<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>تأملات نابهنگام</title>
<link>http://cremona.blogfa.com/</link>
<description>(خاطراتی برای فردا)</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 07 Nov 2009 09:42:02 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>دیشب...</title>
<link>http://cremona.blogfa.com/post-876.aspx</link>
<description>مستی؛ نیمه شب؛ تاریکی؛ سرمایی که تا مغز استخوان نفوذ کرده؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اندیشیدن به اینکه چیزی، جایی، زمانی ترک خورده و انگار همیشه ترک خورده باقی خواهد ماند؛ &lt;br /&gt;شکستنش جرات می‌خواهد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;...</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 09:42:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cremona&amp;postid=876</comments>
<dc:creator>cremona</dc:creator>
<guid>http://cremona.blogfa.com/post-876.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نامه نگاری ها ۱۴</title>
<link>http://cremona.blogfa.com/post-875.aspx</link>
<description>&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; face=&quot;arial, sans-serif, &apos;Arial Unicode MS&apos;&quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;border-collapse: collapse; font-size: large; &quot;&gt;[...]&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-family: arial, sans-serif, &apos;Arial Unicode MS&apos;; font-size: large; border-collapse: collapse; &quot;&gt;نگران نیستم... راستش نمی‌دونم چرا دیگه نگران هیچکس نیستم و این حالم رو خیلی بد می‌کنه... حس می‌کنم به طرز عجیب و غیر قابل باوری جدا افتادم... دور شدم و این دوری فقط فیزیکی نیست.... این جدا افتادن همه‌ش مربوط به فاصله‌ها و نبودن‌ها و ندیدن‌ها و لمس نکردن‌ها نیست.... خیلی حال عجیب و بدیه... انگار دلشورهء همیشگی‌یی داشته باشی و توی روحت این دلشوره رسوب کرده باشه... رسوب دلشوره... هه... چه اسم خنده‌دار و مضحکی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; face=&quot;arial, sans-serif, &apos;Arial Unicode MS&apos;&quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;border-collapse: collapse; font-size: large; &quot;&gt;[...]&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 10:52:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cremona&amp;postid=875</comments>
<dc:creator>cremona</dc:creator>
<guid>http://cremona.blogfa.com/post-875.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گودر</title>
<link>http://cremona.blogfa.com/post-874.aspx</link>
<description>گودر هر بدی‌یی داشته باشد این خوبی را دارد که آدم را «قاضی» می‌کند! یعنی اگر قبل‌تر‌ها وبلاگی را می‌خواندم و روزمرّگی‌های نویسنده‌اش (که گاه تا مرز خاله‌زنک‌نویسی، و در برخی موارد بیشتر از آن هم پیش می‌رفت) را دنبال می‌کردم، الان برای هر پستی که در گودر می‌خوانم و هر وبلاگی که قرار است به فهرست وبلاگهای مورد علاقه‌ام اضافه شود، بیشتر از قبل دقت می‌کنم و با خودم فکر می‌کنم واقعاً ارزشش را دارد که فلان وبلاگ را دنبال کنم یا نه. &lt;br /&gt;مهم تر از آن موقعی است که تصمیم می‌گیرم مطلبی یا عکسی را به اشتراک بگذارم. دقیقاً اینجاست که قاضی ِ درون، خودش را نشان می‌دهد و در واقع اوست که تصمیم می‌گیرد به اشتراک گذاشته شدن این یا آن نوشته برای کسانی که تو را در گودرشان دنبال می‌کنند چقدر می‌تواند مهم و جالب باشد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اینجاست که حس می‌کنم دیگر نه حوصلهء روزمرّه خوانی های این یا آن دوست را دارم، نه این روزمرّه‌خوانی ها آنقدر می‌تواند برایم مهم و تعیین کننده باشد که برایشان بخواهم وقتی بگذارم.&lt;br /&gt;حس می‌کنم گودر با تمام بدی‌هایش، این خوبی را دارد که به من به عنوان یک خواننده و پیگیر نوشته‌های وبلاگی و اینترنتی این امکان را می‌دهد که برای سهیم شدنِ موارد مورد علاقه‌ام با دیگران کمی وسواس داشته باشم و این یعنی دقیق‌تر شدنِ نگاه و جدی‌تر خواندن نوشته‌ها.&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 15:51:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cremona&amp;postid=874</comments>
