در راه... ۱۹

بیا...بیا...
فقط بیا تا برویم...
وقتی این حس دوری از واقعیتها و پدیدههای روزمرهای که دوستان و آشناهایت هر روزه به طور مدام با آن سر و کار دارند بیشتر خودش را نشان بدهد، بیشتر از همیشه آدم خود را دور افتاده میبیند و نه میتواند از خود را با آنها سازگار کند، نه با اطرافیانی که عقبهء فرهنگیشان آنچنان با آدم متفاوت است که مشترکات موقتی و مقطعی به هیچ وجه نمیتوانند این همه جای خالی و شکافهایی که گاه واقعاً آزاردهندهتر از همیشه میشوند را پر کنند.
امروز در طالع بینی روزانهام* نوشته بود از آه و ناله کردن و غر زدن و «خود قربانی دیدن»(!!) بپرهیزید...؛ چقدر هم من پرهیزیدم!
* معمولاً بعد از نهار تو سلف سرویس و غذاخوری دانشگاه به کافهای در همان حوالی میرویم برای قهوهء بعدازنهار و معمولاً مونیکا (همان دختری که چند وقت پیش اینجا درباره اش نوشته بودم) طالع بینی روزانهء همه را از توی روزنامه میخواند؛ نه اینکه اعتقاد چندانی داشته باشم ولی روزمرّگی ِ بامزهای است!
گاهی اوقات هم هست که دوست نداری به این راه رفتن ادامه دهی، مبادا که تمام شوند این سنگفرشهای همراه و این درهای چوبی مهربان...
دقیقاً آدم این حس رو داره که یه سری از خاطرات گذشتهاش رو، یه سری از آدمهای گذشتهاش رو، یه سری از مسائل گذشتهاش رو انگار میتونه بریزه دور و در رو به روی همهء اون خاطرات سنگین و عذابدهنده ببنده و نفس راحتی بکشه از نبودنشون.
البته مطمئناً نشدنیه و خاطرات آدم به این راحتیها قابلیت محو شدن ندارند، چه خوبهاش، چه بدهاش.... ولی این حسی که همزمان با این دور ریختن ها به آدم دست میده واقعاً لذتبخشه و آدم یه جورایی احساس سبک شدن میکنه.
به شدت توصیه میشود!
مهم نیست با قطار در حرکت باشیم یا پای پیاده روی ریلهای راهآهن قدم بزنیم؛
مهم این است که زیبایی ماه را همیشه در ادامهء این راه ستایش کنیم تا یادمان باشد اگر زیبایی نبود، زندگی مفهومی نمیداشت.
شهر و مردمانش را آن گوشه به حال خود بگذار؛
ابرهای بالاسر را ببین که داستانِ زندگیشان را مینویسند...
داستان زندگیمان را خودمان خواهیم نوشت،
باور کن!
کافی است این پیچ جاده را رد کنی...
آن هنگام که ناشناختهء پشت آن پیچ را کشف کنی،
تنها آن زمان است که میتوانی داستان زندگیات را بنویسی...
باور کن!
بهم گفت: « یه چیزی رو فراموش نکن پسرم! مشکلاتِ زندگی، بزرگترین سرمایهء آدم هستند».
وقتی به حیاط رسیدم صداها بیشتر و بیشتر شده بودند طوری که هیچ چیزی نمیشنیدم. ترس تمام وجودم را گرفته بود اما به روی خودم نمیآوردم. سمت راست پنج شش نفری را آماده کرده بودند برای اعدام؛ همگی طنابی به گردن داشتند و زیر پایشان آن چارپایههای معروف بودند که به محض ورود من شروع کردند به زدن زیر آن چارپایهها. صدای زجهء زنهایی به گوش میرسید که نمیدانستم از زور خشم زار میزنند یا غم. سمت چپ اما گروه دیگری بودند که وقتی چارپایه ها را از زیر پاهاشان زدند، روی هوا معلق نشدند و با زانو به روی زمین افتادند و طناب همچنان دور گردنشان بود؛ آدمهای گروه سمت راست در حال جان دادن بودند و سمت چپیها تقلا میکردند که دوباره روی زمین بایستند و نمیدانم چرا دائم به زمین میافتادند.
