تبليغاتX
تأملات نابهنگام - می‌دانستم

تأملات نابهنگام

(خاطراتی برای فردا)

انگار از صبح می‌دانستم که وقتش رسیده،...
نه واژه ها کمک می‌کنند، نه موسیقی،...

باید کرکره‌های اتاقم را بکشم،
نه... نه...
همسایه نباید گریه‌ام را ببیند؛
نه،... نباید.... نباید ببیند...

-------

پ.ن: شاید برای مدتی اینجا به روز نشود.... نگران نباشید، خوب هستم و فقط به مقداری زمان احتیاج دارم

...
همین

+ نوشته شده در  88/04/09ساعت 20:33  توسط امیر