چشمت کور میخواستی ادعا نکنی که بلدی کارهای شاد و ریتمیک هم بنویسی! چشمت کور! حالا برو تمام خشم و نفرتت را سر سازهای زهی داد بزن و "شیش و هشتِ" ایرانی و لزگی ترکی و والس روسسی بنویس تا حالت جا بیاد!
تو که بلد نیستی، قول الکی نده!
(خاطراتی برای فردا)
چشمت کور میخواستی ادعا نکنی که بلدی کارهای شاد و ریتمیک هم بنویسی! چشمت کور! حالا برو تمام خشم و نفرتت را سر سازهای زهی داد بزن و "شیش و هشتِ" ایرانی و لزگی ترکی و والس روسسی بنویس تا حالت جا بیاد!
تو که بلد نیستی، قول الکی نده!
در پاکتهای سیاه پای در خانه میگذارد...
نگاه کن!
برفِ امسال چه خاکستری است...
مینویسم و مینویسم و مینویسم؛
نُتها را یکی پس از دیگری ثبت میکنم:
سیاه، سفید، چنگ،...
کاش دنیای کلام هم به همین سادگی ِ جهانِ صداها بود و حرفها میآمدند خودشان را در ته ذهنت جا میکردند و تو تنها رابطی بودی میان این دنیا و آن یکی دنیا.
مینویسم و مینویسم و مینویسم؛
نُتها را یکی پس از دیگری ثبت میکنم:
سیاه، سفید، چنگ،...
یکی از استادهای آهنگسازیام میگفت: «موقع نوشتن موسیقی، حواست تنها به نُتها نباشد! به یاد داشته باش که گاهی اوقات، سکوت ارزشش خیلی بیشتر از صدها نتی است که روی کاغذ میآوری.»
مینویسم و مینویسم و مینویسم؛
سکوتها را یکی پس از دیگری ثبت میکنم:
سیاه، سفید، چنگ،...
تازه آنجاست که حس میکنی چقدر دورتر از همیشهای...
دردش مال تو نیست، لذتش نیز مال تو نخواهد بود...
ولی شما را به عزیزانتان قسم، دوستان مشترک را وسط این داستانهای نیمچه عاشقانه نیمچه س.ک.سیتان قرار ندهید! به خدا آدم داغان میشود از پنهان کردن این داستان از این دوست و آن مشکل از آن یکی رفیق! نکنید آقاجان! نکنید!
حسادت،...
برای من حسادت از خالی بودن میآد؛ از وقتی چیزی رو که باید داشته باشی، نداری.
خندههای دم صبح و شوخیها و سربهسر گذاشتن های دونفرهای که به نظرم لذتبخشتر از هر با هم بودنیه از خود اون باهم خوابیدن ها و بیدار شدن ها و مخلفاتش جذابتر و دوستداشتنی تره.
حسادت،...
امروز که از خواب بیدار شدم اولین صداهایی که شنیدم از اتاق سیلویا بود؛ نمیفهمیدم چی میگفتند و به چی میخندیدند، اما هرچه بود به طرز غمانگیزی حسادتبار بود.
ترسیده بودم؛ طبیعتاً؛ اما نشان ندادم که ترسیدهام. از این پهلو به آن پهلو چرخیدم و فنرهای تخت با همان صدای آزاردهنده شروع کردند به اجرای فلان سمفونی از مالر یا فلان سونات از شوبرت... خلاصه موسیقییی دوست داشتنی با صدایی بد! میدانستم که خواب میبینم؛ خوب میدانستم که فقط یک خواب معمولی و بی مفهوم است و کافی است تا اراده کنم و چشمهایم را باز کنم تا ببینم در اتاق خودم هستم اما با لجاجتی احمقانه چشمهایم را بسته نگه داشته بودم تا ببینم تکلیفم با این مار سیاه به کجا میکشد.
ترسیده بودم؛ طبیعتاً؛ اما نشان ندادم که ترسیدهام. با خودم فکر کردم مار در خواب دیدن خوب است یا بد؟ مار نشانهء پول بود یا خیانت؟ خیانت در رفاقت بود قطعاً؛ به خصوص که از پهلوی یکی از دوستانم در صندلی عقب ماشین آن یکی دوستم چرخیده بود به طرفم. نه! مار نبود،... موش نشانهء خیانت بود در رفاقت!
ترسیده بودم؛ طبیعتاً؛ اما نشان ندادم که ترسیدهام. پس لابد پول بود. باید حتماً امروز در بخت آزمایی شرکت کنم. مسلم است که برندهء خوشبخت امروز من هستم؛ اما حالا کو تا بیداری؟ هرچند فاصلهام تا بیداری فقط به اندازهء باز کردن چشمهایم بود. چه کار سختی؟ کدام دیوانه از فرط ترس چشمهایش را باز میکند تا از خواب بیدار شود؟
به خوابیدن ادامه دادم،... مثل همیشه...؛
این روزها چقدر نیستم.... برای خودم هم حتا نیستم...
وقتی به حیاط رسیدم صداها بیشتر و بیشتر شده بودند طوری که هیچ چیزی نمیشنیدم. ترس تمام وجودم را گرفته بود اما به روی خودم نمیآوردم. سمت راست پنج شش نفری را آماده کرده بودند برای اعدام؛ همگی طنابی به گردن داشتند و زیر پایشان آن چارپایههای معروف بودند که به محض ورود من شروع کردند به زدن زیر آن چارپایهها. صدای زجهء زنهایی به گوش میرسید که نمیدانستم از زور خشم زار میزنند یا غم. سمت چپ اما گروه دیگری بودند که وقتی چارپایه ها را از زیر پاهاشان زدند، روی هوا معلق نشدند و با زانو به روی زمین افتادند و طناب همچنان دور گردنشان بود؛ آدمهای گروه سمت راست در حال جان دادن بودند و سمت چپیها تقلا میکردند که دوباره روی زمین بایستند و نمیدانم چرا دائم به زمین میافتادند.
