در راه... ۱۹

بیا...بیا...
فقط بیا تا برویم...

وز دوری‌ها شکایت می‌کنم...

این عادت به نوشتن و حس ثبت شدن چه خوب چه بد انگار تبدیل شده به یک مرض درمان نشدنی و دائمی؛

وقتی این حس دوری از واقعیت‌ها و پدیده‌های روزمره‌ای که دوستان و آشناهایت هر روزه به طور مدام با آن سر و کار دارند بیشتر خودش را نشان بدهد، بیشتر از همیشه آدم خود را دور افتاده می‌بیند و نه می‌تواند از خود را با آنها سازگار کند، نه با اطرافیانی که عقبهء فرهنگی‌شان آنچنان با آدم متفاوت است که مشترکات موقتی و مقطعی به هیچ وجه نمی‌توانند این همه جای خالی و شکاف‌هایی که گاه واقعاً آزاردهنده‌تر از همیشه می‌شوند را پر کنند.

امروز در طالع بینی روزانه‌ام* نوشته بود از آه و ناله کردن و غر زدن و «خود قربانی دیدن»(!!) بپرهیزید...؛ چقدر هم من پرهیزیدم!


* معمولاً بعد از نهار تو سلف سرویس و غذاخوری دانشگاه به کافه‌ای در همان حوالی می‌رویم برای قهوهء بعدازنهار و معمولاً مونیکا (همان دختری که چند وقت پیش اینجا درباره اش نوشته بودم) طالع بینی روزانهء همه را از توی روزنامه می‌خواند؛ نه اینکه اعتقاد چندانی داشته باشم ولی روزمرّگی ِ بامزه‌ای است!

در راه... ۱۸

 گاهی اوقات هم هست که دوست نداری به این راه رفتن ادامه دهی، مبادا که تمام شوند این سنگفرشهای همراه و این درهای چوبی مهربان...

بهترین بخش اثاث کشی

تازگی‌ها متوجه شدم یکی از لذتبخش ترین قسمت‌های اثاث کشی و تغییر مکان همانا این است که یهو شور حسینی بگیردت و شروع کنی به دور ریختن چیزایی که مدتهاست استفاده نکردی.

دقیقاً آدم این حس رو داره که یه سری از خاطرات گذشته‌اش رو، یه سری از آدمهای گذشته‌اش رو، یه سری از مسائل گذشته‌اش رو انگار می‌تونه بریزه دور و در رو به روی همهء اون خاطرات سنگین و عذاب‌دهنده ببنده و نفس راحتی بکشه از نبودنشون.
البته مطمئناً نشدنیه و خاطرات آدم به این راحتی‌ها قابلیت محو شدن ندارند، چه خوب‌هاش، چه بدهاش.... ولی این حسی که همزمان با این دور ریختن ها به آدم دست می‌ده واقعاً لذتبخشه و آدم یه جورایی احساس سبک شدن می‌کنه.

به شدت توصیه می‌شود!

در راه... ۱۷

مهم نیست با قطار در حرکت باشیم یا پای پیاده روی ریل‌های راه‌آهن قدم بزنیم؛
مهم این است که زیبایی ماه را همیشه در ادامهء این راه ستایش کنیم تا یادمان باشد اگر زیبایی نبود، زندگی مفهومی نمی‌داشت.

همیشه فاصله‌ای «باید باشد»!

همیشه انگار قرار است فاصله‌ای باشد برای اینکه خودت را بهتر ببینی و بیشتر بشناسی؛
در نوشتهء قبلی‌ام نوشته بودم «ابرهای بالاسر را ببین که داستانِ زندگی‌شان را می‌نویسند...داستان زندگی‌مان را خودمان خواهیم نوشت» و الان که بهتر نگاه می‌کنم، می‌بینم که این ماییم که نوشته شدن داستان ابرهای بالاسرمان را می‌بینیم، تجزیه و تحیلیش می‌کنیم، با هر حرکتی وقتی تکه‌های کوچک و بزرگ ابر از این شکل به شکلی دیگر در می‌آیند، خیالبافی‌هایمان را آغاز می‌کنیم و حتا در بیشتر موارد انگار می‌دانیم حرکت بعدی و تغییر شکل بعدی قرار است چه باشد یا چه نباشد.
اما ابرهای بیچاره و از همه‌جا بی‌خبر شاید خودشان ندانند که داستانِ زندگی‌شان را چطور دارند می‌نویسند همانطور که ما هم خیلی از وقت‌هانمی‌دانیم در حال نوشتن چه داستانی برای زندگی‌مان هستیم؛ می‌خواهم بگویم تنها با دور شدن از خود و رها کردن جریان فکر در فاصله‌ای دورتر از آنچه هستیم و جایی که ما را با خودمان پیوند می‌دهد، شاید بتوانیم گوشه‌ای از تغییراتی که در داستان هر روزهء زندگی‌مان اتفاق می‌افتاد را ببینیم و آن را بررسی کنیم و گاهی اوقات حتا پیش‌بینی کنیم. 
تنها با این دور شدن از خود و فاصله گرفتن است که راه را بهتر می‌یابیم؛ اسمش مراقبه باشد یا تمرکز و عبادت و... مهم نیست!
مهم این است که بدانی تا وقتی در خودت غرق شده‌ای، نخواهی توانست تصویر درستی از خودت، راهت و زندگی‌ات به دست آوری.

