این روزها تو ایتالیا جشنوارهء موسیقی سنرمو در حال اجرا بود و دیشب هم آخرین شبش برگزار شد و برندهاش هم یحتمل معلوم شد؛ اینکه میگم یحتمل واسه اینه که اصولاً خیلی برام مهم نبود ببینم چه کسی برنده میشه!
همیشه جشنواره رو دنبال میکنم به چند دلیل: یکیاش کنجکاوی در مورد اینه که ببینم خوانندهها و به اصطلاح پاپکارهای ایتالیایی چه کارهای جدیدی تولید کردهاند و بعدش هم برام حضور بعضی از مهمانان ویژهاش خیلی جذابه! به خصوص اگر مهمان ویژهاش کسی مثل روبرتو بنینی باشه که یکی از کمدین ها و طنزپردازهای مورد علاقهء منه ( نه فقط به این خاطر که کلاً تو هر برنامهاش خشتک برلوسکونی رو هوا میکنه البته!!).
ولی چیزی که هیچوقت برام جذابیتی نداشته، یا بهتر بگم برام "اهمیتی" نداشته، انتخاب بهترین بوده! به نظر من توی هنر چیزی به اسم رقابت اساساً ارزشمندی خاصی نداره که دنبال بهترین باشیم و بخواهیم جایزه بهش بدیم؛ همیشه سنرمو رو دورادور دنبال کردم و خیلی از مواقع هم آهنگهای خیلی خوبی رو توش پیدا کردم ولی اینکه چه کسی قراره بهترین باشه برام واقعاً احمقانه است.
همین قضیه دربارهء اسکار هم وجود داره! امشب گویا قراره مراسم اسکار برگزار بشه و گذشته از جاذبههای بصری مراسمی مثل اسکار که توش معروفترین VIP های دنیا حصور دارند و گذشته از ارزشمندی خاصی که هرکدوم از این فیلمها میتونند داشته باشند، اینکه حالا بخوایم بگیم کدوم بهتر از کدوم یکی بوده و به خاطر اینکه یه عدهای اینطور فکر میکنند که فلان هنرپیشه کارش درست تر از بقیه بوده حالا باید این افتخار رو داشته باشه که جایزهای بهش بدیم و بقیهء اونایی که اسمشون جزو نامزدهای جایزه بوده ولی انتخاب نشدند و حالا تو مقام یه بازندهء صرف قرار میگیرند، برام نه تنها جذابیتی نداره که اساساً ارزشمند هم نیست.
هنر برای خودش وجود داره و ارزشمندیاش رو من ِ مخاطب تعیین میکنم نه کسانی که اصلاً اسمشون رو هم شاید نشنیده باشم؛ اونش هم مهم نیست که حالا اسمشون رو هم شنیده باشم یا اصلاً گیرم بهترین منتقدها هم باشند؛ اینجا موضوعی وجود داره که من ِ مخاطب رو آزار میده و اون هم چیزی نیست جز اینکه حق تشخیص رو از من گرفته میشه و آدم رو یه جورایی نسبت به آثار هنری شرطی میکنه.
همیشه اینایی که تمام تلاششون رو میکنند تا یه قطعهء موسیقی بنویسند تا در فلان مسابقهء آهنگسازی برنده بشن برام واقعاً عجیب هستند. معمولاً اون قطعهء موسیقی برای منی که از موسیقی یه نمه همچین سر در میارم قابل شنیدن نیست و ترجیح میدم مزخرفات راماتزوتی رو گوش کنم تا فلان قطعهای که معلوم نیست هدفش آزار دادن گوش من بوده یا به رخ کشیدن قدرت و مهارت در نوشتن. خلق کردن یه ور ماجراست، به رخ کشیدن یه ور دیگهاش!
سن رمو هم به شدت از همین قاعده پیروی میکنه طوری که اخیراً واژهای مثل "آهنگهای سان رمویی" از طرف منتقدین موسیقی ایتالیایی خلق شده تا این گرایش به سمت برنده شدن توی مسابقه رو نشون بده؛ اسکار درسته که حکایتش یه کم متفاوته ولی به هر حال از همین قاعده پیروی میکنه: جایی که همه میخوان کارشون جایزه بگیره؛ طوری که شاید خیلی از وقتها اساساً هنرپیشه یا کارگردان یا بقیه عوامل فیلم اصولاً یادشون بره که هدف اصلی از ساختن این فیلم یا مشارکت داشتن توی این پروژه چی بوده!
مسابقه مال ورزشکارهاست؛ بگذارید از جدال دو تا تیم فوتبال یا دو تا کشتی گیر لذت ببریم؛ بگذارید ببینیم توی جام جهانی والیبال کدوم گروه واقعاً "قدرت" داره و برنده از زمین بیرون میره. بگذارید ببینیم بالاخره نادال و فدرر کارشون به کجا میرسه و کی روی کی رو کم میکنه؛ دست از سر هنر بردارید؛ هنر راهش متفاوته، هنر حرفش چیز دیگهایه؛ هنر اگر بخواد در مقام به رخ کشیدن قرار بگیره دیگه هنر نیست که شاید پوچ ترین حرکت کسانی باشه که میخوان فقط خودشون و خلاقیتشون رو به دیگران ثابت کنند. توی هنر قرار نیست چیزی رو ثابت کنیم، قرار نیست کسی روی کسی رو کم کنه، قرار نیست لزوماً حرفی برای گفتن هم داشته باشیم.
هنر عین یه رودخونه است که باید جاری باشه و بی توجه به محیط پیرامونش در حرکت باشه و جلو بره. شما نمیتونید به یه رودخونه برای در حرکت بودنش جایزه بدین.
احمقانهترین کار ممکن برای کشتن ِ هنر واقعی، همینه که اون رو توی رقابت قرار بدیم. رقابتی که از بیخ و بُن جلف و احمقانه است و به درد کسانی میخوره که به جای خود هنر به مسائل حاشیهای و زردش اهمیت میدهند.