چند زن و مرد سیاهپوش به گروه سمت چپ حملهور شده بودند و آنها را با چوب و چماق به قصد کشت میزدند و فریاد میکشیدند «اگر طناب دار خفهتان نکند، خودمان میکشیمتان» و خون بود که از سر و کلهء گروه سمت چپ بیرون میزد. نگاهم را دزدیم به سمت گروه سمت راست که در هوا معلق بودند و در اثر باد شدید پاییزی در هوا به عقب و جلو میرفتند. سرهای خمشده و گردنهای کج و آن طرف گروه سمت چپ در حال دست و پا زدن و تقلا برای نجات یافتن بودند و مرد و زنهای سیاهپوشی که با چوب و چماق آن ها را به قصد کشت میزدند.
در آن لحظه تمام آرزویم آن بود که در میان گروه سمت راست باشم تا دست کم ظرف چند ثانیه و با درد کمتری با این جهان خداحافظی کنم؛ برگشتم و به زندانبانهای پشت سرم نگاهی انداختم. هر دو لبخندی بر لب داشتند و سیگاری بر لب و از کتک خوردن گروه سمت چپ داشتند لذت میبردند. تقلایی کردم و دستانم را که از پشت بسته بودند از دستانشان رها کردم و شروع کردم به دویدن. چند قدم بیشتر نرفته بودم که یکی از آن زنهای سیاهپوش به طرفم دوید و چوبی که در دست داشت را بالا آورد تا به سرم بکوبد...
......
این خواب آنقدر واقعی و حقیق بود که هنوز به یاد آوردنش آزارم میدهد.
گفته بودم و میدانستم «پاییز» که بیاید زندگی آسانتر میشود.
به سرپایینی ِ داستانمان نزدیک و نزدیکتر میشویم....
باور کنید دوستان،
باور کنید...
من نیک میدانستم که از شادی گریزی نیست؛ از زیبایی گریزی نیست؛ از رنگ، از موسیقی، از عشق گریزی نیست.
فقط باید باور کرد.... باید ایمان داشت مانند ابراهیم و سر خم نکرد در مقابل تردید!
تنها آن هنگام که چاقو بر گردنِ عزیزترینت بگذاری،
تنها وقتی عزیزترینت را از دسترفته ببینی،
تنها در اوج آن همه رنج است که شاید او را دوباره باز بیابی...
باور کنید دوستان...
من این را نیک میدانستم!
پ.ن: تقدیم به ... (+)
پ.ن: و اساماس میاد که از محبت هم گریزی نیست....
تنها آن موقع است که کلام، معنای واقعی ِ خود را پیدا میکند؛
تنها آن موقع است که یگانگی، مفهوم مییابد....
شاید خیلی زود، شاید خیلی دیر...
انتخاب با کی است؟
* اصطلاحی لاتین، تحتاللفظیاش میشود شراب و حقیقت.... چیزی تو مایههای "مستی و راستی"ِ خودمان!
اینها را باید به یاد داشته باشم، اگر قرار است تغییری در خودم بوجود بیاورم؛ باید حواسم باشد مرزبندیها کجا هستند و کجای داستان است که یک سری از آدمها ممکن است تمام شوند و یک سری دیگر ممکن است تمامت کنند.
روزهای تازهای در راهاند...
الان در منع مطلق از اینترنت هستم البته!
شاید بعدها راجع به دیشب و امروز نوشتم.... شاید هم نه...
راستش برایم چندان اهمیتی هم ندارد دیگر.... انگار وقتی تا تهش رفته باشی و بدانی داستان چیست؛... دیگر خیلی چیزها برایت آن اهمیت همیشگی را از دست می دهند....
...
شاید هم نه!
فقط خودت هستی و خودت، که میتوانی سر فرمان را به دست بگیری و بپیچانی و از آن مسیر اشتباه بیرون بیایی؛ مطمئن باش،...فقط خودت! مطمئن باش که میتوانی از آن راه غلط خارج شوی؛ اما تا وقتی خودت نخواهی و سر آن فرمان لعنتی را کج نکرده باشی، تا وقتی با آن لجاجتِ احمقانه کنار نیامده باشی، مطمئن باش نه کسی تو را از اشتباهت آگاه میکند نه خودت هیچوقت خواهی فهمید چرا و از کجا و از کِی، راه را اشتباه رفتهای و همینطور در همین راه خواهی رفت و شاید زمانی از راه برسد که با تمام وجودت حس کنی راه را اشتباهی رفتهای... ای کاش آن موقع برای فرمان دست گرفتن و پیچاندنش زیاد دیر نشده باشد؛
مطمئن باش!
حالا این صحنه رو تصور کن که یه هنرپیشهء ناشناختهای که قیافهء خیلی معمولی و حتی مزخرفی هم داره میره پشت پنجره میایسته و زل میزنه به بیرون... بعد دوربین نشون میده که یه زنی داره دور میشه ولی برنمیگرده... اصلاً نمیدونی زنه خوشگله یا نه... ولی مطمئنی که عاشقه... از حرکت پاهاش موقع راه رفتن میفهمی که عاشقه... هیچ موسیقییی هم همراهی نمیکنه این صحنه رو.... کلی هم صداهای نامربوط مثل پخش شدن صدای گزارش یه مسابقهء فوتبال یا داد و بیداد دو تا بیمار یا بحث دو تا پزشک یا حتی صدای یه گ.و.ز از توی یه دستشویی که نمیدونی کجاست به گوش میرسه... بعد زنه آروم آروم بدون اینکه حتی سرش رو سی درجه هم تکون بده دور میشه و مرده هی پشت پنجره با اخم و بغض نگاه میکنه... هم عصبانیه و هم ناراحت...هم خوشحاله و هم غمگین... دوربین باید حرکت گلوی مرده رو نشون بده که چطور داره تکون میخوره و قرمز شده... خبری از اشک نیست.... تازه مرده سرش رو بلند میکنه و آروم میره روی تختش میشینه و منتظر میمونه تا قرصهاش رو براش بیارن....
بعد دوربین آروم میره بالا....بالا....بالا...
بعد فید اوت میشه به صفحهء سفید.....
- پلان بعد -
............
... بعد من میشینم به این فکر میکنم که چطور میشه آدم توی یه روستای خوش آب و هوا، بالای کوه و نزدیک تر به آفتاب و درخت ها و بالای رودخونهء هراز زندگی کنه.