در راه... ۱۶

 شهر و مردمانش را آن گوشه به حال خود بگذار؛
ابرهای بالاسر را ببین که داستانِ زندگی‌شان را می‌نویسند...
داستان زندگی‌مان را خودمان خواهیم نوشت،
باور کن!

کافی است این پیچ جاده را رد کنی...
آن هنگام که ناشناختهء پشت آن پیچ را کشف کنی،
تنها آن زمان است که می‌توانی داستان زندگی‌ات را بنویسی...
باور کن!

پدر

امروز تلفنی با پدرم حرف زدم؛ داشتم براش از مشکلات این روزهام می‌گفتم و طبق معمول غر ‌می‌زدم که گیر کردم بین اثاث کشی و مریضی و دانشگاه و ترم جدید و کلاسهای فوق که واقعاً سخت‌تر و سنگین‌تر هستند و مسائل مالی و کاری و اینا؛ همهء غر هام رو آروم آروم شنید و وسط حرفم نیومد. وقتی تمام حرفهام رو زدم برگشت فقط یه جمله بهم گفت که هنوز که هنوزه تو جذبهء این جمله مونده‌ام.

بهم گفت: « یه چیزی رو فراموش نکن پسرم! مشکلاتِ زندگی، بزرگترین سرمایهء آدم هستند».


تک مضراب مینیمال ۷

اصلاً این اس‌ام‌اس های تو آدم رو شارژ می‌کنند؛ عین ردبول!
شاید واسه همین بود که دیشب بعد از خوندن آخرین اس‌ام‌است تا صبح خوابم نبرد...!

کابوس

نمی‌دانستم چرا، ولی قرار بود اعدامم کنند. از راهروی تنگی می‌بردنم به سمت حیاطی که صداهای عجیب و غریبی از آنجا به گوش می‌رسید؛ دستانم را از پشت به هم دستبند زده بودند و دو زندانبان، پشت سرم حرکت می‌کردند و می‌بردنم به سمت حیاط. لامپ مهتابی ِ راهرو خراب بود و یک ثانیه روشن می‌شد و ثانیه‌ای بعد خاموش و این روند خاموش و روشن شدنِ مهتابی تا وقتی به انتهای راهروی تنگ برسم ادامه داشت. دو زندانبانی که پشتم در حرکت بودند سیگاری بر لب داشتند؛ یکی‌شان سرم را پایین نگه داشته بود و دیگری هر چند ثانیه یک بار به پشتم ضربه‌ای با باتوم وارد می‌کرد.
تمام مدت به این فکر می‌کردم که تا چند دقیقهء دیگر اثری از من در این جهان وجود نخواهد داشت؛ از این فکر سرمای بدی تمام وجودم را فرا گرفت. زانوهایم می‌لرزید و به یاد نمی‌آوردم برای چه قرار است اعدامم کنند. به پوچ بودن زندگی فکر می‌کردم و برای اولین بار فهمیدم زندگی خیلی ارزشمندتر از آن‌چیزی بود که همیشه فکرش را می‌کردم و این بار هیچکدام از آن فلسفه‌بافی‌های همیشگی در باب بی ارزش بودن تمام کارهای بشر و پوچ‌گرایی دائمی‌یی که همیشه در طول این چندسال همراهم بود کمکی نمی‌کردند و تازه، یبش از هرچیزی باعث می‌شدند تا خشمگین باشم برای فرصت‌های از دست رفته. زانوهایم می‌لرزیدند اما نباید زندانبان‌ها می‌فهمیدند که ترسیده‌ام؛ اما ترسیده بودم؛ خیلی هم ترسیده بودم.
به کارهایم فکر می‌کردم؛ به ناتمام ماندنشان... به دلارامی که هیچوقت زاده نشد؛ به تمام کسانی که دوستشان داشتم اما آنجا نبودند؛ انگار کسی خبر نداشت از اعدام شدنم.

