تحویل سال

اساساً یه قانونی وجود داره که به نظر نانوشته میاد و اون هم اینه که ایرانی‌ها اعتقاد دارند هر کاری که در لحظهء تحویل سال انجام داده بشه، در طول اون سال بیشتر از کارهای دیگه به سراغ آدم میاد! یعنی چی؟ مثلاً اگر موقع تحویل سال خواب باشید، بیشتر سال رو می‌خوابید؛ اگر مشغول دیدن تلویزیون باشید معمولاً در طول سال نو تلویزیون تماشا می‌کنید و قس علی هذا...!
من البته خیلی به این موضوع اعتقادی ندارم هرچند یادمه چند سال پیش موقع تحویل سال، توی توالت مشغول قضای حاجت بودم (گلاب به روی شما) و اتفاقاً اون سال یکی از شاهکارترین دکترهای پوست یه قرصی برام تجویز کرد که به محض نوشیدن دو قطره آب، باید سریعاً خودم رو به نزدیکترین پایگاه دبلیو سی معرفی می‌کردم و واسه یه لیوان آب، شش لیتر "قضای حاجت" تحویل می‌دادم!! اینه که یحتمل این اعتقاد خیلی هم بی ریشه و اساس نیست لابد!

البته خب از اونجایی که چند وقتیه ما کلاً همه چیز رو تحریم کردیم و این تحریمیه، دامن نوروز رو هم گرفته، این شد که موقع سال تحویل مشغول تناول غذا در سلف سرویس دانشگاه بودیم و اتفاقاً در نوع خودش بسیار لحظهء دلگشایی هم به حساب میومد چون بر خلاف معمول غذای امروز واقعاً خوشمزه بود! اینه که احتمالاً امسال با وجود رکود و بحران اقتصادی که حدود چند ماهه قراره دامن همه رو بگیره ولی ناز می‌کنه و نمی‌گیره، بنده سُر و مُر و گنده مشغول بلعیدن خواهم بود! رو همین حساب، دوستان و دشمنان محترم و نسبتاً نامحترم امید نداشته باشند که خدای نکرده گِرَمی از چربی های اضافهء موجود در بدن بنده کم بشه! این محض ثبت در تاریخ بود!!

پ.ن: می‌بینید وقتی ما یه چیزی رو تحریم کنیم چه اتفاقاتی میافته؟ یعنی طوری شده که باراک اوباما پیام تبریک نوروز می‌ده تا شاید من دست از این تحریم بردارم! واقعاً جذبه کُشته به مولا!

پ.ن۲: اگر شما هم موقع تحویل سال نو کار خاص و جالبی انجام می‌دادید بنویسید تا بخندیم! یادتون باشه که گفتم کار خاص و جالب؛ نه اینکه مثلاً در کنار جمع گرم خانواده سر سفرهء هفت سین نشسته بودم و حافظ یا قرآن دستم بود و مشغول دعای یا مقلب القلوب بودم یا - درصورت ابتلا به ناسیونالیسم مزمن - مشغول دعای فروهرهای رفتگان و لعن و نفرین فروهر های ماندگان بودم یا داشتم به حافظ تفالی می‌زدم و  سه نقطه!!

سپاس ۸۷

سال ۸۷ داره آخرین نفسهاش رو می‌کشه! شاید تنها موردی که هر انسانی از مرگ و از بین رفتن چیزی خوشحال می‌شه همین تغییر ساله. الان نمی‌خوام راجع به اینکه سال نو خوبه و ایشالله همه زندگی خوبی داشته باشند و به آرزوهاشون برسند و عیدت مبارک و دُمبت سه‌چارک بنویسم؛ مطمئناً از این حرفها تو نود درصد وبلاگها نوشته شده و اگر حالا ما این قاعدهء نانوشته رو رعایت نکنیم به کسی بر نمی‌خوره.

اولش اساساً نمی‌خواستم چیزی دربارهء این تغییر سال بنویسم؛ دلیلش هم برای خودم محترمه! این مناسبتی نوشتن رو هیچوقت دوست نداشتم، شاید بیشتر به این خاطر که اون زمانی که رفت و آمدی تو واحد موسیقی صداوسیما داشتم حجم مزخرفاتی که تولید می‌شد مربوط بود به موسیقی های مناسبتی و انگار حتماً باید دلیلی برای نوشتن یا خلق کردن وجود داشته باشه!
نه؛ دقیقاً به همین دلیل کلاً قصد نوشتن و خداحافظی کردن با ۸۷ و سلام کردن به ۸۸ رو نداشتم و ندارم اما بد نیست آدم یه کمی قدرشناس باشه و ارزش چیزهایی که امسال به دست آورده رو کامل درک کنه.

سال ۸۷ برای من سال عجیبی بود؛ پر از بالا و پایین های وحشتناک؛ پر از خنده‌ها و گریه‌ها. پر بود از چیزهایی که برای همه توی هر سالی می‌تونه اتفاق بیافته، اما برای من سال متفاوتی بود، چون برای اولین بار به معنای واقعی کلمه درک کردم "رفیق" یعنی چی.
دوست و آشنا و رفیق صمیمی و غیر صمیمی زیاد داشتم و دارم اما بین تمام کسانی که تا به حال تو زندگی‌ام شناختم یک نفر حضورش پررنگ تر و رفاقتش متفاوت تر از بقیه بود. کسی که حرفت رو نزده، درک می‌کرد؛ کسی که دوست داشتن رو برات درست معنی می‌کرد؛ کسی که لحظه لحظهء بودن باهاش، این بود که حس کنی چقدر خوشبختی و چقدر خدا دوستت داشته؛ کسی که ایرادات رو تو سرت نمی‌کوبوند، کسی که الکی ازت تعریف نمی‌کرد؛ کسی که وقتی ازش چیزی می‌خواستی بدون اینکه بپرسه "چرا"، هر کاری از دستش برمیومد انجام می‌داد؛ کسی که بی غرض محبت می‌کرد و بی حساب و کتاب عشق می‌ورزید و بی هدف دوست می‌داشت.

امسال با تمام سختی‌هایی که واقعاً باعث شدند پوست بندازم، این حسن رو داشت که با این دوست آشنا بشم و فقط به همین خاطر این ارزش رو داره که قدرش رو بدونم و حالا که داره جاش رو به سال بعد می‌ده ازش تشکر کنم و به احترامش بایستم. سالی که شاید بعد از مدتهای طولانی تازه بتونم عجیب و غریب بودنش رو واقعاً درک کنم.
سالی که بهترین دوست زندگی‌ام رو بهم هدیه کرد.

سپس ای هشتاد و هفت! 

دلتنگی‌های وبلاگی!