چند زن و مرد سیاهپوش به گروه سمت چپ حملهور شده بودند و آنها را با چوب و چماق به قصد کشت میزدند و فریاد میکشیدند «اگر طناب دار خفهتان نکند، خودمان میکشیمتان» و خون بود که از سر و کلهء گروه سمت چپ بیرون میزد. نگاهم را دزدیم به سمت گروه سمت راست که در هوا معلق بودند و در اثر باد شدید پاییزی در هوا به عقب و جلو میرفتند. سرهای خمشده و گردنهای کج و آن طرف گروه سمت چپ در حال دست و پا زدن و تقلا برای نجات یافتن بودند و مرد و زنهای سیاهپوشی که با چوب و چماق آن ها را به قصد کشت میزدند.
در آن لحظه تمام آرزویم آن بود که در میان گروه سمت راست باشم تا دست کم ظرف چند ثانیه و با درد کمتری با این جهان خداحافظی کنم؛ برگشتم و به زندانبانهای پشت سرم نگاهی انداختم. هر دو لبخندی بر لب داشتند و سیگاری بر لب و از کتک خوردن گروه سمت چپ داشتند لذت میبردند. تقلایی کردم و دستانم را که از پشت بسته بودند از دستانشان رها کردم و شروع کردم به دویدن. چند قدم بیشتر نرفته بودم که یکی از آن زنهای سیاهپوش به طرفم دوید و چوبی که در دست داشت را بالا آورد تا به سرم بکوبد...
......
این خواب آنقدر واقعی و حقیق بود که هنوز به یاد آوردنش آزارم میدهد.
گاه باید تنها قدم زد، در مه... تا تنهایی در عمق جانت نفوذ کند؛ تا خود را بیابی...
|
عیبم مکن ای خواجه جهلاست خردمندی |
حالا چطور میتوانم به زندگی و زنده بودن فکر کنم وقتی اول صبح با سری پر از درد و تنی ضعیف از مریضی از رختخواب بیرون میآیم و قبل از اینکه حتی آبی به دست و صورتم بزنم خبری را میخوانم که فقط یاس و ناامیدی با خودش به همراه دارد؟
چطور میتوانم به زندگی و زنده بودن فکر کنم وقتی به این راحتی به خودمان میتوانیم این حق را بدهیم تا کسی را از زنده بودن محروم کنیم؟
قبل از هرچیز روشن کنم که من آن پدر و مادر داغدیده را زیر سوال نمیبرم؛ مشکل من با آن شیوه از تفکر است که دو.لت را کفیل خود میداند تا به جای او وارد عمل شود.
نمیدانم؛
گیج شدهام... گاهی اوقات با خودم میگویم اگر تو هم جای آن پدر و مادر بودی و کسی عزیزترینت را - عمداً یا سهواً - کشته بود، چه میکردی؟ واقعاً نمیدانم چه میکردم.... ولی مطمئناً اگر هم قرار بود انتقامی بگیرم، خودم آستین بالا میزدم و دوست نداشتم کسی (حال یک ارگان دو.لتی یا هر فرد دیگری) به جای من انتقام گیرنده باشد.
یاد حرف بهروز وثوقی در تنگسیر میافتادم که میگفت «چرا واگذارش کنم به دو دست بریدهء حضرت ابوالفضل؟ مگه دستای خودم چشه؟»... و فکر میکنم واقعاً این توانایی در من هست که این چنین انتقام بگیرم از کسی که عزیزترینم را از من جدا کرده یا نه؟
از صبح درگیر این افکار هستم و نمیتوانم قضاوت و داوریِ شخصییی داشته باشم؛ تنها میدانم که زندگی حرمت دارد، جان آدمی ارزشمند است و باید لحظه لحظهء زندگی را واقعاً زندگی کرد.
فعلاً که سرمای بدی خوردم و روزی شیش بار دارم حضرت عزراییل رو ملاقات میکنم... گاهی اوقات هم دم در جهنم میایستیم و با عزراییل شروع میکنیم به حیزی کردن به یاد عمواسدالله و گاهی اوقات هم خدا از اون بالا سر عزراییل داد میزنه "گرفتی جون این الاغ رو؟" و عزراییل هم جواب میده هنوز وقتش نشده... منظور از الاغ هم من هستم البته!