وقتی به حیاط رسیدم صداها بیشتر و بیشتر شده بودند طوری که هیچ چیزی نمی‌شنیدم. ترس تمام وجودم را گرفته بود اما به روی خودم نمی‌آوردم. سمت راست پنج شش نفری را آماده کرده بودند برای اعدام؛ همگی طنابی به گردن داشتند و زیر پایشان آن چارپایه‌های معروف بودند که به محض ورود من شروع کردند به زدن زیر آن چارپایه‌ها. صدای زجهء زنهایی به گوش می‌رسید که نمی‌دانستم از زور خشم زار می‌زنند یا غم. سمت چپ اما گروه دیگری بودند که وقتی چارپایه ها را از زیر پاهاشان زدند، روی هوا معلق نشدند و با زانو به روی زمین افتادند و طناب همچنان دور گردنشان بود؛ آدمهای گروه سمت راست در حال جان دادن بودند و سمت چپی‌ها تقلا می‌کردند که دوباره روی زمین بایستند و نمی‌دانم چرا دائم به زمین می‌افتادند.

چند زن و مرد سیاه‌پوش به گروه سمت چپ حمله‌ور شده بودند و آنها را با چوب و چماق به قصد کشت می‌زدند و فریاد می‌کشیدند «اگر طناب دار خفه‌تان نکند، خودمان می‌کشیم‌تان» و خون بود که از سر و کلهء گروه سمت چپ بیرون می‌زد. نگاهم را دزدیم به سمت گروه سمت راست که در هوا معلق بودند و در اثر باد شدید پاییزی در هوا به عقب و جلو می‌رفتند. سرهای خم‌شده و گردن‌های کج و آن طرف گروه سمت چپ در حال دست و پا زدن و تقلا برای نجات یافتن بودند و مرد و زن‌های سیاه‌پوشی که با چوب و چماق آن ها را به قصد کشت می‌زدند.

در آن لحظه تمام آرزویم آن بود که در میان گروه سمت راست باشم تا دست کم ظرف چند ثانیه و با درد کمتری با این جهان خداحافظی کنم؛ برگشتم و به زندانبانهای پشت سرم نگاهی انداختم. هر دو لبخندی بر لب داشتند و سیگاری بر لب و از کتک خوردن گروه سمت چپ داشتند لذت می‌بردند. تقلایی کردم و دستانم را که از پشت بسته بودند از دستانشان رها کردم و شروع کردم به دویدن. چند قدم بیشتر نرفته بودم که یکی از آن زن‌های سیاهپوش به طرفم دوید و چوبی که در دست داشت را بالا آورد تا به سرم بکوبد...

......

این خواب آنقدر واقعی و حقیق بود که هنوز به یاد آوردنش آزارم می‌دهد.

در راه... ۱۵

 گاه باید تنها قدم زد، در مه... تا تنهایی در عمق جانت نفوذ کند؛ تا خود را بیابی...

خواجو به سعی امیر... ۱۵

 

عیبم مکن ای خواجه
                که در عالم معنی،

                        جهل‌است خردمندی
                                                  و...
                         دیوانه، خردمند


به حرمت زندگی

صبح بدی است؛ یعنی کلاً امروز را با بدی شروع کردم،... با یک خبر بد.
همه می‌دانند که اینجا نه یک وبلاگ سیاسی است نه مکانی برای مقاله نویسی و نظریه‌پردازی اجتماعی و... چرا که نه من صلاحیت نظریه پردازی در این زمینه‌ها را دارم نه اصولاً مطالعهء درست و حسابی و نه از جهت‌گیری سیاسی خاصی دفاع می‌کنم؛ من یک دانش‌جو هستم و می‌خواهم فقط زندگی را، لحظه لحظهء زندگی را تجربه کنم و خوبی‌ها و بدی‌هایش را با تمام وجودم لمس کنم و ببینم کجای این زندگی و زنده بودن قرار دارم.
آخ، زندگی...
آخ، زنده بودن....

