چرا؟ چرا؟ پس چرا زمانش نرسیده؟
چرا همچنان باید صبر کرد؟
آیا باید همچنان صبر کرد؟
نکند زمانش بگذرد بدون اینکه بفهمم برای چه گریه کردم و نوشتم و تمام حسّم را ریختم بر روی کاغذ؟ صداهایی را که درد بشری را فریاد میزدند و حافظی که از پایان عمر انسانیت سخن میگفت؟
هنوز آن صداها را میشنوم. نامهء حسین را به خاطر دارم که میگفت "... موسیقی ِ تو شاید صدای بغض فروخفتهء مادری باشد در عراق..." و من نمیفهمیدم. وقتی مینوشتم هم نمیفهمیدم چه مینویسم. نه ارادهای قوی از خود داشتم در نوشتن، نه معلومات و یادگرفتههای چندین و چند ساله دست و پایم را بسته بودند. من بودم و خودم و خدایی که در همان نزدیکیها قرار بود باشد؛
نوشتم؛ حافظ را شاهد گرفتم و نوشتم "رکوییم برای مرگ انسانیت" را. هنوز در سرم صدای آوازهخوان را میشنوم که در فاصلهء میان دو بند از آخرین واژههای نماز کاتولیک، میخواند:
آدمی در عالم خاکی نمیآید به دست عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
و من میگریستم با استغاثهای انگار به درگاه کسی که قرار بود در همان نزدیکیها باشد اما جوابی نیامد. جوابی نخواهد آمد برادران من. تا بوده همین بوده. از همان ابتدا باید به حال انسانیت و مرگ زودرسش میگریستیم. از زمان هابیل و قابیل. هیچ فریادرسی نیز از پس بیدادهای این زمان و آن زمان به دادمان نخواهد رسید. تا بوده همین بوده. مگر تاریخ نخواندهاید؟ آتشافروزی های این و آن را مگر از یاد بردهاید؟ اسکندر، چنگیزخان، نادرشاه، جنگهای صلیبی، ناپلئون، بربرهای شمال اروپا، هیتلر، هولوکاست، طالبان، افغانستان، عراق و ...؛ تا بوده همین بوده و کور شوم اگر دروغ بگویم که باور دارم خون به زانو* که هیچ، که اگر به گردنمان هم برسد، نجات دهندهای در کار نخواهد بود.
مرثیهای که نوشته بودم برای مرگ انسانیت بود و هر بار که نشانههای آن را میدیدم، به یادش میافتادم. همیشه حس میکردم باید زمانش برسد تا این مرثیه را بتوان شنید. بتوان همراهش شد. اما شاید هیچگاه زمانش نرسد. شاید زمانش نباید برسد.
وسوسه شدهام تمام این کاغذها را پاره کنم و در آتشی بسوزانمشان. خونِ آن نُتها، رنگین تر از خون این همه انسان بیگناه نیست که هر روز در اینجا و آنجای دنیا دارند تقاص مرگ انسانیت را پس میدهند. چه فایده دارد حضور کاغذی این همه نوشتهء بی معنی؟ گیرم که در لابهلای آن نواها و صداها و در میان شعرهای حافظ و متنهای لاتینی که هم سن و سال اشعار حافظ خودمان است، گریسته باشم. که چه؟ چه فرقی میکند بودن و نبودنش؟
زمانش هیچگاه نخواهد رسید. به "رکوییم برای مرگ انسانیت" نیازی نیست؛ چون آدمیان هیچگاه نخواهند فهمید که انسانیت مُرده است.
* به یاد دارم که مادربزرگم همیشه از حضور ناجی انسانها سخن میگفت و همیشه میگفت: "او زمانی خواهد آمد که آنقدر انسان کشته شود که در سراسر جهان خون به زانوی انسانهای دیگر برسد."