خب آدمیزاد است دیگر؛ گاهی اوقات دلش تنگ می‌شه!
مثلاً:
من دلم برای اینکه به مهروش زنگ بزنم و بهش بگم "چطوری دخترم؟!!" تنگ می‌شه!
من دلم برای ‌اس‌ام‌اس بازی کردن و کل کل کردن با آرتمیس تنگ می‌شه!
من دلم برای کری خوندن و یکی به دو کردن با فرجام (سر هر مساله‌ی بی اهمیتی!) تنگ می‌شه!
من دلم برای بحث کردن سر اینکه ۱۱ روز از آرش بزرگترم تنگ می‌شه!
من دلم برای اینکه هی سر به سر سولماز بذارم و به ماه تولدش گیر بدم تنگ می‌شه!
من دلم برای تار زدن با استاد تنگ می‌شه!
من دلم برای شیطونی‌های یسنا و باربد تنگ می‌شه!
من دلم برای دوره کردن تیکه‌های هامون یا فرندز با آلوچه‌خانوم تنگ می‌شه!
من دلم برای کافه رفتن با آرش و دعوا کردن سر اینکه کی پول میز رو حساب کنه تنگ می‌شه!
من دلم برای توصیه‌های پزشکی و نگرانی های بهاران تو باغ آلوچه تنگ می‌شه!
من دلم برای کافه شارونا و اون جمع دوستانه تنگ می‌شه!
من دلم برای مینوش و نگاه مهربونش تنگ می‌شه!

تازه خیلی چیزهای دیگه هم هست که دلم براشون تنگ می‌شه! مثل سر پل تجریش، علی کاز، سروصداهای مانلی، پیاده‌روی‌های بی هدف و بی حساب و کتاب با دخترک، قلیون کشیدن، نگرانی های مامان، تیکه‌های بابا، جک های هومن،...
برای عابد و گپ زدن و بحث کردن باهاش،
برای روزنامه فروشی سر کوچه،
برای شهرکتاب نیاوران،
برای خانه هنرمندان و رستورانی که توی تراسش هست،
برای قهوه فرانسه های رضا شارونا،
برای جمع بچه‌های دبیرستان،
برای فرهنگسرای نیاوران،
برای کتابفروشی‌های خیابون انقلاب،...
برای.......

نوروز

دم عید،
بوی خونه تکونی؛ بوی وایتکس... بوی دوری!

دم عید،
تنهایی‌ها و دور هم بودن ها؛
پیک شادی های احمقانه و دید و بازدید های زورکی!

دم عید،
آجیل و شیرینی نخودچی؛
عیدی و اسکناس های نو!

دم عید،
اومدن و حس نکردنش؛
رفتن و نفهمیدنش؛
بودن و گذروندنش؛

همه‌اش یه خاطره‌ی خیلی دور.
دم عید،
دم عیدی که نه بوی بهار رو داره، نه صدای نوروزخانِ کوچه باغهای شمال رو می‌شه شنید، نه حاجی فیروز داره، نه آتیش بازیِ چهارشنبه سوری، نه عیدی، نه بوسه، نه لحظهء سال تحویل، نه کلاً هیچ چیزی که بخواد به یادت بیاره کی هستی و از کجایی.

همه چیز یه خاطره می‌شه و می‌شینی اینجا از دور بهش نگاه می‌کنی و با خودت فکر می‌کنی چقدر همهء اون لحظه‌ها هم دور هستند؛ که دیگه نیستند و فقط داری خودت رو با یه سفرهء هفت سین و لباس نو گول می‌زنی...!
اینجا نه بوی عید میاد، نه بوی بهار.... اینجا جز بوی شاش سگ توی خیابونهاش بویی نمیاد!
پس بد نیست خودم رو گول نزنم و نوروز رو واگذار کنم به اونایی که حسّش می‌کنند.

من با فرهاد، خوشم:

 

رُم

نشسته‌است وسط میدان کنار فواره‌ای که آب را از دهان موجودات خیالی و عجیب و غریب بیرون می‌ریزد؛ زیر آفاتبی نه خیلی داغ و آسمانی نه خیلی خالی از ابر.
تکه نانی را که از پیشخدمت بار تقاضا کرده بود در دست دارد و ریز ریز می‌کند و به زمین می‌اندازد تا کفترهای میدان پانتئون را به دور خود جمع کند؛ تا آنها هم چیزی برای خوردن داشته باشند.
کفترها آرام و قرار ندارند و دنبال آخرین تکه نانی هستند که از دستان مهربانش به روی سنگ‌های چندصد سالهء این میدان قدیمی می‌افتند.

می‌پرسم: این پرنده ها با هم کتک کاری هم می‌کنند؟
می‌خندد و همانطور که تکه‌های ریز نان را در دستش نگه داشته، می‌گوید: حیوانی که گوشت نمی‌خورد، دعوا هم نمی‌کند!

 

قطار ساعت هشت و هجده دقیقه...

دارم بار و بندیلم رو می‌بندم.
فردا صبح زود باید سوار قطاری بشم که دوباره ( در واقع ده باره!) من رو می‌بره به رم! شهری که دوست داشتنیه و در عین حال قابل زندگی کردن نیست.
کلاً ایتالیا کشور جالبیه؛ هرچقدر از بالاش به سمت پایینش حرکت می‌کنید بیشتر شبیه به ایران می‌شه. بعدن‌ها بیشتر در این رابطه می‌نویسم.

این چند روز واقعاً بنا به دلایلی خسته بودم. هم از نظر روحی و هم از نظر جسمی. فکرم واقعاً آشفته و درهم و برهم بوده و بهترین چیز برای مرتب کردن این افکار مغشوش شاید همین سفر چند روزه باشه. یه کم دور شدن همیشه بهترین وسیله‌است برای نزدیک‌تر شدن. می‌دونم دارم شر و ور می‌گم؛ بگذاریدش به حساب همون افکار مغشوش و آشفته.

لپ‌تاپم رو با خودم نمی‌برم؛ می‌خوام از این دنیای مجازی هم یه کمی دور باشم. یه چند روزی رو می‌خوام واقعاً به هیچ چیز روتینی فکر نکنم . ببینم چقدر خوشحال یا غمگینم... ببینم کجای این دنیای به این کوچیکی و به این گنگی ایتادم و ببینم چقدر می‌تونم یا نمی‌تونم.
شاید هم جوابی برای هیچکدوم از این سوال ها پیدا نکنم ولی خب؛ دست‌کم بهشون فکر می‌کنم.