حالا چطور می‌توانم به زندگی و زنده بودن فکر کنم وقتی اول صبح با سری پر از درد و تنی ضعیف از مریضی از رختخواب بیرون می‌آیم و قبل از اینکه حتی آبی به دست و صورتم بزنم خبری را می‌خوانم که فقط یاس و ناامیدی با خودش به همراه دارد؟
چطور می‌توانم به زندگی و زنده بودن فکر کنم وقتی به این راحتی به خودمان می‌توانیم این حق را بدهیم تا کسی را از زنده بودن محروم کنیم؟
قبل از هرچیز روشن کنم که من آن پدر و مادر داغدیده را زیر سوال نمی‌برم؛ مشکل من با آن شیوه از تفکر است که دو.لت را کفیل خود می‌داند تا به جای او وارد عمل شود.

نمی‌دانم؛
گیج شده‌ام... گاهی اوقات با خودم می‌گویم اگر تو هم جای آن پدر و مادر بودی و کسی عزیزترینت را - عمداً یا سهواً - کشته بود، چه می‌کردی؟ واقعاً نمی‌دانم چه می‌کردم.... ولی مطمئناً اگر هم قرار بود انتقامی بگیرم، خودم آستین بالا می‌زدم و دوست نداشتم کسی (حال یک ارگان دو.لتی یا هر فرد دیگری) به جای من انتقام گیرنده باشد.
یاد حرف بهروز وثوقی در تنگسیر می‌افتادم که می‌گفت «چرا واگذارش کنم به دو دست بریدهء حضرت ابوالفضل؟ مگه دستای خودم چشه؟»... و فکر می‌کنم واقعاً این توانایی در من هست که این چنین انتقام بگیرم از کسی که عزیزترینم را از من جدا کرده یا نه؟

از صبح درگیر این افکار هستم و نمی‌توانم قضاوت و داوریِ شخصی‌یی داشته باشم؛ تنها می‌دانم که زندگی حرمت دارد، جان آدمی ارزشمند است و باید لحظه لحظهء زندگی را واقعاً زندگی کرد.

نامه نگاری ها ۱۳

[...]

فعلاً که سرمای بدی خوردم و روزی شیش بار دارم حضرت عزراییل رو ملاقات میکنم... گاهی اوقات هم دم در جهنم می‌ایستیم و با عزراییل شروع می‌کنیم به حیزی کردن به یاد عمواسدالله و گاهی اوقات هم خدا از اون بالا سر عزراییل داد می‌زنه "گرفتی جون این الاغ رو؟" و عزراییل هم جواب می‌ده هنوز وقتش نشده... منظور از الاغ هم من هستم البته!
خلاصه که داستانی دارم هر وقت می‌رم خیر سرم یه کم استراحت کنم که بیا و ببین.

[...]

در راه... ۱۴

یک راه برای قدم زدن‌های من، یک راه برای قدم زدن‌های تو؛
موازی،
اما کنار یکدیگر... جایی که فاصله‌ها قابل صرف‌نظر کردن‌اند.

راهی به اندازهء تمام خوشبختی...
با من بیا؛
با من بمان!

باور کنید

گفته بودم؛
گفته بودم؛
بارها گفته بودم؛
می‌دانستم انگار....

گفته بودم و می‌دانستم «پاییز» که بیاید زندگی آسانتر‌ می‌شود.
به سرپایینی ِ داستانمان نزدیک و نزدیک‌تر می‌شویم....
باور کنید دوستان،
باور کنید...
من نیک می‌دانستم که از شادی گریزی نیست؛ از زیبایی گریزی نیست؛ از رنگ، از موسیقی، از عشق گریزی نیست.

فقط باید باور کرد.... باید ایمان داشت مانند ابراهیم و سر خم نکرد در مقابل تردید!
تنها آن هنگام که چاقو بر گردنِ عزیزترینت بگذاری،
تنها وقتی عزیزترینت را از دست‌رفته ببینی،
تنها در اوج آن همه رنج است که شاید او را دوباره باز بیابی...

باور کنید دوستان...
من این را نیک می‌دانستم!




پ.ن: تقدیم به ... (+)


پ.ن: و اس‌ام‌اس میاد که از محبت هم گریزی نیست....

خواجو به سعی امیر... ۱۴

 

خون دل ِ ما خوری


                         و...........
                                 

                                              باک نداری



خدا جون دمت گرم واقعاً!
آدم وسط اثاث کشی و ثبت نام ترم جدید و انتخاب واحد و کلاس و اینا باشه و دنبال کارهای مربوط به تمدید اقامتش رو هم مجبور باشه بگیره و اینا... بعد شما بیا لطف کن یه سرماخوردگی مزخرف رو هم بچسبون تنگش!

