الگو

این روزها به نظریهء الگوها در روانشناسی فکر میکنم؛ اینکه ناخودآگاه دایم از یک الگوی خاص و یکسان پیروی میکنم؛ اینکه اگر تجربیات گذشته ام را یکی یکی کنار هم بگذارم و از بالا به همه شان نگاه کنم ممکن است در نظر اول سر تا پا متفاوت باشند ولی در عمق همگی یکسان هستند.
همان الگوی همیشگی، همان ساده نگری، همان احساسی برخورد کردن، همان فرارکردن از مسئولیت، همان و همان و همان...

و این مساله به شدت میترساندم چون نمیدانم کجای کار را اشتباه میکنم که آخر کار وقتی به عقب نگاه میکنم تنها چیزی که میبینم این است که در برخورد با متفاوت ترین انسان ها و اتفاق ها آخر کار همه شان یکسان بودند و نه چیزی تغییر کرده نه نتیجهء متفاوتی به بار آمده.

این منم!

تکه

سراشیبی،
           کوه،
                  دریا،...
تلاطم امواج خروشانی در رویایی بی پایان...

اینگونه بود فرجامی که گریزانمان میکرد؟


کنار میکشم

گاهی اوقات فکر میکنی که گذشتی؛ یعنی گذر کردی و رفتی. ولی سخت در اشتباهی.
یه تلنگر، به تلنگر به ظاهر پیش پا افتاده گاهی اوقات بهت میفهمونه هنوز چقدر گیر کردی، عین خر در گل و چاره ای نداری جز اینکه فیچی رو برداری و ببری، قطع کنی تا نه عذاب بیشتری رو تحمل کنی نه به دیگران عذاب بیشتری وارد کنی.

آدمی که دیوانه باشه کارهاش هیچ حساب و کتابی نداره. هر لحظه اش با لحظهء بعدش زمین تا آسمون فرق میکنه و گاهی اوقات هست که حس میکنی توانِ مقابله نداری و فرار کردن بهترین راهه،... نه، یعنی آسون ترین راهه.
من آدم قوی یی نیستم. بارها فرار کردم، بارها مقابله کردم، ایستادم و فکر کردم میتونم با دردهایی که بهم تحمیل میشه میتونم بجنگم. بایستم و چشم بدوزم تو چشمش.... تجربه ولی پخته ترم کرده. همیشه ایده آل فکر کردن راه درستی نیست؛ گاهی اوقات باید ادم بالاخره یاد بگیره که منطقی باشه و فقط به خاطر یه سری ایده آل، یه سری آرمانشهری که اساسا وجود خارجی نداره، زندگی و فکر و روانش رو پیچیده تر از اینی که هست نکنه.

دارم یاد میگیرم سختگیرتر باشم و میخوام از این همه حضورِ بی دلیل و احمقانه خودم رو کنار بکشم. با خودم باشم. با خودِ خودم. زیادی اهمیت دادن به تعارفات معمول با دیگران رو کنار بذارم و این بار رو در رو با خودم مواجه بشم، با خودم مقابله کنم و ببینم کجای این دنیای گندهء کوچولو ایستادم و چرا همیشه درجا زدم.

کنار میکشم و از این کنار کشیدن راضی ام. عین کبکی که سرش رو تو برف کرده باشه، از این وضعیت راضی ام و وخنده دارترین قسمتِ داستان اینه که یه تلنگر احمقانه، یه سوء تفاهم، یه اتفاق کوچیگ شاید، بهم فهموند چقدر هنوز گیر بودم و هستم. برای رها شدن از این گیر نیاز دارم به این جدا شدن و کنار کشیدن.... تا بتونم خودم رو پیدا کنم. وگرنه، از درون منفجر میشم و بعدها روی سنگ قبرم باید بنویسند: "خری آمد، خری زیست، خری رفت"




اگر میخواهیداز موسیقی نفرت پیدا کنید، به آهنگسازی روی بیاورید!

... از برلین

گویی انسان همواره نیاز داشته باشد به اینکه بهانه ای مهم بیاورد برای به تاخیر انداختن کارهای مهم تر!
حال این روزهای من است انگار؛ روزهایی که زندگی نمی شوند ولی می آیند و می روند. خاطراتی از خود به جا می گذارند.
خوب می دانم که تمام این روزهای سنگینی که حس می کنی زنده نبوده ای، در واقع آرامش پیش از طوفانی هستند که معلوم نیست شکوفا کند یا ویرانی به بار آورد.
باید صبور بود و به تماشا نشست!

دل نبند...

همان حرفهای همیشگی!
همان وعده های دایمی!
همان خوشبینی های سطحی!
همان، همان، همان ندیدن ها، نگفتن ها و نشنیدن ها...

خسته ام از این تقلای دایمی، از این سیر بی پایان در گذشته، از این فرورفتن در خاطره ها و یادها... در بودها و نبودها!

باید شکست و گذشت و رفت...
باید طرحی نو در انداخت، از این مُرداب درونی خلاص شد، آفتاب را رفیق شد، دوستی ها را ارج گذاشت و خود را دریافت؛ تا بدانی کجای این داستان ایستاده ای و چه کرده ای و چه می خواهی.

دنیای من به کَندن و رفتن خو گرفته است. به من دل نبند، که ماندنی نیستم... 

