<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>تأملات نابهنگام</title>
<link>http://cremona.blogfa.com/</link>
<description>(خاطراتی برای فردا)</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 21 Nov 2009 10:55:33 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>در باب کمری شدنِ بنده!</title>
<link>http://cremona.blogfa.com/post-884.aspx</link>
<description>داستان این کمردردهای ما هم شده عین فیلمهای دنباله داری مثل Scary Movie  یا American P.i.e... هر دو سه سال یه بار میاد و در کمال بی‌مزگی خودی نشون می‌ده و می‌ره پی کارش تا چند سال بعد.&lt;br /&gt;حالا این وسط دقیقاً تو شبهای امتحان و روزهایی که خونه‌مون پر از مهمون‌جات مختلف بود نمی‌دونم این بلای آسمانی دوباره از کجا سر و کله‌اش پیدا شد؛ باز دست کم یکی دو سال پیش یه چمدون گنده و سنگین رو بلند کرده بودم، یا لباس گرم نمی‌پوشیدم تو هوای سرد و خلاصه یه غلطی می‌خوردم که نازل شدن این بلای آسمانی کاملاً قابل توجیه بود! اما این دفعه کلاً همه چیز فرق می‌کرد و داستان از اونجایی شروع شد که اتفاقاً هیچ داستانی در کار نبود!&lt;br /&gt;&lt;p&gt;یعنی بنده در یکی از روزهای گند پاییزی (اینجا پاییز گند و مزخرفه؛ هر کی قبول نداره خودش بیاد و از نزدیک ببینه! جر و بحث نکنید!) از خواب بیدار شدم و دیدم که اساساً هر تکانی که به این شاه‌فنر داده می‌شه منشاء یک درد همراه با آخ ِ اضافه است و در هیچ حالتی چه عمودی چه افقی نمی‌شه صبح رو به شب رسوند و شب رو به صبح!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خلاصه که هرچی دوا و درمون بود انجام دادم: از این برچسب‌های گرم کننده که تو مایه‌های همون موبرهای بانوانه است بگیرید، تا قرص و شربت و برخی نوشیدنی‌های مجاز (!) در جهت کاهش درد. &lt;br /&gt;این وسط، یکی از رفیقان شفیق یک وسیله‌ای برای ماساژ دادن بهم داد که با خودم فکر کردم این رفیقمون هم مشکل من رو اشتباه درک کرده هم اساساً خوب توجیه نشده که من به جامعهء نسوان تعلق ندارم... البته دوستان توجه داشته باشند که این وسیلهء فوق‌الذکر بسیار مفید واقع شد در جهت کاهش آلام کمری بنده ولی خب همچنان با خودم فکر می‌کنم از این وسیله استفاده‌های بهتر و شایسته‌تری هم می‌شه کرد!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خلاصه که به روز نشدن این وبلاگ رو در این ایام خجسته به دلیل کمری شدن بی دلیل و نابهنگام بنده ببخشید! قول می‌دم از هفتهء بعد اگر مشکل تازه‌ای پیش نیاد، این وبلاگ رو مثل قبل دوباره روزانه و مرتب به روز کنم!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;و من الله و فیلان!&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Nov 2009 10:55:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cremona&amp;postid=884</comments>
<dc:creator>cremona</dc:creator>
<guid>http://cremona.blogfa.com/post-884.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک عدد هذیان!</title>
<link>http://cremona.blogfa.com/post-883.aspx</link>
<description>مار سیاه از پهلوی سمت چپش بیرون آمد و سرش را به طرفم گرفت. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;ترسیده بودم؛ طبیعتاً؛ اما نشان ندادم که ترسیده‌ام. از این پهلو به آن پهلو چرخیدم و فنرهای تخت با همان صدای آزاردهنده شروع کردند به اجرای فلان سمفونی از مالر یا فلان سونات از شوبرت... خلاصه موسیقی‌یی دوست داشتنی با صدایی بد! می‌دانستم که خواب می‌بینم؛ خوب می‌دانستم که فقط یک خواب معمولی و بی مفهوم است و کافی است تا اراده کنم و چشمهایم را باز کنم تا ببینم در اتاق خودم هستم اما با لجاجتی احمقانه چشمهایم را بسته نگه داشته بودم تا ببینم تکلیفم با این مار سیاه به کجا می‌کشد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ترسیده بودم؛ طبیعتاً؛ اما نشان ندادم که ترسیده‌ام. با خودم فکر کردم مار در خواب دیدن خوب است یا بد؟ مار نشانهء پول بود یا خیانت؟ خیانت در رفاقت بود قطعاً؛ به خصوص که از پهلوی یکی از دوستانم در صندلی عقب ماشین آن یکی دوستم چرخیده بود به طرفم. نه! مار نبود،... موش نشانهء خیانت بود در رفاقت!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ترسیده بودم؛ طبیعتاً؛ اما نشان ندادم که ترسیده‌ام. پس لابد پول بود. باید حتماً امروز در بخت آزمایی شرکت کنم. مسلم است که برندهء خوشبخت امروز من هستم؛ اما حالا کو تا بیداری؟ هرچند فاصله‌ام تا بیداری فقط به اندازهء باز کردن چشمهایم بود. چه کار سختی؟ کدام دیوانه از فرط ترس چشمهایش را باز می‌کند تا از خواب بیدار شود؟&lt;br /&gt;به خوابیدن ادامه دادم،... مثل همیشه...؛&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 19 Nov 2009 14:24:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cremona&amp;postid=883</comments>
<dc:creator>cremona</dc:creator>
<guid>http://cremona.blogfa.com/post-883.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کرکره ها پایین....</title>
<link>http://cremona.blogfa.com/post-882.aspx</link>
<description>حرف و مطلب برای نوشتن زیاد دارم؛ اما نه وقت برای نوشتن‌شان هست نه تمرکز برای پردازششان. این وبلاگ دست کم برای یک هفته به روز نخواهد شد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 15:26:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cremona&amp;postid=882</comments>
<dc:creator>cremona</dc:creator>
<guid>http://cremona.blogfa.com/post-882.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>و اما اجرا...</title>
<link>http://cremona.blogfa.com/post-881.aspx</link>
<description>جانکوزیمو چند روز پیش بهم گفته بود «اولین باری که کارهات به طور عمومی اجرا بشن، احساس می‌کنی که یهو جلوی چشم همه ل.خ.ت هستی و لحظه‌شماری می‌کنی که زودتر کارت تموم بشه». راستش کل دیروز دلشورهء عجیبی همراهم بود و لعنت می‌فرستادم به جانکوزیمو و این استعارهء داغان کننده‌اش.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;فضای کنسرت، بیشتر از اینکه اجرایی باشد، تحقیقی و تجربی بود. راستش حرف‌ها و مقاله‌هایی که خوانده شدند و موضوع‌هایی که بررسی شدند خیلی خسته‌کننده و برای من، شخصاً، خیلی بی‌اهمیت بودند. بدیِ ماجرا این بود که سیلویا دیروز سرمای بدی خورد و حتا تا مرز اینکه کارها را نخواند هم پیش رفت و به همین دلیل کلاً اجرای خوبی نداشت؛ یعنی به نسبت آن چیزی که من ازش سراغ داشتم و توی تمرین ها دیده بودم، اجرای عالی‌یی نبود ولی خب، به هر حال هم ترس من از اجرای صحنه‌ای ریخت و هم این مساله یک کم باعث شد جدی تر به آهنگسازی فکر کنم.&lt;br /&gt;هنوز نمی‌دانم در روزنامه چه‌چیزی دربارهء اجرای دیشب نوشتند، چون رسماً امروز صبح ساعت شش به خانه برگشتم و تا حدود ساعت دو بعدازظهر خواب بودم؛ به هر حال کنسرت ساعت یازده و نیم تمام شد و تازه با بچه‌هایی که اجرا داشتند و یک سری از استادهای دانشگاه‌مان برای شام رفتیم بیرون و بعدش هم از کل آن جماعت حدوداً سی نفره، نزدیک به ده نفرمان رفتیم به خانهء اینگرید برای دلقک بازی و شب نشینی و این شد که هنوز منگ شب زنده داری دیشب هستم!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;شب نسبتاً خوبی بود؛ یعنی تجربهء جالب و نقطهء آغاز مناسبی بود برای جلو رفتن.&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Fri, 13 Nov 2009 16:50:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cremona&amp;postid=881</comments>