الان چه وقت سرماخوردن بود آخه؟

.

.

.

.

حوصله ندارم حتی غر بزنم...!

نامه نگاری ها ۱۲

[...]
اینجا پاییز، هم اومده و هم نیومده؛
آخه اینجا پاییز ِ چندان خوبی نداره راستش....
نه برگریزون آنچنانی‌یی می‌شه، نه کوهی هست که آدم از دور ببینه و نه آفتاب خوشرنگی که بودن و نبودنش روی زندگی آدم تاثیر بگذاره؛
نه بارونش اونقدر دلچسبه مثل بارونای تهرون که آدم بخواد بره زیرش قدم بزنه، نه نباریدنش اونقدر جالبه که آدم دلش بخواد بباره.
نه...
اینجا پاییزش تعریفی نداره ... اینجا هیچ فصلش تعریفی نداره کلاً! البته این نظر منه؛ شاید چون عادت کردم به لمس کردن اوج و نهایتِ فصل ها توی تهرانی که چهارفصلش همیشه تو اوجه و همیشه دوست داشتنی (گیرم تابستون کلاً و در تمامی جاهای دنیا فصل مزخرفی باشه!!!‌)
ولی...
تو اگر بیرون رفتی و قدم زدی تو خیابونای تهرون، تو پاییز نارنجی دوست داشتنی، به یاد ما هم باش

[...]

درس گرفتن از همین چیزهای کوچک...

تازگی‌ها دارم به این نتیجه می‌رسم که یک سری از کارها را اگر به طور مداوم و جدی پیگیری نکنم شاید نه تنها ارزشمندی‌اش برایم کمتر شود، که حتی مانند ورزشکاری که مدتی از ورزش دور می‌ماند برای دوباره شروع کردنش واقعاً دچار مشکلات زیادی بشوم.
به طور مثال همین وبلاگ‌نویسی که در این دو سه روزه چه به خاطر بازی‌های همیشگی بلاگفا چه به خاطر سرگرم بودن به کارهای دیگر کمتر فرصت شد تا تمرکز داشته باشم برای نوشتن دو خط زیر عکسی از مجموعهء «در راه...»  یا تفالی به خواجو زدن و همراه شدن با شاعر کرمانی ِ عزیز.

همین امروز پُر بودم از ایده‌ها و  سوژه‌های مختلف برای نوشتن و به بحث گذاشتن اما انگار همین دوری موقتی دردسرساز شده و دستم به نوشتن نمی‌رود؛ نه اینکه وبلاگ‌نویسی آنچنان مسالهء حیاتی‌یی باشد؛ یعنی نه اینکه نفس نوشتن و وبلاگ‌نوشتن باشد که در این میان برایم مهم به نظر برسد اما به نوعی برایم این باور را بوجود آورد که شاید دلیل دور شدنم از خیلی از کارهای مورد علاقه‌ام همین باشد. مثلاً همین آهنگسازی که مدتهاست از آن دور شدم و گاه‌گداری چیزکی نوشته‌ام در این سالها نمونه‌ء مناسبی است تا بیاندیشم واقعاً آنطور که تا به حال فکر می‌کردم این آهنگسازی بوده که من را رها کرده یا من بودم که او را به حال خود گذاشتم؟ یعنی آنقدر به خودم مطمئن بودم که به جد معتقد بودم کافی است برای نوشتن و خلق کردن اراده کنم و چیزی بالاتر و مهم تر از همین خواستن نیست.

نه!
امروز که با دقت بیشتری نگاه می‌کنم، متوجه می‌شوم که وقتی در میانهء کار، آن را به حال خود رها کنی و آنقدر مطمئن باشی که تنها نشستن و تمرکز کردن را برای خلق کردن کافی بدانی یا منتظر باشی تا الهامات آسمانی (!) به سراغت بیایند، تنها داری خودت را گول می‌زنی و بس!
امروز می‌بینم که نه الهامات آسمانی (!) من را رها کرده‌اند، نه گامهای ماژور و مینور دشمن خونی‌ام شده‌اند، نه نت‌ها در گوشه و کنار ذهنم پنهان هستند؛ نه... همه‌شان حاضرند و آماده و این منم که تمرینم را از دست داده‌ام، مانند دونده‌ای که سالهاست روی صندلی چرخدار نشسته و تنها به این فکر می‌کند که روزی در سالهای نه چندان دور مدالی بر سینه‌اش آویخته بودند، پس هروقت بخواهد می‌تواند دوباره از روی صندلی چرخدارش بلند شود و دویدن آغاز کند در حالی که بلند شدن همان و قدم از قدم برنداشتن همان؛

اگر از همین چیزهای کوچک درس گرفتی که هیچ، وگرنه بدان که کلاهت پس معرکه‌ است.