استفراغ

تمام شب بالا آوردم؛
اصلاً رومانتیک نیست آدم این ریختی شروع کنه به نوشتن ولی خب از اونجایی که دورهء "تمام شب گریه کردم" خیلی وقته که گذشته مجبورم زل بزنم تو چشم واقعیت و بگم تمام شب بالا آوردم!

خب البته مسلماً ربطی به نوشیدنی جات و خوراکی جات نداره؛ باور نمیکنید از... نه، کسی نبود! از خودم باید بپرسید که تمام شب رو واقعاً بالا آوردم یا نه!

به این ریتم جدید زندگی عادت ندارم؛ یعنی خیلی وقته که یادم رفته بودم. زندگی با خوشگذرون ترین آدمای روی زمین بد عادتم کرده خب الان یهو به خودم اومدم و دیدم این تغییری که تو زندگیم دارم ایجاد میکنم اونقدرا هم که فکرش رو میکردم آسون نبود! یعنی اون آدم سالهای پیش که با این شیوه و ریتم تند خو گرفته بود دیگه وجود نداره،... شاید پیر شدم؛ نمیدونم. فقط میدونم که نشونهء خوبی نیست این که صبح بیدار شم و با خودم فکر کنم تمام شب بالا آوردم!



ترمز کجاست رفیق؟ بگو تا دیر نشده! بگو... بگو... بگو تا دیر نشده!

نوستالژی

هیچوقت فکرش رو هم نمی کردم که تورق ِ اینترنتی اعتماد بتونه تا این حد نوستالژیک باشه...

پرت شدم به روزهای خوش ِ سه سال پیش...
سه سال! سه سال! سه سال!

نه زود گذشت نه دیر!
سنگین گذشت و مومناک! بهترین واژه ای که برای این سه سال پیدا میکنم همینه: مومناک!

سکوتی و دیگر هیچ...

دو سال و یک روز پیش با اجازهء شاملو نوشتم فریادی و دیگر هیچ... 

فردا؟

....

حس می کنم پیر شده ام... از این همه اثر نگذاشتن و مفید نبودن پیر شده ام!
و آن روزها کسانی بودند که به این حجم از درد می خندیدند... امروز هم می خندند...

نوبت خندهء ما می رسد؟

چقدر؟

با خودم فکر میکنم چندتا کوه رو آدم باید از روی دوشش برداره و چندتا پل رو پشت سر خودش خراب کنه و چندتا دوراهی رو پشت سر بگذرونه و خلاصه چقدر باید تحملش بره بالا تا یاد بگیره هنوز هم میشه لبخند زد؟

البته گاهی اوقات و به شرطها و شروطها ...


می دانی؟

مهر به عشق تبدیل می شود؛
عشق به شادی؛
شادی به غم؛
غم به اشک؛
اشک به خشم؛
و خشم به نفرت

....

نگذار این آخری اتفاق بیافتد... نگذار...

آخر خط

احساس می کنم افتادم تو سرپایینی...
یعنی وقتی اوج رو گذرونده باشی دیگه لابد افتادی تو سرپایینی؛ 
اولش سخته که قبول کنی اما یهو به خودت میای و می بینی که داری  می ری پایین.
بدیش اینه که هرچقدر اون سربالایی رو آروم اومدی چون سربالایی بود، الان این سرپایینی رو با سرعت بیشتری باید بری پایین...

به شدت احساس می کنم دارم به آخر خط نزدیک و نزدیک تر می شم....

sehnsucht

میگوید: مالیخولیای ذهنت زیاد است و در موسیقی ات مستقیماً اثر می گذارد... باید کمش کنی؛ 
با خودم فکر می کنم چه بایدی وجود دارد؟
وقتی در درونم میل به پیدا کردنِ پدیده ای وجود دارد که خودم هم نمی دانم چیست، چطور می توانم هستی ام را از مالیخولیا رها کنم؟

این میل بیمارگونه به یافتن چیزی که وجود ندارد را چه کسی می تواند ترجمه کند به زبان انسانها؟
برای همین نیست که این روزها نوشتنم را فقط به موسیقی محدود کرده ام؟

گل گلدون من

بغض لعنتی دوباره گلوم رو گرفته؛
نشستم پشت کیبورد "گل گلدون من" رو برای خودم زمزمه می کنم...
اونجا که می رسه به "وقتی چشمات هم میاد؛ دو ستاره کم میاد" دیگه نمی تونم تحمل کنم....

با اشک می خونمش... با آکوردهای غلط و غلوط؛ بی هدف... عین مرغ سرکنده شد این ترانهء بدبخت...

معنا

در فیلم پدرخواندهء سوم، جایی هست که مایکل کورلئونه پیش یک کشیش به اشتباهاتش اعتراف می کند و می گوید: من دستور قتل برادرم را دادم... من برادرم را کشتم.... من پسر ِ مادرم را کشتم.... من پسر ِ پدرم را کشتم....


بعد من دایم به این بار معنایی و تفاوت بین برادر و پسر ِ پدر یا پسر ِ مادر فکر می کنم.... 
خیلی حرف دارد این جمله... خیلی!



خسته ام؛
از اینکه هر روز را به امید "فردا روز دیگری است" سر کنم...