چرا شدنی نباشه این آرزو؟
من به این فکر میکنم که ای کاش میشد دور شد از این همه چیزهای احمقانهای که به نام استانداردهای رفتاری بهمون غالب کردند.
من روزی این کار رو عملی میکنم؛ خیلی دیر هم نه... یک روزی همین حوالی، مطمئن باشید که خونهام رو جایی میسازم که به خدا نزدیک تر باشه؛ که به همه نزدیک باشه و از همه دور. که درش به روی همهء دوستانم باز باشه... که خودم نونش رو از نونوایی لب جادهء هراز بخرم و بیام بالا؛ که خودم پنیرش رو از بقالی آب اسک بخرم... که وقتی دلم گرفت و خسته شدم از کارهام، پاشم برم اون قهوه خونهء سر جاده بشینم یه چای بخورم و یه قلیونی چاق کنم؛ که هر وقت دلم خواست پاشم برم سر جاده و جلوی اولین اتوبوسی که رد میشه رو بگیرم و برم شمال پیش دایی هادی، پیش حسین، پیش مادرجون؛ که هر وقت خبری شد، پاشم برم تهران واسه کافه نشینی و رفیق بازی و کنسرت و نمایشگاه و سینما؛ که هر وقت دلم خواست کتابم رو بنویسم، آهنگم رو بسازم و با همون چندرغازی که در میارم آروم و راحت و فارغ از این همه کثافتی که هر روز داره دنیا رو میگیره زندگی کنم.
آره،... این آرزوی منه! دیدید چقدر شدنیه؟ دیدید چقدر راحته؟ مگه چه خبره توی این دنیا که انقدر داریم خودمون رو عذاب میدیم؟ چه اتفاقی افتاده که فرو رفتیم تو گرداب روزمرّگی ها و عادت های هر روزه و مثل بقیه شدن؟
این آرزوی منه؛ جاش هم برای خیلی از دوستام معلوم و شناخته شدهست و قدم همهء دوستان روی چشم منه. دوستانی که صمیمیت اون خونه رو از نزدیک دیدند... که پاکی آفتابش رو حس کردند، که آبی آسمونش رو فهمیدند و من یه روزی اونجا زندگی خواهم کرد و میدونم که زندگی واقعی یعنی همون که اونجا پیدا میشه.
مثلاً فکرش رو بکن که بعد از شنیدنِ یک نهء گنده که به اندازهء ده برابر تمام زندگیات بار سنگینی گذاشته رو قلبت و همون یه ذره اعتماد به نفسی که داشتی رو هم همچین خورد و خاکشیر کرد، پاشی بری در چوبی رو به حیاط خلوت رو باز کنی و بعد ببینی یه گل قاصد چسبیده به در و بایستی و نگاش کنی و فکر کنی که خب، حالا چه خبر خوشی قراره بهم برسه مثلاً؟
بعدش گل قاصد رو برداری و رهاش کنی تو هوا و منتظر بمونی که بره پی کارش ولی جهت باد طوری باشه که قاصدکِ داستان رو ورداه بیاره توی خونهات و بره زیر میز کارت. بعد همین که خم میشی تا برش داری، یه تقویم مال سال قبل رو پیدا کنی که خیلی وقت پیش، یه دوستی روی حساب ارادتی که به حافظ داشتی بهت هدیه داده چون هر هفتهء این تقویم همراه با یه شعر حافظه و تو کلاً یادت رفته که همچین تقویمی هم داشتی!
بعد لای تقویم رو باز کنی و خیلی عجیب و غریب همونطوری که تو فیلمنامههه توسط جناب خدا نوشته شده برسی به هفتهای که بازهء بین ۱۸ تا ۲۵ مردادِ پارسال رو شامل میشه! بعد پوزخند بزنی که بیا،... تقویم هم داره به ریشت میخنده؛ بعد صفحهء مقابلش رو نگاه کنی و ببینی چه شعری از حافظ رو برای اون هفته انتخاب کردند؛ و اونجاست که دیگه تمام تنت شروع میکنه به لرزیدن و نمیتونی جلوی سرگیجهات رو بگیری... بعد با صدای گرفتهات بخونی:
روز وصل دوستداران یادباد
یادباد آن روزگاران یاد باد
....
پ.ن: کور شم اگر یک کلمه از این اتفاقات رو دروغ گفته باشم!
حالا ولی خیلی کنجکاوم که بدونم تو این دوره و زمونه که ارتباطات انقدر راحت و نزدیک شده اگر کسی خدای نکرده این وسط به همچین مشکلی دچار شد از کی باهاس کمک بخواد؟ دیگه نمیشه یه نفر رو استخدام کرد که صب تا شوم مواظب باشه آدم برنداره یه ایمیل بزنه یا وبلاگش رو آپدیت کنه یا استتوس فیسبوک رو عوض کنه که... ها؟
اینجاست که به این نتیجه میرسم بهتره این آدم رو برد توی یه بیمارستان روانی بستری کرد تا بعد از یه مدت خود به خود خوب بشه! میبینی رفیق؟ تکنولوژی یه جاهایی نه تنها آدم رو متمدن نمیکنه، که تازه باعث میشه، آدمها به روشهای قدیمیتر و قرون وسطاییتر رو بیاره...!
حالا اگر کسی یه راه مناسب برای حل مشکلات اینچنینی پیدا کرد، تا من خودم با دستای خودم این شازده رو نبردم تو امین آبادِ میلان بستری نکردم، حتماً با من تماس بگیره!
خسته شدم!
خسته شدم از بس که انقدر آدمها، همه چیز رو عوضی میبینند و واسه خودشون میشینند و نتیجه گیری میکنند که فلان و بهمان...
خسته شدم!
از این آدمی که هستم خسته شدم؛
خسته شدم؛ از آدم خوب بودن خسته شدم! نه اینکه آدم خوبی باشم،... نهخیر! من هم مثل خیلی های دیگه یه آدم معمولیام با کلی خصلت مثبت و منفی! ولی از اینکه انقدر همه دارند بهم این حرف رو میزنند خسته شدم؛ یه موقعی خوشم میومد، دوست داشتم، لذت میبردم از اینکه بقیه بهم میگن "آدم مهربونی هستی" یا "آدم درست و خوبی هستی" یا هزارتا از این مزخرفات... دیگه نمیخوام اون آدمه باشم چون نتیجهاش میشه همین که وقتی به کسی خوبی میکنی، اون آدم نه تنها میذارتش به حساب بیعرضگیات، که رو همین حساب مسخرهات هم میکنه و این وسط واقعیته که مثل همیشه گریه کنان اون گوشهء دیوار قایم شده و کسی نمیبیندش.