تبلیغ می‌کنیم ۲۱

چند وقت پیش وقتی هفتان مورد فی.تری.زاسیون قرار گرفت حس خیلی بدی داشتم. یه جورایی اعصابم از این مساله ریخته بود به هم و دوست داشتم یه کمی فقط سوال کنم! این چرایی قضیه خیلی اعصابم رو اذیت کرده بود. وقتی که هفتان یه جورایی می‌شه گفت رسماً تعطیل شد این حس بدتر هم شد و با وجود اینکه اصولاً آدم مثبت اندیشی هستم و همیشه دوست دارم به این فکر کنم که می‌شه جلوی خیلی چیزها رو گرفت، ولی اون موقع واقعاً نمی‌تونستم این مثبت‌اندیشی رو توی خودم قوی‌تر کنم.
یادمه که خانم صابری هم ازم خواسته بود که توی کمی با موسیقی مطلبی در این زمینه بنویسم که من هی دست دست کردم؛ راستش حسی برای نوشتن نداشتم و اونقدر عصبانی و ناامید و کلافه بودم که ترجیح دادم چیزی ننویسم که فردا بابتش پشیمون بشم، اون تو وبلاگی که برام خیلی جدی تر از این وبلاگه که توش از روزمرّه‌گی ها و حس‌ها و یادداشت های شخصی‌ام می‌نویسم و فعالیت فرهنگی‌ی به حساب نمیاد.

دیروز از طریق وبلاگ آرتمیس با مینیاتور آشنا شدم که رنگ و بوی هفتان رو داره. یه وبلاگ که با ظرافت و تفکر خاصی به نوشته‌ها و خبرهای فرهنگی-هنری لینک می‌ده و می‌تونه کم کم جای خالی هفتان رو یه جورایی پر کنه.
البته مطمئناً این حرکت داره اولین قدم‌هاش رو برمی‌داره و نباید شک کنیم که حمایت‌های وبلاگی از طریق کسانی که مسائل هنری و فرهنگی براشون اهمیت داره و اونا رو دنبال می‌کنند می‌تونه خیلی موثر باشه.
پس، از این وبلاگ دیدن کنید و اگر تمایل دارید حتماً توی وبلاگ‌هاتون بهش لینک بدید و در صورت امکان معرفی‌اش کنید تا کم‌کم این حرکت گسترده‌تر و کم‌نقص تر بشه.
برای دست‌اندرکاران مینیاتور آرزوی موفقیت توی کارشون دارم.

عشق من به هویج

هویج‌ها رو می‌شورم و می‌ذارمشون توی آبکش! تلویزیون روشنه. حوصله‌ام از سیاست و اقتصاد دنیا که هر روز داره بدتر از دیروز می‌شه سر رفته؛ کانال رو عوض می‌کنم و می‌ذارم رو کانالی که یه مسابقه‌ی معلومات عمومی هست که وقتی کار خاصی نداشته باشم، همزمان با انجام کارهای خونه یکی از گوشهام رو بهش قرض می‌دم!

هویج ها رو نگاه می‌کنم. نارنجی زیباترین رنگ دنیاست انگار! با خودم فکر می‌کنم اگر یه خوردنی سالم وجود داشته باشه که حاضر باشم یه هفته فقط با اون سر کنم، قطعاً هویجه! مطمئناً می‌تونم یه هفته فقط با تن ماهی یا سوسیس هم سر کنم (طمئناً با نون اضافه!) و شاد و خوشحال باشم ولی هویج مطمئناً از اون دو تا سالم تره!
لبخندی می‌زنم و شروع می‌کنم به کندن پوست هویج ها و شاد و خوشحال از اینکه هنوز هویج تو دنیا وجود داره، شروع می‌کنم به سوت زدن! با خودم فکر می‌کنم این علاقه‌ی من به هویج یه جورایی دیوانه‌واره!!

صدای مجری مسابقه به گوشم می‌خوره که به یکی از شرکت کننده ها می‌گه: جواب درسته! تحقیقات و مشاهدات، ثابت کرده‌اند که الاغ‌ها و اسب‌ها به طرز دیوانه واری هویج دوست دارند!

نوستالژی ۱۵

زبل خان اینجا،
زبل خان اونجا،
ربل خان همه جا...!

 

Wordpress

این وُردپرس هم کمی تا قسمتی قاطی داره! نشستم کلی زحمت کشیدم و کار کردم و یه مصاحبه با زوبین مهتا رو ترجمه کردم و با کلی عکس و آنالیز و بررسی و هزارتا چیز دیگه گذاشتمش تو کمی با موسیقی، ولی تمام فونت صفحه به هم ریخته! اگر با فایرفاکس باز کنیم فونت مطلب از تاهوما خود به خود تبدیل می‌شه به آریال که هم خوندنش یه کم سخت تره و هم اینکه اندازه‌ی اون فونت ها خیلی کوچیک و ریزه! اگر هم با اینترنت اکسپلورر بازش کنیم کلی جفنگیاتِ HTML بین خط‌ها و پاراگراف ها به آدم تحویل می‌ده!

البته اون جفنگیات رو پاک کردم ولی نمی‌دونم چه مرگشه این وردپرس که هر بار یه حالی از آدم می‌گیره! البته من فکر کنم به خاطر ناسازگاری بعضی از دستورهای نوشته شده تو برنامه‌ی اصلی‌اش با زبان فارسی باشه و اینکه بعضی از قالب ها کلاً با فارسی مشکل دارند!

اگر کسانی که با وردپرس کار می‌کنند راهنمایی کنند تا این مشکل رو اصلاح کنم ممنونشون می‌شم. البته سواد ما تو این زمینه‌ها در حد آی کیوی سنجابه ولی خب، شاید حالا زور زدیم و یه چیزهایی فهمیدیم!

پ.ن: پیرو نوشته‌ی قبلی و نگرانی بعضی از دوستان و برای رفع خوشحالی برخی از دشمنان به اطلاع می‌رسونیم که دیگه عقربی رویت نشده و بنده سُر و مُر و گنده سر جام نشسته‌ام و بولدوزر هم نمی‌تونه تکونم بده!! در ضمن تر اینکه این عقرب‌ها نیشون سمی و کشنده نیست! خیلی خوشحال نباشید!

عقربولوژی

دیدین اینایی که تا می‌فهمند کار و بارت چیه هی نظرت رو راجع به هر چیزی که فقط یه ارتباط کوچولو با اون موضوع داره می‌پرسند؟ مثلاً تا می‌فهمند کارت موسیقیه بدون توجه به این که تو چه زمینه‌ای کار می‌کنی یا تخصص داری، نظرت رو راجع به جواد یساری یا فیلیپ گلَس یا مثلاً آخرین شاهکارهای بریتنی اسپیرز (!!!) می‌پرسند و اساساً توجهی هم ندارند که این آدم حالا تو چه زمینه‌ای صلاحیت نظر دادن داره! بعدش هم بعضیاشون هستند که بی نظیرند و با اینکه خودشون ازت نظر خواستند، می‌خوان به هر نحوی که شده بهت بقبولونند که اشتباه می‌کنی!