گرسنه نیستم اما قابلمه را پر کرده ام و برنج را خیس کرده ام، آماده برای بعد!
از سرما می لرزم، به قوطی تن ماهی نگاه می کنم و با خودم فکر می کنم چرا باید اسیر عادت ها بود، اسیر عادت ها ماند، اسیر بی اندیشه عمل کردن؟

گرسنه نیستم؛ میلی هم ندارم، نه به برنج نه به تُن نه به هیچ چیز خوردنی اما با خودم فکر می کنم زمانی می رسد که گرسنه خواهم شد... آن وقت چه؟

هذیان می گویم؛ هذیان می بافم و با خودم فکر می کنم چقدر خنده دار است این همه آینده نگری...!

استعاره ها را دریابیم تا اسیر توهم نشویم!

درخت

درخت هرچه بود درخت گلابی نبود!
درخت هرچه بود حالش خوش نبود!
درخت هرچه بود، بود...
درخت هرچه بود ریشه دارترین بود!

درخت هرچه بود خشکید...
                                   ماند....
اما همیشه،
                  بود

Turandot

شاهزادهء ایرانی زیورآلاتش را می بخشد به گدایان چینی؛
دیگر چه چیز برای از دست دادن مانده؟
جدال میان عشق و مرگ تنها برنده اش مرگ است و این را همه می دانند.

همین بود که استاد پیش از تمام کردنش، تمام کرد...

love is

عشق این نیست که هر روز به طرفت بگی «دوستت دارم»!
عشق این نیست که بهترین لباس رو به خاطرش بپوشی!
عشق این نیست که بهترین یار رختخوابش باشی!
عشق این نیست که بخوای براش بمیری بدون اینکه بفهمی برای کسی مردن یعنی چه!
عشق این نیست که .....

عشق یعنی اینکه گیاهخوار باشی و همراه باهاش کباب ترکی بخوری وسط خیابون!
عشق یعنی آزارت به مورچه هم نرسه و براش کتلت درست کنی بدون اینکه بذاری بفهمه چقدر از دست زدن به گوشت نفرت داری!
عشق یعنی تاریک ترین نقطه های وجودش رو ببینی و بپذیریش!
عشق یعنی .....


عشق یعنی بهش بفهمونی که یگانه ترینی... که هر چیزی هم پیش بیاد، باز همچنان یگانه ترینی!

پراگ

مه تمام شهر را گرفته بود؛ روز قبل هوای آفتابی پراگ را تجربه کرده بودم و امروز رسماً در مه قدم می زدم. یاد هرمان هسه و "در مه" بودنش افتاده بودم و برای خودم آن شعر را زمزمه می کردم و از پله های خیابانِ نمی دانم چی، پایین می رفتم. 

تو کنارم بودی؛ حرف نمی زدی و سرت پایین بود؛ انگار از این همه پله پایین رفتن ترسیده باشی و دنبال جای قدم بعدی ات بگردی. انگار دستم را گرفته بودی... شاید،... یادم نیست! ولی کنارم بودی... نه یک قدم جلو، نه یک قدم عقب.
کافه ای میزهایش را بیرون چیده بود؛ پیرزن و پیرمردی گوشه ای پشت یکی از همین میزها نشسته بودند و آرام قهوه ای می خوردند، بدون کمترین حرفی، کلامی... در نگاهشان اما محبت بود. هر بار به هم نگاه می کردند لبخندی می زدند، نه از ان لبخندهای محترمانه و بی تفاوت... در چشمهایشان می توانستی شادی را واقعاً بفهمی.

روی یکی از صندلی ها نشستم. تو نمی دانم کنار نشسته بودی یا رو به رویم؛ اما تو هم نشستی. آخ کنارم بودی چون گوشه گوشه های شهر را از آن بالا نشانم می دادی... پراگ را شاید بهتر از من می شناختی... لابد!

دیوانگی مرز ندارد؛ جنون زمان نمی شناسد و خُل بودن اساساً در لحظه است؛ در همان لحظه ای که من و تو پشت آن میز چوبی فلان کافهء بالای پله های خیابان نمی دانم چی نشسته بودیم و حرف می زدیم و می خندیدیم. در همان لحظه ای که دستهایمان تنها برای گرفتن فنجان قهوه یا برای گیراندن سیگار از هم جدا می شد. در همان لحظه که ...
در همان لحظه که صدای پیشخدمت کافه مرا به خودم می آورد... که می دیدم همان تنهای همیگی هستم بی تو... بی تویی که نبودی اما بیشتر از هرکسی حضور داشتی... بی تویی که....
دیوانگی همان لحظه بود...

خواب

چند شب است که خوابش را می‌بینم؛
نمی‌دانم کیست و از کجا پیدایش شده؛ ولی دایم جلوی رودخانه‌ای شبیه به هراز نشسته است و به جریان آب نگاه می‌کند. گاهی اوقات چیزکی می‌گوید؛ جمله‌هایی نامفهوم؛ گاهی اوقات آهنگی را آرام زیر لب زمزمه می‌کند و گاهی اوقات مثل دیشب با تکه چوبی نازک و بلند به آب می‌کوید...
چند شب است که خوابش را می‌بینم؛
مردی میانسال با موهای جوگندمی....

دیوانگی

این پنج دقیقهء پایانی سمفونی سیبلیوس (نوشتهء قبلی را ببینید) امانم را بریده. عین دیوانه‌ها تکرارش می‌کنم و اجراهای مختلفی را گوش می‌کنم و راضی و ناراضی دوباره از اول...

احساس حقارت می‌کنم... احساس حقارت محض.... دقیقاً مثل مورچه‌ای که جلوی فیل قرار گرفته باشد...

