها وقتی عزیزترینت را از دست‌رفته ببینی،
تنها در اوج آن همه رنج است که شاید او را دوباره باز بیابی...

باور کنید دوستان...
من این را نیک می‌دانستم!




پ.ن: تقدیم به ... (+)


پ.ن: و اس‌ام‌اس میاد که از محبت هم گریزی نیست....

+ نوشته شده در  88/07/15ساعت 23:5  توسط امیر  | 

می‌دانی؟
تمام این پیچ و خم ها، تمام این مُردن‌ها و زنده‌شدن ها، تمام این بغض‌ها و اشک‌ها، تمام این سرگشتگی‌ها و سردرگُمی‌ها، تمام این گفتن‌ها و نگفتن‌ها، تمام این بازی‌ها، تمام این بودن‌ها و نبودن‌ها، تمام این خواستن‌ها و نخواستن‌ها، تمام این دردها و حرف‌ها،...
تمامی اینها، وقتی سرت گرم دو جام شراب سرخ باشد از بین می‌رود؛
تنها آن موقع است که واقعاً می‌توان حرف زد،... حرف دل را زد، حرف دل را فهمید....

تنها آن موقع است که کلام، معنای واقعی‌ ِ خود را پیدا می‌کند؛
تنها آن موقع است که یگانگی، مفهوم می‌یابد....
شاید خیلی زود، شاید خیلی دیر...
انتخاب با کی است؟




* اصطلاحی لاتین، تحت‌اللفظی‌اش می‌شود شراب و حقیقت.... چیزی تو مایه‌های "مستی و  راستی"ِ خودمان!

+ نوشته شده در  88/07/06ساعت 23:45  توسط امیر  | 

برای خودم می‌نویسم تا یادم بماند؛ تا اشتباه‌های قبلی را تکرار نکنم؛ شاید نشدنی باشد،... که اشتباه‌های گذشته را کمتر تکرار کنم... آهان! این شاید شدنی‌تر باشد؛
باید حواسم باشد که بیش از اندازه به آدمهای اطرافم رفاقت ندهم؛ چون کم ندیدم کسانی که قدر رفاقت ندانستند و کم ندیدم مواقعی که انتظار خودم پس از آن دادن‌ها و نگرفتن‌ها بیخود و بی‌جهت بالا رفته بود و من مانده بودم میان درک پذیرش خودم یا کسانی که بخش بسیار ساده‌ای از دنیای دوست‌هایم بودند.
باید از همین امروز که یک سری روابط شروع می‌شوند، یک سری روابط دوباره از نو می‌شوند و یک سری دوستی‌هایی که از روی شرایط کاری و محیطی به سراغم می‌آیند، حواسم باشد میزان قدم برداشتن‌هایم چقدر باید باشد تا بیش از اندازه جلو نروم و بیش از اندازه منتظر نباشم تا برایم جلو بیایند.
باید حواسم باشد به آدمها، به نوع رفاقت‌هایی که شکل می‌گیرند، به دوستی‌های خواسته و ناخواسته، به هم‌قطاری‌های اجباری، به زیاد صمیمی نشدن با کسانی که نمی‌خواهندت و به دور نکردن آنهایی که دوستت دارند.

اینها را باید به یاد داشته باشم، اگر قرار است تغییری در خودم بوجود بیاورم؛ باید حواسم باشد مرزبندی‌ها کجا هستند و کجای داستان است که یک سری از آدم‌ها ممکن است تمام شوند و یک سری دیگر ممکن است تمامت کنند.

روزهای تازه‌ای در راه‌اند...

+ نوشته شده در  88/06/23ساعت 12:54  توسط امیر  | 

عجیب تر از آنی هستند که اینجا ثبتشان کنم... این بیست و چهار ساعت گذشته را می گویم...

الان در منع مطلق از اینترنت هستم البته!

شاید بعدها راجع به دیشب و امروز نوشتم.... شاید هم نه...

راستش برایم چندان اهمیتی هم ندارد دیگر.... انگار وقتی تا تهش رفته باشی و بدانی داستان چیست؛... دیگر خیلی چیزها برایت آن اهمیت همیشگی را از دست می دهند....
...
شاید هم نه!



+ نوشته شده در  88/06/15ساعت 0:11  توسط امیر  | 

اولین دروغ را که گفتی، دروغ‌های بعدی آسان‌تر گفته می‌شوند!
مطمئن باش، که وقتی کسی به دروغ شنیدن عادت نداشته باشد، آن دروغ را باور خواهد کرد؛ شک نکن!

اولین جهتِ خطا را اگر رفتی، تا آخر راه همینطور دایم در همین جاده، خواهی رفت بدونِ اینکه خودت حواست باشد راهی که می‌روی چقدر اشتباه است.
مطمئن باش اگر از کسی نپرسی، هیچوقت در‌نخواهی یافت که در چه مسیر غلطی قدم نهاده‌ای.

فقط خودت هستی و خودت، که می‌توانی سر فرمان را به دست بگیری و بپیچانی و از آن مسیر اشتباه بیرون بیایی؛ مطمئن باش،...فقط خودت! مطمئن باش که می‌توانی از آن راه غلط خارج شوی؛ اما تا وقتی خودت نخواهی و سر آن فرمان لعنتی را کج نکرده باشی، تا وقتی با آن لجاجتِ احمقانه کنار نیامده باشی، مطمئن باش نه کسی تو را از اشتباهت آگاه می‌کند نه خودت هیچوقت خواهی فهمید چرا و از کجا و از کِی، راه را اشتباه رفته‌ای و همینطور در همین راه خواهی رفت و شاید زمانی از راه برسد که با تمام وجودت حس کنی راه را اشتباهی رفته‌ای... ای کاش آن موقع برای فرمان دست گرفتن و پیچاندنش زیاد دیر نشده باشد؛

مطمئن باش!

+ نوشته شده در  88/06/12ساعت 20:2  توسط امیر  | 

ببین، جانِ من؛ وقتی یه چیزی گُم باشه، یعنی گُمه دیگه! شوخی و این حرفها نداره که؟
یعنی گُم شده و باس بذاری همینطور گم شده باشه... هرچقدر هم بگردی پیداش نمی‌کنی؛ یعنی اگه تا الان پیداش نکردی دیگه مطمئن باش که پیداش نمی‌کنی.


+ نوشته شده در  88/06/10ساعت 23:7  توسط امیر  | 

فکرش رو بکن زیبایی‌شانسی داستان چقدر فرق می‌کنه اونوقت؛
که مثلاً نقش اول داستان که یه مرد خوشتیپه، تو مایه های همفری بوگارت، یا استیو مک کوئین یا آلن دلون یا دنیرو یا جانی دپ... مثلامی‌ره کنار پنجرهء بیمارستان و با موسیقی غمناک و آرومی که صحنه رو همراهی می‌کنه از بالا نگاه می‌کنه به دور شدن زنی که دوستش داره و زنه هم یهو اون وسط برمی‌گرده و نگاهی میندازه به نقش اول داستانِ ما که الان مثلاً بغض کرده و قراره که اشک از چشمانش سرازیر بشه... هی این اشک میریزه گوللله گوللله و هی اون میره و هی برمی‌گرده پشت سرش رو نگاه می‌کنه و همزمان با این دور شدن و اون اشک ریزون موسیقی همچین لطیف می‌شه مثل پنبه!

حالا این صحنه رو تصور کن که یه هنرپیشهء ناشناخته‌ای که قیافهء خیلی معمولی و حتی مزخرفی هم داره می‌ره پشت پنجره می‌ایسته و زل می‌زنه به بیرون... بعد دوربین نشون می‌ده که یه زنی داره دور می‌شه ولی برنمی‌گرده... اصلاً نمی‌دونی زنه خوشگله یا نه... ولی مطمئنی که عاشقه... از حرکت پاهاش موقع راه رفتن می‌فهمی که عاشقه... هیچ موسیقی‌یی هم همراهی نمی‌کنه این صحنه رو.... کلی هم صداهای نامربوط مثل پخش شدن صدای گزارش یه مسابقهء فوتبال یا داد و بیداد دو تا بیمار یا بحث دو تا پزشک یا حتی صدای یه گ.و.ز از توی یه دستشویی که نمی‌دونی کجاست به گوش می‌رسه... بعد زنه آروم آروم بدون اینکه حتی سرش رو سی درجه هم تکون بده دور می‌شه و مرده هی پشت پنجره با اخم و بغض نگاه می‌کنه... هم عصبانیه و هم ناراحت...هم خوشحاله و هم غمگین... دوربین باید حرکت گلوی مرده رو نشون بده که چطور داره  تکون می‌خوره و قرمز شده... خبری از اشک نیست.... تازه مرده سرش رو بلند می‌کنه و آروم می‌ره روی تختش می‌شینه و منتظر می‌مونه تا قرصهاش رو براش بیارن....
بعد دوربین آروم می‌ره بالا....بالا....بالا...

بعد فید اوت می‌شه به صفحهء سفید.....

- پلان بعد - 

............

+ نوشته شده در  88/06/04ساعت 1:34  توسط امیر  | 

... بعد من می‌شینم و به آرزوهام فکر می‌کنم... به چیزهایی که شاید مسخره به نظر بیان، اما شدنی هستند و فقط اون تیکه از گوشهء مغزت که دائم داره تو رو با دنیای بیرون هماهنگ می‌کنه تا از استانداردهای دیگران پیروی کنی، باعث و بانی این تفکر اشتباه می‌شه که بعضی از آرزوها دست نیافتنی‌اند.