<dc:creator>cremona</dc:creator>
<guid>http://cremona.blogfa.com/post-881.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امشب را به خاطر بسپارم؟</title>
<link>http://cremona.blogfa.com/post-880.aspx</link>
<description>
همه‌چیز به طرز مسخره و احمقانه‌ای جور شد: شب افتتاحیهء جشنوارهء موسیقی ۱۹۰۰ بود و آخر شب، بعد از کنسرت با یک سری از بچه‌های دانشگاه رفته بودیم به یکی از بارهای نزدیک محل اجرا تا طبق عادت همیشگی کمی با هم باشیم و از اجرای آن شب حرف بزنیم و خیر سرمان موسیقی نقد کنیم. همان شب بود که فهمیدم در ادامهء همین جشنواره قرار است یک شب به دانشجوها و استادهای دانشگاه ما اختصاص داده شود و نوازنده‌های دانشگاه بنوازند و استادها در مورد کارهایی که اجرا می‌شوند صحبت کنند. به شوخی، به اینگرید که مسئول هماهنگی کنسرت بود گفتم &quot;خب جونتون بالا میومد یکی از کارهای من رو هم می‌ذاشتین واسه اجرا؟&quot; که اینگرید ذوق زده ازم پرسید چه کاری برای اجرا آماده دارم؟&lt;br /&gt;راستش هیچ کاری هنوز آماده نبود و من همچنان در دورهء طرح زدن و «فکر کردن به نوشتن» بودم نه خودِ «نوشتن». به شوخی گفتم سه ترانه روی سه شعر از هرمان هسه را آماده دارم که همان شب قرار شد این ترانه‌ها در برنامهء کنسرت مربوط به دانشگاه گنجانده شود و من هنوز هم که هنوز است باور نمی‌کنم چطور اینگرید کارها را ندیده و نشنیده قبول کرد!!&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اینگرید یکی از بچه‌های قدیمی دانشگاه ماست که سالها قبل وقتی من وارد دانشگاه شدم مشغول نوشتن تز دکترا بود و همزمان رهبری گروه کر دانشگاه را به عهده داشت (و دارد) و در آن سالها دانشجوی سالهای پایانی آهنگسازی هم بود که به گمانم دو سه سال قبل، از کنسرواتوار مانتوا بالاخره فارغ التحصیل شد. یک دختر انرژیک در حد حسادت کردن طوری که اگر نصف زمانی که او برای کارهایش اختصاص می‌داد را من برای کارهای مفید زندگی‌ام استفاده می‌کردم خیلی چیزها فرق می‌کرد و خب، اینجا تفاوت آدمهای کاری و تنبل مشخص می‌شود!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اینگرید همیشه به من لطف عجیبی داشته و حتا در مقاله‌ای که پارسال نوشته بود از من که در تهیهء منابع کمکش کرده بودم به عنوان موزیکولوگ و آهنگساز تشکر کرده بود در حالی که من هنوز نه تحصیلاتم را در دانشگاه تمام کرده‌ام نه آهنگسازی را در کنسرواتوار کار کردم. شاید به همین دلیل است که امشب تمام ترس و اضطرابم از این است که این سه ترانه‌ای که به عنوان تنها کارهای آوازی اجرا می‌شوند، در حد و اندازه‌ای که باید و شاید نباشند چون واقعیت داستان این است که در کمال بی‌خیالی و به دور از هرگونه افه و پز موسیقی‌نویسی، آنها را نوشته‌ام. کارها به شدت ساده و روان هستند و نمی‌دانم تا چه حد برای جماعتی که به خاطر شنیدن موسیقی نو و مدرن خواهند آمد جذابیت خواهند داشت.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;امشب برای اولین بار یک سری از کارهایم قرار است به طور رسمی و در جشنواره‌ای نسبتاً معتبر (در سطح ایتالیا البته!) اجرا شود و من هنوز نمی‌توانم باور کنم که تمام این داستان به همین راحتی شکل گرفت و به همین راحتی کارها را نوشتم و آماده کردم و تازه همین دیروز برای اولین بار نوازنده و خواننده با هم تمرین کردند و امشب حول و حوش ساعت نه و نیم قرار است به گوش دیگران برسد. &lt;br /&gt;دیروز روزنامهء کرمونا هم دربارهء این کنسرت مطلبی نوشت و شاید فردا هم نقدهایی در همین زمینه نوشته شوند؛ امیدوارم امشب تخم مرغ و گوجه فرنگی به طرفم پرت نکنند!