خواجو به سعی امیر... ۱۷
|
حکایت شب هجران و زمین ببوس |
|
حکایت شب هجران و زمین ببوس |
تقدیم به پریس
|
دل دیوانهام
|
|
عیبم مکن ای خواجه جهلاست خردمندی |
|
خون دل ِ ما خوری
باک نداری |
|
گرچه جانان دوست دارد دشمنی با
دوستان،...
|
|
گر سر ِ وصل گدایی
|
|
گر سر ِ شهمات داری، |
|
راستی را در سپاهان* رود را بر ساز کن مطرب، |
* سپاهان، اینجا هم کنایه از نام قدیمی شهر اصفهان است هم نام یکی از لحنهای قدیمی در موسیقی.
* رود به معنای ساز بربت یا عود نیز هست.
----------
توضیح: این دو مصراع، متعلق به دو بیت متفاوت هستند اما من دوستتر داشتم در کنار هم بیاورمشان.
اصل این دو بیت:
راستی را در سپاهان خوش بود آواز رود در میان ِ باغ کاران یا کنار زنده رود
باده در ساغر فکن ساقی که من رفتم به باد رود را بر ساز کن مطرب که دل دادم به رود
|
جز غم به جهان هیچ نداریم گر هیچ نداریم، |
|
ما را ..... کاندیشه ز دین |
|
گشت معلوم که وصالت متصور نشود ....جز ...به
خیال |
|
من آنگه بختیار آیم ولی از بخت |
|
آنها که چو ما، شک نیست
|
|
چند گویی که
|
|
ور ببینی، ...کعبه جز بُتخانه نیست... |
|
به حقیقت بدان |
|
از چه نالم؟ |