... بعد من می‌شینم به این فکر می‌کنم که چطور می‌شه آدم توی یه روستای خوش آب و هوا، بالای کوه و نزدیک تر به آفتاب و درخت ها و بالای رودخونهء هراز زندگی کنه.
چرا شدنی نباشه این آرزو؟
من به این فکر می‌کنم که ای کاش می‌شد دور شد از این همه چیزهای احمقانه‌ای که به نام استانداردهای رفتاری بهمون غالب کردند.
من روزی این کار رو عملی می‌کنم؛ خیلی دیر هم نه... یک روزی همین حوالی، مطمئن باشید که خونه‌ام رو جایی می‌سازم که به خدا نزدیک تر باشه؛ که به همه نزدیک باشه و از همه دور. که درش به روی همهء دوستانم باز باشه... که خودم نونش رو از نونوایی لب جادهء هراز بخرم و بیام بالا؛ که خودم پنیرش رو از بقالی آب اسک بخرم... که وقتی دلم گرفت و خسته شدم از کارهام، پاشم برم اون قهوه خونهء سر جاده بشینم یه چای بخورم و یه قلیونی چاق کنم؛ که هر وقت دلم خواست پاشم برم سر جاده و جلوی اولین اتوبوسی که رد می‌شه رو بگیرم و برم شمال پیش دایی هادی، پیش حسین، پیش مادرجون؛ که هر وقت خبری شد، پاشم برم تهران واسه کافه نشینی و رفیق بازی و کنسرت و نمایشگاه و سینما؛ که هر وقت دلم خواست کتابم رو بنویسم، آهنگم رو بسازم و با همون چندرغازی که در میارم آروم و راحت و فارغ از این همه کثافتی که هر روز داره دنیا رو می‌گیره زندگی کنم.

آره،... این آرزوی منه! دیدید چقدر شدنیه؟ دیدید چقدر راحته؟ مگه چه خبره توی این دنیا که انقدر داریم خودمون رو عذاب می‌دیم؟ چه اتفاقی افتاده که فرو رفتیم تو گرداب روزمرّگی ها و عادت های هر روزه و مثل بقیه شدن؟
این آرزوی منه؛ جاش هم برای خیلی از دوستام معلوم و شناخته شده‌ست و قدم همهء دوستان روی چشم منه. دوستانی که صمیمیت اون خونه رو از نزدیک دیدند... که پاکی آفتابش رو حس کردند، که آبی آسمونش رو فهمیدند و من یه روزی اونجا زندگی خواهم کرد و می‌دونم که زندگی واقعی یعنی همون که اونجا پیدا می‌شه.

+ نوشته شده در  88/05/30ساعت 22:10  توسط امیر  | 

دیدی گاهی اوقات دلت می‌خواد سرت رو بکوبی به دیوار از اینکه همه چیز عجیب و غریبه و انگار اون بالا جناب آقای خدا با تمام قدرت نشسته و از کل دنیا غافل شده و فقط داره تو رو می‌بینه و هر کاری از دستش بر بیاد انجام می‌ده تا تو رو مسخره کنه و بهت بخنده؟
اینجور موقع‌ها عین یه فیلم سینمایی می‌مونند! یعنی اگر من فیلمنامه نویس بودم تمام این لحظه ها رو ثبت می‌کردم تا یه زمانی توی یکی از نوشته‌هام ازشون استفاده کنم؛

مثلاً فکرش رو بکن که بعد از شنیدنِ یک نهء گنده که به اندازهء ده برابر تمام زندگی‌ات بار سنگینی گذاشته رو قلبت و همون یه ذره اعتماد به نفسی که داشتی رو هم همچین خورد و خاکشیر کرد، پاشی بری در  چوبی رو به حیاط خلوت رو باز کنی و بعد ببینی یه گل قاصد چسبیده به در و بایستی و نگاش کنی و فکر کنی که خب، حالا چه خبر خوشی قراره بهم برسه مثلاً؟
بعدش گل قاصد رو برداری و رهاش کنی تو هوا و منتظر بمونی که بره پی کارش ولی جهت باد طوری باشه که قاصدکِ داستان رو ورداه بیاره توی خونه‌ات و بره زیر میز کارت. بعد همین که خم می‌شی تا برش داری، یه تقویم مال سال قبل رو پیدا کنی که خیلی وقت پیش، یه دوستی روی حساب ارادتی که به حافظ داشتی بهت هدیه داده چون هر هفته‌ء این تقویم همراه با یه شعر حافظه و تو کلاً یادت رفته که همچین تقویمی هم داشتی!
بعد لای تقویم رو باز کنی و خیلی عجیب و غریب همونطوری که تو فیلمنامه‌هه توسط جناب خدا نوشته شده برسی به هفته‌ای که بازهء بین ۱۸ تا ۲۵ مردادِ پارسال رو شامل می‌شه! بعد پوزخند بزنی که بیا،... تقویم هم داره به ریشت می‌خنده؛ بعد صفحهء مقابلش رو نگاه کنی و ببینی چه شعری از حافظ رو برای اون هفته انتخاب کردند؛ و اونجاست که دیگه تمام تنت شروع می‌کنه به لرزیدن و نمی‌تونی جلوی سرگیجه‌ات رو بگیری... بعد با صدای گرفته‌ات بخونی:
روز وصل دوستداران یادباد
یادباد آن روزگاران یاد باد
....

 



پ.ن: کور شم اگر یک کلمه از این اتفاقات رو دروغ گفته باشم! 

+ نوشته شده در  88/05/25ساعت 13:20  توسط امیر  | 

توی یکی از اپیزودهای فرندز، وقتی فیبی با نامزدش، مایک، رابطه‌اش رو بهم می‌زنه، دوستش مونیکا رو مجبور می‌کنه که مواظب باشه تا یه وقت از روی فشار دلتنگی و اینا برنداره به مایک زنگ بزنه و مثلاً قوی باشه و این حرفها؛ حالا بماند که مایک هم از یکی از دوستانش دقیقاً همین خواسته رو داشته و آخرش هم این دوستان با تمام نظارتی که به عمل آوردند، موفق نشدند که اون دو تا دیوونه رو کنترل کنند.

حالا ولی خیلی کنجکاوم که بدونم تو این دوره و زمونه که ارتباطات انقدر راحت و نزدیک شده اگر کسی خدای نکرده این وسط به همچین مشکلی دچار شد از کی باهاس کمک بخواد؟ دیگه نمی‌شه یه نفر رو استخدام کرد که صب تا شوم مواظب باشه آدم برنداره یه ایمیل بزنه یا وبلاگش رو آپدیت کنه یا استتوس فیسبوک رو عوض کنه که... ها؟

اینجاست که به این نتیجه می‌رسم بهتره این آدم رو برد توی یه بیمارستان روانی بستری کرد تا بعد از یه مدت خود به خود خوب بشه! می‌بینی رفیق؟ تکنولوژی یه جاهایی نه تنها آدم رو متمدن نمی‌کنه، که تازه باعث می‌شه، آدمها به روشهای قدیمی‌تر و قرون وسطایی‌تر رو بیاره...!

حالا اگر کسی یه راه مناسب برای حل مشکلات اینچنینی پیدا کرد، تا من خودم با دستای خودم این شازده رو نبردم تو امین آبادِ میلان بستری نکردم، حتماً با من تماس بگیره!

+ نوشته شده در  88/05/24ساعت 22:11  توسط امیر  | 

خدمت به من، یا خیانت به این همه آدمی که در انتظارند؟
مساله این است...؛

+ نوشته شده در  88/05/20ساعت 22:14  توسط امیر  | 

هی خانوم جان،
فکر نکن که اگر آدم کاری رو انجام نمی‌ده دلیلش اینه که ازش برنمیاد؛ به این فکر کن که گاهی اوقات آدمها یه سری چیزایی تو زندگی‌شون وجود داره که اهمیتشون خیلی بیشتر از اونیه که تو بخوای تصورش رو بکنی! اینکه به بهونهء بارون نیمه شبی، با اینکه خونه‌ات چهارتا خیابون با اینجا فاصله داره، بمونی تو خونهء من و تو حموم دوشت رو بگیری و لباست رو عوض کنی و بری طبقهء بالا روی تخت من بخوابی و من پایین روی مبل یه متری بگیرم بخوابم، دلیلش این نیست که بلد نبودم چطور کاری کنم که جفتمون روی اون تختِ طبقه بالا جا بشیم؛ می‌فهمی این رو؟ 
خیلی چیزا وجود دارند که مغز کوچولوی تو نمی‌تونه به این راحتی هضمش کنه! واسه همین رفاقت من رو ننویس به پای بی عرضگی‌ و پپه بودن و بعدش اون رفتارهای زننده رو از خودت نشون نده!

خسته شدم!
خسته شدم از بس که انقدر آدمها، همه چیز رو عوضی می‌بینند و واسه خودشون می‌شینند و نتیجه گیری می‌کنند که فلان و بهمان...
خسته شدم!
از این آدمی که هستم خسته شدم؛ 
خسته شدم؛ از آدم خوب بودن خسته شدم! نه اینکه آدم خوبی باشم،... نه‌خیر! من هم مثل خیلی های دیگه یه آدم معمولی‌ام با کلی خصلت مثبت و منفی! ولی از اینکه انقدر همه دارند بهم این حرف رو می‌زنند خسته شدم؛ یه موقعی خوشم میومد، دوست داشتم، لذت می‌بردم از اینکه بقیه بهم می‌گن "آدم مهربونی هستی" یا "آدم درست و خوبی هستی" یا هزارتا از این مزخرفات... دیگه نمی‌خوام اون آدمه باشم چون نتیجه‌اش می‌شه همین که وقتی به کسی خوبی می‌کنی، اون آدم نه تنها می‌ذارتش به حساب بی‌عرضگی‌ات، که رو همین حساب مسخره‌ات هم می‌کنه و این وسط واقعیته که مثل همیشه گریه کنان اون گوشهء دیوار قایم شده و کسی نمی‌بیندش.