خلاصه که داستانی دارم هر وقت میرم خیر سرم یه کم استراحت کنم که بیا و ببین.
[...]
یک راه برای قدم زدنهای من، یک راه برای قدم زدنهای تو؛
موازی،
اما کنار یکدیگر... جایی که فاصلهها قابل صرفنظر کردناند.
راهی به اندازهء تمام خوشبختی...
با من بیا؛
با من بمان!
گفته بودم و میدانستم «پاییز» که بیاید زندگی آسانتر میشود.
به سرپایینی ِ داستانمان نزدیک و نزدیکتر میشویم....
باور کنید دوستان،
باور کنید...
من نیک میدانستم که از شادی گریزی نیست؛ از زیبایی گریزی نیست؛ از رنگ، از موسیقی، از عشق گریزی نیست.
فقط باید باور کرد.... باید ایمان داشت مانند ابراهیم و سر خم نکرد در مقابل تردید!
تنها آن هنگام که چاقو بر گردنِ عزیزترینت بگذاری،
تنها وقتی عزیزترینت را از دسترفته ببینی،
تنها در اوج آن همه رنج است که شاید او را دوباره باز بیابی...
باور کنید دوستان...
من این را نیک میدانستم!
پ.ن: تقدیم به ... (+)
پ.ن: و اساماس میاد که از محبت هم گریزی نیست....
|
خون دل ِ ما خوری
باک نداری |
الان چه وقت سرماخوردن بود آخه؟
.
.
.
.
حوصله ندارم حتی غر بزنم...!
[...]
همین امروز پُر بودم از ایدهها و سوژههای مختلف برای نوشتن و به بحث گذاشتن اما انگار همین دوری موقتی دردسرساز شده و دستم به نوشتن نمیرود؛ نه اینکه وبلاگنویسی آنچنان مسالهء حیاتییی باشد؛ یعنی نه اینکه نفس نوشتن و وبلاگنوشتن باشد که در این میان برایم مهم به نظر برسد اما به نوعی برایم این باور را بوجود آورد که شاید دلیل دور شدنم از خیلی از کارهای مورد علاقهام همین باشد. مثلاً همین آهنگسازی که مدتهاست از آن دور شدم و گاهگداری چیزکی نوشتهام در این سالها نمونهء مناسبی است تا بیاندیشم واقعاً آنطور که تا به حال فکر میکردم این آهنگسازی بوده که من را رها کرده یا من بودم که او را به حال خود گذاشتم؟ یعنی آنقدر به خودم مطمئن بودم که به جد معتقد بودم کافی است برای نوشتن و خلق کردن اراده کنم و چیزی بالاتر و مهم تر از همین خواستن نیست.
نه!
امروز که با دقت بیشتری نگاه میکنم، متوجه میشوم که وقتی در میانهء کار، آن را به حال خود رها کنی و آنقدر مطمئن باشی که تنها نشستن و تمرکز کردن را برای خلق کردن کافی بدانی یا منتظر باشی تا الهامات آسمانی (!) به سراغت بیایند، تنها داری خودت را گول میزنی و بس!
امروز میبینم که نه الهامات آسمانی (!) من را رها کردهاند، نه گامهای ماژور و مینور دشمن خونیام شدهاند، نه نتها در گوشه و کنار ذهنم پنهان هستند؛ نه... همهشان حاضرند و آماده و این منم که تمرینم را از دست دادهام، مانند دوندهای که سالهاست روی صندلی چرخدار نشسته و تنها به این فکر میکند که روزی در سالهای نه چندان دور مدالی بر سینهاش آویخته بودند، پس هروقت بخواهد میتواند دوباره از روی صندلی چرخدارش بلند شود و دویدن آغاز کند در حالی که بلند شدن همان و قدم از قدم برنداشتن همان؛
اگر از همین چیزهای کوچک درس گرفتی که هیچ، وگرنه بدان که کلاهت پس معرکه است.