از این برادر بودن، از این رفیق بودن، از این خوب بودن، از این بامعرفت بودن خسته شدم!
باید تبدیل شم به یه گرگ! به یه گرگ بی رحمی که فقط خودش رو ببینه و به ت.خ.م.ش هم نباشه بقیه چی راجع بهش فکر میکنند یا اساساً براش ذرهای هم اهمیت نداشته باشه که در حق کسی داره بدی میکنه یا خوبی میکنه! به کسی هم بدهکار نباشه و مثل همهء آدمهای این ریختی فکر کنه تمام حقیقت پیش خودشه و هرکسی که مثل اون فکر نمیکنه حتماً در اشتباهه. باید یادم بمونه که هیچوقت از کسی معذرت خواهی نکنم چون همیشه کاری که "من" انجام میدم کار درسته... باید حواسم باشه که آدمها خیلی زودتر از اونی که دلیل رفتارت رو درک کنند بهت خیانت میکنند و خیلی زودتر از اونی که بخوان متوجه چرایی کارهات بشن، سر تا پات رو به لجن میکشند و با خودشون فکر میکنند چه آدم خری بود!
نه!
خسته شدم؛ دیگه نمیخوام اون آدمه باشم... اصلاً نمیخوام آدم باشم! میخوام یه گرگ باشم،... مثل خیلیهای دیگه...
منتظر شو تا بگذره این استرس... اما نمیگذره لامصب... نمیگذره! بعد باز دوباره خودت رو قانع کن که وقتی چهارتا فنجون قهوه تو چهار ساعت میخوری پس باید هم استرس داشته باشی و بیخود و بیدلیل گوشت تنت هی بلرزه و بلرزه...
منتظر شو و منتظر شو و ....
بالاخره باید بگذره؛
...
همین!
ای خدا(...)
*به دلایل مذهبی حذف شد.
من (...)
*به دلایل سیاسی حذف شد.
آقا جان (...)
*به دلایل فرهنگی حذف شد.
خانم جان(...)
*به دلایل اخلاقی حذف شد.
فکر کنم (...)
*به دلایل عقیدتی حذف شد.
(...)
*به دلایلی حذف شد.
-----------
پ.ن: آدمیزاد است دیگر... گاهی اوقات هم دچار مازوخیسم از نوع حاد میشود و دوست دارد نوشته های اعصاب خوردکنی از جنس گفتمگفت بخواند و هی حرص بخورد و هی داغان شود و هی نفهمد چرا بعضیها انقدر راحت چشمشان را به روی همه چیز میبندند.... لابد خوب پول میدهند؛ نه؟
یادت هست؟
آها.... الان باهاس بهت بگم که وسط این درس و امتحانات و این صوبتا، این مداده شده آیینهء دق بنده! چون عین اینایی که به مازوخیسم حاد از نوع گاما دچار هستند گذاشتمش کنار دستم روی میز و از اون طرف هی چاکون باخ رو گوش میدم و هی با خودم میگم بیخیال درس و امتحان، بزن بریم به نوشتن موسیقی جدید، به خلق کردن، به آفرینش، به کشف کردن صداهای جدید، به پیدا کردن ملودیهایی که همیشه وجود داشتهاند اما فقط تو میتونی روی کاغذ ترجمهاش کنی!!
وخ، به قول خودت، همچین دلم میخواد همهء این کتابا و جزوه ها رو پرت کنم بیرون و جا رو باز کنم واسه اون کاغذ گنده هایی که پره از خط حامل و بشینم به نوشتن و نوشتن....
آره خب دیگه؛
نگران نباش،
من عادت دارم به اینکه هیچوقت تو زندگیام مطابق اون چیزی که قرار بوده پیش نرم؛ همیشه وقتی باید این کار رو میکردم رفتم سراغ یه موضوع دیگه و وقتی باید به اون موضوعه میپرداختم سر از جای دیگهای درآوردم.... اینه که اصولاً همیشه خارج از قاعده بودم در حالی که همه فکر میکنند من قاعدهمند ترین و منظم ترین و نرمال ترین انسانی هستم که شناختهاند...
ها ها ها ...
اینجا من میخندم!
هنرپیشهء خوبیام لابد... نه؟ گولشون زدم!
گولتون زدم!!
ها ها ها...
نه رفیق!
باور کن مست نیستم... صبح ساعت ۸ کی مست میکنه آخه؟
همهاش تقصیر این مداده است که اون روز با هم تو شهرکتاب نیاوران خریدیم. اینکه گذاشتمش کنار دستم تا هی ببینمش و یادم باشه که همیشه جریان جای دیگهای بوده و من جای دیگه. انگار که جسمم رشد کرده و عقلم یه کم تاخیر داشته! الکی نیست داداشم میگه عقب افتادهای... به هر حال اون بهتر از هر کسی با حیوونا سر و کار داشته و خب من رو لابد بهتر میفهمه!!
خلاصه که رفیق،
یادش به خیر اون مداده انگار....
کی میشه روزی بیاد که بگم "یادش به خیر اون کتابا و جزوه ها..."
میخواستم از این همه اخلاق گرایی تو فوتبال ایران بگم اما میبینم که خیلیهایی که اینکاره هستند خیلی بهتر از من گفتهاند... میخواستم از فیلمهایی که دیدهام و حالم بهم خورده بنویسم اما مهلت ندارم که حرفهام رو حلاجی کنم. میخواستم از موسیقی هایی که ننوشتهام بگم ولی میبینم که تنها زمینهای که تو زندگیام من رو به آدمی درونگرا تبدیل میکنه همین موسیقی نویسی و کلاً آفرینشه. میخواستم از روزمرّگیهام بنویسم اما با خودم فکر کردم چه فایدهای به حال چه کسی میتونه داشته باشه.