بدترین حالت دربارهء جامعهء پزشکیه البته! دکتر های عزیز! یعنی اصلاً مهم نیست که این خانوم یا آقای دکتر توی چه زمینه‌ای تخصص داره؛ مهم اینه که "دکتر" باشه!! حالا متخصص اعصاب با پزشک کودکان یا یه جراح قلب دیگه برای بعضی از آدمها خیلی فرقی نداره! اینجور آدما وقتی به یه دکتر می‌رسند - مثلاً توی یه مهمونی یا یه جمع دوستانه یا هرچیز دیگه‌ای - کلاً مریض می‌شن! یادشون میافته که ای بابا من گاهی اوقات سرم درد می‌گیره (چه کسی گاهی اوقات سرش درد نمی‌گیره؟!) یا مثلاً بعضی از وقتها دندونشون تیر می‌کشه ( تصور کنید طرف مقابلش متخصص دردهای مفصلی باشه!) یا غر می‌زنند که تازگی‌ها بینایی‌شون دچار اختلال شده و اصلاً حرفهای دکتر عزیز رو نمی‌شنوند که داره داد می‌زنه "من متخصص زنان و زایمان هستم!"

حالا شده حکایت ما! بنده از پریشب که یک عدد عقرب توی خونه‌ام پیدا کردم آروم و قرار ندارم که جناب دکتر برادر خان که قراره یه سر بیاد اینجا زودتر از راه برسه و من همونجا توی فرودگاه یقه‌اش رو بگیرم و ازش راجع به عقرب و نوع خطرناک یا غیر خطرناکش سوال کنم! یعنی حتا برای من هم مهم نیست که آخه پدرجان، درسته که حالا این خان داداش شما دامپزشک تشریف داره ولی آخه دلیلی نداره که واحد عقربولوژی هم پاس کرده باشه که. نه؟

ولی خودمونیم، حکایت این عقرب های اینجا هم واقعاً خنده داره! این بار اول نیست که یکی از این موجوداتِ کمی تا قسمتی نازنین رو دارم توی خونه زیارت می‌کنم! جالب اینجاست که این عقرب های نسبتاً بی آزار توی دیوارها زندگی می‌کنند؛ یعنی گاهی اوقات می‌شه اونا رو از لای اون باکسی که کلید برق و اینا هست دید. ولی این جناب عقربی که ما دیدیم تا قبل از اینکه ما به عملیات محیرالعقول کشف و شهود برسیم خودشون ریق رحمت رو سر کشیده بودند و کار عزرائیل رو (که بنده باشم!) راحت کرده بودند و اینجانب هم فقط وظیفهء خطیر استفاده از دستمال کاغذی در جهت پرتاب جسدشون به سطل آشغال رو کشیدم!
تا اینجاش اشکالی نداره ولی از اونجایی که مبل اتاق نشیمن بنده دقیقاً در نزدیکی هفت هشت ده عدد پریز برق قرار داره لحظه‌ای نیست که وقتی نشستم به تماشای فیلم یا سریال یا فوتبال یا اخبار یا وقتی غرق شدم تو مطالعهء یه کتاب به این فکر نیافتم که همین الان امکان داره یکی‌شون از لای پریز بزنه بیرون و بیاد طرفت. نمی‌دونم نیش این عقاریب (جمع مکسر عقرب) واقعاً بی خطره یا نه؛ اونطوری که اهالی این ولایت ایتالیایی با این موجودات نازنین برخورد می‌کنند و ازش حرف می‌زنند به نظر می‌رسه که موجودات بی آزاری هستند و کاری به کار آدمها ندارند! البته خب از اونجایی که بنده خودم رو اصولاً خیلی آدم به حساب نمیارم حق دارم یه کم نگران بشم و با خودم فکر کنم نکنه نیش عقرب که مطمئناً نه از ره کین است ما رو به دیار باقی بشتابونه!

اگر یه وقت دیدید اینجا بدون اطلاع قبلی دو سه روز آپدیت نشد بدونید که اتفاق فوق‌الذکر افتاده!

سونات شماره‌ سه در ر مینور

۱- ... و قداستی که میان این لحظه ها جاری است؛ لب‌هایی که پر از واژه اما خاموش‌اند و پروانه‌ای که شمعش را گم کرده...

۲- وقتی حتا در تنهایی‌هایت هم می‌خواهی قوی باشی؛ می‌خواهی مرد باشی؛ می‌خواهی بغض‌ها را فرو دهی. انگار او اینجاست و آن روی ضعیف روحت را می‌پاید. آه که گریه کردن چه کار سختی شده است این روزها...

۳- این روزها... این روزها...؛ دوستی می‌گفت* همه آنقدر گرم کارشان هستند که فراموشت کرده‌اند و حتی نمی‌گذارند دوستشان داشته باشی. این روزها... می‌آیند و می‌روند. خشک و خالی؛ بدونِ حتا قطره اشکی که تنهایی‌هایت را کمی معنا بخشد. اما می‌دانی که می‌شود فراموش نکرد... که فراموش نمی‌کند؛ که فراموش نمی‌کنم. 

 

--------

* از این نوشته قرض گرفته‌ام!

تقاضای کمک!

خانم فاطمه رجبی توی وبلاگ محترمه‌شون نوشته‌اند:
"{...} اما يادمان مي‌رود كه از افتخارات خاتمي دين‌ستيز آن است كه با داشتن لباس دين، هم در داخل كشور در اركستر سمفونيك شركت مي‌كرد – در عهد رياست‌جمهوري – و هم با پرداختن صدها ميليون تومان از بيت‌المال، صندلي‌هاي سالن «اپرا باله» شهر «دوشنبه تاجيكستان» را تعمير! مرحبا به اين حاكم نظام اسلامي در لباس روحانيت{...}" (لینک به وبلاگشان نمی‌دهم چون از دید من، وبلاگ یا وب‌سایتی که لینک می‌شود باید ذره‌ای هم که شده از ارزشمندی بهره برده باشد!)

شما را به هر کسی که دوست دارید قسم می‌دهم یک بار دیگر این پاراگراف را بخوانید و سعی کنید نخندید! سعی کنید گریه هم نکنید! قبول؟ یعنی قول بدهید که بی‌تفاوت برخورد کنید! اگر توانستید از پس همچین کاری بر بیایید مطمئن باشید که از شخصیت بسیار قوی‌ و محکمی بهره‌مند هستید و خودتان خبر ندارید!

باور کنید وقتی این لینک را باز کردم اول فکر کردم که دارم یکی از طنزهای ابراهیم نبوی یا ابراهیم رها را می‌خوانم ولی واقعاً باید بگویم که این دو طنزنویس عزیز تا وقتی امثال شیرزنانی مثل خانم رجبی در صحنه حی و حاضر هستند باید بروند جلو و در بوق بدمند. البته شرکت کردن در ارکستر سمفونیک به معنای نواختن ساز و اجرای برنامه است و منظور این بانوی بزرگوار یحتمل شرکت در کنسرت ارکستر سمفونیک بوده که خب از آنجایی که همگان از میزان دانش نامبرده از مسائل مربوط به موسیقی و موزیکولوژی آگاهی نسبی دارند، مطمئناً این ما هستیم که تا به حال اشتباه می‌کردیم!