پ.ن: این چند روز وقت کمی برای اینترنت داشتم و با دوست جدیدی آشنا شدم که در همین حوالی زندگی می‌کند و توی همین یکی دو روز آشنایی بیچاره‌اش کردم که باید انقدر به ایتالیایی حرف بزنی تا حرف زدنت خوب شود،... و یادم رفته بود که اگر بنا به خوب شدن چیزی باشد باید به خودم هم کمی نگاه کنم؛... اگر مدتهاست از موسیقی‌هایم راضی نیستم و چیزی نمی‌نویسم دلیلش این نیست که یادش نگرفته‌ام یا سرچشمهء احساسات و خلاقیتم خشک شده؛ که فقط باید دوباره بنشینم و با پروریی و گستاخی تمام بنویسم و بنویسم و نترسم از هیچ چیز همانگونه که این دوست را توصیه می‌کردم به حرف زدن و حرف زدن و نترسیدن.

رویا

امروز خیلی اتفاقی یه کاست از کارهای قدیمی‌ام پیدا کردم و از صبح که بیدار شدم تا الان دارم یکی از اون کارها رو که به شدت دوستش دارم پشت سر هم گوش می‌کنم؛ هیچوقت یادم نمی‌ره چقدر برای ضبط این کار دردسر داشتم و از اونجایی که خیلی بچه بودم و بی تجربه و اون روزای اول کار کردنم هم بود و کسی رو آنچنان نمی‌شناختم که کمکی بهم بکنه، ضبط این کار واقعاً افتضاح از آب دراومد طوری که برای پوشوندن اشتباههای پشت سر هم نوازنده‌های ویلن مجبور شدم از ناصر رحیمی بخوام بیشتر اون بخش ها رو با فلوت بزنه تا اون اشتباهها خیلی توی ذوق نزنند؛ ولی آخرش هم، کار تبدیل شد به چهار دقیقه صدای مدام و پشت سر هم ِ فلوت!

وقتی گوشش می‌کردم حس کردم کارهای آدم بچه‌هاش نیستند؛ یعنی اگر قرار باشه من نسبت به کارهایی که تا حالا نوشتم قیاسی از نظر حس شخصی و رابطهء‌ احساسی بیان بکنم، می‌تونم بگم که کارهام مثل عشق‌هام یا مثل روابط عاطفی‌ام هستند؛ بعضیا اونقدر این حس عاشقانه توشون زیاده که هیچوقت نمی‌تونی فراموششون کنی و بعضی‌ها هم شبیه به یکی از اون روابط یه شب هم.خوا.بگی می‌مونند که دووم چندانی ندارند.
ولی بعضی از این کارها شبیه به اون دسته از عشق‌هایی هستند که تکمیل نشدند؛ یعنی می‌دونی که بالاترین و برترین حسیه که داشتی، ولی حالا بنا به دلایلی این عشق ناقص مونده، تموم نشده و همین ناقص بودنه‌ست که تبدیل می‌شه به یک درد.
امروز وقتی «رویا» رو گوش می‌دادم دقیقاً همین حس رو داشتم و با اینکه بعد از اون کار، کارهای زیادی ساختم که خیلی ازشون راضی‌ترم و خیلی بیشتر به مذاق دیگران خوش آمده، ولی باز هم حس می‌کنم هنوز کاری حسی‌تر و صمیمی‌تر از اون کار هنوز ننوشته‌ام... و وقتی با خودم فکر می‌کنم، می‌بینم که ۱۲ سال مدت کمی نیست برای اینکه از این حس عبور کنی و بتونی ازش بگذری پس معلومه اون حس ۱۲ سال پیش که موقع نوشتن «رویا» داشتم، واقعاً خاص و ویژه بوده.

«رویا» همیشه برام بهترین موسیقی‌یی بوده که نوشتم، ولی این ناقص بودنش، این ضبط بدش و درک نشدنش همیشه برام آزار دهنده است، طوری که اگر روزی بهم بگن فقط یک ماه از عمرت باقی مونده، هر چی دارم و ندارم می‌فروشم تا دوباره بنویسمش و این بار با کیفیت بهتری ضبطش کنم تا همه اونطوری این کار رو بشنوند که من تو ذهن خودم می‌شنوم.