دچار یه جور خوددرگیری مزمن شدم و میدونم تا وقتی خودم رو پیدا نکنم هر حرفی هم بخوام بزنم مسخره و خنده دار میشه؛ یعنی باورپذیریاش رو از دست میده همونطور که امکان داره شخصیت های یه داستان، باورپذیریشون رو از دست بدن چون واقعاً نمیشناسیشون و فقط باهاشون آشنایی، نه بیشتر نه کمتر.
میدونم؛ میدونم که دارم پراکندهگویی میکنم،... وقتی از خودم دور میشم و با فاصله به خودم نگاه میکنم و میبینم میزان رضایتمندیام از "خودم" انقدر پایینه، معمولاً این آشفتگیها هم اجتناب ناپذیر میشن؛ این میشه که حس میکنم همین هذیوننویسی ها شاید بتونه یه کمک کوچیکی بکنه تا از این خمودگی در بیام؛ شاید بتونم از جام بلند بشم و تو چشمهاش خیره بشم،... تو چشم های این زندگی واقعی که مدتهاست باهاش بیگانه شدم.
زیادی داریم مجازی میشیم و این مساله به همون اندازهای که هیجان انگیره، ترسناک هم هست!
پ.ن: اندرونی به روز شد. قسمت سوم از سفرنامهی دکتر هومن (یا به اعتبار شازده، بیطارباشی) به اروپا.
حسها بالاخره همیشه خوب یا بد باید وجود داشته باشند ولی اینکه دقیقاً این موقع از سال یعنی از اواسط فروردین تا اواسط اردیبهشت که برای من بهترین موقع از سال به حساب میآد (از نظر آب و هوا منظورمه!) این احساسات نوستالژیک همچین باید چکهچکه کنان خودشون رو بهت تحمیل کنند یه کم پارادوکسیکاله. یعنی انگار این بخش از زندگیام هم باید همراه با پارادوکس باشه، همراه با تناقضی دائمی که حتا بیان کردنش هم با واقعیت در تناقضه!
از هذیانها بگذریم!
اندرونی رو بخونید. بیطارباشی قسمت دوم سفرنامهء فرنگ رو نوشته. تشریف ببرید اینجا یه کم بخندید!
تازه خیلی چیزهای دیگه هم هست که دلم براشون تنگ میشه! مثل سر پل تجریش، علی کاز، سروصداهای مانلی، پیادهرویهای بی هدف و بی حساب و کتاب با دخترک، قلیون کشیدن، نگرانی های مامان، تیکههای بابا، جک های هومن،...
برای عابد و گپ زدن و بحث کردن باهاش،
برای روزنامه فروشی سر کوچه،
برای شهرکتاب نیاوران،
برای خانه هنرمندان و رستورانی که توی تراسش هست،
برای قهوه فرانسه های رضا شارونا،
برای جمع بچههای دبیرستان،
برای فرهنگسرای نیاوران،
برای کتابفروشیهای خیابون انقلاب،...
برای.......
آدم نمیتونه زمان حال رو زندگی کنه. چون آگاهی به زنده بودن در زمان حال مساویه با عدم درک صحیح از واقعیاتی که پیرامونمون دارند اتفاق میافتند.
اصلاً این فعل بایستن رو باید انداخت دور و تبدیل شد به نیستی و نبودی که در واقع چیزی نیست جز همراه شدن با زمان و درک واقعی اتفاقاتی که برامون میافتند. نیستی و نابودی اینجاست که معنیاش میشه حیات جاودانه؛ میشه اصلاً انگار خود زندگی!
عزیزکم،
عاشق بودن رهایی از زمان رو طلب میکنه!
------
برای درک بهتر تریو اپوس ۱۰۰ شوبرت رو کامل گوش کنید!
این محیط مجازی خیلی جای جالب و دوست داشتنیییه هرچند مثل تمام پدیدههایی که توی دنیا وجود دارند، بدیهای خودش رو هم داره دیگه! وقتی محیط انقدر باز و آزاد باشه، یه سری آدم عقدهای و بی مغز که تو لجنهای وجودشون دارند دست و پا میزنند هم پیدا میشن و میتونند از همین موقعیتی که دنیای آزاد براشون فراهم کرده نهایت سوء استفاده رو ببرند.
میدونی؟ دقیقاً همین موقع هاست که یاد این حرف میافتم که جامعهء ایران برای پذیرش آزادی هنوز آماده نیست! خودت ببین دیگه! وقتی یه عقدهایِ بی وجدان به این راحتی میاد و از این آزادی مجازی اینطور سوء استفاده میکنه که به اسم تو اینجا و اونجا کامنتهای آنچنانی بذاره، خب آدم خیلی راحت میتونه تا ته قضیه رو بخونه و بفهمه چقدر برای پذیرش آزادی آمادهایم!
البته خب،
من شاید بتونم یه کم این همه سوزش باسن رو درک کنم! به هر حال میشه دورادور حدس زد چه کسی این کثافتکاری رو انجام میده. مگه نه؟ مهم اینه که همهء دوستان و آشناها، تو رو خیلی خوب میشناسند و حتا تصور کردن اینکه تو بخوای کامنتی بگذاری که مورد دار باشه، براشون سخته. واسه همین سخت نگیر و بدون که تحریکهای این آدم روانی و عقدهای که فقط حس ترحم آدم رو برمیانگیزونه اگر بخواد روی تو و فکر پاک و روح بی آلایشت اثر بگذاره، در نهایت کسی این وسط سودی نمیبره جز همون بدبختی که ذکر جمیلش رفت!
خدا رو شکر، آشنایی های ما تو این محیط مجازی خیلی هم مجازی نیست و با یه تلفن و دو تا اس ام اس میشه فهمید صاحب اصلی فلان کامنت توی بهمان وبلاگ تو بودی یا نه!
بگذار این آدم روانی انقدر توی این سوزش باسن و جاهای دیگهش باشه که خسته بشه و بره پی ِ کارش! هرچند بعید میدونم کاری هم داشته باشه و همونطور که تو کامنتم برات نوشته بودم فقط یه آدم بیکار و علّاف میتونه از این کارها بکنه. تو به کامنت گذاشتنت ادامه بده و مطمئن باش که همه میتونند بفهمند کدوم نوشته مال توئه و کدوم نوشته مال اون خدانشناسی که از روی باد شیکم میره اینجا و اونجا و لجنپراکنی میکنه!