<dc:creator>cremona</dc:creator>
<guid>http://cremona.blogfa.com/post-874.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تاریخ.... تاریخ... تاریخ...</title>
<link>http://cremona.blogfa.com/post-873.aspx</link>
<description>همیشه بهترین کلاسها و کورس هایی که گذراندم مربوط به درسها و موارد ناشناخته ای بودند که حس می کردم بلدشان هستم و دوره کردنشان تنها وقت تلف کردن است و چیزی به دانسته هایم اضافه نمیکند. بدیِ داستان این است که وقتی با مواردی از این دست رو به رو می شوی تازه میفهمی چقدر نمیدانستی و دقیقا همین اراده به کشف و یادگیری چیزهای جدید باعث میشود حس کنی بهترین لحظه های عمر دانشجویی ات را میگذرانی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهترین کورسی که در این سالها اینجا گذرانده ام، تاریخ موسیقی قرون وسطی و رنسانس بود که تازه نشانم داد چقدر ریشه های آن چیزی که فکر میکردم به خوبی بلدش هستم (موسیقی غربی) را نمیشناسم و چقدر همه چیز با شناخت این ریشه ها مفهوم اصلی خود را پیدا میکند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی این چند هفتهء گذشته کورس دیگری به مجموعهء مورد علاقه هایم اضافه شده: تاریخ سینما. انگاری تازه دارم میفهمم سینما، واقعا چه بوده و چه هست و آن چیزی که تا الان فکر میکردم نسبتا خوب میشناسمش چقدر برایم ناشناخته بوده...&lt;BR&gt;یعنی شاید تا ریشه های اصلی یک مقولهء درسی را درک نکنی و دلت خوش باشد به اینکه دیدن سطح کافی است، هیچوقت واقعیت آن پدیده را درنیافته ای.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: از دانشگاه مینویسم و نمیتوانم نیم فاصله ها را درست کنم. بعدها که از خانهء جدید توانستم وارد اینترنت بشوم، درستش خواهم کرد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 11:20:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cremona&amp;postid=873</comments>
<dc:creator>cremona</dc:creator>
<guid>http://cremona.blogfa.com/post-873.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ریچارد و آلیس!</title>
<link>http://cremona.blogfa.com/post-872.aspx</link>
<description>یکی از مسائل جالب توی اثاث کشی وقتیه که می‌بینی خیلی از چیزهایی که می‌خوای با خودت ببری، از قبل توی خونهء جدید هستند؛ مثلاً الان ما توی خونهء جدید سه تا قهوه جوش موکا داریم و همخونه‌ام هم قهوه‌جوش خودش رو آورده و من هم دو تا قهوه‌جوش خودم رو «باید» ببرم... این باید از اون باید هاست که راه نداره آدم بی‌خیالش بشه! یعنی از اون دست چیزاست که من روشون حساسیت دارم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من به خیلی از وسیله‌هام دلبستگی شدید و عاطفی پیدا می‌کنم چون واقعاً لحظه‌های خیلی مهمی از زندگی‌ام رو در کنارشون گذروندم یا خیلی به دردم خوردند بر خلاف خیلی از آدما، رفقای خوبی بودند و هستند. داستان هم اینه که سیلویا، همخونه‌ام، اصرار می‌کنه که با خودت قهوه‌جوش‌هات رو نیار و من نمی‌دونم چطور بهش بفهمونم که قهوه‌جوش‌هام برای من یه مسالهء به شدت ناموسی هستند و تازه اسم هم دارند و نباید قهوه‌جوش صداشون کرد...&lt;br /&gt;خلاصه که امروز که سیلوا خونه نیست، سریع اومدم خونهء قبلی برای بردن قهوه‌جوشهای عزیزم: ریچارد و آلیس!&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 09:54:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cremona&amp;postid=872</comments>
<dc:creator>cremona</dc:creator>
<guid>http://cremona.blogfa.com/post-872.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همسایه ها....</title>