از این برادر بودن، از این رفیق بودن، از این خوب بودن، از این بامعرفت بودن خسته شدم!
باید تبدیل شم به یه گرگ! به یه گرگ بی رحمی که فقط خودش رو ببینه و به ت.خ.م.ش هم نباشه بقیه چی راجع بهش فکر می‌کنند یا اساساً براش ذره‌ای هم اهمیت نداشته باشه که در حق کسی داره بدی می‌کنه یا خوبی می‌کنه! به کسی هم بدهکار نباشه و مثل همهء آدمهای این ریختی فکر کنه تمام حقیقت پیش خودشه و هرکسی که مثل اون فکر نمی‌کنه حتماً در اشتباهه. باید یادم بمونه که هیچوقت از کسی معذرت خواهی نکنم چون همیشه کاری که "من" انجام می‌دم کار درسته... باید حواسم باشه که آدمها خیلی زودتر از اونی که دلیل رفتارت رو درک کنند بهت خیانت می‌کنند و خیلی زودتر از اونی که بخوان متوجه چرایی کارهات بشن، سر تا پات رو به لجن می‌کشند و با خودشون فکر می‌کنند چه آدم خری بود!

نه!
خسته شدم؛ دیگه نمی‌خوام اون آدمه باشم... اصلاً نمی‌خوام آدم باشم! می‌خوام یه گرگ باشم،... مثل خیلی‌های دیگه...

+ نوشته شده در  88/05/20ساعت 13:46  توسط امیر  | 

هی می‌دونی؟
این رو هم می‌دونی؟
که وقتی خواب نسبتاً خوبی می‌بینی و حس ِ نزدیک بودن بهت دست می‌ده،... حس کردی که؟ آها... اون موقع هم وقتی تازه از خواب بیدار می‌شی و هنوز کاملاً به خودت نیومدی، سقف رو نگاه می‌کنی و می بینی سقفی که مدتهای مدیدیه زیرش گرفتی تو تنهایی ‌هات خوابیدی چقدر برات غریبه است، چون هزارها کیلومتر با اونجایی که توی خوابت دیده بودی فاصله داره؛ و نمی‌فهمی که عالم واقعیت چقدر هول‌انگیز تر از اونیه که تو خواب دیده بودی!
آها!
می‌دونی؟
دقیقاً باز هم همون چند ثانیهء اول بیدار شدن، باز هم همون چند ثانیه است که مهم ترین نقش رو داره؛ این بار دیگه هول انگیز و ترسناک نیست؛ نه.. این بار به شدت غم انگیزه. از تمام اتفاقهای داغون کننده‌ای که برات افتاده فشارش بیشتره طوری که چشمت رو می‌بندی و با خودت می‌گی کاش هیچقوت بیدار نشده بودم. به شدت غم انگیزه؛ از رکوییم موتسارت هم غم انگیزتر، از چاکونِ باخ هم ویران کننده تر، از سمفونی تراژیک مالر هم تراژدی تر...
می‌دونی؟
بعد خوابت می‌بره و کابوسه دوباره میاد سراغت! بیدار می‌شی؛ گیجی؛ بطری آب کنار تختته؛ گلوت خشکه؛ یه کم از اون آب می‌خوری و بوی دندونپزشکی رو همراه باهاش حس می‌کنی؛ البته بوی خمیر دندونه که دیشب قبل از خوابیدن استفاده کردی و بعد از مسواک زدن آب خورده بودی و حالا اثرش مونده رو بطریه!
تازه اون موقع، با بوی دندونپزشکیه که می‌فهمی واقعاً بیداری و با خودت فکر می‌کنی چقدر بد که باز بیدار شدم.
می‌دونی؟

+ نوشته شده در  88/05/19ساعت 11:58  توسط امیر  | 

می‌دونی؟
کابوس رو می گم!  بدترین قسمتش خود کابوس دیدنه نیست! هرچقدر هم آدم موقع دیدن اون همه تصویرهای عذاب آور به خودش بپیچه و دلش بخواد از اون خواب لعنتی بیدار بشه، باز هم بدترین قسمت اون نیست؛
می‌دونی؟
بدترین قسمت کابوس دیدن، اون لحظه است که از خواب بیدار می‌شی و می‌فهمی همهء اون اتفاقهای آزاردهنده بیشتر از یه خواب نبوده ولی هنوز انگار نمی‌تونی باور کنی و روی تخت می‌شینی و دور و بر تخت رو نگاه می‌کنی  و با ناباوری فکر می‌کنی هنوز اثری از اون اتفاقهایی که تو خوابت دیدیشون، کنار تختت وجود داره و انگار همهء اون اتفاقات و موجودات قایم شدند و منتظرند تا تو دوباره سرت رو بذاری رو بالش تا بیان سراغت. 
میدونی؟
تمام این اتفاق، شاید پنج ثانیه هم طول نکشه، اما به اندازهء یک عمر می‌گذره و سخت ترین لحظه‌‌های کابوس دیدنه، همون چند ثانیهء اولی که از خواب می‌پری؛
می‌دونی؟

+ نوشته شده در  88/05/18ساعت 13:56  توسط امیر  | 

چقدر این روزهایی که آدم از سر صبحش با استرس از خواب بیدار می‌شه (شاید بهتر باشه بگم می‌پره) اعصاب خورد کن هستند! اون وقته که آدم هی می‌خواد به خودش بقبولونه که مال اون هفت هشت تا آبجوی دیشب بوده و معدهء خالی و دوباره (بخوان صدباره) دیدن هامون و قلیونِ پشتش و صدای مادربزرگ پیر که می‌گه "تنها موندی... غمخواری نداری..." و اشکی که واسه اومدنش باهاس ناز بغض گلو رو بکشی و آخرش هم در نیاد؛
آره... تقصیر این اتفاقات بوده و هیچ ربطی نداره که تو یهو دلت هُرری ریخته پایین و بدون دلیل برای بار چندم از همون سر صبح دچار حملهء عصبی و استرس شدی!
آره باباجونِ من؛ پاشو برو یه قهوه واسه خودت ردیف کن و یه دوش بگیر و بشین یه سلکشن بزن از هرچی باخ و بتهوون و برامس و بقیهء بر و بچه‌ها تو "دو مینور" نوشته‌اند و بعدش بشین به خوندن و حرص بخور و بخند و بغض کن و عصبانی شو و منتظر شو و منتظر شو و منتظر شو و یهو بعد به خودت بیا و ببین چهار ساعته حتا واسه قضای حاجت هم از پشت این کامپیوتر لعنتی بلند نشدی و باز منتظر شو و منتظر شو و منتظر شو....

منتظر شو تا بگذره این استرس... اما نمی‌گذره لامصب... نمی‌گذره! بعد باز دوباره خودت رو قانع کن که وقتی چهارتا فنجون قهوه تو چهار ساعت می‌خوری پس باید هم استرس داشته باشی و بی‌خود و بی‌دلیل گوشت تنت هی بلرزه و بلرزه...

منتظر شو و منتظر شو و ....
بالاخره باید بگذره؛

+ نوشته شده در  88/05/15ساعت 15:10  توسط امیر  | 

اصولاً یک چیز خیلی مهمی هست که من تازگیا بهش پی بردم و اون هم اینه که تو پروفایل فیسبوک برای
 Relation Status یه دونه آپشن کمه!
مثلا می‌تونی بزنی Single یا In a Relationship یا Engaged یا Married یا It's Complicated یا In an Open Relationship
قبول! خیلی هم عالی و خوب و پسندیده! اما یه آپشن کمه؛ یعنی بدجوری هم کمه! باید یه آپشن هم می‌ذاشتند با این عنوان: 
In Love

...
همین!

+ نوشته شده در  88/05/13ساعت 19:45  توسط امیر  | 

آهای (...)
*به دلایل امنیتی حذف شد.

ای خدا(...)
*به دلایل مذهبی حذف شد.

من (...)
*به دلایل سیاسی حذف شد.

آقا جان (...)
*به دلایل فرهنگی حذف شد.

خانم جان(...)
*به دلایل اخلاقی حذف شد.

فکر کنم (...)
*به دلایل عقیدتی حذف شد.

(...)
*به دلایلی حذف شد.