البته خب، حق هم بده بهش... چراش رو بعداً خودم بهت میگم و فکر نکنم کسی بهتر از من بتونه درک کنه این چرایی رو چون شاید کسی مثل من نفهمه تو چه گوهر کمیابی هستی! ولی بیچاره خب بدجوری داره میسوزه دیگه! ها؟ بیچاره خب حق هم داره یه جوری حرصش رو خالی کنه دیگه... آدم روانی که شاخ و دم نداره!!
خب گوش نکن! بزن اون کانال موتزارت و شوبرت گوش کن!
مازوخیسم چی میگه؟
بیدار میشوم و تلاش میکنم صحنه ها را یکی پس از دیگری حلاجی کنم. میخوابم ولی یادم نمیرود درختهای بیبرگ و لختِ حیاط بیمارستان را و سنگینی و زیبایی ساختمانی قدیمی که به هر چیز میتوانست شبیه باشد جز بیمارستان یا زندان. برگ های خشکی که زیر پای من و او له میشدند و اندیشیدن به اینکه پس از ورودمان چه واقعهای در انتظارمان خواهد بود.
چرا؟ چرا؟ پس چرا زمانش نرسیده؟
چرا همچنان باید صبر کرد؟
آیا باید همچنان صبر کرد؟
نکند زمانش بگذرد بدون اینکه بفهمم برای چه گریه کردم و نوشتم و تمام حسّم را ریختم بر روی کاغذ؟ صداهایی را که درد بشری را فریاد میزدند و حافظی که از پایان عمر انسانیت سخن میگفت؟
هنوز آن صداها را میشنوم. نامهء حسین را به خاطر دارم که میگفت "... موسیقی ِ تو شاید صدای بغض فروخفتهء مادری باشد در عراق..." و من نمیفهمیدم. وقتی مینوشتم هم نمیفهمیدم چه مینویسم. نه ارادهای قوی از خود داشتم در نوشتن، نه معلومات و یادگرفتههای چندین و چند ساله دست و پایم را بسته بودند. من بودم و خودم و خدایی که در همان نزدیکیها قرار بود باشد؛
نوشتم؛ حافظ را شاهد گرفتم و نوشتم "رکوییم برای مرگ انسانیت" را. هنوز در سرم صدای آوازهخوان را میشنوم که در فاصلهء میان دو بند از آخرین واژههای نماز کاتولیک، میخواند:
آدمی در عالم خاکی نمیآید به دست عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
و من میگریستم با استغاثهای انگار به درگاه کسی که قرار بود در همان نزدیکیها باشد اما جوابی نیامد. جوابی نخواهد آمد برادران من. تا بوده همین بوده. از همان ابتدا باید به حال انسانیت و مرگ زودرسش میگریستیم. از زمان هابیل و قابیل. هیچ فریادرسی نیز از پس بیدادهای این زمان و آن زمان به دادمان نخواهد رسید. تا بوده همین بوده. مگر تاریخ نخواندهاید؟ آتشافروزی های این و آن را مگر از یاد بردهاید؟ اسکندر، چنگیزخان، نادرشاه، جنگهای صلیبی، ناپلئون، بربرهای شمال اروپا، هیتلر، هولوکاست، طالبان، افغانستان، عراق و ...؛ تا بوده همین بوده و کور شوم اگر دروغ بگویم که باور دارم خون به زانو* که هیچ، که اگر به گردنمان هم برسد، نجات دهندهای در کار نخواهد بود.
مرثیهای که نوشته بودم برای مرگ انسانیت بود و هر بار که نشانههای آن را میدیدم، به یادش میافتادم. همیشه حس میکردم باید زمانش برسد تا این مرثیه را بتوان شنید. بتوان همراهش شد. اما شاید هیچگاه زمانش نرسد. شاید زمانش نباید برسد.
وسوسه شدهام تمام این کاغذها را پاره کنم و در آتشی بسوزانمشان. خونِ آن نُتها، رنگین تر از خون این همه انسان بیگناه نیست که هر روز در اینجا و آنجای دنیا دارند تقاص مرگ انسانیت را پس میدهند. چه فایده دارد حضور کاغذی این همه نوشتهء بی معنی؟ گیرم که در لابهلای آن نواها و صداها و در میان شعرهای حافظ و متنهای لاتینی که هم سن و سال اشعار حافظ خودمان است، گریسته باشم. که چه؟ چه فرقی میکند بودن و نبودنش؟
زمانش هیچگاه نخواهد رسید. به "رکوییم برای مرگ انسانیت" نیازی نیست؛ چون آدمیان هیچگاه نخواهند فهمید که انسانیت مُرده است.
* به یاد دارم که مادربزرگم همیشه از حضور ناجی انسانها سخن میگفت و همیشه میگفت: "او زمانی خواهد آمد که آنقدر انسان کشته شود که در سراسر جهان خون به زانوی انسانهای دیگر برسد."
نیستم اهلش... خوبه؟ آدم تو تنهایی درصد محافظه کاریاش انگار بالاتر میره. وقتی با دوستی هستی که حرفت رو میفهمه و پایهء همه جور خل بازییی هست، دیگه محافظه کاری، خود به خود میره کنار! مگه نه؟
پس بذار بمونم خونه و عین آدم بشینم به رسیدگی به کارهای عقب افتادهام. به اندازهء کافی تو ایران خوش گذشت. به اندازهء کافی هم کنسرت رفتم، هم تئاتر و سینما و گالری و نمایشگاه و کافه و مسافرت های رنگارنگ. همیشه قرار نیست به آدم خوش بگذره. کارای ناتمام زیادی دارم که نمیگذارند از کارهای جنبی لذت ببرم. باید زودتر بهشون برسم. حالا اگر زودتر تموم نشدند، خیلی هم مهم نیست، ولی دستِ کم میتونم بهشون بپردازم تا کمتر درگیر حس های بد جور واجور بشم. مگه نه؟
----------
پی نوشت کاملاً بیربط: اندرونی به روز شد. شازده از سفر فرنگ نوشته!