<link>http://cremona.blogfa.com/post-871.aspx</link>
<description>به دخترک گفتم: «این همسایه‌های طبقه بالایی آدمای مهربون و خوبی بودند و ما نمی‌دونستیم ها؛ دیروز وقتی فهمیدند من دارم از این خونه می‌رم، کلی ناراحت شده بودند و می‌گفتند چقدر بد که داری خونه رو عوض می‌کنی...»&lt;br /&gt;دخترک بدون اینکه نگاهش را از مانیتور بردارد، آرام گفت: «فقط به همین دلیل آدمای خوبی‌اند؟ حدود سه ساله که توی این خونه داری زندگی می‌کنی و اینا بدون اینکه آشنای قدیمی باشند و از قبل همدیگه رو بشناسند دائم دور هم بودند، با هم خرید می‌رفتند، هر شب یکی‌شون خونهء اون یکی بود... تازه تمام حرفاشون رو هم توی بالکن‌هاشون به هم می‌گفتند طوری که تو دقیقاً می‌دونستی امشب قراره خونهء کدوم یکی دور هم جمع بشن و کی پنیرش تموم شده و کی داره می‌ره خرید و کی قراره فردا صبح زود از خواب بیدار شه و کی باید گل‌های کی رو آب بده و تمام رابطه‌شون با تو محدود بود به سلام و علیک و خشک و خالی یا وقتی کاری داشتند ازت کمک می‌خواستند و یه بار نشد به یه قهوه یا عصرونه حتا دعوتت کنند... حالا که داری می‌ری ناراحت‌اند که داری می‌ری؟ چه فرقی می‌کنه براشون؟»&lt;br /&gt;با خودم فکر کردم حق دارد ولی برای اینکه کم نیاورم، گفتم: «سخت می‌گیری‌ها... خب به هر حال خواستند مثلاً باحال باشند و مهربون باشند دیگه.... سخت نگیر... شاید من هم بودم همین حرف رو می‌زدم... من هم بودم می‌گفتم متاسفم از اینکه داری خونه رو عوض می‌کنی».&lt;br /&gt;&lt;p&gt;دخترک این بار سرش را به طرفم چرخاند و گفت: «من بودم هیچی نمی‌گفتم... نهایتش اگر می‌خواستم خیلی لطف کنم برمی‌گشتم می‌گفتم امیدوارم خونهء جدید، جای بهتر و مناسب تری باشه براتون و از این حرفای معمولی ولی هیچوقت سعی نمی‌کردم الکی و با دروغ و ریا ابراز تاسف بکنم برای نبودن کسی که بود و نبودش خیلی اساساً برام مهم نبوده».&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 09:51:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cremona&amp;postid=871</comments>
<dc:creator>cremona</dc:creator>
<guid>http://cremona.blogfa.com/post-871.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حواستان باشد!</title>
<link>http://cremona.blogfa.com/post-870.aspx</link>
<description>
وقتی از خانه‌ای با تخت دونفره به خانه‌ای با تخت یک نفره که از طرف پهلوی راست به دیوار تکیه داده شده نقل مکان می‌کنید، حواستان باشد که با چرخش به سمت راست، دست یا کله‌تان به دیوار برخورد خواهد کرد و با چرخش به سمت چپ روی زمین پهن خواهید شد! مخصوصاً اگر به اندازهء من گُنده باشید!&lt;br /&gt;حواستان باشد!&lt;p&gt;&lt;/p&gt;



</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 20:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cremona&amp;postid=870</comments>
<dc:creator>cremona</dc:creator>
<guid>http://cremona.blogfa.com/post-870.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ایده ها...</title>
<link>http://cremona.blogfa.com/post-869.aspx</link>
<description>
تازگی‌ها متوجه شده‌ام که بهترین ایده‌هایی که به ذهنم میان، هر ایده‌ای که فکرش رو بکنید، دقیقاً وقتی به سراغم میان که تازه از خواب بیدار شدم و تو رختخواب ولو هستم و حوصله ندارم از جام بلند شم و هی دارم خودم رو کش می‌دم به این طرف و اون طرف...&lt;br /&gt;بعد با خودم می‌گم حالا وقتی بلند شدم و لباس پوشیدم و قهوه‌ام رو خوردم می‌شینم به نوشتن این یا اون ایده و می‌ذارمش تو آب نمک واسهء یه زمان بهتر؛ و خب همینطوری می‌شه که بعدش کلاً یادم می‌ره اون ایده‌هه* چی بوده اصلاً...؛&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;امروز با خودم فکر می‌کردم چقدر از این ایده‌ها داشتم که نوشتم و گذاشتمشون لای کاغذها و دفترها و دیگه سراغشون هم نرفتم؛ یعنی دچار یک دگردیسی مسخره شدم طوری که قبلن‌تر ها دست کم اگر فکری یا طرحی به سراغم میومد، یادداشت می‌کردم واسه بعد...