پ.ن: این چند روز وقت کمی برای اینترنت داشتم و با دوست جدیدی آشنا شدم که در همین حوالی زندگی میکند و توی همین یکی دو روز آشنایی بیچارهاش کردم که باید انقدر به ایتالیایی حرف بزنی تا حرف زدنت خوب شود،... و یادم رفته بود که اگر بنا به خوب شدن چیزی باشد باید به خودم هم کمی نگاه کنم؛... اگر مدتهاست از موسیقیهایم راضی نیستم و چیزی نمینویسم دلیلش این نیست که یادش نگرفتهام یا سرچشمهء احساسات و خلاقیتم خشک شده؛ که فقط باید دوباره بنشینم و با پروریی و گستاخی تمام بنویسم و بنویسم و نترسم از هیچ چیز همانگونه که این دوست را توصیه میکردم به حرف زدن و حرف زدن و نترسیدن.
وقتی گوشش میکردم حس کردم کارهای آدم بچههاش نیستند؛ یعنی اگر قرار باشه من نسبت به کارهایی که تا حالا نوشتم قیاسی از نظر حس شخصی و رابطهء احساسی بیان بکنم، میتونم بگم که کارهام مثل عشقهام یا مثل روابط عاطفیام هستند؛ بعضیا اونقدر این حس عاشقانه توشون زیاده که هیچوقت نمیتونی فراموششون کنی و بعضیها هم شبیه به یکی از اون روابط یه شب هم.خوا.بگی میمونند که دووم چندانی ندارند.
ولی بعضی از این کارها شبیه به اون دسته از عشقهایی هستند که تکمیل نشدند؛ یعنی میدونی که بالاترین و برترین حسیه که داشتی، ولی حالا بنا به دلایلی این عشق ناقص مونده، تموم نشده و همین ناقص بودنهست که تبدیل میشه به یک درد.
امروز وقتی «رویا» رو گوش میدادم دقیقاً همین حس رو داشتم و با اینکه بعد از اون کار، کارهای زیادی ساختم که خیلی ازشون راضیترم و خیلی بیشتر به مذاق دیگران خوش آمده، ولی باز هم حس میکنم هنوز کاری حسیتر و صمیمیتر از اون کار هنوز ننوشتهام... و وقتی با خودم فکر میکنم، میبینم که ۱۲ سال مدت کمی نیست برای اینکه از این حس عبور کنی و بتونی ازش بگذری پس معلومه اون حس ۱۲ سال پیش که موقع نوشتن «رویا» داشتم، واقعاً خاص و ویژه بوده.
«رویا» همیشه برام بهترین موسیقییی بوده که نوشتم، ولی این ناقص بودنش، این ضبط بدش و درک نشدنش همیشه برام آزار دهنده است، طوری که اگر روزی بهم بگن فقط یک ماه از عمرت باقی مونده، هر چی دارم و ندارم میفروشم تا دوباره بنویسمش و این بار با کیفیت بهتری ضبطش کنم تا همه اونطوری این کار رو بشنوند که من تو ذهن خودم میشنوم.
آره؛ کارهای آدم مثل عشقهاش هستند؛ بعضیا عالیاند، بعضیا معمولی و بعضیا همیشه و برای همیشه «تک» و یگانه خوهند بود.
بیا تا از میان عشقبازیِ رنگها و برگها بگذریم...
|
گرچه جانان دوست دارد دشمنی با
دوستان،...
|
حالا هر سه میخواهند با من مشورت کنند؛ هر سه زنگ میزنند، اساماس پشت اساماس و من هم دلم نمیآید اگر بتوانم کمکی باشم، دریغ کنم؛ شاید کمک من تنها در حد گوش کردن و «گوش بودن» باشد، گوش بودن برای این یکی که از شوریدگیهایش بگوید و آن یکی که از دردهایش حرف بزند و آن یکی که قبلنتر هم بوده از ترسهایش از شروعی دوباره.
خستهام از فکر کردن به این همه پیچیدگی در روابط انسانها؛ به اینکه چرا انسان تا این حد غامض و دشوار است؛ اینکه چه خواست درونییی در وجود انسان نهادینه شده تا او را به سمت میل به گریز از ثبات هدایت میکند.