-----------

پ.ن: آدمیزاد است دیگر... گاهی اوقات هم دچار مازوخیسم از نوع حاد می‌شود و دوست دارد نوشته های اعصاب خوردکنی از جنس گفتم‌گفت بخواند و هی حرص بخورد و هی داغان شود و هی نفهمد چرا بعضی‌ها انقدر راحت چشمشان را به روی همه چیز می‌بندند.... لابد خوب پول می‌دهند؛ نه؟

+ نوشته شده در  88/04/19ساعت 10:32  توسط امیر  | 

یادته رفیق؟
این مداد استدلره که الان کنار دستمه رو یادته با هم خریدیم؟ از شهر کتاب نیاوران؟ هم من یکیش رو خریدم و هم تو عین همین مداده رو؟ بعدش کلی به جونت نق زدم که من اگر بمیرم هم تفاوت این نوک های هاش بی و اینا رو نخواهم فهمید و انقدر گیر دادم بهت تا خودت بالاخره یکی از اون بسته های نوک رو برام انتخاب کردی؟

یادت هست؟
آها.... الان باهاس بهت بگم که وسط این درس و امتحانات و این صوبتا، این مداده شده آیینهء دق بنده! چون عین اینایی که به مازوخیسم حاد از نوع گاما دچار هستند گذاشتمش کنار دستم روی میز و از اون طرف هی چاکون باخ رو گوش می‌دم و هی با خودم می‌گم بی‌خیال درس و امتحان، بزن بریم به نوشتن موسیقی جدید، به خلق کردن، به آفرینش، به کشف کردن صداهای جدید، به پیدا کردن ملودی‌هایی که همیشه وجود داشته‌اند اما فقط تو می‌تونی روی کاغذ ترجمه‌اش کنی!!
وخ، به قول خودت، همچین دلم می‌خواد همهء این کتابا و جزوه ها رو پرت کنم بیرون و جا رو باز کنم واسه اون کاغذ گنده هایی که پره از خط حامل و بشینم به نوشتن و نوشتن....
آره خب دیگه؛
نگران نباش،
من عادت دارم به اینکه هیچوقت تو زندگی‌ام مطابق اون چیزی که قرار بوده پیش نرم؛ همیشه وقتی باید این کار رو می‌کردم رفتم سراغ یه موضوع دیگه و وقتی باید به اون موضوعه می‌پرداختم سر از جای دیگه‌ای درآوردم.... اینه که اصولاً همیشه خارج از قاعده بودم در حالی که همه فکر می‌کنند من قاعده‌مند ترین و منظم ترین و نرمال ترین انسانی هستم که شناخته‌اند...
ها ها ها ...
اینجا من می‌خندم!
هنرپیشهء خوبی‌ام لابد... نه؟ گولشون زدم!
گولتون زدم!!
ها ها ها...

نه رفیق!
باور کن مست نیستم... صبح ساعت ۸ کی مست می‌کنه آخه؟
همه‌اش تقصیر این مداده است که اون روز با هم تو شهرکتاب نیاوران خریدیم. اینکه گذاشتمش کنار دستم تا هی ببینمش و یادم باشه که همیشه جریان جای دیگه‌ای بوده و من جای دیگه. انگار که جسمم رشد کرده و عقلم یه کم تاخیر داشته! الکی نیست داداشم می‌گه عقب افتاده‌ای... به هر حال اون بهتر از هر کسی با حیوونا سر و کار داشته و خب من رو لابد بهتر می‌فهمه!!

خلاصه که رفیق،
یادش به خیر اون مداده انگار....
کی می‌شه روزی بیاد که بگم "یادش به خیر اون کتابا و جزوه ها..."

+ نوشته شده در  88/03/05ساعت 11:25  توسط امیر  | 

آه؛
مایی که همیشه متوسط بوده‌ایم، متوسط مانده‌ایم...
مایی که هیچوقت نفهمیدیم چقدر نابغه‌ایم؛
که هیچوقت نخواهیم فهمید چقدر نابغه بودیم...
+ نوشته شده در  88/02/18ساعت 11:47  توسط امیر  | 

دل و دماغش رو ندارم؛ یعنی کلاً موضوعهای مختلفی که به ذهنم میان انقدر پریشان و بی‌ربط هستند که این اجازه رو هم پیدا نمی‌کنند تا تو تنهایی‌های فکری‌ام پرورونده بشن تا بتونم بیام و اینجا بنویسمشون. نمی‌دونم چرا دل و دماغ ندارم؛ مال فصله به نظرت؟ بهار عزیز که همه‌اش خواب‌آلودگی مزمن با خودش به همراه داره و من ِ این روزها رو تبدیل کرده به کپی برابر اصل گیگیلی توی کلاه قرمزی؟

می‌خواستم از این همه اخلاق گرایی تو فوتبال ایران بگم اما می‌بینم که خیلی‌هایی که اینکاره هستند خیلی بهتر از من گفته‌اند... می‌خواستم از فیلم‌هایی که دیده‌ام و حالم بهم خورده بنویسم اما مهلت ندارم که حرف‌هام رو حلاجی کنم. می‌خواستم از موسیقی هایی که ننوشته‌ام بگم ولی می‌بینم که تنها زمینه‌ای که تو زندگی‌ام من رو به آدمی درونگرا تبدیل می‌کنه همین موسیقی نویسی و کلاً آفرینشه. می‌خواستم از روزمرّگی‌هام بنویسم اما با خودم فکر کردم چه فایده‌ای به حال چه کسی می‌تونه داشته باشه.

دچار یه جور خوددرگیری مزمن شدم و می‌دونم تا وقتی خودم رو پیدا نکنم هر حرفی هم بخوام بزنم مسخره و خنده دار می‌شه؛ یعنی باورپذیری‌اش رو از دست می‌ده همونطور که امکان داره شخصیت های یه داستان، باورپذیری‌شون رو از دست بدن چون واقعاً نمی‌شناسی‌شون و فقط باهاشون آشنایی، نه بیشتر نه کمتر.

می‌دونم؛ می‌دونم که دارم پراکنده‌گویی می‌کنم،... وقتی از خودم دور می‌شم و با فاصله به خودم نگاه می‌کنم و می‌بینم میزان رضایتمندی‌ام از "خودم" انقدر پایینه، معمولاً این آشفتگی‌ها هم اجتناب ناپذیر می‌شن؛ این می‌شه که حس می‌کنم همین هذیون‌نویسی ها شاید بتونه یه کمک کوچیکی بکنه تا از این خمودگی در بیام؛ شاید بتونم از جام بلند بشم و تو چشم‌هاش خیره بشم،... تو چشم های این زندگی واقعی که مدتهاست باهاش بیگانه شدم.
زیادی داریم مجازی می‌شیم و این مساله به همون اندازه‌ای که هیجان انگیره، ترسناک هم هست!

+ نوشته شده در  88/01/31ساعت 18:17  توسط امیر  | 

وقت چندانی برای نوشتن ندارم و موضوعی که تو ذهنم هست، خیلی زیاد در رابطه با موضوع پست قبلیه! پس باشه واسه یه وقت بهتر؛ شاید هنوز زمانش نرسیده باشه... باید بهش زمان داد تا هضم شه و جا بیافته و پرورده شه تا نوشتنش بیاد.
باید اول اون حس رو پیدا کرد تا بشه تازه به روی کاغذ که نه، به روی کیبورد و مانیتور آورده بشه.
هه...
می‌بینی چقدر با قلم و کاغذ بیگانه شدیم؟ می‌بینی خود کاغذ چقدر زود داره تبدیل به نوستالژی می‌شه؟

پ.ن: اندرونی به روز شد. قسمت سوم از سفرنامه‌ی دکتر هومن (یا به اعتبار شازده، بیطارباشی) به اروپا.

+ نوشته شده در  88/01/29ساعت 15:41  توسط امیر  | 

این روزها هم مثل روزهای قبل و روزهای بعد میآیند و می‌روند! همیشه این موقع، یعنی نزدیک‌های عید پاک و وقتی هوا کم‌کم شروع می‌کنه به گرم شدن، دلتنگی من بیشتر می‌شه. یعنی یه حس غریبی می‌آد و گیرم می‌اندازه و وسط این همه آفتاب و آسمون پاک و تمیز و آبی و مردمی که شاد و خوشحال تو خیابونا راه می‌افتند و لباس‌هایی که هر روز نازک‌تر از قبل می‌شه یه جور حس حسادت بهم دست می‌ده!
اینکه الان اگر همه چیز یه جور دیگه‌ای بود چطور می‌شد؟

حس‌ها بالاخره همیشه خوب یا بد باید وجود داشته باشند ولی اینکه دقیقاً این موقع از سال یعنی از اواسط فروردین تا اواسط اردیبهشت که برای من بهترین موقع از سال به حساب می‌آد (از نظر آب و هوا منظورمه!) این احساسات نوستالژیک همچین باید چکه‌چکه کنان خودشون رو بهت تحمیل کنند یه کم پارادوکسیکاله. یعنی انگار این بخش از زندگی‌ام هم باید همراه با پارادوکس باشه، همراه با تناقضی دائمی که حتا بیان کردنش هم با واقعیت در تناقضه!

از هذیان‌ها بگذریم!
اندرونی رو بخونید. بیطارباشی قسمت دوم سفرنامهء فرنگ رو نوشته. تشریف ببرید اینجا یه کم بخندید! 

+ نوشته شده در  88/01/17ساعت 13:59  توسط امیر  | 

خب آدمیزاد است دیگر؛ گاهی اوقات دلش تنگ می‌شه!
مثلاً:
من دلم برای اینکه به مهروش زنگ بزنم و بهش بگم "چطوری دخترم؟!!" تنگ می‌شه!
من دلم برای ‌اس‌ام‌اس بازی کردن و کل کل کردن با آرتمیس تنگ می‌شه!
من دلم برای کری خوندن و یکی به دو کردن با فرجام (سر هر مساله‌ی بی اهمیتی!) تنگ می‌شه!
من دلم برای بحث کردن سر اینکه ۱۱ روز از آرش بزرگترم تنگ می‌شه!
من دلم برای اینکه هی سر به سر سولماز بذارم و به ماه تولدش گیر بدم تنگ می‌شه!
من دلم برای تار زدن با استاد تنگ می‌شه!
من دلم برای شیطونی‌های یسنا و باربد تنگ می‌شه!
من دلم برای دوره کردن تیکه‌های هامون یا فرندز با آلوچه‌خانوم تنگ می‌شه!
من دلم برای کافه رفتن با آرش و دعوا کردن سر اینکه کی پول میز رو حساب کنه تنگ می‌شه!
من دلم برای توصیه‌های پزشکی و نگرانی های بهاران تو باغ آلوچه تنگ می‌شه!
من دلم برای کافه شارونا و اون جمع دوستانه تنگ می‌شه!
من دلم برای مینوش و نگاه مهربونش تنگ می‌شه!