؟



یکی پیدا شه این ترکیب مسخره و مضحک "تصنیف خاطره انگیز" رو واسه من ترجمه کنه....



بیا عادی باشیم...

بیا پنهان کنیم... بیا پنهان کنیم همه چیز را...
بیا بخندیم به هر که خر است و بی کله....
به هر که فکر می‌کند زندگی می‌تواند طور دیگری باشد...

بیا پنهان کنیم درونی‌ترین حس هایمان را...
بیا...
بیا...
بیا بخندیم به تمام آنهایی که زندگی را طور دیگری می‌خواستند...
به تمام آنهایی که زندگی را جور دیگری می‌دیدند...

«دیدی؟ دیدی مادرجون؟ دیدی چقدر گول خوردی؟
تو هم مثل منی...
دیگه به هیچی اعتقاد نداری....»*

بیا...
بیا بخندیم به تمام آنهایی که عادی نیستند...

بیا عادی باشیم... مثل تمام انسانهای عادی دیگر که در عادی ترین زندگی‌ها، دارند عادی زندگی می‌کنند...
بیا عادی باشیم!


*هامون

نوروز ۸۹

در یک قدمی است...
اینجا حس اش نمی‌کنی اما هست؛

یادمان باشد چه گذشت....
حواسمان باشد که "گذشت"....

گاهی اوقات حس می‌کنم حس و حال دوران نوجوانی را دارم دوباره زندگی می‌کنم؛ منظورم آن دسته از حس و حال‌های خوب و عالی و شور زندگی و این مزخرفات نیست؛ آن دسته از حس‌های ناشناخته و مبهم آمیخته به نوستالژی و عدم درک شدن منظورم است...

حس می‌کنم هرچقدر بیشتر تلاش می‌کنم کمتر می‌فهمندم انگار...
هرچقدر صادقانه‌تر تلاش می‌کنم، برداشت‌های اشتباه بیشتر و بیشتر می‌شود...

نمی‌دانم این ضعف در بیان کردن از کجا ناشی می‌شود! از موسیقی شاید؛ انگار وقتی موسیقی را وسیله می‌کنی برای بیان کردن، راههای دیگر به رویت بسته می‌شود. شاید خیلی خوب و جالب و عالی به نظر برسد ولی چه کسی از پس ترجمه کردن موسیقی بر می‌آید؟

آفرین پسر خوب... بزرگ شدی... آفرین....

مرد که گریه نمی‌کنه....

آفرین پسر خوب... بزرگ شدی... آفرین...

و بعد، گاهی اوقات هم هست که حس می‌کنی در عین حضور در بالاترین سطح ممکن، پایین تر از عمق این چاه عظیم وجود خارجی ندارد...
و بعد گاهی اوقات هم هست که...



مغروری که منم...

غرور زیادی آدم رو گاهی اوقات بدجوری همچین فشار می‌ده و له  می‌کنه. گاهی اوقات مثل تنهایی دیشب که هی می‌خوای با کسی حرف بزنی و کسی نیست که بشنودت... نه اینکه کسی نباشه؛ اتفاقاً دور و برت پُره از آدمهای جور واجور اما بعضی حرفها رو به هرکسی نمی‌شه گفت. اونایی که نزدیکتر هستند رو هم نمی‌خوای هی با غرهات و حرفهای تکراری‌ات اذیت کنی...

همین دو خط رو تو وبلاگ هم که بخوای بنویسی باید هزار بار بالا و پایینش کنی و سر تا تهش رو بخونی تا مثلاً فلان و بهمان نشه...

شبانه...

.......

بعد بنشینی و با خودت فکر کنی چقدر برای همین شش دقیقه موسیقی برای پیانو زجر کشیدم؟ چقدر کشیده باشم خوب است؟ منظورم از نظر نسبی بودنِ ماجراست؛ یعنی کاری که تا این حد ساده و روان بود، تا این اندازه ساده و روان هست چرا باید نوشتنش، ثبت کردنش، و به سرانجام رساندنش تا این اندازه عذاب دهنده باشد؟ 

خیلی چیزها هستند که دلیل نمی‌شناسند؛ لابد شنیده‌اید که گفته‌اند «دوست داشتن دلیل نمی‌خواهد»! این هم از همان دسته است؛ گاهی اوقات بعضی نوشتن‌ها هستند که سختی و نرمی‌شان دلیل نمی‌شناسد، منطق ندارد. درگیرت می‌کند، تمام ذهنت را به چالش می‌کشد، برای هر بالا و پایین کردنِ این یا آن نُت باید انگار هزار بار بمیری و زنده شوی اما به سختی‌اش می‌ارزد؛ به دردسرش می‌ارزد چون وقتی آن نقطهء پایانی را می‌گذاری پای آخرین سطر، لذتی تجربه می‌کنی که کم نظیر است.
و این، آخر هر نوشتنی به سراغت نمی‌آید؛ بعضی کارها هستند که خاص هستند... ویژه هستند، فرق دارند،... قوامشان متفاوت است. این هم از همان دست کارهاست.
آخرهای شب بود، که طرح اولیه‌اش را نوشتم... چند ماه گذشت از آن شب؟ یادت هست؟

ثقل زمین کجاست؟

مناسبت‌ها، یادها، خاطره‌ها را فراموش کن!

امروز را ببین: کجا ایستاده ای؟ کجا ایستاده‌ایم؟




روز قبل...

