اين شعر واسه من پر از خاطره است....پر از همه چی....بخونيد:
آوا شکسته در گلوی و نوای بنيادم
خموش می خوانم ار خود ذات فريادم
درون قلب دشتی من هوای ماهور است
نوای داد می آيد از آواز بيدادم
معمار حس من مدام ويرانه می سازد
بدين سبب دوگانه خويم،خراب و آبادم
ز خون فرهاد است که زخم خون فشان دارم
بيا که تلخکام زخم خونين شيرينِ فرهادم
چه روزگار غريبی و چه بخت کوتاهی
که آسمانی وجودم و خاک بنيادم
بزن به تار خود چنگی و بنياد غم بردار
که هفت بند وجود،همچو نی،داده بر بادم
***************************
و اين رو هم بخونيد:
در ديار اين آدمک های شيشه ای
که نور را آنسان می خورند
که تاريکی را،
آرزوی
سنگ بودن
می کنم.
**************************
شايد از اين هم خوشتون بياد:
دل من آينه ايست٬
عکس روی تو در آن.
گرچه هر بار به غفلت
تو شکستی آن را
اما
صد بار فزون تر شده ای
در
دل صد پارهء من.
**********************
گهی مست و گهی هشيار و گه ديوانهء جانی
گهی افتان و گه خيزان و گه در اوج حيرانی
گهی چون موج می پاشانم اين جمع حبابان را
گهی هم چون حباب آوارهء دريای طوفانی
گهی چون باد سر در کوه و در صحرا
گهی چون سنگ افتاده سر کوی پريشانی
گهی آنقدر زشتم من که در آئينه چين افتد
گه از زيبائيم در حيرت افتد نسخهء مانی
نپرسين اين شعر ها کار کيه......نميشه که بگم