؛  عملی شدنش رو دست کم به تعویق می‌انداختم. اما الان همین نوشتنه* رو هم هی دارم به تعویق می‌اندازم. دیگه مدتهاست که ایده‌ها و طرح‌ها وقتی میان با خودم فکر می‌کنم این هم یکی از همون هزار و یک چیزی که تو ذهنت بود و عملی نشد... بی‌خیال؛ درجا خفه‌اش می‌کنم و خلاص!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;* سلام &lt;a href=&quot;http://shargi.blogspot.com&quot;&gt;خاله جان&lt;/a&gt;!&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 08:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cremona&amp;postid=869</comments>
<dc:creator>cremona</dc:creator>
<guid>http://cremona.blogfa.com/post-869.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خط قرمز...</title>
<link>http://cremona.blogfa.com/post-868.aspx</link>
<description>
اساساً وقتی جلوی انجام هر کاری را بگیریم، تمایل به انجام آن به طرز غریبی بیشتر و بیشتر می‌شود؛ نمی‌خواهم وارد نمونه‌هایی مثل ممنوعیت ماهواره و مشر.وب و فیلم‌های به اصطلاح غیراخلا.قی تو ایران بشم، یا مثلاً نمونه‌های منع فروش مشرو.بات الکلی به زیر ۱۸ ساله‌ها توی اروپا رو مثال بیارم. توی همین زندگی نرمال و عادی خودمان هم اگر ممنوعیت‌های این شکلی بگذاریم، مطمئناً فقط تمایل به انجام آن را بیشتر کرده‌ایم.&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به طور مثال من کمتر از یک ماه است که خانه‌ام را عوض کرده‌ام؛ وقتی برای امضای قرارداد همراه با همخانه‌ام رفتیم سراغ صاحبخانه، دیدیم علاوه بر شرایط نرمال و قانونی هر قرارداد اجاره‌ء خانه، یک بند خاصی هم ذکر شده بود که در آن مستاجر باید قبول می‌کرد که به هیچ وجه در خانهء جدید سیگار نکشد، حتی اگر پنجره را باز کند و کنار پنجره بیاستد و سیگارش را بکشد؛ و خب خوشبختانه نه من سیگار می‌کشم نه سیلویا،همخانه‌ام؛ و به همین خاطر بدون کمترین مشکلی این مساله را پذیرفتیم؛ به هر حال برای مهمان‌هایی که سیگاری هستند، بالکن هست تا بروند و سیگارشان را بکشند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تا اینجای داستان اشکالی ندارد؛ اما نمی‌دانم چه حس غریبی تازگی‌ها در من پیدا شده که دوست دارم بعضی از شب‌ها بعد از شام، بنشینم جلوی تلویزیون و سیگاری روشن کنم! دوستانی که من را می‌شناسند مطمئناً از تصور کردن من با سیگار کلی می‌خندند ولی باور نکردنی‌است که از وقتی به این قانون منع سیگار در خانه(!!) فکر می‌کنم هر روز بیشتر از روز قبل تمایل به شکستن این قانون در من رشد می‌کند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;جداً مرز این ممنوعیت‌ها و محدودیت‌ها باید کجا باشد تا در زندگی عادی و روزمرّه‌مان هم بتوانیم به آن پایبند باشیم و یک حس درونی و نشناخته مدام قلقلکمان ندهد به سوی عبور از خط قرمز؟&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Fri, 23 Oct 2009 08:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cremona&amp;postid=868</comments>
<dc:creator>cremona</dc:creator>
<guid>http://cremona.blogfa.com/post-868.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در راه... ۲۰</title>
<link>http://cremona.blogfa.com/post-867.aspx</link>
<description>
&lt;img border=&quot;0&quot; hspace=&quot;0&quot; align=&quot;baseline&quot; src=&quot;http://cremona.persiangig.com/Strada/20.jpg&quot; width=&quot;396&quot; height=&quot;297&quot; /&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; نور، ابر، کوه، رنگ...&lt;br /&gt;و گاهی اوقات حس می‌کنی چه بد، که کسی از روبه‌رو نمی‌آید...&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 23 Oct 2009 08:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cremona&amp;postid=867</comments>
<dc:creator>cremona</dc:creator>
<guid>http://cremona.blogfa.com/post-867.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