طبیعتاً اضطراب دارم؛ مثل تمام آن "روز قبل"ها. باز با خودم دوره می‌کنم تمام آن "روز قبل"‌ها را و خودم را دلداری می‌دهم که بیهوده است این همه نگرانی و مطمئن باش که باز هم همگی سالم و سلامت برخواهند گشت و...؛
اینطور مواقع آدم هیچ حسی ندارد، یعنی انگار نه می‌تواند خوشبین باشد نه بدبین و تنها راه چاره‌اش این است که سرت را گرم کنی؛ دست کم امروز می‌توانستم سر خودم را با نوشتن گرم کنم.
چه می‌نوشتم؟
سرخی خط به خط شعرهای کسرایی جلوی چشمانم بود و بعد از سالها به آن نطفهء رها شده در گذشته‌ای که مانند تار عنکبوت دست و پایم را بسته بود جان بخشیدم. نوشتم و نوشتم. جالب است بازی با نت ها و بالا و پایین کردنشان و سر و سامان دادنشان تا در کنار هم هماهنگ باشند و خوشگل و مرتب، یا گاهی اوقات هم در کمال بی نظمی جان بدهند به شعر؛ گیرم آن اواسط باز به یاد فردا بیافتم و باز مدام دلشوره به سراغم بیاید.
بعد با خودم فکر می‌کنم، چطور آدم می‌تواند به یاد "فردا" بیافتد؟ یعنی چطور می‌تواند به یاد چیزی بیافتد که قاعدتاً در "گذشته" باید باشد اما واقعاً جایی نیست جز "فردا"؟ باز دچار خیالات "روز قبل" می‌شوم و با خودم تمام اتفاقات خوب و بد را مرور می‌کنم... اگر اینطور شد، باید فلان کار را بکنم و اگر آنطور شد، بهمان کار را و به این فکر کنم که فردا، روز را چطور به آخر برسانم طوری که دقیقه‌ای صدبار نمیرم و زنده نشوم؟
باید بنویسم... کار من نوشتن است؛ گیرم نوشتن من صدایش بعداً دربیاید، اما باید تمام این صداها را بنویسم... یعنی این "باید" از نوع اجبار است؛ راه دیگری ندارم. ولی چطور؟ آخر چطور؟

"روز قبل" دوباره از راه رسید و من دوباره تمام سناریوهای احتمالی را مرور می‌کنم؛ باید خودم را برای هر خبری آماده کنم؛ برای هر اتفاقی... چه خوب، چه بد... تمام نقشه ها را مرور می‌کنم، تمام برنامه ها را می‌چینم و با خودم فکر می‌کنم اگر فلان شد و بهمان، چقدر باید جرات داشته باشم تا فلان کنم و بهمان... کدگذاری شده حرف می‌زنم، می‌دانم؛ اما چیزهایی که فکرم را مشغول کرده آنقدر مغشوش هستند که شاید نوشتنشان فقط باعث سوءتفاهم شود.

نه!
باید حواس خودم را فردا حسابی پرت کنم....
کاغذ نت‌ها را آماده کردم. فلش مموری برای وصل به اینترنت را باید فردا بدهم به کسی تا دم دستم نباشد؛ باید ارتباطم را قطع کنم لابد...

گیجم... مانند تمام آن "روز قبل"ها....

موسیقی‌ام...

دریغا
گل سرخ...
پس از من،... در آغوش سیاهی شکوفا خواهد شد؟

دعای گل سرخ،
در ولایت سیه‌پوشان،
ای رفیق هم‌نفس،
گلوی نغمه‌های درد را
... خواهد فشرد؟

زیمرمان

پانزده سالم بود؛ یک سال بیشتر یا کمترش را یادم نیست. همان حوالی اولین شناخت‌ها بودم و او اولین پیانیستی بود که شناختم؛ که با او غول‌های موسیقی را شناختم؛ ویدئو آن روزها تا این اندازه بی‌ارزش نبود و فیلم کنسرت بهترین ارکسترهای جهان را دیدن یعنی ورود به دروازهء بهشت. آرزوی امیر نوجوان این بود که روزی اجرایی از این پیانیست را از نزدیک ببیند؛
وقتی دیشب مارش عزای شوپن را می‌نواخت، به یاد آن آرزویی افتادم که ته صندوقچهء خاطراتم گم شده بود و به کل فراموش کرده بودم که چقدر برای مهم بود از نزدیک گوش دادن به اجرای کسی که پیانو را برایت رنگ‌آمیزی می‌کرد.

موهایش و ریش‌هایش کاملاً سفید شده بودند و با ان جوان خوش قیافه‌ای که در نوجوانی‌هایم شناخته بودمش خیلی فرق داشت اما برق چشمهایش، حرکت ابروهایش و قدرتی که در انگشتانش وجود داشت، همان بود. 

دیشب به یاد آوردم برآورده شدن آرزوهای انسان گاهی اوقات چقدر عجیب و به طرز مسخره‌ای ساده می‌شود؛ که چقدر آدم فراموش می‌کند چه می‌خواسته؛ که چقدر راحت از یاد می‌بریم و گم می‌شویم در تو در توی راههایی که ما را هر روز از خودمان و از همدیگر دورتر و دورتر می‌کند؛ تو در تویی که روزی در کمال بی رحمی به یادت می‌آورد چقدر می‌خواستی...