دیروز همخانهام میگفت «من وقتی فهمیدم دوست پسر سابقم از ماندگاری رابطه و بودن با من مطمئن شده، او را ترک کردم». این میل به گریز از موقعیتهای تعریف شده، به سمت رهایی از روتین شدن را درک میکنم اما نمیفهمم چرا انسان همیشه به دنبال ثبات و آرامش است و وقتی آن را به دست میآورد، تمام همتش را صرف این میکند تا خود را از آن جدا سازد؟
شاید البته این مساله به این برمیگردد که دایرهء انسانهایی که من با آنها سروکار دارم ختم به یک سری موزیسین و موزیکولوگ میشود که در ذات خود دیوانه و شوریدهاند،... که اگر نبودند، راهی بهتر برای گذران زندگی پیدا میکردند!
حواست باشد!
وقتی تمام فکر و ذهنت بیرون رفتن از این تونل تاریک است تا نور را در آغوش بکشی، مواظب باش تا قطار خاطراتی که از پشت سر همواره دنبالت است لهات نکند.
جانباتیستا ویکو
تنها آن موقع است که کلام، معنای واقعی ِ خود را پیدا میکند؛
تنها آن موقع است که یگانگی، مفهوم مییابد....
شاید خیلی زود، شاید خیلی دیر...
انتخاب با کی است؟
* اصطلاحی لاتین، تحتاللفظیاش میشود شراب و حقیقت.... چیزی تو مایههای "مستی و راستی"ِ خودمان!
|
گر سر ِ وصل گدایی
|
گاهی اوقات بعضی از راهها هستند که نقطهء پایانشان معلوم است؛ باید پا در آن نهاد و قدم زد و گاهی اوقات روی آن نیمکت های میان راه نشست و نه به جلو رفتن اندیشید، نه به بازگشت...
|
گر سر ِ شهمات داری، |

هرچقدر هم راه تنگ و باریک باشد، اما باید گذشت؛ آهسته و آرام باید گذشت؛ همین آهستگی، تو را متوجه زیباییهای اطراف خواهد کرد: این بزگهای زرد و نارنجی، آن درختهای کنار دست، آن آسمان آبی،...
و چه میدانی؟
شاید پس از آن پیچ، دنیای جدیدی از رنگها و زیبایی ها نهفته باشد؛ کافی است قدم برداری، اما آرام، اما آهسته، با چشمانی باز و ذهنی خالی... تنها اینگونه است که زیبایی حقیقی را در درون خود، برای همیشه جاودانه نگاه خواهی داشت.
|
راستی را در سپاهان* رود را بر ساز کن مطرب، |
* سپاهان، اینجا هم کنایه از نام قدیمی شهر اصفهان است هم نام یکی از لحنهای قدیمی در موسیقی.
* رود به معنای ساز بربت یا عود نیز هست.
----------
توضیح: این دو مصراع، متعلق به دو بیت متفاوت هستند اما من دوستتر داشتم در کنار هم بیاورمشان.
اصل این دو بیت:
راستی را در سپاهان خوش بود آواز رود در میان ِ باغ کاران یا کنار زنده رود
باده در ساغر فکن ساقی که من رفتم به باد رود را بر ساز کن مطرب که دل دادم به رود
گاهی اوقات بد نیست خود را سانسور که نه، ساکت کنیم و صبر و شکیبایی پیشه کنیم و در سکوت خود تنها ببینیم و بیاموزیم و ذخیره کنیم برای بعدها.
از امروز تا مدتی نا معلوم، فقط در راه خواهم بود و خواجو خواهم خواند.

از بالا که نگاه کنی، زندگی جریان دارد؛ ماشین هست، خانه هست، کوه هست، دریا هست، حتی زمین فوتبال هم هست؛
از بالا که نگاه کنی، راه، پُر است از چراغهایی که مسیر را نشانت میدهند و تو باید تنها همت کنی و قدم بگذاری و نه حسرتِ پشت سر را بخوری، نه ترسی داشته باشی از آنچه در مقابلت است.
از بالا که نگاه کنی، همهچیز آسان و قابل حل میشود.