مار سیاه از پهلوی سمت چپش بیرون آمد و سرش را به طرفم گرفت. 

ترسیده بودم؛ طبیعتاً؛ اما نشان ندادم که ترسیده‌ام. از این پهلو به آن پهلو چرخیدم و فنرهای تخت با همان صدای آزاردهنده شروع کردند به اجرای فلان سمفونی از مالر یا فلان سونات از شوبرت... خلاصه موسیقی‌یی دوست داشتنی با صدایی بد! می‌دانستم که خواب می‌بینم؛ خوب می‌دانستم که فقط یک خواب معمولی و بی مفهوم است و کافی است تا اراده کنم و چشمهایم را باز کنم تا ببینم در اتاق خودم هستم اما با لجاجتی احمقانه چشمهایم را بسته نگه داشته بودم تا ببینم تکلیفم با این مار سیاه به کجا می‌کشد.

ترسیده بودم؛ طبیعتاً؛ اما نشان ندادم که ترسیده‌ام. با خودم فکر کردم مار در خواب دیدن خوب است یا بد؟ مار نشانهء پول بود یا خیانت؟ خیانت در رفاقت بود قطعاً؛ به خصوص که از پهلوی یکی از دوستانم در صندلی عقب ماشین آن یکی دوستم چرخیده بود به طرفم. نه! مار نبود،... موش نشانهء خیانت بود در رفاقت!

ترسیده بودم؛ طبیعتاً؛ اما نشان ندادم که ترسیده‌ام. پس لابد پول بود. باید حتماً امروز در بخت آزمایی شرکت کنم. مسلم است که برندهء خوشبخت امروز من هستم؛ اما حالا کو تا بیداری؟ هرچند فاصله‌ام تا بیداری فقط به اندازهء باز کردن چشمهایم بود. چه کار سختی؟ کدام دیوانه از فرط ترس چشمهایش را باز می‌کند تا از خواب بیدار شود؟
به خوابیدن ادامه دادم،... مثل همیشه...؛