دوست داشتم به زندگی نرمال برگردم؛ کار، زندگی، برنامه... بریزم ... بپاشم ... بسازم...!
تلویزیون رو روشن کردم. کانال های سینمای ماهواراه رو دوره کردم و ... چی میدیدیم؟ یکی از بهترین فیلمهایی که تو زندگیم تا حالا دیدم... Les Invasions Barbares... یه شاهکار که اونقدرها که باید شناخته نشده. داستان؟ مردی پنجاه و چند ساله که داره میمیره و... هرچند توی این داستان موضوع وداع و خداحافظی از زندگی، موضوع اصلی نیست، ولی انگار یه جایی رو دوباره ته ذهنم قلقلک داد....
این ترس از خداحافظی و وداع از زندگی نیست... یه حس ترسناکه از چیزی که گاهی اوقات حس میکنی و به سراغت میاد و شاید بعد از مدتی، کوتاه یا بلند، بفهمی چرا اون شب خاص این حس به سراغت اومده.
خیلی هولنک تر از اونیه که بشه توصیفش کرد ولی باید ثبتش کنم تا یادم بمونه این همه وحشت رو...
وحشتی که از خداحافظی و وداع و مرگ نیست... وحشت از چیزیه که احتمالاً به وقوع خواهد پیوست و من زمزمههاش رو الان دارم تو درون خودم میشنوم و سعی میکنم بیخیالشون باشم ولی هستند و آزارم میدهند... مثل صدای چرخ گوشتی که مدام بهت یادآوری میکنه چیزی که قراره بخوری گوشت موجودیه که یه زمانی مثل تو زنده بود...
حالم داره به هم میخوره....
۱۲ دسامبر ۲۰۰۸
همه هستند. فقط منم که میفهمم کی باید کجا باشه. بالاخره پیداشون کردم. شازده از هیچکدوم از این آدما خوشش نمیاد و بهم یادآوری میکنه دلیل بودنم اینجا چیز دیگهایه. دخترک از دور لبخندی میزنه. از اون لبخندهایی که هم توش شیطنت پنهان شده، هم پره از مهربونی و رفاقت.
همه هستند... عین یه پارتی... فقط فرقش اینه که توی پارتی آدم میخواد واسه چند ساعت از زندگی جدا بشه اما این پارتی، در واقع خودِ زندگیه.
پ.ن: اگر چیزی متوجه نشدید اشکال از شما نیست؛ از منه! هذیونه دیگه... خیلی جدیاش نگیرید!
هنوز انگار جلوی چشممه؛ شادی عجیبی که ته دلش بود و نگاه سرشار از اون رضایت موقتی و من که نمیفهمیدم... یا شاید نمیخواستم که بفهمم؟ چرا این حس گناهِ چند ساله رو هنوز روی دوشم حس میکنم؟ چرا هنور از به یاد آوردن اون حرف و اون رفتار ِ از سر نخوتم نتونستم خودم رو رها کنم؟ چرا هنور اون چشمای پر از سادگی که تو اون صورت مهربونِ سیاه انگار از خوشحالی میدرخشیدند ذهنم رو انقدر درگیر خودش کرده؟
تا امروز همیشه به یادش میافتادم و هر بار تو بهتی عجیب فرو میرفتم. انگار زمان و مکان همون موقع از حرکت میایستاد و من وسط جمع، یا تو تنهایی های خوذم؛ توی خیابون؛ توی مهمونی؛ توی تاکسی یا هر جای دیگهای به خودم میومدم و خودم رو رها شده میدیدیم از اتفاقی که پیرامونم در حال افتادن هستند و باز اون صورت سیاه و اون چشمهای پر از سادگی و اون نگاه معصومانه همه با هم حمله میکردند به طرفم.
امروز دوباره دیدمش. وسطِ مکالمهء دو نفرهام با اورسته* اومد به طرفم. انگار یه چیزی قراره بهم بگه. باید صبر کنم تا بتونم بنویسمش. باید قوی باشم و نگذارم سادگی و اتفاقاتِ روتین دور و برم، من رو از ساموئل دور کنند... هه.. میبینی؟ براش اسم هم گذاشتم.... ساموئل... ساموئل... از فکرش بیرون نمیام... کی این داستان به آخر میرسه؟
* Oreste اسم یکی از دوستانِ ایتالیاییام هست.
چند ماهه آهنگهای این صفحه شدند مال اون فیلمه... چه جالب!!
وقتی آدم هدف مشخص و واضحی نداشته باشه همین میشه رفیق! یا باید یه راهبر ِ معتمد داشته باشی و هر چیزی که میگه بی چون و چرا بپذیری و افسارت رو بدی دستش تا اون ببردت، یا باهاس خودت چشمات رو باز کنی و ببینی کجت هستی و حالا با کمک نقشه یا مسیریاب یا قطب نما یا هر چیز دیگهای که تو چنتهات هست، راهت رو پیدا کنی و بری جلو و مطمئن باشی از اینکه مسیر درستی رو انتخاب کردی. اون جوری اگه روی خط استوا هم حرکت کنی و بخوای از این نقطه تا دوباره همون نقطه دور زمین رو بزنی، دیگه راه به نظرت طولانی نیست و میدونی داری چکار میکنی. اون موقع صبر کردن و اندیشیدن و اعتقاد داشتن لذتی پیدا میکنه که بیا و ببین.
ولی رفیق،
تازگی ها دارم یه جورایی به این نتیجه میرسم که گاهی اوقات، آدم مسیر حرکتش شاید عوض بشه. شاید بخواد از راهی بره که نزدیک تره ولی پره از ترافیک و دود و بوق؛ شاید هم بخواد از راهی بره که پره از دار و درخت و مناظر زیبا، ولی طولانی تر و شاید یه کم هم سخت تر؛ این رو که دیگه خودت گفته بودی، مگه نه؟
اینا مهم نیستند. مهم نیست از چه ابزاری واسه رفتن استفاده میکنی؛ نه اینکه مهم نباشه ها... لال بشم اگر دروغ بگم؛ منظورم اینه که اونقدرایی که فکر میکنی مهم نیست حالا وسیلهای که داری این باشه یا اون؛ مهم اینه که دوستش داشته باشی و اعتقاد داشته باشی که بالاخره میرسوندت به مقصد.
