آخر خط

احساس می کنم افتادم تو سرپایینی...
یعنی وقتی اوج رو گذرونده باشی دیگه لابد افتادی تو سرپایینی؛ 
اولش سخته که قبول کنی اما یهو به خودت میای و می بینی که داری  می ری پایین.
بدیش اینه که هرچقدر اون سربالایی رو آروم اومدی چون سربالایی بود، الان این سرپایینی رو با سرعت بیشتری باید بری پایین...

به شدت احساس می کنم دارم به آخر خط نزدیک و نزدیک تر می شم....

sehnsucht

میگوید: مالیخولیای ذهنت زیاد است و در موسیقی ات مستقیماً اثر می گذارد... باید کمش کنی؛ 
با خودم فکر می کنم چه بایدی وجود دارد؟
وقتی در درونم میل به پیدا کردنِ پدیده ای وجود دارد که خودم هم نمی دانم چیست، چطور می توانم هستی ام را از مالیخولیا رها کنم؟

این میل بیمارگونه به یافتن چیزی که وجود ندارد را چه کسی می تواند ترجمه کند به زبان انسانها؟
برای همین نیست که این روزها نوشتنم را فقط به موسیقی محدود کرده ام؟