تازه خیلی چیزهای دیگه هم هست که دلم براشون تنگ می‌شه! مثل سر پل تجریش، علی کاز، سروصداهای مانلی، پیاده‌روی‌های بی هدف و بی حساب و کتاب با دخترک، قلیون کشیدن، نگرانی های مامان، تیکه‌های بابا، جک های هومن،...
برای عابد و گپ زدن و بحث کردن باهاش،
برای روزنامه فروشی سر کوچه،
برای شهرکتاب نیاوران،
برای خانه هنرمندان و رستورانی که توی تراسش هست،
برای قهوه فرانسه های رضا شارونا،
برای جمع بچه‌های دبیرستان،
برای فرهنگسرای نیاوران،
برای کتابفروشی‌های خیابون انقلاب،...
برای.......

+ نوشته شده در  87/12/28ساعت 14:20  توسط امیر  | 

می‌دونی عزیزکم؟
همیشه وقتی می‌خوای یه پدیده‌ رو توی یه زمان خاص ثبت کنی به اشتباه میافتی!
دقیقاً این حس ثبت کردن و ماندگار شدن در تضاد با جاودانگیه. یعنی یه جورایی باید بیخیالش بشی تا ثبت بشی!‍
می‌دونم دارم شر و ور می‌گم ...
ولی وقتی به این قاب نارنجی نگاه می‌کنم و اون دو نفری که بیننده‌های عکس رو به لبخندی مهمون می‌کنند پُر از شادی و مالیخولیا، پُر از زیبایی و نوستالژی، پُر از صداقت و دلتنگی، درک می‌کنم که گاهی اوقات زمان با ما کاری می‌کنه که به این آسونی ها نمی‌شه درکش کرد یا بیانش کرد یا توی یه قالب خاص درش آورد!

آدم نمی‌تونه زمان حال رو زندگی کنه. چون آگاهی به زنده بودن در زمان حال مساویه با عدم درک صحیح از واقعیاتی که پیرامون‌مون دارند اتفاق میافتند. 
اصلاً این فعل بایستن رو باید انداخت دور و تبدیل شد به نیستی و نبودی که در واقع چیزی نیست جز همراه شدن با زمان و درک واقعی اتفاقاتی که برامون میافتند. نیستی و نابودی اینجاست که معنی‌اش می‌شه حیات جاودانه؛ می‌شه اصلاً انگار خود زندگی!

عزیزکم،
عاشق بودن رهایی از زمان رو طلب می‌کنه!

+ نوشته شده در  87/11/29ساعت 8:27  توسط امیر  | 

خیلی از وقت‌ها، به یاد آوردن یک پدیده،... یعنی اساساً چیزی که با گذشت زمان (هرچقدر کوتاه یا بلند) تبدیل به خاطره شده، از خودِ اون پدیده جذاب تر، که نه، تاثیر گذار تره!
انگار مفهومش در طی زمانی که ازش می‌گذره تازه رنگ به خودش می‌گیره!
انگار تازه اون موقع است که جون می‌گیره و عینیت پیدا می‌کنه!

------

برای درک بهتر تریو اپوس ۱۰۰ شوبرت رو کامل گوش کنید!

+ نوشته شده در  87/11/15ساعت 2:14  توسط امیر  | 

خب می‌دونی چیه؟
آدم احمق که تو دنیا کم وجود نداره؟ آدم بیکار هم همینطور! اینطوریاست دیگه رفیق! اگه واسه هر سیخی که یه آدم بیشعور به آدم می‌زنه، بیایم و یه قرون بذاریم کنار شک نکن که شب سال نوی بعدی میلیونر شدیم و خودمون خبر نداریم!

این محیط مجازی خیلی جای جالب و دوست داشتنی‌ییه هرچند مثل تمام پدیده‌هایی که توی دنیا وجود دارند، بدی‌های خودش رو هم داره دیگه! وقتی محیط انقدر باز و آزاد باشه، یه سری آدم عقده‌ای و بی مغز که تو لجن‌های وجودشون دارند دست و پا می‌زنند هم پیدا می‌شن و می‌تونند از همین موقعیتی که دنیای آزاد براشون فراهم کرده نهایت سوء استفاده رو ببرند.
می‌دونی؟ دقیقاً همین موقع هاست که یاد این حرف می‌افتم که جامعهء ایران برای پذیرش آزادی هنوز آماده نیست! خودت ببین دیگه! وقتی یه عقده‌ایِ بی وجدان به این راحتی میاد و از این آزادی مجازی اینطور سوء استفاده می‌کنه که به اسم تو اینجا و اونجا کامنت‌های آنچنانی بذاره، خب آدم خیلی راحت می‌تونه تا ته قضیه رو بخونه و بفهمه چقدر برای پذیرش آزادی آماده‌ایم!

البته خب،
من شاید بتونم یه کم این همه سوزش باسن رو درک کنم! به هر حال می‌شه دورادور حدس زد چه کسی این کثافت‌کاری رو انجام می‌ده. مگه نه؟ مهم اینه که همهء دوستان و آشناها، تو رو خیلی خوب می‌شناسند و حتا تصور کردن اینکه تو بخوای کامنتی بگذاری که مورد دار باشه، براشون سخته. واسه همین سخت نگیر و بدون که تحریک‌های این آدم روانی و عقده‌ای که فقط حس ترحم آدم رو برمی‌انگیزونه اگر بخواد روی تو و فکر پاک و روح بی آلایشت اثر بگذاره، در نهایت کسی این وسط سودی نمی‌بره جز همون بدبختی که ذکر جمیلش رفت!

خدا رو شکر، آشنایی های ما تو این محیط مجازی خیلی هم مجازی نیست و با یه تلفن و دو تا اس ام اس می‌شه فهمید صاحب اصلی فلان کامنت توی بهمان وبلاگ تو بودی یا نه!

بگذار این آدم روانی انقدر توی این سوزش باسن و جاهای دیگه‌ش باشه که خسته بشه و بره پی ِ کارش! هرچند بعید می‌دونم کاری هم داشته باشه و همونطور که تو کامنتم برات نوشته بودم فقط یه آدم بیکار و علّاف می‌تونه از این کارها بکنه. تو به کامنت گذاشتنت ادامه بده و مطمئن باش که همه می‌تونند بفهمند کدوم نوشته مال توئه و کدوم نوشته مال اون خدانشناسی که از روی باد شیکم می‌ره اینجا و اونجا و لجن‌پراکنی می‌کنه!

البته خب، حق هم بده بهش... چراش رو بعداً خودم بهت می‌گم و فکر نکنم کسی بهتر از من بتونه درک کنه این چرایی رو چون شاید کسی مثل من نفهمه تو چه گوهر کمیابی هستی! ولی بیچاره خب بدجوری داره می‌سوزه دیگه! ها؟ بیچاره خب حق هم داره یه جوری حرصش رو خالی کنه دیگه... آدم روانی که شاخ و دم نداره!!

+ نوشته شده در  87/11/02ساعت 1:12  توسط امیر  | 

آقاجان، وقتی هدفون‌هایی که این آقا مهربونه برات گرفته رو می‌گذاری تو گوشهات و هیچ صدایی از محیط دور و برت نمی‌شنوی، و تو همون حالت داری توی یه خیابون خلوت و تاریکی که کلاً چهارتا چراغ هم از خونه‌های اطرافش روشن نیست و درخت های ل.خ.ت و عوری که برگی بهشون نمونده عین دستهای شیطان بالای سرت قرار دارند و همه جا رو یه مه غلیظ پوشونده،....
جمله ناتموم موند!
چی می‌گفتم؟
آها...
وقتی همهء این حالت هایی که نوشتم وجود داره و ناخودآگاه بدون هیچگونه عامل خارجی‌یی آدم اگر تنها تو این خیابون و فضاش باشه، ترس کل وجودش رو می‌گیره، شما خیلی بیخود می‌کنید اون هدفون های معروف رو بچپونی توی گوشهات و موسیقی فیلم طالع نحس گوش کنی و بلرزی و بلرزی و بترسی و قلبت هی تند و تند تالاپ تالاپ بزنه و قدمهات سنگین تر بشه و حس کنی الانه که یکی از اون شاخه‌های بی برگ بالا سرت که درست عین دستهای شیطان می‌موند بلندت می‌کنه و با خودش تو رو می‌بره به اون دنیا! گیرم حالا توی گنده‌بک رو یه شاخه که هیچ، بولدوزر هم نمی‌تونه تکون بده!!