مساله اینجاست که من به عنوان کسی که کنسرت های اخیر ارکستر سمفونیک رو از نزدیک دیده‌ام تکلیفم چه می‌شود؟ یعنی من هم موجودی منحط هستم؟ یعنی من به جهنم خواهم رفت؟ یعنی من باید توبه کنم؟ یعنی من الان چطور باید تکلیفم را از نظر دینی مشخص کنم؟

من واقعاً می‌پرسم و می‌خواهم نامه‌ای به دفتر یکی از فقها و مراجع تقلید بفرستم و بپرسم تا چه اندازه مرتکب گناه شده‌ام و برای دفع این گناه چقدر باید کفاره بپردازم! پیش‌نویس نامه‌ای که می‌خواهم بنویسم را این پایین می‌آورم و اگر پیشنهادی برای بهبود این نامه دارید لطف کنید توی کامنت‌ها برایم بنویسید:

به‌نام خدا
با سلام و عرض خسته نباشید خدمت مرجع عالیقدر.
در پی سخنان بانوی مکرمه خانم فاطمه رجبی همسر خدمتگزار محترم جناب آقای الهام من‌باب "حضور در ارکستر سمفونیک" استدعا دارم نظرتان را دربارهء حضور اینجانب در بعضی از برنامه‌های ارکستر سمفونیک تهران بفرمایید.
قویاً به عرض می‌رساند که اینجانب بدون تصمیم قبلی و بنا به درخواست روزنامهء نسبتاً محترم اعتماد - که بودجه‌اش معلوم نیست از کدام سازمان جاسوسی تامین می‌شود - برای شرکت در برنامه‌های یادشده دعوت شدم و امیدوارم اگر گناهی از اینجانب سر زده، آن را به پای مسوولان آن روزنامهء مذکور نیز بنویسند. مورد دیگر این است که بنده جداً تقاضا دارم این مطلب را نیز لحاظ نمایید که حضور اینجانب تنها به اجرای چند قطعه از آثار آهنگسازان اجنبی غربی مانند سیبلیوس‌بن فنلاندی، فیطر شایکوفسکی، جرج‌بن بیزهء فرنگی و کارل خانِ اُرف محدود شده است. در ضمن مستدعی است امر و مقرر فرمایید از آنجایی که نگارنده در تمام مدت زندگی نکبت‌بارش در هیچ اجرایی از شاهین فرهت و مجید انتظامی شرکت نکرده‌است در تشخیص میزان گناهانش تخفیف قائل شوند. نگارنده نیک واقف است که نزدیک شدن به شعاع پنج کیلومتری تالار وحدت در صورتی که اثری از بزرگواران فرهت یا انتظامی نواخته شود خود به خود واجب الکفاره است.
مرجع عالیقدر توجه داشته باشند که نگارنده در جوانی و در اوج خامی و بی خبری تنها یک بار مورد اغفال یکی از دوستان ناباب قرار گرفت و به جای حضور در مجلس عرق‌خوری به دیدن و شنیدن یکی از سمفونی(!!) های جناب مجید انتظامی رفت؛ و از آنجایی که خاطرهء آن شب جهنمی هنوز از فکر و ذهن و جان ایشان پاک نشده است، تصور می‌شود کفارهء مربوط به آن گناه کبیره خود به خود پرداخته شده باشد.

و من‌الله توفیق!"

.........

خداوند به ما کمی صبر و آرامش و به بعضی از عزیزان ذره‌ای انصاف عطا کند.
آمین.

لینک هفته ۸

روزی نیست که کسی به خاطر جستجوی مطلبی یا واژه‌ای دربارهء نامجو و موسیقی‌ خاصش به وبلاگ من نرسیده باشه! حالا یا برای دانلود کارهای نامجو ( که توی این وبلاگ خبری ازشون نیست!) یا هر مطلبی که به هر حال به نامجو مربوطه.
دو سه روز پیش عابد عزیز مطلب خیلی جالبی دربارهء موسیقی نامجو نوشت که خوندنش برای تمام کسانی که دغدغهء فرهنگی هنری اجتماعی دارند (فارغ از اینکه از موسیقی نامجو خوشمون بیاد یا نه!) از نون شب واجب تره! کمتر پیش اومده که یه مطلب تحلیلی خوب و درست و حسابی (بیشتر از بعد جامعه‌شناسی ِ هنری) دربارهء نامجو خونده باشم و شاید واقعاً بتونم بگم که اولین نوشتهء پر محتواییه که دربارهء کارهای نامجو نوشته شده؛ به هر حال عادت خیلی ها اینه که یا کسی رو بکوبند یا ببرنش به عرش اعلا یا به مسائل زرد و حاشیه‌ای و خصوصی‌اش کار داشته باشند و کمتر پیش میاد با این فاصلهء زمانی کم بین آثاری که بوجود اومده‌اند و یادداشتی که درباره‌شون نوشته شده آدم بتونه به پرسپکتیو نسبتاً مناسبی برای ارائهء نظراتش رسیده باشه.
مطمئناً همه از ارادت من به عابد خبر دارند ولی اینجا  از رفیق بازی خبری نیست و امضای هر کس دیگه‌ای هم پای اون نوشته بود، همین چیزها رو می‌نوشتم. من فقط خیلی خوش شانسم که عابد یکی از دوستامه و یادداشت‌هاش رو پیگیری می‌کنم. همین!

بخوانید:
چرا محسن نامجو به دل می نشیند؟ 

عکس و موسیقی ۲ - شادی

 

 

 

* Cass Elliot - Make Your Own Kind of Music

 

* اونهایی که لاست رو دیده‌اند، این موسیقی رو شاید به یاد داشته باشند!

برون ریزی!

آدم گاهی اوقات احتیاج داره که فقط نق بزنه! یعنی کافیه که اون چیزی که ته دلت هست رو با یه نق کوتاه بریزی بیرون! کسی هم که اون موقع نزدیکته لزومی نداره اصلاً دنبال راه حل باشه! کافیه که فقط گوش کنه! کافیه فقط بشنوه و بگذره و بذاره حست بیاد و رد بشه و بره پی کارش!

امروز صبح، میز صبحونه رو آماده کرده بودم و نمی‌دونم چرا بدون هیچ دلیلی عصبانی و کلافه بودم! با اینکه من همیشه صبح ها رو دوست دارم و همیشه از صبح ها به بهترین شکل استفاده می‌کنم ولی امروز بدون هیچ دلیلی یه کمی عصبی و بداخلاق بودم.
وقتی کیارا اومد و سلام کرد و حالم رو پرسید ( همون احوالپرسی های معمول بعد از سلام و علیک)، بهش گفتم "به شدت عصبانی‌ام؛ بدون هیچ دلیل خاصی فقط عصبانی‌ام!" که گفت: "نکنه به خاطر اینه که من دیر اومدم؟*" که بهش توپیدم که "وقتی می‌گم بدون هیچ دلیل خاصی، معنی‌اش اینه که بدون هیچ دلیل خاصی! فقط عصبانی‌ام."

