تبليغاتX
خاطراتی برای فردا - Arrivederci

خاطراتی برای فردا

These Are the Days of Our Lives

لحظهء خداحافظی داره نزدیک میشه و بیشتر از قبل اعصابم از این خداحافظی ها داغونه. کاش میشد بدون خبر رفت و با کسی خداحافطی نکرد. پریشب کیوان رو دیدم و موقعی که داشت از ماشین پیاده میشد کلی دلم گرفت. دیشب هم خونهء مهروش و استاد بودم. با مهروش قرار شد بریم باغ آلوچهء جدید که پیاده تا خونهء مهروش اینا فقط ۵ دقیقه راه بود. موقع خداحافظی با استاد بغض گلوم رو گرفته بود. انگار داشتم با آیندهء خودم خداحافظی میکردم؛ هرچند استاد گفت "نگیم خداحافظ، بگیم به امید دیدار"و درست هم میگفت ولی باز هم اون حس ناشناختهء لعنتی انگار چنگ میندازه به همهء وجودت و تو رو باخودش غرق میکنه تو یه دنیای ناشناخته ای که راه فراری ازش نیست.

خونهء جدید آلوچه خیلی خوشگل و نقلی و بامزه بود. اون شب تولد خانوم این آقا بود که دو طبقه بالاتر از آلوچه اینا یه مهمونی کوچیک (!) گرفته بودند. با فرجام رفتیم بالا و چند دقیقه ای هم اونجا بودیم و بعد دوباره اومدیم پایین. آناهیتا یه یادگاری بسیار زیبا بهم داد که واقعاً بی نظیر بود. مدتها بود چیزی به این اندازه تکونم نداده بود. قضیه از این قرار بود که وقتی داشت اثاث خونه اش رو جمع میکرد پوستر صد سال سینمای ایران رو که چند سالی بود به دیوار خونه اش نبود پیدا میکنه و از بین اون همه عکسی که از فیلم های مختلف توشون بود، از فیلم دلشدگان دقیقاً عکسی رو گذاشته بودند که برای من خیلی جالب بود. خود ۱۷ سال پیشم رو میدیدم که کنار فرامرز صدیقی و شهلا ریاحی نشستم و دارم تار میزنم. به قول خود آناهیتا خیلی اتفاقی جزو پوستر صد سال سینمای ایران شدم...و اینکه خواهر عزیزم دقیقاً چند روز بعد از اون فحش نامهء کذایی برام دو خط یادگاری بنویسه و اون پوستر رو که میدونم خیلی براش ارزشمند بود رو به من هدیه کنه ارزشی داشت که با هیچ کادوی دیگه ای نمیشه برابر دونستش.

 باز هم یه خداحافظی دیگه با آناهیتا و فرجام...باز هم همون حس اعصاب خورد کن....خیلی زور زدم تا فقط بخندم و خوشبختانه شوخی های همیشگی فرجام خیلی موثر بود تا عین دیوونه ها فقط نایستم و نگاه کنم و عین بز بگم "خداحافظ".
آخرین نفر هم مهروش بود....دوست عزیزم که همراه شوهرش تو این چند ماه کلی اذیتشون کردم با غرغرهام و دلتنگی هام و شرّ و ور هام. وقتی تو آژانس نشسته بودم تا به خونه برسم چندبار تا مرز گریه کردن پیش رفتم. راننده هم چند بار اومد یه بحثی راجع به سهمیه بندی بنزین و گرونی و ترافیک شروع کنه که هر دو دقیقه یه بار یه بله ای میگفتم و تو فکر خودم بودم؛ تو فکر رفاقت ها و دوری ها و زندگی ها.

اصلاً خداحافظی رو دوست ندارم. امشب و فردا هم به بقیهء دوستام فقط زنگ میزنم چون دیگه توان اینو که بخوام همهء این بغض ها رو بخورم ندارم. مرده شور این وضعیت رو ببرند که خیلی ها به خاطرش مجبورند از کسانی که دوستشون دارند جدا بشند.

+ نوشته شده در  86/05/18ساعت 15:0  توسط امیر  |