تبليغاتX
تأملات نابهنگام - و اما اجرا...

تأملات نابهنگام

(خاطراتی برای فردا)

جانکوزیمو چند روز پیش بهم گفته بود «اولین باری که کارهات به طور عمومی اجرا بشن، احساس می‌کنی که یهو جلوی چشم همه ل.خ.ت هستی و لحظه‌شماری می‌کنی که زودتر کارت تموم بشه». راستش کل دیروز دلشورهء عجیبی همراهم بود و لعنت می‌فرستادم به جانکوزیمو و این استعارهء داغان کننده‌اش.

فضای کنسرت، بیشتر از اینکه اجرایی باشد، تحقیقی و تجربی بود. راستش حرف‌ها و مقاله‌هایی که خوانده شدند و موضوع‌هایی که بررسی شدند خیلی خسته‌کننده و برای من، شخصاً، خیلی بی‌اهمیت بودند. بدیِ ماجرا این بود که سیلویا دیروز سرمای بدی خورد و حتا تا مرز اینکه کارها را نخواند هم پیش رفت و به همین دلیل کلاً اجرای خوبی نداشت؛ یعنی به نسبت آن چیزی که من ازش سراغ داشتم و توی تمرین ها دیده بودم، اجرای عالی‌یی نبود ولی خب، به هر حال هم ترس من از اجرای صحنه‌ای ریخت و هم این مساله یک کم باعث شد جدی تر به آهنگسازی فکر کنم.
هنوز نمی‌دانم در روزنامه چه‌چیزی دربارهء اجرای دیشب نوشتند، چون رسماً امروز صبح ساعت شش به خانه برگشتم و تا حدود ساعت دو بعدازظهر خواب بودم؛ به هر حال کنسرت ساعت یازده و نیم تمام شد و تازه با بچه‌هایی که اجرا داشتند و یک سری از استادهای دانشگاه‌مان برای شام رفتیم بیرون و بعدش هم از کل آن جماعت حدوداً سی نفره، نزدیک به ده نفرمان رفتیم به خانهء اینگرید برای دلقک بازی و شب نشینی و این شد که هنوز منگ شب زنده داری دیشب هستم!

شب نسبتاً خوبی بود؛ یعنی تجربهء جالب و نقطهء آغاز مناسبی بود برای جلو رفتن.

+ نوشته شده در  88/08/22ساعت 20:21  توسط امیر  |