آره؛ کارهای آدم مثل عشق‌هاش هستند؛ بعضیا عالی‌اند، بعضیا معمولی و بعضیا همیشه و برای همیشه «تک» و یگانه خوهند بود.

در راه... ۱۳

 بیا تا از میان عشقبازیِ رنگ‌ها و برگ‌ها بگذریم...

خواجو به سعی امیر... ۱۳

 

گرچه جانان دوست دارد دشمنی با دوستان،...

                                      دشمن جان ِ خودست،
                                                    آن‌کس که برگردد
                                                                        ز دوست

 

گیج شده‌ام!

خسته‌ام؛ از آدمها و روابط پیچیدهء میان زوج‌ها... بس‌که این مدت زوج‌هایی را دیدم که رابطه‌شان را قطع کردند، که این یکی به آن یکی خیانت کرده، که اولی می‌خواهد دومی را ترک کند تا با سومی باشد و ...!
البته مسائل هر کسی مطمئناً به خودش مربوط است، اما وقتی پای رفقا به میان می‌آید مسائل‌شان تنها به خودشان ختم نمی‌شود؛ مثل الان من که شده‌ام سنگ صبور مشکلات یکی از بهترین دوستانم، که می‌خواهد با پسرکی که با اوست، رابطه‌اش را تمام کند تا با آن یکی که قبلن‌تر ها با او بوده دوباره شروع کند و من این وسط هم رفیق این یکی هستم هم رفیق آن یکی و هم رفیق آن پسرکی که قبلن‌تر ها در زندگی‌ این دوست صمیمی‌ام حضور داشته.

حالا هر سه می‌خواهند با من مشورت کنند؛ هر سه زنگ می‌زنند، اس‌ام‌اس پشت اس‌ام‌اس و من هم دلم نمی‌آید اگر بتوانم کمکی باشم، دریغ کنم؛ شاید کمک من تنها در حد گوش کردن و «گوش بودن» باشد، گوش بودن برای این یکی که از شوریدگی‌هایش بگوید و آن یکی که از دردهایش حرف بزند و آن یکی که قبلن‌تر هم بوده از ترس‌هایش از شروعی دوباره.
خسته‌ام از فکر کردن به این همه پیچیدگی در روابط انسانها؛ به اینکه چرا انسان تا این حد غامض و دشوار است؛ اینکه چه خواست درونی‌یی در وجود انسان نهادینه شده تا او را به سمت میل به گریز از ثبات هدایت می‌کند.
دیروز همخانه‌ام می‌گفت «من وقتی فهمیدم دوست پسر سابقم از ماندگاری رابطه و بودن با من مطمئن شده، او را ترک کردم». این میل به گریز از موقعیت‌های تعریف شده، به سمت رهایی از روتین شدن را درک می‌کنم اما نمی‌فهمم چرا انسان همیشه به دنبال ثبات و آرامش است و وقتی آن را به دست می‌آورد، تمام همتش را صرف این می‌کند تا خود را از آن جدا سازد؟
شاید البته این مساله به این برمی‌گردد که دایرهء انسانهایی که من با آنها سروکار دارم ختم به یک سری موزیسین و موزیکولوگ می‌شود که در ذات خود دیوانه و شوریده‌اند،... که اگر نبودند، راهی بهتر برای گذران زندگی پیدا می‌کردند!

در راه... ۱۲

حواست باشد! 
وقتی تمام فکر و ذهنت بیرون رفتن از این تونل تاریک است تا نور را در آغوش بکشی، مواظب باش تا قطار خاطراتی که از پشت سر همواره دنبالت است له‌ات نکند.

کمی بیاندیشیم ۶

دنیای خیال به همان اندازه قوی و تنومند است که دنیای عقل و خرد، ضعیف است.

جانباتیستا ویکو



vino veritas*

می‌دانی؟
تمام این پیچ و خم ها، تمام این مُردن‌ها و زنده‌شدن ها، تمام این بغض‌ها و اشک‌ها، تمام این سرگشتگی‌ها و سردرگُمی‌ها، تمام این گفتن‌ها و نگفتن‌ها، تمام این بازی‌ها، تمام این بودن‌ها و نبودن‌ها، تمام این خواستن‌ها و نخواستن‌ها، تمام این دردها و حرف‌ها،...
تمامی اینها، وقتی سرت گرم دو جام شراب سرخ باشد از بین می‌رود؛
تنها آن موقع است که واقعاً می‌توان حرف زد،... حرف دل را زد، حرف دل را فهمید....