خب گوش نکن! بزن اون کانال موتزارت و شوبرت گوش کن!
مازوخیسم چی می‌گه؟

+ نوشته شده در  87/10/25ساعت 12:3  توسط امیر  | 

خواب دیدم در بیمارستانی هستیم. نه من مریضم، نه او. که هر دویمان برای مراقبت از مریضی به بالینش رفته‌ایم. بیمارستان اما عجیب است. می‌توانی وارد شوی اما راه خروجی در کار نیست. انگار یک زندان است که من و او آگاهانه به طرفش رفته‌ایم تا تنها از مریضی که خیلی خوب هم نمی‌شناسیمش مراقبت کنیم.
قبل از ورود از او خواستم تا به من اطمینان دهد که می‌داند در چه راهی داریم قدم می‌گذاریم. ورود به مکانی که معلوم نیست کی و چطور از آن بیرون آییم؛ مکانی که هر لحظه امکان وقوع حادثه‌ای در آن بیشتر از قبل خود را نشان می‌دهد؛ به طور کلی، مکانی مخوف و در عین حال جذاب. تنها برای مریضی که تازه او را خیلی خوب هم نمی‌شناسیم.
سالن های تو در تو و راههای پر پیچ و خمی که من و او را باید به مریضمان برسانند، دردسرهای اصلی هستند. او را نمی‌توان به این راحتی ها پیدا کرد. دکتر ها جواب نمی‌دهند و پرستارها بد رفتارند.

بیدار می‌شوم و تلاش می‌کنم صحنه ها را یکی پس از دیگری حلاجی کنم. می‌خوابم ولی یادم نمی‌رود  درختهای بی‌برگ و لختِ حیاط بیمارستان را و سنگینی و زیبایی ساختمانی قدیمی که به هر چیز می‌توانست شبیه باشد جز بیمارستان یا زندان. برگ های خشکی که زیر پای من و او له می‌شدند و اندیشیدن به اینکه پس از ورودمان چه واقعه‌ای در انتظارمان خواهد بود.

+ نوشته شده در  87/10/20ساعت 11:1  توسط امیر  | 

چرا؟ چرا؟ پس چرا زمانش نرسیده؟
چرا همچنان باید صبر کرد؟
آیا باید همچنان صبر کرد؟
نکند زمانش بگذرد بدون اینکه بفهمم برای چه گریه کردم و نوشتم و تمام حسّم را ریختم بر روی کاغذ؟ صداهایی را که درد بشری را فریاد می‌زدند و حافظی که از پایان عمر انسانیت سخن می‌گفت؟
هنوز آن صداها را می‌شنوم. نامهء حسین را به خاطر دارم که می‌گفت "... موسیقی ِ تو شاید صدای بغض فروخفتهء مادری باشد در عراق..." و من نمی‌فهمیدم. وقتی می‌نوشتم هم نمی‌فهمیدم چه می‌نویسم. نه اراده‌‌ای قوی از خود داشتم در نوشتن، نه معلومات و یادگرفته‌های چندین و چند ساله دست و پایم را بسته بودند. من بودم و خودم و خدایی که در همان نزدیکی‌ها قرار بود باشد؛
نوشتم؛ حافظ را شاهد گرفتم و نوشتم "رکوییم برای مرگ انسانیت" را. هنوز در سرم صدای آوازه‌خوان را می‌شنوم که در فاصلهء میان دو بند از آخرین واژه‌های نماز کاتولیک، می‌خواند:
       
          آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست       عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی


و من می‌گریستم با استغاثه‌ای انگار به درگاه کسی که قرار بود در همان نزدیکی‌ها باشد اما جوابی نیامد. جوابی نخواهد آمد برادران من. تا بوده همین بوده. از همان ابتدا باید به حال انسانیت و مرگ زودرسش می‌گریستیم. از زمان هابیل و قابیل. هیچ فریادرسی نیز از پس بیدادهای این زمان و آن زمان به دادمان نخواهد رسید. تا بوده همین بوده. مگر تاریخ نخوانده‌اید؟ آتش‌افروزی های این و آن را مگر از یاد برده‌اید؟ اسکندر، چنگیزخان، نادرشاه، جنگ‌های صلیبی، ناپلئون، بربرهای شمال اروپا، هیتلر، هولوکاست، طالبان، افغانستان، عراق و ...؛ تا بوده همین بوده و کور شوم اگر دروغ بگویم که باور دارم خون به زانو* که هیچ، که اگر به گردنمان هم برسد، نجات دهنده‌ای در کار نخواهد بود.

مرثیه‌ای که نوشته بودم برای مرگ انسانیت بود و هر بار که نشانه‌های آن را می‌دیدم، به یادش می‌افتادم. همیشه حس می‌کردم باید زمانش برسد تا این مرثیه را بتوان شنید. بتوان همراهش شد. اما شاید هیچگاه زمانش نرسد. شاید زمانش نباید برسد.
وسوسه شده‌ام تمام این کاغذها را پاره کنم و در آتشی بسوزانمشان. خونِ آن نُت‌ها، رنگین تر از خون این همه انسان بی‌گناه نیست که هر روز در اینجا و آنجای دنیا دارند تقاص مرگ انسانیت را پس می‌دهند. چه فایده دارد حضور کاغذی این همه نوشتهء بی معنی؟ گیرم که در لابه‌لای آن نواها و صداها و در میان شعرهای حافظ و متن‌های لاتینی که هم سن و سال اشعار حافظ خودمان است، گریسته باشم. که چه؟ چه فرقی می‌کند بودن و نبودنش؟
زمانش هیچگاه نخواهد رسید. به "رکوییم برای مرگ انسانیت" نیازی نیست؛ چون آدمیان هیچگاه نخواهند فهمید که انسانیت مُرده است.

* به یاد دارم که مادربزرگم همیشه از حضور ناجی انسانها سخن می‌گفت و همیشه می‌گفت: "او زمانی خواهد آمد که آنقدر انسان کشته شود که در سراسر جهان خون به زانوی انسانهای دیگر برسد."

+ نوشته شده در  87/10/10ساعت 11:59  توسط امیر  | 

آره آقاجون اصلاً نرفتم... حالا چی می‌خوای بگی؟
آره؛ تک و تنها موندم تو خونه و نشستم به گوش دادن به نی‌نوای علیزاده و سمفونی‌های امین‌الله حسین و بعضی از کارهای پیمان یزدانیان و بیژن و منیژه‌ء دهلوی! مشکلی هست؟ آره اصلاً محافظه کار درون انقدر هی گیر داد که باعث شد بمونم خونه و به کارهای خودم برسم؟
که چی بشه؟ برم و ۱۲ یورو بدم و تو لژ طبقهء سوم سالن تئاتر بشینم و از گرما خفه بشم و پرپر بزنم و یه موزیکال ببینم؟ اونم چی؟ موزیکال! اپراش رو به زور تحمل می‌کنم چه برسه به تئاتر موزیکال!!
اصلاً هم غلط کردم که گفتم من آدم این حرفها هستم. خوب شد؟ اصلاً بیجا کردم که گفتم من تنها هم می‌تونم برم اینور و اونور! خوبه؟
نیستم آقاجون! باز اگر یه کنسرت درست و حسابی بود یه چیزی. دست کم چهار تا آشنا رو می‌شد بهشون گیر داد و رفت و شاید بعدش هم رفت توی یه بار و یه آبجویی چیزی زد و بحثی کرد و از مصاحبت با دو تا آدم چیز فهم لذت برد... حالا الان من برم چه اتفاقی میافته؟ هیچی! تئاتر که تموم می‌شه باهاس شال و کلاه کنم و بزنم بیرون و تنهایی تو مه قدم بزنم و بیام خونه و تو سکوت کر کنندهء اینجا بگیرم کپه کنم تا فردا که قراره روز دیگری باشه.

نیستم اهلش... خوبه؟ آدم تو تنهایی درصد محافظه کاری‌اش انگار بالاتر می‌ره. وقتی با دوستی هستی که حرفت رو می‌فهمه و پایهء همه جور خل بازی‌یی هست، دیگه محافظه کاری، خود به خود می‌ره کنار! مگه نه؟
پس بذار بمونم خونه و عین آدم بشینم به رسیدگی به کارهای عقب افتاده‌ام. به اندازهء کافی تو ایران خوش گذشت. به اندازهء کافی هم کنسرت رفتم، هم تئاتر و سینما و گالری و نمایشگاه و کافه و مسافرت های رنگارنگ. همیشه قرار نیست به آدم خوش بگذره. کارای ناتمام زیادی دارم که نمی‌گذارند از کارهای جنبی لذت ببرم. باید زودتر بهشون برسم. حالا اگر زودتر تموم نشدند، خیلی هم مهم نیست، ولی دستِ کم می‌تونم بهشون بپردازم تا کمتر درگیر حس های بد جور واجور بشم. مگه نه؟

----------

پی نوشت کاملاً بی‌ربط: اندرونی به روز شد. شازده از سفر فرنگ نوشته!

+ نوشته شده در  87/09/27ساعت 22:44  توسط امیر  | 

نی دونم چرا، ولی این حس تازه ای که بهم حمله کرده داره اذیتم می‌کنه. حس مرگ.. حس وداع... حس اینکه کسی آگاهانه از زندگی خداحافظی کنه.
دیشب زمزمه هاش رو قبل از اینکه بخوابم حس کرده بودم؛ گذاشتمش به حساب خستگی و کلافگی...
امروز که از خرید برمی‌گشتم، موسیقی بی کلامی از ترانهء زمین ِ مالر همراهی‌م می‌کرد. اسم قطعه؟ وداع... و جایی هست توی این موسیقی که انگار قهرمان داستانش رو به تصویر می‌کشه که دیگه نمی‌تونه به حرکتِ آروم و تلاش مذبوحانه‌ش برای جلو رفتن ادامه بده و خورد می‌شه؛ میافته زمین؛ می‌شکنه... رسیدم خونه و بدون اینکه لباسم رو در بیارم نشستم روی مبل و هی اون ۵۰ ثانیهء لعنتی رو گوش کردم و گوش کردم و گوش کردم... تا جایی که واقعاً قهرمان مُرد....

