اون موقع ها، حدوداً هفده سالم بود؛ اولین کاری که نوشتم یه کار حدوداً شش دقیقه ای بود به نام "فانتزی برای تار و ارکستر" و بعد از ضبط کردن قسمت های مربوط به ارکستر منتظر بودم که روز ضبط آخرین پارت، یعنی بخش مربوط به تکنواز تار برسه. چند هفته ای رو انتظار کشیدم تا بالاخره روز موعود فرا رسید و خوشحال بودم که شهریار فریوسفی قراره این قطعه رو اجرا کنه. اونقدر مهربون و لوطی بود که از وقت استودیوی خودش (که اگر اشتباه نکنم دوشنبه ها بعد از ساعت شش عصر بود) برام وقت گذاشت و خدابیامرز محمدرضا صابر هم که یکی از بهترین صدابردارهای واحد بود، اومد برای گرفتن این بخش.

در نظر اول، اونقدر جدی و خشک به نظر میرسید که از اونجایی که سنم خیلی کم بود، بعد از شروع به ضبط، استرس و دلشوره ای عجیب همراهم بود؛ اما هرچقدر روند ضبط جلوتر میرفت راحت تر میشدم و بیشتر حس میکردم که با چه آدم لوطی مسلک و دوریشی سر و کار دارم. مرد بود، یه مرد واقعی و تو چند تاضبط دیگه که به عنوان ناظر ضبط همراه آهنگسازان دیگه بودم بیشتر به این مطلب پی بردم.
دیروز وقتی شنیدم که برای همیشه رفت، دلم هری ریخت پایین. پرت شدم به اون روزای پاییز ۷۵ که فانتزی برای تار و ارکستر رو ضبط میکردم و اینکه چقدر حضور فریوسفی به عنوان تکنواز اطمینان بخش بود. از هیچ چیز توی نوازندگی واهمه نداشت؛ براش غیرممکن توی نوازندگی معنا پیدا نمیکرد و ادعایی هم به بهترین بودن نداشت. کارش را انجام میداد و درست هم انجام میداد؛ بدون سر و صدای اضافی.
امروز به احترامش، شروع این قطعه رو که اولین کار من در مقام آهنگسازی به حساب میاد، اینجا میگذارم تا یاد و خاطرهاش رو حفظ کنم.