جالب بود که وقتی این مکالمه تموم شد حالم خیلی بهتر بود و صبحانه رو در کمال آرامش خوردیم و رفتیم پی کارهامون. بعید می‌دونم تاثیر نوتلّا یا قهوه بوده باشه چون ظاهراً شکلات و کافه‌این بیشتر اعصاب رو تحریک می‌کنند؛ حس می‌کنم گاهی اوقات اگر آدم حس خوبی نداره بد نیست خیلی راحت به زبون بیاردش بذاره این چیزی که تو مغزش گیر کرده و هی وول می‌خوره، بیاد و رد بشه و بره.
همیشه اگر آدم بخواد هی دنبال دلیل و منطق بگرده واسه حس و حالش و هی بخواد گیر بده که چرا و به چه دلیل و از کِی و اینا، نه تنها کمتر به جواب مشخص و درستی می‌رسه که معمولاً فقط گیر می‌کنه توی یه لابیرینتی که بیرون اومدن ازش می‌شه کار حضرت نوح.

* این رفیق ما خیلی آن‌تایم نیست و مثلاً وقتی می‌گه ۸ اونجام معنی‌اش اینه که  دست کم نیم ساعت تاخیر داره! اگر بگه حدود هشت اونجام، معنی‌اش اینه که دست کم یک ساعت تاخیر داره. و اگر هم بگه صبح اونجام یعنی نهار رو که خوردی می‌بینمت!!

کمی با فوتبال

۱- امشب دوباره موتور جشنوارهء بزرگ فوتبال اروپا روشن می‌شود. همیشه Champion's League به نظرم جذاب ترین تورنمنت ورزشی (بعد از جام جهانی!) بوده و به نظرم بهترین های فوتبال دنیا را می‌توان کنار یکدیگر در حال رقابت برای کسب قهرمانی دید.

رقابت هایی که یوفا همیشه با نظم و ترتیب خاصی برگزار کرده و توجه میلیونها بیننده در سراسر دنیا را به سمت خود معطوف کرده است. شاید تنها چیزی که میزان رضایتمندیِ علاقه‌مندان دو آتشهء فوتبال را نسبت به این تورنمنت کم می‌کند این باشد که مسابقات به صورت همزمان (البته در دو شب) برگزار می‌شوند که تا حدی می‌تواند از جذابیت های آن کم کند. این مساله در جای خود بسیار عجیب به نظر می‌رسد چرا که اگر رقابت ها در حالتی غیر همزمان برگزار شود مطمئناً می‌تواند از نظر مالی و مسائل مربوط به حق پخش تلویزیونی به نفمع یوفا و باشگاههای شرکت کننده در این رقابت ها نیز باشد.

۲- امشب دو تیم از سه تیمی که بخت اول قهرمانی در این رقابت ها به حساب می‌آیند در مقابل یکدیگر صف آرایی می‌کنند. طبق نظر سنجی شبکه تلویزیونی اسکای، تیم های منچستر یونایتد، بارسلونا و اینتر از بخت های اول قهرمانی در این دوره هستند و امشب دو تیم اینتر و منچستر در مقابل یکدیگر قرار می‌گیرند. منچستر مطمئناً بسیار منسجم تر و قوی تر از اینتر است؛ تیمی که قهرمان لیگ برتر انگلستان و قهرمان اروپا و قهرمان باشگاههای جهان شده و با آلکس فرگوسن بهترین نتایج تاریخ خود را به دست آورده باید در مقابل تیمی قرار بگیرد که چند سالی است در ایتالیا یکه‌تازی می‌کند ولی در اروپا کمتر حرفی برای گفتن داشته است و آخرین افتخار انها در این تورنمنت به بیش از ۴۰ سال پیش برمی‌گردد. امشب جدال کریستیانو رونالدو و زلاتان ابراهیموویچ دیدنی خواهد بود.

۳- قرعهء تیم های انگلیسی در دور یک هشتم، بسیار سخت به نظر می‌رسد. تقابل سه تیم انگلیسی با سه تیم ایتالیایی که در حال حاضر از بهترین تیم های ایتالیا به حساب می‌آیند از یک سو و دیدار لیورپول و رئال مادرید برای انگلیسی ها شرایطی ایده‌آل نیست. جدال تیم های چلسی، آرسنال و منچستریونایتد با یوونتوس، رم و اینتر را اصطلاحاً Italian Job نامگذاری کرده‌اند و بازار پیش‌بینی ها و بررسی های کارشناسانه و شرط بندی ها مدتهاست که ذهن دوستداران ایتالیایی و انگلیسی را به خود مشغول کرده است. باید دید در این Italian Job انگلیسی‌ها موفق تر خواهند بود یا ایتالیایی‌ها. از دید من شرایط کمی به نفع انگلیسی‌هاست؛ منچستریونایتد شاید به نظر کار سخت تری داشته باشد اما اینتر در اروپا از تجربه و برتری خاصی برخوردار نیست؛ چلسی با مربی جدیدش در مقابل یوونتوسی قرار می‌گیرد که تا حدی بحران زده و نامتعادل به نظر می‌آید و آن سو آرسنال که شاید ضعیف تر از دو تیم هموطن خودش باشد در مقابل رُمی قرار می‌گیرد که نشانی از اقتدار سالهای قبل را ندارد. به قدری توازن قوا در این جدال ها رعایت شده که پیش‌بینی کردن در این رابطه بسیار سخت به نظر می‌رسد. لوکا ویالّی در مصاحبه‌ای در جواب به گزارشگری انگلیسی که گفته بود "فوتبال را انگلیسی‌ها بوجود آورده‌اند" به اسکای اسپورت گفت: "درست است که انگلیسی‌ها فوتبال را بوجود آوردند، ولی این ما هستیم که آن را آموزش می‌دهیم!!"

۴- مساله‌ای که ذهن فرگوسن را بسیار آزار می‌دهد این است که او در جدال با مورینیو تنها یک بار موفق بوده و مورینیو ۵ بار تیم فرگوسن را شکست داده است. بک‌گراندی که امشب می‌تواند از نظر روانی به نفع اینتری باشد که در سن سیرو باید در مقابل شیاطین سرخ بایستد.