دوست داشتم به زندگی نرمال برگردم؛ کار، زندگی، برنامه... بریزم ... بپاشم ... بسازم...!

تلویزیون رو روشن کردم. کانال های سینمای ماهواراه رو دوره کردم و ... چی می‌دیدیم؟ یکی از بهترین فیلمهایی که تو زندگی‌م تا حالا دیدم... Les Invasions Barbares... یه شاهکار که اونقدرها که باید شناخته نشده. داستان؟ مردی پنجاه و چند ساله که داره می‌میره و... هرچند توی این داستان موضوع وداع و خداحافظی از زندگی، موضوع اصلی نیست، ولی انگار یه جایی رو دوباره ته ذهنم قلقلک داد....

این ترس از خداحافظی و وداع از زندگی نیست... یه حس ترسناکه از چیزی که گاهی اوقات حس می‌کنی و به سراغت میاد و شاید بعد از مدتی، کوتاه یا بلند، بفهمی چرا اون شب خاص این حس به سراغت اومده.
خیلی هولنک تر از اونیه که بشه توصیفش کرد ولی باید ثبتش کنم تا یادم بمونه این همه وحشت رو...
 وحشتی که از خداحافظی و وداع و مرگ نیست... وحشت از چیزیه که احتمالاً به وقوع خواهد پیوست و من زمزمه‌هاش رو الان دارم تو درون خودم می‌شنوم و سعی می‌کنم بی‌خیالشون باشم ولی هستند و آزارم می‌دهند... مثل صدای چرخ گوشتی که مدام بهت یادآوری می‌کنه چیزی که قراره بخوری گوشت موجودیه که یه زمانی مثل تو زنده بود...

حالم داره به هم می‌خوره....

۱۲ دسامبر ۲۰۰۸

+ نوشته شده در  87/09/23ساعت 17:29  توسط امیر  | 

دارم می‌بینمشون! هر کدومشون یک جایی هستند بالاخره... قشنگ می‌تونم حالا باهاشون حرف بزنم...!
ساموئل رو می‌بینم؛ محسن رو هم؛ اون طرف تر ایستاده و بی خیال داره سیگارش رو می‌کشه. اون گوشه، اون طرف تر آیدین ایستاده و داره با امیر حرف می‌زنه که حواسش اصلاً به حرفهای آیدین نیست و از دور داره کارلوتّا رو دید می‌زنه و جرات نمی‌کنه خودش رو بهش نزدیک کنه. همه هستند! همه! فابیو به امیر نزدیک می‌شه و بهش یادآوری می‌کنه که قطار داره حرکت می‌کنه و باید سوار بشن...
اون دور تر دارم خانوادهء سحری رو می‌بینم و اشکهای مادر و دلداری های پسرک ۲۰ ساله‌اش رو که نمی‌دونند تاوان اشتباهِ چه کسی رو دارند می‌پردازند...!

همه هستند. فقط منم که می‌فهمم کی باید کجا باشه. بالاخره پیداشون کردم. شازده از هیچکدوم از این آدما خوشش نمیاد و بهم یادآوری می‌کنه دلیل بودنم اینجا چیز دیگه‌ایه. دخترک از دور لبخندی می‌زنه. از اون لبخندهایی که هم توش شیطنت پنهان شده، هم پره از مهربونی و رفاقت.

همه هستند... عین یه پارتی... فقط فرقش اینه که توی پارتی آدم می‌خواد واسه چند ساعت از زندگی جدا بشه اما این پارتی، در واقع خودِ زندگیه.

 

پ.ن: اگر چیزی متوجه نشدید اشکال از شما نیست؛ از منه! هذیونه دیگه... خیلی جدی‌اش نگیرید!

+ نوشته شده در  87/09/16ساعت 22:6  توسط امیر  | 

چند ساله که همیشه انگار همراهمه؟ واقعاً چقدر گذشته از اون شب تلخ؟ از اون شبی که تلخ ترین نگاهِ خندان رو توی زندگی‌ام دیدم؟ از اون شبی که همه چیز از دید هر کسی غیر از من به شدت عادی بود اما برای اولین بار انگار یه چیزی ته قلبم شکست؟ انگار قلبم به هم پیچید؟ چند سال گذشت؟ واقعاً از اون لبخندِ عجیب که هنوز دست از سرم برنداشته چند سال گذشت؟

هنوز انگار جلوی چشممه؛ شادی عجیبی که ته دلش بود و نگاه سرشار از اون رضایت موقتی و من که نمی‌فهمیدم... یا شاید نمی‌خواستم که بفهمم؟ چرا این حس گناهِ چند ساله رو هنوز روی دوشم حس می‌کنم؟ چرا هنور از به یاد آوردن اون حرف و اون رفتار ِ از سر نخوتم نتونستم خودم رو رها کنم؟ چرا هنور اون چشمای پر از سادگی که تو اون صورت مهربونِ سیاه انگار از خوشحالی می‌درخشیدند ذهنم رو انقدر درگیر خودش کرده؟

تا امروز همیشه به یادش می‌افتادم و هر بار تو بهتی عجیب فرو می‌رفتم. انگار زمان و مکان همون موقع از حرکت می‌ایستاد و من وسط جمع، یا تو تنهایی های خوذم؛ توی خیابون؛ توی مهمونی؛ توی تاکسی یا هر جای دیگه‌ای به خودم میومدم و خودم رو رها شده می‌دیدیم از اتفاقی که پیرامونم در حال افتادن هستند و باز اون صورت سیاه و اون چشمهای پر از سادگی و اون نگاه معصومانه همه با هم حمله می‌کردند به طرفم.

امروز دوباره دیدمش. وسطِ مکالمهء دو نفره‌ام با اورسته* اومد به طرفم. انگار یه چیزی قراره بهم بگه. باید صبر کنم تا بتونم بنویسمش. باید قوی باشم و نگذارم سادگی و اتفاقاتِ روتین دور و برم، من رو از ساموئل دور کنند... هه.. می‌بینی؟ براش اسم هم گذاشتم.... ساموئل... ساموئل... از فکرش بیرون نمیام... کی این داستان به آخر می‌رسه؟ 

* Oreste اسم یکی از دوستانِ ایتالیایی‌ام هست.

+ نوشته شده در  87/09/15ساعت 23:12  توسط امیر  | 

از دیشب تا حالا که آهنگ رمدیوس رو دوباره شنیدم دیوونه تر از قبل شدم. اولین بار این آهنگ رو تو. فیلم saturno Contro شنیده بودم و از همون موقع آهنگ خیلی خوشگلی به نظرم اومد اما به شدت تحت تاثیر آهنگ دیگه‌ای از همین فیلم بودم که تو این چند ماه اخیر موسیقی این صفحه بود. یعنی آهنگ Passione ولی دیشب دوباره تو خونهء یکی از دوستام یه اجرای قشنگ از این آهنگ من رو برد به یک سال پیش که این آهنگ عجیب و غریب بدون اینکه بفهمم خواننده‌ش چی داره می‌گه به شدت تحت تاثیرم قرار داد.
یه جورایی حس رقص از سر مستی و بی قیدی بهم می‌ده که یه کم چاشنی نوستالژی قاطی‌ش شده باشه اما شیرینی بی اندازه خوشگلی داره که آدم رو به وجد میاره و در عین حال یه بغض عجیبی هم انگار بیخ گلوت رو هی می‌گیره و ول می‌کنه.

چند ماهه آهنگهای این صفحه شدند مال اون فیلمه... چه جالب!!

+ نوشته شده در  87/09/14ساعت 13:47  توسط امیر  | 

می‌دونی رفیق؟
اگه یادت باشه اون شب هم بهت گفته بودم که معمولاً وقتی داری برای اولین بار جایی می‌ری، مسیر رفتن از مسیر برگشتن یه کم طولانی تر به نظر میآد. یادته چی گفتم؟ گفته بودم که فکر کنم واسه اینه که وقتی آدم داره به سمتی می‌ره که آخرش معلوم نیست، از اونجایی که نمی‌دونه کِی قراره که برسه، همه‌ش داره به این که کِی می‌رسه فکر می‌کنه و شاید اون وسط مسط ها این دغدغه که "نکنه دارم راه رو اشتباهی می‌رم" هم هِی مزاحم فکرش بشه و همین باعث می‌شه هر قدمی که برمی‌داره انگار سنگین تر از قدم قبلی باشه. ولی وقت برگشتنی، قضیه یه کم فرق داره؛ تو دیگه می‌دونی از کجا داری میای و کجا قراره که بری. آخر راهت معلومه و واسه همین دیگه نه به قدمهات فکر می‌کنی نه درگیر این می‌شی که راه رو داری اشتباه می‌ری و نه هزارتا چیز دیگه.

وقتی آدم هدف مشخص و واضحی نداشته باشه همین می‌شه رفیق! یا باید یه راهبر ِ معتمد داشته باشی و هر چیزی که می‌گه بی چون و چرا بپذیری و افسارت رو بدی دستش تا اون ببردت، یا باهاس خودت چشمات رو باز کنی و ببینی کجت هستی و حالا با کمک نقشه یا مسیریاب یا قطب نما یا هر چیز دیگه‌ای که تو چنته‌ات هست، راهت رو پیدا کنی و بری جلو و مطمئن باشی از اینکه مسیر درستی رو انتخاب کردی. اون جوری اگه روی خط استوا هم حرکت کنی و بخوای از این نقطه تا دوباره همون نقطه دور زمین رو بزنی، دیگه راه به نظرت طولانی نیست و می‌دونی داری چکار می‌کنی. اون موقع صبر کردن و اندیشیدن و اعتقاد داشتن لذتی پیدا می‌کنه که بیا و ببین.