چندگانه نویسی پس از چند روز...

همیشه انگار، وقتی چیزی را بیش از حد به خودت نزدیک می‌دانی، در واقع دورترین است؛ می‌خواهم بگویم، وقتی در مدتی نزدیک به پنج سال با خودت حس می‌کنی این «مخلوق»، تافته‌ای است جدا بافته و حسی است به غایت نزدیک، شاید جایی ایرادی وجود داشته که نمی‌فهمیدی‌اش؛ که انگار این نزدیکی نه از روی یکی بودن با تو که از فرط دوری بیش‌از اندازه‌اش از تو بوده که به آن رنگ و بویی دیگر بخشیده.
***
این روزها پُرم از صدا؛ روزهء سکوت گرفته‌ام، نه تلفن را جواب می‌دهم، نه حرفی می‌زنم. ارتباطم محدود شده به اس‌ام‌اس و احیاناً ایمیل؛ خودم را ایزوله کرده‌ام، در تنهایی و سکوت تا کمی با خودم روراست و بی‌پرده رو‌به‌رو شوم اما دریغ از لحظه‌ای آرامش؛ که انگار درون کله‌ام پُر است از حرف، از صدا، از موسیقی؛ گیر کرده‌ام میان شاخ و برگ‌هایی که روزی رنگ زندگی‌ام بودند و امروز جز بی‌خوابی و ناآرامی چیزی برایم ندارند. این همه صدا آخر چطور در این حجم، گم شده که امروز تعقیبم می‌کنند؟
چرا نمی‌توانم در آرامش ِ «هیچ» کمی با خودم خلوت کنم و صدایی نباشد تا درونم را متلاطم کند؟ این همه صدا را چطور باید تحمل کنم؟ آیا واقعاً دیوانه شده‌ام؟
***
روحم پریشان است؛ چروک خورده، تَرَک برداشته، مچاله شده انگار؛ خلاصه یک مرگی‌اش شده و نمی‌دانم چکارش باید بکنم تا صاف شود و آرام گیرد؛
روحم خسته است از صدا، از فکر، از دوری، از نیستی...
روحم عصبانی است از این همه «چرا»ي بدونِ جواب... 
روحم احتیاج به استراحت دارد...
روحم کلافه است و خوب می‌داند این کلافگی‌ها و سردرگمی‌ها انگار هیچوقت تمام نخواهند شد.
***
هر روز را با این امید به شب وصل می‌کنم که «خواب»، امروز را با تمام دردهایش تمام می‌کند و فردا شاید، تنها شاید، روز دیگری باشد؛ مرگ، این زندگی را کی تمام خواهد کرد، نمی‌دانم؛ اما خدا کند واقعاً پس از آن، روز دیگری نباشد و این تکرار کابوس‌ها، همینجا، روی همین کرهء خاکی تمام شود.


بیدار شو!
دلت را خوش نکن!
تمامش یک رویا بود...




گاهی اوقات حس می‌کنم مرزی میان انتظار و خشم وجود ندارد....


سلام  ِ عزراییل...

نمی‌دانم ریشهء این همه بی اعتمادی کجاست! یعنی نمی‌دانم چرا اساساً به حرف مردم بی اعتمادم؛ نمی‌دانم این همه بدبینی و بی‌اعتمادی کجا سرچشمه دارد. 
می‌خواهم بگویم که کلاً نمی‌تونم به تعریف‌ها و تحسین‌های دیگران نظر مثبتی داشته باشم؛ نه برای اینکه واقعاً خود را شایستهء آن ندانم که در واقع به نوعی این شیوه از تعریف و تمجید را بی‌دلیل و منطق نمی‌دانم و حس می‌کنم لابد پشت آن چیزی باید مخفی باشد.
به همین خاطر است که اساساً تا چیزی کاملاً انجام نشده باشد و قولی که داده شده، واقعاً عملی نشود نمی‌توانم خودم را دلخوش کنم به اینکه چه همه چیز خوب و عالی است.
نمی‌دانم چرا این غرها را دارم اینجا می‌نویسم اما این همه بدبینی و بی‌اعتمادی واقعاً آزاردهنده است به خصوص اگر در زمینهء کار باشد؛ به هر حال به دوستان و آشنایانی که برادری‌شان ثابت شده می‌توانم اعتماد کنم اما وقتی قدم را کمی آنطرف‌تر می‌گذاری باید خیلی حواست باشد که چرا و به چه منظور هر حرفی زده می‌شود. به قول مادربزرگم سلام عزراییل بی‌دلیل نیست!

سکوت گرد...

این روزها دارم سکوت را تمرین می‌کنم؛ سکوت در برابر مزخرفاتی که هر روز از شیشهء مانیتور به صورتمان کوبیده می‌شود. چه فیلم‌هایی که می‌بینیم، چه خبرهایی که می‌خوانیم و چه مزخرفاتی که بعضی‌ها که خیلی باورشان شده، بیان می‌کنند.

این روزها دست کم من دارم سکوت را تمرین می‌کنم و مطمئنم که در حال حاضر بهترین شیوهء برخورد با دروغ‌ها  و خزعبلاتی است که این روزها زندگی‌مان با آن درگیر شده.

فعلاً بتاز تا بعداً سر فرصت مناسب برایت بگویم که داستان چه بود. فعلاً بتاز!