فرگوسن و مورینیو

۵- در حاشیهء این اخبار، خبری که کمتر از مسالهء دیگری خودنمایی کرد تصمیم‌های جدید داوری در زمین فوتبال است که قرار است روز شنبه به مشورت گذاشته شوند. کولّینا رییس سازمان داوران ایتالیا از پیشنهاد پلاتینی در زمینهء حضور دو داور در زمین استقبال کرده و پیشنهاد جدیدی را در زمینهء کارت ها مطرح کرده است؛ او اعتقاد دارد علاوه بر کارت زرد و قرمز، باید از کارتی به رنگ نارنجی نیز استفاده شود؛ کارتی که برای خطاهایی خاص در نظر گرفته خواهد شد؛ خطاهایی که جریمهء کارت زرد برای آنها بسیار کم و جریمهء کارت قرمز برای آن بسیار زیاد به نظر می‌آید. کارت نارنجی اخراج موقتی بازیکن خطاکار از زمین مسابقه را به همراه خواهد داشت. شبکهء اسکای اسپورت اضافه کرده که هنوز از جزئیات مربوط به این پیشنهاد اطلاعات دقیقی در دست نیست و قرار است در جلسهء روز شنبه در این رابطه بحث و گفتگو شود و شاید به زودی شاهد حضور قوانین جدیدی در زمینهء داوری باشیم که بتواند به جذابیت های فوتبال بیافزاید.

پرندهء کوچک خانهء من

اینجا پرنده‌ای هست که هر صبح سر ساعت هفت، و هر عصر بین ساعت پنج و شش شروع می‌کند به خواندن. صدایش را خیلی دوست دارم هرچند نمی‌بینمش. بالای درختی می‌نشیند که از حیاط کوچک خانهء من پیدا نیست. امروز عین دیوانه ها پنجره را باز کردم و صدایش را برای یکی دو دقیقه‌ای ضبط کردم. دوست داشتم از این صدا و از این منظره خاطره‌ای اینجا بماند.


(عکس متعلق به دو سال پیش است)

گاهی اوقات آدم نمی‌داند چقدر می‌تواند خوش شانس باشد که به جای صدای بیل و کلنگ و بوق ماشین و موسیقی‌های مضحک و اعصاب خورد کنی که انگار می‌خواهند بیچارگی ِ شنونده‌اش را از داخل ما‌شین تا چهار خیابان آنطرف تر فریاد بزنند تا بلکه مورد توجه قرار گیرد، این موهبت نصیبش شده که در شلوغ ترین ساعت های روز، در خانهء کوچکی که در محله‌ای بی سر و صدا قرار دارد، می‌تواند صدای خواندن پرنده‌ای را بشنود که زمان زیستی‌اش را انگار با دقیق ترین ساعت های سوییسی هماهنگ کرده‌اند و سر ساعت می‌تواند صدای خواندنش را بشنود و بی توجه به بخاری که از فرط سرما از دهانش بیرون می‌زند به این فکر کند که بهار نزدیک است.

هنر و رقابت؟

این روزها تو ایتالیا جشنوارهء موسیقی سن‌رمو در حال اجرا بود و دیشب هم آخرین شبش برگزار شد و برنده‌‌اش هم یحتمل معلوم شد؛ اینکه می‌گم یحتمل واسه اینه که اصولاً خیلی برام مهم نبود ببینم چه کسی برنده می‌شه!
همیشه جشنواره رو دنبال می‌کنم به چند دلیل: یکی‌اش کنجکاوی در مورد اینه که ببینم خواننده‌ها و به اصطلاح پاپ‌کارهای ایتالیایی چه کارهای جدیدی تولید کرده‌اند و بعدش هم برام حضور بعضی از مهمانان ویژه‌اش خیلی جذابه! به خصوص اگر مهمان ویژه‌اش کسی مثل روبرتو بنینی باشه که یکی از کمدین ها و طنزپردازهای مورد علاقه‌ء منه ( نه فقط به این خاطر که کلاً تو هر برنامه‌اش خشتک برلوسکونی رو هوا می‌کنه البته!!).
ولی چیزی که هیچوقت برام جذابیتی نداشته، یا بهتر بگم برام "اهمیتی" نداشته، انتخاب بهترین بوده! به نظر من توی هنر چیزی به اسم رقابت اساساً ارزشمندی خاصی نداره که دنبال بهترین باشیم و بخواهیم جایزه بهش بدیم؛ همیشه سن‌رمو رو دورادور دنبال کردم و خیلی از مواقع هم آهنگهای خیلی خوبی رو توش پیدا کردم ولی اینکه چه کسی قراره بهترین باشه برام واقعاً احمقانه است.

همین قضیه دربارهء اسکار هم وجود داره! امشب گویا قراره مراسم اسکار برگزار بشه و گذشته از جاذبه‌های بصری مراسمی مثل اسکار که توش معروفترین VIP های دنیا حصور دارند و گذشته از ارزشمندی خاصی که هرکدوم از این فیلم‌ها می‌تونند داشته باشند، اینکه حالا بخوایم بگیم کدوم بهتر از کدوم یکی بوده و به خاطر اینکه یه عده‌ای اینطور فکر می‌کنند که فلان هنرپیشه کارش درست تر از بقیه بوده حالا باید این افتخار رو داشته باشه که جایزه‌ای بهش بدیم و بقیهء اونایی که اسمشون جزو نامزدهای جایزه بوده ولی انتخاب نشدند و حالا تو مقام یه بازندهء صرف قرار می‌گیرند، برام نه تنها جذابیتی نداره که اساساً ارزشمند هم نیست.

هنر برای خودش وجود داره و ارزشمندی‌اش رو من ِ مخاطب تعیین می‌کنم نه کسانی که اصلاً اسمشون رو هم شاید نشنیده باشم؛ اونش هم مهم نیست که حالا اسمشون رو هم شنیده باشم یا اصلاً گیرم بهترین منتقدها هم باشند؛ اینجا موضوعی وجود داره که من ِ مخاطب رو آزار می‌ده و اون هم چیزی نیست جز اینکه حق تشخیص رو از من گرفته می‌شه و آدم رو یه جورایی نسبت به آثار هنری شرطی می‌کنه.

همیشه اینایی که تمام تلاششون رو می‌کنند تا یه قطعهء موسیقی بنویسند تا در فلان مسابقهء آهنگسازی برنده بشن برام واقعاً عجیب هستند. معمولاً اون قطعهء موسیقی برای منی که از موسیقی یه نمه همچین سر در میارم قابل شنیدن نیست و ترجیح می‌دم مزخرفات راماتزوتی رو گوش کنم تا فلان قطعه‌ای که معلوم نیست هدفش آزار دادن گوش من بوده یا به رخ کشیدن قدرت و مهارت در نوشتن. خلق کردن یه ور ماجراست، به رخ کشیدن یه ور دیگه‌اش!
سن رمو هم به شدت از همین قاعده پیروی می‌کنه طوری که اخیراً واژه‌ای مثل "آهنگهای سان رمویی" از طرف منتقدین موسیقی ایتالیایی خلق شده تا این گرایش به سمت برنده شدن توی مسابقه رو نشون بده؛ اسکار درسته که حکایتش یه کم متفاوته ولی به هر حال از همین قاعده پیروی می‌کنه: جایی که همه می‌خوان کارشون جایزه بگیره؛ طوری که شاید خیلی از وقتها اساساً هنرپیشه یا کارگردان یا بقیه عوامل فیلم اصولاً یادشون بره که هدف اصلی از ساختن این فیلم یا مشارکت داشتن توی این پروژه چی بوده!

