بعد، میروی سراغ عکسها و خاطرات.... عشقی یگانه، رفاقتی خاص و خاطرهای نزدیک تر از همیشه... نزدیکتر از همین فردا...
و به عکسها خیره میِشوی...؛ پشت همین میز نشسته بودید.... نه؟
جوابم را بده رفیق...با همان لهجهء خاص خودت که نه شیرازی و نه آبادانی است، جوابم را بده! آن ساعتها چرا به اندازهء ثانیهای گذشتند؟
...
و به عکس خیره میشوی...؛
پشت همین میز نشسته است.... یارت با شیطنت انگار باز شوخیهایم را به مبارزه میطلبد....
و تو سرگردان فرو میروی میان پذیرش نگاه شوخ این رفیق؛ و بی تفاوتی نگاهت، که فنجان قهوه را آرام بالا میآوری تا بعد از تازه کردن گلو، دوستانت را به طنزی، لطیفهای، شوخییی مهمان کنی، بی کمترین چشمداشتی.... که بهترین بودی در طنز،.. که بیادعاترین هستی در مزاح...
و من امشب این تصویر خیالی را نگاه میکنم و نگاه میکنم و نگاه میکنم.... و انگار همین دیروز بود که کنار هم میخندیدیم، شعر شاملو می خواندیم، مینوشیدیم، گریه میکردیم....
رفیق،
ای بی ادعاترین رفیق،
امشب پا به پای گریهات گریستم.... پا به پای رفتنت در آن جادهء پر از خاطره، رفتم،.... پا به پای دیوانگیات، دیوانه شدم....
بدان که هیچوقت مانند امشب دلم هوایت را نکرده بود... و تنها این فاصلهء لعنتی که جبر زمان را به ما ریشخند میکند منعم کرد تا بیازارمت در این نیمهشب تابستان....
تا یادت باشد، که فاصله را من و تو تعریف میکنیم، نه قراردادهای خشک و خطکش های جغرافیایی...
بدان که هیچ وقت تا این اندازه به تو نزدیک نبودم ای رفیق... که هیچگاه انقدر دور و انقدر نزدیک نبودهای ای رفیق....
برای آرش عزیز...


