ديشب که داشتم وبگردی ميکردم يه سری به ریگ ها و الماس ها زدم و ديدم که شعری از «احسان طبري» نوشته.....ياد نواری افتادم که ازش داشتم.....نواری بود که شعراشو دکلمه کرده بود و تار «لطفي» هم همراهيش ميکرد و چه زيبا همراهيش ميکرد.ياد «آن جاودان» افتادم و از اين دوست عزيز خواستم که برام بنويستش.....و چه زيبا بود دوباره خوندنش...من کاری با عقايد سياسی اين آدم ندارم و کلاً هم به يه اثر هنری بر پايهء اعتقادات آفريننده اش نگاه نميکنم......و از شما هم ميخوام که فارغ از هرگونه پيشداوری ايدئولوژيک اين شعر رو بخونيد و اميدوارم که ازش لذت ببريد.
حباب!
آن جاودان
در اين عمر گريزنده که گويی جز خيالی نيست
تو آن جاودان را در جهان خود پديد آور
که هر چيزی فراموش است و آن دم را زوالی نيست
در آن آنی که از خود بگذری وز تنگ خود خواهی
برآيی در فراخ روشن فردای انسانی
در آن آنی که دل برهانده از وسواس شيطانی
روانت شعله ای گردد فرو سوزد پليدی را
بدرّد موج دود آلود شّک و نااميدی را
*********
به سير سالها بايد تدارک ديد آن آن را
چه صيقل ها که بايد داد از رنج و طلب جان را
براه خويش پای افشرد و ايمان داشت پيمان را
تمام هستی انسان گروگان چنان آنی است
که بهر آزمون ارزش ما طُرفه ميدانی است
در اين ميدان اگر پيروز گردی گويمت گُردی
اگر بشکستی آنجا زودتر از مرگ خود مُردی !
«با تشکر دوباره از دوست عزيزم ریگ ها و الماس ها »