خبری نیست؛ گرد مرگ انگار پاشیده‌اند در اینترنت؛ سایت‌‌های خبری‌یی که نسبت بهشان کمی می‌شد اعتماد کرد همه مشکل دارند؛ خبرها وحشتناکند. تلفن هم نمی‌شود کرد؛ تازه اگر می‌توانستم تلفنی هم بزنم که باز فرقی نمی‌کرد، می‌کرد؟

باید انتظار کشیدن را یاد بگیرم؛ باید بلدش باشم و لحظه لحظهء این همه اضطراب و درد و نگرانی را تجربه کنم. شاید آنقدرها هم که می‌گویند اوضاع وحشتناک نیست؛ هست؟
مایی که بیرون گود نشسته‌ایم یکی را هزارتا می‌بینیم... شاید؛

حس و حال ندارم؛ خرابم و نگران... از دیشب حالم خراب است و مدام تپش قلب دارم و نمی‌دانم کی قرار است ذره‌ای آرامش را تجربه کنم....



کاملاً بی ربط!

...
و اینک من و ستایش؛
من و نشستن بر شانه‌های بزرگان؛
من و رصد کردن دور دستها چونان کوتاه قامتی بلندپرواز؛

...


کمی با خودم!

وقتی حرفی را زده‌ای و قولی را داده‌ای، دیگر نمی‌توانی زیرش بزنی؛ باید بهش عمل کنی! حتی اگر مجبور باشی  در اوج خشم و عصبانیت و نفرت و دلتنگی و هزار حس نسبتاً ناخوشایند دیگر، بنشینی و برای مهمانی شب سال نو موسیقی بنویسی؛

چشمت کور می‌خواستی ادعا نکنی که بلدی کارهای شاد و ریتمیک هم بنویسی! چشمت کور! حالا برو تمام خشم و نفرتت را سر سازهای زهی داد بزن و "شیش و هشتِ" ایرانی و لزگی ترکی و والس روسسی بنویس تا حالت جا بیاد!

تو که بلد نیستی، قول الکی نده!

این سالِ شوم...

آتشی که خاموش است،
ابرهایی که سیاهند،

نامه‌رسان تنها نامه‌های شوم را

در پاکت‌های سیاه پای در خانه می‌گذارد...

نگاه کن!
برفِ امسال چه خاکستری است...



می‌نویسم...

می‌نویسم و می‌نویسم و می‌نویسم؛
نُت‌ها را یکی پس از دیگری ثبت می‌کنم: 
سیاه، سفید، چنگ،...
نُت‌ها انگار هرکدام واژه‌ای هستند، کلامی، حرفی، و باید بدانی کِی چه حرفی را بزنی؛ چه موقع چه کلامی، چه زمانی چه واژه‌ای؛


می‌نویسم و می‌نویسم و می‌نویسم؛
نُت‌ها را یکی پس از دیگری ثبت می‌کنم:
سیاه، سفید، چنگ،...
کاش دنیای کلام هم به همین سادگی ِ جهانِ صداها بود و حرف‌ها می‌آمدند خودشان را در ته ذهنت جا می‌کردند و تو تنها رابطی بودی میان این دنیا و آن یکی دنیا.


می‌نویسم و می‌نویسم و می‌نویسم؛
نُت‌ها را یکی پس از دیگری ثبت می‌کنم:
سیاه، سفید، چنگ،...
یکی از استادهای آهنگسازی‌ام می‌گفت: «موقع نوشتن موسیقی، حواست تنها به نُت‌ها نباشد! به یاد داشته باش که گاهی اوقات، سکوت ارزشش خیلی بیشتر از صدها نتی است که روی کاغذ می‌آوری.»


می‌نویسم و می‌نویسم و می‌نویسم؛
سکوت‌ها را یکی پس از دیگری ثبت می‌کنم:
سیاه، سفید، چنگ،...

انتظار...

باران ریز ریز؛ مُدام از پشت پنجره یادآوری می‌کند چقدر فاصله هست و چقدر چشم که نمی‌بیند و چقدر گوش که نمی‌شنود...
باران ریز ریز؛ دایم به یادم می‌آورد که تنها ماندم، نه... که تنهایشان گذاشتم، نه... که از دور نگاه می‌کنم و نیستم و نمی‌دانم چرا این احساس گناه دست از سرم بر نمی‌دارد...
باران ریز ریز؛ همینطور مانند پتک بر سر ثانیه‌ها می‌کوبد و با نیشخند می‌گوید: «دردش مال تو نیست، لذتش نیز مال تو نخواهد بود».
باران ریز ریز؛ از همراه نبودن‌ها می‌گوید، از بازی‌های مسخرهء زندگی می‌گوید و من دوست دارم برای همیشه کر باشم.
باران ریز ریز؛ می‌بارد...
و انگار این انتظار کُشنده را پایانی نیست؛ تا برگردند به خانه‌هاشان، دانه به دانه، تک به تک. 

تازه آنجاست که حس می‌کنی چقدر دورتر از همیشه‌ای...

دردش مال تو نیست، لذتش نیز مال تو نخواهد بود...

دوست مشترک...

داغون و سردرگم هستید؟
می‌خواهید با دوست پسر/دخترتان بهم بزنید؟
می‌خواهید با دختر/پسر دیگری بخوابید؟
می‌خواهید با دو سه نفر در آن واحد رابطه داشته باشید؟

خب باشید، بزنید، بخوابید....