تنها آن موقع است که کلام، معنای واقعی‌ ِ خود را پیدا می‌کند؛
تنها آن موقع است که یگانگی، مفهوم می‌یابد....
شاید خیلی زود، شاید خیلی دیر...
انتخاب با کی است؟




* اصطلاحی لاتین، تحت‌اللفظی‌اش می‌شود شراب و حقیقت.... چیزی تو مایه‌های "مستی و  راستی"ِ خودمان!

خواجو به سعی امیر... ۱۲

 

گر سر ِ وصل گدایی
                          چو من‌ات نیست،
                                            ...  رواست

 

در راه... ۱۱

گاهی اوقات بعضی از راهها هستند که نقطهء پایانشان معلوم است؛ باید پا در آن نهاد و قدم زد و گاهی اوقات روی آن نیمکت های میان راه نشست و نه به جلو رفتن اندیشید، نه به بازگشت...

خواجو به سعی امیر... ۱۱

 

گر سر ِ شه‌مات داری،
                           پیش اسبش
                                            رُخ بنه...
                                                         ........

در راه... ۱۰

هرچقدر هم راه تنگ و باریک باشد، اما باید گذشت؛ آهسته و آرام باید گذشت؛ همین آهستگی، تو را متوجه زیبایی‌های اطراف ‌خواهد کرد: این بزگهای زرد و نارنجی، آن درختهای کنار دست، آن آسمان آبی،...
و چه می‌دانی؟
شاید پس از آن پیچ، دنیای جدیدی از رنگها و زیبایی ها نهفته باشد؛ کافی است قدم برداری، اما آرام، اما آهسته، با چشمانی باز و ذهنی خالی... تنها اینگونه است که زیبایی حقیقی را در درون خود، برای همیشه جاودانه نگاه خواهی داشت.

خواجو به سعی امیر... ۱۰

 

راستی را در سپاهان*
                           خوش بود
                                         آواز رود*

رود را بر ساز کن مطرب، 
                                   که دل دادم به رود



* سپاهان، اینجا هم کنایه از نام قدیمی شهر اصفهان است هم نام یکی از لحن‌های قدیمی در موسیقی.
* رود به معنای ساز بربت یا عود نیز هست.

----------

توضیح: این دو مصراع، متعلق به دو بیت متفاوت هستند اما من دوست‌تر داشتم در کنار هم بیاورمشان.

اصل این دو بیت:
راستی  را  در  سپاهان  خوش بود  آواز   رود    در  میان ِ  باغ‌ کاران  یا  کنار  زنده‌ رود
باده در ساغر فکن ساقی که من رفتم به ‌باد    رود را بر ساز کن مطرب که دل دادم به‌ رود


... در سکوت ...

انسان گاهی اوقات در دام کج‌بینی و کج‌فهمی می‌افتد؛ گاهی اوقات برای اینکه بخواهد ابرو را درست کند می‌زند و چشم را کور می‌کند؛ گاهی اوقات به جای اینکه ساکت باشد، حرف می‌زند و به جای اینکه حرف بزند، ساکت است.
انسان، حساس می‌شود؛ زخم‌هایش حساس‌ترش می‌کنند و چارهء آن یا فریاد است، یا سکوت. فریاد زدن بلد نیستم، پس بهتر است سکوت کنم تا کسی را ناخواسته نیازارم؛ تا کسی ناخواسته، چیزی را به خودش نگیرد. اسمش همان خودسانسوری می‌خواهد باشد؟ خب باشد...؛

گاهی اوقات بد نیست خود را سانسور که نه، ساکت کنیم و صبر و شکیبایی پیشه کنیم و در سکوت خود تنها ببینیم و بیاموزیم و ذخیره کنیم برای بعدها.

از امروز تا مدتی نا معلوم، فقط در راه خواهم بود و خواجو خواهم خواند.

در راه... ۹

از بالا که نگاه کنی، زندگی جریان دارد؛ ماشین هست، خانه هست، کوه هست، دریا هست، حتی زمین فوتبال هم هست؛
از بالا که نگاه کنی، راه، پُر است از چراغ‌هایی که مسیر را نشانت می‌دهند و تو باید تنها همت کنی و قدم بگذاری و نه حسرتِ پشت سر را بخوری، نه ترسی داشته باشی از آنچه در مقابلت است.
از بالا که نگاه کنی، همه‌چیز آسان و قابل حل می‌شود.