تنها یک سنگ صاف!
از وقتی فرهاد جعفری این یادداشت را دربارهء دلایل پرفروش شدنِ رمان "بیوتن" و دلایل مخالفتش برای مصاحبه با "شهروند امروز" نوشت، منتظر آن بودم تا دوستانش در این نشریهء حرفه ای شمشیرها را از رو ببندند که این البته خیلی هم دور از انتظار نبود. اما مساله ای که در این بین به شدت توی ذوق می زند، رفتار بسیار زنندهء این نشریه به هنگامی است که بحث مسائل مادی را پیش می کشد.
اگر حوصله نکردید یادداشت فرهاد جعفری را در این رابطه بخوانید، بهتر است بدانید که در واقع مسالهء اساسی ِ مخالفت فرهاد جعفری برای مصاحبه با شهروند امروز این بود که به اعتقاد اصحاب این نشریه، رمان "بیوتن" پرفروش ترین رمان سال بوده و رکورد فروش را شکسته است و چه و چه، در حالی که به اعتقاد جعفری این رکورد شکنی حاصل یک سری مسائل پشت پرده بوده که متاسفانه در مملکت ما به قدری عادی و نرمال هستند که در این رابطه بهتر است حتا نیاندیشید (با توجه به موضوع رمان "بیوتن"، چیزی که فرهاد جعفری به آن اعتقاد دارد آنچنان دور از ذهن هم نیست).
وقتی تقاضای مصاحبه با "شهروند امروز" توسط نویسندهء کافه پیانو با تقاضای پرداخت مبلغی (۳۰۰ هزار تومان) مواجه شد، یا اصحاب هفته نامهء مورد بحث نفهمیدند که "سنگ بزرگی انداخته شده تا کسی نتواند آن را بردارد" یا خودشان را به نفهمی زدند! این بود که در صفحهء ۱۳۷ و در باکسی کوچک این قضیه را چنان در بوق و کرنا کرده اند که اگر کسی یادداشت فرهاد جعفری را نخوانده بود و از واقعیت های پشت پرده بی خبر بود به راحتی نویسندهء مشهدی را فردی مادی و حسابگر به حساب می آورد*؛ بگذریم از نقدهای نسبتاً غیرمنصفانه و جهت داری که این ذهنیت را در خواننده ایجاد می کرد که جعفری یک عامه نویس و پاورقی نویس و اصولاً نویسنده ای بی ارزش است.
البته رفتار غیرحرفه ای شهروند امروز در این رابطه بسیار سوال برانگیز بود چرا که کسی متوجه نشد، نویسندهء یادداشت چند خطی و گمراه کنندهء باکس ِ صفحهء ۱۳۷ اصولاً چه کسی بود!
اینکه رضا امیرخانی (نویسندهء بیوتن) در جواب کوتاه خود به فرهاد جعفری زمان را داور اینگونه رقابت های ادبی می داند، کاملاً درست و منطقی است اما اگر اینکه سینه چاکان وی دربارهء رمان ایشان نوشته اند و آن را با تفکر و شیوهء برخورد امثال حاتمی کیا مقایسه کرده اند درست باشد، از هم اکنون کاملاً مشخص است که تاریخ مصرف این نوع تفکر و داستانهایی که بر مبنای آن ساخته می شوند (در ادبیات و سینما؛ فرقی ندارد) چقدر است. در حالی که به اعتقاد من، کافه پیانو می تواند آغازگر حرکتی نو و مروج سبکی از نگارش در تاریخ ادبیات ایران باشد که همراه با جامعه اش در حال حرکت است و به نوعی شاید در آینده ای نه چندان دور بتوان آن را منشا بروز شیوه ای از قصه گویی و داستان نویسی به حساب آورد که با ذهنیتی کاملاً مدرن و به دور از فاکتور های کلاسیک و شناخته شدهء ادبی سعی در خلق فضاهایی نو و متفاوت دارد که همین نو بودن و عجیب و غریب بودنش مطمئناً ذهن بسیاری از "کتابخوانان سنت گرا" را به شدت به خود مشغول می کند و دقیقاً همین دستهء عقب گرا است که این رمان را خالی از فرم، بی محتوا، سرشار از اشتباهات نگارشی، مملو از صحنه ها و فصل های بی دلیل، می داند در حالی که اگر ایده آلیسم دلخواه جامعهء روشنفکری ایران را در نظر نگیریم و کمی به واقعیت هایی که جامعهء امروز ایران با آن دست به گریبان است با دقت بیشتری نگاه کنیم، درخواهیم یافت که رمانی مثل کافه پیانو به شدت منطبق بر همین واقعیت ها قدم بر می دارد که این مطلب شاید به مذاق بسیاری از تحصیل کرده های(!) امروزی خوش نیاید چرا که آن ها هنر را شاید راهی برای فرار از واقعیت های تلخ روزمرّه می خواهند در حالی که نویسندهء کافه پیانو همین واقعیت ها را با تلخ ترین و صریح ترین شیوهء ممکن در مقابل چشم خواننده می گذارد و این حق را به خودش می دهد تا آنها را مورد قضاوت نیز قرار دهد.