مسابقه مال ورزشکارهاست؛ بگذارید از جدال دو تا تیم فوتبال یا دو تا کشتی گیر لذت ببریم؛ بگذارید ببینیم توی جام جهانی والیبال کدوم گروه واقعاً "قدرت" داره و برنده از زمین بیرون می‌ره. بگذارید ببینیم بالاخره نادال و فدرر کارشون به کجا می‌رسه و کی روی کی رو کم می‌کنه؛ دست از سر هنر بردارید؛ هنر راهش متفاوته، هنر حرفش چیز دیگه‌ایه؛ هنر اگر بخواد در مقام به رخ کشیدن قرار بگیره دیگه هنر نیست که شاید پوچ ترین حرکت کسانی باشه که می‌خوان فقط خودشون و خلاقیتشون رو به دیگران ثابت کنند. توی هنر قرار نیست چیزی رو ثابت کنیم، قرار نیست کسی روی کسی رو کم کنه، قرار نیست لزوماً حرفی برای گفتن هم داشته باشیم.
هنر عین یه رودخونه است که باید جاری باشه و بی توجه به محیط پیرامونش در حرکت باشه و جلو بره. شما نمی‌تونید به یه رودخونه برای در حرکت بودنش جایزه بدین.

احمقانه‌ترین کار ممکن برای کشتن ِ هنر واقعی، همینه که اون رو توی رقابت قرار بدیم. رقابتی که از بیخ و بُن جلف و احمقانه است و به درد کسانی می‌خوره که به جای خود هنر به مسائل حاشیه‌ای و زردش اهمیت می‌دهند.

زمان ... زمان ... و باز هم زمان!

این روزها دوباره به شدت درگیر مسالهء زمان شدم. عین دیوونه ها نشستم به خوندن کتاب رودخانهء زمان (ایگور نوویکوف) و همزمان با اون دارم "فلسفهء مکان و زمان" (اثر رایشنباخ) رو هم تورقی می‌کنم و بیشتر از همه دلم می‌خواد بعد از تموم شدن این دو تا کتاب شروع کنم به خوندن یادداشت های هاوکینگ در این مورد.
اینکه دلیل این همه توجه به این مساله چیه بمونه واسه یه وقت دیگه ولی به شدت درگیر این قضیهء مسافرت در زمان شدم و دارم سعی می‌کنم از بعد علمی بهش نگاه کنم. مسالهء جالبیه چون چیزیه که هنوز بشر نتونسته براش جواب علمی و قانع کننده‌ای پیدا کنه و توی داستان ها و فیلم های تخیلی هم اساساً بنای علمی و کاربردیِ درستی نداره ولی این پارادوکس هایی که نوویکوف باهاشون مواجه شده بود و درباره‌شون توضیح می‌داد واقعاً جالب هستند چون شاید الان هنوز این قدرت رو پیدا نکردیم که مسافرت در زمان رو به طور علمی ریشه‌یابی کنیم ولی یه سری چیزهایی توی این تحقیق ها و بررسی ها وجود دارند که واقعاً خارق‌العاده هستند؛ مثل پارادوکس پدربزرگ!!
پارادوکس پدربزرگ اینه که اگر کسی بتونه به گذشته بره قاعدتاً این قدرت و امکان رو داره که بتونه پدربزرگ خودش رو قبل از اینکه با مادربزرگش آشنا بشه ببینه؛ و قاعدتاً می‌تونه پدربزرگش رو بکشه!! اگر این اتفاق بیافته چطور می‌تونیم وجود خود این آدم رو اونوقت ثابت کنیم؟ یعنی درواقع چیزیه که در نگاه اول غیرممکن به نظر می‌رسه! اما نوویکوف و بعضی از فیزیکدان های دیگه معتقدند که اصولاً اگر هم بشه به گذشته رفت مطمئناً نمی‌شه تاریخ رو عوض کرد و یه جورایی نظرشون اینه که مطمئناً طبیعت کاری می‌کنه که این اتفاق نیافته! ولی اون پارادوکس به هر حال سر جای خودش قرار داره و از نظر منطقی آدمی که به گذشته می‌ره این قابلیت رو داره که توی تاریخ دست ببره!! برای همینه که من فعلاً معتقدم که این مساله کلاً امکان پذیر نیست؛ اگر هم باشه، طبق قوانینی که دربارهء سیاهچال ها وجود دارند، بازگشت به آینده امکان پذیر نیست. اینه که شاید توی یه فیلم یا داستان آدم بتونه از تخیلش استفاده کنه و اونطوری که می‌خواد مخاطبش رو سرگرم کنه ولی اگر هم قرار باشه سفری به زمانی غیر از زمان حال انجام بشه مطمئناً این آدمیزاد نیست که مسافر قطار زمان میشه که شاید فقط بشه جسمی رو توی این ماشین زمان قرار داد!

قضیه البته خیلی پیچیده تر از این حرفهاست و من نه صاحب نظر هستم، نه نظریه پرداز؛ ولی دوست داشتم درباره‌ش بنویسم؛ شاید بعضی از خواننده‌های اینجا بتونند کتابها و نظریه های بهتری رو اگر می‌شناسند بهم معرفی کنند.
ولی از همهء این حرفها گذشته، این کتاب نوویکوف یه سری طراحی برای هر فصل و موضوعش داره که واقعاً شاهکار هستند! دلم می‌خواست اسکنر داشتم و بعضی از این طراحی ها رو می‌تونستم بذارم اینجا. خود کتاب هم خیلی کتاب روان و خوبیه؛ نوویکوف انگار داشته خاطراتش رو می‌نوشته و جوری از اینشتین و هاوکینگ و بقیه حرف می‌زنه که آدم حسرت می‌خوره که فیزیکدان نیست!! نمی‌دونم ترجمه‌ای ازش به فارسی هم هست یا نه ولی اگر مسالهء زمان (خارج از مقوله‌ء tiem travel و مسافرت در زمان و اینها...) براتون جالبه، حتماً یه نگاهی به این کتاب بندازید.

پ.ن: یکی از دلایلی که کتابخوانی های این وبلاگ کمتر شده، اینه که تازگی ها بیشتر کتاب‌های به زبان ایتالیایی می‌خونم مثل همونایی که نوشتم به علاوهء یکی دو تا کتاب دیگه در مورد عددشناسی و یه کتاب بی نظیر از یه نویسندهء پرتغالی به اسم پسّوئا که احتمالاً بعداً درباره‌ش مفصل خواهم نوشت.

پ.ن ۲: اگر کمتر کامنت می‌گذارم بدونید که انقدر ذهنم مشغوله و سرم شلوغه که نمی‌رسم برای نوشته‌هاتون چیزی بنویسم ولی هر روز یا دست کم هر دو روز یک بار نوشته‌های همهء وبلاگ های مورد علاقه‌ام رو دنبال می‌کنم.