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;در همین رابطه (به ایتالیایی):&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.e-cremonaweb.it/index.php?option=com_content&amp;task=view&amp;id=6536&amp;Itemid=191&quot;&gt;+&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.welfarecremona.it/wmprint.php?ArtID=13077&quot;&gt;+&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 09:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cremona&amp;postid=880</comments>
<dc:creator>cremona</dc:creator>
<guid>http://cremona.blogfa.com/post-880.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از این وبلاگ...</title>
<link>http://cremona.blogfa.com/post-879.aspx</link>
<description>حرفی وقتی برای گفتن نباشد دست و دل آدم نه به خواجو خواندن می‌رود، نه به در راه بودن...&lt;br /&gt;نه شازده‌ای هست که سبیلش را تاب دهد و شکمش را بیاندازد بیرون و قلیان بکشد، نه دخترکی که ریز ریز بخندد. &lt;br /&gt;پدربزرگ خسته است و خدا خیلی وقت است که خوابیده و نامه‌ای دریافت نمی‌کند. &lt;br /&gt;عاشقانه‌ها نم پس داده‌اند و سونات‌ها به طرح‌هایی اجرا نشده بدل شده‌اند. &lt;br /&gt;فیلم و کتاب البته همیشه هست اما نوستالژی‌های خوردکننده حوصله‌ای برای ثبت کردنشان باقی نمی‌گذارند.&lt;br /&gt;مدتهاست کافه‌نشینی بدل شده به جنگ و جدل و دیگر جایی برای مستی و راستی نیست. &lt;br /&gt;نه مجالی است برای فلسفیدن، نه وقتی است برای اندیشیدن. &lt;br /&gt;نه زیبایی عکسی تازه زنگ نوای موسیقی را در گوشت به صدا درمی‌آورد نه حس و حال خواندن یا ترجمه‌ء شعری برایت باقی مانده. &lt;br /&gt;دلتنگی و هذیان‌ها را هم مانند نامه‌هایت مجبوری سانسور کنی و ننویسی و ننویسی و ننویسی...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;این روزها چقدر نیستم.... برای خودم هم حتا نیستم...&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 11:07:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cremona&amp;postid=879</comments>
<dc:creator>cremona</dc:creator>
<guid>http://cremona.blogfa.com/post-879.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سرماخوردگی</title>
<link>http://cremona.blogfa.com/post-878.aspx</link>
<description>سرما خوردگی هر بدی‌یی داشته باشه، این حسن رو داره که آدم وقت پیدا می‌کنه به جای گودر صفر کردن و وبلاگ خوندن و وبگردی‌های احمقانه کردن، یه سری کارهای فرهنگی هم گاهی اوقات انجام بده؛ به قدری که تو این دو سه روزه فیلم دیدم و کتاب خوندم تو این دو ماه اخیر ندیدم و نخوندم... اون هم چه فیلمهایی؛ یادم باشه سر فرصت ازشون بنویسم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 22:31:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cremona&amp;postid=878</comments>
<dc:creator>cremona</dc:creator>
<guid>http://cremona.blogfa.com/post-878.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مطالعه می‌کنیم ۲۷</title>
<link>http://cremona.blogfa.com/post-877.aspx</link>
<description>&lt;em&gt;