ولی رفیق،
تازگی ها دارم یه جورایی به این نتیجه می‌رسم که گاهی اوقات، آدم مسیر حرکتش شاید عوض بشه. شاید بخواد از راهی بره که نزدیک تره ولی پره از ترافیک و دود و بوق؛ شاید هم بخواد از راهی بره که پره از دار و درخت و مناظر زیبا، ولی طولانی تر و شاید یه کم هم سخت تر؛ این رو که دیگه خودت گفته بودی، مگه نه؟
اینا مهم نیستند. مهم نیست از چه ابزاری واسه رفتن استفاده می‌کنی؛ نه اینکه مهم نباشه ها... لال بشم اگر دروغ بگم؛ منظورم اینه که اونقدرایی که فکر می‌کنی مهم نیست حالا وسیله‌ای که داری این باشه یا اون؛ مهم اینه که دوستش داشته باشی و اعتقاد داشته باشی که بالاخره می‌رسوندت به مقصد.

... اما مقصد؛
مقصد چیه اونوقت؟ این دقیقاً چیزیه که بیشتر آدما رو می‌اندازه تو چاه عمیقی که خودشون هم نمی‌فهمن که افتادن توش؛ شاید اصلاً نفهمند که افتادند توی چاه و دارند توش مذبوحانه دست و پا می‌زنند.
آره رفیق،
اینجاست که آدم اشتباه می‌کنه. اون هدفه است که مهمه و متاسفانه انقدر دوره که آدم خیلی از مواقع نمی‌بیندش و تو حرکت هاش اشتباه می‌کنه و می‌خوره به جاده خاکی؛ نه اون جاده خاکی‌یی که الان هم من توش هستم، هم تو؛ این با اون یه نموره فرق می‌کنه. اینجا ما می‌دونیم تو خاکی هستیم؛ می‌دونیم که راه سخته رو اومدیم توش و داریم به اون اتوبانه هی نگاه می‌کنیم و گاهی اوقات غبطه می‌خوریم به حال اونایی که چهارنعل دارند ماشینای شاسی بلند و شاسی کوتاهشون رو می‌رونند و گاهی اوقات هم فکر می‌کنیم اونا باهاس به مایی که قدم زدن تو این سنگلاخ رو ترجیح دادیم غبطه بخورند.
اینجا ما آگاهانه داریم می‌زنیم به خاکی. ولی وقتی ندونی داری چه می‌کنی، شانس هم نمیاری تا از اون بیراهه بیای بیرون و همه چیز رو به چشم یک جرقه و برق روشن بهش نگاه می‌کنی و می‌مونی تو اینکه بالاخره کجای راه رو اشتباه رفتم که الان اینجام.

سرت رو خوردم رفیق،
ولی باهاس بهت می‌گفتم اینا رو؛ اینکه آدم خیلی وقتا نمی‌فهمه کجاست و اصلاً چی می‌خواد و اون چیزی که بقیه کردنش نماد و سمبل، براشون می‌شه وحی منزل.

اینا رو ننوشتم که آخرش یه نتیجهء گنده و فلسفی ازش بگیرم و بهت بگم ببین من چقدر بارمه. یه دردِدل ساده بود. هر چی نباشه با هم داریم تو این راه قدم بر می‌داریم دیگه... مگه نه؟

+ نوشته شده در  87/08/27ساعت 9:2  توسط امیر  | 

گاهی اوقات هست که باید همچین زل بزنی تو چشمش و یقه‌ش رو بگیری تو مشتت و با کله بزنی تو دماغش تا دیگه نیاد سراغت چون می‌دونی چرا اومده و چی می‌خواد؛ و می‌دونی چطور باهاس همچین محکم جلوش بایستی و حرفت رو بزنی.
گاهی اوقات هم هست که وقتی میاد سراغت می‌دونی که باید بمونی و صدات در نیاد و سرت رو بگیری پایین تا ضربه هایی که نوش جان می‌کنی خیلی کاری نباشند و می‌دونی که اون همینطور به ضربه زدنهاش ادامه می‌ده و ادامه می‌ده تا خودش خسته بشه و تو با سر و روی خونین و کلهء شکسته فقط قبول می‌کنی که بخوری و صدات در نیاد، چون می‌دونی که حق با تو نیست. پس آگاهانه می‌ایستی و ضربه ها رو نوش جان می‌کنی و می‌دونی که تموم می‌شه.

ولی گاهی اوقات هست که نه می‌تونی بزنی، نه می‌خوری؛ یعنی اصلاً نمی‌دونی چرا اومده سراغت و واسه همین که نمی‌دونی، باید منتظر باشی ببینی چی می‌شه و هیچ چیزی بد تر از اون نیست که ندونی چرا داری می‌زنی یا چرا داری می‌خوری. اون موقع است که دیوونه می‌شی و خودت رو حبس می‌کنی تو قفس تنهایی‌ات و ملافه رو می‌کشی رو صورتت و نمی‌دونی حتا اونقدر ارزش داره که بغضت رو به اشک تبدیل کنی یا نه. پس چشمات رو می‌بندی و آروم با خودت زمزمه می‌کنی...

باید باشه... پس هست.

+ نوشته شده در  87/08/17ساعت 8:52  توسط امیر  | 

کافی شاپ - روز - داخلی (طبیعتاً البته!)

دختر: عزیزم ببین من اصلاً با حرفات موافق نیستم!
پسر: واسه اینکه خیلی خری عشق من!
دختر: نه قربونت برم؛ من خر نیستم این تویی که شعور نداری عشق زندگی من!
پسر: آخه خب تو انتظارات بی‌جایی داری عزیزم!
دختر: من انتظارات بی‌جا ندارم شیرنم؛ دیگه هم نشنوم که از این ادعاها داشته باشی عزیزم!
پسر: قربون اون چشمات برم ولی تو غلط می‌کنی به من بگی چی بگم و چی نگم!
دختر: ببین گل ِ من، تو گُ.ه می‌خوری با من اینطوری صحبت کنی!
پسر: چطوری پس باید باهات صحبت کنم؛ لیاقتت همینه قشنگِ من!
دختر: پس حالا که اینطوریه باید بهت بگم که خیلی نفهم و الاغ هستی عشق من!
پسر: عزیزم تو چرا انقدر بیشعور شدی؟
دختر:‌ همینه که هست. واسه اینکه تو کلهء تو پهن ریخته شده قربونت برم!
پسر: تو کلهء تو که اصلاً همون پهن هم نیست فدات شم!

.....

با الهام از نمایش رویای شب نیمه تابستان به کارگردانی حسن معجونی! حیف که دیر شده و دیگه اجرا نمی‌شه وگرنه دیدنش رو به همه‌تون پیشنهاد می‌کردم. یکی از بامزه ترین تئاترهایی بود که تو زندگی‌ام دیدم. تا حالا تو زندگی‌ام پیش نیومده که توی یک ساعت و نیم انقدر خندیده باشم!

+ نوشته شده در  87/08/15ساعت 10:9  توسط امیر  | 

ای آقای J.J. Abrams
شما آیا به روح اعتقاد دارید؟ آخه چرا مردُم رو از کار و زندگی ‌می‌اندازید آخه؟ مگه آزار دارید ما رو مجبور می‌کنید تا نصفه شب بیدا بمونیم و ... !

پ.ن: این یادداشت رو فقط اونایی می‌فهمن که سریال لاست رو دیده باشند!
پ.ن: اگر چند روزی،‌آپدیت نکردم بدونید که زنده‌ام و دارم لاست می‌بینم! نگران نشوید لطفاً!

+ نوشته شده در  87/08/13ساعت 8:57  توسط امیر  | 

همیشه وقتی در انتظار انجام یک کار مهم، شنیدن یک خبر جالب، دیدن یک آدم دوست‌داشتنی، و... هستی، اتفاقاتی که تو را به آنها می‌رساند کم ارزش می‌شوند.
خیلی کم ارزش!
+ نوشته شده در  87/08/02ساعت 8:48  توسط امیر  | 

آخه آقای علیزادهء بسیار عزیز،
چرا سر صبح ما رو انقدر تحت تاثیر قرار می‌دهید؟
چرا برای نوشتن موسیقی فیلم آواز گنجشک ها انقدر خوب کار کردید تا اشک ما رو سر صبحی در بیارید؟
حالا من چطور الان برم بانک و انتظار داشته باشم که ساده نباشم مثل زمانی که زیر سایهء یک درخت بودم؟
چرا؟
چرا انقدر خوب آهگ می‌سازید که آدم از حسادت بترکد؟
چرا؟

پی نوشت
کامنتی از آرتمیس و جواب من:

آرتمیس: اشک شما رو در آورد که هیچ اشک ما را هم... تازه شم حسودیمان میشود مثه سگ هم به شما هم به ایشان که موسیقی را می فهمید و می سازید ...
--------
امیر: ‌آن که ما می‌سازیم در مقابل آن که ایشان می‌سازند هیچ است. ننگ بر من اگر هم علیزاده و هم خودم را آهنگساز بدانم. علیزاده، جان به صدا می‌دهد؛ روح را می‌لرزاند و زیبایی را پیشکش‌ات می‌کند... بدون کمترین ابراز وجودی؛ با ساده‌ترین ابزار... در مقابل او، من شرم دارم نام آهنگساز بر خود بگذارم.

+ نوشته شده در  87/08/01ساعت 8:11  توسط امیر  |