دربارهء یادداشت مرضیه رسولی بهتر است چیز زیادی ننویسم چرا که اساساً اشتراک چندانی با نوع بینش ایشان ندارم و هرگونه بحثی شاید در نطفه خفه شود؛ تصور می کنم که البته هرکسی باید نظر خودش را بنویسد و بگوید؛ می خواهد منتقد ادبی نشریهء شهروند امروز باشد، می خواهد یک موسیقی شناس بلاگر باشد**. به نظر من ایراداتی که خانوم رسولی در یادداشت شان به کافه پیانو وارد کرده اند، بسیار سطحی است و به نوعی نشان از این دارد که ایشان زبان نویسنده را درک نکرده اند و با کوبیدنِ راوی، سعی در خراب کردن نویسنده دارند و شاید کمتر به این مطلب اندیشیده باشند که اصولاً فضاسازی هایی از این دست است که ذهن خوانندهء مشتاق را به بازی می گیرد؛ که دقیقاً همین فصل های به ظاهر بی ربط (و در واقع کاملاً لازم) است که سوال های بی جوابی را مطرح می کند که نشان از سرگشتگی نسل دههء چهل ایران دارد؛ که دقیقاً همین استفاده های مثلاً نابجا و زود تر از موقع از اسم فلان کاراکتر داستان (صفورا)، یا فوکوس کردن روی به هم ریختن زمان و مکان و واقعیت و تخیل است که به کافه پیانو فرم مخصوص به خود می دهد و آن را از زمرهء داستان های روزمره و پیش پاافتاده جدا می سازد... وبحث های دیگری که مطابق با نوشتهء اول همین پاراگراف بهتر است زیادی به آن نپرداخت.
به هر حال نکته ای که باعث نوشتن این سطور شد، آزردگی از این بازیهای سیاسی و ژورنالیستی حاکم در جامعهء فرهنگی ایران است که در بسیاری از موارد به شدت آزاردهنده است. این پروندهء شهروند امروز (پدیده پر فروش ها) جایی را در داستان فرهاد جعفری به یادم می آورد که در آن راویِ کافه پیانو در یکی از فصل های (به قول خیلی ها!) بی ربطِ داستان، با گل گیسو در همین زمینه صحبت می کند و وقتی نارضایتی دخترش را در رقابت نابرابر با دوستانش می بیند و اینکه آنها سنگ های صاف دارند و او ندارد و چون آنها سنگ های صافشان را به دخترک نمی دهند او همیشه بازندهء بازی است، به او قول می دهد تا تمام تلاشش را به کار گیرد تا برایش از آن سنگ های صاف تهیه کند؛ به شرطی که گل گیسو، آن سنگها را به دوستانش هم بدهد و آن ها را در شرایط برابر در بازی و مسابقه قرار دهد.
اگر همهء ما کمی به این موضوع می اندیشیدیم و سعی در این داشتیم تا سنگی صاف به کسی بدهیم که حقی از او در حال ضایع شدن است، شاید وضعیت فرهنگی مملکتی که سنگ آن را به سینه می زنیم کمی بهتر از قبل شود؛ این یادداشت، تنها یک سنگ صاف بود برای فرهاد جعفری.
-----------
* البته مطلبی که برایم جای سوال داشت دقیقاً همین نوع برخورد نشریهء شهروند امروز بود؛ در واقع، دریافت وجه در مقابل مصاحبه در تمام دنیا امری کاملاً طبیعی و بدیهی است. این درست است که در مملکت ما همه چیز اصولاً با دیگر نقاط دنیا فرق دارد اما بالاخره این طلسم باید روزی شکسته شود و این مساله نیز باید جا بیافتد که این حق طبیعی صاحب اثر هنری است که برای هرگونه مصاحبه یا یادداشت نویسی و امثالهم تقاضای دریافت پول کند؛ مطمئناً این مساله بها دادن به هنرمند و ارزش قائل شدن برای وقتی است که برای این همکاری در اختیار نشریه یا روزنامه قرار می دهد و به هیچ وجه رفتاری غیرحرفه ای نیست. آنهایی که به شیوهء معمول عادت دارند و رفتارهایی از این دست را مورد نکوهش قرار می دهند بد نیست کمی از دایرهء بستهء شناختشان فراتر روند و ببینند در کشورهای دیگر چگونه با هنرمند برخورد می شود و اگر هنرمندی در کشوری مثل ایران این خواسته را دارد تا برایش ارزشی قائل شویم، حرفی غیر منطقی و دور از ذهن به زبان نیاورده که هیچ، باید این تلاش را در جهت جا انداختن نوعی از رفتار فرهنگی ِ درست ستود.
** این را هم باید توضیح دهم که اصولاً با این مطلب که صلاحیت اظهار نظر در این زمینه را ندارم، مخالفم؛ چرا که وقتی نویسنده ها و شاعرهای عزیز مثلاً دربارهء یک قطعهء موسیقی و یا یک فیلم سینمایی عقایدشان را بیان می کنند و یا مجسمه سازها و نقاش ها، سینما و ادبیات را به نقد می کشند، این حق را برای یک موزیسین نیز باید قائل بود که بتواند در زمینه های مختلف هنری اظهار نظر کند؛ باید این سنت پوسیده و کهنه شکسته شود تا شاید موزیسین های ما کمی از این همه "تک بعدی بودن" درآیند و نگاهی جدی تر و مسئولیت پذیرتر به کل اتفاقات هنری پیرامون شان داشته باشند.
اگر امثال آقای صدر ِ سینما شناس در رسانه ای با مخاطب چند میلیونی به کارشناسی فوتبال می پردازد (آن هم چه کارشناسی عالمانه ای البته!)، این اجازه را به من ِ موزیسین هم بدهید که در حیطه ای که چندان با آن غریبه نیستم و در رسانه ای که مخاطبی حداکثر ۲۰۰ نفری دارد نظرم را بنویسم؛ مطمئن باشید دانش ادبی و هنری من از دانش فوتبالی آقای صدر خیلی بیشتر است. شک نکنید!