... اما مقصد؛
مقصد چیه اونوقت؟ این دقیقاً چیزیه که بیشتر آدما رو میاندازه تو چاه عمیقی که خودشون هم نمیفهمن که افتادن توش؛ شاید اصلاً نفهمند که افتادند توی چاه و دارند توش مذبوحانه دست و پا میزنند.
آره رفیق،
اینجاست که آدم اشتباه میکنه. اون هدفه است که مهمه و متاسفانه انقدر دوره که آدم خیلی از مواقع نمیبیندش و تو حرکت هاش اشتباه میکنه و میخوره به جاده خاکی؛ نه اون جاده خاکییی که الان هم من توش هستم، هم تو؛ این با اون یه نموره فرق میکنه. اینجا ما میدونیم تو خاکی هستیم؛ میدونیم که راه سخته رو اومدیم توش و داریم به اون اتوبانه هی نگاه میکنیم و گاهی اوقات غبطه میخوریم به حال اونایی که چهارنعل دارند ماشینای شاسی بلند و شاسی کوتاهشون رو میرونند و گاهی اوقات هم فکر میکنیم اونا باهاس به مایی که قدم زدن تو این سنگلاخ رو ترجیح دادیم غبطه بخورند.
اینجا ما آگاهانه داریم میزنیم به خاکی. ولی وقتی ندونی داری چه میکنی، شانس هم نمیاری تا از اون بیراهه بیای بیرون و همه چیز رو به چشم یک جرقه و برق روشن بهش نگاه میکنی و میمونی تو اینکه بالاخره کجای راه رو اشتباه رفتم که الان اینجام.
سرت رو خوردم رفیق،
ولی باهاس بهت میگفتم اینا رو؛ اینکه آدم خیلی وقتا نمیفهمه کجاست و اصلاً چی میخواد و اون چیزی که بقیه کردنش نماد و سمبل، براشون میشه وحی منزل.
اینا رو ننوشتم که آخرش یه نتیجهء گنده و فلسفی ازش بگیرم و بهت بگم ببین من چقدر بارمه. یه دردِدل ساده بود. هر چی نباشه با هم داریم تو این راه قدم بر میداریم دیگه... مگه نه؟
ولی گاهی اوقات هست که نه میتونی بزنی، نه میخوری؛ یعنی اصلاً نمیدونی چرا اومده سراغت و واسه همین که نمیدونی، باید منتظر باشی ببینی چی میشه و هیچ چیزی بد تر از اون نیست که ندونی چرا داری میزنی یا چرا داری میخوری. اون موقع است که دیوونه میشی و خودت رو حبس میکنی تو قفس تنهاییات و ملافه رو میکشی رو صورتت و نمیدونی حتا اونقدر ارزش داره که بغضت رو به اشک تبدیل کنی یا نه. پس چشمات رو میبندی و آروم با خودت زمزمه میکنی...
باید باشه... پس هست.
دختر: عزیزم ببین من اصلاً با حرفات موافق نیستم!
پسر: واسه اینکه خیلی خری عشق من!
دختر: نه قربونت برم؛ من خر نیستم این تویی که شعور نداری عشق زندگی من!
پسر: آخه خب تو انتظارات بیجایی داری عزیزم!
دختر: من انتظارات بیجا ندارم شیرنم؛ دیگه هم نشنوم که از این ادعاها داشته باشی عزیزم!
پسر: قربون اون چشمات برم ولی تو غلط میکنی به من بگی چی بگم و چی نگم!
دختر: ببین گل ِ من، تو گُ.ه میخوری با من اینطوری صحبت کنی!
پسر: چطوری پس باید باهات صحبت کنم؛ لیاقتت همینه قشنگِ من!
دختر: پس حالا که اینطوریه باید بهت بگم که خیلی نفهم و الاغ هستی عشق من!
پسر: عزیزم تو چرا انقدر بیشعور شدی؟
دختر: همینه که هست. واسه اینکه تو کلهء تو پهن ریخته شده قربونت برم!
پسر: تو کلهء تو که اصلاً همون پهن هم نیست فدات شم!
.....
با الهام از نمایش رویای شب نیمه تابستان به کارگردانی حسن معجونی! حیف که دیر شده و دیگه اجرا نمیشه وگرنه دیدنش رو به همهتون پیشنهاد میکردم. یکی از بامزه ترین تئاترهایی بود که تو زندگیام دیدم. تا حالا تو زندگیام پیش نیومده که توی یک ساعت و نیم انقدر خندیده باشم!
پ.ن: این یادداشت رو فقط اونایی میفهمن که سریال لاست رو دیده باشند!
پ.ن: اگر چند روزی،آپدیت نکردم بدونید که زندهام و دارم لاست میبینم! نگران نشوید لطفاً!
آخه آقای علیزادهء بسیار عزیز،
چرا سر صبح ما رو انقدر تحت تاثیر قرار میدهید؟
چرا برای نوشتن موسیقی فیلم آواز گنجشک ها انقدر خوب کار کردید تا اشک ما رو سر صبحی در بیارید؟
حالا من چطور الان برم بانک و انتظار داشته باشم که ساده نباشم مثل زمانی که زیر سایهء یک درخت بودم؟
چرا؟
چرا انقدر خوب آهگ میسازید که آدم از حسادت بترکد؟
چرا؟
پی نوشت
کامنتی از آرتمیس و جواب من:
آرتمیس: اشک شما رو در آورد که هیچ اشک ما را هم... تازه شم حسودیمان میشود مثه سگ هم به شما هم به ایشان که موسیقی را می فهمید و می سازید ...
--------
امیر: آن که ما میسازیم در مقابل آن که ایشان میسازند هیچ است. ننگ بر من اگر هم علیزاده و هم خودم را آهنگساز بدانم. علیزاده، جان به صدا میدهد؛ روح را میلرزاند و زیبایی را پیشکشات میکند... بدون کمترین ابراز وجودی؛ با سادهترین ابزار... در مقابل او، من شرم دارم نام آهنگساز بر خود بگذارم.