روزی از روزها، در نزدیکی عید میلاد مسیح، بی هیچ قصد قبلی و هیچ انگیزهء روشنی از مدرسه فرار کردم [...]. ماجرا اینگونه رخ داد: زنگ تفریح بود که کامیونی پر از زغال‌سنگ وارد حیاط شد، راننده در بستن در تاخیر کرد و من به معنی واقعی کلمه حس کردم که آن خلاء مرا به کام خود می‌کشد. در آغاز در کوچه‌های محله که هیچ چیز جالبی نداشت پرسه زدم. سپس راهی ایستگاه راه‌آهن شدم. هنگامی که از برابر یک قرارگاه پلیس می‌گذشتم، ناگهان متوجه شدم که کاری بس ناشایست و جبران ناپذیر کرده‌ام، جرمی مرتکب شده‌ام. از همه بدتر این بود که برای کارم هیچ توجیهی نداشتم. در نتیجه، دیگر نمی‌توانستم برگردم. بی‌شک به همان زودی به غیبت، به «فرار» من، پی برده بودند. در جوابشان چه می‌توانستم بگویم؟ چه دلیل قانع کننده‌ای می‌توانستم ارائه کنم؟ &lt;br /&gt;اندک پولی در جیب داشتم و طبعاً هیچ بغچه و چمدانی همراهم نبود. در اتاق زیر شیروانی یک مهمانخانهء کوچک در نزدیکی ایستگاه راه‌آهن ساکن شدم. سه روز تمام، سه روز پایان ناپذیر، سه روز سرشار از ملال و دلشوره را آنجا گذراندم. نمی‌دانستم چه کنم و از «آزادی» غیر منتظره‌ای که نصیبم شده بود چه بهره‌ای بگیرم.&lt;/em&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;------------&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آشنایی با یک کشیش عجیب - اینیاتسیو سیلونه &lt;br /&gt;از کتاب خروج اضطراری ترجمهء مهدی سحابی - انتشارات دماوند - پاییز ۱۳۶۲&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 11:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cremona&amp;postid=877</comments>
<dc:creator>cremona</dc:creator>
<guid>http://cremona.blogfa.com/post-877.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دیشب...</title>
<link>http://cremona.blogfa.com/post-876.aspx</link>
<description>مستی؛ نیمه شب؛ تاریکی؛ سرمایی که تا مغز استخوان نفوذ کرده؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اندیشیدن به اینکه چیزی، جایی، زمانی ترک خورده و انگار همیشه ترک خورده باقی خواهد ماند؛ &lt;br /&gt;شکستنش جرات می‌خواهد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;...</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 09:42:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cremona&amp;postid=876</comments>
<dc:creator>cremona</dc:creator>
<guid>http://cremona.blogfa.com/post-876.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نامه نگاری ها ۱۴</title>
<link>http://cremona.blogfa.com/post-875.aspx</link>
<description>&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; face=&quot;arial, sans-serif, &apos;Arial Unicode MS&apos;&quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;border-collapse: collapse; font-size: large; &quot;&gt;[...]&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-family: arial, sans-serif, &apos;Arial Unicode MS&apos;; font-size: large; border-collapse: collapse; &quot;&gt;نگران نیستم... راستش نمی‌دونم چرا دیگه نگران هیچکس نیستم و این حالم رو خیلی بد می‌کنه... حس می‌کنم به طرز عجیب و غیر قابل باوری جدا افتادم... دور شدم و این دوری فقط فیزیکی نیست.... این جدا افتادن همه‌ش مربوط به فاصله‌ها و نبودن‌ها و ندیدن‌ها و لمس نکردن‌ها نیست.... خیلی حال عجیب و بدیه... انگار دلشورهء همیشگی‌یی داشته باشی و توی روحت این دلشوره رسوب کرده باشه... رسوب دلشوره... هه... چه اسم خنده‌دار و مضحکی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; face=&quot;arial, sans-serif, &apos;Arial Unicode MS&apos;&quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;border-collapse: collapse; font-size: large; &quot;&gt;[...]&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 10:52:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cremona&amp;postid=875</comments>
<dc:creator>cremona</dc:creator>
<guid>http://cremona.blogfa.com/post-875.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