ولی شما را به عزیزانتان قسم، دوستان مشترک را وسط این داستان‌های نیمچه عاشقانه نیمچه س.ک.سی‌تان قرار ندهید! به خدا آدم داغان می‌شود از پنهان کردن این داستان از این دوست و آن مشکل از آن یکی رفیق! نکنید آقاجان! نکنید!


و اما حسادت...

حسادت،...
از صبح امروز که بیدار شدم دارم به این واژه فکر می‌کنم؛ فقط و فقط به خاطر شنیدن صدای سیلویا و امانوئله از اتاقشون که داشتند ریز ریز می‌گفتند و می‌خندیدند؛
حسادت،...
حسادت از کمبود می‌آد؟ از نبودن می‌آد؟ از نداشتن می‌آد؟ از دلتنگی می‌آد؟ از عقده می‌آد؟
نمی‌دونم! برای من منشاء حسادت هرچیزی باشه، مطمئناً عقده و کمبود روانی نیست؛ یعنی با خودم کنار آمده‌ام و هم ظرفیت‌ةای خودم را می‌شناسم هم قابلیت‌هام رو و تا حد خیلی زیادی، نقطه‌ضعف‌هام رو هم می‌شناسم.

حسادت،...
برای من حسادت از خالی بودن می‌آد؛ از وقتی چیزی رو که باید داشته باشی، نداری. 

خنده‌های دم صبح و شوخی‌ها و سربه‌سر گذاشتن های دونفره‌ای که به نظرم لذتبخش‌تر از هر با هم بودنیه از خود اون با‌هم خوابیدن ها و بیدار شدن ‌ها و مخلفاتش جذاب‌تر و دوست‌داشتنی تره. 

حسادت،...
امروز که از خواب بیدار شدم اولین صداهایی که شنیدم از اتاق سیلویا بود؛ نمی‌فهمیدم چی می‌گفتند و به چی می‌خندیدند، اما هرچه بود به طرز غم‌انگیزی حسادت‌بار بود.


یک عدد هذیان!

مار سیاه از پهلوی سمت چپش بیرون آمد و سرش را به طرفم گرفت. 

ترسیده بودم؛ طبیعتاً؛ اما نشان ندادم که ترسیده‌ام. از این پهلو به آن پهلو چرخیدم و فنرهای تخت با همان صدای آزاردهنده شروع کردند به اجرای فلان سمفونی از مالر یا فلان سونات از شوبرت... خلاصه موسیقی‌یی دوست داشتنی با صدایی بد! می‌دانستم که خواب می‌بینم؛ خوب می‌دانستم که فقط یک خواب معمولی و بی مفهوم است و کافی است تا اراده کنم و چشمهایم را باز کنم تا ببینم در اتاق خودم هستم اما با لجاجتی احمقانه چشمهایم را بسته نگه داشته بودم تا ببینم تکلیفم با این مار سیاه به کجا می‌کشد.

ترسیده بودم؛ طبیعتاً؛ اما نشان ندادم که ترسیده‌ام. با خودم فکر کردم مار در خواب دیدن خوب است یا بد؟ مار نشانهء پول بود یا خیانت؟ خیانت در رفاقت بود قطعاً؛ به خصوص که از پهلوی یکی از دوستانم در صندلی عقب ماشین آن یکی دوستم چرخیده بود به طرفم. نه! مار نبود،... موش نشانهء خیانت بود در رفاقت!

ترسیده بودم؛ طبیعتاً؛ اما نشان ندادم که ترسیده‌ام. پس لابد پول بود. باید حتماً امروز در بخت آزمایی شرکت کنم. مسلم است که برندهء خوشبخت امروز من هستم؛ اما حالا کو تا بیداری؟ هرچند فاصله‌ام تا بیداری فقط به اندازهء باز کردن چشمهایم بود. چه کار سختی؟ کدام دیوانه از فرط ترس چشمهایش را باز می‌کند تا از خواب بیدار شود؟
به خوابیدن ادامه دادم،... مثل همیشه...؛

از این وبلاگ...

حرفی وقتی برای گفتن نباشد دست و دل آدم نه به خواجو خواندن می‌رود، نه به در راه بودن...
نه شازده‌ای هست که سبیلش را تاب دهد و شکمش را بیاندازد بیرون و قلیان بکشد، نه دخترکی که ریز ریز بخندد.
پدربزرگ خسته است و خدا خیلی وقت است که خوابیده و نامه‌ای دریافت نمی‌کند.
عاشقانه‌ها نم پس داده‌اند و سونات‌ها به طرح‌هایی اجرا نشده بدل شده‌اند.
فیلم و کتاب البته همیشه هست اما نوستالژی‌های خوردکننده حوصله‌ای برای ثبت کردنشان باقی نمی‌گذارند.
مدتهاست کافه‌نشینی بدل شده به جنگ و جدل و دیگر جایی برای مستی و راستی نیست.
نه مجالی است برای فلسفیدن، نه وقتی است برای اندیشیدن.
نه زیبایی عکسی تازه زنگ نوای موسیقی را در گوشت به صدا درمی‌آورد نه حس و حال خواندن یا ترجمه‌ء شعری برایت باقی مانده.
دلتنگی و هذیان‌ها را هم مانند نامه‌هایت مجبوری سانسور کنی و ننویسی و ننویسی و ننویسی...

این روزها چقدر نیستم.... برای خودم هم حتا نیستم...